از عشق ، عشق ، عشق
_فروغ فرخزاد.
درود فراوان، این داستان یک خاطرهی همجنسگرایانهاست ، اگر مایل بودید ادامه بدید …
دیدمش ، قلبم میزد ، زانو هام سست شده بود ، دستای یخزدهام رو بردم توی جیب کاپشنم …
غمی به دلم نشست، داشت نزدیک تر میشد و بلاخره رسید،
بی روح گفت :
_سلام .
+سلام ، بشین…
نشست و اصلا به من نگاه نمیکرد ، رد نگاهش به ناکجا بود :
_خب ؟
+چی خب؟
برگشت و با نگاه سردی بهم گفت:
_گفتی بیام حرف بزنیم
+آها …
تو دلم آشوب بود ، تو چت گفته بود این آخرین دیدار ماست و بعدش اصلا دوست ندارم تو زندگیم ببینمت
+خب ، میخواستم بگم که نمیشه یه کاری کنیم تا این رابطه احیا بشه؟
سریع از جاش بلند شد و گفت:
_وقت برای این چرت و پرتارو ندارم، حرفات قدیمی شده ، اصلا نمیخوام بشنوم اینارو …
با هر کلمهاش قلبم بیشتر میشکست و بیشتر تو خودم فرو میرفتم
+بشین ! لطفا !
با اکراه نشست و گفت ادامه بده …
_چیشد که اینطوری شدیم؟ رابطه ما قبلا حرف نداشت ، بهترین بود ، فقط میخوام بدونم چرا یهو سرد شدی؟ چرا داری گند میزنی به اون چیزی که یکسال ساختیم؟
+ببین ! بذار بهت رک و راست بگم ، من پسرم و تو هم یک پسری خب ؟ هیچ آیندهای برای هم نداریم… تو این یک سال هم اشتباه زیاد کردیم… نباید اینقدر طول میکشید فقط قرار بود همو برای یکبار ببوسیم و تموم … دیگه نمیدونم برای چی اینقدر طولانی شد؟! به هر حال، من نمیتونم ادامه بدم و هیچ حسی هم بهت ندارم 🙂 … این رابطه مرده ، زنده نمیشه…. پس لطفا بیا دست از سر هم برداریم و کاملا تمومش کنیم …
علارغم میلم یه قطره اشک سر خورد روی گونه ام و سرمو چرخوندم یه طرف دیگه که منو نبینه …
شش ماه قبل :
خوشحال تر از این نمیشدم … مامانم بهم گفته بود که چند وقتیه رنگ و روت باز شده و همچنین اشتهات …
دلیلش رو نمیدونست ولی من خوب میدونستم ، بلاخره کل وجودم رو جمع کردم و رو به بابا مامانم گفتم:
_ بابا ، مامان ، من میخوام با دوستم برم مسافرت…
بابام صدای تلویزیون رو کم کرد و با اخم برگشت گفت :
_کدوم دوستت ؟
مامانم ساکت بود
+کیاوش، میشناسیش، باباش اومد بانکتون وام گرفت
اخمش باز شد و رو به مامانم گفت :
_حالا کجا به سلامتی؟ میدونی که فعلا پولی ند…
+نه نه اصلا مسئله پولش نیست خودم پسانداز دارم ، کیش … یه تور ارزون قیمت پیدا کردیم
مامانم گفت:
_تو هنوز هیفده سال سن داری ، بچهای ، کم تجربه کجا میخوای بری ، تو این جامعه که هیچ اعتمادی بهش نیست؟
بابام که انگار ساز موافق میزد بهش گفت :
_خانم جان اگه الان نره کی بره؟ تابستون هم هست ، بیکار و مشتاق خوشگذرونی… من که موافقم .
لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:
_مرسی بابا خیلی لطف کردین
و بعدش رفتم روی جفتشون رو بوسیدم و سریع پریدم تو اتاقم و به کیاوش ویس دادم :
_مسافرینِ پرواز به مقصد کیش لطفا کمربند های خود را ببندید !
چند روز بعد :
یه اتاق مشترکا گرفتیم با دو تا تخت یه نفره… چمدونم رو گذاشتم یه گوشه از اتاق و منتظر بودم تا کیاوش بیاد ، وقتی صدای باز شدن قفل در رو شنیدم مثل برق از جام پریدم و رفتم جلوی در ، اومد تو و گفت :
_هوووف، بلاخره تموم شد
پریدم بغلش و لباشو بوسیدم دستشو گذاشت پشت گردنم و اونم با اشتیاق زیاد بوسید ، بعد از چند ثانیه فاصله گرفت و گفت:
_بذار از راه برسیم بعد همو خسته کنیم … خیلی عرق کردم میرم که دوش بگیرم
+باشه منم تا اون موقع به مامانم زنگ میزنم میگم که رسیدیم و اتاق گرفتیم
سرشو تکون داد و جلوی من تیشرتش رو در آورد و بدن ورزشکاریش رو نشون داد … میگفت لازمه یک تنیسور یک بدن آمادهاست … من که دلم آب میشد برای این اندامش …
از حموم اومد و با حوله دورش خودشو انداخت رو تختش و گفت :
_دلم میخواد یه روز کامل بخوابم …
+اووو هنوز روز اوله مسافرت اینطوری خسته شدی؟
__بیا بغلم .
لبخندی از اعماق وجودم زدم و رفتم تو بغلش، خودمون رو به زور روی تخت یه نفره جا دادیم و گفت:
_اگه میخوای نخوابم باید تو بغلم بمونی… ازت انرژی میگیرم و دیگه کوفته نیستم .
+تا هر چقدر بخوای هستم
محکم تر بغلم کرد و بعد از چند دقیقه با دستش سرمو آورد بالا و لبشو گذاشت رو لبام ، یه پاش هم انداخت رو پاهام و زنجیر دستاش رو محکم تر کرد .
+آی خفه شدم !
فاصله گرفت و گفت:
_مگه نگفتی تا هرچقدر که بخوای هستم؟
+چرا ولی نه اینطور وحشیانه
به حرفم اعتنا نکرد و حتی محکم تر بغلم کرد ، با یک چرخش منو برد زير خودش و دستامو به دستاش قفل کرد… ته ریش هاش میخورد به صورتم و بهش میگفتم کوتاه تر کنه اما نمیکرد…
گردنمو میبوسید و من از حس قلقلکش میخندیدم
با اینکه چهارسال اختلاف سنی داشتیم ولی خوب همو درک میکردیم …
دکمه های پراهنمو باز کرد و این بوسه رو تا پایین ادامه داد … دیگه حولهاش از دورش باز شده بود و وزنش رو روی من انداخته بود دستمو بردم لای موهای قهوهایش و سرشو آوردم بالاتر که بتونم لباشو ببوسم …
دستشو از زير لباسم به بدنم کشید و منو یکم بلند کرد که پیراهنم رو در بیاره … ازم فاصله گرفت و بهم با چشمای آرومش نگاه کرد …
یه لبخندی زد و انگشت اشارهاش رو کشید روی شونه هام و تا شکمم ادامه داد
خوب میدونست نقطه ضعف من چیه …
لبخندش رو بیشتر کرد و گفت:
_دوستت دارم
لبخندی زدم و جواب دادم
+منم 🙂
ادامه دارد …
نوشته: Asm
4 پاسخ به “و زخم های من همه از عشق است (۱)”
راستش داستان تو سبگ گی اصلا نمیخونم(به جز داستانای نیکان)اگرم بخونم ادامش نمیدم ولی خب داستانت خیلی کوتاه بود(یجورایی در حد تاپیک بود)و خواننده رو گیج میکنه.در ضمن میتونی یکم روند داستان رو بهتر پیش ببری،این روند داستان یجورس قدیمی شده و عین یه سناریو میمونه که بار ها و بار ها تو فیلمای مختلف تکرار میشه.
چقدر تکراری چقدر خستهکننده و چقدر تباه…
سلام خوب هستيدداستانتون شروع خوبي داشته و به نظرم اينقدر ارزش داره كه ادامه بديد به حرف دوستان توجه نكنيد درسته اين مدل داستان تكراري هس ولي با تكرار هست كه به مرور يه چيزي بهتر ميشه همين كه جرئت كرديد و نوشتيد ارزشمنده هر كسي نميتونه احساسات رو به اين خوبي توصيف كنه فقط سعي كنيد با ادامه روند داستانتون يه سبك مخصوص به خوتون ايجاد كنيد كه از حالت تكراري كه دوستان گفتن دربياد با اين حال عالي هست و منتظر پارت بعد هستم
قشنگ بود ولی خیلی کوتاه بود، انگار مقدمه کوتاه قبل از شروع داستان رو خوندم.