مستاصل شده بودم، مثل تشنه ها که فقط دنبال آب هستند، دنبال یک فرصت بودم که با مریم تنها بشم، اما مادرش مثل عقاب بالا سرمون بود، انگار لذت میبرد از اینکه من رو در این مورد بچزونه، مریم رو می اورد خونمون، مهربانی میکرد با من، اما هرجور شده یک کاری میکرد که من و اون تنها نشیم. من هم کم کم نا امید شده بودم، فقط به همین راضی بودم که کنارش باشم، مریم هم بهتر از من نبود، تازه اون میگفت که مادرش بعد از اون روز بهش گفته که دیده چکار کردیم، و بهش گفته (من) رو یک کاری میکنه که دنبالش (یعنی دنبال مریم) لَه لَه بزنم. خلاصه ما در چنگال این دژخیم دست و پا میزدیم. از یک طرف داماد گفتنهاش، از طرفی نامهربانی کردن هاش.
.
.
.
دو سال بعد بابای میرم تو یک تصادف سنگین به کما رفت و نزدیک یک سال درگیر او بودن، خوب خانواده هامون ارتباط نزدیکی داشتند و تنهاشون نذاشتیم. فرصت هایی پیش می آمد، اوایل مریم پا نمیداد، بعد ها هم فقط فرصت میشد در حد لاپایی و مالش و یکی دو بار سکس اونم هول هولکی … یک کارایی کنیم. بابای مریم بالاخره بهوش آمد، ولی ناتوان و ضعیف، از قسمت سینه به پایین نیمه فلج شده بود، مهسا خانم واقعا مردی بود برای خودش(زبون اون موقع). همه میگفتن اگر هر زن دیگه ای بود، این همه سختی داغونش کرده بود.
به هر حال عید قبل از کنکورم بود، سال 78، تو این چند سال اصلا اتفاقی مثل اون شمال نیفتاد، تولد مریم بود که مادرش دوتا مهمونی گرفت، یکی فامیلا، یکی دوستان صمیمی خودش که تو ویلاشون بود(اطراف کرج). تو هر دوش من هم بودم، برای بابای مریم که پرستار گرفته بودن، مهمونی دوم جشنی بود تمام عیار، مشروب، رقص، موزیک و … حدود ساعت سه صبح بود فقط مونده بودیم من و مریم، مهسا خانم (مادرش)، خواهر مریم، خاله مریم و شوهرش و پسرشون که هفت سالش بود و یکی از دوستان خانوادگی مهسا خانم اینا به نام مرتضی.
بچه ها رو با من فرستدن تو یکی از اتاقهای طبقه بالا، بقیه موندن پایین، من برای بچه ها جا انداختم رو زمین، مریم رو کشوندم رو تخت، مریم رو نذاشته بودن مشروب بخوره، در گوشش گفتم نخواب همه که خوابیدن میبرمت پایین یک گیلاس بهت میدم. بعد از چند دقیقه دیدم خواهرش برگشته رو به ما خوابیده، از لرزش پلکش فهمیدم بیدار مونده ما رو ببینه، سه سال از مریم کوچکتر بود، مریم رو به من خوابیده بود و نمیدید، من هم بعد از اینکه مطمئن شدم علی پسر خالۀ مریم خوابش برده پتو رو از رومون کشیدم کنار -بهانم گرما بود-اما میخواستم خواهر مریم(نگار) ما رو ببینه، ببینه مریم رو میمالم، شیطنت و هیجان دیده شدن حس خوبی میداد. کلا نیم ساعت بمال بمال کردیم، مریم میگفت بکنیم، من بهونه میاوردم که بچه ها بیدار میشن ولی در اصل برای این بود که میدونستم نگار بیدار هست.
به هر صورت نگار هم خوابش برد و ما سریع رفتیم پایین، آروم خزیدیم تو پذیرایی که من مشروب بدم به مریم که از همونجا صدای ناله و آه و اوه رو از اتاقهای پایین شنیدیم. صداها از یک اتاق نبود.
مریم گفت: خاله اینان؟
گفتم: هم اونا -به اتاق اول اشاره کردم-و بعد گفتم: مامانتم هست -به همون اتاق دومی اشاره کردم.
مریم با تعجب گفت: با کی؟ آقا مرتضی؟
سر تکون دادم تایید کردم، گفتم: بریم ببینیم؟
مکث کرد بعد گفت: بریم
گفتم: پس بریم از بیرون از پنجره ببینیم.
با رعایت سکوت کامل رفتیم بیرون و خزیدیم زیر پنجره، پنجره ها بلند بود شاید از نیم متری زمین تا خود سقف. صداشون اینور هم خیلی میامد، آروم سرم رو بالا بردم و نگاه کردم، زیر نور چراغ خواب مهسا خانم زیر مرتضی دست و پا میزد و ناله میکرد، ناله هایی در حد جیغ زدن، پاهاشون تقریبا سمت پنجره بود، رفت و آمد کیر آقا مرتضی داخل کس مهسا خانم کاملا در دید شد، محو تماشا بودم که مهسا خانم در حالی که بدن مرتضی رو بغل کرده بود سرش رو برگردوند و ما رو دید، مریم که بلافاصله سرش رو دزدید، من چشم تو چشم شدم با همونی که من رو دیده بود در حال کردن، حالا اون داشت میداد اونم به یه غریبه و … یک لبخند زدم و انگشت اشارم رو بردم بالا، مثل خودش در حدود چهار سال پیش، ضربات مرتضی داخل کوسش چنان بود که فکر نمکردم کاری بتونه کنه!
ممنون، اگر استقبال شد ادامه دارد.
نوشته: SR
5 پاسخ به “مریم (۲)”
آخ که تلافی چه حالی میده 🤣🤣🤣
خوبه باحال تعریف می کنی حتی اگه چاخانباشه
جالب بود
احتمالا قسمت بعد یا تو مهسا خانم رو میکنی یا آقا مرتضی تو رو میکنه😂😂😂😂
بقیه شو بنویس