پارچهی دامن تا نیمهی رانهایش میرسید. کمی این طرف و آن طرف چرخید. حرکتش باعث شد دامن کمی بالا برود. قلبش تندتر زد. همیشه لباسهای راحت و بلند میپوشید، اما امشب فرق داشت. امشب میخواست چیزی را امتحان کند که تا به حال نکرده بود.
در کمد را بست و پاهای برهنهاش را روی پارکت سرد کشید. صدای دوش که از حمام میآمد، نشان میداد آرش هنوز مشغول است. نشست روی تخت و به ناخنهای لاکخوردهاش نگاه کرد. دستش را روی دامن کشید و حس لطافت پارچه را زیر انگشتانش دنبال کرد.
در حمام باز شد. بخار همراه با بوی شامپو بیرون خزید. آرش، با موهای نمدار و حولهای که دور کمرش پیچیده بود، وارد شد. نگاهش روی مهسا متوقف شد. چند ثانیه به او خیره ماند.
«همینو میخوای بپوشی؟»
مهسا نگاهش کرد. نمیدانست در صدایش تعجب است یا چیز دیگری. پایش را روی پای دیگر انداخت و دامن کمی بیشتر بالا رفت. «چطوره؟»
آرش نزدیکتر آمد. هنوز دستش با حولهی روی سرش مشغول بود. «کوتاهه.»
مهسا شانه بالا انداخت. «دوستش نداری؟»
آرش حوله را روی صندلی انداخت، لباس پوشید و کنارش روی تخت نشست. دستش را روی ران مهسا گذاشت. سر خورد روی پارچهی دامن و کمی بالاتر رفت. بعد ناگهان ایستاد.
نگاهش از دامن به چشمان مهسا برگشت. مهسا چیزی نگفت. آرش دستش را آرامتر حرکت داد، انگشتانش از لبهی پارچه رد شد و روی پوست گرم او نشست. کمی خم شد و صورتش را نزدیک گردن مهسا برد.
زمزمه کرد: «این شورت لازم نیست.»
قبل از اینکه مهسا واکنشی نشان دهد، انگشتان آرش بند شورتش را گرفتند و به آرامی آن را پایین کشیدند. لحظهای داغ و بیصدا بینشان گذشت. مهسا روی تخت جابهجا شد. حس سر خوردن پارچه از روی پوستش و درآمدن بند شرت از لای کسش، لرزی ریز به تنش انداخت.
وقتی آرش شرت را از پایش بیرون کشید، دستش را روی ران مهسا گذاشت و به چشمانش نگاه کرد. لبخند محوی روی لبش نشست.
«حالا بهتر شد.»
مهسا نفس عمیقی کشید و بلند شد. حالا که شرت از پایش پایین کشیده شده بود، احساس رهایی عجیبی داشت. حس میکرد چیزی درونش تغییر کرده، شاید بیشتر از همیشه از چیزی پنهان نکرده بود. پارچهی دامن نرم و لطیف روی پوست برهنهاش میلغزید، و هر حرکتش باعث میشد حس آرامش و شهوت به طور همزمان او را در بر بگیرد.
آرش کنار او ایستاده بود و نگاهش از مهسا جدا نمیشد. نگاهی که همزمان با محبت و تحسین آمیخته شده بود. دستش را به آرامی روی کس مهسا گذاشت، انگار میخواست اطمینان پیدا کند که او هنوز همین مهساست، همان که همیشه در ذهنش داشت، اما این بار با اعتماد به نفس و جسارت جدیدی که در او بیدار شده بود. شهوت را از چشمانش می خواند.
«چطور حسی داری؟» صدای آرش نرم و آرام بود، انگار میخواست از دلش واکنش بگیرد، نه فقط از ذهنش. همزمان مالش نرمی به کس همسرش میداد.
مهسا چشمهایش را بست و لحظهای در سکوت فرو رفت. نمیخواست عجله کند، نمیخواست به سرعت به چیزی جواب دهد. «حس میکنم که دارم چیزی متفاوت تجربه میکنم. یه جور آزادی…». منو گول نزن آرش، کاملا مشخصه داری از اینکه پاهام جلوت سست شده و دستتو خیس کردم لذت میبری.
آرش سرش را کمی تکان داد، نزدیکتر شد و فشار و سرعت نوسان دستش روی کس مهسا را بیشتر کرد. انگار میخواست او را تسلیم خود کند، اما در عین حال همچنان بتواند روی پاهایش بایستد. نگاهی عمیق در چشمانش بود، نگاهی که به نظر میرسید به طور ناگهانی همهچیز را برایش روشن کرده باشد.
«تو همیشه زیبا بودی، مهسا. این فقط به جسم تو مربوط نیست، بلکه به روحی هست که در این لحظه از آن بیرون میآید.»
مهسا به آرش نگاه کرد، چیزی در چشمانش درخشید. شاید نمیتوانست تمام آنچه را که در دلش میگذشت بیان کند، اما در نگاهش نوعی آرامش و اطمینان بود. این لحظه، این تجربه، چیزی فراتر از احساسات سطحی بود. به سختی روی پاهایش ایستاده بود. آرش دستهای لعنتی اش را بی وقفه فشار و دَوران می داد. ناله هایش شروع شده بود و به خود میپیچید. آرش این کارو باهام نکن. با چشمانش التماس میکرد ولی دیگر دیر شده بود. لرزش عمیقی به او دست داد و بدنش منقبض شد. این مهسا بود که به شدت ارضا شده بود.
آرش بدون کلمهای دیگر، دستش را برداشت و به سمت کمد رفت. مهسا هنوز ایستاده بود. پاهایش می لرزید، و در ذهنش خاطرات بیشماری از آنچه که همیشه از خود انتظار داشت و آنچه که به نظر میرسید حالا میخواهد باشد، در حال جریان بود.
وقتی آرش بازگشت، آرامتر از همیشه به او نگاه کرد. «بیتردید میخوای بری؟» صدایش نرمی خاصی داشت، گویی در دلش پرسشی بیجواب وجود داشت.
مهسا یک لحظه سکوت کرد، بعد لبخندی از روی فهم و رضایت روی لبهایش نشست. «بله، حالا که میخوای منو اینجوری بدون شرت با خودت به مهمونی ببری، باید خودتو آماده کنی که موقع رقص، دامن کوتاهم خیلی چیزارو به بقیه نشون بده.»
آرش به آرامی سرش را تکان داد و در کنار او ایستاد. نگاهش هنوز همانطور پر از تحسین بود، اما مهسا حس میکرد چیزی در دلش تغییر کرده. این لحظه نه تنها یک تجربه جدید، بلکه یک قدم به سوی شناخت بیشتر خود و شریک زندگیاش بود.
دست در دست هم، به سوی در خروجی حرکت کردند. این سفر برای هر دوی آنها نه تنها به مقصد مهمانی، بلکه به عمق رابطهای بود که همچنان در حال شکلگیری بود.
باد دامن مهسا رو تکون میداد و بالا میزد ولی برای هیچ کدوم، اهمیتی نداشت.
نوشته: نیکی
4 پاسخ به “لبه مرز”
خیلی سعی کردی رمانتیک بنویسی اما انتخاب کلماتت اصلا نچسب و گیرانبود…خشک وبی روح
ارزش خوندن و نقد نداره🐐
ادامه؟
مهم لذته خاص در شرایط خاصه.یسری مهمونیا باید پوشیده و دارای مراعات باشه یسری رو باید بدون شرت یا با پوشش کیر راست کن بفرستیش که خییییسش کنن و راستشون کنه. حالا اونجاها نشد بده بعدش میبریش جایی که میشه بده بزار گاهی بده لطفا بفهمید گاهی باید بزارین زناتون کص بدن مالیده بشن