عشق خودش می‌آید

بعد از هفت‌سال زندگی مشترک، به گرهی کور رسیدیم. گرهی که دیگه با دندون هم باز نمی‌شد. مشکل اصلی هم سر این بود که سحر به شکل نامعقولی گیر داده بود که از ایران بریم!
نه این که من از رفتن بدم بیاد یا فکر کنم اینجا مدینه فاضله است، نه، اما اون سال‌ها کار و بارم حسابی گرفته بود و زندگی ایده‎آلی داشتیم. خودش هم شغل مناسب و پر درآمدی داشت، با این حال تحت تاثیر یکی از دوستان مهاجرت کرده‌ش، قرار گرفته بود و مرغش یک پا داشت. آخرش هم همین موضوع به اختلافی بزرگ تبدیل شد و بعد از کلی جنگ اعصاب به این نتیجه رسیدیم که از هم جدا بشیم.
با رفتن سحر، نیش و کنایه دوست و آشنا هم شروع شد و به همین خاطر کم‌کم فاصله گرفتم و دور از همه توی پیله تنهایی فرو رفتم. شایدم حق داشتند، چون من و سحر رابطه عاشقانه‌ای داشتیم و این جدایی شکست محسوب می‌شد. شکستی که هضمش برای من یکی، آسون نبود
فکر کنم دو ماهی بعد از رسمی شدن طلاق‌مون بود که یک روز جمعه، زنگ خونه رو زدند. از دیدن تصویر نهال توی مونیتور تعجب کردم. با وجودی که سحر پیامی نداده بود، خیال کردم چیزی جا گذاشته و نهال رو فرستاده تا براش ببره. ولی نه، اومد بالا و حین روبوسی همیشگی، یهو محکم بغلم کرد و گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود و فقط اومدم که ببینمت!
دروغ چرا از فرط خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد، کلی قربون صدقه‌ش رفتم و از اومدنش ابراز خوشحالی کردم. مثل همیشه گرم گرفتم و فقط جویای حال خودش و اوضاع درس و دانشگاهش شدم. اونم مثل سابق واو به واو برام تعریف کرد.
تقریبا دوساعتی موند و رفت اما نه برای مدت طولانی، بلکه از همون شب مرتب پیام میداد، تماس می‌گرفت و گاهی هم دور از چشم خانواده و یواشکی، ولو برای یک ربع‌بیست دقیقه، میومد سر میزد.
اوایل عجیب به نظر نمی‌رسید و همه چیز عادی بود، اما اوضاع به همین منوال پیش نرفت و یکباره بهم ریخت! یک روز که سرزده اومده بود مغازه، وقتی لابه‌لای حرفا به شوخی گفتم؛ مگه هنوز دوست پسر پیدا نکردی؟
یهو بدون ملاحظه کاری و یا حتی صغری کبری چیدن، گفت؛ نه، من عاشق توام!
خندیدم، اما در واقع شوکه شده بودم. باورش سخت بود که اون دختر کوچولویی که با چشمای خودم قد کشیدنش رو تماشا کرده‌ام، حالا این حرف رو بهم بزنه! سعی کردم به شوخی بگیرم و کلی هم سربه‌سرش گذاشتم، اما حرفای نهال شباهتی به شوخی نداشت و دیدن اون قاطعیت توی نگاهش، خیلی برام خوشایند نبود.

نهال برادرزاده سحر بود. یک دختر جذاب، خوشگل و دوست داشتنی که تازه وارد دانشگاه شده بود. از همون ده سال پیش، یعنی ابتدای دوستی من و سحر و زمانی که هنوز ده سالش هم نشده بود، همیشه با من صمیمی بود. بارها و بارها همراه‌مون سفر اومده و مدام توی خونه‌مون رفت‌ و آمد داشت. توی تمام این سال‌ها‌‌ عین برادرزاده خودم باهاش رفتار کرده و همه جوره هواش رو داشتم. و شاید همین رفتار و محبت‌های زیادی بود، که به اشتباهش انداخته و کار رو به اینجا رسونده بود!
اوایل خیال میکرد یک حس گذرا یا ناشی از هیجانات بلوغه و با کم توجهی من از بین میره‌، ولی هرچی جلوتر می‌رفتیم اوضاع خراب‌تر می‌شد. دیگه از ابراز احساسات ابایی نداشت و گاهی کارهایی ازش سرمی‍‌زد که وقتی به رفتار حداقل دوسال آخرش فکر می‌کردم، تازه می‌فهمیدم که خیلی از اون کارها و رفتارهاش از سر بچگی و راحتی با من نبوده!
رفتاری مثل کنارم خوابیدن، بوسیدن‌های بی‌دلیل و گیر دادن که بغلم کن و…
به سر درگمی عجیبی گرفتار شده بودم. شاید حماقت بود، اما با وجود بی‌معرفتی و آزار ‌هاش، من هنوزم عاشق سحر بودم و کورسوی امیدی داشتم که بالاخره از خر شیطون پیاده شده و برگرده. اصلا به داشتن یک رابطه دیگه فکر نمی‌کردم. حرف‌های نهال هم که تو کتم نمی‌رفت و هنوزم با همون احساسات سابق دوستش داشتم. ضمن اینکه تقریبا هجده سال از من کوچیک‌تر بود!
خیلی سعی کردم با حرف زدن بهش بفهمونم که سنخیتی بین ما نیست و راه رو اشتباه اومده، اما گوش شنوایی نداشت و بالاخره کار رو به جایی رسوند که یک روز کلی دعواش کردم و حتی تهدید کردم که اگر ادامه بدی موضوع رو به بابات یا سحر میگم. ولی در کمال ناباوری تهدید هم اثری نکرد و خیلی خونسرد گفت: به هرکی میخوای بگی، بگو. من دوستت دارم!

چندماهی کج‌دار و مریض باهاش رفتار می‌کردم، گاهی با تندی و سرد برخورد کردن، گاهی هم با نرمی و زبون خوش، تلاش کردم که از خودم دورش کنم، ولی اصلا توی یک وادی دیگه بود و راه خودش رو می‌رفت. در کنار این موضوع، هرچی زمان می‌گذشت، امیدم از برگشتن سحر، کم‌رنگ‌تر میشد و در نهایت هم با اوکی شدن ویزاش و رفتن از ایران، آب پاکی رو روی دستم ریخت!
شاید سرخوردگی، تنهایی، تاثیر حرف و رفتار نهال، در کنار قطع امیدم از سحر، باعث شد که اون گارد چندماهه‌ام بشکنه و …
یهو به خودم اومدم دیدم که حرف و کارهای نهال برام عجیب نیست.دیگه نه تنها مثل سابق واکنش نشون نمیدم، بلکه گاهی خودم بهش پیام میدم و حالش رو می‌پرسم!
فکر کنم سه ماهی بعد از رفتن سحر (از ایران) بود که یک روز جمعه هنوز ساعت نه نشده، با صدای زنگ خونه و دیدن تصویر نهال روی آیفون از خواب بیدار شدم. با پیدا شدن یهویی و سرزده‌ش دیگه کنار اومده بودم، اما می‌دونستم که جمعه‌ها تا ساعت یک کلاس داره، پس اینجا چکار میکنه؟
تا بیاد بالا، آبی به صورتم زدم و بعد از ورودش به خونه در جوابم سوالم گفت: استاد کلاس رو لغو کرده بود، دیگه به خونه نگفتم تا بتونم بیام پیش تو!
مانتو و مقنعه‌ش رو به چوب لباسی آویزون کرد و مستقیم اومد توی آشپزخونه. همزمان که در یخچال رو باز می‌کرد؛ اشکان، من صبحانه نخوردم که با هم بخوریم!
صبحانه‌ای تدارک دیدم و خوردیم. بعد از صبحانه، در حالی‌که من داشتم میز رو جمع می‌کردم، نهال رفت سر کوله‌ش و بعدش هم رفت به طرف تلوزیون و حین وصل کردن یک فلش؛ اشکان زود بیا، فیلم آوردم با هم ببینیم!
یکم سربه‌سرش گذاشتم و به شوخی گفتم؛ برو سراغ درس و مشقت من کار دارم. اما ایده بدی نبود، خیلی وقت بود که فیلم ندیده و از طرفی هم حوصله و برنامه‌ای برای سرگرمی چند ساعته نداشتم.
لحظاتی بعد کارم تموم شد و منم رفتم کنارش نشستم، اونم فیلم رو بدون هیچ توضیحی پلی کرد، اما…
تیتراژ فیلم با اتفاقات توی تخت‌خواب و زیر نور کم شب‌خواب همراه بود! یک خانم بصورت دمرو روی تخت بود و مردی هم روش خوابیده و باسنش با ریتمی ملایم بالا و پایین میشد. صدای آه و ناله‌های شهوتناک و صدای برخورد بدن‌هاشون در آمیخته و …!
باهاش راحت بودم و کارهای عجیب و غریب هم توی این مدت ازش کم ندیده بودم، اما دیگه انتظار همچین چیزی رو نداشتم و حسابی غافلگیر شده بودم! همزمان با تعجب، خنده‌م گرفت و نتونستم اون جدیتی که باید رو داشته باشم. با ژستی بین تعجب و خنده، زل زدم تو چشماش، گفتم؛ اینه فیلمت؟!
هلم داد عقب و در حالی که به من تکیه میداد، با خنده‌ای تمسخرآمیز؛ نه، مستندِ راهیان نوره!
کمی خندیدم و به ظاهر مشغول تماشای فیلم شدم اما دروغ چرا تمام حواسم به نهال و رفتارش حین دیدن صحنه‌های خاص بود. از گرفتن دستم و بازی کردن با انگشت‌ها و نوازش کردن‌های مثلا نامحسوسش تا تکیه دادن به من و…
نهال توی خوشگلی و خوش اندامی، چیزی از سحر کمتر نداشت، چشماش هم به مامانش رفته و با رنگ خاصی که داشت، زیبایی صورتش رو دو چندان کرده بود. لوندی‌هاش هم که دیگه به کنار!
بگذریم، اون‌قدر حواسم پرت و ذهنم مشغول بود، که نیم‌ساعتی از فیلم رو نفمیدم چی شد. غرق در افکار جورواجور، نهال به پهلو دراز کشید و سرش رو روی پای من گذاشت. اولین بارش نبود. شاید تا اون روز صد بار دیگه این کار رو کرده بود، ولی این اولین بار بود که ذهن من آشفته و نوع نگاهم بهش فرق کرده و یواش یواش دستم رفت لای موهاش و مشغول نوازش شدم.
خیلی طول نکشید تا نوک انگشتام از لای موهاش هم عبور کنه و روی گردن، صورت و گاهی هم روی لباش کشیده بشه!
بعید بود نهال هم حواسش به فیلم باشه، چون واکنش‌های ریزش کاملا به چشم میومد. از جمع کردن پاهاش روی شکم و کش اومدن گردنش تا بوسه‌های ریزی که حین کشیده شدن به روی لباش، به نوک انگشتام میزد. همین کنش‌های نهال واکنش‌های من رو هم در پی داشت و اولین‌ش بیدار شدن و به جنب و جوش افتادن کیرم بود که با شل و سفت شدنش هرزگاهی ضربه‌ای به سر نهال میزد!
با شروع یک صحنه سکسی دیگه توی فیلم، دست منم به سمت پایین حرکت کرد. پشت انگشتام رو از روی بازو تا آرنجش کشیدم و با عبور از روی پهلوهاش، تا روی باسن ادامه دادم! با گذاشتن دستم روی باسنش، سرخی رنگ صورت نهال بیشتر شد و نفس زدناش هم دیگه نرمال نبود.
پاهاش رو جمع کرده بود روی شکمش و لرزش خفیفی که شاید از سر ترس بود، زیر انگشتام حس می‌کردم. توی شک و دودلیِ عقل و شهوت، دستم چند ثانیه‌ای بی حرکت موند ولی خیلی طولانی نشد و بازی رو شهوت برد. وقتی دستم رو از پشت رون تا پشت زانوش کشیدم، نهال، هوای توی ریه‌ش رو یکجا و با صدا بیرون داد و زانوهاش رو محکم بغل کرد.
انگشتام چندباری مسیر باسن تا پشت زانوش رو طی کردند و در نهایت به زیر تیشرتش سُر خورند. با لمس پهلو و شکمش، صورت نهال سرخ‌تر شد و بدنش رو هم انعطافی داد اما به جای اینکه از حرکت دستم جلو گیری کنه، چشماش رو بسته بود و همزمان با گاز گرفتن گوشه لبش، زانوهاش رو بغل کرده و نفس نفس میزد.
از عکس‌العمل‌هاش معلوم بود که اولین بارِ توی همچین شرایطی قرار گرفته، چون نمی‌دونست چکار باید بکنه و چه واکنشی نشون بده. همین برام جذاب بود و بیشتر تحریکم می‌کرد. دیدن پوست سفید اون قسمت از پهلوش که از زیر تیشرتش بیرون افتاده بود کافی بود تا بدنم رو کش بدم و اون قسمت رو ببوسم.
دقایقی بعد فیلم کاملا به حاشیه رفت و تمام حواسمون پی کار خودمون بود. البته فقط من بودم که همه خط قرمزها رو رد کرده و دیگه حد و مرزی برای خودم قائل نبودم. نهال کاری خاصی نمیکرد و تنها صدای نفس‌های کش‌دار و گاهی ناله‌ های ناخواسته‌ش بود که به سر و صدای فیلم اضافه شده و فضا رو شهوت انگیز‌تر میکرد.
وقتی که دستم از پایین رفت توی سوتینش، نهال آه بلندی کشید و دستاش رو پشت زانوهاش قلاب کرد که باعث شد دستم بین زانوها و بدنش گیر کنه. البته تاثیری زیادی نداشت چون سینه نارس و کوچولوش توی دستم گیر افتاده بود و من توی همون وضعیت، خیلی نرم و با احتیاط داشتم کارم رو پیش می‌بردم که همین باعث شد بعد از لحظاتی بازی کردن با سینه‌هاش، نهال شل کنه و کار راحت بشه.
قصدی برای سکس از جلو و از بین بردن باکره‌گیش نداشتم، اما بخاطر دوری حدودا یک سال و نیمه از سکس هم بعید بود که اون‌قدر دوام بیارم تا به سکس از پشت فکر کنم. ضمن اینکه این قضیه هم مسلزم آماده سازی بود که… پس شاید برای بار اول باید به ساک و لاپایی دلخوش می‌کردم.
دستم رو از توی سوتین و تیشرتش بیرون کشیدم و با با لحنی حاکی از شهوت ازش خواستم بلندشه سرپا بایسته. بدون چون و چرا بلند شد و جلوم ایستاد. صورتش عین لبو سرخ شده و چشماش رو بسته بود. کشیدمش جلو و بدون فوت وقت، تیشرتش رو بالا زدم. هر دو سینه‌ش رو از توی سوتین درآوردم و نوک یکی‌شون رو بین لبام گرفتم. همراه با یک آه بلند، دستاش مشت شد و تا کنار صورتم بالا اومدن، اما دوباره برد پایین و کنار بدنش نگه داشت. بی‌توجه به رفتار نهال مشغول بازی و میک زدن نوک سینه‌هاش شدم و با تداوم این کار آواهای عجیب و غریبی از دهن نهال خارج میشد. بعد از دوسه دقیقه خوردن و بازی کردن، همانطور که هنوز نوک یکی از ممه‌هاش توی دهنم بود دستام رفت به طرف دکمه شلوارش، که برای اولین بار واکنش نشون داد. البته بدون حرف فقط دستام رو گرفت که اونم بعد از اینکه نوک ممه‌ش رو رها کردم و گفتم؛ نگران نباش! دیگه سماجتی نکرد و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم و همراه با بوسه‌های ریز به شکمش، آروم کشیدم پایین.
با پایین رفتن شلوار و شورتش، دستاش که ناخواسته روی سرم قرار گرفته بود، مثل ویبره شروع به لرزیدن کرد و همزمان بالاتنه‌اش چرخید رو به عقب و سرعت نفس زدن‌هاش به شکل عجیبی بالا رفت!
همه حواسم به زیر شکم سفید و براق نهال بود. با توجه‎به اینکه از چندسال پیش می‌دیدم که هر روز زیر بغلش رو شیو میکنه، حدس می‌زدم پایین هم به همون اندازه تمیز باشه، ولی بیشتر از اون، دیدن اون مایع شفاف و کش‌داری که از وسط شورت تا لای پاهاش کش اومده بود، جذاب بود و کم مونده بود کیرم، شلوارک رو جر بده و خودش رو به لای پاهاش برسونه!
بیخیال بالاتنه شدم و بدون تعلل لبام رو به برآمدگی ونوسش چسبوندم و یک بوسه صدا دار زدم. همزمان با حرکت لبام، شلوار و شورتش رو کامل پایین بردم از پاش درآوردم. پاهاش رو کمی از هم باز کردم و بدون توجه‌به ترشحات، یک لیس بلند به سرتاسرکُسش زدم. جوری که با کشیده شدن زبانم به کُسش نهال ناخواسته جیغی کشید و پاهاش رو بست. دوباره پاهاش رو باز کردم و چندتا لیس پی در پی زدم و برای لحظاتی مشغول زبون زدن به بالای کُسش شدم که همین نهال رو بی‌قرارتر کرد.
بعد از لحظاتی توی اون وضعیت سر کردن، برای راحتی کار ازش خواستم جامون رو عوض کنیم. نمی‌دونم، شاید همون قضیه دوست داشتن و عاشقی که مدام بهش اقرار میکرد بود،که این‌جوری تمام و کمال خودش رو در اختیارم گذاشته بود و هیچ مقاومتی نشون نمی‌داد و گرنه اوضاع عادی نبود. عین یک بره گوش کرد و نشست. کشیدمش لبه مبل و بدون حرف، تیشرت و سوتینش رو هم از تنش درآوردم. دوسه تا کوسن گذاشت پشتش تا راحت تکیه بده و با هل دادنش به عقب، بین پاهاش روی دو زانو نشستم و لبام رو به کُسش رسوندم.
خوشبختانه خونه تک واحدی و در طبقه آخر بودیم و صدای تلوزیون هم اون‌قدری زیاد بود که سر و صدای نهال توش گم بشه. همزمان که زبونم لای پاش می‌چرخید، دستام هم مشغول نوازش و مالش پوستش بود و روی همه نقاط قابل دسترسی می‌چرخید و گاهی هم مشغول بازی با ممه‌هاش می‌شد.
با زیاد شدن سر و صدا و پیچ و تاب‌های بدن نهال، از ترس بیرون رفتن صدا و در نهایت بی نصیب موندن خودم، بدون اینکه چیزی بگم، از روی مبل بلندش کردم و بصورت طاقباز روی سرامیک‌ها خوابوندمش و خودم هم بصورت 69 روش خیمه زدم.
با اطمینان از اینکه ساک زدنش چنگی به دل نمیزنه و مشکل داره، بدون نگاه کردن بصورتش، کیرم رو از توی شلوارک بیرون کشیدم و نوکش رو چسبوندم به لباش! بدون اینکه فکر ممکنه اولش عوق بزنه یا دوست نداشته باشه، نفس زنان گفتم: سرش رو بکن تو دهنت و فقط میک بزن و زبونت رو بکش بهش! منتظر عکس‌العملش نموندم. دوباره سرم رو بردم لای پاهاش و مشغول زبون زدن به چوچولش و لیس زدن کُسش شدم، اونم خوش‌بختانه باز گوش کرد و تا پشت کلاهک کیرم رو توی دهنش جا داد!
با وجودی که از همون لحظه قرار گرفتن سر کیرم توی دهنش و احساس خیسی و گرمای بزاق دهنش، در آستانه اومدن بودم، اما خوشبختانه تا دو سه دقیقه بعد که باسنش به رعشه افتاد و خودش ناخواسته مقدار بیشتری از کیرم رو توی دهنش جا داد و سرعت میک زدناش رو بیشتر کرد، منم دوام آوردم!
همراه با لرزش شدید باسنش، کُسش رو به دهن من فشار میداد و جوری کلاهک کیرم رو میک میزد که دیگه نتونستم تحمل کنم و خودم رو رها کردم. با اولین جهش آبم توی دهنش، عوق‌زنان و به سرعت سرش رو چرخوند که باعث شد کیرم از دهنش دربیاد و در حالی که اون عوق میزد و سرفه میکرد، من باقی مونده آبم که حجم کمی هم نبود رو، با کمک جلق روی سینه و شکم نهال خالی کردم.
بعد از تخلیه کامل به سرعت چرخیدم و کنارش دراز کشیدم. سریع چرخید و پشت به من کرد ولی کم نیاوردم و بیست دقیقه‌ای با همون وضع، محکم بغلش کرده و مشغول بوسیدن و نوازش کردنش بودم.
بعد از روبه راه شدن حالمون بردم توی حموم و تمیزش کردم و برگشتیم فیلم رو از اول دیدیم.
تا سه سال بعد که با مخالفت من برای خواستگاری، اونم رفت پی سحر، حسابی راه افتاد و به گمونم بیشتر از بیست بار هم از پشت باهاش سکس کردم و هر بار کلی لذت بردیم، ولی به اتفاق معتقد بودیم که اولین سکس‌مون که هیچ دخولی صورت نگرفت، بهترین و لذت‌بخش ترین‌شون بود و لذتش هیچ وقت فراموش نشد!

پایان
پیشاپیش؛ ممنون که وقت گذاشتید و خوندید و پوزش بابت اشکالات احتمالی! 😘 😘

نوشته: مهم نیست

بازدید 19,204

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

8 پاسخ به “عشق خودش می‌آید”

  1. توی بکن تو دو نفر بیشتر نیستند که سبک نوشتنشون شبیه شماست جالب اینجاست هر دو نفر ام به نویسنده قدیمیمون سعید مرتبط هستند

  2. بعد مدت ها داستانی که ارزش خوندن داشت خوندم، روان و شیوا مینویسی موفق باشی🌹🌹

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید