وقتی نعیمه تجین آورد و رفتیم رستوران کشتی خوردیم و همراهش هم شراب قرمز واسمون سرو شد,
نعیمه گفت من باید برم دیگه.
من: کجا؟ تازه اول شبه. بمون لطفاً.
-نه باید برم. مادرم تنهاست.
-نه دیگه نعیمه. من دوست دارم که بمونی.
بهش برخورد. تو دوست داری که بمونم؟
-تو چقدر خودخواهی؟ همش میگی بمونم. یاد نگرفتی که به خواسته دیگران هم اهمیت بدی؟ پس خواسته من چی میشه؟ مهم نیست که بخوام بمونم یا برم؟
دست و پامو گم کرده بودم. انتظار نداشتم همچین برخوردی کنه. از قرار یه فمینیست دو آتیشه بود.
خودم رو جمع و جور کردم و تریپ خیلی رسمی گرفتم و گفتم:
-نه نه لطفا بد برداشت نکنید نعیمه خانم. منظورم اصلا اینی که گفتید نبود.
اونم با یه لبخند ملیح و نگاه کمی تحقیق آمیز نگام کرد و گفت: پس منظورت چی بود؟ حرفت رو بزن. جرات داشته باش مثل من.
-باشه باشه لطفاً یه کم صبر کن. منظورم این بود که بمونید لطفا البته اگر تمایل داشتید نعیمه خانم.
نمیخواستم با رفتار احمقانه از دستش بدم.
یه نگاه بهم انداخت و گفت این بهتره.
بعدشم خندید . فکر کنم داشت من رو کم کم اونجوری که دوست داشت فرم میداد.
-باشه میمونم. در ضمن نعیمه خانم نه فقط نعیمه. از این تریپ رسمی مزخرف هم بیا بیرون.
-مامانت چی میشه؟
-زنگ میزنم دختر خالم بره پیشش امشب. در ضمن تو که میدونی من تور لیدر هم هستم. پیش میاد که شبها یا حتی شبهایی با تورها بیرون هستم . تو نمیخواد نگران باشی. خوب برنامه چیه؟
-هر چی تو بگی.
-فعلا نوشیدنی خوبه؟
-چرا که نه؟
رفتیم بیرون رو عرشه و یه بطری شراب سفارش دادم.
داشت کم کم چشممون گرم میشد. نعیمه که احتمالا کمتر تا حالا شراب نوشیده بود ، داشت مست میشد.
من: نعیمه تو دختر زیاد پولداری نیستی. چرا پولی رو که دیروز بهت دادم باز خرج خودم کردی؟
نعیمه: چند دلیل داشت
اول من خریدنی نیستم.من برای خودم احترام قائلم
دوم من واسه اون پول کاری نکرده بودم.تو از من ماساژ نگرفتی.
سوم از حس ترحم دیگران بهم متنفرم. احساس ضعف بهم میده.
چهارم و از همه مهمتر فهمیدم تو جنتلمن و با شخصیت بودی که احساس من برات مهم بود در اون لحظه.فهمیدم احتمالا شایسته دوستی هستی.
حالا که در حالت مستی بود خیلی رک و راست حرفشو رو میزد.
من: راستش رو بخوای من تو دنیای صنعت و فنی مهندسی هستم. و نمیتونم اینجور که تو مسائل رو تحلیل میکنی ، تحلیل کنم. چطور بگم زیاد عمقی فکر نمیکنم. همینم که میبینی.
-چرا اصرار کردی بمونم؟
-راستش چطوری بگم .خودم رو اینور اونور میکردم که چه جمله ای بهش بگم.
-پویا سیگار
-بفرما
-نه اینجوری نه. من خیلی کار دارم با تو فکر کنم. خودت آتیش کن بزار گوشه لبم.
سیگار آتیش کردم گذاشتم گوشه لبش.
با این کارش بیشتر گیج و منگ شده بودم. قبلاً تو دوران دانشجویی دوست دختر اروپایی داشتم ولی اصلا اینقدر عشوه ای و رمانتیک نبودن.
-خوب میگفتی چرا اصرار کردی بمونم؟
چی میگفتم که احساس توهین نکنه؟ خیلی اعتماد به نفس داشت. احساس میکردم پیشش یه پر کاهم.
نعیمه: خودت رو هیچوقت سانسور نکن. حرفت رو بزن
اینجا رو این میز منم و تو رو عرشه این کشتی زیبا.
-گفتم بمونی چون چون دوست داشتم بمونی.
-اینم که شد همون چرا دوست داری که بمونم؟
-خوب چطور بگم چون دوست دارم.
سرش رو برد عقب و یه قلپ شراب خورد و خنده ای کرد و گفت: چی من برات دوست داشتنیه؟ میخوام بدونم.
مثل بازجو بود. احساس میکردم تو دامشم. و اون همه کاره این ماجراست.
-خوب من فکر میکنم تو دختر متکی به خود و قوی هستی.
در عین حال بخشنده هستی. پول همه چی نیست برات.
-همش همین بود؟
-اینا کم چیزی نیست.
-اصل ماجرا چی؟
-اصل ماجرا؟
-اوهوم اصل ماجرا. خودسانسوری نکن. حرفت رو بزن . وگرنه همین الان بلند میشم میرم.
-نه نه لطفا نرو میگم. تو خیلی زیبا و فریبنده هستی.
بدجور دلبری میکنی. و من عاشقت شدم . من از دیروز تا همین الان فکر و ذکرم تو شده. بهت گفتم که هیچی نخورده بودم تا تو اومدی. این خودش همه چی رو توضیح میده.
-یه پک به سیگار زد و دودش رو فوت کرد تو صورتم.
بعدش از رو میز بلند شد و چند قدم زد و برگشت و از پشت سرم رو گرفت و لبم رو ماچ عمیقی کرد و لبش رو همینجور رو لبم چسبوند.مثل اینکه داشت جرعه جرعه عشقش رو تو کامم میریخت. وای من داشتم ذوب میشدم. لب خیلی داغی داشت.
لبش رو از لبام م جدا کرد و برای اولین بار گفت:
منم دوست دارم پویا عزیزم. فقط بدون میخ های عاشق کیبشی. چون عشق من اتیشش میسوزونه.
-اتاقت رو به دریاست؟
-بله اتاق سوپریور رو به دریا جکوزی و بالکن رو به دریا هم داره.
-بلند شو بریم میخوام برم جکوزی.شرابم سفارش بده فرانسوی فقط
-چشم.
تو آسانسور دستش رو انداخت دور گردنم و گفت ببوسم پویا
لب تو لب شدیم. بوی شراب دهنش و عطر عربیش فضای آسانسور رو پر کرده بود. نفهمیدیم کی رسیدیم بالا. فقط مشغول لب و زبون همدیگه بودیم.
در آسانسور باز شد لیزا خانم مارک پشت در آسانسور وایساده بود.میخواست بره پایین.
مارک همکار قدیمی بود و لیزا خانمش. خانم عاقل و با شعوری بود . سالن زیبایی داشت.
یه دفعه از هم جدا شدیم.
-لیزا ببخشید.
-مشکلی نیست پویا . این خانم زیبا رو معرفی نمیکنی؟
-نعیمه عشقم، عشقم ایشون لیزا خانم مارک همکارم هستن.
با هم دست دادن و روبوسی کردن.
لیزا: خوش باشید.
دست نعیمه رو گرفتم و راه افتادم سمت اتاق. پشت سرم رو نگاه کردم سمت لیزا که بای بای کنم.
لیزا لبخند میزد و با دستش این علامت 👌 رو واسم فرستاد.
رسیدیم اتاق شراب آوردن و من لباسام رو کندم و فقط با مایو نشستم تو جکوزی.نعیمه رفت دستشویی و من رو منتظر گذاشت. پیش خودم فکر میکردم خوب الان میاد و جلو من کم کم لباساشو میکنه و میاد تو جکوزی.اه نعیمه که مایو نداشت. صدا زدم نعیمه راستی تو که مایو نداری. برم از لیزا بگیرم واست؟
-نه خودم درستش میکنم نگران نباش.
بعد از چند دقیقه در دستشویی باز شد و نعیمه لخت مادر زاد جلوم وایساده بود. وای چی میدیدم. این بدن سبزه این باسن و رون هماهنگ.پستونای اندازه یه انار شق و رق وایساده جلوم.زیر بغلش کامل شیو بود
پشم کسش رو یه خط باریک مثل یه میله گذاشته بود.
شوک شدم از دیدن این لحظه.لیوان شراب تو دستم لغزید و یه کم شراب ریخت تو آب جکوزی.خودم رو جابجا کردم و گفتم بفرمایید.
پاشو گذاشت تو جکوزی و یه لیوان شراب برداشت و داشت می نوشید.
لبش رو چسبوند به لبم و یه کم شراب با دهنش ریخت تو دهنم. وای بهترین شرابی که تا الان خوردم رو احساس کردم. کارش رو خوب بلد بود. بعد سرش رو برد عقب رو لبه جکوزی. گردنش روبروم بود. شروع کردم گردنش رو لیسیدن و خوردن. گوشش رو میخوردم و میرفتم سراغ گردنش. بعد لب میگرفتم و دهنش و زبونش رو میخوردم. ول کرده بود خودش رو.
دستم رو گرفت و گذاشت رو ممش.با دست ممه هاش رو میمالیدم و با زبون و دهن گوش و گردن و لباش رو میخوردم. شروع کردم به خوردن و مکیدن ممه هاش که کم کم اه اهش شروع شد. خیلی نرم و لطیف. شراب هم سر می کشید و کنترلی نداشت که جرعه ای داره از لب و لوچش میریزه رو صورت و شر میکنه پایین رو گردنش.صحنه فوق العاده ای بود. بوی شراب، موهای پریشون صورت و گردن خیش شده از شراب و من که فقط داشتم میلیسیدم و میخوردم و میمالیدم.
یکی از دستام رو گرفت برد گذاشت رو کسش.
اول پشمای انکارد شده کسش رو زیر آب میمالیدم.
بعد رفتم سراغ لبای کسش. میمالیدم و بعدش روی چوچولش دور میدادم . با ماساژ چوچولش بیشتر و واضحتر آخ و اوخش دراومد.
اه اومم اه پویا yes , there right there
بلند شد نشست رو لبه جکوزی دو رونش رو از هم باز کرد . کسش با اون پشمای آنکارد شده قشنگش روبروم بود. حرف نمیزد. سرم رو بردم بین دو پاش و شروع کردم به خوردن. صورتم خیس خیس شده بود. آب کسش راه افتاده بود و منم با زبون میلیسیدم و آب کسش رو میخوردم. دیگه داشت بلند بلند آخ و اوخ میکرد.صداش شاید بیرون هم میرفت برام اهمیتی نداشت.
-با دستش سرم رو گرفته بود و هل میداد به کسش.
-پویا دارم میمیرم عزیزم عشقم بخور کسم واسه تو خوب آبشو بخور وای اومم اه
وقتی با زبونم میرفتم رو چوچولش اخش بلندتر میشد.
-پویا کس کش منم آبمو میخوام. میخوام خودم رو بچشم.با دستم کسش رو میمالیدم و آب کسش رو با دهنم مکیدم رفتم بالا لب تو لب آب کسش رو ریختم دهنش.
-ممنون عشقم حرومزاده ممنون. برو بازم بخور واسم. دوباره سرم بین دو پاش بود و زبونم لای لبای کسش و چوچولش در رفت و آمد بود که دو پاش رو به سرم فشار داد و سرم رو محکم به کسش فشار داد. یه جیغ کشید آبش اومد. منم با زبونم شروع کردم خوردن. و آب کسش رو هی میخوردم.
اشک میریخت. اول بار بود دیدم اشک میریزه.
-اذیت شدی عشقم.
-نه عزیزم. ازم لب گرفت و گفت تو خیلی خوبی.
بریم بیرون .
رفت رو تخت خیس خیس
-عزیزم خیسی ملافه هم خیس میشه
-بگو بعداً عوض کنن
رفتم سمتش
شرت خیسم رو از پاک کند و شروع کرد بوسیدن کیرم.
من به پشت رو تخت خوابیده بودم و اونم پایین پام شروع کرد کیرم رو با دست و دهن ساک زدن. زبونش رو میآورد رو کلاهک کیرم میتابوند.با چشاش هم نگام میکرد. نگاش بدجور حشریم کرده بود.
با زبونش و دهنش تخمام رو میلیسید و بعدش زیر کیرم رو تا کلاهکش لیس میزد.
کیرم رو چند مرتبه تا ته میکرد تو حلقش جوری که داشت اوقمیزد و با کلی تف می آورد بیرون.
گفتم عشقم بسته وگرنه ابممیاد.
گفت: بیاد خیلی هم خوشحال میشم.
بد جور با دست و دهن و زبونش کیرم رو داشت حال میداد.
آخ و اوخ منم بلند شده بود. نعیمه دارم میام. شدیدتر کیرم رو میمالید و تو دهنش میکرد و عقب جلو میکرد.
اه اه عزیزم اومد.
ابم ریخت تو دهنش. همش رو قورت داد و کیرم رو فشار میداد تا همه آبش خالی بشه و بخوره. کیرم رو کامل با دهنش تمیز کرد. یه لب تو لب شدیم. دهنش بوی آب کیر و شراب مخلوط شده بود.
بلند شد در حالی که من رو تخت رو به بالا بودم کسش رو گرفت روبرو دهنم.جوری که چشم تو چشم بودیم. شروع کردم به خوردن کسش. زیاد طول نکشید که بازم یه لب ازم گرفت و 69 روم نشست. اون بالا و من پایین. کس و کونش روبروی صورتم. اون واسم ساک میزد و من هم با دو دستم باسنش رو از هم باز کردم و با زبونم سوراخ کونش رو میلیسیدم و میکشیدم پایین سمت کسش. آخ و اوخ جفتمون بلند شده بود که، از روم بلند شد و نشست روم. روبروم. ممه هاش رو داد پایین یعنی بخور. منم شروع کردم ممه خوردن.
کیرم رو با دستش گرفت و روبرو کسش تنظیم کرد و کسش رو داد پایین.
اه چه کس داغی. حشرش بد جوری بالا بود. مثل اینکه مدت زیادی کسش دست نخورده بود. کیرم به زور داشت میرفت تو کسش جلو.
نعیمه: اه اه عزیزم پویا درد داره یه کم خیلی وقته بدون سکس بودم کسم تنگ شده. مبارک تو عزیزم
کمکم دیگه خودش بالا پایین میرفت و منم هر از گاهی با دستم و دهنم ممه میخوردم. گاهی لب میگرفتم و زبون میزدم. و گاهی هم با دو دستم کمکش میکردم تو بالا پایین شدن. آخ و اوخش بلند شده بود.
آخ اومم عزیزم کسم تنگه نه؟ دوست داری کس کش؟ بکن. حرومزاده ممنون
اه پویا آخ دارم میام
منم با شنیدن این آخ و اوخش بیشتر حشری شده بودم و داشت ابممیاومد.
-منم دارم میام عشقم. بکشم بیرون
-نه کس کش بریز تو کسم حست کنم فهمیدی کس کش؟ تخم سگ هیچی از سکس نمیدونی حرومزاده
پاش لرزید و ملافه رو چنگ میزد و دهنم رو شروع کرد شدید خوردن. آبش اومد .
با دیدن این لحظه منم اه اه عزیزم
ابم اومد و پاشیدم تو کس نعیمه عشقم.
بازم اشک اومد تو چشمش و شروع کردیم بوسیدن همدیگه. در حالیکه هنوز کیرم تو کسش آروم گرفته بود و آب کیر من و آب کسش داشت مخلوط میشد. خودش رو همینطوری روم انداخته بود و منم نوازشش میکردم و بوسش میکردم.
تو گوشم گفت پویا عزیزم ممنون . حال کردیم با هم
از روم بلند شد و یه غلت خورد پشت به من شد.
گفتم بریم خودمون رو تمیز کنیم؟ دستمال بیارم؟
-نه عزیزم بزار بعد . لطفش به اینه که همینجوری باشه طبیعی و با اب همدیگه داخل و رو بدنامون با بوی شراب و بوی عشق و شهوت مون. اینجور خیلی بهتره.
تو همین حالت از پشت بغلش کردم و به خواب رفتیم.
سلام پویام و میخوام قسمت پنجم داستان عشق بی مرز رو براتون بنویسم. داستان واقعی عشق من و نعیمه همسرم.
بعد از خواب در آغوش هم ، خوابی چنان رویایی که تجربش تا الان نکرده بودم. صبح شده بود.
کم کم بیدار شدیم. نعیمه و من رفتیم دوش بگیریم.
اماده شدیم بریم رستوران. برای صبحانه.
صبحانه رو آوردن . نعیمه شروع کرد به خوردن با ولع. منم دستم رو زدم زیر چونم و از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم
با خنده پرسید چیه؟
گفتم هیچی فقط وقتی غذا میخوری با ولع بیشتر عاشقت میشم. همین که هستی ممنونتم.
با خنده گفت دیوونه.
گفتم بله دیوونه توام. میدونم.
بازم خندید و گفت پویا لطفا صبحانتو بخور. خواستی منم نگاه کن.فقط صبحونتم بخور لطفا
-چشم عشقم
بعد از صبحانه بهم گفت برنامه امروزت چیه؟
-اگه میشه من رو ببر یه مرکز خرید باحال و باکلاس. ترجیحا مارک و فرانسوی برای لباس.
-مرکز خرید؟ میخوای چیکار؟
-میخوام لباس بخرم واسه کادو
-باشه پس با تاکسی میریم.
-مشکلی نیست.
زنگ زد یه تاکسی تلفنی اومد .
راننده با فرانسوی لهجه عربی هی فک میزد.
رفتیم دوتایی صندلی عقب نشستیم.
با نعیمه هی گل میگفتیم و میخندیدیم .
وسطش هم هی لبش رو میبوسیدم.نعیمه هم خودش رو عقب میکشید و تو گوشم میگفت زشته. اینجا اروپا نیست. راننده داره میبینه.
راست میگفت راننده داشت تو آینه دید میزد و لبخند هیزی میزد. برام مهم نبود.
-چند میشه آقای راننده؟
-موسیو ۵۰ یورو.
من خواستم پول بدم که نعیمه دستم رو گرفت و به راننده با عربی صحبت کرد و مثل اینکه داشت بهش میتوپید.
نعیمه: پویا پولو بده به من.
دادم بهش و اونم هی با راننده کل کل میکرد به عربی.
ده یورو بهش داد پیاده شدیم
چهل یورو بهم خواست برگردونه
-بزار جیبت نعیمه
-میگم پویا پولت زیادی کرده که میخواستی پنجاه یورو به این مرتیکه بدی؟اینا تا ببینن توریستی ، میخوان گوشت رو ببرن.این پول هم واسه خودته.من فقط خواستم سرت کلاه نزاره.
-باشه عزیزم حق با شماست.
رفتیم تو مرکز خرید
هی چشم چشم میکردم تا یه بوتیک لباس زنانه پیدا کنم.
یه بوتیک لباس مجلسی فرانسوی دیدم.
لباسا همه مارک.
همه چیز هم داشت
نعیمه: اینجا چرا میای؟مگه نگفتی میخوای کادو بخری؟
من: بله میخوام کادو بخرم واسه عشقم.
-پویا داری چیکار میکنی؟
-میبینی که، نگاه کن ببین خوشت میاد؟ انتخاب کن.
-من کی بهت گفتم لباس میخوام. یادم نمیاد.
-من میرم پویا. این کارت اصلا درست نیست.
بهم ریخت. با دو دستم صورتش رو از دو طرف گرفتم و بهش گفتم
-آروم باش عشقم آروم همه چی اوکیه اوکی،میفهمی باشه؟
یه ذره اشک تو چشاش اومد و سرش رو گذاشت رو شونم و هیچی نگفت.
دو فروشنده مرد هیز هم زیر چشمی نگاه میکردن
یکیشون اومد جلو و شروع کرد به زبون ریختن و تبلیغ کردن
من بهش گفتم ما خودمون میخوایم ببینیم و بپسندیم.
کمک لازم داشتیم صدا میزنیم.
خلاصه به خواست من ست کامل لباس مارک مجلسی با لباس زیر و لباس خواب و کفش انتخاب کردیم. یه ادکلن زنانه فرانسوی miss Dior هم من قالب کردم به نعیمه .پول دادن و پرداخت رو به نعیمه سپردم. اونم با عربی باهاشون کل کل و چونه میزد.
آدرس کشتی رو و اتاقمون رو به فروشنده دادم گفتم لطفاً تا قبل از عصر دلیوری بشه.با یه شاخه گل سرخ.
رفتیم بیرون بوتیک
نعیمه مثل اینکه خواب دیده باشه رو بهم کرد و گفت
-پویا این تویی؟ چرا واسم اینقدر خرج میکنی؟
-سادست عزیزم چون عشقمی
-حواست هست که من اینا رو ازت نخواستم.
-میدونم عزیزم. تو هم نخوای من تهیه میکنم برات
من: خوب حالا چی کم داریم؟ آها جواهر
نعیمه: شوخی نکن پویا تو داری همه پولت رو خرج میکنی
-اصلا شوخی نمیکنم خیلی هم جدیم. در ضمن پول برای خرج کردنه دیگه مگه نه؟
-پویا پس گوش کن ببین چی میگم. به جان مادرم اگر پا تو بخوای تو جواهر فروشی بزاری ، همین الان ولت میکنم و میرم.قسم خوردم
-نعیمه این لباس بدون جواهر و گردنبند ناقصه
-ناقص یا کامل. پاتو بزاری تو جواهر فروشی من رو دیگه نمیبینی. قسم خوردم
-حالا هیچ راهی نداره؟
-هیچ راهی نداره.قسم خوردم به جان مادرم.
-باشه باشه نمیریم جواهر فروشی. فقط آروم باش.
با این نوع برخوردها معلوم میشد که دختر تیغ زنی نیست و من رو واقعا واسه خودم میخواست.
بعد از بوتیک زنانه رفتیم رستوران و غذا خوردیم.بعدم راهی کشتی شدیم.
بعد از غروب رسیدیم کشتی و رفتیم سمت اتاق.
تمام خرید هامون با یه شاخه گل سرخ و یه بطری شراب قرمز به عنوان اشانتیون از طرف بوتیک زنانه فرانسوی رو تخت خیلی رمانتیک چیده شده بود.
نعیمه یه جیغ کشید و پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدن
-وای پویا خیلی دوست دارم.تو خیلی خیلی خوبی.ممنونم ازت.
-تو لایق بیشتر از اینی قربونت برم.هنوز مونده.
امشب اینا رو میپوشی ، میریم سالن کشتی برای دانس.
زنگ زدم به لیزا و گفتم که نعیمه لباس خریده. میخوایم بریم دانس لطفاً کمکش کن آماده بشه واسه همچین مجلسی.
لیزا: پویا من و مارک اتاقمونیم.امشبم نمیریم دانس. بچه مریضه.با کمال میل کمکش میکنم ولی لطفاً با لباسا بیاین اتاق ما
راهی اتاق لیزا و مارک شدیم.
لیزا: پویا تو و مارک بشینین یه چیزی بخورین تا من نعیمه رو آماده کنم.
لیزا سالن آرایش داشت و از سر مارک هم زیاد بود.
من و مارک داشتیم صحبت میکردیم از کار و بچه و خلاصه همه جا. گرم صحبت شده بودیم.
من: مارک میگم خیلی طول نکشیده؟ الان یک ساعت و نیمه که این دوتا داخلن.چه خبره؟
مارک: نه بابا عادیه من لیزا رو میشناسم.
من:و البته خانمهای دیگه رو ها ها ها
مارک:حرومزاده تو از کجا میدونی
-حالا بماند خبراش میرسه
دوتایی زدیم زیر خنده.
صدای باز شدن در اومد.
Wow چی میدیدم. لیزا چی کرده.
موهای نعیمه کلا رو سرش جمع شده بود با یه گیره. جوری که تمام گردنش و بالا شونش آزاد و لخت تو چشم بود.
یه دسته موی حالت دار افتاده بود سمت راست صورتش که دقیقا از جلو چشمش رد میشد و مجبورش میکرد با دستش عقب بزنه یا با تکون دادن سرش از جلو چشمش پس بزنه. و این فوق العاده سکسیش میکرد.
لباس سیاه بلندش از پشت کمرش کامل باز بود تا تقریبا برجستگی بالای باسنش. و از اون به بعد چنان چسبیده بود به باسنش که باسنش با هر قدم زدنی حرکت چپ راستش معلوم بود.از جلو ،لیزا گوشواره آویز سه زنجیره و دراز انداخته بود گوشش . یه جواهر طلای سفید انداخته بود گردنش که نگین سبزش دقیق میافتاد بین برجستگی دو سینش که با لباسش پوشونده نشده بود. و این لباس فقط با دو بند نازک رو شونش بود.رژ لب قرمز خیلی جیغ زده بود و گونش هم یه کم ارغوانی ملایم کار شده بود. یه بازوبند طلای سفید . لباسش تو نور برق میزد . کفش پاشنه بلند سیاه با بندای نازک نگین کاری شده که باعث شده بود باسنش عقب تر بره و تو اون لباس به چشم بیاد.
یه دستکش تور سیاه ست با لباسش و یه انگشتر براق طلایی سفید با نگین سبز. ادکلن miss Dior رو هم زده بود که هر مردی رو با این تیپ و با اون ادکلن مست میکرد.
مارک بیاختیار گفت: wow
هاج و واج مونده بودیم.
لیزا به مارک گفت: چیه؟ چت شده؟ آدم ندیدی مارک؟
لیزا: دیدم بدون جواهرات ناقصه، فعلا جواهرات خودم رو بهش قرض دارم. اینجور بهتره.
مارک: میگم لیزا تو که پیش بچه هستی منم میرم دانس.
لیزا: تو هیچ جا نمیری مارک مفهومه؟
لیزا یه روبوسی با من و نعیمه کرد و گفت امیدوارم کمکی کرده باشم . پویا و نعیمه خوش باشید امشب عزیزای دلم.
چه زن خوب و با وقار و فهمیده ایه لیزا.
بازو به بازوی نعیمه راه افتادیم سمت سالن. لیزا واسمون بوس فرستاد. من که میدونستم مارک چه زن باره ایه. و تو دلش احتمالا میگفت کوفتت بشه پویا.
تو این لباس نعیمه شده بود یک Mademoiselle فرانسوی. واقعا میگم از همه تو سالن سر تر بود.یه چهره میکس عربی آفریقایی فرانسوی با لباس و تیپ و آرایش فرانسوی.
دربان سالن مودبانه کارت اقامت کشتی یا رزرو سالن رو بازدید میکرد.
دربان: excuses moi Monsieur این خانم محترم نه مقیم کشتی هستن و نه رزرو سالن دارن.ایشان نمیتونن داخل بشن.
من هرچی توضیح دادم فایده ای نداشت. زنگ زدم به مسئول آشپزخانه و سالن کشتی.مشکل رو براش توضیح دادم. بهم گفت کمی تحمل کنید من خودم میام مشکل رو حل میکنم.
مسئول آشپزخانه و سالن اومد دست نعیمه رو بوسید و به دربان گفت این خانم زیبا مهمان مهندس پویا و کشتی هستن.
-excuse moi Mademoiselle ببخشید مادمازل یک ناهماهنگی در بین بوده. لطفاً این شامپاین رو به عنوان پوزش از ما قبول کنید.
نعیمه شامپاین رو گرفت گفت Merci beaucoup Monsieur. متعجب داشت نگاه میکرد
نعیمه باورش نمیشد که این برخورد مودبانه و شیک باهاش میشد تو کشتی و اینکه جایگاه اجتماعی من براش مشخص شد. فکر کنم در اون لحظه مقایسه کار با اون مردک حقه باز تو سالن ماساژ و با برخورد تو کشتی رو میکرد. چرا اینو میگم؟ چون روبرو اونا لبم رو بوسید بدن ترسی و خجالتی. تو گوشم گفت مرسی عزیزم.
-نعیمه؟ دانست اوکیه ؟
-بله تو دانشگاه زیاد تمرین کردن.
-ولی من زیاد خوب نیستم.میدونی که فنیها زیاد تو نخ دنس و رقص نیستن.
-عزیزم اشکالی نداره همین که باهامی کافیه
زیر چشمی حواسم به اطراف بود. تقریبا همه زیر زیرکی برای یه لحظه هم که شده عشقم رو دید میزدن.
تو دلم قند آب میکردن که همچین لعبتی رو مال خودم کردم.
یه لحظه حین دانس نگاهم رفت یه طرف سالن.
دو پسر جوون دو داداش دوقلوی بلوند ایستاده بودن و محو نعیمه شده بودن. هر دو بلند قد، بلوند،هیکل ورزشکاری و صورت با ظرافت زنانه.
من و نعیمه رفتیم نشستیم رو میز
-گارسون دو لیوان شراب قرمز لطفاً
-بفرمایید نوش جان
لیوان دوم رو هم سر کشیدیم.هنوز تو نخ ما بخصوص نعیمه بودن. رفتیم بیرون رو بالکن یه سیگار آتیش کردم و گذاشتم گوشه لب نعیمه. یه دستش شراب بود و یه قلپ شراب میخورد و یه پک به سیگار میزد عمیق. شراب گرفته بودتش. باقیمانده سیگار رو بهم داد و دوباره شراب گرفت از گارسون. بیشتر از من شراب میخورد. از تو بالکن بازم دیدم دوتا داداشا تو نخ نعیمن.
رفتیم داخل.نشستیم پشت به میز. دو تا داداش اومدن سمت میز ما. بهم دست دادن و معرفی کردن. من روبینم منم کوینم. اهل بلژیک
-من پویام
نعیمه دستش رو دراز کرد دستش رو بوسیدن نعیمه هستم.
خوشبختیم. میتونیم پیش شما بشینیم؟
-بله حتما
شراب رو میز و هر چهار نفر داشتیم مینوشیدیم.
یه لحظه مارک هم اومد و سلام و معرفی و پشت میز نشست.
-چی شد لیزا اجازه داد بهت؟
-حالا دیگه من کارم رو بلدم پویا شک داری؟
-نه میدونم چه شیطونی هستی ها ها ها
تو این لحظه روبین گفت نعیمه خانم شما خوب میرقصید میتونم خواهش کنم افتخار بدید با من چند دقیقهای برقصید؟
نعیمه که سرش با شراب گرم شده بود و حالی به حالی شده بود جواب داد حتما چرا که نه.
بازوش رو گذاشت رو بازوی روبین و رفتن وسط شروع کردن رقصیدن. منم که زیاد خورده بودم فقط به نعیمه نگاه میکردم که چه زیبا و پر انرژی میرقصه. دست روبین میرفت پشت کمر لختش و نگهش میداشت که نعیمه سرش و گردنش رو بده عقب. تو این وضع پستوناش تا نیمه دیده میشدن و با برگشت به بالا دوباره پوشونده میشدن. من محو تماشای رقص عشقم بودم. و بهش افتخار میکردم. ستاره سالن بود. روبین هم انصافا خیلی خیلی بهتر از من میرقصید و باهاش مچ کامل بود. یه لحظه مارک گفت خوب دیگه باید برم . لیزا عصبانی میشه. نیم ساعت مرخصی داشتم. آروم بهم گفت اینا رو میشناسی؟
-تازه آشنا شدیم چطور مارک؟
-من آخر زن باره هام میدونی که؟
-بله شنیدم.
-همین گفتم که حواست به عشقت باشه.شب خوش
مست بودم اصلا نفهمیدم چی میگه و منظورش چیه.
ادامه دارد…
نوشته: پویا