لذت مستی با هستی

مدیر عامل نگاهی به دستم انداخت و متعجب پرسید: فرهاد این ساعت رو چند خریدی؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم راستش کادوِ نمیدونم!
لبخندی مرموزی زده و گفت: معلومه براش خیلی خاصی که همچین کادویی گرونی برات گرفته!
راستش میدونستم گرونه ولی نه اونقدر که توجه مدیر عامل رو جلب کنه! متعجب نگاهی به ساعت کردم و گفتم مگه چقدر می‌ارزه؟
در حال خنده گفت: اینو نمیدونم، اما تقریبا یک ماه پیش به سفارش یکی از آشناها، من یدونه از دبی گرفتم … دلار
رنگ از رخم پرید و نفسم بند رفت. نه به خاطر قیمتش بلکه به خاطر این سوتی که داده بودیم!!

وقتی منشی گفت که مدیرعامل باهات کار داره. به خیال اینکه موضوع کاریه، دفتر و خودکار هم با خودم بردم. اما وارد اتاق که شدم ازم خواست بشینم و بعد از کمی حرف‌های متفرقه، از مسافت شرکت تا خونه و اجاره‌خونه پرسید و من هم جواب دادم. یهو بی‌مقدمه گفت: اگه میخوای بیا بشین خونه مادرخانم من. توی حیاطش یک واحد سرایداری داره که به نظرم مناسب تو هست!
بهم برخورد. خیال کردم منظورش اینه برم سرایدار اونجا بشم، ولی چرا و اصلا هدفش از این پیشنهاد چیه؟ خوشبختانه قبل از اینکه چیزی بگم، خودش با خنده ادامه داد: سوتفاهم نشه، قرار نیست در قبالش کرایه بدی یا کاری کنی! راستش مادر خانم من تنها زندگی میکنه و سالی چند ماه هم ایران نیست. توی چند ماه گذشته دوسه بار دزد رفته خونه‌ی همسایه‌ها‌شون و این ما رو نگران کرده. من فکر کردم تو که مستأجری و مسیرت هم دوره، اگه بیای اینجا بشینی هم به نفع توئه و هم ما خیال‌مون راحت می‌شه که حداقل مامان توی خونه تنها نیست. و بعد از کمی مکث اضافه کرد: البته این فقط یک پیشنهاده و تصمیمش با خودته!
راست می‌گفت. اگر قرار نبود کرایه بدهم، علاوه بر موضوع مالی، از نظر مسیر، زمان و محل زندگی هم کاملاً به نفعم بود. زندگی توی خونه‌های نمور و کوچه‌پس‌کوچه‌های بهارستان کجا و توی الهیه کجا؟! اما خب آمادگی و انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم و نمی‌دانستم چی بگم. از طرفی هنوز هم نمی‌توانستم باور کنم یکی مثل مدیرعامل‌مون که از آب کره میگیره، همین‌جوری بیاد و یک خونه در اختیارم بگذاره.
ولی انگار خدا دوستم داشت و شد. یک سوئیت حدوداً پنجاه‌متری، کاملاً مجزا از ساختمان اصلی و چسبیده به دیوار کوچه بود. بعد از دیدن و موافقت، دستی به سر و روی خونه که انگار سال‌ها بلا استفاده بوده، کشیدیم و یک ماه بعد هم اسباب‌کشی کردم. همانطور که مدیرعامل گفته بود توی اون خونه درندشت فقط یک خانم حدودا هفتاد ساله زندگی می‌کرد. البته کاملاً قبراق و سرحال و اهل خوش‌گذرانی که مدام با دوستاش توی گشت‌وگذار بود و برنامه داشتند. سالی چند ماه هم که ایران نبود.
بر خلاف تصورم خانم خیلی خوب و مهربانی بود و غروبا که میرفتم خونه بی‌دلیل صدا میکرد، حالی می‌پرسید و گاهی هم چایی و قهوه‌ای درست میکرد و توی حیاط می‌خوردیم و حرف میزدیم. یا وقتایی که با دوستاش برنامه داشتند و چیزی می‌خوردند حتما سهمی هم برای من در نظر میگرفت. هرچند که یک سری از برنامه‌های قبلی بهم ریخت ولی از اون آرامش و زندگی راضی بودم.
دوسالی از سکونتم گذشت و دیگه واسه هم غریبه نبودیم. من به تبعیت از دوستاش بهش می‌گفتم پروین جون و اونم همیشه یک مامان تنگ اسم من می‌چسبوند و وقتی کاری داشت صدا میزد؛ فرهاد مامان!
اون سال اردیبهشت تموم شده بود که باز قرار شد بره پیش پسرش و البته این‌بار دخترش، یعنی همسر مدیرعامل‌مون هم همراهش می‌رفت. روزی که داشتند می‌رفتند علاوه بر اینکه کلیدای خونه رو به من داد، گفت؛ به خواهر زاده‌اش هم گفته‌ که گاهی سر بزنه!
تعجبی نکردم چون کلیدای دست منم فقط برای مواقع اضطراری بود و توی دوسال قبل هم دخترش یا خواهرش مدام میومدن سر میزدن و به گلدوناش آب میدادند.
تقریبا یک ماهی بعد از رفتنش، یکی از بچه‌ها آبجو گرفته و چندتا بطری هم برای من آورده بود. منم از فرصت تنهایی و خالی بودن خونه استفاده کردم و یک روز جمعه، عصر توی حیاط جشنی یک نفره گرفتم و مشغول شدم، هنوز قلُپ دوم رو نخورده، یهو در حیاط باز شد و هستی( خواهرزاده) اومد تو!
هرچند که شاید برای اون أصلا اهمیتی نداشت و خودشم قبلا با سرو وضع نامعمول جلوی من ظاهر شده بود، ولی من اولین بار بود که به اطمینان اینکه تنهام و کسی توی خونه نیست، فقط یک شلوارک پوشیده و بالاتنه‌ام کاملا لخت توی حیاط اومده بودم. هردو جا خوردیم، من از حضور سرزده‌ش و بی‌موقعش، اونم از دیدن سر و وضع من! سلام کردیم و چند ثانیه‌ خیره بهم موندیم، اما سریع به خودم اومدم و با عذرخواهی رفتم به طرف خونه که یک چیزی بپوشم، هنوز وارد خونه نشده، گفت: ببینم خبریه، جشن گرفتی؟
با خنده زورکی گفتم: نه بابا، ناهارمه! و رفتم تو. در حالیکه داشتم تیشرت می‌‌پوشیدم، اون هنوز داشت حرف می‌زد و در جواب من به طعنه ‌گفت: جدا؟ عجب ناهار مفصلی، پس یک لیوانم برای من بیار!
فکر کردم داره میره توی خونه و اشتباه شنیده‌ام. اما از در که بیرون رفتم دیدم کنار میز و صندلی ایستاده و یک چیپس هم دستشه. با دیدن دست خالیم گفت: پس کو لیوان!
خودم رو زدم به اون راه و گفتم: لیوان؟!
با خنده: آره دیگه، گفتم یک لیوان بیار منم یکمی از این دلسترت بخورم!
همزمان هم خنده‌م گرفت و هم تعجب کردم! حداقل خاله‌ش و دختر خاله‌ش اهل نوشیدنی نبودند. بعدشم کسی با اون وضع و أوضاع که میتونه بهترین برندهای نوشیدنی رو تهیه کنه، چی شده که هوس کرده آبجو دست ساز اونم همراه با من بخوره؟!
برگشتم و یک لیوان دیگه آوردم، اما با خودم گفتم؛ نکنه واقعا فکر کرده دلستره؟! روم نشد بگم آبجوست، ولی لیوان رو نصفه ریختم. یهو بطری رو از دستم گرفت و در حال ریختن؛ چرا دست و دلت می‌لرزه؟ لیوان رو پر کرد و در حال نشستن، کمی سر کشید!
قورتش که داد: ببینم، مطمئنه؟ کورمون نکنی؟
خنده کنان نشستم و ظرف بال کبابی و کالباس رو هل دادم به طرفش، گفتم: نمیدونم، من که هنوزم دارم میبینم!
کیف و شالش رو انداخت روی صندلی کناری و بدون تعارف شروع کرد به خوردن و بعد از چند قلپ، باز: فرهاد مطمئنی مشکلی نداره؟ فکر کنم الکلش بالاست!
راست میگفت، این رفیقم، دیوث عادت داشت توی هر قوطی، یک شات هم عرق میریخت و به همین خاطر درصد الکلش بالاتر از حد معمول بود. گفتم: آره و علتش رو براش توضیح دادم.
دیگه چیزی نگفت، اما انگار کلا یادش رفت برای چی اومده و خیال رفتن نداشت! یهو گرم صحبت شدیم و نفهمیدم که به مسائل خصوصی هم رسیدیم! اینکه چرا من با کسی نیستم و همیشه تنهام، و در نهایت دلیل جدایی هستی، خیانت شوهرش بوده و بعد از اون دیگه دور ازدواج رو خط کشیده!
به موازاتی که حرف میزدیم، می‌خوردیم و رفتیم سراغ بطری دوم، اما کم‌کم آثار مستی توی رفتار و گفتارمون آشکار شد و ظاهرا از حد گذشت، مخصوصا هستی که تقریبا یک لیوان بیشتر از من خورده بود. مثل همیشه موهاش کاملا کوتاه پسرونه و همون گردن بند کاردی دور گردنش بود و به بهانه گرما، دیگه مانتو هم نداشت و فقط با یک تاپ رکابی کرمی رنگ روبروی من نشسته بود.
همزمان با حرف زدن و نوشیدن چیپس‌ها رو ریخت توی ظرف کالباس‌ و با بشقابش خودش رو باد میزد، گاهی هم با کشیدن لبه‌های تاپ وانمود میکرد که خیلی گرمشه!
اونقدر مست نبودم که نتونم خودم رو کنترل کنم اما اونقدری هم علیه‌سلام نبودم که از دیدن یک چیزایی چشم‌پوشی کنم، مخصوصا اون سینه و بازوهای گوشتی سفید و وسوسه کننده‌ای که جلوی چشمام خودنمایی میکردند و نمی‌تونستم نادیده بگیرم.
هستی در آستانه پنجاه سالگی بود و کمی چاق، اما یک چاقی جذاب که معلوم بود برای خودش وقت گذاشته و نمیذاشت اندامش از فرم بیفته. چشمام روی رونای درشتش قفل شده و افکار جورواجوری توی سرم میچرخید ، که یهو خودش رو جابه‌جا کرد و با گرفتن لیوانش به طرفم، گفت: وای، چقدر این حالُ دوست دارم!
لبخند به لب، لیوانم رو زدم به لیوانش و گفتم؛ پس به سلامتی حال خَش!
نوشی گفت و ته مونده لیوانش رو سر کشید! بعد از یکی دو دقیقه سکوت، در حال بلند شدن، با لحنی غیر عادی و خنده گفت: لعنت بهت فرهاد، الان من چطور باید از جام بلند شم؟
البته منی هم که سعی کرده بودم خودم رو مدیریت کنم اوضاع خوبی نداشتم، دیگه تکلیف اون که به نظرم زیاده روی کرده، مشخص بود! لیوانم رو گذاشتم روی میز و بلند شدم سرپا. دستم رو گرفتم به طرفش و گفتم: بذار کمکت کنم!
نیشخندی زد، اما بدون حرف دستم رو گرفت و از روی صندلی بلند شد. دستم رو ول کرد و چندثانیه بی حرکت ایستاد ولی خنده کنان باز نشست. بعد از چند ثانیه منم دوباره نشستم و هستی همانطور در حال خندیدن: فرهاد، بلایی سرم بیاد تقصر توه!
خنده‌م گرفت، ولی همزمان یک چیز دیگه بدجوری حواسم رو پرت کرد! قلمبگی جذاب و تحریک کننده زیر شکمش که به خاطر باز کردن پاهاش از هم، به چشم میومد. لعنتی انگار فضای براش کوچیک بود و اون قسمت شلوار رو فرم داده بود!
هنوز نگاهم رو از اون قسمت برنداشته بودم که خنده‌ش بند اومد و دوباره سعی کرد از جاش بلند بشه. میدونستم اوضاع عادی نیست و توی دلم بلبشوی عجیبی بود اما با عجله رفتم اون‌طرف صندلی و بدون اجازه با یک دست بازوی چپش رو گرفتم و دست دیگه‌م‌ رو از پشت گذاشتم روی پهلوی سمت راستش!
همزمان که گفت: مرسی، خودم میرم، سعی کرد دستم رو از پهلوش جدا کنه. دوتا انگشتم رو گرفت، ولی عجیب بود که نتونست یا شایدم نخواست! همانطور دوتا انگشتم توی دستش موند و با قدم‌های کوتاه به طرف راه پله رفتیم. به جلوی در خونه که رسیدیم، یهو شروع کرد خندیدن و گفت: کلیدا توی کیفمه!
نیشخندی زدم و گفتم: باشه، تو بمون من برات میارم! و سریع وسایلش رو آوردم . کلید رو از کیف درآورد و در رو باز کرد. وارد خونه که شد، دیگه جلو نرفت و روی همون نیمکت راحتی جلوی در نشت و با خنده‌ای کوتاه: مرسی، دیگه خودم میرم!
خب این یعنی اینکه؛ خوش گذشت و برو پی کارت!
در رو پشت سرم بستم و رفتم وسایلم رو بردم توی خونه. چند دقیقه‌ای منم ولو شدم و سعی کردم از اون حال لذت ببرم، ولی نشد به چیزایی که دیده بودم فکر نکنم. آره، هستی خیلی از من بزرگتر بود و نزدیک شدن بهش هم میتونست اون امکانات و زندگی رو ازم بگیره، ولی کاری از دستم ساخته نبود. کاملا تحریکم شده و مغزم از کار افتاده بود.
بعد از دقایقی کلنجار رفتن با خودم به بهانه پرسیدن حالش، بلند شدم مسواکی زدم و رفتم در خونه. در که زدم، بلند گفت: فرهاد بیا تو، من حال ندارم بلند شم!
از همون جلوی در صدا زدم: هستی خانم حالت خوبه؟
با صدای خفه‌ و آمیخته به خنده، از توی پذیرایی گفت: نه!
در رو بستم و وارد پذیرایی شدم. اولین چیزی که توجه‌م رو جلب کرد برجستگی باسنش بود که به خاطر دمرو خوابیدن روی کاناپه، نمای قشنگی گرفته بود. در حالیکه نگاهم روی باسنش قفل شده بود، نزدیکش شدم و باز گفتم: جدی حالت خوبه؟
در حال خندیدن گفت: خدا بگم چکارت کنه، تمام بدنم داره مورمور میشه! و از روی کاناپه بلند شد، اما…
نه مثل آدم بلکه به شکلی عجیب! از زانو به پایین ثابت موند و در عوض باسنش رو کمی بالا آورد و تا مماس شدن با کف پاهاش عقب اورد! منم با دهنی نیمه‌باز فقط رد کشیده شدن سینه‌هاش روی کاناپه دنبال کردم!
چندثانیه با دستای کش اومده توی اون حالت موند و بالاخره از کمر به بالا و ا همانطور روی دو زانو ایستاد. کش و قوسی به خودش داد و بیحال گفت: ببین یک جوری بی حسم، که دلم میخواد یک شلاق درست و حسابی بخورم!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: میخوای انجام بدم؟
کمی نگاه کرد و با خنده: چی رو انجام بدی؟!
انگار عقلم کلا از کار افتاده و شهوت تمام وجودمو گرفته بود. یک قدم بهش نزدیک شدم و گفتم: همین کی میگی، بدنتو شلاق بزنم!
خر که نبود، از رفتارم معلوم بود که تو حال خودم نیستم ولی اونم کرم داشت. خودش رو به کوچه علی چپ زده بود.همراه با خنده: تو هم دست کمی از من نداری ها، یعنی چی شلاقم بزنی؟
پشت سرش نشستم و سرم رو نزدیک بردم. دم گوشش گفتم: یعنی از این حس و حال درت بیارم!
همزمان که شروع کرد به خندیدن، بوی عطرش توی دماغم پیچید و بدون اضافه کاری لبام رو به روی شونه‌ش چسبوندم و آروم بوسیدم!
در حال خندیدن کمی شونه‌ش رو جلو کشید و صدای شبیه پچ‌پچ: فرهاد…
نذاشتم ادامه بده، دستم رو بردم جلوی دهنش و با کشیدن به عقب دوباره کنار گوشش گفتم: بیا این حال خوش‌مون رو کامل کنیم؟
بدنش شل و منم با کشیدن انگشتام به روی لباش دستم رو از جلوی دهنش کنار بردم. دیگه چیزی نگفت و من برای شروع، یک پام رو روی جمع کردم بالا و همزمان دستام رو دور شکمش چرخوندم. شروع کردم به بوسه های ریز زدن به شونه‎ها و دور گردنش و همزمان با دست دیگه مشغول دست کشیدن نوازش بازوش شدم. بعد از چند ثانیه سکوت، انگار تازه مطمئن شده که قضیه جدیه، با لحنی جدی اما آروم گفت: فرهاد داری زیاده روی میکنی؟ خاله بفهمه برات بد میشه‌ها!
بوی تهدید میداد، اما اهمیتی ندادم و پایین تاپش رو تا زیر پستوناش بالا کشیدم. دستم رو که روی شکمش کشیدم لرزش خفیفی توی بدنش حس کردم و سرش رو عقب آورد. از این فرصت استفاده کردم و نرمه گوشش رو توی لبام گرفتم. همزمان که لاله گوشش رو میک میزدم، اون دستی که روبازوش حرکت میکرد رو هم رسوندم روی سینه‌هاش و مشغول مالیدن و بازی با پستوناش شدم.
متاسفانه چیزی جلوی دستم نبود که سایزشون رو دقیق اندازه گیری کنم ولی حجم پستوناش هم دست کمی از باسنش نداشت و یکجا گرفتن‌شون از عهده دستای من خارج بود. بگذریم، با پیش‌روی من، یواش یواش صدای‌های ناهنجار هستی‌م درومد و …
اونقدر هوش و حواسم جمع نبود که اصولی جلو برم و بدونم چکار می‌کنم، اما طولی نکشید که لباساش دونه‌دونه از تنش خارج شد و خدم هم لخت و عور، فقط با یک کیر بی منطق و زبون نفهم که عین سنگ شده بود، مقابلش ایستاده و تلاش داشتم که حداقل بخشیش رو بکنم توی دهن هستی!
خوشبختانه پشتکار و البته پرویی‌م جواب داد و بالاخره تا دوسه سانت بعد از کلاهک توی دهنش خانم جا گرفت. دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم و در همون حد شروع کردم به تلنبه زدن، اما به یک دقیقه نرسیده، به بهانه زیاده روی در خوردن و احتمال بالا آوردن، از ادامه طفره رفت و مجبور شد با کُسش این کم کاری رو جبران کنه!
خودش روی همون کاناپه طاقباز دراز کشید و منم سریع بین پاهاش چمباته زده و مشغول خوردن و لیس زدن کُسش شدم. بعد از یکی‌دو دقیقه‌ای آماده کردن کُسش، بیخیال خوردن شدم و روش خیمه زدم. بعد از چندبار کشیدن نوک کیرم به کُسش، آروم‌آروم فشار دادم و همزمان با فرو کردن کیرم، خودم هم پایین رفتم و کامل خوابیدم روش.
هستی یک پاش رو روی تاج کاناپه گذاشته و یک پای دیگه رو هم جمع کرد بود بالا تا راحت تر بتونم حرکت کنم. با چندتا بوسه و لب گرفتن حرکت کردم و یک دقیقه‌ای خیلی نرم بالا و پایین میشدم. لبامون توی هم قفل شد و حسابی مشغول بودند، اما تنهای صدای بلند توی خونه، صدای برخورد بدنامون بهم بود. بعد از لحظاتی با اشاره هستی یواش‌یواش سرعتم رو زیاد کردم و هستی هم با گرفتن پهلوهام کمک می‌کرد تا پر قدرت‌تر تلنبه بزنم. کیرم تشنه کسم رو آروم تا پشت کلاهک، بیرون می‌کشیدم و بعد انگار قصد کشتنش رو دارم با همه توان فرو میکردم و دوباره تکرار و تکرار.
هنوز به دقیقه پنجم نرسیده، عین اسبی که به خط پایان مسابقه نزدیک میشه، خیس آب و با سرعتی عجیب، دیگه باسنم بالا و پایین میشد و هستی هم با آه و ناله‌هاش تشویقم میکرد تا محکم‌تر بکوبم.
و بالاخره بعد از لحظاتی کوبیدن و فرو کردن بیرحمانه کیرم توی کُس بی دفاعش، وقتش رسید. دستپاچه کیرم رو بیرون کشیدم و مشغول آب پاشی شدم. هستی هم نفس زنان و با صورتی برافروخته و در حالیکه هنوز پوست و گوشت پهلوهام توی چنگش مونده بود، نظاره‌گر پمپاژ کیر من و آبیاری تنش شد.
تا تموم شدن قطرات آبم صبر نکرد و با لبخندی دلنشین که بر لبانش نقش بسته بود، چشماش رو بست!
خودم هم آخرین قطره آبم رو که خالی کردم، عین یک لش روی هستی ولو شدم و تنم رو به آغوشش سپردم. حالا دیگه علوه بر بوی عطر هستی بود منی من هم توی خونه پیچیده و روحم رو جلا میداد!
با تاریک شدن هوا و رفتن هستی، مستی هم از سرم پرید و پر شدم از إحساس پشیمونی و ترس. به موازاتش خیال میکردم این رابطه فقط از سر مستی و بی اختیاری اتفاق افتاده و قرار نیست …
اما حالا بعد از پنج ماه و برگشتن پروین جون و چند بار دیگه سکس مخفیانه، هستی خانم برای تولدم یک سوتی عجیب ‌و به این بزرگی داده!
در حالی که مدیرعامل‌ نمی‌تونست خنده‌ش رو کنترل کنه، من خجالت زده از اتاق بیرون رفتم و…
پایان

نوشته: فرهاد

بازدید 7,663

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “لذت مستی با هستی”

  1. کم ویو خورده چون معمولا داستان‌هایی که توی عنوانشون گاییدن، کردن، کُس، کون، کیرِخر، گی و… دارن و توشون پر از غلط املائیه و با لحنِ ولهجه‌ی اورانگوتانی نوشته شدن(به زبونِ آدمیزاد نیستن) اینجا بسیار طرفدار دارن و بالای صدتا لایک می‌گیرن.من از نویسنده ممنونم که یک متن بدون غلط، ویرایش شده و منطقی با یکم چاشنی طنز نوشته!

  2. حاجی پشمام چقد روون و قشنگ نوشتی چقد همه چی دقیق و بدون حاشیه اضافه و زیبا و خواندنی. دمتگرمحسابی لذت بردیم❤️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید