تقریبا از سن نوجوانی حسم به پسرای خوش هیکل بقول امروزیها فیتنس که سفید و عضلانی و کیر درشت باشه آرزوم بود. در تمام مدت عمرم با افراد مختلفی سکس داشتم حتی بصورت گروپ اما هیچکدام با آنکه یک شب پاییزی امکان پذیر نبود. چطور آشنا شدم و چطور به اینجا رسیدیم که سکس کنم چون باورش برای خیلی ها ممکن نیست.
توی یکی از فروشگاه های مرکزی شیراز ، طبقه زیرزمین آن یک لباس فروشی مردانه بود که لباسهای تی شرت و شلوار ورزشی و امثال آن میفروخت. پسری مو بور بلند قامت خوش چهره با سینه های پهن و چشمان درخشان و عسلی رنگ و با صورت شیو کرده و لبهای صورتی مینیاتوری. چند بار به بهانه نگاه کردن لباس دم مغازش میرفتم و بجای لباسها اونو دید میزدم. یک شب بالاخره دل را به دریا زدم و به بهانه خریدن شورت و تیشرت سرهم داخل رفتم و یکی را انتخاب کردم ولی از قضا تنگ بود. مغازه خالی بود چون آخرای شب بود و مشتری هم نداشت با معذرت خواهی گفتم که نمیتونم لباس را درآوردم میترسم پاره شود بدنم را قبلا شیو کرده بودم و نوک پستانهایم تیز است مانند دوتا دکمه گفت کمکتون میکنم تا لباستون را بیرون بیارید. من قبلش شورت را درآورده بودم و تو اتاق پرو ایستادم. من رویم بطرف آینهدبود و متوجه نشدم که قبلش در مغازه را باریموت بسته و کرکره برقی هم به تدریج پایین می آمد از ش معذرت حواستم ببخشید خیلی بد موقع آمدم شما هم میخواهید بروید منزل. گفت مهم نیست. من پشتم را راه کردم و سعی کردیم به کمکش لباسم را درآورم گفت یک دستتان را بدید بالا همینطور که این کار را کردم دیدم یک پایش را با کفش به پایم زد و فاصله دو پایم را از هم بیشتر کرد با معذرت خواهی گفت میشه یواش دستتان را پایین بیاورید تا لباس در آورم. منم گوش کردم گفت آن دستتان را ببرید بالا منم گوش کردم لباس گران بود و باید احتیاط میکردم اما حس کردم از پشت بمن چسبیده و سینه اش را روی شانه هایم حس میکردم ستبر و گرم بود. حتی نفس زدنش را حس میکردم لباس را درآوردم وقتی سرم را برگرداندم جا خوردم او به سرعت لباسش را درآورده بود بدنی زیبا بی مو و سینه های برآمده و پستانهایی زیبا و سرخ رنگ. مات مانده بودم من آمده بودم اون را تور کنم برعکس شد. هم خوشحال بودم هم میترسیدم گفت من می دانستم چند بار آمدی و منو دید میزنی، میدانستم چرا لباس تنگ پوشیدی پس دیگه مشکلی نیست نترس درب مغازه هم بستم و کرکره هم کشیدم دوربین هم ندارم قبوله که بریم تو کار؟ نگاهی به خودش و نگاهی به شلوارش کردم بلند شده بود اون بدمصب کمرش را باز کرد و شورتش را با شلوارش انداخت از دیدن چیزی که میدیم جا خورده بودم یک کیر حدودا نوزده سانتی بسیار پهن متوجه ترسم شده بود گفت نترس همه چیز دارم که درد نکشی. فقط اول باید روی اون نیمکت چرمی طاقباز بخواب و برام ساک بزنی بعدش…
من فقط شورتم پام بود با همان حال و کمی با ترس رفتم و دراز کشیدم با دستان قویش زیر بغل هایم را گرفت و کمی بالا کشید بطوریکه سرم بطرف عقب روی نیمکت بود گفت برام ساک حلقی بزن. من مثل یک بچه حرف شنو گوش کردم اما لامصب کیرش خیلی پهن بود. دهنم از پهنای کیرش داشت جر میخورد. وقتی کیرشو تو دهنم کرد احساس تهوع نداشتم ام داشتم خفه میشده آرام تو دهنم کرد و همینطور بطرف جلو فشار میداد احساس خفگی شدیدی کردم کمی عقب برد تا نفس بکشم. دو مرتبه به جلو برد و چند لار آرام این کار کرد تا حس کردم حلقم باز شده چشمام بسته بودم و خدا خدا میکردم تمام بشه دیگه کاملا اونو حلقم حس میکردم تمام دهن و گلویم درد گرفته بود ولی اون کار خودش را میکرد. همینطور کارشو میکرد گفت من دیر ارضام و ممکنه یکی ساعت طول بکشه. از چشمام اشک می آمد و نفسم هر از گاهی میگرفت. ناگهان سرعتشو بیشتر کرد قفسه سینم بخاطر عدم تنفس بالا می آمد اصلا توجه نمی کرد داشتم واقعا احساس خفگی و مرگ می کردم با انگشتام تو پاهاش. فروکردم و بخاطر ان کیرشو درآورد من با سرفه نفس نفس زدن سرم رابرگرداندم دیدم دهنم و حلقم پر از آبش شده به اندازه نصف استکان اب بود. گفتم مگه نگفتی یکساعت اگه خدا بخواد زود تموم شد خندید گفت اره بس که بهم حال دادی. گفتم داشتم خفه میشدم. خیلی گلو و دهنم درد میکنه. خوب من دیگه برم که گفت بری؟ تا یک بار بود هنوز کار اصلی که نشده بقیه داستان در قسمت برایتان می نویسم اما بدانید داستان واقعیه. ببخشید که طولانی بود و خسته شدید اما لطفا فحشم ندید
بعد از یک ساک حلقی با یک کیر ۱۸ یا ۱۹ سانتی کلفت و پهن که چیزی نمانده بود از درشتی آن جان بدهم تازه شهرام میخواست مرحله دوم را شروع کنه که گفتم الان و اینجا و این موقع شب بی موقع بزار برای فردا شب شهرام هم که خودش خسته کار و ساک زدن من بود قبول کرد و گفت اره ممکنه تحملش هم برات سخت باشه یهو داد و بیداد کنی و نگهبان مرکز خرید بفهمه فردا جمعه است بیا خونم اونجا کار را تمام کنیم منم قبول کردم و تلفن همدیگرو گرفتیم. درب کرکره برقی را نیمه باز کرد و خداحافظی و روبوسی کردم ناگهان با نوک انگشتاش دوتا سینم را گرفت و لبشو رو لبم گذاشت تا من یک وقت داد نزنم و سینه هام رو ول کرد. تو حال خودم نبودم گفت فردا عصر بیا تا یکی دوساعت با هم باشیم. قبول کردم و خداحافظی کردم و از مغازه نیم خیز بیرون آمدم که ناگهان از چیزی که میدیم یکه خوردم نگهبان بود. با یک نیشخند گفت از دوستای شهرامی با کمی مکث و دلهره گفتم پله چطور مگر. گفت هیچ بلند گفت آق شهرام ایشون آشنا بودن شهرام هم که متوجه بود بله کارم باهاشون تمام شده بنده خدا میارنشون درب خروج براش باز کن. بهمراه نگهبان رفتم یک در کوچک بود خداحافظی کردم که برم که ناگهان نگهبان گفت فردا میای که. جا خوردم و گفتم کجا اینجا فردا که جمعه است. اخ راست میگید ببخشید منم رفتم ولی دلم پر از ترس و شور بود منظور نگهبان چی بود نکند خبر داره نکنه با هم باشند. آنشب هر طور بود گذشت. فرداش رفتم حمام خوب شیو کردم گلوم شدید درد میکرد و صدام مثل آدم سرماخورده گرفته بود و کمی سرفه میکردم تو خونه فکر میکردن سرماخوردم عصر که شد گفتم میرم کمی پیاده روی کنم انها هم میگفتم حالت خوبه منم گفتم بهترم.
به آدرس که برام اس داده بود رفتم خونش شمال شهر بود و دو طبقه ویلایی زیبایی بود تو دلم میگفنم یک را میدهی صد ناز و نعمت یکی را میدهی لنگ بی تمبون😂
اف اف زدم باز شد با ترس و لرز و احساس غریبی تو رفتم اومد جلو و سالام و لبخندی زیبا کرد.
فتم ببخش که مزاحم شدم گفت چقدر خجالتی هستی منزل خودته رفتم تو خانه شیک و تمیزی بود روی مبل نشستیم گفت چی میخوری اهل چیز خاصی هستی گفتم من نه لب مواد ونه مشروب میزنم گفت چه خوب چون من از این آشغالا متنفرم گفت اینجا دوست داری یا بریم تو اتاق که تخت هم داره رفتیم تو اتاق یک تخت دونفره شیک گفتم تنهایی گفت نه خانواده رفت مسافرت. گفتم شهرام من از نگهبان خیلی ترسیدم گفت چرا و من قضیه را براش گفتم کمی تو هم رفت و رنگش یکم سرخ شد و گفت اکی خودم درستش میکنم تو هم یک وقت دیدیش روآورد خودت نکن.
با خوشرویی گفت خوب حالا لباساتو در بیار رو راحت باش. اولش کم خجالت کشیدم ولی خودش پیش دستی کرد لباساشو درآورد و خوابی و گفت بیا جلو منم لباسم در آوردم. کیرش نیمه بلند شده بود گفت یکم برام ساک میزنی کلا بی ادب نبود حتی در حالت سکس. یکم ساک زدم بلند شد کرم و کاندوم آورد بمن گفت دمر بخواب و احساس راحتی کن اذیتت نمیکنم خوابیدم کرم فراوان مالید وارام با من ور میرفت و گفت من اولش آرامم ولی خرش خشن تحمل کن. سرشو گذاشت و یواش فشار میداد. کمی درد داشتم چون فقط کمی فشار میداد نوازشم میکرد و سینه هام میمالید بعدش نوک سینه هام مثل گیره لباس گرفته بود و گفت چرا سین هات نوک دارن مگر بچه شیر میدی 😁حسابی تو حس رفته بودم خودم هم کمکش میکردم که بتونه فرو کنه تو کم کم دردش داشت بیشتر و بیشتر میشد فهمیدم سرش کرده تو اه اه م داشت تبدیل به اخ وای میشد گفت اگر سختته متکا دندون بگیر چون هنوز اول کارم.
نوشته: بهمن
2 پاسخ به “لباس فروش زیبا (۱)”
آخر این چه طریق روایت استخواجه گان شیرین سخن شیراز و دیوان سالاران کتابت راز نیز چنین ادیبانه کون دادن روایت ننموده اند…
ریدی با این نوشتنت