لذت بابک (۴)

سلام درود. دوستان اگه غلط املایی هم داشتم ببخشین چون نویسنده نیستم داستان اولم میخاستم تمام کنم ولی جوری شد به احترام خوانندگان ادامه دادم
بعدازسکس لذتبخش با نفیسه که ازکون کردم نفیسه دلش خواست بعد از یه استراحت کوتاه دور دوم را شروع کنیم. بین استراحت وقتی حرف الهام اومد وسط گفتم نفیسه. من اصلا قصد ازدواج ندارم کلا. من دوست دارم همینجوری فامیل بمونیم دوباره فامیل نشیم اما مادر خیلی اصرار داره والان یه هفته س تو خونه فقط صحبت الهام هست نمیدونم چکارکنم. نفیسه گفت خب بابک مامانت حق داره دیگه.الان تو چهل سالته وقت ازدواجت گذشته.من که با خالم موافقم. گفتم یعنی الهام رو بگیرم؟ گفت اره. گفتم اگه روزی الهام بفهمه منوتورابطه داریم تکلیف چیه؟ دوس داری طلاق بگیره؟ یا اینکه سکته کنه مریض بشه؟ حداقل قبل از حرف زدن فکر کن. نمیخوام الهام بخاطرهوس ما دلش بشکنه یا خدای نکرده بدبخت بشه. گفت اولا رابطمون از دخترخاله پسرخاله تغییر میکنه میشم خواهرزن دوما رابطمون همیشه پنهان میمونه تا روز قیامت. گفتم خب اگه یه موقع آشکار شد چی؟ گفت اون موقع زندگی منم خراب میشه دیگه… گفتم منوتو بایدمواظب هوسمون باشیم همیشه. کوچکترین اشتباه بزرگترین تاوان رو داره گفت از طرف من نگران نباش رفتارم همیشه یکنواخت میمونه ولی دیشب الهام پیشم بود با هم صحبت خواهرانه میکردیم الهام دلش خیلی پیشت گیره متوجه شدم بشدت خاطرخوات شده. گفتم همش تقصیره منه که تو دهن ها انداخته وگرنه اون طفلی هم داشت کیفشو میکرد دیگه. گفت حالا این حرفارو ول کن بریم رو تخت؟ نگاش کردم دیدم شهوت از چشماش میباره پاشدم گفتم بریم. رفتیم اتاق خواب روی تخت همدیگرو بغل کردیم و همه جا مونو مالیدیم تاکیرم شق شدن نفیسه به پشت خوابید پاهاشو نود درجه داد بالا. منم رفتم لای پاش کوص تپل نفیسه هم خیس بود هم گشاد شده بود کیرمو چندبار کشیدم رو کوسش و رگ پشت کیرمو میمالیدم به چوچولش که کوسش حسابی آب انداخته بود کیرمو تنظیم کردم با کوسش فشاردادم تا ته. با دستام سینه هاشو گرفتم خم شدم نوک یکیشوگذاشتم دهنم مک زدم کوس نفیسه دیگه خیس خیس شده بودشروع کردم تلمبه زدن… بدن سفید نفیسه هر مردی را حشری میکنه نفیسه هم فقط آخ و اوخ بلندمیکرد. چند دقیقه ای تلمبه زدم و کیرم رو کشیدم بیرون. تو اوج لذت با نفیسه با همدیگه لب گرفتیم لبای گوشتیش واقعا محشر بود من به پشت خوابیدم درازکش شدم کیرمو با دستم نگه داشتم نفیسه نشست رو کیرم مثل نشستن در توالت که دراین حالت کوسش کامل بازشده بودو صدای فرچ فرچ آب کوسش میومد. شروع کرد بالا پایین شدن. کیرم تا نوکش میومد بیرون دوباره تا ته میرفت داخل… گفتم عزیزم میتونی باکونت بشینی روش؟ گفت واااای نه کونم درد میکنه اخه… گفتم فدات بشم بخاطر من. که بانگاه دخترونه وعشوه خاص خودش کیرموازکوسش درآوردباسوراخ کونش تنظیم کردآروم آروم نشست تاهمش رفت داخل که گفت. اوووووووف جر خوردم بابک حس میکنم الان دو تیکه میشم گفتم عشقم من عاشق کونتم کونت تو کل فامیل تکه نظیر نداره… با حرفام حشری میشدم گفتم بدنت عالیه عزیزم خیلی دوسش دارم…شهوت کل وجودش رو گرفته بود تو بالا پایین کردنا گفت بدن الهام هم سفیده ببینیش عاشقش میشی کونشم قشنگه کون خواهرم بی نظیره گفتم جوووون کوسشوبخورم. هردومون با این حرفا بیشترحشری میشدیم نمیدونم چرا اسم الهام رو میاورد حشری ترمیشدم چند دقیقه ای که بالا پایین شد نزدیک ارضا شدنم؛ کیرم بیش از حدش بزرگ شده بودتوکونش. کون نفیسه حالت منقبض شده بود و برای کیرم خیلی تنگ شده بود. نفیسه سرعتشو بیشتر کرد و محکم کونشو میکوبید تا همه کیرمو تو وجودش حس کنه که هردومون با هم آبمون اومد نفیسه دیگه جیغ میزد به جای ناله… آبمو ریختم داخل کونش چند لحظه ای همونجوری تو آغوشم گرفتم نذاشتم بلند شه وقتی از روی کیرم بلند شد سوراخش خیلی گشاد شده بودآبم داشت ازکونش بیرون میریخت بادستمال خودمون روتمیزکردیم پاشدیم لباسامون رو پوشیدیم و بهش گفتم هر وقت دلت خواست بهم زنگ بزن پیام نده… نفیسه از قبل نهار آماده کرده بود باهم خوردیم ساعت 4 بعدازظهر بود که ازش خدافظی کردم اومدم بیرون یکم پیاده روی کردم شب که شد رفتم خونه سلام کردم به مادرم اونم جواب سلام رو به گرمی داد گفت دست و صورت بشور شام بیارم شام رو خوردیم و نشستیم پای صحبت که گفت پنجشنبه مهمون داریم گفتم چه مهمونی؟ گفت واسه میثم وزنش میخوام پاگشا بگیرم واسه همین خواهرام و داداشام روباخانواده دعوت کردم گفتم خیلیم کار خوبی کردی ننه هرچی لازم داشتی به سوپری محل میسپارم هرچی هم نداشت بگو از بازار بخرم خلاصه یه مقدار حرف زدیم خوابیدیم تا پنج شنبه اتفاق خاصی نیفتاد تا ظهر که ننم گفت برو کبری رو بیار واسم کمک کنه گفتم خاله کبری بیاد هم نمیتونه کمک کنه دوتا بچه کوچیک مگه میزارن بهت کمک کنه بزار برم الهه و الهام رو بیارم کمکت کنه… اسم الهام رو بردم چشای ننم برق زد گفت باشه هرجور صلاح میدونی… بعدش گفتم زنگ بزن آماده بشن برم بیارمشون ـ ننم زنگ زد و ماجرارو گفت اونا هم قبول کردن منم رفتم دنبالشون خونه دایی نزدیک بود اول الهه رو برداشتم وقتی اومد سوار شدیم دور شدیم از خونشون که یه لب اساسی از هم گرفتیم گفت ناقلا پس چرا زنگ نمیزنی حالمو بپرسی؟ گفتم ببخش عزیزم گرفتارکار بودمو وقت نکردم اینا. گفت بابک بخدا الان دیدمت یاد دردکونم افتادم باحرفش خندیدیم باهم. گفتم خیلی دلم تنگ شده واسه کونت الهه. گفت باور نمیکنم اگه دلت تنگ شده بود حتما یه پیامی زنگی میزدی گفتم حق با توئه عزیزم از این بعد میزنم دیگه. دوباره از لبش یه بوس کردمو رسیدیم خونه خاله اعظم الهام روهم سوار کردیم رفتیم خونمون نمیدونم چرا وقتی نگاهم به الهام می افته استرس میگیرم زبونم بند میاد انگار مثل کسی که طلبکار شو ببینه همه چیز یادم میره اونم واقعا هم خوشگله هم تودل برو. رسیدیم خونه.بعد از سلام خوش و بش . دختر لباسای بیرون شون رو عوض کردن الهه با شلوار استرج و تاپ کوتاه اومد که نافش بیرون بود الهام هم با دامن کوتاه و پیراهن نازک که حتی سوتین قرمزش مشخص بود. اومدن ومشغول کارشدن در حین اینکه هی مینشستن وبلندمیشود دقت کردم الهام بدنش از مال الهه سفیدتر بود زیرچشمی داشتم دید میزدم البته مواظبم بودم که سوتی ندم دیدم الهه هی یواشکی نگام میکنه میخنده براش پیام زدم چیه کونت میخاره؟ اونم پامو دید خندید نوشت داره میخاره بلدی بخارونیش؟ گفتم بلدم ولی حیف الان موقعیتش نیست گفت بهونه جور کنیم بریم بیرون؟ گفتم بشین کارتوبکن دختر مثلا اومدی کمک هااا… ولی فردا ننم میاد خونه شما اون وقت میتونیم باهم باشیم گفت اوکی پس خارش فعلا تعطیل تا فردا که با شکلک خنده برای هم خوشحالیمون رو ابراز کردیم ساعت داشت تندتر جلومیرفت چیزی به اومدن مهمونا نمونده بود دیگه همه چیز آماده بود. الهه رفت دوش بگیره منو مادر و الهام تنها موندیم. ننم سر حرف اینجوری باز کرد.
مادر: بابک مادرجان ببین الهام هم حضور داره پیش هردوتون میگم دیگه رو حرفم حرف نمیزنین من دوست دارم عروسی شما دوتا رو ببینم
من: مادر بزار بمونه یه وقت دیگه الان موقع این حرفاست اخه
مادر: گوش کن حرف نزن. ببین مادر جان من جواب بله رو از الهام گرفتم خودشم اینجاست میتونه تایید کنه با اعظم هم صحبت کردم اونو شوهرش هم راضین بعد از این مهمونی وسط هفته میریم رسما خواستگاری دیگه حرفم نمیزنی بگو باشه تا خیالم راحت باشه
من: اخه… اخه مادر. من الان آمادگیشو ندارم بزار… حرفمو قطع کرد گفت من میرم حیاط پنج دقیقه بهتون وقت میدم با همدیگه حرف بزنین
گفت و پاشد رفت موندم چی بگم به الهام. گفتم الهام نظرتوچیه میبینی که مادر دست بردار نیست. الهام گفت منم مثل تو بخدا الان یه هفته س توخونمون انگار عروسیه. از وقتی خاله ومامان صحبت کردن خودشون بریدن و دوختن منم مجبور شدم بله رو بگم. گفتم مجبوری؟ یعنی تمایل نداری؟. با خنده گفت نه منظورم این بود که من فشار نذاره وگرنه… گفتم وگرنه چی؟ گفت وگرنه دوست دارم زنت بشم… اینو گفت و سرشو انداخت پایین گفتم پس باید مفصل صحبت کنیم باهم. تو پنج دقیقه نه تو میتونی حرفاتو بزنی نه من اگر موافق باشد فردا بیام دنبالت بریم بیرون. نظرت چیه؟ گفت من حرفی ندارم پسرخاله هرچی شما بگی گفتم پس قرارمون فردا میام دنبالت باشه؟ گفت باشه… دیگه بعد یکم مادراومده جریان رو بهش گفتم اونم موافقت کرد بهش گفتم دیگه حرف منو الهام رو پیش مهمونا وسط نکشه بزاره تا وقتی که حرفامون تموم شد
خلاصه اون شب همه اومدن و کلی بگو بخند دلخوشی کردیم تا نزدیک صبح که به نحو احسن از مهمان پذیرایی کامل شدو رفتن صبحش جمعه بود از خواب که بیدار شدم 8 صبح پاشدم خودمو جمع وجور کردم صبحانه خوردم ساعت نزدیک بود که به گوشیم پیام اومد نگاه کردم دیدم عمه زندایی نسرینه نوشته شازده کجایی؟ نوشتم اگه میتونی زنگ بزن همین که پیام رفت دیدم زنگ زد
نسرین: سلام عشق زندایی. بیدار شدی یا هنوز خوابی
من: سلام زندایی شما چطور؟ نه بیدارم
نسرین: دیشب هرچی نگات کردم اصلا یه بارم نگام نکردی گفتم شاید ازم دلخوری
من: نه عزیزم چرا باید دلخور باشم میدونی که خیلی میخوامت دیشبم نگات نمی کردم چون جنبه ندارم دیدی یه وقت سیخ شد آبروم رفت (با خنده)
نسرین: خخخخخ قربون قدو بالاش برم دلم واسش یه ذره شده کاش الان اینجا بودی با ناناز من لب میگرفت
من: دایی کجاست
نسرین: صبح رفت شهرستان بادوستاش گفت میریم کوه اینا نمیدونم. خب داییت میدونی که عاشق می و مستی وگردشه
من: پس الان امنیت برقراره توخونه اره؟
نسرین: اررررره هم امنیت برقراره هم نانازم بی قراره
من: گفتم پس نزار گریه کنه که اومدم
نسرین: گفت بیا عزیزم منتظرتم
زودیه دوش فوری گرفتم کیرمو تر تمیز کردم
از خونه زدم بیرون رفتم خونه دایی تو راه یه مقدار میوه و تنقلات هم خریدم رسیدم خونه و داخل که رفتم چشام شد چهارتا. نسرین لخت مادرزاد جلوم وایساده بود یک بدن فوق العاده سینه های اناری؛ شکم تخت؛ کوس سفید و بدون ذره ای مو؛ یه مقدار کوچک با لبه های بیرونی و یک نیمچه آرایش ملایم که انگار یه جوری جلوت وایساده تا ازش لذت ببری همینجور مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم گفت چیه عزیزم یه جوری نگاه میکنی انگار اولین باره گفتم اون موقع یادته منو ترسوندی گفت اره گفتم الانم همون طوری شد دیگه هر دو دفعه از شگفتی روبروشدم نسرین خنده کرد گفت فدات بشم عزیزم خیلی دلم واست تنگ شده بود گفتم واسه من یا دستمو گذاشتم رو کیرم گفتم واسه این؟ گفت بیشتر واسه کیرت که هر موقع یادش میوفتم کونم میخاره. گفتم الان خارش کونتودرمان میکنم زندایی خوشگلم. کون تاقچه ای زن دایی بیشتر حشریم کرد رفتیم اتاق خوابشون خودمم لخت کامل شدم زندایی چشمش افتاد به کیرم که شق شده بود حمله کرد بهش گذاشت دهنش تا نصف بیشتر نمیتونست بخوره سر کیرشو میذاشت دهنش با صدا در میاورد بوسش میکرد از پایین کیرم رو لیس میزد میومد بالا دیگه نتونستم خودمو نگه دارم خابوندمش روتخت وپاهاشودادم بالا افتادم به جون

کوسش ازپایین به بالا ازبالابه پایین داشتم لیس میزدم سوراخ کونش بدجوری چشمک میزد گفتم آماده ای زندایی؟ گفت اره عزیزم زودباش بکن داییت دیشب نصف نیمه گذاشته خیسم فقط. قرمساق خودشو خالی کرد گرفت خوابید حالا باید جور داییتو بکشی… گفتم اووووف زندایی الان جوری بکنمت که هرچی آب داری بیاد بیرون… یه بالشت گذاشتم زیر کمرش هر دو سوراخش اومدن بالا. با این حرکت زندایی یه ناله ریزی کرد و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کوسش آروم فشاردادم تا شکمم چسبید به کوسش خیلی آروم ورومانتیک عقب جلو کردم کوسش واقعا پرآب بود بادستام از داخل زانوهاش گرفته بودم و آروم آروم عقب جلو میکردم که زندایی یه ناله خفن کردوارضاشد منم نگه داشتم ازش لب گرفتم همش قربون صدقم میرفت
زندایی: فدات بشم بابک اوووووم بازم میخوام بکن منو بکن عزیزم قربون کیرت بشم
من: توجون منی زندایی فدای کوست بشم خیلی نرمه کوست انگاردارم به پنبه میزارم
زندایی: همش مال خودته عزیزم جووون از دیشب نخوابیدم بابک دلم هوس کیرتو کرده بود
با حرفای عاشقونه دوباره کوسش خیس شد کیرمو که عقب جلومیکردم نوک ممه شو با لبم می کشیدم زندایی هم تو فضا بودچنددقیقه ای گاییدمش ازکوس کشیدم بیرون گفتم هوس کونتو کردم نسرین. گفت آروم بزار داخلش درد نگیرم عشقم. سر کیرمو با دستم فشار دادم کلاهک کیرم رفت داخلش که زندایی با صدای اوووووف منو به هیجان آورد یواش یواش فشارو بیشتر کردم همه کیرمو فرستادم داخل کونش کمی صبر کردم تا جاباز کنه بهش گفتم درد داری؟ گفت اره یکم ولی تحمل میکنم عزیزم بزن آروم کشیدم بیرون یه توف انداختم به سوراخش دوباره فرو کردم اینبار راحت تر رفت داخلش که ناله زن دایی بلند شد داشتم تلمبه هام رو سرعت میدادم همزمان هم با انگشتم چوچولشو ماساژ میدادم که دیگه جیغ و ناله زن دایی اتاق خواب رو پر کرده بود با انگشت چوچولشو اینقدر مالیدم تلمبه زدم به کونش که زندایی شاشید به کف دستم اگه جلوشو با دستم نمی گرفتم صورتمو کثیف میکرد هم شاشید هم لرزش شدیدی کرد منم سرعت کیرمو بیشتر کردم محکم میکوبیدم شاشش تبدیل شد به مایع سفید که ازکوسش بیرون ریخت وآروم شد منم داشتم نزدیک میشدم که با یه فشار کیرمو تا ته نگه داشتم تمام آبمو ریختم کونش خم شدم ازش لب گرفتم تو دهن همدیگه اوووم اووووم میکردیم وقتی آروم شدیم گفتم چطور بود خوشت اومد!؟ گفت وااااای بابک تاحالا تو سکس نشاشیده بودم چیکارم کردی تو؟ گفتم منم تا حالا اینجوری لذت نبرده بودم خیلی حال داد بهم… بهترین کوس وکون دنیایی… با دستم بالشتو زیر کمرش کشیدم کیرش راس شد گفت آخیش راحت شدم… چشم تو چشم هم نگاه کردیم و مثل وحشیا ازهم لب گرفتیم من هنوز لای پاهاش بودم زندایی با پاهاش منو قفل کرده بود… نیم ساعتی لخت همدیگرو بغل کردیم وبه پیشنهاد نسرین رفتیم با هم دوش گرفتیم تو حموم هم کمی شیطونی کردیم من کوس نسرین رو خوردم نسرین هم کیرمنو ساک زد همدیگرو شستیم اومدیم بیرون خودمون رو خشک کردیم لباس پوشیدیم بعدش من رو مبل نشستم زندایی رفت آشپزخونه نهار آماده کنه ناهارو خوردیم. بهش گفتم موضوع الهام رو که قراره بریم بیرون باهم دیگه حرف بزنیم. نسرین گفت چرا بیرون؟ برو بیارش اینجا جز من کسی نیست منم میرم اون یکی اتاق شمادوتا راحت حرفاتون رو بزنین… دیدم فکر خوبیه اینجوری هم راحت هستیم هم اینکه از پارک و رستوران و خیابون بهتره تو آرامش حرف بزنیم فقط میخواستم جز منو الهام کسی دیگه نباشه به زندایی گفتم اگه ممکنه یکی دو ساعت برو خونه ما… چون خونمون نزدیک بود. زندایی خندید گفت باشه میرم ولی ببین بابک خونه رو خلوت دیدی یه وقت کون دختر مردم نزارید گفته باشه… خندیدم گفتم کون فقط کون زندایی… یکم باهم گپ زدیم ناهار خوردیم بعدش زنگ زدم الهام جریان رو بهش گفتم اونم موافقت کرد گفتم پس آماده شو چند دقیقه دیگه میام دنبالت. خونه هامون بهم دیگه نزدیکه شاید به خونه همدیگه ده یا یه ربع فاصله داشته باشه… من که رفتم دنبال الهام زندایی هم رفت خونه ما ولی بهش گفتم به ننه نگه که خونه اوناییم… الهام رو برداشتم اومدیم خونه. واردخونه شدیم الهام یه دوری زد و سرکی کشید مانتوشو درآورد روسریشو در آورد رفت تو آشپزخونه منم نشستم رو مبل چایی ریخت آورد واسه هرکدوم یه چایی خوردیم هردومون ساکت … بالاخره الهام سکوت رو شکست گفت خب پسرخاله من آمادم حرفاتو بشنوم با خنده ریز رو لباش… گفتم راستش… اخه… اصلا نمیدونم چی بگم از کجا شروع کنم بهتر نیست اول تو حرف بزنی؟ با این حرفم الهام خنده بلندی کرد منم خندم گرفت و همین خنده باعث شد کمی یخمون آب بشه وقتی خندمون تموم شد گفتم الهام؟ گفت بله گفتم راستش من نمیخوام ازدواج کنم اونم بخاطرمادر. خودت میدونی که با ازدواج من اون تنهای تنها میشه چون ما مجبوریم تنهاش بزاریم اگرم باهم زندگی کنیم میترسم بین عروس و مادرشوهر اختلاف بوجود میاد اون موقع از بد بدتر میشه از یه طرفم ننه گیر داده که حتما باید من عروسیتو ببینم که نمیدونم چیکار کردی که یه الهام میگه آب ازلب ولوچش میباره… با این وضعیت فکرم مشغول میشه و دستم بکار نمیاد ولی این چند روزه خیلی فکر کردم فعلا قصد ازدواج ندارم حداقل فعلا اگه توهم راضی باشی من به کارام برسم توهم به دانشگات! نظرت چیه الهام؟ الهام کمی سکوت کرد بعدش گفت اگه اینجوری راحتی من حرفی ندارم هر موقع خودت خواستی من منتظرت میمونم. یه نگاه بهش انداختم گفتم واقعا منتظرم میمونی؟ گفت دروغ چرا خیلی دوستت دارم گفتم شاید سه سال انتظار بکشی بازم راضی هستی؟ گفت بابک تو قول بده که غیر از من با کسی ازدواج نمیکنم منم قول میدم تا آخر عمرم منتظرت بمونم… ازحرف الهام واقعا لذت بردم فهمیدم واقعا عاشقمه… بهش گفتم الهام منوتو 18 سال تفاوت سنی هم داریم از این بابت ناراحت نیستی؟. گفت نه مهم سن نیست مهم روحیه و مهربونیته مهم درک و فهم دوطرفه. گفت یه چیز دیگه بپرسم؟ گفتم اره بپرس. گفت توهم میدونستی که نفیسه قبل از ازدواج دوست داشت با تو ازدواج کنه؟ با تعجب گفتم چرا اینو پرسیدی؟ گفت دوسه روزقبل با نفیسه تنها بودم حرف شما آمدوسط که نفیسه داشت تورو برای من تعریف میکرد که اره بابک اینجور فلان بعدش اعتراف کرد که زمان مجردیش عاشقت بوده و ظاهرا تنها کسی که باعث شد اون باکس دیگه شوهر کنه بابام بوده که اون زمان با پدر دامادمون رفیق بوده بهش قول داده بود که نفیسه رو به پسرش بده بخاطر قولش مجبور شد تو روی همه بایسته. کمی سکوت کردم گفتم منم نفیسه رو دوست داشتم ولی نمیدونستم که باعث جداییمون پدرت بوده باشه. الهام خندید و گفت حالا هم عیب نداره اون نشد این یکی. که زدیم زیر خنده و بهش نزدیک شدم از پیشونیش بوس کردم گفتم فدات بشم الهام تو قول بده مثل نفیسه نشی منم قول میدم جز تو کسی رو تو قلبم جا ندم فقط یادت باشه هیچ وقت حرفای امروزمون رو به کسی نگی بین خودمون بمونه هرکی هم پرسید بگو ماقصد ازدواج نداریم. الهام گفت اخه چرا؟ چرا بگم قصد ازدواج نداریم… اگه پدرم منو هم مثل نفیسه به کسی بده چی؟ گفتم مگه قول ندادی منتظرم بمونی؟ گفت چرا. قول دادم گفتم پس خواستگاریم اومد به هیچ دلیلی جوابشو نمیدی. الهام کمی فکر کرد گفت باشه من روی تو حساب میکنم گفتم منم بهت قول دادم جز تو به کس دیگه ای فکر نکنم. الهام کمی احساساتی شد و اشک از چشاش اومد رفتم تو آغوشم بهش گفتم الهی فدات بشم عزیزم تو برام اولین و آخرینی. اونم منو بغل کرد و لپشو بوسیدم کم کم حاضر شدیم بردمش گذاشتم دم خونشون. وقتی داشت پیاده میشد گفت بابک الان به مامانم چی بگم؟ گفتم بگو فعلا من درسامو بخونم بابک هم فکراشو بکنه. همین. گفت تو چی میگی به مادرت؟ گفتم منم همینو میگم عزیزم.
خدافظی کردم و ازش جدا شدم الان سه سال از اون جریان میگذره همچنان مجردیم که در آخر داستان بهش اشاره خواهم کرد
زنگ زدم به زندایی نسرین ازش تشکر کردم گفت چی شد گفتم هیچی. تفاهم نداریم نشد. گفت یعنی چی تفاهم نداریم توضیح بده ببینم. گفتم زندایی هم اختلاف سنی هم درسای الهام باعث شد به تفاهم نرسیم همین. لطفا دیگه بحثشو نکنین
از اون هم خدافظی کردم رفتم سمت خونه. وارد خونه شدم دیدم مادر نیست یادم اومد رفته خونه داداشش (خونه میثم و الهه) بهش زنگ زدم جریان گفتم ازش خواهش کردم دیگه چیزی نپرسه اونم باهام قهر کرد و گفت من چند روز خونه داداشم میمونم گفتم باشه گوشیو قطع کرد. دو روزی گذشت میثم زنگ زد
میثم: سلام پسر عمه عزیز و مهربونم. کجایی داداش کم پیدایی عمه دوروزه اینجاس تو چرا نیومدی
من: سلام میثم جان چطوری تازه دوماد. خوش میگذره بهت؟ از شانس توهم هوا گرمه حتما داری مگس میپرونی خخخخ
میثم: اووف آره هوا انقدر گرمه که شبها هم خوابم نمیبره
من: خواب چیه پسر تو الان باید تا صبح بخوری حال کنی
البته بامیثم زیاد شوخی میکردم میدونستم به دلش نمیاد حرفام
میثم: میگم بابک الان با عمه هم داشتم حرف میزدم اگر موافق باشی یه چندروزی بریم مسافرت
من: مسافرت؟ کجا؟
میثم: یاکریم چند روزی شمال ویلای داییم یا اینکه بریم طرفای آذربایجان 7&8 روز بگردیم بیاییم
من: شمال که مخالفم چون بریم اونجا همش میشینیم ویلا. خب میشینم تو خونم دیگه. ولی گردش چند روزه موافقم. بریم تبریز طرفای مرز وان چند روزی صفا کنیم
میثم: اتفاقا منم مثل تو با شمال مخالفم دوست دارم بیرون تو چادر بخوابم
من: گفته باشم از الان خصوصی نداریم هااا بری واسه خودت چادر دونفری بزنی
میثم:: خخخ نه داداش هممون باهم
من: خب کیا میرن حالا
میثم: ما خانوادگی. عمه وتو. عموم خانوادگی(منظورش نسرین زنداییمه) اگه آقا ناصر هم بیاد عمه کبری اینا چهار تا ماشین می رویم
من:باشه من حاضرم خودت برنامه رو بچین منم خبر بده
میثم: قربون پسر عمه خودم که واسه همه چی پایه س
گوشی رو قطع کردم و به کارم مشغول شدم سه روزبعدش چهارشنبه ظهر بود که میثم زنگ زد گفت فردا صبح حرکت میکنیم گفتم خب من چی بخرم چی بیارم که گفت غیر از وسایل شخصیت هیچی فقط ماشینتو. عمه رو صبح بردار بیا گفتم باشه. صبح با ننه رفتیم خونه دایی که دیدم آقا ناصر هم اومده باهاش خوش وبش کردم و گفتم آقا ناصر چه عجب که افتخار دادین. اونم گفت شنیدم توهم میری اومدم خخخخ بعدش یه نگاه دیگه به جمع کردم دیدم غیر از اونایی که میثم گفته بود ودونفردیگه اضافه شدن مادر زن میثم بابرادرزنش که مادره حدودا بین45تا50سالش میشد برادر زنم فکر کنم 10سالشه میشداسم مادر زن آذر بود یه زن امروزی روشنفکر البته خونگرم و اجتماعی. بارو بندی رو بستیم و همگی سوار ماشینمون شدیم راه افتادیم بطرف اتوبان قزوین. جمعا چهارتا ماشین بودیم که داییم وآقاناصر با خانواده خودشون میثم هم پدر مادرش؛ زنش وبرادرزنش سوارشدن الهه وآذر هم اومدن ماشین من. ننه من چون پاهاشو بایددرازکرد رفت عقب نشست با آذر الهه اومد جلو ناگفته نماند که ماشین من جک اس فایو هستش که پشت کنسول وسط ساکمو گذاشته بودم که مادر پاهاشو دراز کنه تاروی کونسول.
من پشت فرمون شلوار کردی پوشیده بودم که اگه کیرم بلند میشد مشخص نبود الهه شلوار استرج تنش بود آذر هم جین گشاد که چند بار خودشم گفت شلوارم خیلی اذیتم میکنه. خلاصه رسیدیم زنجان و تو یک جای خلوت نگه داشتیم نهار خوردیم و قرار شد شام رو در بستان آباد نگه داریم همونجاهم بخوابیم صبح بازم ادامه بدیم مادربه الهه گفت بره عقب پیشش و آذر خانم هم که توی راه صحبت و شوخی کرده بودیم دیگه یخمون آب شده بود اونم اومد جلو نشست وقتی راه افتادیم متوجه شدم آذر شلوارشو عوض کرده یه ساپورت خیلی نازک تنش کرده اونجور که من متوجه شدم فکر کنم وزن آذر بین.60الی70 میشدچون جلو که نشسته بود پاهاش گوشتی بود انگشتش درشت… شب رسیدیم بستان آباد 4تا چادر زدیم تو پارک دورهم جلوی چادرها هم یه زیرانداز انداختیم که هممون بشینیم شام روخانما رفتن حاضرکنن میثم قلیون آماده کرد دایی کوچیکه هم بساط عرقش که مثل همیشه مهیا بود تو جمعمون فقط ناصر یه مقدار مذهبی بود که اونم توسط خاله کبری و دایی اکبر پخته شده بود که این چند روز رو مثل ما باشی اونم قبول کرده بود قبل شام چند استکان عرق خوردیم جالب بود که مادرزن میثم هم قاطی ما شده بود من دیگه کم کم داشتم بهش به چشم خریدانه نگاه میکردم خیلی خونگرم بود خداییش واسه هر کاری پایه بود تو فکر بودم ببینم میشه باهاش سکس کردیانه چون تو مدتی که از خانمهای اطرافم همه چی دیدم یه جورایی دیگه باتجربه شده بودم دیگه برام ثابت شده بود که غیر از من وخاله حدیث همشون جنده تشریف دارن نمیدونم شاید اون دوتا هم تو جوونی عشق وحال کردن من بی خبرم اما نظرم در برابر آذر چیزی نبودجز کردن کوص وکونش… میدونستم میثم تعصبی نیست پس از بابتش خیالم راحت بود شام رو هم خوردیم و ساعت دیگه 11شب شده بود منم خوابم میومد میخوابیدم صبح بیدار شدم رفتم نان بربری تازه خریدم و انگورهم گرفتم اومدم صبونه رو خوردیم راه افتادیم سمت تبریز دایی کوچیکه چون قبلا اومده بود همه جارو میشناخت جلو جلو اون حرکت میکرد ماهم پشت سرش رفتیم ائل گلی تبریز جاتون خالی خیلی جای باصفا و هواش بی نظیر بود از همه مهمتر کباب تبریز که واقعا هنوز مزش زیر زبونمه. با مردم خونگرم و مهربون تاشب گشتیم شب موندیم صبح بازم راه افتادیم سمت جلفا مرز ایران و کشور آذربایجان خلاصه خیلی خوش گذشت چند روزی بود که می گشتیم تو جلفا اتفاق قشنگی افتاد برادرزن میثم که اسمش حسام هستش بعد از نهار دستشوییش میگیره به میثم گفت بریم توالت عمومی میثم چون دستش بند بود بهش گفتم بیا باهم بریم منم دستشویی دارم که آذرگفت آقا بابک صبر کن منم بیام سه تایی رفتیم توالت پارک که بعد از توالتمون یه شهربازی کوچک بغلش بود حسام رفت تاب بازی منو آذر هم نشستیم تو چمن محوطه که درختاش سایه انداخته بودن. کنار هم نشسته بودیم جوری که پام به پاش می خورد… سر حرفو باز کردم و گفتم چقدر گرمه اینجا. آذر گفت آره منم گرمم شده بعدش پرسید انگار توهم گرمایی هستی اره گفتم اره خیلی گفت منم. گفتم شما که مانتوتون نازکه دکمه دارم هست خب زیرش چیزی نپوشید راحت باشیددیگه گفت آره الانم اینجوریم چیزی نیست تنم گفتم عه چطور من نفهمیدم آذر خندش گرفت گفت باید میفهمیدی؟ گفتم نه منظورم این بود که خوب دیده نمیشه دیگه . گفت کاش آزادی داشتیم شلوارش درمی آوردم گفتم خب این یه مورد متاسفانه نمیشه ولی خونه که رفتیم در بیار بازم خندید گفت خوب شد گفتی چون میخواستم تو خونه کت و شلوار بپوشم. هردومون داشتیم به حرفامون میخندیدیم که دست آذر رفت روی رونم منم دستمو گذاشتم پشتش کمرشو مالش دادم. همان لحظه بهم گفت وای بابک دست زدی پشتم خارش گرفت زود باش بخارون. منم با نوک انگشتام میخاروندم که خودش آروم گفت دستتو ببر تو پوست رو بخارون. منم داشتم تحریک میشدم یه نگاه به حسام انداختم دیدم سرش گرمه دستمو از زیر که پایین مانتوش زیرکونش بودکمی آورد بالا دستمو رد کردم پوست نرمشو به جای خاروندم مالش میدادم بدنش گرم گرم بود گفتم چقدربدنت داغه آذرجان تب داری؟ گفت تب دارم ولی الان بیشتر خارش دارم اخه وقت حمومم گذشته. همین جوری که حرف میزد من دستمو آروم آوردم پایین از کش شلوارش رد کردم خودشم یه طرف کونشوبلندکرددستم روبردم داخل کونش که گفت بابک یه وقت حسام میبینه بد میشه گفتم حسام سرش مشغوله نگران نباش…بادستم کونشوفشاردادم خیلی نرم بود.گفتم لامصب چقدر نرمی اخه انگار تو دستم پنبه گرفتم.آذر خندید و گفت هنوز به اصل کاری دست نزدی ببینی اونم نرمه یا نه…دستمو رسوندم به وسط قاچ کونش همین که انگشتموزدم به کوسش دیدم خیسه خیسه برگشت نگام کرد دیدم چشاش از بس حشری شده انگار که گریه کرده باشه لباشو بهم فشار میداد یه جورایی پنهون میکرد شهوتشو. بهش گفتم لامصب کیرم بلند شد. دستشو با اینور اونور نگاه کردن رسوند به جلوی شلوارم همین که دستش خورد سر کیرمو فشار دادمو دستشو کشید گفت چکارکنیم حالا بابک؟ من خیلی دلم میخواد گفتم الان که نمیشه باشه حالا برسیم تهران خونمون اون موقع کاری میتونیم بکنیم اما الان هیچ جوره نمیشه خودشم تایید کرده حرفمو پاشدیم برگشتیم پیش بقیه ودوروز هم موندیم برگشتیم تهران
دوروزبعداز برگشتنمون صبح آذر تماس گرفت باهام وکیلی صحبت و تشکر اینا بالاخره دعوتم کرد خونشون که از 4 بعدازظهر تنهام. منم با کمال میل دعوت رو قبول کردم گوشی رو قطع کردم رفتم حموم دوش گرفتم و تمیز کاری کردم بعدازظهر رفتم پیشش… خونشون آپارتمانی بود کوچک بودولی جمع وجوربودداخل که شدم آذر جوری به خودش رسیده بود که انگار میخواد عروسی میخواد بره همون دم در لباشو گرفتم به لبم یه لب اساسی باهاش گرفتم چون وقت کم بود منو برد اتاق خوابش همدیگرو لخت کردیم وقتی کیرمو دید آذر مثل کیرندیده هاجوری خوشحال شد که با دهنش حمله کرد به سر کیرش و گذاشت دهنش و با آب دهنش جوری ساک میزد که ملچ ملوچ راه انداخته بود سرش گرفته بودم تو دهنش تلمبه میزدم وقتی اوق میزد میکشیدم بیرون بهش فرصت میدادم نفسی بکشه و دوباره تلمبه میزدم از بازوهاش گرفتم بلندش کردم نوک

سینه شومک زدم و ممه هاشوفشاردادم آذر هم سرشو عقب برده بود لباشو گاز میگرفت و آه وناله میکرد همینطوری دستمو رسوندم به کوسش یه کوس کوچولوبالبه های مثلثی وقتی چوچولشومالش دادم آب کوسش سرازیرشدوکف دستم پر آب شدن انگشت وسطیمو واردکوسش کردم وشروع کردم به بازی دادن که دیگه آذر وا داد و نشست روی تخت آروم رفتم لای پاهاش کیرموکشیدم روی کوسش چندبارتکرارکردم ویه دفعه فشار دادم همه کیرم رفت داخل کوسش وشروع کردم تلمبه زدن ممه های آذر باهرتلمبه موج میزد لبای قشنگش رو غنچه میکرد برام عشوه میومد. چند دقیقه ای ازکوس کردمش با کیرم کشیدم بیرون ومن خوابیدم آذر نشست روی کیرم و سانت به سانت که میرفت داخلش آه واوفش اتاق رو پرمیکرد بالاخره تمام کیرم رفت داخلش وچندثانیه بی حرکت موندبعدش کم کم بالاپایین شدوباجیغ وناله ارضاشدیه کمی ساکت موندوقتی حالش جااومددوباره شروع کردبالاپایین شدن ولی این دفعه مثل وحشیاآذرکوسشو محکم میکوبیدبه کیرم منم انگشتمورسوندم به سوراخ کونش تایه بندفرستادمش داخل وآروم آروم داشتم کونشوبازی میدادم که هوس کونشوکردمو برش گردوندم به حالت قمبل وسرکیرموبایه فشارگذاشتم دم سوراخ کونش رفت داخل که آذرخواست بره جلوولی گرفتمش نزاشتم کیرم دربیاد اونم میگفت وااای سوختم دربیاررررر دربیارررر ولی باقربون صدقه وحرف زدن آرومش کردم ونصف کیرموفشاردادم توکونش نگه داشتم وازکمرش ماچ میکردم میگفتم قربونت برم عشقم الان دردش کم میشه لذت میبری اونم میگفت جون من دربیاررر جرخوردم کونم داره میسوزه توروخدا درش بیار برات میخورم بابک جون من دربیاررر ولی من داشتم آرومش میکردم که وقت بگذره تاکونش جابازکنه که موفق هم شدم کشیدم بیرون دوباره هل دادم داخلش اینبار راحت رفت گفتم دیدی عشقم دردش همون اوله؟ گفت بابک جون من بیخیال کونم شو بخدا داره تیر میکشه احساس میکنم جرخوردم فدات بشم بزار توکوسم آبتم بریز داخل کوسم بزار حال کنم اگه دوسم داری دربیار ازکونم. وقتی التماس هاشو دیدم کیرمو کشیدم بیرون گذاشتم تو کوسش بدون اینکه تمیزکنم آذر یه اوفیش گفت و ویه دفعه فشاردادم همه کیرم رفت داخل کوسش وشروع کردم تلمبه زدن ممه های آذر باهرتلمبه موج میزد لبای قشنگش رو غنچه میکرد برام عشوه میومد. چند دقیقه ای ازکوس کردمش با کیرم کشیدم بیرون ومن خوابیدم آذر نشست روی کیرم وسانت به سانت که میرفت داخلش آه واوفش اتاق رو پرمیکرد بالاخره تمام کیرم رفت داخلش وچندثانیه بی حرکت موندبعدش کم کم بالاپایین شدوباجیغ وناله ارضاشدیه کمی ساکت موندوقتی حالش جااومددوباره شروع کردبالاپایین شدن ولی این دفعه مثل وحشیاآذرکوسشو محکم میکوبیدبه کیرم منم انگشتمورسوندم به سوراخ کونش تایه بندفرستادمش داخل وآروم آروم داشتم کونشوبازی میدادم که هوس کونشوکردمو برش گردوندم به حالت قمبل وسرکیرموبایه فشارگذاشتم دم سوراخ کونش رفت داخل که آذرخواست بره جلوولی گرفتمش نزاشتم کیرم دربیاد اونم میگفت وااای سوختم دربیاررررر دربیارررر ولی باقربون صدقه وحرف زدن آرومش کردم ونصف کیرموفشاردادم توکونش نگه داشتم وازکمرش ماچ میکردم میگفتم قربونت برم عشقم الان دردش کم میشه لذت میبری اونم میگفت جون من دربیاررر جرخوردم کونم داره میسوزه توروخدا درش بیار برات میخورم بابک جون من دربیاررر ولی من داشتم آرومش میکردم که وقت بگذره تاکونش جابازکنه که موفق هم شدم کشیدم بیرون دوباره هل دادم داخلش اینبار راحت رفت گفتم دیدی عشقم دردش همون اوله؟ گفت بابک جون من بیخیال کونم شو بخدا داره تیر میکشه احساس میکنم جرخوردم فدات بشم بزار توکوسم آبتم بریز داخل کوسم بزار حال کنم اگه دوسم داری دربیار ازکونم. وقتی التماس هاشو دیدم کیرمو کشیدم بیرون گذاشتم تو کوسش بدون اینکه تمیزکنم آذر یه اوفیش گفت و شروع کردم با سرعت تلمبه زدن که چندباربا محکم کوبیدن ارضا شد منم نزدیک بودم آبم بیاد بی توجه بهش سرعتموبیشترکردم وآبموخالی کردم داخل کوسشوخوابیدم روش وازش لب گرفتم با اینکه سنش نزدیک 50 بودولی صورت صاف و بدنی بی چروک و شکمی تخت داشت آذر
داستانم کمی طولانی شد امیدوارم لذت برده باشین و در آخر بگم که تا این تاریخ که دارم مینویسم منوالهام هنوزازدواج نکرده ایم ولی امیدوارم که تا آخر سال باهاش ازدواج کنم

نوشته: بابک

بازدید 6,822

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “لذت بابک (۴)”

  1. من دیگه نمیخونملعنتی عر کی رو خواستی خودش اومد‌گفت منو بکنمیترسم منم بخای بیام بگم منو بکن

  2. میدونم که وقتی تو یه مسیری مثل خانم بازی میوفتی کائناتم یه کاری میکنن اونایی که اهل حالن تو مسیرت قرار بگیرن ،اما لامصب اگه فرض کنیم داستان هات واقعی باشه ،خیلی ترسناک میشه ،چجوری این همه زن آماده دادن بودن ؟ اونم بدون هیچ محافظه کاری و ترسی ؟ امکانش هست ؟ ما هم خاله و دختر خاله و غیره داریم اما میشه به خاله اینجوری نگاه جنسی داشت ؟درک میکنم میایم اینجا که داستان و فانتزی بخونیم ،خیلیاش دروغ و شاید تعداد اندکی هم واقعی باشن اما این تعداد جنده در یه خاندان خیلی عجیبه !! بعدشم کون برای خیلی از خانم ها خط قرمزه تو همه رو از کون کردی؟ بابک اگه داستانات واقعی باشه شک نکن کیرت یا اون دنیا یه جهنمیت میکنه یا بهشتی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید