مامانم و پدربزرگم (۲)

سلامی دوباره ادامه داستان مامانم و پدربزرگم
خب اون روزپدرم ظهراومددنبالمون برگشتیم خونه پدرم ناهارش خورددوباره رفت مغازه مامانمم گف رهاتوبازی کن باعروسکات خرابکاریم نکن من زودی یه دوش بگیرم بیام منم گفتم مامان مگه توخونه مادربزرگ اینانرفتی حموم یهوگف نخیرمن حموم نرفتم اونجارفتم دوش بگیرم آب سردبود نشددوش بگیرم مگه ندیدی موهام خشک بودمنم گفتم باش اون روزگذشت دیگه میرفتیم خونه مادربزرگ اینا دیگه چیز خاصی نمیدیدم فقط مامانم بازلباسای بازمیپوشیدوفلان البته شبارونمیدونم چون دیگه پیش نیومدشب بیدارشم فقط یه بارش یادم مامان دامن پوشیده بود یکم کوتاه بود دامنش سفیدم بودشورت مشکیش ازرودامن قشنگ معلوم بودولی صبح که باسروصداشون توآشپزخونه بیدارشدم مامانم دیدم شورتش معلوم نبودحتی یه جاخم شدازکمدیه چی برداره دامنش قشنگ رف لاقمبلاش یه لحظه دیدم پدربزرگ دسکرددامن مامانم ازلاکونش دراوردمامانمم برگش یه خنده ریزی کرددوباره مشغول کارش شد یه مدتی گذشت من دیگه واردمدرسه شده بودم دیگه بیشتراحتیاط میکردن که مثلابزرگ شدم یه با بازپنجشنبه شدمارفتیم خونه مامان بزرگ انگارمامانم پریودشده بود(اون زمون نمیدونستم پریودچیه ولی ازحرفاوشوخیای مامان بزرگم که باپدربزرگم میکردنمیدونم تیرت به سنگ خورده فعلابایدوایسی دم درزوزه بکشی بعداکه بزرگ شدم فهمیدم منطو ش پریودبودن مامانم بوده) اون هفته نشده بودکاری کنن انگارهفته بعدشم که رفتیم پدربزرگ نبودرفته بودروستا زمیناروکه اجاره داده بوداجارشون بگیره نمیدونم یکی میگف چاه آب نمیده فلان به زمیناش برسه انگارشنبه قراربودبرگرده که مامان بزرگ گف بمونین شنبه میرین مامانمم قبول نکردگف برادوروزتوخونه غذاپختم اومدنی الان زنگم بزنم به شوهرم نق نق میکنه رهاهم مدرسه داره برم هفته بعددوباره میایم دیگه اومدیم خونمون دوسه روزی گذشته بود من ازسرویس مدرسه پیاده شدم درزدم کسی بازنکردمامانمم اگه قراربودبره جایی یامیومدمدرسه من هم میبردیا به سرویسمون میگفت بیارمثلا فلان جاخونه نیسیم من بازحی درزدم آخرسرمامانم یهودرواکردمن دیگه داش گریم میگرفت بابغض گفتم چرابازنمیکردی مامانم دستم گرف بردداخل گف خب عزیزم ببخشیدنشنیدم بعدشم بابابزرگ اومده داشتم باهاش حرف میزدم متوجه نشدم درمیزنی رفتم توهنوترسیده بودم حواسم نبود یهوبه مامانم نگا کردم دیدم خیس عرق جوری که موهاش داغون بودچندتاازموهاش چسبیده به عرق صورتش یهولباساش نگاکردم تعجبم بیشترشد پاهاش کاملا لخت بودیه تونیک تنش بود یقشم شل نصف سینه هاش بیرون بود قشنگ حتی نوک ممه هاشم ازتولباس زده بودبیرون راه رفتنیم سینه هاش بالاپایین میشد انگارفقط همون تونیک تنش ازاونوربابابزرگم ازاتاق اومدبیرون دیدم لباس بیرون تنش ولی جوراب پاش نیس اون عرق کرده بوداومدمن ماچ کنه بوی عطرمامانم میدادمامان تندی رف تواتاق انگارداش اتاق مرتب میکرداومدبیرون رف آشپزخونه گف تاشماهانشستین من یه چای بیارم بخوریم بابابزرگ داش بامن شوخی میکردوفلان یهو چشمم خوردبه آشپزخونه دیدم مامانم لای پاهاش بازکرد یکم شورتش کشیدپایین دوسه تادستمال کاغذی بودمعلومم بودخیسن درآوردازتوشورتش زودانداخت تویه مشمبا درش بست انداخت سطل آشغال (بعدهافهمیدم پدربزرگم یه بیماری داش اصلابچه دارنمیشه سرهمون هرموقع مامانم بکنه توش میریزه اعتقادی به دورریزنداش )بابابزرگم یکی دوساعت موندناهارم پدرم اومددورهم خوردیم البته لباسای مامانم صدوهشتاددرجه فرق کرده بود انگارپدرم نامحرم ازاون داره حجاب میگیره بعدپدربزرگم رف من به مامانم گفتم مامان درواکردی چرالخت بودی مامانم دست وپاش گم کرد گف کجالخت بودم لباسم ندیدی گفتم باش سکوت شدیکم گذشت بازدوباره پرسیدم مامان توتوی کاغذدسمالی جیش کرده بودی یهوانگاربرق وصل کردن به مامانم گف چی گفتم هیچی آخ باپدربزرگ که بازی میکردم یهودیدم توآشپزخونه دسمال کاغذی ازاونجات درآوردی خیس بودن انداختی توسطل آشغال مامانم به تته پته افتادبعدیهوگف این حرفاروپیش بابات یاکس دیگه نگیا گفتم چراگف ایناحرفای شخصیه بین من وتوحرفای مامانا بادختراشون یه جوررازن اگه کسی دیگه بفهمه دیگه راز نیسن اگه قول بدی بین خودمون بمونه اون عروسک تدی که دوس داشتی برات میخرم منم خرکیف شدم گفتم باش گذشت ویه چندباری اینطوشدکه من توخونه مادربزرگم میدیدمشون میرن تواتاق بعدمامان خیس میادبیرون دیگه چون دهنم قرص بودبرامم هرچی میگفتم میخریدن دیگه پیشم راحت شده بودن دیگه درحدی شده بودکه سرمم گرم نمیکردن همونطورمیدیدی من توحالم رفتن اتاق قشنگ ناله وآه واوه مامانم داره میادمنم میدونسم نبایدنزدیک اتاق شم وسراغ مامانم بگیرم مامان بزرگم فقط یه بارکه دیگه مامانم داش ناله میکردصدای نالش کل خونه روبرداشته بودبرگشتم گفتم مامانم داره گریه میکنه اونم برگشت گف ن عزیزم دارن بابابابزرگ بازی میکنن اونقدرداره بهش خوش میگذره که نمیتونه جلو صداش بگیره یه بارش حتی یادم مامان از اتاق اومد بیرون

لخت لخت بوددستش گرفته بودجلوکسش یه دستشم جلوسینه هاش گف نگانکنین من برم دسشویی رف دسشویی اومدبره مامان بزرگ گف نوبت درعقب مامانمم یه هوفی کشیدگف به زورراضیم کردرفتم خالی کردم دیگه حتی دستشم جلوش نگرفته بودیه پنج دیگه صداملوچ ملوچ اومدبعددیگه مامانم آخ وای وایش دراومده بودبعدکه تموم شدن پدربزرگ اوم بیرون لباساش تنش بودانگارکوه کنده بودبه مامان بزرگم گف پدرسگ روسم کشیدمامانم بعداومدبیرون کجکی راه میرف دستشم روسوراخ کونش بودازروشلوارکش داش میمالید رف نشست پیش پدربزرگم گف یه دسبندمیخوای بخریابایدمن به غلط کردن بندازی بعدبخری مامان بزرگمم خندیدگف کسی که خربزه میخوره پالرزشم بایدبشینه مامانم دست انداخت ازروشلوارراحتی کیرپدربزرگم گرف گف آره ولی این خربزه رومیکنن توآدم اگه باخوردن حل میشدکه صددفعه میخوردم خندیدن بعدمامانم گف هنومیسوزه یهوپدربزرگم گف بده بوسش کنم خوب شه مامانم گف نمیخوادبوسش کنی یکم آروم میکردی الان نمیسوخت مامان بزرگمم گف راس میگه خوبده بوسش کنه خوب میشه خندیدن بلدگف ن جدی میگم پاشودربیاریکم بخوره آروم شی مامانم گف نمیدونم پاشدبرن بازتواتاق مامان بزرگ گف ماچشامون میبندیم رهاهم نگانمبکنه ماتلوزیون نگامیکنیم همونجابده بوس کنه بعدروکردبه من گف مگه نه رها مامانم چیزی نگف پدربزرگم جلومامامانم رومبل دولاکردشورت وشلوارکش باهم کشیدپایین سوراخ کونش متورم شده بودبعدمامانم یهوگف قرارشدنگانکنین هابعدپدربزرگم شروع کردخوردن مامانمم ریزناله میکردماهم الکی مثلاتلوزیون میبینیم چش دوخته بودیم به تلوزیون یکم گذشت مامانمم حشری شده بود یهوبرگشتم یه ریزنگاه کنم دیدم پدربزرگ لم داده رومبل کیرش درآورده یه چیزدرازوزمخت وسیاه که من گورخیدم مامانمم پایین مبل سرپاخم شده کیرش روکوسش تنظیم میکنه که آروم آروم نشست روپاهای بابابزرگم کیرش دادتوسرش بلندکرددیدنگامیکنم گف اع رهاپشت سرت نگانکن زشت قول دادین نگاه نکنینامامان بزرگمم گف بچم عین خودت کنجکاوه مامانم دیگه نفس نفس میزدمنم دیگه برنگشتم یکم بعدمامانم ناله هاش یه درمیون شدبع یه جیغ کشیدنفس نفس میزد پدربزرگمم گف من دیگه نمیادپاشومامانم گف باش لباسشون پوشیدن مامانم یه پمادآوردتاشب حی یکم شلواروشورتش میکشیدپایین یکم میزدبه پشتش بعدلباسش درس میکردشب اومدیم خونمون بازیه مدت گذشت بازمارفتیم وشبم موندیم خونه مادربزرگ جاانداختیم همه یه جا بخوابیم که جاهامون انداختیم مامانم همون اول جلومن راحت لخت لخت شدرف زیرپتو پدربزرگمم اومد اون لخت شد رف زیرپتولخت شدچون شلوار و شورتش دیدم بادستش اززیرپتو گرفت انداخت اونور بعد مامانم یه وری شدازپشت چسبید به مامانم ماهم اومدیم هرکس خوابید تو جای خودش پدربزرگم دستشو آوردبیرون ازپتوگرفت جلودهن مامانم مامانم یه تف گنده انداخت تودستش بعدخودشم یه تف انداخت رف زیرپتوبعدمامانم که به بغل خوابیده بودروش به طرف من بود پدربزرگم کامل چسبیدبهش مامانم گف آخخخخخخخ وچشاش تنگ کرداوف اوف کردیکم صبرکردن بعدمادرم شروع کردبه تکون تکون خوردن ونفس نفس زدن که یه بارچشش افتادبهم گف اع رهابخواب دیگه ماهم بازیمون تموم شه میخوابیم مامان بزرگم ازپشت گف توروت کن اینوربخواب اونارونگانکن من روم کردم اونور یکم بعدقشنگ صداشون رفته بودبالامامانم وسط ناله هاش میگف هادخترخودتم بوداینطوبااون دسته بیلت توکسش تلمبه میزدی پدربزرگمم گف نمیدونم ولی بعیدمیدونم کسی این کوس ببینه بتونه جلوخودش بگیره که توش نکنه مامان بزرگمم گف راس میگی دیگه کوس به اون کلوچه ای مفتی میزاری توش پدربزرگمم گف قرارشده زمین بغل بهداری توروستاروبدم به دخترم مامانمم گف مفتی نیس که برامتربه متراون کوس دادم بعدخندیدن یکم بعداونام تموم شدن مامانم اززیرپتودراومدشورتش گرفت زیرکوسش بدوبدورف طرف دسشویی بعدیکم اومدهمونطورلخت رف اب خوردچراغاروخاموش کرداومدخوابید(ادامه دارداگرلایک بخوره)

نوشته: رها خانوم

بازدید 9,440

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

31 پاسخ به “مامانم و پدربزرگم (۲)”

  1. پدر بزرگت بیماری داشت اما بچه دار نمیشد !!!پس باباتو از گوگل دانلود کرده بود؟؟

  2. مهران عزیزم ساقی تو عوض کن این مرد که مادرش و میکنه شوهر دوم مادر بزرگش یعنی نا پدری دختر ربطی به پدر نداره و به ساقیت بگو چیزی بهت بده که دفعه بعد فاز اینستا برداری😂 مثل اینکه گوگل به تو نمیسازه اشتباه سرچ میکنی😂😂 یعنی عاشق اوناییم که کامنت تورو لایک کردنو نویسنده محترم شما لطفا کن سریعتر بنویس و جنسیت بچه و مشخص کن چون رها هم دختر داریم و هم پسر

  3. ببخشید نویسنده من الان دیدم که نوشته نویسنده رها خانوم ولی ای کاش اون بچه داخل داستان پسر بود داستان باحال تر میشد

  4. اینطور که پیش میره و علنی مامانت جلوت جنده شده و تو با کنجکاوی تمام سکس هاشونو دنبال میکنی احتمالا تو داستان بعدی بابابزرگت تقه خودتم میزنه و میشی غریب مامانتتختت خخخخ

  5. خوب بود لایک دادم و غیر واقعی شد دیگه. طرف زنش کون داده شب میاد نمیفهمه؟ اونم نه یکبار همیشه. مگه اینکه در ادامه بگی بابای رها هم در جریان بوده

  6. کسشر بود طبیعتا ولی داستان خوبی بوددیگه اون مردی که از سوراخ زنش نفهمه که چه اتفاقی افتاده همون بهتر که زنش جنده بشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید