آتش عشق یا شهوت (۱)

بعد از جدایی از مهسا به لحاظ روحی از هیچ زنی خوشم نمی‌اومد، حتی از وقتی اومدم خونه پدر مادرم رفتارهای مادرم هم اذیتم می‌کنه انگار با پیشینه ذهنی که دارم ذره‌بین دستم گرفتم و هر چیز ناخوشایندی رو کنکاش می‌کنم. چسبیده بودم به کار. عکاسی حرفه‌ای بود با لذت انجامش می‌دادم بیشتر عکاسی محصول انجام می‌دادم و سفارش‌ها هم بد نبود. یکی دوبار سر موضوعات الکی با کارفرما دعوام شده بود. بعد که دقت کردم دیدم هر دو تاشون خانوم بودند و شاید همون بلایی که مهسا با خیانتش سرم آورده باعث این رفتار هامه. راستش یه عذاب وجدان عجیبی داشتم که چته چرا همه رو به یه چشم نگاه می‌کنی اما دست خودم نبود انگار یه خشمی تو وجودم نهادینه شده بود. دلم می‌خواست رها بشم ازش و راحت و با آرامش زندگی کنم. تا حالا پیش تراپیست نرفته بودم اما انگار موقعش بود که برم و حرف بزنم و سبک بشم و راهنمایی بگیرم.
شب روی تخت دراز کشیده بودم و تو منطقه خودمون دنبال تراپیست می‌گشتم چند تا شماره برداشتم که فردا تماس بگیرم و وقت جلسه تراپی بگیرم.
مادرم توی این کمتر از یک سال بعد مهسا به هزاران مدل سامورایی دختر رنگ و وارنگ بهم معرفی می‌کرد یا منو تو موقعیت دیدن کیس مورد نظرش قرار می‌داد توی مهمونی، توی عروسی و عزا، توی سفر، از بین فامیل، همسایه‌ها، غریبه و آشنا، از آرایشگاه و سالن زیبایی بگیر تا فرودگاه و هایپر مارکت برام کیس پیدا می‌کرد. و من جوابم به همه و همه اش با لبخند یه جمله تکراری بود : “نه! دورت بگردم. نه! مامان قشنگم”
فرداش توی دفتر مشغول ادیت عکس بودم که همکارم رامین رسید و حال و احوال کردیم و چای خوردیم. بچه خوبی بود با همه شیطنت‌هایی که داشت تو عالم کار آدم مطمئن و درستی بود. رامین از این تیپ آدم‌هایی بود که دست رد به سینه هیچ دختری نمی‌زد حتی برای خنده و وقت گذرانی هم شده یه لاسی با هرکی چششو می‌گرفت می‌زد. خوشتیپ و جذاب بود و شیطون و خوش سر و زبون. واقعاً انرژی شو دوست داشتم. اما دو سه ماهی بود که رامین سابق نبود. تک‌پر شده بود و متعهد، از وقتی مریم اومد تو زندگیش یه آدم دیگه شده بود. حالا رامین داشت ازدواج می‌کرد و بهم گفت عصری وقت مشاوره ازدواج داره و باید بره دنبال مریم و با هم برن جلسه مشاوره. تازه یادم افتاد دنبال تراپیست می‌گشتم ازش پرسیدم اینی که پیشش میری چجوریه؟ پرسید برا چی؟ گفتم راستش می‌خوام برم پیش یه تراپیست و… ماجراها رو براش توضیح دادم. گفت این مشاوره ازدواج و زوج درمانیه اما دختر عمه‌ام که تازه هم از آلمان اومده یه روانشناس قابل و کاربلده و چون مطبش هم تازه راه انداخته راحت میشه ازش وقت گرفت. میخوای همین الان باهاش تماس بگیرم؟ اوکی دادم و زنگ زد و برای پس فردا وقت گرفت.
با مهسا ۶ سال زندگی کرده بودم یه عشق اسطوره‌ای که حسرت همه اطرافیان بود همه چیز زندگی‌مون سر جاش بود و به معنای واقعی خوشبختی رو بغل کرده بودیم. به جرأت میشه گفت هیچ مشکلی باهم نداشتیم یه زندگی ساده و پر از عشق که همه چیزش به جا و به اندازه بود. تا وقتی که مهسا یهو تصمیم گرفت بره سر کار. علیرغم اینکه احتیاج مالی نداشتیم اما می‌گفت حوصله تو خونه موندن ندارم. بهش پیشنهاد دادم که بچه دار شیم اما می‌گفت زوده فعلاً. خلاصه چون خیلی خاطرش برام عزیز بود قبول کردم. مهسا با یکی از دوستان خانوادگی‌شون یه کارگاه تولیدات چوبی راه‌اندازی کرد ظرف و اکسسوری های تزیینی مختلف از گوشواره و دستبند تا قاب‌های کالیگرافی و … بعد مدتی کارشون حسابی رونق گرفت و شب‌ها خسته و کوفته می‌اومد خونه. کم‌کم یه حس عجیبی تو وجودم من شکل می‌گرفت تغییرات رفتار و گفتار مهسا و ساعت رفت و آمدش یه حسی بهم می‌داد که نکنه… نه… نه آقا نیما… تو حق نداری حتی توی فکرت به کسی که عشقته و همه زندگیته شک بکنی. و همه زندگیم شده بود کلنجار رفتن با خودم در مورد همین موضوع یه چیزی تو وجودم می‌گفت چک کن خیالت راحت بشه اتفاقی نمی‌افته که؛ و از اون سمت با خودم می‌گفتم این کار توهین به یه عشق پاکه…
اون روز صبح یه پروژه پوشاک داشتم که کارفرما با مدل اومده بود استودیو و عکسهامو گرفتم و تا ظهر کارم تموم شد. رفتم سمت خونه بعد از آرایشگاه دوش گرفتم و یه تیپ رسمی پیراهن شلوار ست کردم و راه افتادم به سمت آدرسی که رامین از مطب دختر عمه‌اش بهم داده بود. شاید ۷-۸ دقیقه زودتر وارد مطبی شدم که طبقه نهم یا برج اداری خیلی شیک توی شمال شهر بود. خودمو به منشی معرفی کردم و گفتم برای ساعت ۵ وقت داشتم. منشی کلی قر و قمیش برام اومد که روی مخم بود و اصلا تحویلش نگرفتم دقیقاً مثل صدها دختری که بعد از مهسا حتی نگاه هم بهشون نکردم. بابام یه روز پشت تلفن داشت به یکی می‌گفت این پسره گربه ماده هم ببینه میزنه زیرش که چشمش بهش نیفته. خلاصه بعد از چند دقیقه معطلی تلفن روی میز منشی زنگ خورد و همزمان یه خانم از در اتاق بیرون اومد و منشی ایستاد و با یه لبخند چرک بهم گفت بفرمایید داخل. با کلافگی پا شدم لباسمو مرتب کردم و به سمت اتاق رفتم
سرم پایین بود همزمان با بستن در اتاق سلام کردم و چشمم دنبال خانم دکتر می‌گشت اما پیداش نکردم. یه صدایی شبیه دوبلور یا مجری‌ها جواب سلامم رو از پشت یه پارتیشن کنار اتاق بزرگی که واردش شدم داد و با خوش‌آمدگویی دعوتم کرد بشینم و پرسید چای یا قهوه؟ منم گفتم اهل هیچ کدومش نیستم یه لیوان آب رو ترجیح میدم
سایه از پشت پارتیشن حرکت کرد و چند ثانیه بعد چشمم به دست‌هایی با لاک خوشرنگ افتاد که توی یکیش یه ماگ بزرگ بود و توی یکیش یه پیش دستی که توش لیوان آب که جداره بیرون اون حاکی از خنکی محتوای داخلش بود. یه مانتوی سرمه‌ای با نقش و نگارهایی که شبیه نقوش فرش زیبا بودند و یه روسری رها و در حال سر خوردن از روی موهای کوتاه رنگ روشن، که روی روسری ابیاتی با نقاشی خط زیبا نقش بسته بود. تازه چشمم به صورتش افتاد و نفسم تو سینه حبس شد هیچوقت تو زندگیم همچین حالی رو در حین اولین برخورد با یک نفر تجربه نکرده بودم. انگار زمان ایستاده باشه البته ایستاده که نه به کندترین حالت خودش در حال گذر باشه. شاید نزدیک‌ترین تجربه‌ام به این حس و حال رو روزی داشتم که تازه با مهسا دوست شده بودم و با هزار استرس و بدبختی دعوتش کرده بودم بیاد خونه‌مون چون پدر و مادرم برای مراسم ختم یکی از اقوام رفته بودند شمال و تا آخر هفته خونه خالی بود. لحظه‌ای که مهسا اومد و با یه شرم توأم با لبخند صورت مون به هم نزدیک و نزدیک‌تر شد و برای اولین بار ناشیانه از هم لب گرفتیم همچین حرارتی رو تجربه کرده بودم. اون لحظاتی که انگار همه انرژیم تو دستام رفته بود برای لمس کردن و کشف کردن سلول به سلول زنی که عاشقانه دوستش داشتم اینقدر این هیجان برام غیر قابل وصف بود که انگار داشت گریه‌ام می‌گرفت وقتی که حین بوسیدن گردنش کنار گوشش زمزمه می‌کردم: “مممننن دوووستت دااارررممم… من خییییلی دوووستت دااارم چقدر خووووبه که اینجاااایی… چقدر خوبه که دااااارمت…” اون روز طولانی‌ترین روز دنیا بود برام در عین اینکه مثل چشم به هم زدنی شب شد و مهسا باید می‌رفت. اون روز به معاشقه و بغل و مالیدن همدیگه گذشت و من حتی فکر سکس کردن با مهسا به ذهنم خطور نکرد. بعدها بهم گفت یکی از علت‌های علاقه‌مند شدنش به من همین بوده و اینکه شاید بارها و بارها توی سکس‌هامون ارضای کامل رو تجربه کرده ولی انگار هیچ لذتی بالاتر از همون روز برای جفتمون دیگه پیش نیومد و راست هم می‌گفت من مثل یک آدم توبه کار به پای بتی که می‌پرستید افتاده بودم و انگار تمنایی توی وجودم بود که قانعش کنم اجازه بده بندگی کنم تا همیشه…
هشت سال و نیم از اون روز گذشته و نیمای زخم خورده و بی میل به جنس مخالف، در لحظه دیدن یک زن آتیشی به جونش افتاد که ابراهیم نیاز داشت و گلستان وگرنه می‌سوخت و می‌سوخت…

نوشته: آقای نویسنده

ادامه…

بازدید 17,151

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “آتش عشق یا شهوت (۱)”

  1. متاسفانه جامعه اینطوره که یک جنده یا یک آدم لاشی به یک فرد خیانت میکنن و اون فرد تا آخر عمرش از دو جنس ضربه میخوره و نسبت به همه بد بینه.لطفاً خیانت نکنیدکات کنید و برید هر گوهی میخواید بخورید

  2. قشنگ می نویسی. ممنون.به نظرم دست به دست هم بدید و این قسمت رو از شر یه سری آدم خلاص کنید.هر چند زیبایی در کنار زشتی معنی پیدا می کنه اما خیلی وقته که درصد زشتی، از حد فراتر رفته.خدا رو شکر که نویسنده های خوبی چون خودت و کامنت گذار بالایی رو داریم🙏

  3. سپاسگزارم از توجه و لطف همگی به زودی قسمت‌های بعدی میرسه کماکان منتظر حمایت هاتون هستم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید