سلام دوستان بعد از مدت طولانی میخوام ادامه داستان لذت بابک رو بنویسم البته مثل داستان قبلی گفتم که اومدم بنویسم لذت ببرین و حال کنین لایک و دیسلایک نظرات منفی و مثبت برام مهم نیست مهم اینه که حتی یه نفرم خوشش بیاد از داستان برام کافیه
معرفی وداستان قبلی کاملا گویا مشخص بود ولی بخاطر یادآوری دوباره عرض میکنم من بابک هستم 43 ساله از تهران مجرد البته تک فرزند که بابام تو سن 66 سالگی یعنی پنج سال پیش فوت کرد من و مادرم باهم زندگی میکنیم البته تو داستان قبلی گفتم که با فامیلهای پدریم اصلا جور نیستیم با فامیلای مادرم مثل یک خانواده هستیم مادرم سه تاخواهرداره کبری 35ساله اعظم 58 ساله حدیثه 61 ساله مادرم هم 65 ساله دوتادایی هم دارم بزرگتره 63 ساله بابای میثم کوچکتره 42 ساله شوهر زن دایی نسرین
داستان قبلی تا جایی رفتیم که مجبوری با خاله کبری سکس کردم وچندتاعکس و فیلم هم گرفتم ازش که به عنوان آتو نزدم بمونه چون دهن لق و فضول بودن ممکن بود مشکلی برای نفیسه درست کنه. بعدازسکس نسبت طولانی با خاله کبری که ازکوس وکون کردم و چند بار ارضا شد خوابید اومدم تو آشپزخونه یه چیزی خوردم بعدش بیدارش کردم چون دیگه ظهر بود نهار رو تو خونه میثم اینا همگی دعوت بودیم خاله پاشد لخت لخت جلوی آینه تمام قد شون به بدنش کمی قوس دارو خودشو تو آینه برانداز کرد اومد سمتم
خاله: بابک میگن هرزنی بیشترکون بده کونش قشنگترمیشه نظرتوچیه
بابک: کون توکه قشنگتره دیگه چی میخوای خاله؟
خاله: میخوام کونم بین همه فامیلا نمونه باشه
بابک: از این بعد توبه آقاناصری کس بده کونت رو بزار واسه خودم قشنگ درستش کنم😜
خاله: ناصر اگه بکن بود که من به خواهرزادم نمیدادم
بابک؛ چرا نمیکند خاله نکنه ازت بدش میاد
خاله: نه بابا ناصر کیرش خیلی کوچکه هم اینکه خیلی سردمزاجه ماهی یباراونم به خواسته من میادسکس میکنیم وگرنه تاسالهاهم نخام ازش اصلایادش نمیوفته که اصلا کوص چی هست
بابک: نکنه صیغه ای چیزی داره که با اون خودشو خالی میکنه؟
خاله: نه بابا عرضه این کار رو نداره عشقش فقط شده مسجد و پایگاه بسیج و مردم آزاری
ناصریه مذهبی تمام عیار بسیج پایگاه مسجد بود که بعد از فرمانده حرف این مثل گلوله بود عاشق دستور دادن بوت بلند پرواز بود و عاشق ریاست
کمی باخاله کبرئ لاس زدم کوص وکونشوبه شوخی انگشت کردم اونم خوشحال وخندان که دیگه میتونه روی من حساب باز کنه انگار تازه عروس شده با هم لب گرفتیم کمی همو مالیدیم گفتم خاله بسه داره دیر میشه آماده شو بریم بعد خیلی وقت داریم باهم باشیم گفت بابک فقط نفیسه رو ول کن بهش فکر نکن شوهراونم مثل ناصر حزب اللهیه بعد شیر میشه اصلا طرف نفیسه نرو خودم همه جوره در خدمتت هستم باشه؟ نخواستم بحث کنم باهاش گفتم خاله نفیسه روهم دیشب چون مست بودیم سکس کردیم وگرنه اصلا بهش چپ نگاه نمیکنم
حالا زود باش آماده شو بریم که خیلی دیر کردیم بهمون شک نکنن. با خاله کبری اومدیم خونه داییم همه شاکی بودن که کجایین پس بابا مثلا اومدیم عروسی و اینا که همه بودن غیر از شوهر خاله هام همه فامیل بودن دخترای خاله اعظم که یکی از دیگری کوستر دایی کوچیکه هم که همیشه بساط عرق هست هرلحظه هرساعت ازش بخوای که داری یانه میگه دارم نه نداره اصلا اومدم باهاش دست دادم خاله اعظم پاشد بغلم کرد خاله حدیث هم بغل و روبوسی با دخترش هم دست دادم که خاله اعظم گفت بابک پس دخترم کو چرا نرفتی دنبالش؟ گفتم خاله بخدا خاله کبرئ رو بردم خونش اینقدر لفت داد که اصلا نفیسه یادم رفت همین الان میرم میارمش. نفیسه دختر بزرگ خاله اعظم هست خاله اعظم گفت نمیخواد بری گفتم با آژانس میاد گفتم آژانس چیه خاله خودم الان سه سوته میرم میارمش فوری زنگش زدم که بعد از دو بوق برداشت نه سلام نه علیکی
نفیسه: معلومه کجایی بابک؟ منوکاشتی تو خونه داری با اون جنده حال میکنی؟
بابک: سلام دختر خاله من الان رسیدم خونه دایی خاله کبرئ رو آوردم فکر کردم که اومدی اگه مامانت نمیگفت اصلا یادم نبود ببخش دخترخاله ایشالا عروسیه بچه هات جبران میکنم
نفیسه: خدا مرگم بده بابک نکنه صدام از گوشیت بیرون بره و بشنون؟
بابک: نه دختر خاله چه زحمتی خواهش میکنم آماده شو یه ربع دیگه اونجام خدافظ درجا قطع کردم گفتم تا شما نه رو آماده کنین من برم و بیام. . زوری سوار ماشین شدم گازش گرفتم رسیدم خونه نفیسه زنگ آیفون رو زدم باز شد رفتم داخل چون میدونستم نفیسه خودشوآماده سکس کرده بود ولی خب دیگه نشد چون خاله کبرئ از اون بزرگتر بود وشیره جونمو کشیده بود داخل که شدم عصبانیت از چهره نفیسه می بارید اما با سلام قربونت برم ببخش تقصیر خاله کبرئ بود یه مقدار آرومش کردم
نفیسه: بابک قرارمون چی بود میدونی چند ساعته دارم با خودم یکی به دو میکنم؟ مگه بهت نگفتم میرم حموم خودمو آماده کنم بیای؟
بابک: نفیسه اون جنده انگار میدونست من باهات قرار دارم هم نذاشت من تکون بخورم هم اینکه کلی هم نصیحتم میکرد که سراغت نیام چاره ای نداشتم بخدا تقصیر اون جنده بود ولی امروز رو برات جبران میکنم قول مردونه میدم بهت
نفیسه: یعنی الان نمیکنی؟
بابک: اخه وقت نداریم که مامانت درجریانه بهش گفتم زود میاییم. گفت پس صبر کن اونو من حل میکنم. نفیسه گوشیشو درآورد زنگ زد به مادرش وبعدازاسلام
مامان آقا بابک اومده میگم چون ماشین داره برم لباسمو از خیاط بگیرم بیام بعدأ شاید هم وقت نباشه هم اینکه ماشین. مادرش نمیدونم چی گفت ولی نفیسه گفت نه زنگ زدم خیاط گفت تاتوبیای حاضرش میکنم من با بابک برم اونجا بیام.
نفیسه: خوب الان دیگه نیم ساعتی وقت داریم
بابک: یعنی اینقدر زده بالا؟ پس یه جوری جرت بدم که نتونی تو عروسی برقصی
نفیسه:ببینیم وتعریف کنیم دوساعته توحموم کوصموواسه آقادارم آماده میکنم که بیادجرش بده
نفیسه هم قد بلنده هم گوشتی هم ممه هاش بزرگه هم کونش بدنش هم که سفید مثل برف خودشم خوشگل ودوست داشتنی. یه شلوار چسبون نازک پوشیده بود که حتی شرت سفیدش معلوم میشه هم یه تاپ دوبنده نازک مشکی که سفیدی بازوهاش گردنش با رنگ مشکی قشنگ جلوه گری می کرد موهاشو باز کرده بود ریخته بود روی شونه هاش یه عطر دل انگیز هم زده بود که آدمو مست میکرد همونجوری سرپا که بودیم همو در آغوش گرفتیم سرم بردم لای موهاش یه نفس عمیق کشیدم واقعا عاشق بوی موهاش و بدنش شدم با هم لب به لب شدیم لب پایینشو گذاشتم بین لبام مکیدم اونم زبونشو بین لبام میچرخوند کم کم لبای همدیگرو محکم تر مک زدیم دستام هر دو طرف باسنشو گرفته بودم داشتم چنگ میزدم لبامو نوازهم جداکردیم یه نگاه بهش کردم دست انداختم تاپشو از پایین گرفتم از تنش دراوردم حالا سوتین سفید رنگش با حجم از ممه جلوم بود با شورت سفیدش ست کرده بود از پشت گیره کرستو باز کردم ممه های سفیدش با نوک قهوه ای کوچک همونجا نوکشو گذاشتم دهنم اونیکیم با دستم مالیدم
نفیسه: عشقم بریم رو تخت میخوام از بابت دیشب که نصف و نیمه گذاشتم جبران کنم
بابک: دیشب نتونستم کوصتودرست ببینم میخام بخورمش عزیزم میخام کل وجود تو لمس کنم
باهم رفتیم اتاق خوابشون یه تخت دونفره ولی باسلیقه واقعا ازاتاق خوابشون خوشم اومدبالای سرشون وروبروشون دوتاتابلوی سکسی عاشقانه زده بودن جلوی میزآرایشش شاید ده مدل عطروادکلن بوداتاقشون پنچره نداشت ولی کولرگازی داشتن اتاق نسبتاکوچکی بود. خم شدم نوک ممه شولیس زدم ومکیدم نوکشوبالبام میکشیدم ول میکردم نوک سینه هاش شق وایساده بودن نفیسه هم موهاموبادستاش نوازش میکردوبا آه واوف میگفت جوووون بخورعشقم بخورش عزیزم مال توئه همشوبخور اااااااخ درحال خوردن سینه هاش پیرهن خودمودرآوردم رکابیموهم درآوردم هردومون بالاتنه لخت بودیم وقتی ممه هاشوسیرخوردم رفتم لباشوگرفتم نفیسه بادستاش کمرموچنگ میزدناخنشوفشارمیدادبه پشت کمرم دست انداختم شلواروشرتشوباهم کشیدم پایین نشوندمش روی تخت وازپاهاش درآوردم شلوارخودمم درآوردم کاملالخت شدیم یه نگاه به کوص سفیدش کردم لای پاهاش انگاربرق میزد خیلی تمیزشیو کرده بودزانوهاشوخم کردم رفتم لای پاش یه لیس زدم به کوصش که نفیسه مثل مارپیچیدبه خودش کوسشم بوی خوبی میدادنمیدونم عطرزده بودیاژل یالوسیون هرچی بودخوشبوبودلبای کوصش آب انداخته بودلزج بودداخلش صورتی بودپاهاشوبیشتردادم بالاسوراخ کونش نمایان شدکوچک وتنگ ازآب کوسش زدم به سوراخ کونش کمی مالیدم باانگشتم همزمان چوچوله کوسشومی مکیدم آروم انگشتموفرومیکردم به سوراخ کونش مگه میرفت اینقدرتنگ بوددیدم اذیت میشه کونشوبیخیال شدم حالانوبت نفیسه بودبرام ساک بزنه چون صبح خونه خاله حموم رفته بودم بدنم تمیزبودکیرموگرفت دستش باچشاش یه نگاه به چشام کردیه چشمک شیطونی زد وازپایین کیرم لیس زداومدبالاسرشوکرددهنش وای خدای من جوری ساک میزدکه داشتم دیونه میشدم نصف کیرمومیبرددهنش بالبای گوشتیش آهسته درمیاوردمستقیم هم داشت به چشام نگاه میکردسرکیرموبانوک زبونش بازی میدادمیبوسیدبالاخره کیرموول کردوآهسته خزید روی من ولباشوگذاشت رو لبام باولع لبای همومکیدیم همزمان دستشواززیرشکمش ردکرد کیرموگرفت بادهانه کوصش تنظیم کردبایه فشارهمشوفرستادداخل کوسش داغ بودکوصش داغتروخیس وقتی نشست روم تمام کیرم داخل کوصش بودیه لحظه صبرکردبعدش شروع کردعقب جلوکردن دستاشوگذاشته بودروی سینم وموهای سینمونوازش میکردقشنگ بلندمیشدمینشست شالاپ شولوپ ران انداخته بود. داغ بودیم سینه هاش چسبید به بالای سینم نزدیک دهنم سرمو اوردم جلو بتونم نوکشو بگیرم دهنم که موفق شدم حالا نفیسه جوری نفس میکشه که نگو با موهای به هم ریخته روی صورتش که با عرق پیشونیش قاطی شده بود با چشمای قرمز و پرحرارت در همون حال بدون اینکه کیرمو در بیارم یه غلت زدیم نفیسه اومد زیرم من رفتم لای پاش حالا من داشتم تلمبه میزدم پاهای نفیسه دور کمرم و محکم میکوبیدم به کوصش داشت ارضامیشدچون لباشو رساند به لبام و محکم گرفت مکیدوناله ای طولانی تو دهن من همراه با لرزش شدید ارگاسم شد من نگه نداشتم و یه ضرب تلمبه میزدم کم کم داشتم نزدیک میشدم که چند بار محکم فشار دادم کشیدم بیرون ریختم روی شکمش نفیسه با دستش آبمو پخش کرد به اطراف شکمش دوباره همو تو آغوش کشیدیم و لب تو لب شدیم
نفیسه: خدا بگم چیکارت نکنه بابک از صبح منتظر چنین لحظه ای بودم که بدنم راحت بشه آروم و قرار نداشتم اصلا
بابک: بخدا اون خاله کبری باعث شد که امروز از لذت محروم بشیم جنده رو جوری گاییدم که کوص وکونش یکی شد
نفیسه: ازکون هم کردیش
بابک: اره گشادش کردم
نفیسه: اون که میگفت ازکون دادن بدم میاد
بابک: دروغ میگه عزیزم اتفاقا خاله کبرئ اینقدرکون داده که بیشترین حال روازدادن کون میکنه
نفیسه: نوش جونت خوب کردی منم میخام امتحان کنم تاحالاازکون ندادم ولی میخام به توبدم
بابک: واقعا؟ دردش بیشتره ها
نفیسه: عیب نداره بخاطر تو تحملش میکنم میخوام ببینم نسرین درست میگه یا نه
بابک: زندایی نسرین؟ مگه کون میده اون؟
نفیسه: اره
بابک: دیگه کی کون داده
با چشای گردش یه چشم غره بهم رفت و گفت
نفیسه: واسه چی میخوای بدونی؟ هیشکی نداده اگرم دادن به شوهراشون دادن به توچه
بابک: چرا ناراحت میشی اخه عزیزم اصلا نوش جونشون
انگشتمو گذاشتم رو سوراخ کونش و گفتم تا این کون دراختیارمون به کون دیگه ای فکر نمیکنم همزمان انگشتمو فشار دادم نفیسه یه تکونی خورد و گفت دربیار دربیار دردم اومد. گفتم اینجوری میخوای کون بدی؟ توواسه بندانگشتم تحمل نداری اونوقت چطوری میخای این کیرکلفت. تحمل کنی اخه
نفیسه: خب الان آماده نیستم به وقتش از ژل روان کننده و اینا میزنیم دیگه
بابک: حالا کی این کون گنده رو افتتاح کنم عشقم؟
نفیسه: بزودی عزیزم حالا وقت زیاده تازه پیدات کردم
بابک: راستی قبلا هم دوس داشتی من بکنمت؟ راستشو بگوها چون دیشب رو گذاشتم به پای مستی ولی الان که مست نیستیم دوست دارم از ته دلت بگی واقعا دوست داشتی یه روز من بکنمت؟
نفیسه: خب راستش رو بخوای اره همیشه دوست داشتم تو جمع نشستن ها؛ تو مراسمات ها؛ تو عروسی ها؛ حتی اگه یادت باشه تو مراسم پدرت روز سوم وقتی همه اومدن ازت خدافظی کنن ودلداریت بدن من بغلت کردم و باهم گریه کردیم برای اولین بار چند وقتی اصلا از ذهنم میرفتی همش جلوی چشام بودی دوست داشتم باز بغلت کنم
بابک: خب الان بغلتم دیگه
نفیسه:امروز کشتی منو از صبح اعصابم خورد بود از دستت اگه نمیومدی باور گریه میکردم بهم قول بده دیگه اینجوری منتظرم نذاری
بابک: اگه لوندی و احتیاط کنی وغیراز خودم و خودت کسی باخبرنشه از رابطمون قول میدم هیچ وقت دلتو نشکنم و تنهات نزارم آخه کی از این بدن سفیدوخوشگل واین کوص خوشمزه روازدست میده منم بدم؟ همزمان دستم روکوصش بودوفشارش میدادم. هردومون به پهلو خوابیده بودیم و کمی عشقبازی و لب بازی بلند شدیم تمیزکردیم خودمون رو همه چیو مرتب کردن لباس پوشیدیم رفت سراغ کمد لباسش یه لباس تازه و خوشرنگ درآورد گذاشت تو مشما گفت حالا بریم
گفتم این لباس چیه گفت ازخیاط گرفتیم دیگه یادت نیست؟ گفتم ای شیطون فکر همه چیزو میکنیا
اومدیم سوار ماشین شدیم تا رسیدیم خونه دایی ربع ساعتی شد همه نهار خورده بودن جز منو نفیسه که آوردن خوردیم بعد نهار هرکسی یه جایی نشسته بود با بغل دستیاش صحبت و غیبت میکردن که دایی کوچیکه ومن میثم باهم رفتیم طبقه بالا. داییم گفت یه مشروب خوب آوردم دوستم خودش کشیده و اولش داده بهم که مثل اشک چشم میمونه لامصب گفتم به میثم که چند سیخ بال مرغ بزنه چند تا هم فلفل تند گوجه (شاید بعضیا اینجوری دوست دارن ولی من مشروب رو اینطوری دوس دارم) وقتی آماده شد سفره عرق را پهن کردیم و سه نفری ریختیم خوردیم داییم سیگاری روشن کرد منو میثم چون پیشش تا حالا نشنیده بودیم یه مقدار خجالت داشتیم که خدایی دمش گرم واسمون روشن کرد گفت بعد مشروب سیگار خیلی حال میده یه آهنگ ملایم هم گذاشته بودیم از معین که حس خوبی بهمون میداد دوباره لیوانارو پر کردیم و به سلامتی رفتیم بالا چند ساعتی باهم بودیم ومزاحمی نداشتیم هر سه تامون واقعا خوش بودیم من که مست بودم ولی هوشیاریم سرجاش بود اما میثم فازعاشقی برداشته بود وزنش وخانوادش تعریف میکرد داییم هم کلا آدم کم حرف و ساکتی تا باهاش حرف نزنی حرف نمیزنه اونم فقط. باشه بله اره چشم خیر. دیگه زیادی کش نمیده همینطور ساکت به حرف میثم گوش میداد که زن دایی نسرین وارد شد
نسرین: عجب بساطی جور کردین پس چرا منو خبر نکردین
دایی: مجلس مردونه س پاشو برو پایین تا بقیه نیومده سهم تو رو نگه داشتم
زندایی نسرین دیگه عادت کرده بودبه عرق خوری چون داییم همیشه تو خونشون میخوره اونم پایه س
نسرین: هیشکی نمیاد نگران نباش همشون خوابیدن
داییم یه پیک سبک ریخت دادبهش یدونه خیار پوست کنده گذاشت دهنش زندایی به سلامتی گفت رفت بالا باز لیوانو گذاشت جلوی داییم که بریزه دوباره همینطور یدونه سبک بازم ریخت نسرین گفت عه بیشتر بریز دیگه این چیه اخه ی ذره؟ دایی گفت همین بزن پاشو برو پایین شب تو خونه باهم میخوریم نسرین بدون حرفی خورد و یدونه هم خیار گذاشت دهنش و رفت
داییم با اینکه سر سنگینه ولی رو حرفش کسی حرف نمیزنه مخصوص زنش که مثل سگ ازش میترسه چند بار شنیدم که دست بزن هم داره. نسرین که رفت دایی بازم ریخت خوردیم و چند دقیقه بعدش خواهر میثم (الهه) اومد اون عرق خور نیست ولی عاشق خوردن مزه های تو سفره بودنشست بغل داداشش و درست روبروی من مشغول خوردن تنقلات و غیره بود(الهه یه دامن کوتاه پوشیده بود تا زانوهاش باتیشرت) که ناخوداگاه چشمم افتاد به پاهاش که روی زانو نشسته بود همینجور چشمم دنبال سفیدی پاهاش بود که پاهاشوبازکرد روی کونش نشست که یه لحظه شرتشودیدم زود نگاهمو برگردوندم و فکر مشغول چیزه دیگه ای کردم الهه 27سالشه دوسال از میثم بزرگتره بخاطر شرایط خودش ازدواج نکرده بود البته بعد یکسال از عروسی میثم اونم ازدواج کرده الان دوساله نامزده
ازهردری حرف میزدیم اما همش چشام میرفت لای پاهای الهه سعی کردم سرمو بندازم پایین نگاش نکنم امامگه میشد. خلاصه ساعت 8 بود و هوا داشت دیگه تاریک میشد به پیشنهاد خاله اعظم رفتیم پایین قاطی خانمها شدیم تایه اهنگ بزاریم و برقصیم وقتی منو دایی وارد شدیم نسرین و خاله کبری باهم میرقصیدن که مارو هم کشیدن وسط نسرین دست شوهرشو گرفت رقصیدن خاله کبری هم با من رقصید موقع رقصیدن هم برام دلبری ومیکردوکونشو قر میداد جلوم آهنگ که صداش بلند بود توگوش خاله گفتم لامصب اینجوری قرنده اون کونتوکیرم بلندشد اونم یواشکی خندید منم باهاش خندیدم تا عادی نشون بدیم دایی رفت نشست که خاله کبری رفت سمتش که بیا ببینم اومده بودی فقط با زنت برقصی؟ اون بیچاره هم باز بلند شد دوباره با خاله کبری رقصید منم با نسرین. . نسرین یه جوری داشت نگام میکرد انگار داره با شوهرش میرقصه. جلوم یه دوری زد رقصید که همون لحظه الهه هم اضافه شد بعد الهه نفیسه و خواهرش هم اضافه شدن یه لحظه خیلی شلوغ شد تو همونی شلوغی یه تماس بدنی با نسرین شدکه نمیدونم عمدی شدیاغیرعمدی ولی کونشویه لحظه جوری مالیدبه کیرم شبکه مثلا اتفاقی شده وقتی دیدم دارم بی جنبه میشم وکیرم نیم خیز میشه زود نشستم تا آبروم نره. خلاصه داشتم از نگاه کردن به رقص های خانم لذت میبردم مخصوص پاهای الهه و نفیسه. خواهراش یه لحظه همون زمان که دید میزدم به قولی باخاله چشم تو چشم شدم اونم نامردی نکرد یه چشمک بهم زدوروشوبرگردوندخلاصه تا11شب رقص ادامه داشت که دایی بزرگه پدر میثم اومد. دیگه جمع وجور کردیم و همه نشستن تا سفره پهن بشه و شام بخوریم موقع شام من بغل مادرم نشسته بودم اون طرفشم دایی کوچیکه نشسته بود زن دایی نسرین هم اومد نشست کنارم الهه هم وقتی کارش تو آشپزخونه تموم شدو غذارو کشیدن آوردن اومد نشست روبروم با اون پاچه های سفیدش. . از یه طرف زیر ذره بین خاله کبری بودم از یه طرفم نفیسه حواسش بهم بود مجبور بودم تا تموم شدن شام سرموبالامیگیرم و سربه زیر شاممو خوردم وقتی شام تموم شد سفره رو جمع کردن یه چایی خوردیم که دایی کوچیکه گفت من برم بخوابم چون باید صبح برم سرکار. به زن دایی نسرین گفت آماده شو بریم که با مخالفت دختر و خواهرش مواجه شد که بزار نسرین بمونه دایی مجبور شد تنهایی بره که گفتم منم باهات میام دیشب کم خوابیدم سروصداهم زیاد بود به آرامش نیاز دارم دایی هم با کمال میل موافقت کرد پاشدم باهاش از خونه زدیم بیرون راستش هم خسته کوفته بودم هم اینکه دیدن اندام خانمها تحریکم میکرد خواستم خودمو خلاص کنم با دایی اومدیم خونه یه ربعی هم با هم صحبت کردیم هر دومون توی حال جا پهن کردیم بخوابیم دایی گفت بابک من صبح زود میرم ولی تو بخواب هر موقع بیدار شدی کلید روی در است درا رو قفل کن رفتنی. گفتم باشه نگران نباش همین کارو میکنم بهش شب بخیر گفتم وخیلیم زود خوابم برد نمیدونم کی صبح شد اصلا وقتی بیدارشدم نزدیک 10 صبح بود خلاصه توی جام یه کمی کش و قوس رفتم و بلند شدم برم یه دوش بگیرم لباسامو همونجا درآوردم توخونه دایی داشتم لخت میگشتم دنبال حوله بودم که توی اتاق خوابشون یه حوله سر پیدا کردم همینجوری توی اتاق خوابشون چشمم افتاد به شورت کرست زن دایی نسرین که روی زمین بود نگاش کردم ولی دست نزدم ست بودن و طوری که تحریک شدم کیرم یه تکونی خورد رفتم حموم دوش رو باز کردم رفتم زیر دوش به به چقدر چسبید دوش حموم که آبشو ملایم کرده بودم نه گرم بودنه سرد خلاصه چند دقیقه ای زیردوش موندم و اومدم بیرون با حوله فقط سرمو خشک کردم جلوی در حموم کیرش مثل خرطوم فیلم تکون میخورد کمی وایسادم بدنم خشک بشه لباس بپوشم همونجوری لخت رفتم اتاق خواب دایی تا از سشوار شون استفاده کنم همینکه وارد شدم زهر ترک شدم خیلی بد ترسیدم زندایی نسرین پشت درقایم شده بودم که وارد شدم مثل دیوانه ها پرید جلوم یه پوپ گفت واقعا غیرمنتظره بود خیلی ترسیدم کم مونده بود بیفتم که پشتمو چسبوندم به دیوار تا زمین نخورم اونم دید ترسیدم کمکم کرد بشینم رفت فوری برام آب سردآورد خوردم اونم فقط میخندید حالم که جا اومد بهش گفتم این چه کاریه اخه منو ترسوندی؟ نیشش باز شد
زندایی؛ ببخش بابک جان انتظارنداشتم اینجوری بترسی. یعنی من انقدر ترسناکم؟ (باخنده البته) حالا بهتری؟
بابک: اره خوبم. توکی اومدی خونه؟ حداقل در حموم رو میزدی میگفتی که من اومدم
زندایی: خب گفتم که ببخش دیگه میخواستم سر صبحی باهات یه شوخی بکنم نمیدونستم اینجوری میشه که
تازه به خودم اومدم دیدم دم و دستگاه آویزونه زن دایی نسرین هم نشسته جلوم هردو دستشم گذاشته روی زانوهام که فوری پاهامو چسبوندم بهم دیگه که کیرم تا دیدش باشه که با خنده قشنگ زندایی مواجه شدم گفت خوب شد یادت اومد چجوری نشستی جلوم وشیپورت آویزونه. گفتم خدا بگم چیکارت نکنه زندایی بی آبروم کردی با صدای بلند خندید و گفت عیب نداره حداقل فهمیدم تا حالا با هسته خرما طرف بودم از مال داییت حداقل بزرگتره. اون لحظه واقعا خجالت کشیدم بحث رو عوض کردم گفتم
بابک: خب نگفتی برا چی اومده بودی؟ اومده بودی منو بترسونی
زندایی: خخخخخ نه قصدم ترساندن نبود اومده بودم بیدارت کنم. مامانت منوفرستاد
بابک: حالا پاشو اون شرتمو بیار بپوشم لای پام عرق کرد
زندایی: خخخخخ پاشوبرو دوباره یه دوش بگیر ذهنت آروم بشه
بابک: نمیخواد. دیگه حال نمیده استرس گرفتم کلا
زندایی: پاشو ببینم لووووووس
یه دستم را به زمین تکیه کردم بلندبشم زندایی زود دستمو گرفت خواست کمکم کنه گفتم چشاتو ببند دیگه زشته منولخت داری تماشا میکنی
زندایی:خوب لختت هم قشنگه
بابک: زندایی زشته بخدا یه لحظه دایی میادیابچه هات میان برا هردومون گرون تموم میشه
زندایی: داییت که عصر میاد بچه ها هم خودت میدونی بدون اجازه آب هم نمیخورد پس کسی نمیاد نگران نباش
بابک: خب اصلا کسی نیاد بازم زشته که
زندایی: پاشو ببینم غرمیزنی دو روزه داری خودتو بهم میماله با چشات داری منو میخوری حالا که تنها شدیم میگه زشته پاشو پاشو اصلا هم زشت نیست خودم دلم خواست بیام
بابک: من کجا خودمو مالیدم به زندایی؟
زندایی: دیشب موقع رقص خودتو مالیدی به کونم کیرم شق بود من قشنگ احساس کردم
بابک: یا خدا نکنه نقشه شومی داری زندایی؟ تورو خدا بیخیال شو داییم آدم خوبیه دوس ندارم بهش خیانت کنم
یه کمی ازم فاصله گرفت تو دلم گفتم خداروشکر بیخیال شد یه لحظه دیدم تمام لباساشو تویه چشم بهم زدن از تنش درآورد و مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم انگار لال شده بودم اصلا نمیدونستم چی بگم سرپا وایسادم از پایین تا بالا ی نگاش کردم بدنش تیره و چروک نداشت دوتا بچه زاییده ولی شکم نداشت ممه هاش سایز کوچک بودن ولی باسنش حرف نداشت از بغلش زده بود بیرون پاهاش تا زانوهاش درشت و گوشتی بودن موهای مش شده به زیباییش چند برابر افزوده بود همه این نگاها در یک لحظه اتفاق افتاد کیرم تا حد بزرگی شق شد پشتم دیوار بود زندایی اومد جلو مثل فیلمهای سوپر دستشو رسوند به کیرم و لباشوگذاشت رولبام انگار که همه اینا فیلم بود ی دستش که بیکار بود برد پشت سرم خیسه موهام انرژیشو چند برابرکرد کم مونده بود لب میکنه از جاش زبونشو می فرستاد دهنم به زبونم میخوره. مثل مجسمه وایساده بودم زندایی نسرین دستموگرفت هدایتش کردبه کوسش که یعنی بمالم انگشتم که به لبه های کوسش خورد ازگرمیه کوسش تاخیسی فهمیدم شهوتش خیلی زیاده کوسشو ول کردم بادوتادستام کونشوگرفتم چقدرنرم بودانگارژله ای بودکه فقط می لرزیدانگشت وسطیمورسوندم به قاچ کونش سوراخشوپیداکردم شروع کردم مالیدن زندایی کارموراحتترکردیه پاشوبلندکردمجبورشدم اززانوش بگیرم نگهش دارم کیرم میخوردبه کوسش خودشوتکون میدادتابیشترحسش کنه هم من هم زندایی دیگه شهوتمون اینقدربودکه ساک زدن ولیس زدن رو ول کردیم همونجورسرپا کیرموفرستادم داخل کوسش یه فشاردادم گفت اووووووف لب پایینشوبادندونش گرفت وخودشوعقب جلومیکردسرپایی ده دقیقه ای تلمبه زدیم بعدش پاشوول کردم کیرم دراومدچرخوندمش ازپشت ممه هاشوگرفتم اونم سرشوآوردعقب گذاشت روشونه هام وپیچ وتاپ میخوردکونشوتاحدممکن عقب داده بودازپشت کیرموفرستادم داخل کوسش حرارت بدنش واقعابالابود ازسرشونه هاش عرق میریخت بدنش فقط خیس آب بودخیلی عرق کرده بودچندتاتلمبه محکم زدم نشست زمین بشدت لرزیدبادستاش پاموگرفته بودکه نیوفته دوباره بلندش کردم توهمون حالت بازم گذاشتم توکوسش اینبارکوسش بنظر تنگ میومدولی چندبارتلمبه زدن بازم خیس شدوبرگشت به حالت عادیش زندایی دیگه صداش دراومده بودبا آه وناله هاش کل فضای خونه روپر کرده بودازمچ دستاش گرفتم کشیدم عقب درواقع نگهش داشتم تاتوکوسش تلمبه بزنم که باهرضربه به کونش یه موج قشنگ میزدچنددقیقه ای محکم بدون توقف ضربه زدم که نزدیک اومدن آبم بودبهش گفتم بریزم کوست؟ گفت اررره بریز زودباش آبتومیخام بریز بریییییز که همون لحظه هردومون همزمان ارضاشدیم وتمام آبموخالی کردم توکوسش. درازکشش کردم به زمین وخودم هم پشتش درازکشیدم یه طرف صورتشوماچ میکردم قربونش میرفتم وقتی حس وحالم تموم شدازروش بلندشدم بغلش درازکشیدم زندایی روکشیدم روی خودم وباهاش لب گرفتم اونم بااشتیاق همراهیم میکردتوعین لب بازی باکونش گفت
زندایی: کونمودوس داری؟
بابک: همه جاتو دوس دارم زن دایی خیلی خیلی خوشگل و خوش هیکلی
زندایی: دوست داشتی؟
بابک: اوهوووووم عالی بودی. حالابگوببینم چطوری فهمیدی بیای اینجا من بهت نه نمیگم؟ اگه نمیکردمت چی؟
زندایی:راستشوبگم دیروزبعدازظهروقتی همه چرت میزدن این وروجک من میدونی که عاشق موبایله(دختر کوچکش که 3 سالشه) نفیسه که تو چرت بود میره موبایلشو برمیداره باهاش بازی کنه من خواستم از دستش بگیرم بزارم سر جاش یه لحظه دیدم رفته رو پیامها واسم توهم اولش بود کنجکاو شدم خوندم فهمیدم هم کبرئ رو کردی هم نفیسه رو. منم تصمیم گرفتم بهت بدم
بابک:ببین جون هرکی رو دوس داری این راز بین خودت بمونه نزار بفهمن که میدونی باهام رابطه دارن
زندایی:نگران نباش بابک به من ربطی نداره چیکار میکنین و چیکار کردین فقط یادت باشه منم هستم
. استرس اومد سراغم که اینا به هر حال یه روز منو بی آبرو میکنن این چه غلطی بود کردم اگه بقیه هم بفهمن چی اگه دایی هام و شوهرخالم بفهمه چی خلاصه فکرم بدجوری مشغول شد از ترس بی آبرویی از ترس فردا نمیدونستم چیکار کنم اصلا تو دو روز من با خاله ودختر خاله و زندایی سکس کردم یعنی اینو قبلا هم غیر از من با کسی بودن یا نه چقدرجنده بودن من نمیدونستم توهمین افکاربودم که
زندایی: کجایی بابک چرارفتی تو فکر؟ چته
بابک: کمی نگرانم زندایی اگه این قضیه ها لو بره خدا میدونه چی میشه
زندایی: از طرف من لو میره چون بهت اصلا پیام نمیدم تو هم واسه من پیام نده هروقتم موقعیت خوب بود زنگ میزنم ولی بیشتر مواظب نفیسه باش خیلی بی احتیاطه اصلا ملاحظه نداره بنظرم دیگه طرفش نری بهتره ممکنه کاردستت بده موقعیت شوهرم که میدونی چیه ولی کبری فرق میکنه هم خاله هم اینکه از ترس شوهرش بیشتر احتیاط میکنه
بابک: نه دیگه واسه هفت پشتم کافیه تا اینجاشم خیلی زیاده روی کردم لطفا دیگه از کارتون خارج کنین به اونا هم میگم دیگه نه زنگ بزنن نه پیام بدین من دیگه نیستم توهم دیگه فراموش کن زندایی
زندایی: چی چی رو فراموش کنم ببین بابک تو الان یه کم ترسیدی میگم پاشو بریم یه دوش بگیریم حالت بهتر بشه منم کمکت میکنم اون جنده ها دست ازسرت بردارن
بابک: چجوری کمک میکنی یعنی بهشون میگی من میدونم با بابک رابطه دارین؟
زندایی: مستقیم نمیگم که ولی تو بسپار به من نگرانش نباش من حلش میکنم حالا پاشو بریم حموم که باهات کار دارم
بابک: خب کارتو اینجا بگو دیگه تو حموم چرا؟
زندایی: خخخخ اصل کاری مونده میخوام تو حموم بهش برسی
بابک: نه دیگه کافیه اصلا هیچی الان حال نمیده بهم کیرمم خوابیده
زندایی: کیرتو بلند میکنم پاشو ببینم
میدونستم نسرین میخادکون بده چون نفیسه بهم گفته بود ولی من دیگه حالشو نداشتم بخاطر استرس ولی نسرین خیلی سمج بود کار خودشوکرد رفتیم حموم دوشو باز کردیم رفتیم زیر دوش خودش مالیدبهم کونشومی مالید به کیرم جوری عشوه و ناز می اومد که کیرم بلند شد لباشو چسبوند به لبام و دستشو رسوند به کیرم باهاش بازی میکردبهم گفت کونموانگشت کن عزیزم میخوام بهت کون بدم
اووووووف کونش واقعا بینظیربودنسرین بدنش کلاازمال نفیسه وخاله کبرئ بهتربودباانگشتم سوراخشومالیدم ویه انگشت راحت رفت توش کمی بعدش دوانگشت خیلی روان ولیز میرفت چون کون داده بوددردی نداشت براش نشست جلوم کیرموانداخت دهنش یه ساک پرتوف زدبلندشددستاشوگذاشت رودیوار کونشودادعقب سرکیرموگذاشتم روسوراخش بایه فشارسرکیرم رفت توش نسرین اولش خودشوسفت گرفت چون یه مقداری دردش گرفت بعدازچندازلحظه خودشوکه شل کردیه فشاردیگه دادم نصف کیرم توکونش بودکه نتونست تحمل کنه رفت جلوکیرم اومدبیرون دوباره گرفتمش کیرموگذاشتم دم سوراخش که گفت بابک آروم کونم جرخوردکیرداییت نصف کیرتم نیست وقتی میزاره دردم میادگفتم تحمل کن زندایی اولش دردداره نترس کمی آرومش کردم دوباره یه فشاردادم نصف کیرموفرستادم داخل کونش خواست بازم بره جلونگهش داشتم نزاشتم بره که ازشدت دردوشهوت جیش کردوپاهاش به لرزه افتادهمون لحظه کل کیرموتوکونش جادادم که صداش رفت هوا وای سوختم ازچشاش داشت اشک میومد چندبارآهسته عقب جلوکردم تاتونست خودشوکنترل کنه بعدش دستمورسوندم به شکمش بطرف خودم فشارش دادم تانتونه بره جلوبشدت داشتم توکونش تلمبه میزدم رسماداشت التماس میکردکه درش بیارم درگوشش گفتم منومیترسونی جنده خانوم الان کونتوپاره میکنم گفت گوه خوردم بابک توروخدادرش بیارکونم پاره شدچنددقیقه ای تلمبه زدم درش آوردم دیدم کیرم خونیه نسرین نمیتونست روپاهاش وایسه خواست بشینه دردش بیشترشدمجبورشدبه شکم درازبکشه کف حموم سوراخ کونش خونی بودپشتش درازکشیدم ماچش کردم اصلاحال نداشت کیرمنم بشدت شق بودفرستادم لای پاش که خودشوسفت کردگفت جون من بسمه دیگه نمیخام گفتم عزیزم باکونت کارب ندارم میزارم توکوست گفت نمیخام اصلاحال ندارم نسرین نانداشت تکون بخوره ولی من هنوزشهوتی بودم برش گردوندم به پشت خوابوندمش رفتم لای پاش ازش لب گرفتم یه دفعه کیرموچسبوندم به کوسش خواست نزاره که هولش دادم کیرم رفت توکوسش خیلی تنگ بوددیگه آبی توکوسش نمونده بودکیرم به سختی عقب جلومیشدبادستاش به سینم فشارمیاوردکه بعنی نکنم منم خیلی مونده بودتاآبم بیادمجبوری کمی بهش فرصت دادم تاخودشوپیداکنه که کشیدم بیرون نسرین ازدردکونش میخاست گریه کنه گفت بابک کونم پاره شده توروخدابرو پمادبچه هست تواتاق بیاربزن به سوراخم دارم میسوزم رفتم آوردم زدم به سوراخ کونش که گشادشده بوداون لحظه خندم گرفته بودگفت بی چی میخندی عوضی کونموجردادی خنده داره گفتم تقصیرخودته من چیکار کنم خودت خواستی کون بدی گفت مثل حیون کردی اخه الان من جواب داییتو چی بدم گفتم نگران نباش تا شب خوب میشه عزیزم یه کمی دلداریش دادم وگفتم حالامیزاری کوست بزارم آبم بیاد؟ گفت خیلی پررویی بابک سوراخام داره درد میکنه تو به فکر اومدن ابت هستی گفتم پس مجبوری بخوریش یه اوووف بلند کشید گفت باشه 69 شدم باهاش گفتم توکیرمنوبخورمنم کوستولیس بزنم کیرموکه گذاشت دهنش یه فشار دادم تموم کیرم تو دهنش رفت با مشت میزد به کونم که دربیارم وقتی درش آوردم گفت عوضی خفه شدم تو ثابت وایسا خودم انجام میدم کیرمو گذاشتم در اختیار خودش منم کوسشو لیس میزدم که بعدچندلحظه دیدم کوسش آبکی شدزودچرخیدم وپاهاشودادم بالا خواست نزاره بکنم که زورش نرسید كيرموفرستادم توكوسش که الان راحت عقب جلومیکردم کم کم نسرین هم حال اومد دلش بیشتر میخواست میگفت بکن عزیزم همشوبکن تا ته بکن مثل کونم پارش کن منم محکم تلمبه میزدم که آبم اومدریختم تو کوسش وافتادم روش هردومون بشدت خسته شدیم و عرق کردیم چند کنار هم توی بغل همدیگه بودیم وقتی حالمون اومد سر جاش پاشدیم دوش گرفتیم اومدیم بیرون
دوستان عزیز میخوام زیاد طولانیش کنم بقیشو قسمت سوم میفرستم به زودی امیدوارم خوشتون اومده باشه
معرفی وداستان قبلی کاملا گویا مشخص بود ولی بخاطر یادآوری دوباره عرض میکنم من بابک هستم 43 ساله از تهران مجرد البته تک فرزند که بابام تو سن 66 سالگی یعنی پنج سال پیش فوت کرد من و مادرم باهم زندگی میکنیم البته تو داستان قبلی گفتم که با فامیلهای پدریم اصلا جور نیستیم با فامیلای مادرم مثل یک خانواده هستیم مادرم سه تاخواهرداره کبری 35ساله اعظم 58 ساله حدیثه 61 ساله مادرم هم 65 ساله دوتادایی هم دارم بزرگتره 63 ساله بابای میثم کوچکتره 42 ساله شوهر زن دایی نسرین
داستان قبلی تا جایی رفتیم که مجبوری با خاله کبری سکس کردم وچندتاعکس و فیلم هم گرفتم ازش که به عنوان آتو نزدم بمونه چون دهن لق و فضول بودن ممکن بود مشکلی برای نفیسه درست کنه. بعدازسکس نسبت طولانی با خاله کبری که ازکوس وکون کردم و چند بار ارضا شد خوابید اومدم تو آشپزخونه یه چیزی خوردم بعدش بیدارش کردم چون دیگه ظهر بود نهار رو تو خونه میثم اینا همگی دعوت بودیم خاله پاشد لخت لخت جلوی آینه تمام قد شون به بدنش کمی قوس دارو خودشو تو آینه برانداز کرد اومد سمتم
خاله: بابک میگن هرزنی بیشترکون بده کونش قشنگترمیشه نظرتوچیه
بابک: کون توکه قشنگتره دیگه چی میخوای خاله؟
خاله: میخوام کونم بین همه فامیلا نمونه باشه
بابک: از این بعد توبه آقاناصری کس بده کونت رو بزار واسه خودم قشنگ درستش کنم😜
خاله: ناصر اگه بکن بود که من به خواهرزادم نمیدادم
بابک؛ چرا نمیکند خاله نکنه ازت بدش میاد
خاله: نه بابا ناصر کیرش خیلی کوچکه هم اینکه خیلی سردمزاجه ماهی یباراونم به خواسته من میادسکس میکنیم وگرنه تاسالهاهم نخام ازش اصلایادش نمیوفته که اصلا کوص چی هست
بابک: نکنه صیغه ای چیزی داره که با اون خودشو خالی میکنه؟
خاله: نه بابا عرضه این کار رو نداره عشقش فقط شده مسجد و پایگاه بسیج و مردم آزاری
ناصریه مذهبی تمام عیار بسیج پایگاه مسجد بود که بعد از فرمانده حرف این مثل گلوله بود عاشق دستور دادن بوت بلند پرواز بود و عاشق ریاست
کمی باخاله کبرئ لاس زدم کوص وکونشوبه شوخی انگشت کردم اونم خوشحال وخندان که دیگه میتونه روی من حساب باز کنه انگار تازه عروس شده با هم لب گرفتیم کمی همو مالیدیم گفتم خاله بسه داره دیر میشه آماده شو بریم بعد خیلی وقت داریم باهم باشیم گفت بابک فقط نفیسه رو ول کن بهش فکر نکن شوهراونم مثل ناصر حزب اللهیه بعد شیر میشه اصلا طرف نفیسه نرو خودم همه جوره در خدمتت هستم باشه؟ نخواستم بحث کنم باهاش گفتم خاله نفیسه روهم دیشب چون مست بودیم سکس کردیم وگرنه اصلا بهش چپ نگاه نمیکنم
حالا زود باش آماده شو بریم که خیلی دیر کردیم بهمون شک نکنن. با خاله کبری اومدیم خونه داییم همه شاکی بودن که کجایین پس بابا مثلا اومدیم عروسی و اینا که همه بودن غیر از شوهر خاله هام همه فامیل بودن دخترای خاله اعظم که یکی از دیگری کوستر دایی کوچیکه هم که همیشه بساط عرق هست هرلحظه هرساعت ازش بخوای که داری یانه میگه دارم نه نداره اصلا اومدم باهاش دست دادم خاله اعظم پاشد بغلم کرد خاله حدیث هم بغل و روبوسی با دخترش هم دست دادم که خاله اعظم گفت بابک پس دخترم کو چرا نرفتی دنبالش؟ گفتم خاله بخدا خاله کبرئ رو بردم خونش اینقدر لفت داد که اصلا نفیسه یادم رفت همین الان میرم میارمش. نفیسه دختر بزرگ خاله اعظم هست خاله اعظم گفت نمیخواد بری گفتم با آژانس میاد گفتم آژانس چیه خاله خودم الان سه سوته میرم میارمش فوری زنگش زدم که بعد از دو بوق برداشت نه سلام نه علیکی
نفیسه: معلومه کجایی بابک؟ منوکاشتی تو خونه داری با اون جنده حال میکنی؟
بابک: سلام دختر خاله من الان رسیدم خونه دایی خاله کبرئ رو آوردم فکر کردم که اومدی اگه مامانت نمیگفت اصلا یادم نبود ببخش دخترخاله ایشالا عروسیه بچه هات جبران میکنم
نفیسه: خدا مرگم بده بابک نکنه صدام از گوشیت بیرون بره و بشنون؟
بابک: نه دختر خاله چه زحمتی خواهش میکنم آماده شو یه ربع دیگه اونجام خدافظ درجا قطع کردم گفتم تا شما نه رو آماده کنین من برم و بیام. . زوری سوار ماشین شدم گازش گرفتم رسیدم خونه نفیسه زنگ آیفون رو زدم باز شد رفتم داخل چون میدونستم نفیسه خودشوآماده سکس کرده بود ولی خب دیگه نشد چون خاله کبرئ از اون بزرگتر بود وشیره جونمو کشیده بود داخل که شدم عصبانیت از چهره نفیسه می بارید اما با سلام قربونت برم ببخش تقصیر خاله کبرئ بود یه مقدار آرومش کردم
نفیسه: بابک قرارمون چی بود میدونی چند ساعته دارم با خودم یکی به دو میکنم؟ مگه بهت نگفتم میرم حموم خودمو آماده کنم بیای؟
بابک: نفیسه اون جنده انگار میدونست من باهات قرار دارم هم نذاشت من تکون بخورم هم اینکه کلی هم نصیحتم میکرد که سراغت نیام چاره ای نداشتم بخدا تقصیر اون جنده بود ولی امروز رو برات جبران میکنم قول مردونه میدم بهت
نفیسه: یعنی الان نمیکنی؟
بابک: اخه وقت نداریم که مامانت درجریانه بهش گفتم زود میاییم. گفت پس صبر کن اونو من حل میکنم. نفیسه گوشیشو درآورد زنگ زد به مادرش وبعدازاسلام
مامان آقا بابک اومده میگم چون ماشین داره برم لباسمو از خیاط بگیرم بیام بعدأ شاید هم وقت نباشه هم اینکه ماشین. مادرش نمیدونم چی گفت ولی نفیسه گفت نه زنگ زدم خیاط گفت تاتوبیای حاضرش میکنم من با بابک برم اونجا بیام.
نفیسه: خوب الان دیگه نیم ساعتی وقت داریم
بابک: یعنی اینقدر زده بالا؟ پس یه جوری جرت بدم که نتونی تو عروسی برقصی
نفیسه:ببینیم وتعریف کنیم دوساعته توحموم کوصموواسه آقادارم آماده میکنم که بیادجرش بده
نفیسه هم قد بلنده هم گوشتی هم ممه هاش بزرگه هم کونش بدنش هم که سفید مثل برف خودشم خوشگل ودوست داشتنی. یه شلوار چسبون نازک پوشیده بود که حتی شرت سفیدش معلوم میشه هم یه تاپ دوبنده نازک مشکی که سفیدی بازوهاش گردنش با رنگ مشکی قشنگ جلوه گری می کرد موهاشو باز کرده بود ریخته بود روی شونه هاش یه عطر دل انگیز هم زده بود که آدمو مست میکرد همونجوری سرپا که بودیم همو در آغوش گرفتیم سرم بردم لای موهاش یه نفس عمیق کشیدم واقعا عاشق بوی موهاش و بدنش شدم با هم لب به لب شدیم لب پایینشو گذاشتم بین لبام مکیدم اونم زبونشو بین لبام میچرخوند کم کم لبای همدیگرو محکم تر مک زدیم دستام هر دو طرف باسنشو گرفته بودم داشتم چنگ میزدم لبامو نوازهم جداکردیم یه نگاه بهش کردم دست انداختم تاپشو از پایین گرفتم از تنش دراوردم حالا سوتین سفید رنگش با حجم از ممه جلوم بود با شورت سفیدش ست کرده بود از پشت گیره کرستو باز کردم ممه های سفیدش با نوک قهوه ای کوچک همونجا نوکشو گذاشتم دهنم اونیکیم با دستم مالیدم
نفیسه: عشقم بریم رو تخت میخوام از بابت دیشب که نصف و نیمه گذاشتم جبران کنم
بابک: دیشب نتونستم کوصتودرست ببینم میخام بخورمش عزیزم میخام کل وجود تو لمس کنم
باهم رفتیم اتاق خوابشون یه تخت دونفره ولی باسلیقه واقعا ازاتاق خوابشون خوشم اومدبالای سرشون وروبروشون دوتاتابلوی سکسی عاشقانه زده بودن جلوی میزآرایشش شاید ده مدل عطروادکلن بوداتاقشون پنچره نداشت ولی کولرگازی داشتن اتاق نسبتاکوچکی بود. خم شدم نوک ممه شولیس زدم ومکیدم نوکشوبالبام میکشیدم ول میکردم نوک سینه هاش شق وایساده بودن نفیسه هم موهاموبادستاش نوازش میکردوبا آه واوف میگفت جوووون بخورعشقم بخورش عزیزم مال توئه همشوبخور اااااااخ درحال خوردن سینه هاش پیرهن خودمودرآوردم رکابیموهم درآوردم هردومون بالاتنه لخت بودیم وقتی ممه هاشوسیرخوردم رفتم لباشوگرفتم نفیسه بادستاش کمرموچنگ میزدناخنشوفشارمیدادبه پشت کمرم دست انداختم شلواروشرتشوباهم کشیدم پایین نشوندمش روی تخت وازپاهاش درآوردم شلوارخودمم درآوردم کاملالخت شدیم یه نگاه به کوص سفیدش کردم لای پاهاش انگاربرق میزد خیلی تمیزشیو کرده بودزانوهاشوخم کردم رفتم لای پاش یه لیس زدم به کوصش که نفیسه مثل مارپیچیدبه خودش کوسشم بوی خوبی میدادنمیدونم عطرزده بودیاژل یالوسیون هرچی بودخوشبوبودلبای کوصش آب انداخته بودلزج بودداخلش صورتی بودپاهاشوبیشتردادم بالاسوراخ کونش نمایان شدکوچک وتنگ ازآب کوسش زدم به سوراخ کونش کمی مالیدم باانگشتم همزمان چوچوله کوسشومی مکیدم آروم انگشتموفرومیکردم به سوراخ کونش مگه میرفت اینقدرتنگ بوددیدم اذیت میشه کونشوبیخیال شدم حالانوبت نفیسه بودبرام ساک بزنه چون صبح خونه خاله حموم رفته بودم بدنم تمیزبودکیرموگرفت دستش باچشاش یه نگاه به چشام کردیه چشمک شیطونی زد وازپایین کیرم لیس زداومدبالاسرشوکرددهنش وای خدای من جوری ساک میزدکه داشتم دیونه میشدم نصف کیرمومیبرددهنش بالبای گوشتیش آهسته درمیاوردمستقیم هم داشت به چشام نگاه میکردسرکیرموبانوک زبونش بازی میدادمیبوسیدبالاخره کیرموول کردوآهسته خزید روی من ولباشوگذاشت رو لبام باولع لبای همومکیدیم همزمان دستشواززیرشکمش ردکرد کیرموگرفت بادهانه کوصش تنظیم کردبایه فشارهمشوفرستادداخل کوسش داغ بودکوصش داغتروخیس وقتی نشست روم تمام کیرم داخل کوصش بودیه لحظه صبرکردبعدش شروع کردعقب جلوکردن دستاشوگذاشته بودروی سینم وموهای سینمونوازش میکردقشنگ بلندمیشدمینشست شالاپ شولوپ ران انداخته بود. داغ بودیم سینه هاش چسبید به بالای سینم نزدیک دهنم سرمو اوردم جلو بتونم نوکشو بگیرم دهنم که موفق شدم حالا نفیسه جوری نفس میکشه که نگو با موهای به هم ریخته روی صورتش که با عرق پیشونیش قاطی شده بود با چشمای قرمز و پرحرارت در همون حال بدون اینکه کیرمو در بیارم یه غلت زدیم نفیسه اومد زیرم من رفتم لای پاش حالا من داشتم تلمبه میزدم پاهای نفیسه دور کمرم و محکم میکوبیدم به کوصش داشت ارضامیشدچون لباشو رساند به لبام و محکم گرفت مکیدوناله ای طولانی تو دهن من همراه با لرزش شدید ارگاسم شد من نگه نداشتم و یه ضرب تلمبه میزدم کم کم داشتم نزدیک میشدم که چند بار محکم فشار دادم کشیدم بیرون ریختم روی شکمش نفیسه با دستش آبمو پخش کرد به اطراف شکمش دوباره همو تو آغوش کشیدیم و لب تو لب شدیم
نفیسه: خدا بگم چیکارت نکنه بابک از صبح منتظر چنین لحظه ای بودم که بدنم راحت بشه آروم و قرار نداشتم اصلا
بابک: بخدا اون خاله کبری باعث شد که امروز از لذت محروم بشیم جنده رو جوری گاییدم که کوص وکونش یکی شد
نفیسه: ازکون هم کردیش
بابک: اره گشادش کردم
نفیسه: اون که میگفت ازکون دادن بدم میاد
بابک: دروغ میگه عزیزم اتفاقا خاله کبرئ اینقدرکون داده که بیشترین حال روازدادن کون میکنه
نفیسه: نوش جونت خوب کردی منم میخام امتحان کنم تاحالاازکون ندادم ولی میخام به توبدم
بابک: واقعا؟ دردش بیشتره ها
نفیسه: عیب نداره بخاطر تو تحملش میکنم میخوام ببینم نسرین درست میگه یا نه
بابک: زندایی نسرین؟ مگه کون میده اون؟
نفیسه: اره
بابک: دیگه کی کون داده
با چشای گردش یه چشم غره بهم رفت و گفت
نفیسه: واسه چی میخوای بدونی؟ هیشکی نداده اگرم دادن به شوهراشون دادن به توچه
بابک: چرا ناراحت میشی اخه عزیزم اصلا نوش جونشون
انگشتمو گذاشتم رو سوراخ کونش و گفتم تا این کون دراختیارمون به کون دیگه ای فکر نمیکنم همزمان انگشتمو فشار دادم نفیسه یه تکونی خورد و گفت دربیار دربیار دردم اومد. گفتم اینجوری میخوای کون بدی؟ توواسه بندانگشتم تحمل نداری اونوقت چطوری میخای این کیرکلفت. تحمل کنی اخه
نفیسه: خب الان آماده نیستم به وقتش از ژل روان کننده و اینا میزنیم دیگه
بابک: حالا کی این کون گنده رو افتتاح کنم عشقم؟
نفیسه: بزودی عزیزم حالا وقت زیاده تازه پیدات کردم
بابک: راستی قبلا هم دوس داشتی من بکنمت؟ راستشو بگوها چون دیشب رو گذاشتم به پای مستی ولی الان که مست نیستیم دوست دارم از ته دلت بگی واقعا دوست داشتی یه روز من بکنمت؟
نفیسه: خب راستش رو بخوای اره همیشه دوست داشتم تو جمع نشستن ها؛ تو مراسمات ها؛ تو عروسی ها؛ حتی اگه یادت باشه تو مراسم پدرت روز سوم وقتی همه اومدن ازت خدافظی کنن ودلداریت بدن من بغلت کردم و باهم گریه کردیم برای اولین بار چند وقتی اصلا از ذهنم میرفتی همش جلوی چشام بودی دوست داشتم باز بغلت کنم
بابک: خب الان بغلتم دیگه
نفیسه:امروز کشتی منو از صبح اعصابم خورد بود از دستت اگه نمیومدی باور گریه میکردم بهم قول بده دیگه اینجوری منتظرم نذاری
بابک: اگه لوندی و احتیاط کنی وغیراز خودم و خودت کسی باخبرنشه از رابطمون قول میدم هیچ وقت دلتو نشکنم و تنهات نزارم آخه کی از این بدن سفیدوخوشگل واین کوص خوشمزه روازدست میده منم بدم؟ همزمان دستم روکوصش بودوفشارش میدادم. هردومون به پهلو خوابیده بودیم و کمی عشقبازی و لب بازی بلند شدیم تمیزکردیم خودمون رو همه چیو مرتب کردن لباس پوشیدیم رفت سراغ کمد لباسش یه لباس تازه و خوشرنگ درآورد گذاشت تو مشما گفت حالا بریم
گفتم این لباس چیه گفت ازخیاط گرفتیم دیگه یادت نیست؟ گفتم ای شیطون فکر همه چیزو میکنیا
اومدیم سوار ماشین شدیم تا رسیدیم خونه دایی ربع ساعتی شد همه نهار خورده بودن جز منو نفیسه که آوردن خوردیم بعد نهار هرکسی یه جایی نشسته بود با بغل دستیاش صحبت و غیبت میکردن که دایی کوچیکه ومن میثم باهم رفتیم طبقه بالا. داییم گفت یه مشروب خوب آوردم دوستم خودش کشیده و اولش داده بهم که مثل اشک چشم میمونه لامصب گفتم به میثم که چند سیخ بال مرغ بزنه چند تا هم فلفل تند گوجه (شاید بعضیا اینجوری دوست دارن ولی من مشروب رو اینطوری دوس دارم) وقتی آماده شد سفره عرق را پهن کردیم و سه نفری ریختیم خوردیم داییم سیگاری روشن کرد منو میثم چون پیشش تا حالا نشنیده بودیم یه مقدار خجالت داشتیم که خدایی دمش گرم واسمون روشن کرد گفت بعد مشروب سیگار خیلی حال میده یه آهنگ ملایم هم گذاشته بودیم از معین که حس خوبی بهمون میداد دوباره لیوانارو پر کردیم و به سلامتی رفتیم بالا چند ساعتی باهم بودیم ومزاحمی نداشتیم هر سه تامون واقعا خوش بودیم من که مست بودم ولی هوشیاریم سرجاش بود اما میثم فازعاشقی برداشته بود وزنش وخانوادش تعریف میکرد داییم هم کلا آدم کم حرف و ساکتی تا باهاش حرف نزنی حرف نمیزنه اونم فقط. باشه بله اره چشم خیر. دیگه زیادی کش نمیده همینطور ساکت به حرف میثم گوش میداد که زن دایی نسرین وارد شد
نسرین: عجب بساطی جور کردین پس چرا منو خبر نکردین
دایی: مجلس مردونه س پاشو برو پایین تا بقیه نیومده سهم تو رو نگه داشتم
زندایی نسرین دیگه عادت کرده بودبه عرق خوری چون داییم همیشه تو خونشون میخوره اونم پایه س
نسرین: هیشکی نمیاد نگران نباش همشون خوابیدن
داییم یه پیک سبک ریخت دادبهش یدونه خیار پوست کنده گذاشت دهنش زندایی به سلامتی گفت رفت بالا باز لیوانو گذاشت جلوی داییم که بریزه دوباره همینطور یدونه سبک بازم ریخت نسرین گفت عه بیشتر بریز دیگه این چیه اخه ی ذره؟ دایی گفت همین بزن پاشو برو پایین شب تو خونه باهم میخوریم نسرین بدون حرفی خورد و یدونه هم خیار گذاشت دهنش و رفت
داییم با اینکه سر سنگینه ولی رو حرفش کسی حرف نمیزنه مخصوص زنش که مثل سگ ازش میترسه چند بار شنیدم که دست بزن هم داره. نسرین که رفت دایی بازم ریخت خوردیم و چند دقیقه بعدش خواهر میثم (الهه) اومد اون عرق خور نیست ولی عاشق خوردن مزه های تو سفره بودنشست بغل داداشش و درست روبروی من مشغول خوردن تنقلات و غیره بود(الهه یه دامن کوتاه پوشیده بود تا زانوهاش باتیشرت) که ناخوداگاه چشمم افتاد به پاهاش که روی زانو نشسته بود همینجور چشمم دنبال سفیدی پاهاش بود که پاهاشوبازکرد روی کونش نشست که یه لحظه شرتشودیدم زود نگاهمو برگردوندم و فکر مشغول چیزه دیگه ای کردم الهه 27سالشه دوسال از میثم بزرگتره بخاطر شرایط خودش ازدواج نکرده بود البته بعد یکسال از عروسی میثم اونم ازدواج کرده الان دوساله نامزده
ازهردری حرف میزدیم اما همش چشام میرفت لای پاهای الهه سعی کردم سرمو بندازم پایین نگاش نکنم امامگه میشد. خلاصه ساعت 8 بود و هوا داشت دیگه تاریک میشد به پیشنهاد خاله اعظم رفتیم پایین قاطی خانمها شدیم تایه اهنگ بزاریم و برقصیم وقتی منو دایی وارد شدیم نسرین و خاله کبری باهم میرقصیدن که مارو هم کشیدن وسط نسرین دست شوهرشو گرفت رقصیدن خاله کبری هم با من رقصید موقع رقصیدن هم برام دلبری ومیکردوکونشو قر میداد جلوم آهنگ که صداش بلند بود توگوش خاله گفتم لامصب اینجوری قرنده اون کونتوکیرم بلندشد اونم یواشکی خندید منم باهاش خندیدم تا عادی نشون بدیم دایی رفت نشست که خاله کبری رفت سمتش که بیا ببینم اومده بودی فقط با زنت برقصی؟ اون بیچاره هم باز بلند شد دوباره با خاله کبری رقصید منم با نسرین. . نسرین یه جوری داشت نگام میکرد انگار داره با شوهرش میرقصه. جلوم یه دوری زد رقصید که همون لحظه الهه هم اضافه شد بعد الهه نفیسه و خواهرش هم اضافه شدن یه لحظه خیلی شلوغ شد تو همونی شلوغی یه تماس بدنی با نسرین شدکه نمیدونم عمدی شدیاغیرعمدی ولی کونشویه لحظه جوری مالیدبه کیرم شبکه مثلا اتفاقی شده وقتی دیدم دارم بی جنبه میشم وکیرم نیم خیز میشه زود نشستم تا آبروم نره. خلاصه داشتم از نگاه کردن به رقص های خانم لذت میبردم مخصوص پاهای الهه و نفیسه. خواهراش یه لحظه همون زمان که دید میزدم به قولی باخاله چشم تو چشم شدم اونم نامردی نکرد یه چشمک بهم زدوروشوبرگردوندخلاصه تا11شب رقص ادامه داشت که دایی بزرگه پدر میثم اومد. دیگه جمع وجور کردیم و همه نشستن تا سفره پهن بشه و شام بخوریم موقع شام من بغل مادرم نشسته بودم اون طرفشم دایی کوچیکه نشسته بود زن دایی نسرین هم اومد نشست کنارم الهه هم وقتی کارش تو آشپزخونه تموم شدو غذارو کشیدن آوردن اومد نشست روبروم با اون پاچه های سفیدش. . از یه طرف زیر ذره بین خاله کبری بودم از یه طرفم نفیسه حواسش بهم بود مجبور بودم تا تموم شدن شام سرموبالامیگیرم و سربه زیر شاممو خوردم وقتی شام تموم شد سفره رو جمع کردن یه چایی خوردیم که دایی کوچیکه گفت من برم بخوابم چون باید صبح برم سرکار. به زن دایی نسرین گفت آماده شو بریم که با مخالفت دختر و خواهرش مواجه شد که بزار نسرین بمونه دایی مجبور شد تنهایی بره که گفتم منم باهات میام دیشب کم خوابیدم سروصداهم زیاد بود به آرامش نیاز دارم دایی هم با کمال میل موافقت کرد پاشدم باهاش از خونه زدیم بیرون راستش هم خسته کوفته بودم هم اینکه دیدن اندام خانمها تحریکم میکرد خواستم خودمو خلاص کنم با دایی اومدیم خونه یه ربعی هم با هم صحبت کردیم هر دومون توی حال جا پهن کردیم بخوابیم دایی گفت بابک من صبح زود میرم ولی تو بخواب هر موقع بیدار شدی کلید روی در است درا رو قفل کن رفتنی. گفتم باشه نگران نباش همین کارو میکنم بهش شب بخیر گفتم وخیلیم زود خوابم برد نمیدونم کی صبح شد اصلا وقتی بیدارشدم نزدیک 10 صبح بود خلاصه توی جام یه کمی کش و قوس رفتم و بلند شدم برم یه دوش بگیرم لباسامو همونجا درآوردم توخونه دایی داشتم لخت میگشتم دنبال حوله بودم که توی اتاق خوابشون یه حوله سر پیدا کردم همینجوری توی اتاق خوابشون چشمم افتاد به شورت کرست زن دایی نسرین که روی زمین بود نگاش کردم ولی دست نزدم ست بودن و طوری که تحریک شدم کیرم یه تکونی خورد رفتم حموم دوش رو باز کردم رفتم زیر دوش به به چقدر چسبید دوش حموم که آبشو ملایم کرده بودم نه گرم بودنه سرد خلاصه چند دقیقه ای زیردوش موندم و اومدم بیرون با حوله فقط سرمو خشک کردم جلوی در حموم کیرش مثل خرطوم فیلم تکون میخورد کمی وایسادم بدنم خشک بشه لباس بپوشم همونجوری لخت رفتم اتاق خواب دایی تا از سشوار شون استفاده کنم همینکه وارد شدم زهر ترک شدم خیلی بد ترسیدم زندایی نسرین پشت درقایم شده بودم که وارد شدم مثل دیوانه ها پرید جلوم یه پوپ گفت واقعا غیرمنتظره بود خیلی ترسیدم کم مونده بود بیفتم که پشتمو چسبوندم به دیوار تا زمین نخورم اونم دید ترسیدم کمکم کرد بشینم رفت فوری برام آب سردآورد خوردم اونم فقط میخندید حالم که جا اومد بهش گفتم این چه کاریه اخه منو ترسوندی؟ نیشش باز شد
زندایی؛ ببخش بابک جان انتظارنداشتم اینجوری بترسی. یعنی من انقدر ترسناکم؟ (باخنده البته) حالا بهتری؟
بابک: اره خوبم. توکی اومدی خونه؟ حداقل در حموم رو میزدی میگفتی که من اومدم
زندایی: خب گفتم که ببخش دیگه میخواستم سر صبحی باهات یه شوخی بکنم نمیدونستم اینجوری میشه که
تازه به خودم اومدم دیدم دم و دستگاه آویزونه زن دایی نسرین هم نشسته جلوم هردو دستشم گذاشته روی زانوهام که فوری پاهامو چسبوندم بهم دیگه که کیرم تا دیدش باشه که با خنده قشنگ زندایی مواجه شدم گفت خوب شد یادت اومد چجوری نشستی جلوم وشیپورت آویزونه. گفتم خدا بگم چیکارت نکنه زندایی بی آبروم کردی با صدای بلند خندید و گفت عیب نداره حداقل فهمیدم تا حالا با هسته خرما طرف بودم از مال داییت حداقل بزرگتره. اون لحظه واقعا خجالت کشیدم بحث رو عوض کردم گفتم
بابک: خب نگفتی برا چی اومده بودی؟ اومده بودی منو بترسونی
زندایی: خخخخخ نه قصدم ترساندن نبود اومده بودم بیدارت کنم. مامانت منوفرستاد
بابک: حالا پاشو اون شرتمو بیار بپوشم لای پام عرق کرد
زندایی: خخخخخ پاشوبرو دوباره یه دوش بگیر ذهنت آروم بشه
بابک: نمیخواد. دیگه حال نمیده استرس گرفتم کلا
زندایی: پاشو ببینم لووووووس
یه دستم را به زمین تکیه کردم بلندبشم زندایی زود دستمو گرفت خواست کمکم کنه گفتم چشاتو ببند دیگه زشته منولخت داری تماشا میکنی
زندایی:خوب لختت هم قشنگه
بابک: زندایی زشته بخدا یه لحظه دایی میادیابچه هات میان برا هردومون گرون تموم میشه
زندایی: داییت که عصر میاد بچه ها هم خودت میدونی بدون اجازه آب هم نمیخورد پس کسی نمیاد نگران نباش
بابک: خب اصلا کسی نیاد بازم زشته که
زندایی: پاشو ببینم غرمیزنی دو روزه داری خودتو بهم میماله با چشات داری منو میخوری حالا که تنها شدیم میگه زشته پاشو پاشو اصلا هم زشت نیست خودم دلم خواست بیام
بابک: من کجا خودمو مالیدم به زندایی؟
زندایی: دیشب موقع رقص خودتو مالیدی به کونم کیرم شق بود من قشنگ احساس کردم
بابک: یا خدا نکنه نقشه شومی داری زندایی؟ تورو خدا بیخیال شو داییم آدم خوبیه دوس ندارم بهش خیانت کنم
یه کمی ازم فاصله گرفت تو دلم گفتم خداروشکر بیخیال شد یه لحظه دیدم تمام لباساشو تویه چشم بهم زدن از تنش درآورد و مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم انگار لال شده بودم اصلا نمیدونستم چی بگم سرپا وایسادم از پایین تا بالا ی نگاش کردم بدنش تیره و چروک نداشت دوتا بچه زاییده ولی شکم نداشت ممه هاش سایز کوچک بودن ولی باسنش حرف نداشت از بغلش زده بود بیرون پاهاش تا زانوهاش درشت و گوشتی بودن موهای مش شده به زیباییش چند برابر افزوده بود همه این نگاها در یک لحظه اتفاق افتاد کیرم تا حد بزرگی شق شد پشتم دیوار بود زندایی اومد جلو مثل فیلمهای سوپر دستشو رسوند به کیرم و لباشوگذاشت رولبام انگار که همه اینا فیلم بود ی دستش که بیکار بود برد پشت سرم خیسه موهام انرژیشو چند برابرکرد کم مونده بود لب میکنه از جاش زبونشو می فرستاد دهنم به زبونم میخوره. مثل مجسمه وایساده بودم زندایی نسرین دستموگرفت هدایتش کردبه کوسش که یعنی بمالم انگشتم که به لبه های کوسش خورد ازگرمیه کوسش تاخیسی فهمیدم شهوتش خیلی زیاده کوسشو ول کردم بادوتادستام کونشوگرفتم چقدرنرم بودانگارژله ای بودکه فقط می لرزیدانگشت وسطیمورسوندم به قاچ کونش سوراخشوپیداکردم شروع کردم مالیدن زندایی کارموراحتترکردیه پاشوبلندکردمجبورشدم اززانوش بگیرم نگهش دارم کیرم میخوردبه کوسش خودشوتکون میدادتابیشترحسش کنه هم من هم زندایی دیگه شهوتمون اینقدربودکه ساک زدن ولیس زدن رو ول کردیم همونجورسرپا کیرموفرستادم داخل کوسش یه فشاردادم گفت اووووووف لب پایینشوبادندونش گرفت وخودشوعقب جلومیکردسرپایی ده دقیقه ای تلمبه زدیم بعدش پاشوول کردم کیرم دراومدچرخوندمش ازپشت ممه هاشوگرفتم اونم سرشوآوردعقب گذاشت روشونه هام وپیچ وتاپ میخوردکونشوتاحدممکن عقب داده بودازپشت کیرموفرستادم داخل کوسش حرارت بدنش واقعابالابود ازسرشونه هاش عرق میریخت بدنش فقط خیس آب بودخیلی عرق کرده بودچندتاتلمبه محکم زدم نشست زمین بشدت لرزیدبادستاش پاموگرفته بودکه نیوفته دوباره بلندش کردم توهمون حالت بازم گذاشتم توکوسش اینبارکوسش بنظر تنگ میومدولی چندبارتلمبه زدن بازم خیس شدوبرگشت به حالت عادیش زندایی دیگه صداش دراومده بودبا آه وناله هاش کل فضای خونه روپر کرده بودازمچ دستاش گرفتم کشیدم عقب درواقع نگهش داشتم تاتوکوسش تلمبه بزنم که باهرضربه به کونش یه موج قشنگ میزدچنددقیقه ای محکم بدون توقف ضربه زدم که نزدیک اومدن آبم بودبهش گفتم بریزم کوست؟ گفت اررره بریز زودباش آبتومیخام بریز بریییییز که همون لحظه هردومون همزمان ارضاشدیم وتمام آبموخالی کردم توکوسش. درازکشش کردم به زمین وخودم هم پشتش درازکشیدم یه طرف صورتشوماچ میکردم قربونش میرفتم وقتی حس وحالم تموم شدازروش بلندشدم بغلش درازکشیدم زندایی روکشیدم روی خودم وباهاش لب گرفتم اونم بااشتیاق همراهیم میکردتوعین لب بازی باکونش گفت
زندایی: کونمودوس داری؟
بابک: همه جاتو دوس دارم زن دایی خیلی خیلی خوشگل و خوش هیکلی
زندایی: دوست داشتی؟
بابک: اوهوووووم عالی بودی. حالابگوببینم چطوری فهمیدی بیای اینجا من بهت نه نمیگم؟ اگه نمیکردمت چی؟
زندایی:راستشوبگم دیروزبعدازظهروقتی همه چرت میزدن این وروجک من میدونی که عاشق موبایله(دختر کوچکش که 3 سالشه) نفیسه که تو چرت بود میره موبایلشو برمیداره باهاش بازی کنه من خواستم از دستش بگیرم بزارم سر جاش یه لحظه دیدم رفته رو پیامها واسم توهم اولش بود کنجکاو شدم خوندم فهمیدم هم کبرئ رو کردی هم نفیسه رو. منم تصمیم گرفتم بهت بدم
بابک:ببین جون هرکی رو دوس داری این راز بین خودت بمونه نزار بفهمن که میدونی باهام رابطه دارن
زندایی:نگران نباش بابک به من ربطی نداره چیکار میکنین و چیکار کردین فقط یادت باشه منم هستم
. استرس اومد سراغم که اینا به هر حال یه روز منو بی آبرو میکنن این چه غلطی بود کردم اگه بقیه هم بفهمن چی اگه دایی هام و شوهرخالم بفهمه چی خلاصه فکرم بدجوری مشغول شد از ترس بی آبرویی از ترس فردا نمیدونستم چیکار کنم اصلا تو دو روز من با خاله ودختر خاله و زندایی سکس کردم یعنی اینو قبلا هم غیر از من با کسی بودن یا نه چقدرجنده بودن من نمیدونستم توهمین افکاربودم که
زندایی: کجایی بابک چرارفتی تو فکر؟ چته
بابک: کمی نگرانم زندایی اگه این قضیه ها لو بره خدا میدونه چی میشه
زندایی: از طرف من لو میره چون بهت اصلا پیام نمیدم تو هم واسه من پیام نده هروقتم موقعیت خوب بود زنگ میزنم ولی بیشتر مواظب نفیسه باش خیلی بی احتیاطه اصلا ملاحظه نداره بنظرم دیگه طرفش نری بهتره ممکنه کاردستت بده موقعیت شوهرم که میدونی چیه ولی کبری فرق میکنه هم خاله هم اینکه از ترس شوهرش بیشتر احتیاط میکنه
بابک: نه دیگه واسه هفت پشتم کافیه تا اینجاشم خیلی زیاده روی کردم لطفا دیگه از کارتون خارج کنین به اونا هم میگم دیگه نه زنگ بزنن نه پیام بدین من دیگه نیستم توهم دیگه فراموش کن زندایی
زندایی: چی چی رو فراموش کنم ببین بابک تو الان یه کم ترسیدی میگم پاشو بریم یه دوش بگیریم حالت بهتر بشه منم کمکت میکنم اون جنده ها دست ازسرت بردارن
بابک: چجوری کمک میکنی یعنی بهشون میگی من میدونم با بابک رابطه دارین؟
زندایی: مستقیم نمیگم که ولی تو بسپار به من نگرانش نباش من حلش میکنم حالا پاشو بریم حموم که باهات کار دارم
بابک: خب کارتو اینجا بگو دیگه تو حموم چرا؟
زندایی: خخخخ اصل کاری مونده میخوام تو حموم بهش برسی
بابک: نه دیگه کافیه اصلا هیچی الان حال نمیده بهم کیرمم خوابیده
زندایی: کیرتو بلند میکنم پاشو ببینم
میدونستم نسرین میخادکون بده چون نفیسه بهم گفته بود ولی من دیگه حالشو نداشتم بخاطر استرس ولی نسرین خیلی سمج بود کار خودشوکرد رفتیم حموم دوشو باز کردیم رفتیم زیر دوش خودش مالیدبهم کونشومی مالید به کیرم جوری عشوه و ناز می اومد که کیرم بلند شد لباشو چسبوند به لبام و دستشو رسوند به کیرم باهاش بازی میکردبهم گفت کونموانگشت کن عزیزم میخوام بهت کون بدم
اووووووف کونش واقعا بینظیربودنسرین بدنش کلاازمال نفیسه وخاله کبرئ بهتربودباانگشتم سوراخشومالیدم ویه انگشت راحت رفت توش کمی بعدش دوانگشت خیلی روان ولیز میرفت چون کون داده بوددردی نداشت براش نشست جلوم کیرموانداخت دهنش یه ساک پرتوف زدبلندشددستاشوگذاشت رودیوار کونشودادعقب سرکیرموگذاشتم روسوراخش بایه فشارسرکیرم رفت توش نسرین اولش خودشوسفت گرفت چون یه مقداری دردش گرفت بعدازچندازلحظه خودشوکه شل کردیه فشاردیگه دادم نصف کیرم توکونش بودکه نتونست تحمل کنه رفت جلوکیرم اومدبیرون دوباره گرفتمش کیرموگذاشتم دم سوراخش که گفت بابک آروم کونم جرخوردکیرداییت نصف کیرتم نیست وقتی میزاره دردم میادگفتم تحمل کن زندایی اولش دردداره نترس کمی آرومش کردم دوباره یه فشاردادم نصف کیرموفرستادم داخل کونش خواست بازم بره جلونگهش داشتم نزاشتم بره که ازشدت دردوشهوت جیش کردوپاهاش به لرزه افتادهمون لحظه کل کیرموتوکونش جادادم که صداش رفت هوا وای سوختم ازچشاش داشت اشک میومد چندبارآهسته عقب جلوکردم تاتونست خودشوکنترل کنه بعدش دستمورسوندم به شکمش بطرف خودم فشارش دادم تانتونه بره جلوبشدت داشتم توکونش تلمبه میزدم رسماداشت التماس میکردکه درش بیارم درگوشش گفتم منومیترسونی جنده خانوم الان کونتوپاره میکنم گفت گوه خوردم بابک توروخدادرش بیارکونم پاره شدچنددقیقه ای تلمبه زدم درش آوردم دیدم کیرم خونیه نسرین نمیتونست روپاهاش وایسه خواست بشینه دردش بیشترشدمجبورشدبه شکم درازبکشه کف حموم سوراخ کونش خونی بودپشتش درازکشیدم ماچش کردم اصلاحال نداشت کیرمنم بشدت شق بودفرستادم لای پاش که خودشوسفت کردگفت جون من بسمه دیگه نمیخام گفتم عزیزم باکونت کارب ندارم میزارم توکوست گفت نمیخام اصلاحال ندارم نسرین نانداشت تکون بخوره ولی من هنوزشهوتی بودم برش گردوندم به پشت خوابوندمش رفتم لای پاش ازش لب گرفتم یه دفعه کیرموچسبوندم به کوسش خواست نزاره که هولش دادم کیرم رفت توکوسش خیلی تنگ بوددیگه آبی توکوسش نمونده بودکیرم به سختی عقب جلومیشدبادستاش به سینم فشارمیاوردکه بعنی نکنم منم خیلی مونده بودتاآبم بیادمجبوری کمی بهش فرصت دادم تاخودشوپیداکنه که کشیدم بیرون نسرین ازدردکونش میخاست گریه کنه گفت بابک کونم پاره شده توروخدابرو پمادبچه هست تواتاق بیاربزن به سوراخم دارم میسوزم رفتم آوردم زدم به سوراخ کونش که گشادشده بوداون لحظه خندم گرفته بودگفت بی چی میخندی عوضی کونموجردادی خنده داره گفتم تقصیرخودته من چیکار کنم خودت خواستی کون بدی گفت مثل حیون کردی اخه الان من جواب داییتو چی بدم گفتم نگران نباش تا شب خوب میشه عزیزم یه کمی دلداریش دادم وگفتم حالامیزاری کوست بزارم آبم بیاد؟ گفت خیلی پررویی بابک سوراخام داره درد میکنه تو به فکر اومدن ابت هستی گفتم پس مجبوری بخوریش یه اوووف بلند کشید گفت باشه 69 شدم باهاش گفتم توکیرمنوبخورمنم کوستولیس بزنم کیرموکه گذاشت دهنش یه فشار دادم تموم کیرم تو دهنش رفت با مشت میزد به کونم که دربیارم وقتی درش آوردم گفت عوضی خفه شدم تو ثابت وایسا خودم انجام میدم کیرمو گذاشتم در اختیار خودش منم کوسشو لیس میزدم که بعدچندلحظه دیدم کوسش آبکی شدزودچرخیدم وپاهاشودادم بالا خواست نزاره بکنم که زورش نرسید كيرموفرستادم توكوسش که الان راحت عقب جلومیکردم کم کم نسرین هم حال اومد دلش بیشتر میخواست میگفت بکن عزیزم همشوبکن تا ته بکن مثل کونم پارش کن منم محکم تلمبه میزدم که آبم اومدریختم تو کوسش وافتادم روش هردومون بشدت خسته شدیم و عرق کردیم چند کنار هم توی بغل همدیگه بودیم وقتی حالمون اومد سر جاش پاشدیم دوش گرفتیم اومدیم بیرون
دوستان عزیز میخوام زیاد طولانیش کنم بقیشو قسمت سوم میفرستم به زودی امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: بابک
4 پاسخ به “لذت بابک (۲)”
بنطرم کل خانواده مادریت جنده هستن و قسمت بعدی حتما زن دایی بزرگه و خاله های سن بالات رو هم میکنیهم قسمت قبل رو خوندم هم این قسمت روروی هم رفته خوشم اومد ولی بنطرم واقعی نیومداینهمه جنده تو ی فامیلتون بود ؟
بابک جان فامیل هاتو راضی کن شریکی یدونه جنده خونه بزنیم که کل فامیل مادریت جنده هستبه قول دکترای سکس حتما قسمت بعدی اون زن هایی که مونده اونارو میکنی
نگارش خوبی داری ولی داستانت واقعی نیست، همه ی کسایی که کردی کیر شوهراشون کوچیک بوده،دختر نسرین رفته سراغ گوشی نفیسه بعد نسرین فهمیده تو با نفیسه رابطه داری درحالی که گوشیش رمز نداشته همین جوری داده دست بچه نترسیده بگا بره ،درآخر داستانت خیلی طولانی بود
ادامه بده خوب بود