مامان با حجاب من (۳)

خب رفقا تو این قسمت قرار بود ادامه داستان رو بنویسم که مربوط میشد به خاله بزرگم ، یعنی سومین داستان میشد و بعد از اون قرار بود تو داستان چهارم انتقام از فرهاد رو بنویسم که الان انتقام از فرهاد رو مینویسم و بعدش یعنی چهارمین داستان میشه خاله ام‌
یادتون باشه گفتم وقتی فرهاد رو با مادرم دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که انتقام ازش میگیرم و هرطور شده دختر عمم رو میکنم بعد از اونم که تو قسمت قبل نوشتم خودم مادرمو کردم و باهاش تسویه حساب کردم . شاید بگید بعد از اون روز دیگه مامانت رو میکردی که باید بگم نه ، اولین باری که کردم دو ماه طول کشید تا راضیش کنم یبار دیگه بده . اون شد دیگه آخرین سکس با مادرم و قرار شد برا همیشه این قضیه رو فراموش کنیم ، حالا کاری ندارم هردومون یه مدت افسرده شده بودیم و … یه سال از این قضیه می گذشت و دیگه واقعا همه چی عادی شده بود . با مامانم مثل قبل بودم و قضیه خالمم تموم شده بود ( تو قسمت بعدی میگم ) بعد از یه سال نه با فرهاد میرفتم بیرون نه رابطه ی باهاش داشتم و نه اصلا بهش فکر میکردم . یه شب عموم کل فامیل رو بخاطر تموم شدن سربازی پسر عموم دعوت کرده بود شام و کل فامیلای نزدیک اومده بودن خونشون . فرهاد و زنش هم اومده بودن . البته من آخرین نفر وارد مهمونی شدم و اون شب تیپ عجیبی زده بودم‌
یه تیپ کاملا مشکی و اسپرت
همه دخترای فامیل ازدواج کردن و دیگه مجردی نداریم ، اون شب واقعا هدف خاصی هم از تیپ زدن نداشتم
همونطور که گفتم زن فرهاد هم اونجا بود که اسمش ساراس
سارا تقریبا هم سن منه و ۳۲ سالشه ، ۱۰ سال میشه با فرهاد ازدواج کرده بود و یه پسر ۶ ساله هم دارن ، وقتی سر سفره نشسته بودیم و شام میخوردیم چشمم افتاد به سارا اصلا هنگ کردم ، تا اون لحظه خوب ندیده بودمش ، یه آرایش غلیظ کرده بود با یه مانتوی چسب مشکی ، طوری که سینه هاش قلمبه زده بود بیرون . اگه بخوام از تیپ و قیافش بگم تقریبا لاغر اندامه ، تقریبا اسکینی ، قد حدود ۱۷۰ !!! از نظر قیافه هم واقعا خوشگله و اگه بخوام تشبیه به یه سلبریتی معروفی بکنم خاطره اسدی بهترین شخصه تا توی ذهنتون بتونید خوب تجسمش کنید ، عکس خاطره اسدی رو تو گوگل سرچ کنید یه جا لباس آبی داره نشسته رو صندلی پارک . تیپ و قیافش ۹۰ درصد اونجوریه
همونطور خوشگل و چشمای بزرگ‌ و … خیلی شبیهشه .‌ اصلا انگار خودشه
اینو گفتم تا تقریبا بتونید تو ذهنتون تجسم کنید ، البته رنگ پوستش سفیدتر و خیلیم سکسیه ، خلاصه اینکه اون شب بدجور رفته بودم تو نخش ، کلا حواسم از مهمانی پرت بود ، فقط نگاش میکردم و باهاش چشم تو چشم میشدم
تو مراسم در مورد ازدواج من بحث افتاده بود و میگفتیم میخندیدیم . اینم گاهی یه چیزی بهم میگفت و میخندید
منم عجیب زوم کرده بودم روش
خودشم فهمیده بود من عجیب نگاش میکنم و از اونجایی که دختر باهوشیه قطعا فهمیده بود پشت این نگاهم چی هست ، مثلا پاهاشو نگاه میکردم و همانطور میومدم بالا میدیدم داره منو نگاه میکنه ، یه جورایی کلافه شده بود و هم انگار کنجکاو بود که چرا اینجوری نگاش میکنم
مهمونی اونشب تموم شد و برگشتیم خونه و از فرداش من تو گروه تلگرامی فامیلی بیشتر باهاش چت میکردم و شوخی میکردم ، اونم باهام راه میومد و خودشو نمی گرفت ، البته از اول باهم همونطور بودیم . یه هفته اینا گذشت و شاید من ۲ ۳ بار به یادش جق زده بودم ، عکسای پروفایلش رو نگاه میکردم وجق میزدم
رو عکسش زوم میکردم و میگفتم یعنی میشه اینو از کون بکنم‌‌.‌ اکثرا شلوار جین آبی تنگ میپوشید و یجوری روناش و کونش میزد تو چشم آدم . ی مدت از مهمونی گذشته بود که رفتم داخل یکی از کانال های تلگرام و چندتا شماره مجازی خریدم تا نقشه ام رو پیاده کنم ، روز اول بهش پیام دادم دیر جواب داد ، باهاش سلام و احوالپرسی کردم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم گفت مزاحم نشو و بلاک کرد !! با یه اکانت دیگه پیام دادم و گفتم ببین من هزار تا اکانت دارم هرچقدر بلاک کنی بازم پیام میدم ، گفت چی میخوای ؟ گفتم ازت خوشم اومده ، تو قسمت های قبلی هم گفته بودم بهتون تنها استعداد من همین زبون باز بودنمه ، حالا چه تو چت کردن چه عادی
با حرفام بدجور رفته بودم رو مخش و میدونستمم واقعا اینکاره نیست
اینکه بگم قبلا با کسای دیگه بوده و نه اصلا از اوناش نبود ، البته دوران مجردی میدونستم با یکی دو نفر دوست بود ولی تو متاهلی هرگز .‌
من ازش تعریف میکردم و اینم خیلی خوشش میومد ولی به روش نمیاورد
خانمها اکثرا نقطه ضعفشون همینه که ازشون تعریف کنی ، اینم فهمیدم دقیقا از هموناس ، البته همه اونجوری نمیشنا ، خیلیاشون مثل گرگ میشن و قشنگ دستتو میخونن
خلاصه اینکه من زیاد از این تعریف کردم این کم کم شروع کرد به حرف زدن . میگفت شماره منو از کجا آوردی و از کجا منو میشناسی و اسمت چیه
دقیقا همون حرفایی که مامانم میزد و اونم میگفت ، منم بهش گفتم غریبه نیستم و یکی از فامیلا تونم ، درست مثل همون سناریوی مامانم اینجام گفتم از فامیلاتون ، اینجوری هم بهش حس امنیت میدادم و هم یه جورایی ترس و دلهره
گفت خب اسمت رو بگو ، گفتم نمیتونم بگم
گفت پس چرا پیام دادی ؟ گفتم فقط خواستم بدونی یه نفر خیلی خاطرتو میخواد و ازت هیچ توقعی ندارم ، نه میخوام باهام دوست بشی نه میخوام باهام بیای بیرون ، من میدونم تو متاهلی و زندگیتم دوست داری بخاطر اون اذیتت نمیکنم
الانم که پیام دادم خواستم اینو بدونی یه نفری هست که سالهاست داره حسرت داشتنت رو میخوره ، اقا من هی حرف زدم هی این احساسی تر شد ، می گفت پس چرا الان پیام دادی . چرا ۱۰ سال پیش نیومدی خواستگاریم !! منم یه بهونه هایی میاوردم که بیشتر دلش برام بسوزه
کلی حرف زدیم و بعدش دیگه چیزی نگفتیم
فردا شب بهش پیام دادم گفتم شرمنده نباید بهت پیام میدادم ، پشیمونم ، اونم گفت از دیشب دارم به تو فکر میکنم اینکه کی هستی و چطور ندونستم یکی این همه سال عاشقم بوده
بعد گفت بیا خودت رو معرفی کن منم قول میدم نه ازت ناراحت بشم نه چیزی
فقط این راز رو هر دو تو دلمون نگه میداریم
منم یه جوری حرف میزدم تا جای پام رو محکم کنم و بیشتر بپزمش تا مثلا نره به شوهرش بگه
و هر چقدر اصرار میکرد خودمو معرفی نمیکردم . با خودم میگفتم‌ یهو دیوونه میشه میره به فرهاد میگه و بدبخت میشم !! آخه زنا رو نمیشه خوب شناخت . این ماجرا نزدیک یه ماه طول کشید . هر شب دو سه شب یکبار با هم حرف میزدیم و من همونطور سعی میکردم با حرفام خوب خامش کنم‌‌‌ .‌ خلاصه کار به جایی رسید که دیگه مطمئن بودم به کسی نمیگه‌ و باهام کنار اومده
یه شب دلو زدم به دریا و گفتم که کی هستم !!
باورش نمیشد !! میگفت امکان نداره
منم کلی چاخان میکردم از اینکه مثلا یادت نیست تو کدوم مراسم چند سال پیش چیکار کردم و چی بهت گفتم و چجوری نگات میکردم
اینم میگفت نه والا یادم نمیاد
بعد گفتم باشه حالا که بهت گفتم قول میدی این راز برا همیشه بینمون بمونه . گفت اره قسم میخورم . بعد از اون تو گروه یکم باهام گرم تر حرف میزدیم . حس میکردم بهم نزدیک شده تا اینکه یه شب خودش اومد پی وی گفت من هنوزم باورم نشده و از این حرفا
یه مدت کارمون شده بود شب ها حرف زدن و قشنگ داشتم دلشو بدست میاوردم و تو دلمم میگفتم فرهاد یه مادری ازت بگام
دقیقا پاییز بود و هوام سرد شده بود
من کم کم داشتم حرفشو مینداختم که سارا آرزومه فقط یبار دستات تو دستام باشه ، جز این هیچی از خدا نمیخوام
اونم میگفت حیف که شدنی نیست ! احساساتی میشد و میگفت تو با این حرفات باعث شدی منم ذهنم آشفته بشه . منظورش این بود بهم علاقمند شده . یه مدت همینجوری گذشت دگ میشه گفت واقعا با هم وارد رابطه شده بودیم
البته اینایی که میگم به مرور اتفاق افتاد . من خلاصه تعریف میکنم یهو نگید چه راحت مخش زده شده . واقعا پدرم دراومد تو اون مدت
یه روز رک بهش گفتم سارا بیا فقط یبار بریم بیرون !!
گفت نه میبینن بدبخت میشیم
گفتم بابا نگران نشو جایی میریم کسی نبینه
تو دختر عمه من هستی و اگر کسی هم ببینه میگم تو خیابون دیدم سوارش کردم برسونم
از این حرفا میزدم بهش جرات بدم
ولی خیلی ترسو بود و میترسید ، همونطور که گفتم اصلا اهل اینچیزا نبود . با اینکه واقعا عذاب وجدان داشتم ولی خب باید این انتقامو از فرهاد میگرفتم و این تنها راهش بود
از یه طرفی هم واقعا بهش علاقمند شده بودم و انگار واقعا دوسش داشتم !
خیلی اصرار کردم ، چند ساعت سر این موضوع با هم بحث کردیم که اگه رفتیمم نزدیک هم نشیم و فقط اولین و آخرین بار باشه و …
میگفت من از این نمیترسم که نزدیک هم بشیم‌ یا بهم دست بزنی چون بهت اعتماد دارم و میدونم این کارو نمیکنی !! فقط از این میترسم که ببینن !
منم اینقدر حرف زدم تا بالاخره قبول کرد بریم بیرون ، نیمه دوم پاییز بود و هوام واقعا سرد شده بود . بالاخره روز موعود رسید تا برم دنبالش . با اسنپ رفته بود تو یه گوشه از شهر پیاده شده بود تا برم از اونجا بردارمش. رفتم از دور دیدم یکی وایساده کنار خیابون تو پیاده رو
رفتم جلو دیدم خودشه ، اووف لعنت بهت سارا چیکار کرده بود ، یه کفش پاشنه بلند با یه شلوار جین آبی کمرنگ که کوتاه بود و از اون پابند ها بسته بود به مچ پاش و . اصلا تیپش خیلی عجیب غریب و سکسی بود ، یه کاپشن تقریبا سبک هم تنش بود که جلوش باز بود و قشنگ کوصش بیرون بود و روناش واضح دیده میشد . اومد نشست عقب برگشتم دستمو دراز کردم خندید گفت نامحرم نیستی مگه ، بعد با شوخی دست داد و گفتم بیا جلو ناز میکرد میگفت نه میبینن . منم کیرم شق شده بود . تقصیری هم نداشتم اخه با اون آرایشی که کرده بود هرکی جای من بود همونجا یه دست جق میزد
اصلا با اون تیپ و قیافه ندیده بودمش
قشنگ خودشو برام درسته کرده بود . بوی عطر و آرایشی بدجوری حشریم میکرد
حرکت کردم به سمت جاده و یکم جلوتر رفتم گفتم خواهش میکنم بیا جلو . گفت باشه بابا کشتی منو بزن کنار بیام . اومد نشست جلو گفت بیا راحت شدی ، برگشتم از اون فاصله نگا کردم و گفتم واای سارا چقدر خوبی . خندید گفت چیه دیوونه . منم پیاز داغشو زیاد میکردم و میگفتم تو منو دیوونه کردی دختر . چرا اینقدر خوشگلی . داغونم کردی . از این فاصله ندیده بودمت . چرا من این همه سال سکوت کردم آخه . از این حرفام بدجور خوشش میومد . رفتم جلوتر یه دکه بود . پیاده شدم رفتم دوتا نسکافه و کیک گرفتم و آوردم و کنار همون دکه موقع خوردن یهو دستشو گرفتم
یه لحظه جا خورد ، دستشو گذاشت روی رون پاش و منم دست نرمش رو گرفته بودم ، کاشت ناخن هم داشت و رنگش‌هم‌‌‌ سبز یشمی‌ بود ، همونطور که‌ دستشو گرفته بودم یه لحظه دستشو کشید و دست من افتاد رو رونش‌ ، اصلا فکر نمیکردم اینقدر نرم باشه چون تقریبا لاغر اندام بود
ولی کلا اندامش یه جوری بود که پایین تنش یذره بزرگتر بود ، مثلا کونش به شکمش یا سینه هاش نمیومد ، یه اندام درجه یک که اگه بشینی نگاه کنی باید جق بزنی
دستمو کشیدم عقب و بعد راه افتادم به طرف یه مکانی که دیگه اسمشو نمیگم‌
یه جای خلوتی هست که بیرون شهره و کمتر کسی میشناسه و سوراخ سمبه هایی هم داره که خیلیا اصلا نرفتن
راه افتادم و ۱۰ دیقه تو جاده فرعی خاکی رانندگی کردم و اینم خیلی استرس داشت . شروع کردیم به حرف زدن ، میگفت سجاد کجا میری منم میگفتم نترس یه ساعت نشده برمیگردیم به من اعتماد کن
اونم میگفتم باشه ، بعد شروع کرد به حرف زدن که چطور عاشق من شدی و چطور بهم دل دادی
منم کیرم داره منفجر میشه و اگه نگاه میکرد شلوارمو قشنگ میدید ، شایدم واقعا دیده بود . همون تعریفا رو ازش میکردم و میگفتم اگه زنم بودی فلان میکردم و اون کارو میکردم و … اینم لذت میبرد از این حرفا
بهش گفتم زندگی شما خداروشکر خوبه شوهر خوبی داری
هم خونه دارید هم ماشین معلومه مشکلی ندارید
شغل همسرت خوبه و معلومه خوبم بهت میرسه
اینو با خنده گفتم بعد خندید گفت بیشعور !! بعد میگفت نه اونطور که فکر میکنی نیست ، بعد پرسید چرا من ؟ خب چرا با دختر مجرد نخواستی باشی ، چرا از دختر مجرد خوشت نمیاد ، اینارو میگفت تا من ازش تعریف کنم منم دیگه گرم گرفته بودم و کم کم شروع کردم ، گفتم دوست دختر خوب کجا بود
دخترا یا دنبال پول هستن یا بازم دنبال پولن
گفت خب همش که پول نیست چیزای دگ ی هم هست
گفتم نه اتفاقا نمیتونن اونکاری رو که انتظار داری برات بکنن گفت چه کاری
گفتم خودت میدونی چی میگم ، دخترا خیلیاشون میترسن خیلیاشون بلد نیستن
گفت پس بگو چرا اومدی سراغ من
پس تو هدفت فقط اون چیزا
گفتم به جان مادرم من همچین نیتی نداشتم !
مگه من اصلا بهت چیزی گفتم ، گفت نه نگفتی ولی خب من چه فرقی با یه دختر برات دارم
گفتم رک بگم ناراحت نمیشی گفت نه بابا بگو
گفتم ببین سارا نه تو بچه ی و نه من
خودتم میدونی اینجور رابطه ها به چی ختم میشه
ولی من دنبال این چیزا نیستم ،من فقط عاشقتم. اینو گفتم تا در جریان باشی . بعد بخوام به سوالت جواب بدم قطعا تو خیلی با دخترا فرق داری ، تو ۱۰_۱۵ ساله متاهلی و همه جورشو تجربه کردی و باتجربه ی ، قطعا اون لذتی که تو میتونی بهم بدی رو کسی دیگه نمیتونه بده ، بعد نگاه کردم دیدم کپ کرده و هاج و واج نگام میکنه‌ . بعد با شوخی گفت خیلی خری بخدا . یکی دو دقیقه سکوت کرد چون وانمود میکرد ناراحت شده
دو دقیقه بعدش رسیدیم پارک کردم کنار یه رودخونه کوچیک که اطرافش درخت بود و استتار کرده بودیم
هوا گرگ و میش بود و داشت سردتر میشد . حتی یه نفرم اونجا پیداش نمیشد
ساکت نشسته بودیم و برگشتم نگاش کردم گفتم میتونم به درخواستی ازت بکنم . گفت چی . گفتم قول بده ناراحت نشی گفت نمیشم . گفتم میشه یدونه از لبات ببوسم . شونه بالا انداخت و گفت پس میگفتی دنبال اینچیزا نیستی . گفتم بازم میگم نیستم . بعدش برگشتم جلو رو نگاه کردم و به دقیقه هیچ حرفی نزدیم . دیدم دستشو آورد دستمو گرفت گفت ناراحت نشو . بعد گفت منو ببین . نگاش کردم فهمیدم میخواد لب بگیره . صورتامونو بهم نزدیک کردیم و من فقط قصدم بوسیدن لباش بود ولی یهو دیدم لبامو با لباش گرفته داره میخوره . منم شروع کردم به خوردن . نمیتونید تصور کنید اون لحظه چقدر حشری بودم ، به تمام خواسته هام داشتم می رسیدم ، باور نمیکردم همچین دافی الان کنارمه و دارم لباشو میخورم‌
همونطور که داشتم میخوردم اینم حالش داشت بد میشد قشنگ میشه فهمید ، ۲ یا ۳ دیقه اینکارو کردیم !!! و سیر نمی شدیم . کل دهنمون شده بود آب و همچنان زبونمون روی هم می چرخید و حشرمونم بدجور زده بود بالا . ناخوداگاه دست چپمو انداختم روی رونش و آروم آوردم روی کوصش . با دستش آروم دستمو کنار زد و تو همون حالت که داشتیم لبامونو میخوردیم بازم بردم و اینبار زود مالیدم . یه صدای اوووم حالتی در آورد و لبامو ول کرد
دیدم سرشو گذاشت رو بالشی صندلی و چشاشو بست . میگفت نه سجاد نکن توروخدا ول کن
با دستش سعی میکرد دستمو پس بزنه
از روی شلوار جینش داغی کوسش رو حس میکردم و حس میکردم داره خیس میشه
ول کردم و دوباره لباشو گرفتم . شالش افتاده بود رو شونش و موهاش کمی ریخته بود رو صورتش
میزدم کنار و لبامو وحشیانه میخورد . فهمیدم بدجور داغ کرده
تو همون حالت برگشت یه چیزی گفت که پشمام ریخت ، یعنی اصلا انتظار نداشتم اون حرفو بزنه ، خودتون رو بزارید جای من ، تو اون لحظه طرف برگرده بهتون بگه جای خلوت تر و امن تر نمیشناسی زود بریم اونجا !!! چه حالی بهتون دست میده
منم اونجوری شدم . گفت سجاد جای بهتر نمیشناسی زود بریم . داره دیر میشه !! فهمیدم خانم دلش کیر میخاد . گفتم همینجا امنه بخدا هیچکی نمیاد خیالت راحت
گفت میترسم . گفتم سارا بخدا من اینجارو میشناسم‌ . هوام داشت یکم تاریک شده بود
بوی شهوت کل ماشین رو برداشته بود
وسط حرفام صورتمو گرفت دوباره لبامو خورد
چقدر حشری بود این زن
اصلا یه درصد هم انتظار نداشتم‌ ، هرچی که فکر میکردم برعکسش اتفاق میفتاد
یهو دیدم دستش رفت رو کیرم ، هل شدم و آب دهنمو قورت دادم اصلا جا خورده بودم
مالید گفت چیکار کنیم گفتم وایسا بریم صندلی عقب
پیاده شدم کتم رو درآوردم انداختم رو صندلی
بهش گفتم کاپشن و شال و کفشت رو در بیار بزار جلو . همون کارو کرد . صندلی هارو کشیدم جلو چسبوندم به فرمون راننده
رفتم نشستم عقب اونم اومد . درهارو از داخل قفل کردم . شیشه هام که دودی بود
نشستیم همدگ رو بغل کردیم و دوباره لبامو گرفت و چند لحظه بعد دیدم داره زیپمو باز میکنه ! کمکش کردم کیرم مثل شمشیر ابن ملجم در اومد بیرون
یجوری قرمز شده بود که انگار داشت میترکید
خیلی بزرگ شده بود خم شده بود بخوره باور کنید تو دهنش جا نمیشد چون همونطور ک گفتم کیرم خیلی کلفته ، اصلا برام عجیب بود دختر عمم کیرمو گرفته دستش و داره میخوره
چقدر ماهر بود ، کیرمو میکرد تو حلقش و آب لزج حلقش کیرمو قشنگ خیس میکرد و می چسبید روش ، همچین ساک زدنی رو تا اخر عمرم دیگه تجربه نمیکنم مطمئنم .‌یجوری میکرد تو گلوش انگار میخواد خفه شه . عوق میزد تا بالا بیاره ولی خودشو نگه میداشت . همون لحظه داشت آبم میومد که گفتم ی ذره وایسا
یه زن فوق حشری رو تصور کنید دقیقا اون حالت بود . همونطور که نشسته بودم شلوارشو کشید پایین و دستمو کشیدم رو کوصش . معلوم بود لیزر کرده . کوصش خیس بود و با دستم مالیدم و دیدم داره ناله میکنه و خودشو ول کرده رو صندلی . برگشت به سمت جلو و نشست رو پاهام و دو طرف صندلی هارو گرفت . کونشو بلند میکردم و میبوسیدم و زبونمو میکشیدم رو لپای کونش . وای چقدر خوب بود . صاف و نرم . آروم نشست رو کیرم و اون لحظه که رفت توش مردم و زنده شدم . کوصش واقعا تنگ بود
کیر فرهاد بزرگ بود و یه بچه هم داشت
چطور ممکن بود اینجوری تنگ باشه !!!
چه آهی میکشید ، کوصش مثل کوص مامانم داغ نبود ولی چون اسپری بی حسی اینا نزده بودم لذتش چند برابر بود
دیگه رسما داشتم دختر عمم رو میکردم
نه به پلیس فکر میکردم نه اینکه کسی ببینه
کیر بلند شه مغز میخوابه . منم دقیقا اونطوری شده بودم
هوا کامل تاریک شده بود و چراغ داخل کابین و روشن کرده بودم و بیرونو دگ کلا نمیدیدم !! اصلا برام مهمم نبود
هی بالا پایین میشد و آه و ناله میکرد و ماشینم تکون میخورد دیگه کیرم قشنگ راهشو پیدا کرده بود و تا نصفه یا بیشتر میرفت توش
گفتم برگرد بخواد تکیه بده به درب
همونکارو کرد و پاشو باز کرد ، کوصش به اندامش میومد . حالت کشیده و نه چندان گوشتی ، ولی خیس و صورتی مایل به قرمز شده بود . سرشو خواستم بکنم توش کیرم خودش سر خورد رفت توش . یه آهی کشیدم اونم میگفت جون نفسم .‌ بکن دارم میمیرم !! یعنی دیوونه شده بود ، باور نمیکردم این حرفارو میگه .‌ گفتم سارا داره میاد گفت بزن بزن . سرعتمو بیشتر کردم و چندتا دیگه زدم و کیرمو کشیدم گذاشتم رو شکمش و آبم تا وسطای سینه و لباسش پاشید
اونم ولو شده بود رو صندلی انگار جنده ی پورن بود ، زود بلند شدیم و جمع و جور کردیم و اومدیم نشستیم جلو . چقدر ازم تعریف کرد . میگفت بهترین سکس عمرم بود ولی حیف زود اومد !!
ماشینو روشن کردم و حرکت کردم و تو راه یه سیگارم روشن کردم و پک سنگین میزدم و اعتماد به نفسم بالا رفته بود .‌خیلی حال میداد .
تو دلم میگفتم فرهاد زنتو اینطوری گاییدما . تو راه میگفت سجاد کار بدی کردیم . من اصلا نفهمیدم چیکار کردم و … یه جورایی پشیمون بود . بعد اومدیم شب باهاش حرف زدم و آرومش کردم . بعد از اونم باز اتفاقاتی افتاد که خواستید میگم . داستان بعدی رو از دست ندید که در مورد خاله بزرگمه . اگه خوشتون اومد یه لایک بزنید تا منم انگیزه نوشتن داشته باشم . دمتون گرم

نوشته: سجاد

بازدید 18,001

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

26 پاسخ به “مامان با حجاب من (۳)”

  1. واقعا داستانت آدمو بدجوری تحریک میکنه و کاملا مشخصه طبیعیه ، دمت گرم حتما قسمت چهارم و خاله رو هم بنویس و سعی کن بیشتر وارد جزئیات بشی . یه نفر هست زیر همه پست ها مینویسه خاطرات یه جقی کوص ندیده !! اون اگه بازم اون کامنت رو فرستاد بهش توجه نکن چون مریضه

  2. واقعا داستانت آدمو بدجوری تحریک میکنه و کاملا مشخصه طبیعیه ، دمت گرم حتما قسمت چهارم و خاله رو هم بنویس و سعی کن بیشتر وارد جزئیات بشی . یه نفر هست زیر همه پست ها مینویسه خاطرات یه جقی کوص ندیده !! اون اگه بازم اون کامنت رو فرستاد بهش توجه نکن چون مریضه

  3. ولی اخر داستان قبلیت گفتی مامانت گفته کلی کس میخواد بهت بده ک, چی شد پ؟!!ما انتظار تریسام با خالت و مامانت و داشتیم دیوس😑😒

  4. قسمت قبل جفتتون راضی بودین دوباره سکس کنین. الان چرا داستان تغییر کرد؟ داستانت واقعی نیست پس 😂

  5. باید عمه ات رو میکردی هم انتقام میگرفتی هم عمه یه چیز دیگه اس یعنی عمه ات رو بکنی از همه انتفام گرفتی حتی از بابات که یه عمر ننه ات رو گاییده اگه مامان بزرگ پدریت رو هم بکنی که بیشتر از عمه تونستی از بابات انتقام بگیری بالاخره اون ننه ات رو گاییده تو هم ننه اشرو گاییدی😅😁🙄

  6. حجی داستان قشنگ و خوبی داری ولی مادرتو کلا از داستان خارج نکن بزار باشه و لطفاً سریعتر بنویس منتظریم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید