چشماش برق زد و ابرو بالا انداخت: “یه ربعی میشه.” بعد با یه لحن بین التماس و خودمونی اضافه کرد: ” میخوای بریم ادامش رو اونجا داشته باشیم؟
به ساعت مچیم نگاه کردم. عقربه ها بیرحم داشتند زمان رو میخوردند، درست مثل وجدان خودخوری که تو دلم داد میزد: “این کار اشتباهیه!” ویزیت دکترم دیگه قطعاً از دست رفته بود. اما وقتی تو چشماش نگاه کردم، جوابی که دادم از ته دل اومد، نه از عقل:
“آره… بریم.”
اشکان با یه حالتی سرخوش از ماشین پیاده شد تا بره راننده بشه. منم شلوارمو بالا کشیدم و پیاده شدم، در حالی که ذهنم شروع به چرخیدن دور بهانههایی کرد که باید برای رضا و خواهرم میساختم
“تصادف کوچیکی شد… نه جدی نیست، فقط یه ضربه جزئی… آره، مجبور شدم با راننده توافق کنیم… نه، پلیس لازم نشد بیاد…”
موبایلم تو کیف زنگ خورد. عکس خواهرم تو صفحه نشون داده شد. یه لحظه نفسم بند اومد، بعد سریع گوشی رو سایلنت کردم. اشکان یه نگاه کنجکاو بهم انداخت:
“مشکلی پیش اومده؟”
با یه لبخند مصنوعی گفتم: “نه، فقط… یادآوری ویزیت دکتر بود.”
دستش رو گذاشت رو رانم، گرم و سنگین: “مطمئنی میخوای بریم؟ هنوزم میشه منصرف شد…”
اما من محکم سرم رو تکون دادم: “بریم.” این بار قاطع تر گفتم، انگار میخواستم هم خودمو قانع کنم هم اونو.
اشکان استارت زد و ماشین آروم به حرکت دراومد. من خیره شده بودم به بیرون پنجره، به مناظری که مثل یه فیلم سریع از جلوی چشمم رد میشدن. تو آینه بغل، صورت خودم رو دیدم—گونه های سرخ، موهای به هم ریخته و چشمانی که هم گناهکارانه میدرخشیدن، هم تشنه تر شدن.
دروغ گفتن به رضا یه باره بود… اما دروغ گفتن به خودم تا آخر عمر… این فکر مثل موریانه داشت ذهنمو میخورد.
اشکان دستش را از روی رانم برداشت تا به موبالش نگاهی بندازه، و من بیاختیار احساس فقدان کردم. در عرض این پانزده دقیقه، باید تصمیم نهاییام را میگرفتم -بین زنی که بودم و زنی که میتوانستم باشم.
در سوئیت رو که باز کردیم، اولین چیزی که حس کردم بوی چوب بود.
نه اون بوی لاکزده و لوکسِ کابینت های خونهمون تو آمل، نه همون بوی خشک و بیجان هتلا… یه بوی گرم و ساده، انگار یه جایی که قراره فقط چند ساعتی مهمون باشی، اما خودت خواستی اونجا باشی.
با یه نگاه سریع، اتاقو برانداز کردم:
تخت دونفره با روتختی سفیدِ تمیز، پنجره رو به یه کوچه خلوت، یه چراغ رومیزی زرد که نورش مثل وقت غروب میافتاد رو یه مبل چرمی خاکستری.
چیزِ خاصِ لوکسی نبود. ولی یه حالی میداد که خونهی مجللِ ما تو آمل، با اون همه دکور و نورپردازی و تراسِ روبهجنگل، نداشت:
هیجانِ یه چیز ناشناخته.
اشکان یه قدم جلوتر رفت، کلیدو گذاشت رو میز و برگشت سمت من:
– راحت باش، اینجا مال خودتونه.
لبخند زدم:
– سادگیشو دوست دارم… ولی یه حالی میده.
– درست مثل خودت. ساده، ولی کلی راز تو خودش قایم کرده.
لحنش شوخ بود، ولی نه مسخره کننده. از اون حرفایی که بازیگوشیه، ولی بهت حس تحقیر نمیده.
کیفمو انداختم کنار مبل، روسریمو باز کردم و بدون معطلی رفتم کنار پنجره. ساختمون روبرو رو نگاه کردم که آفتاب داشت لای دیوارهایش میزد.
تهران همیشه یه انرژی دیوونهکننده داره… شلوغ، پرسروصدا، پر از رمزو راز. ولی امروز، با اشکان و این سوییت ساده، حسش فرق میکرد.
برگشتم سمتش. هنوز همونجا وایساده بود. انگار میخواست فضا رو کاملاً به من بسپاره. نه از روی تعارف، از روی فهمیدنِ موقعیت.
رفتم نشستم لبهی تخت. دستامو تکیه دادم پشتم.
اشکان روبروم ایستاده بود، با اون نگاهِ دقیق و بیدارش که انگار بدون حرف زدن هم میتونست حرف بزنه. یه سکوت عجیب افتاد بینمون…
نه از اون سکوتهای سنگین و اذیتکننده. از اون سکوتهایی که صداش از هر حرفی بلندتره.
فکر نمیکردم لحظهی تصمیم اینقدر آروم و بیسروصدا از راه برسه. نه درام داشت، نه تردید. فقط یه حس شفاف تو دلم بود که میگفت:
“اومدی که یه تجربهی جدید داشته باشی… پس داشته باش. نترس. وا نایست، پشیمون نشو.”
آروم دستامو از پشتم برداشتم، یه کم به جلو خم شدم و گفتم:
– اشکان…
ساکت موند. نگاهش عمیقتر شد.
ادامه دادم، با صدایی که حتی خودم تعجب کردم چقدر صاف و محکم بود:– من اومدم که فکر نکنم، تحلیل نکنم، قضاوت نکنم.
من فقط میخوام… لحظه رو زندگی کنم.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: “اگه تو هم دلت میخواد ادامه بدیم… من کاملاً آگاهانه اینجام. بیهیچ مقاومتی.”
اشکان حتی پلک هم نزد. با آرامشی که نفس آدم رو بند می آورد، فقط گفت: “یعنی همه چیز رو میذاری رو میز؟”
لبخندم عمیقتر شد. دستم رو روی میز گذاشتم و با نوک انگشت، ناخنهامو صاف کشیدم روی سطح چوبی، انگار تأییدم رو امضا میکنم.
بدون کلمهی دیگهای، فقط با همون حرکت ساده…
و با نگاهی که مستقیم توی چشمش بود،
فهموندنم.
اون لحظه، من دیگه نقش نبودم.
نه زنِ خونهی شیک خونه آمل و ویلای خزرشهر، نه مادر علیرضا و نفس، نه همسر رضا.
من «مریم» بودم.
زنی که انتخاب کرده، جسارت کرده، و حالا از خودِ بیواسطهش فرار نمیکنه.
اشکان رو مبل نشسته بود، منم روی تخت. عجلهای نبود. هر نگاه، هر حرکت، خودش یه دنیا حرف داشت.
با شیطنت جلو رفتم و با انگشت لبه شلوارش رو کشیدم پایین: “یادته تو ماشین چطوری ذوبم کردی؟ حالا نوبت منه…”
اشکان ابروهاش رو بالا انداخت، اما تو چشاش میتونستم هیجان رو بخونم. انگشتم رو آروم روی شلوارش چرخوندم و اضافه کردم: راستی شرتم هنوز خیسِ خیسه از دستای تو… اگه همینجوری پیش بریم، این ملحفه های سفید روی تخت هم آب میبینن…
عمداً باسنم رو روی ملحفه کشیدم که یه لکه نمناک بذارم. اشکان نفسش حبس شد.
با یه زمزمه وسوسه انگیز گفتم: میخوای ببینی چقدر میتونم اینجا رو به هم بریزم؟ یا ترجیح میدی خودت کمک کنی؟
دستم رو به سمت کمربندش بردم، اما آخرین لحظه دست نگه داشتم و با نگاه معصومانه دروغینی گفتم: راستی قول دادی تو ماشین که مسئولیت همه چیز رو می پذیری… پس الانم گردنته، نه؟
دیگه طاقت نیاورد. یه حرکت سریع کرد و منو پرت کرد رو تخت. با خنده گفتم: آفرین… حالا فهمیدم راننده اصلی کیه؟!!
اشکان مثل یه حیوان گرسنه به روم حمله کرد. دستاش محکم دور رونام قفل شد، منو به تخت چسبوند. شلوار و شورتم را با هم پایین کشید و صورتش رفت بین پاهام، زبونش مثل یه مار گرم و خیس شروع کرد به چرخوندن دور نقطۀ حساس کوصم.
آخ… وای… نه اینجوری…
ولی اصلاً گوش نمیداد. زبونش با یه حرکتی که تا حالا تجربه نکرده بودم، تو عمقم فرو رفت. دستامو گرفتم به موهاش، نمیدونستم میخوام هلش بدم یا بیشتر بکشمش سمت خودم.
همینجوری واسه من آب میریزی؟ با یه خندۀ کلفت در حالی که دهنش پر از طعم من بود گفت: انقدر شیرینه که آدمو مست میکنی!
هرچی بیشتر لیس میزد، بدنم بیشتر میلرزید. تا حالا اینجوری برانگیخته نشده بودم. یه جورایی میترسیدم از خودم، از اینکه چقدر راحت دارم کنترل رو از دست میدم.
اشکان یهو دستش رو برد پایین و شلوار و شورتش رو کمی پایین کشید و کیر سفتشو گذاشت دم سوراخ کصم. نفسهام به شماره افتاده بود.
مریم… میخوام تو رو پر کنم. صداش گرفته بود از هوس.
دستام شروع کرد به لرزیدن. یه لحظه تصویر رضا اومد جلوی چشمام. یه احساس گناه عجیب دلم رو فشرد.
“نه… نه اشکان!” دستمو گذاشتم رو کصم: “من… هنوز آماده نیستم.”
صورتش تغییر کرد. اول فکر کردم عصبانی میشه، ولی بعد نرم شد. دستش رو کشید رو صورتم:
“باشه گلم… هر وقت خودت بخوای.”
با آهی عمیق از رو من کنار رفت و شلوارشو بالا کشید. بدنم هنوز از هیجان و ترس میلرزید. اشکان رو بغل کردم، سرم رو گذاشتم رو سینش.
گفتم “مرسی که میفهمی…”.
“نیازی به تشکر نیست.” دستش رو کشید تو موهام: “منم مثل تو میخوام لذت ببری… نه از روی اجبار.”
تو اون لحظه فهمیدم چرا اینقدر بهش کشش دارم. نه فقط بخاطر شهوت، به خاطر اینکه اولین مردیه که واقعاً به حرف دلم گوش میده…
چند دقیقه سکوت سنگینی گذشت. بدنم هنوز از اون لیس زدنهای داغ و وحشیانه میلرزید. چشمام افتاد به شلوار تنگ اشکان که هنوز یه برجستگی واضح توش بود. با یه لبخند شیطنت آمیز خودمو کشوندم به سمتش.
“خب قهرمان دهن…” با نوک انگشت لب بالاییمو لمس کردم و با صدای هوس انگیز گفتم: “اگه یه در بهشت رو به روت بستن… عاقلانه ترین کار اینه که در بعدی رو امتحان کنی، نه؟”
اشکان ابروهاش رو بالا انداخت، اما تو چشاش هیجان موج میزد. دستمو کشوندم رو شلوارش، به اون برآمدگی آشنا ضربه زدم.
“البته اگه مرد باشی که بلد باشه از فرصتها استفاده کنه…” با یه حرکت آهسته، زیپ شلوارش رو باز کردم و با کمک خودش شلوار و شورتش را پایین کشیدم…
کیر سفتش که رها شد، یهویی به سمت شکمم پرید. بوی تند و مردانه اش فضا رو پر کرد. زبانمو دور لبام چرخوندم و نگاه پر معنی بهش انداختم.
“مریم جون… میدونی داری چیکار میکنی؟”
آره… دارم عدالت رو برقرار میکنم و بدون معطلی زانو زدم جلوش.
اول با نوک زبانم یه خط نازک از ته تا سر کشیدم. اشکان نفسش رو حبس کرد. بعد، آروم کل طول کیرش رو تو دهنم فرو بردم. دستش رفت تو موهام، محکم چنگ زد.
حالا دیگه نوبت من بود که هنرنمایی کنم…
اشکان نفسنفس میزد، دستهاش تو موهام گره خورده بود: “خدایا… این دهن… این دهن یه معجزهست…”
منم با هر حرکت، بیشتر تو کارم غرق میشدم. یه دستم رو گذاشتم روی تخمهاش، آروم ماساژشون دادم. صدای نالههاش مو به تنم سیخ میکرد.
یه دفعه سرم رو پس کشیدم، یه لایه براق از آب دهن روي کیرش نشسته بود.حالا فهمیدی چرا میگن بعضی راهها ارزش امتحان کردن رو دارن؟
اشکان که دیگه طاقتش تموم شده بود، با یه حرکت سریع سرم رو گرفت و دوباره به سمت خودش کشید. بسه حرف زدن… ادامه بده جنده!
و منم ادامه دادم… اینبار سریعتر، خشنتر. میخواستم کاملاً ذوبش کنم… همونجوری که خودم رو ذوب کرده بود.
اشکان یهو تغییر کرد -مثل یه حیوان درنده. دستشو چسبوند به پشت سرم و با یه حرکت کیر سفتشو تا ته فرو کرد تو دهنم.
بخورش جنده!
من که داشتم خفه میشدم، دستامو گذاشتم روی رونش تا هلش بدم. ولی هرچی بیشتر مقاومت میکردم، اون محکمتر فشار میآورد. آب دهنم داشت میریخت روی زمین، چشمام از اشک پر شده بود.
آخ… وای… ن… توی گلویم گیر کرده بودم.
اشکان با انگشتاش بینیمو محکم گرفت. نفس کشیدن برام مثل یه کار غیرممکن شده بود. “حالا دیگه میدونی چطوری باید راضیم کنی؟” . حالا دیگه یاد گرفتی چطوری باید ساک زد؟
با یه حرکت وحشیانه، کیرشو فرستاد ته گلوم. میتونستم هر سانتیمتر ش رو تو گلوی خودم حس کنم، مثل یه میله داغ. دستم لرزون به گردنم رسید، جایی که میتونستم برجستگی کیرش رو زیر پوستم لمس کنم…
آره… همینجوری… گلوتو باز کن…
یه حس عجیب از ترس و هیجان همزمان تو وجودم موج میزد، بین درد و لذت گیر کرده بودم.
اشکان که دید دارم چه حالی بهم دست داده، یهو ول کرد. من خم شدم رو زمین، سرفه میزدم و آب دهنم میریخت.
اشکان با خندهای شیطنتآمیز گفت: “فکر کردی فقط میخوام حال کنم؟ میخواستم یادت بدم چطوری باید جندگی کنی…”
دستم رو کشیدم به صورتم، اشکامو پاک کردم. یه بخشی از وجودم ازش متنفر بود، ولی یه بخش دیگه… یه بخش دیگه داشت از این تسلیم شدن لذت میبرد.
“حالا که درست رو یاد گرفتی…” اشکان دوباره نزدیک شد، نفسهاش گرم روی صورتم: “میخوای ادامه بدی یا بری سراغ در بعدی؟” من با چشمان خیس نگاهش کردم. میدونستم هر انتخابی بکنم، امروز دیگه اون مریم سابق نیستم…
چشمامو گرد کردم و دهنم رو بازتر کردم. یه جورایی میخواستم بگم: حرف نزن، کارت رو بکن.
اشکان که پیام رو گرفت، یه خنده کثیف کرد و دوباره کیرشو زد تو دهنم. این بار خودمم کمکش کردم، سرم رو جلو دادم تا عمیقتر بره تو گلویم.
آخ… آره… همینجوری جنده من! اشکان دستشو گره کرد تو موهام. حالا دیگه یاد گرفتی چطوری باید ساک زد؟
هر ضربهاش گلوم رو میسوزوند، ولی یه جورایی… دوسش داشتم. اشک از چشمام میریخت، آب دهنم رفته بود رو سینههام و زمین. یه دفعه یاد اون موقع تو ماشین افتادم، وقتی کصم همینجوری شرشر آب میریخت.
اشکان یهو کیرشو درآورد و سیلی محکمی زد رو صورتم. جنده، چرا حواست پرته! بعد دوباره سَرمو گرفت و فرستادش تو دهنم.
منم دیگه کاملاً تو نقشم بودم. دستامو گذاشتم رو کمرش، میخواستم هر سانتیمتر شو تو گلویم فرو کنه. میتونستم صدای خفهشدن خودم رو بشنوم، ولی مهم نبود. مهم این بود که دارم حسابی اشکان رو میسوزونم.
آخ… کیرم تو دهن گرمت! اشکان نفسنفس میزد. انقدر گلو تنگ و باریکی… انگار واسه همین ساخته شدی!
یه دفعه کیرش شروع کرد به تپیدن. میدونستم داره میریزه. منم چشامو بستم و آماده شدم. اولین پاشش که زد تو گلویم، سرفه کردم. ولی اشکان سَرمو محکم نگه داشت. همهش رو قورت بده جنده!
منم اطاعت کردم. هر قطرهشو مکیدم، تا آخرین ذره. وقتی ول کردم، صورتم یه آشغال کامل شده بود: آرایشم پخش شده بود، آب دهن و منی از گوشه لبم میریخت.
اشکان یه سیلی دیگه زد رو باسنم: خوب بودی… ولی بازم جای پیشرفت داری.
منم با یه نگاه شیطوننما گفتم: پس دفعه بعدی باید بیشتر بهم سخت بگیری… استاد.
و اینطوری بود که فهمیدم رابطه ما دیگه یه بازی ساده نیست… یه جور معاملهایه که هر دو طرف برندهاش هستیم.
اشکان بعد از ارضا شدن یهو نرم شد مثل یه پسر بچهی شیطون که تازه تنبیه شده باشه، دستش رو آروم تو موهام کشوند، انگار داره عذرخواهی میکنه.
درست حرف نزدم، مگه نه؟ انگشتاش رو کشید روی صورتم که هنوز خیس بود. ولی خب… خودت خواستی.
منم فقط یه نیمخند زدم و سرم رو گذاشتم رو سینهش. یه سکوت راحت بینمون افتاد، تا اینکه اشکان شروع کرد به پرسیدن سوالای بیرحم:
“رضا میدونه زنش چه جندهی درجه یکی شده؟” دستش لغزید روی باسنم. “میدونه چطوری میتونی یه مرد رو ذوب کنی؟” چشمامو چرخوندم: “چیه؟ حسودی میکنی؟”
اشکان خندید و یه نیشگون محکم از باسنم گرفت: نه… فقط فکر میکنم اگه میدونست چقدر تو این کار با استعدادی، شاید بیشتر مراقبت میکرد.”
منم با یه حرکت سریع سرم رو بلند کردم: “پس داری میگی من مال اونم؟”
سوال بی رحم بعدی: یعنی من اولین کسی هستم که کیرم تا ته رفت تو گلوت… رضا تونسته اینکارو با تو بکنه؟
من یه لحظه مکث کردم. “نه عزیزم… تو اولین کسی هستی که جرئتش رو داشت این طرف منو ببینه.” راستش رو بخوای، رضا هیچوقت اینجوری با من رفتار نکرده بود. همیشه مودب، همیشه حسابشده…
اشکان دستش رو کشوند روی گردنم: “پس رضا هنوز نمیدونه زنش چقدر کثیف میتونه باشه؟” و من اولین مردی هستم که میفهمه تو چقدر میتونی جنده باشی؟
“چرا… میدونه. فقط خودش رو به نادونی میزنه.”
اشکان یه لحظه مکث کرد، بعد خندید: “آخه مریم… تو واقعاً یه شیطونی!”
و من فقط گفتم: “میدونی چیه؟ توی این سالها، این اولین باره که احساس میکنم خود واقعیم رو نشون میدم.”
و در اون لحظه فهمیدم چرا اینقدر به اشکان وابسته شدم -چون تنها کسی بود که منو نه به خاطر اون فرشتهای که توی جمع نمایش میدادم، بلکه به خاطر همون جندهای که تو تخت بود میخواست.
دستش رو کشید تو موهام و محکم گرفت: دوست داری بهش بگی چطوری دهن سرویس شدن رو بهت یاد دادم؟ یا ترجیح میدی یه راز بین خودمون بمونه؟
منم با یه نگاه شیطوننما گفتم: شاید یه روزی… اگه خوب رفتار کنی.
اشکان دوباره خندید و منو بغل کرد: جندهی من… همونقدر که کثیفی، همونقدربا نمکی!
بیییییییپ… صدای زنگ تلفن مثل یه سیلی تو صورتَم خورد.
اه… نه! نسرین هست!
اشکان که هنوز رو پَشتم دراز کشیده بود، با ابروی بالا انداخته نگاهم کرد. منم که دستپاچه شده بودم، گوشی رو برداشتم و با یه نفس عمیق سعی کردم صدام رو کنترل کنم.
نسرین؟ سلام… ببخشید الان نمیتونم… بعداً زنگ میزنم بهت.
سعی کردم صدام رو نازکتر کنم، ولی ته گلوم هنوز از اون ساک زدنِ وحشیانه درد میکرد.
چی شده مریم؟ صدات خش داره! نسرین تو اون طرف خط حسابی نگران شده بود.
“چیزی نیست… سرم درد میکنه، استرس داشتم.”
دروغم مسخره بود، ولی مغزم دیگه یه ذره هم کار نمیکرد.
قبل از اینکه بتونه بازجویی کنه، خط رو قطع کردم. دستام مثل برگ بید میلرزید.
اشکان با یه خنده شیطنتآمیز گفت: “یه روزه پراسترس بود برات، نه؟”
منم یه بالش پرتاب کردم سمتش: خفه شو! این تقصیر خودته! اگه اینقدر بیرحم نبودی تو گلویم، الان صدام اینجوری نمیشد!
اشکان بلند شد و اومد کنارم. دستش رو گذاشت رو شونَم: باشه قربونِ دهنت… بریم دوش بگیریم، صدارو درست کنیم، بعدم یه داستانِ حسابی برا خواهرِ عزیزت میسازیم.
چشامو چرخوندم: مثلاً چی؟
مثلاً اینکه… تو راه تصادف کردی، یه ماشین بوق زد، ترسیدی و استرس گرفتی، گلو درد گرفتی…
منم با یه نگاهِ معنیدار گفتم: آره… تصادفِ بامزهای بود… فقط ماشین نبود که بوق زد!
آب گرم دوش مثل یه معجزه بود. بخار حموم همه چیز رو نرم کرده بود، حتی استرسِ لعنتیِ من.
اشکان از پشت بغلَم کرد: بیا پشتَت رو بشورم…
منم سریع فرار کردم به یه گوشه: نه بابا! همینجوری هم دیر شد… نسرین حتما داره سکته میکنه!
اشکان با اون چشمهای شیطوننما گفت: پس حداقل بذار موهات رو بشورم.
بعد از دوش، یهو یه شربت گرم داد دستم: بخور، صدات رو درست میکنه.
منم با تعجب نگاهش کردم: تو… این چیه؟ از کجا میدونی این کارا رو؟
تجربه میدانی، عزیزم! خندید…
حرفش رو قطع کردم: بسه! نمیخوام بدونم!
اشکان رفت تو حموم و شورت و سوتین خیسِ من رو گرفت زیر آب. اون لحظه یه جورایی معصوم به نظر میرسید، با اون موهای خیس و تیشرتِ تنگ.
مریم جون، آرایش کن، منم لباسا رو با سشوار خشک میکنم.
وقتی داشتیم آماده میشدیم، یهو اشکان گفت: راستی… اگه رضا زنگ زد چی میگی؟
منم یه نیشگون از بازوش گرفتم: میگم یه آقای فضولِ وسواسی گیرم انداخته که مدام سوالای مسخره میپرسه!
و اینطوری، با کلی استرس ولی یه خنده پنهون، راه افتادیم به سمت خونه خواهرم نسرین…
اشکان رانندگی میکرد و من داستانهای مختلف تو ذهنم میچرخید. یه لحظه فکر کردم بگم:
منشی دکتر یادش رفته بود نوبت رو ثبت کنه… کلی معطل شدم… بعدشم دکتر رفت زایمان اورژانسی…
ولی میدونستم نسرین از تو ذهنم میخونه. اون همیشه مثل یه کارآگاهه!
اشکان دستش رو گذاشت رو دستم: مریم، اینهمه دروغ چیه داری میبافی؟ برو ساده بگو ‘اشتباه شد، ویزیت نشدم’… همین!
منم با استرس گفتم: تو نسرین رو نمیشناسی! اون میخواد دقیقاً بدونه کجا بودم، با کی بودم، چرا…
اشکان خندید: پس بگو با یه دوست قدیمی تو کافه بودی و گوشیت رو بیصدا گذاشته بودی!
آخه مگه من دوست قدیمی تو تهران دارم؟!
ساکت شدیم. تو ذهنم به این فکر کردم که شاید راستش رو بگم… ولی تصویر نسرینی عصبانی و رضا ناراحت جلوی چشمم اومد.
رسیدیم سر کوچه. اشکان یه بوسه محکم زد رو پیشونیم: برو قهرمان… هرچی بشه، من پشتت هستم.
دم در پارکینگ نسرین پیاده که شدم، پاهام میلرزیدن. با خودم زمزمه کردم: خدایا کمک کن این دفعه دروغم رو باور کنه…
دستم رو برداشتم که زنگ بزنم، که یهو صدای نسرین از پشت در اومد:
مریم؟! خودتی؟!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: آره… منم. ببین نسرین، یه اتفاق عجیبی افتاده…
و اینطوری بود که بزرگترین نمایش زندگیم شروع شد… نمایشی که یا قرار بود منو نجات بده، یا کاملاً خرابم کنه…
درب آپارتمان رو که باز کردیم وقتی نسرین گوشی رو برداشت که به منشی دکتر زنگ بزنه، دلم افتاد تو پام. یادم اومد اینا با هم دوستن! یه لحظه چشمامو بستم و با خودم گفتم: خیلی کارهات خراب شد مریم جون…
با یه حالت معصومانه، دستمو گذاشتم رو دست نسرین: نه! نزن… ببین، راستش رو بخوای…
نفس عمیقی کشیدم و با یه حالت معصومانه شروع کردم:
یادته گفتم با یه مربی تو اینستا آشنا شدم؟ اون… اشکانه. امروز قرار بود بریم یه کافه، در مورد برنامه تمرینیم صحبت کنیم…
چشامو گرد کردم و ادامه دادم: بعد از کافه گفت یه جایی داره نزدیکه، بریم اونجا برنامه رو دقیقتر بررسی کنیم. منم گفتم باشه، فکر کردم یه آتلیه ورزشیه یا چیزی…
نسرین ابروهاشو بالا برد. منم صدامو لرزوندم: ولی وقتی رسیدیم، دیدم یه سوییته! خواستم بیام بیرون، ولی با کلی تعارف گفت فقط یه ساعتی میشینیم برنامه رو مینویسیم…
دستامو به حالت معذرتخواهی جلوم گرفتم: میدونم خیلی احمقانه بود! وقت دکترم هم گذشت… اما قسم میخورم فقط حرف زدیم! اونم کلی توضیح داد که چرا باید برنامهم رو عوض کنم…
نسرین یه لحظه خیره موند بهم، بعد با صدای کشیدهای گفت: پس این صدای خُست؟!
منم سریع جواب دادم: آره! استرس گرفتم! کلی هم چای داغ خوردم تو اونجا…
نسرین آه کشید و دستشو گذاشت رو پیشونیم: مریم جون، تو یه زن متأهلی! اینهمه راه از آمل اومدی تهران که با یه غریبه بری سوییت؟! خیلی بچهگانه رفتار کردی!
منم مثل یه دختر دبیرستانی که گیر افتاده، سرمو انداختم پایین: میدونم… راستش خودمم نمیدونم چی شد که قبول کردم…
تو دلم داشتم به اشکان لعنت میفرستادم که این وضع رو برام درست کرده. نسرین که حسابی حالمو گرفته بود، یهو پرسید: عکس این مربی رو داری نشون بدی؟
چشمام گرد شد: چرا؟!
میخوام ببینم چه قیافهای داره که انقدر عقلتو بُرده!
با استرس گوشی رو باز کردم، ولی قبل از اینکه عکس رو نشون بدم، نسرین یهو گفت: راستی، این همه راه اومدی، برنامهتون رو که نوشتید؟
منم که حسابی گیر افتاده بودم، سریع گفتم: آره… اینجام تو گوشیمه! و یه صفحه پر از چرت و پرت رو نشونش دادم.
نسرین فقط چشم غره رفت و گفت: برو یه دوش بگیر، صدارو درست کن. بعدش هم اولین کار اینه که به رضا زنگ بزنی!
با اینکه خونه اشکان دوش گرفته بودم اما به دستور نسرین رفتم حموم.
وقتی رفتم تو حموم، به اشکان پیام دادم: مادر نسرینی فضول گیرم داد! ولی خداروشکر باور کرد… فعلاً!
جوابش اومد: پس هنوزم میتونیم فردا تمرین رو ادامه بدیم؟ 😈
منم با چشمغره به آینه نگاه کردم و زمزمه کردم: حالا ببینیم چی میشه…
ولی تو دلم میدونستم فردا حتماً میرم… چون این بازی تازه شروع شده بود!
بعد دوش گرفتن، نسرین با یه نیشخند شیطنتآمیز پرید تو اتاق:
“خب خانم مربیباز! این آقای خوشتیپ رو چطوری تور انداختی؟”
داشتم موهام رو سشوار میکردم که دیدم داره تو پیج اینستام میگرده! دل تو دلمم پرید، ولی خداروشکر چتهام رو با اکانت فیک انجام داده بودم.
نسرین که عکس اشکان رو دیده بود، چشماش از تعجب گرد شده بود:
“وای خدای من! حالا فهمیدم چرا اینهمه ریسک کردی! این که تیکهس!”
منم با معصومیتِ تمام گفتم:
“نه خواهر، مگه من چی گفتم؟ قرار بود فقط برنامه ورزشی بده!”
نسرین یه بالش پرت کرد سمتم و نشست کنارم:
“راستشو بگو دیگه… اولین قرارتون چطور بود؟ چی کار کردین؟”
چشمامو چرخوندم:
“والا… یه کافه رفتیم، کلی در مورد تغذیه و…”
نسرین با خنده حرفمو قطع کرد:
“بسه دیگه دروغ چیه! : بزار بهت بگم که من هم دو ساله با سعید رابطه دارم. من یهو خشکم زد:
“چی؟! یعنی تو هم…؟”
با یه حالت مادرانه گفت:
“آره عزیزم! فقط من یه ذره باهوشتر عمل کردم. خوششانسی که اولین تجربهت با آدم حسابی بوده… من توی اولین رابطهم کلی دردسر کشیدم!”
داشتم از تعجب آب میشدم. نسرین که همیشه دختر مودبی جلوه میداد، اینطوری راحت دربارش حرف میزد!
با تردید پرسیدم:
“پس… تو موافق نیستی؟”
نسرین یه آه کشید:
“نه بابا، فقط میگم چشمباز باش! این اشکان خوشگله، اما مطمئن شو فقط دنبال یه رابطه ساده نیست.”
من که داشتم از شوک سکته میکردم، فقط توانستم بگویم:
“نسرین جون! تو واقعاً دیوونهای؟!”
با خنده رفت دم در:
“آروم باش، شوخی کردم! ولی جدی میگم… دفعه بعد که میخوای بری قرار، بهم خبر بده. لااقل یه کسی باشه که بدونه کجایی!”
و در اون لحظه فهمیدم خواهرم از اون چیزی که فکر میکردم خیلی باهوشتره… و شاید هم یه کم خطرناکتر!
وقتی در رو بست، سریع به اشکان پیام دادم: عجب روزی بود! نسرین هم یه رابطه مخفی داره! 😳 حالا من باید نگران باشم یا خوشحال؟
جوابش فوری اومد: خوشحال باش عزیزم… حالا دیگه یه همدست داری! 😉 فردا میبینمت؟
منم با یه لبخند گفتم: حالا دیگه نمیدونم چطوری دروغ ببافم… خواهرم خودش استاد این کاره!
حوله رو دور موهام پیچیدم و پریدم تو اتاق نسرین. خواهرم تو تخت لم داده بود و با یه لبخند احمقانه داشت تو گوشیش چرخ میزد.
“خب خانوم کوچولو، داری چیکار میکنی؟” پریدم کنارش روی تخت.
نسرین با اون نگاه شیطنتآمیزش برگشت سمت من: “دارم عکسای جدید سعید رو چک میکنم… میخوای ببینی؟”
“آره! بذار ببینم این آقای خوششانس چطوری تونسته دل خواهرمو ببره!”
نسرین گوشیش رو داد دستم. اولین عکسی که باز شد، دهنم موند باز:
“وای خدا! این چه کوهِ عضلهایه؟!”
عکس سعید رو تو طبیعت نشون میداد، با اون شونههای پهن و بازوهایی که انگار از تنه درخت قویتر بودن. ۱۹۸ سانت قد و حداقل ۱۱۰ کیلو وزنِ خالص عضله!
عکس بعدی که نسرین نشونم داد، یه سلفی دونفره تو یه رستوران شیک بود. سعید با اون هیکل گندهاش، دستش رو دور کمر باریک نسرین حلقه کرده بود و هر دو به دوربین لبخند میزدن.
نسرین با غرور خاصی گفت: “دو ساله که باهمیم…” و انگشتش رو روی صفحه کشید: “اینم عید پارسال تو ویلاي شمالمون…”
داشتم از تعجب آب میشدم. نسرین، همون فرشتهی فامیل که همه بهش افتخار میکردن، الان راحت داشت از رابطهاش خارج از ازدواج حرف میزد!
“پس تو… واقعاً…” نتونستم جملهمو تموم کنم.
“ولی… چطوری باهاش آشنا شدین؟” بیاختیار بیشتر بهش نزدیک شدم، طوری که موهای خیسم روی شونههاش ریخت.
نسرین با یه لبخند شیرین شروع کرد: “تو اینستا… اولش فقط لایک و کامنتهای ساده بود. بعد کم کم شعرهای عاشقانه برام میفرستاد…”
انگشتش رو روی عکس سعید کشید: “تا اینکه یه روز مهدی پیشنهاد داد باهاش آشنا بشم و…”
“صبر کن!” با شوک حرفش رو قطع کردم: “یعنی مهدی میدونه؟!”
نسرین یه جرعه از چای زعفرونیش رو نوشید و با نگاهی پر معنا گفت: “نه فقط میدونه… خودش کمکم کرد مطمئن بشم سعید آدم درستی هست یا نه.”
داشتم حسابی گیج میشدم. نسرین که متوجه تعجب من شده بود، ادامه داد: “یه روز سه تایی رفتیم کافه. مهدی و سعید کلی باهم گپ زدن، حتی رفتن تست سلامت بدن رو باهم دادن…”
“وای خدا!” دستمو گذاشتم رو دهنم: “یعنی واقعاً اینقد راحت؟ مهدی اصلاً ناراحت نمیشه؟”
نسرین با یه خنده آروم جواب داد: “عزیزم، دنیا عوض شده. مهدی فوقالعاده باهوشه و منطقیه. میدونه که احساسات رو نمیشه محدود کرد.”
دوباره عکسها رو چک کردم. سعید واقعاً خوشتیپ بود -اون هیکل درشت، اون نگاه گیرا، اون لبخند دلبرانه. باورم نمیشد نسرین اینقدر راحت و بی پرده از رابطه شون حرف میزد
نسرین یهو پرسید: “راستی، این مربی جدیدت… اشکان بود؟ اونم میدونه متأهلی؟”
گفتم: “آره… از همون اول توی بیوگرافی اینستام نوشته بودم ‘مادر دو بچه’.”
نسرین ابروهاش رو بالا انداخت: “پس چرا انقدر ترسیدی وقتی گفتم میخوام به مطب دکتر زنگ بزنم؟”
منم دستپاچه شدم: “چون… نمیدونم دیگه!”
همین موقع پیام اشکان اومد:
“داری بهم فکر میکنی؟ فردا میبینمت؟”
نسرین که متوجه شده بود، با خنده گفت: “پس تصمیم گرفتی ادامه بدی؟”
گفتم: “نمیدونم… فردا میخوام صاف و پوست کنده باهاش حرف بزنم.”
نسرین یهو چشماش برق زد: “فردا منم میام با شما! میریم مرکز خرید اوپال، به بهونه خرید لباس برای تو باهم چرخ میزنیم…”
من یه لحظه گیج شدم: “یعنی چی؟ میخوای چیکار کنی؟”
نسرین با یه لبخند شیطنتآمیز: “میخوام ببینم این آقای مربی چقدر جدیه… یه تست کوچولو براش دارم!”
و من فقط توانستم بگم: “نسرین جون! تو واقعاً دیوونهای!”
دستمو گرفتو اضافه کرد: راستی، بهش پیام بده بگو قراره فردا ساعت 10 اوپال باشه. بگو خواهرم هم میاد، همین!
من که هنوز در حال هضم این پیشنهاد بودم، گوشیمو برداشتم و برای اشکان پیام فرستادم:
فردا ساعت 10 اوپال میتونیم ببینیمت؟ خواهرم همراهم میاد…
نوشته: بی اجازه از گذشته (مریم)
4 پاسخ به “مرز ناپیدا (۳)”
یکم زیادی شیب دادی تو این قسمت سرعت رفت بالا ،نقطه مثبت این سری این بود که قسمت شاعرانه رو کم کردی و عادی رفتی جلو ، فقط تو این قسمت از اون خانم ساده و پاک و با غرور و اون آقای جنتلمن خطاب جنده و هرزه گفتن و پذیرش اون یکم واسه زن داستان زیادی راحت بود .در کل نه به خیانت حتی واسه زنی که معلوم شد ژن جندگی رو به ارث برده.
ارزش خوندن و نقد نداره 🐐
منتظرم قسمت بعد زودتر بیاد
مشک انست که خود ببویدنه انکه عطار ز منفعت بگوید