شهوت مقدس (۱)

سلام
این داستان یک افسانه هست که در اون می خوایم یه سری از مفاهیم دینی رو در قالب آیین ها جنسی به مخاطب منتقل کنیم.
ایده داستان از خودمه و نوشتنش برای هوش مصنوعیه .شمه کلی داستان رو میزارم و در قالب شهوت مقدس (2) اون رو با جزئیات بیشتر گسترش میدم.

در آستانه آفرینش، پیش از آن‌که نامی باشد یا جنسی، پیش از علم و قدرت و شهوت، صدایی در سکوت طنین انداخت. نوری برآمد از دل عدم، و آن نور، دولا بود: neither male nor female, بلکه هردو و هیچ‌کدام؛ چنانکه آینه‌ای که هم خود است و هم انعکاس هر چیز.

دولا، تنهای بی‌همتا، بر بلندای کوه دماوند ایستاد، در جایی که نه زمان بود و نه مکان، و با صدای خود، هستی را سرود.

و از نخستین نغمه‌اش، دو فروغ زاده شدند:
یکی خوجا، که از شعله آبی مردانگیِ متعالی زاده شد، با چشمانی چون شب و دستی چون کوه؛
و دیگری خونا، که از نغمه گلبرگ و باد، با چهره‌ای به رنگ شرمِ سپیده‌دم، برخاست.

دولا، با عشقی نه از این جهان، هر دو را نگریست؛ و عشق در سه دل افتاد، چنان که سه شعله از یک آتش، نه جدای از هم، نه یکی.

خوجا، شیفته دولا شد، زیرا در چشمان او نیرویی بود که او را از خشونت شهوت نجات می‌داد.
و خونا، دل به دولا سپرد، زیرا در آغوشش لطافتی بود که تمام زخم‌های تن و جان را شفا می‌داد.

دولا، که هم مذکر بود و هم مؤنث، به هر دو عشق ورزید؛
با خوجا در شب‌های کوهستان خلوت کرد،
و با خونا در سپیده‌دم جنگل سرود عشق خواند.

و آنگاه که این سه در کنار هم آمدند، در مرکز جهان، در دل طبرستان، جایی که درختان با نسیم زمزمه می‌کردند و کوه‌ها از شوق ترک برمی‌داشتند، شعله‌ای برخاست که نام نداشت، اما هستی را گرم کرد.

از این وصال، دعایی پدید آمد،
که تا امروز بر زبان عاشقان بی‌نام جاری‌ست:

> «نور از نور می‌زاید، عشق از عشق، و آن‌که خود را در دیگری باز بیابد، خویش را نزد خدا یافته‌است.»

اما آتش این سه، حسودان را به خشم آورد.
فرشتگانی دیگر که شهوتشان کور بود و عشق را نمی‌فهمیدند، گفتند:
«این چه عشقی‌ست که جنس نمی‌شناسد؟
چرا یکی، دو معشوق دارد؟
چرا آن‌که مرد است، مردی را می‌بوید؟
و آن‌که زن است، زنی را می‌ستاید؟»

دولا خندید و گفت:

> «کورانید. من آنم که به هر آینه رخ می‌نمایم. من نه در مرد بودنم، نه در زن بودن. من عشقم. و آن‌که مرا فهمید، بی‌نام شد و در نور گم شد.»

و خوجا و خونا، هر دو، دست در دست دولا نهادند و گفتند:

> «ما خود را از میان بردیم، تا او را دریابیم.»

و چنین شد که سه فرشته، چون مثلثی از نور، بر فراز دماوند طلوع کردند.
و هرگاه دو انسانی در عشق بی‌نام به هم رسیدند، آن سه نگریستند و بر آنان بوسه‌ای از نور نثار کردند.


✦ پایان افسانه ✦

اما هر بار که آتشی میان عاشقان شعله‌ور می‌شود،
خوجا و خونا در دل آنان نجوا می‌کنند
و دولا در خوابشان ظاهر می‌شود…
تا بگوید:

> «بیایید، ای بی‌نامان…
> به آغوش من،
> که نورم،
> و عشقم،
> و شما از منید.»

نوشته: نامدار

بازدید 12,706

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “شهوت مقدس (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید