گوشیو گرفتن وساعت نزدیک۲بود.میخواستن برن.مادرم گفتم دخترم کمکم کن منو پاهام درد میکنه تا جایی منو برسون…گفتم حاج خانوم بزار خودم با ماشین میرسونمت.گفت بشین ببینم بابا…تو اگه بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن…تو نمیخاد منو برسونی فکر من باشی بفکر خودت باش.با دختر و مادرش رفتن…با خودم گفتم کوسخول به حرف مادرت الکی الکی گوشیو دادی رفت.حالا میخای چکار کنی.اگه پولتو نیاره…یکساعتی گذشت و دیدم مادرم برگشت…گفتم وا چی شده حاج خانوم چیزی جا گذاشتی؟گفت نه بشین حرف نزن…شاگردمو فرستاد بیرون و در رو بست…گفتم چیزی شده…گفت نظرت در مورد دختره چی بود…گفتم کدوم دختره؟گفت همون که ازت گوشی خرید…گفتم حاج خانوم اون بنده خدا شوهر داشت گفت که توی کارخونه کار میکنه…گفت خاک توسرت کنند احمق…مادره رو نمیگم که.دخترش رو میگم…گفتم استغفرالله ننه جونم اون بچه است.من اگه زن داشتم الان دخترم ازین هم بزرگتر بود…گفت پس خاک تو سرت که نداری…گفتم حالاچی میگی…گفت با مادرش حرف زدم ته دلش راضیه.فقط گفت باید با پدرش حرف بزنم…بنده خدا ها دستشون تنگه…گفتم هیچچی نمیخاد به دختره بدین.خودم براش جهیزیه میخرم.شما خودتون تحویل ما بدین جلوی فامیل…پسرم همه چی داره.خونه ماشین ومغازه وضعش خوبه…باباش هم کمکش کرده و میکنه…گفتم وای مادر من اون بچه است.اون خانواده شاید توی رودربایستی قرار بگیرن از بی پولی دختره رو بهم بدن.ولی فک نکنم چون کوچیکه…گفت اگه دادن میخایش…گفتم والا چی بگم خجالت میکشم کوچیکه…گفت زن کم سن جوونت میکنه…خوب خوشگله به دلم نشسته…همچین مهرش گرم بود…نفهمیدم چکار کردم…ولی از مادرش برات خواستگاریش کردم…گفتم چی بگم والا…گفت بگو میخای یانه؟گفتم که خجالت داره کوچیکه…گفت گوه نخور زر نزن.من۱۴سالم بود داش مرتضی داداش بزرگت و شیر میدادم آبجی زهرا رو حامله بودم…دختره سینه هاش از مال من هم بزرگتر بود.رسیده بود.پس وقت شوهر دادنشه…تازه از مادرش پرسیدم گفت پریود هم میشه.پس حامله هم میشه.کوچیک نیست کم سن و ساله…ولی چی عروسی میشه برام…بیارمش خونه پیش خودم تنهام…گفتم ای جان پس فکر خودتی نه من…گفت به خدا سلمان باید چندسال پیش خودم زندگی کنی…دلم میخاد خودم بهش زندگی یاد بدم…چی خوشگل بود.گفتم برو ببینم چکار میکنی…بلند شد چندبار شکر خدا کرد.و چندبار بوسم کرد…چند روزی گذشته بود.سر صبح یک بنده خدایی خسته کوفته با موتور اومد در مغازه…گفت داداش یک مموری داری بزاری روی گوشی من…گفتم عزیز من فروشنده نیستم خدمات و تعمیرات دارم…گفت دست دوم ارزون باشه کم پولم…گفتم بیا ببینم چی دارم.اومد داخل.یک۲گیگ قدیمی داشتم بهش دادم گذاشتم روی گوشیش…گفت چقدر میشه.گفتم فقط۱۰تومن دست لاف سر صبح بده کافیه…گفت دمتگرم پس بزار یک سیگار روشن کنم باهم بکشیم…گفتم داداش نوکرتم من تو عمرم سیگار نکشیدم.گفت تریاک چی بدم بهت…گفتم عزیز جان من سیگار نمیکشم…تریاک بکشم…برو لازم نیست جبران کنی…گفت من ساقی هستم…اگه آبکی تلخکی هرچی خواستی بهم بگو…گفتم داداش من نماز و روزه میخونم و میگیرم…اهل این حرفها نیستم…اهل ماشین بازیم.اهل شکار آخر ماه توی بیابونم…اهل سفرم…هستی پولشو داری بسم الله.گفت نه بابا پول کجاست.دمتگرم سالم زندگی میکنی…گفتم اگه سالم نباشی که زندگی نمیچرخه. همه رو باید به لفت و لیس و به دود و دم بدی…کی وقت میکنی پول جمع کنی بری مسافرت و ماشین خوب بخری و غذای خوب بخوری و لباس خوب بپوشی.گفت دمتگرم خوشبحال زن و بچه ات…گفتم کو زن و بچه…یال غوزم.تنهای تنها… گفت طلاق دادی.گفتم نه بابا تا الان بی کس و تنها موندم…ننه زورش رو میزنه ولی من دم به تله ندادم.گفت مشکل پشکلی چیزی داری دکتر آشنا دارم ها…گفتم داداش مشکل کجاست…یک مموری بهت دادم تموم زندگی ما رو کشیدی بیرون…قبلا عاشق بودم پدر دختره بهم ندادش.دلم شکست تا الان ازدواج نکردم…حالا برو به کارت برسه…در ضمن سیگار نکش ماسک هم بزن.مریضی زیاده…گفت داداش من هم سیگار نمیکشم و ساقی هم نیستم…خودمم کارگر و بدبختم…ولی فقط اومدم با خودت حرف بزنم…ببینم اخلاق مرامت چی طوریه.گفتم چرا اونوقت مگه مفتشی…گفت نه من پدر فاطمه هستم…گفتم فاطمه کیه…گفت همون دختری که بهش گوشی قسطی دادی.و مادرت ازش خواستگاری کرده…گفتم ای بابا شرمنده نمیدونم به مادرم چی بگم…به قرآن به من نگفته.سر خود اومده…داداش شرمنده کردی منو…گفت نه برادر کار شر که نکردی خواستگاری کردی…ازت خوشم اومد مردم داری…حالا جدا اهل چی هستی.؟گفتم قربون معرفتت من دروغ نگفتم…خانواده ما مذهبی هستیم و من خودم کربلا مکه رفتم…پس نگران نباش…ولی خواهش میکنم با دخترت صحبت کن…بزار خودش تصمیم بگیره…گفت اون طفلی حرفی نداره.وضع مالی من خوب نیست قول بده خوب مواظبش باشی.بچه خوب و ساکتیه…مهربونه.من و مادرش راضی هستیم.فقط به شرطی که واقعا خونه از خودت باشه.گفتم نگران نباش
به جای یکی دوتا آپارتمان دارم.تازه مامانم خیلی ازش خوشش اومده میگه میخوام خودم بزرگش کنم راه و رسم زندگی یادش بدم…شانس دختر شماست.اگه مادرم از کسی خوشش بیاد دیگه تمومه…جونشم براش میزاره…خلاصه که توی کرونا شانسی شانسی.با دختری ازدواج کردم که به زور و کلک بهم عقد شد.۱۴سالش بود.و من۴۰سال تمام…حالا درسته به قیافه ام و اندامم نمیخورد۴۰سالم باشه.ولی خودم که میتونستم…اما از اینجا به بعدش قشنگه…من حتی بله برون و حتی چند شب بعدش پیشش نرفتم…و فقط چند باری اونم با مادرش و خواهرام برای خرید خیابون رفتیم وگشتیم.کنارم هم من خجالت میکشیدم هم اون…در ضمن ما توی مشهد خودمون یک آپارتمان نقلی داریم.که کلیدش دست حاجیمونه.هر کی میره مشهد میاد از حاجی کلید میگیره…بنده خدا هم حرفی نداره…بعد عقدمون…شب اول مادرم از پدر مادرش اجازه گرفت اون رو خونه ما نگه داشت…آخه خونه خودشون۵۰متر بیشتر نبود و فقط یک خواب داشت…یککم توی خیابونها با ماشین چرخوندمش. گفتم فاطمه خانوم.گفت بله.گفتم عزیزم ناراحت که نیستی زود ازدواج کردی اونم با مردی که هم سن باباته.گفت راستش شما از بابام هم۱سال بزرگی.گفتم باید ببخشی.ولی خودت هم خواستی دیگه.گفت سن وسال که مهم نیست.ادب و معرفت مهمه…همه میگن شما مهربون و با ادبی…فقط تو رو خدا با من هم مهربون باش.دست کوچولوش روی پاهاش بود.گفتم تو که نور چشممی و عزیز دلمی…چون اصلاح شده بود و کوچولو آرایش داشت به خدا مث فرشته ها بود…خدا میدونه نمیتونستم توی خیابون تنها ولش کنم…میترسیدم به دزدنش…آخه زیبایی هم حد و مرز داره…این نهایتش بود دیگه…وقتی دستشو گرفتم دست کوچولوش توی دستم لرزید.گفتم نترس خانوم کوچولوی من.من و تو دیگه مال هم هستیم…آرومی اشک ریخت.گفتم چی شد.؟،دستشو ول کردم.گفت هیچچی…گفتم به خدا اگه راضی نیستی الان بگو.من طاقت گریه ندارم.هر چی هم خرج شده فدای سرت…گفت نه به خدا راضیم.گفتم پس چته؟گفت خجالت میکشم.گفتم ای جان شرمتو قربون…نگه داشتم کنار خیابون…اون موقع فقط آبمیوه اینها بیرون بر بود…دوتا معجون گرفتم…اومدم توی ماشین…گفتم فاطمه ماشینمون قشنگه یا نه؟گفت مال خودته یا بابات ،گفتم نه مال خودمونه.الان دیگه مال دوتاییمونه.گفت خیلی خوبه…بابای من بنده خدا میگه اگه کسی بود ضمانت منو میکرد وامم رو میگرفتم اون نیسان یخچال دار رو میگرفتم.برای کارخونه خودم بار میبردم وضع مالیم ده برابر خوب میشد…گفتم نگران نباش خودم ضامنش میشم…گفت خب ضامن کارمند هم میخواد. گفتم اونم روی چشمم.تو جون بخواه فقط گریه نکن…گفت باشه.به خدا دوستت دارم آقا سلمان.فقط ازت خجالت میکشم…گفتم اگه دوستم داری دیگه نگو آقا سلمان…فقط سلمان یا سلمان جون.گفت باشه…بعدشم گوشیش رو در آورد زنگ زد باباش…ترکی آذری حرف میزد.و فهمیدم گفت که سلمان گفته خودم ضمانت میکنم…بنده خدا از اون طرف همش میگفت دستش درد نکنه.چندبار تشکر کرد…رفتیم خونه مادرم.خیلی شلوغ بود.طفلی کپ کرد…سن و سالش اندازه بعضی نوه های مامانم بود.خودمم شرمم میشد…خیلی زدن و رقصیدن و عروسشون رو شاباش کردن…همه دوستش داشتن…مادرم خیلی زرنگ بود به بهانه کرونا زودی مهمونی رو تمومش کرد همه رو فرستاد رفتن. و ما رو فرستاد اتاق خودم…دیدم تختش رو عوض کرده دو نفره گذاشته توی اتاق خواب.صدام زد بیرون گفت سلمان دختره کوچیکه حول نشی اذیتش نکنی…گفتم وا مامان زنمه ها…وحشی که نیستم…خودم حالیمه کوچیکه…گفت برو بغلش کن کیفشو ببر…این کوچیکه.با محبت رام میشه…زرنگ باشی عمرشو پات میزاره…امشب چندبار سلمان جان سلمان جان کرد…زنده شدم از نفسش.گفتم مرسی مادر گلم…برو بخواب نگران نباش…بعد من دختره رو صدا زد نمیدونم چی گفت…رفتیم اتاق خواب…برای اولین بار روسریش رو جلوی من درآورد…ماشالله چه موهای سیاه و پرپشتی…آروم لباس مجلسیش رو درش آورد…زیپ پشتشو دستش نمیرسید.گفتم صبر کن کمکت کنم…آروم بازش کردم.لباسش از تنش افتاد بیرون…پشتش بهم بود…لخت که شد فقط شورت و سوتین سفید ست گیپور تنش بود.ماشالله کون چاق و ورقلمبیده داشت.ناز و سفید قد کوتاهی داشت البته الان بزرگ شده خانوم تر شده قدش خیلی بلندتر شده تقریبا ۱۶۵شده…البته رسیدگی بنده ورزش و مکمل هایی هم که براش گرفتم موثر بوده…خوب سن و سالش هم کم بود۱۴سالش بود.الان زیباتر و نازتر شده توی این۳سال برام۱بچه خوشگل هم آورده…مث خودشه.اما برگردیم سر اولین رابطه ما…
پشتش بهم بود زیپ و که دادم پایین لباسش از تنش لیز خورد افتاد پایین ست سفید تنش بود.گیپور ناز…موهاش خوشگل آرایش شده بود.باند وزیبا سفارش کرده بودم موهاشو کوتاه نکنند…از پشت دست گذاشتم سر بازوهاش…سرش و برگردوند طرف من.خیلی خجالت میکشید.خم شدم برای اولین بار بوسیدمش چنان بوی عطری می داد که نگو نپرس…گفت آقا سلمان…گفتم جانم عزیزم…گفت راستش کیف لباسهایی که برام خریدی جا مونده توی ماشین…گفتم اشکال نداره…
میرم برات میارمش.برو زیر پتو…سرما نخوری الان برمیگردم…آروم و خوشگل خزید زیر پتو.رفتم تو حیاط ریموت ماشین رو زدم.ساک وسایلش و برداشتم…وقتی برگشتم…یک سینی شیرینی و آبمیوه روی میز بود…گفت سلمان مامانت آورد.مردم از خجالت لباس نداشتم…بهش هم گفتم لباسام مونده توی ماشین.سلمان تموم هیکل منو نگاه کرد چند تا دعا خوند روم فوت کرد بوسم کرد…واقعا منو دوستم داره ها؟؟گفتم مگه شک داشتی…دنبالت اومد تا خونه شما رو یاد بگیره.اون گوشی رو عمدا بهت فروخت.گفت وای پول اونم مونده…گفتم لوس نشو…تموم اون مغازه مال خودته…اون گوشی رو که بهت دادم بده مامان عاطفه.جدید تازه برات میخرم.اروم آروم باهاش حرف میزدم تا با من احساس آرامش کنه…استرس زیادی داشت…براش آبمیوه ریختم بهش دادم با شیرینی خورد…گفت سلمان جان اجازه هست که لباس بپوشم.گفتم خب دوست دارم پری قصه های من لخت باشه…تازه من هم میخواستم…با لباس خواب باشم…گفت یعنی نپوشم…گفتم نه نپوش…سرش و پایین انداخت…خیلی کم شیرینی خورد…نگاهش کردم…منو دید…آروم لبهاشو بوسیدم.درازش کردم گفتم سرتو بزار روی بالش…دراز کشید.من هم تیشرتم و در آوردم.دستای قشنگ و کوچیکش رو بوسیدم.لبهاشو چند بار بوسیدم.ولی همراهیم نکرد.دست زدم به بغل کمرش و رون تپل پاهاش.کشیدمش طرف خودم.دوباره بوسیدمش.صورتشو برگردوند…گفتم ببخشید عزیزم…هنوز دوستم نداری…گفت آقا سلمان به خدا خیلی دوستت دارم اندازه بابام…ولی دست بزن قلبم نمیدونم چرا حالم اینجوری شده…به خدا دست روی سینه سفت و قشنگش زدم قلبش تالاپ تلوپ میزد…ترسیده بود دلش میخواست بترکه…گفتم ای وای پاشو بشین…نترس عزیزم قربونت بشم…کاریت ندارم که…مث این پیشی خوشگلا ترسیده بود…تپش قلب شدید داشت…براش لباس در آوردم گفتم بپوش نیمساعت بخواب حالت خوب میشه…نگران نباش.تو خانوم منی…اگه طوریت بشه من باید چکار کنم…آروم بلند شد لباس پوشید.گفتم بگیر بخواب…من خودمم ترسیدم واقعا طوریش بشه..یک لیوان آبمیوه خوردم قندم افتاده بود…بخدا قلبش زیر دستم محکم میزد…هم رفت زیر پتو صورتش و چرخوند…پشتش بهم بود…من هم اومدم پای سیستم…میدونستم این کوچولو تا بهم عادت کنه…خیلی وقت میبره…ولی قدرتی خدا چقدر ناز بود…نیم ساعتی موسیقی گوش میدادم و عکسهای عشق قدیمی رو نگاه میکردم…دلم آتیش میگرفت… خدا لعنت کنه پدر بی پدرش رو…۱۵سال زندگیمو نفله کرد…اونم بدبختش کرد.هر وقت میبینمش همیشه افسرده است…داشتم عکساشو نگاه میکردم…از تخت اومد پایین…گفتم عه خانوم خوشگله بیداری که…چشماش خیس بود…گفتم چی شده.گفت هیچچی…داشتم با مامانم اس ام اس بازی میکردم… گفتم زبل خانوم چطوری من نفهمیدم…گفت زیر پتو بودم…سلمان جان…گفتم جانم…گفت ببین من اولین باره شب بدون پدر مادرم تنها جایی میخوابم…من تازه۱۴سالم شده…میدونم ازدواج کردن چیه و چطوریه…اما…گفتم من که چيزي نگفتم.میدونم چی میخای بگی…باشه کم کم بهم عادت میکنیم…اومد پیش من…چسبیده بود بهم…یک شلوار تنگ خوشگل تنش بود…گفتم بیا جلو…اومد پیشم.لای پاها بود.پرسیدم بلدی با سیستم کار کنی یانه گفت نه…گفتم دوست داری یاد بگیری…گفت خیلی زیاد…گفتم پس از الان شروع میکنیم…بشین روی پام…آروم کون نرم و قشنگشو گذاشت روی پام.بازم نگاهم کرد.بخدا اینبار اول خودش بوسم کرد…نگاهش کردم…دوباره بوسید منو…دستای قشنگشو انداخت دور گردنم محکم لبمو بوسید…من هم محکم بوسش کردم…گفتم قربونت بشم چقدر تو شیرینی.خندید…توی بغلم بود که بلند شدم سرپا…قشنگ بغلش کردم.محکم منو گرفته بود نیفته…نمیدونم مادرش بهش چی گفته بود…خیلی دلش آرومتر شده بود…گفت سلمان جون…گفتم آهان حالا شد.جونم…گفت چرا منو انتخاب کردی؟من که کوچولوام.گفتم تو یک دنیایی.تو عشقی…چشمات یک دریاست…نازنین منی.عاشقت شدم…نشستم روی تخت نشوندمش روی پاهام.چقدر کونش نرم بود کیرم ۱۵سانته… ولی کلفته سفت شد سفته سفت…متوجه زیر کونش شد.نگاهم کرد.گفتم هیچوقت ازم نترس من تو رو از خودم هم بیشتر دوستت دارم…همیشه مواظبتم…میدونم الان خجالت میکشی حق هم داری چون کم سن هستی…ولی باید بهم عادت کنیم…خانوم منی دیگه…مث مامانت که زن و عشق زندگی باباته…گفت سلمان جون تو هم عصبانی بشی کتکم میزنی…گفتم محاله که کسی و کتک بزنم اونم تو رو…نترس اصلا…میدونم مامانم بهم گفت آقا سلمان معلومه مهربونه و توی خانواده خوبی بزرگ شده…حاج خانوم مامانت که منو خیلی دوستم داره…گفتم فاطمه دوست داری اینجا پیش اینها زندگی کنیم…گفت برای من که فرقی نداره…هرجا شما بگی بیا من هم میام…تو مرد و آقای منی.توی بغلم محکم فشارش دادم گفتم دمت گرم دختر خوب.ایوالله…کارت بیسته…خندید.دوباره هم رو بوسیدیم…گفتم میزاری ببینم بدن قشنگت چطوره…گفت باشه اشکال نداره…لخت بشم…گفت آره عزیزم…گفت پس تو هم لباستو در بیار…خندیدم گفتم جانم هرچی خانومم بگه.
آروم خودش لخت شد…من بهش نگفتم ولی شورت و سوتینش رو هم در آورد.ساکت و آروم بود.خدا به سر شاهده یک کوس کوچولو تپل داشت و البته هنوزم همینجوریه…که معلوم بود کلا تازه مو در آورده بوده که تراشیده بودنش…ناز سفید خوشگل…نگاهش کردم.نمیدونم مادره چی بهش گفته بود که اینقدر رام شده بود…ولی دمشگرم…خوابوندمش روی تخت…از بالا لب و گردن بوسیدمش تا سینه های ناز و سفتش. نوک سینه هاشو توی دهنم گرفتم با لبهام خیسشون کردم نوبتی میخوردمشون.با دستاش توی موهامو دست میکشید…دوباره بوسیدمش…نگاهش کردم گفتم خوبی اذیت نیستی؟گفت نه خوبم.گفتم دوست داری…خندید…گفتم بگو دیگه…خوشت میاد…گفت خیلی خوبه.دوباره بوسیدمش…گفتم فقط چشای قشنگتو ببند ساکت باش هر کاری کردم چیزی نگو خب خجالت هم نکش ما زن و شوهریم…گفت باشه…گفتم حالا پاهای خوشگلتو باز کن…میخام نازتو بوسش کنم.اروم باز کرد پاهاشو…چندتا بوس از پیشونی کوس کوچولوش کردم…دهن کوسش با همون چندتا مکی که به سینه هاش زده بودم خیس بودن…زبون رو گذاشتم روی کوسش و لیس محکم زدم.گفت ای وای آقا سلمان گفتم جانم.گفت مریض میشی…خندیدم گفتم نخیرم جوون تر میشم…نترس این از گل خوشگلتر و خوش بو تره. همه مردها ناز خانومشون رو میخورند و میبوسند.راحت باش عزیزم…چندباری لیسیدمش…نوک چوچوله کوچولوش زده بود بیرون…آروم با دندونام گرفتمش.گفت آه ه ه .گفتم جان چی شد خوب بود…نفسش و ول کرد.شیکمش از نفسش پر و خالی شد.گفتم چی شد کیف کردی…بلندشد سریع نشست چندتا بوسم کرد…گفتم چیه…گفت نمیدونم چکارم شد.ولی خیلی دوستت دارم…فهمیدم اولین ارگاسمش بوده…تا اومدم دوباره دستش بزنم…گفت نکن قلقلکم میاد جیشم گرفته…گفتم برو دستشویی…توی اتاق خودمون هست نگران نباش راحت باش دوش هم هست…گفت الان میام…لختی رفت دستشویی…برگشت دستمال کلینکس برداشت کوسش و خشک کرد…خودش اومد بغلم…گفت سلمان …جانم چیه…چقدر اونجات سفت شده.و بزرگ شده…گفتم هوس ناز تو رو کرده…ولی نمیدونه هنوز زوده…گفت وای من هم ببینمش…مامانم گفت باید حتما شب اولی ببینیش…گفتم چشم عزیزم…اینبار من دراز میکشم…تو مال منو ببوسش…گفت بد نیست…گفتم نه بده نه کثیفه…تمیزه تمیزه…همه خانومهاو آقایون مال همدیگه رو میبوسند… دراز کشیدم…آروم شورتمو داد پایین…تا کیرمو دید.گفت وای خدا چقدر کلفته و بزرگه…اندازه ساعد دست منه…گفتم دوستش داری…گفت نمیدونم. توی دستش بود.خایهاشو دادم دستش…گفتم اینها رو بمالی این بزرگتر میشه…سرشو مث سینه هات که من مکیدم بخوری دندون نزنی…من هم حالم مث تو میشه…گفت باشه…جان مرسی مامان جونم با زنی که برام گرفتی…لبهای کوچولوش دور کیرم بود آروم مک میزد و میبوسیدچند بار تکرار کردنزدیک اومدن آبم بود…گفتم بیا بغلم…اومد.گفتم پشتتو بهم بکن…کرد…و از لای کونش کیرمو گذاشتم لای کون و رسید به کوسش…گفت سلمان آقا…مامان گفته این کارا برای شب عروسیمونه…گفتم عزیزم داخل اینجا که نمیزارم…لای پاهاته نترس توش نمیکنم…فقط مث زبونم لای کون و کوس تپل وخوشگلت میزارم…گفت راست میگی…گفتم به خدا نترس بعدا از مامان عاطفه بپرس…اسم مادرش عاطفه است.راستی تو از کجا فهمیدی بزرگ و کلفته.گفت راستش مال داداشم و چند بار توی حموم دیدم کلاس چهارمه ولی اونجاش کوچولویه.چرا دروغ شبها من و داداشم توی هال میخوابیم مامان بابام توی اتاق خواب…چند باری دیدم بابام لخت رفته دستشویی یا حموم…ولی اونجاش اینقدر نیست…راست و بزرگش و هم دیدم ولی اینقدر نیست…گفتم خب مال همه با هم فرق داره دیگه…مگه مال تو با مامانت یا مامان من یک شکل و اندازه است که مال ما مردها اینجوری باشه.قربونت بشم.اروم آب دهن زدم کیرمو لیز شده بود کوسشم آب انداخته بود.آروم لای کوسش میمالیدم. معلوم بود لذت میبره.کونش تپل و گرد بود…رفتم پایین با دوتا دستام لای کونشو باز کردمو چندتا گاز کوچیک از لپای کونش گرفتم.با زبونم افتادم به جون کون و کوس قشنگش…فهمیدم توی اوج لذته…کیر منم توی اوج خواستنش بود کون میخواست…خیلی زیاد…آروم با نوک انگشت شصتم سوراخشو ماساژ میدادم…آروم فشارش دادم توی کونش…گفت اوف دردم اومد.کشیدم بیرون…دوباره و دوباره و چندین بار انگشت شصتمو دادم داخل کونش…دیگه چیزی نمیگفت… فشنگ زبون میکردم توی کونش…لوله میدادم داخلش…هیچچی نمیگفت… دوباره کیر گذاشتم دم سوراخش ترسیدم بدم بره توش شب اول بترسه ازم دل زد بشه…مالیدم سوراخش و کوسش…برگشتم گفتم فاطمه بیا برام بمالش من هم آبم بریزه بیرون…گفت جیش داری…خندیدم گفتم نه عشقم آب منی و شهوت مردونه که وقتی خیلی کیف کنی میریزی داخل ناز خانومها که حامله بشن…بمالش الان میاد ببینش چی شکلیه تا یاد بگیری…برگشتم.زرنگ بود زودی یاد گرفته بود اولش بوس داد بهم بعدشم…گفتم بزار کرم بدم بهت چرب بشه بیشتر لیز میشه دوست دارم.آروم میمیمالوند…گفتم اجازه میدی آرومی
انگشت بکنم سوراخ پشتت.گفت یکم میسوزه و دردم میاد ولی بکن.چون دوست داری…من هم کرم زدم سر انگشتم.کونش و کج کرد سمت من و کیرمو با ناز با اون دستای کوچولوش مالوند…به خاطر چربی کرم انگشتم بیشتر داخلش میرفت… چندباری خودش و جمع کرد…چون بیشتر دادم داخلش ولی بازم چیزی نگفت…تا اینکه یککم خریت کردم…انگشتم از بند اول بیشتر رفت داخلش.و مث اینکه یه راهی باز بشه اونجوری شد…انگشتم یک مرزی رو رد کرد و بیشتر رفت داخل کونش.یک نیم جیغ کوچیک کشید.زود خودش ساکت شد…گفتم چی شد عزیزم.گفت به دلم ریخت خیلی دردم اومد.یک لحظه انگار جاییم پاره شد…ولی زود خوب شد.نترس.گفتم قربونت بشم…انگشتم بلنده بیشتر رفت داخلش برای همین…قربونت بشم چقدر تنگی خب…چند بار دیگه انگشتش کردم که آبم با فشار جست زد بیرون…هم روی موهاش ریخت هم صورتش هم بدن و پاهای خودم…خیلی خیلی هم زیاد بود…گفت عه اه وای این دیگه چی بود…گفتم بدت نیاد ها…همش کیفش همون آخرشه.گفت آخه سلمان جان یکجوریه…گفتم مال تو هم همینجوریه حالا کمتر یا بیشتر.خودمون رو تمیز کردم.گفتم بریم حموم.گفتم با هم؟؟آره چرا که نه…گفت باشه. بردمش حموم کوچولو بود.قربون بدنش زیر آب میدرخشید مث پری دریایی بود…زیر آب شستمش.دوباره کیرم بزرگ شد…اینبار مجالش ندادم.چنان سینه ها و کوسش و خوردم که توی حموم ناله اش در اومد…خجالتش هم دیگه ریخته بود.صندلی کوچولو توی حموم رو گذاشتم زیر پاش قدش تقریبا اندازه من شد…پشتش بهم بود.کیرمو از پشت گذاشتم لای کوسش تندتند مالیدم و لایی گاییدمش…تا سینه هاشو گرفتم برگشت…بوسم کرد.به اون کوچیکی روی سینه هاش حساس بود…برگردوندمش از جلو لای کوسش کردم.فقط لب میداد.اونم عاشقونه…به خدا شاید نیم ساعت بیشتر حموم بودیم بیرون که اومدیم روی میز کنار تختمون مادرم از شام دیشب که مونده بود برامون گرم کرده بود…جاتون خالی جوجه از بیرون بود فسنجون مال مامانم…گفتم دمشگرم…فاطمه گفت سلمان اینقدر گرسنه بودم سر سفره نتونستم چیزی بخورم…چقدر مامانت خوبه…ولی فهمید ما حموم بودیم…گفتم فاطمه یک روز تو هم باید این کارها رو برای عروس و دخترت بکنی…دنیا گرده…اونم یه روز حتما مادرش یا مادر شوهرش براش ازین کارها کرده…شام خوردیم و خوابیدیم…روز بعد تا غروب خونه مت بود بعدش مادرش زنگ زد…اومد دنبالش…من سوارشون کردم…دم مغازه رفیقم نگه داشتم یک گوشی ناب براش گرفتم اونو دادم به مادرش…ولی راستش قبل اینکه برم بیرون یک گوه کاری کردم.گوشیمو روی حالت ضبط صدا گذاشتم تا ببینم با مادرش در مورد من چی میگن…گوشی رو بهش دادم و اون یکی رو دادم مادرش خیلی خوشحال شد.رسوندمشون خونه خودشون.برای وام پدرشم گفتم خیالش راحت باشه کارهاش رو بکنه ضمانتش با من.مادرش خیلی خوشحال شد…آدرس مدرسه اش رو پرسیدم.ورفتم مغازه…شب که برگشتم خونه چنان احساس تنهایی میکردم داشتم دیوانه میشدم.بهش زنگ زدم آروم حرف میزد…گفت مامان بابام خواب هستن صبح باید زود بیدار بشن.من هم خوابم میاد.گفتم دوست نداری با عشقت حرف بزنی…گفت دلم میخاد خجالت میکشم…اگه بابام بفهمه چی.گفتم باشه پس قطع میکنم.فردا میام دم مدرسه ات دنبالت…قطع که کردم یاد ضبط گوشیم افتادم…روشنش کردم وقتی رفتم پایین…مامانش گفت حالت چطوره. شوهرت چطوره؟؟گفت مامان خیلی خوبه.مامانش خیلی خوبه.خیلی دوستم دارند همه شون…فک میکنند من هنوز بچه کوچولوام.مامانش گفت خب هستی دیگه.دخترم خوشگلی من که به دردم نخورد ولی انشالله به درد تو بخوره…درسته سنش زیاده ولی هم جوونه هم خوشگله و هم خوشتیپه.تا دلت هم بخواد پولداره…ببین چقدر بهت طلا ملا دادن…من که توی حسرت زندگی خوب موندم…انشالله تو خوشبخت بشی…تو خوشگلی با قشنگیت شوهر تو برای خودت نگه دار…به همه خانواده اش مخصوصا پدر مادرش خیلی احترام بزار…تا دوستت داشته باشن…دیشب چکار کردی…بلاخره خجالت رو کنار گذاشتی باید لخت میشدی تا ببینه دختر من چقدر ناز و قشنگه.تو رو گرفته که کیف کنه…نه که ازش خجالت بکشی زیر لحاف قایم بشی…گفت مامان فقط یککم کارای بدی کرد…چندشم شد.و چندشش نمیشد.خیلی اونجامو خورد و لیس زد…مال خودشم داد من بخورم…مادرش خندید…گفت دیوونه خب زن و شوهرین دیگه…خوشبحالت که اینقدر دوست داره…کاش بابای شتر تو هم ازین کارا بلد بود.پیر نمیشی دخترم.خدا را شکر…پس مرد خوبیه مغرور نیست.مامان خیلی بوسم میکنه…تموم شب بغلم کرده بود گرمم شده بود…گفت خدا را شکر خدا را شکر…خب دوستت داره دیگه…همیشه سرت و بزار روی دست و بازوی شوهرت…اونجوری بیشتر دوستت داره…سلمان شیر پاک خورده است…دختر جان باهاش خوب باش تا همیشه همینجوری مهربون باشه…گفت مامان چرا بابا بعضی وقتا تو رو کتک میزنه…گفت اشکال نداره مامان جان…بابا پول نداره زندگیمون سخته…اگه داشت که تو رو زود شوهر نمیداد…مجبور شد نون خور کم کنه.حالا خدا کنه وام بگیره نیسان رو بخره به آرزوش برسه
انشالله قدم شوهرت خیره زندگی ما هم خوب میشه…خدا بزرگه…اگه کمک کنه وام بگیریم.میتونیم بریم خونه خوب…دیگه درآمد بابات زیاد میشه…مامان الان که مدرسه ها تعطیله بعضی وقتا کلاس میریم…که اونم واجب نیست…سلمان گفت بیا بریم مشهد زیارت…گفت عه چی خوب خیلی خوبه…چند ساله دلم میخواد برم زیارت آقا…خیلی دلم گرفته…برو مامان جان برو…گفت خب مامان میخوای بگم تو هم بیا…گفت نه بده دخترم…بعدشم من هم یک چادر خوب و مانتو ندارم که تنم کنم…کجا بیام یک قرون پول نیست که دستم باشه زشته…مامانم پول نمیخواد که اینها خودشون اونجا خونه دارند.بعدشم اینقدر منو شاباش کردن که کیفم پر پوله.بهت میدم باهم بریم…گفت نه مامان جون اون پول رو بده بابا بذار بجای کادو و خرید اینها برای داماد خرید کنه گناه داره بابات خجالت میکشه.خلاصه اون شب خیلی دلم از حرفهاشون گرفت…فقر خیلی بده…فرداش رفتم دنبالش…کلا یک ساعت کلاس داشت کرونا بود دیگه مجازی بود…گفت سلمان جان بهم گیر دادن چون ازدواج کردم، ولی چون کلاسها مجازیه فعلا کارم ندارند…گفتم فاطمه بریم مشهد یا نه؟به مادرت گفتی یا نه.گفت راستش زود نیست تازه ازدواج کردیم…گفتم نه چه زودی…اگه خجالت میکشی.بگو مامانت هم با ما بیاد…گفت راست میگی اگه بگم بیاد ناراحت نمیشی…گفتم دیوونه.خوشحال میشم چرا ناراحت…تازه مواظب تو هم هست…خونه که از خودمونه…ماشین هم هست…بگو داداششت رو برداره بیاد…یکهفته ای میریم بر میگردیم.توی ماشین پرید بغلم.البته شیشه هام دودیه…براش کارت پول گرفتم پرش کردم.دادم بهش گفتم برو با مامانت خرید تا بریم مشهد.گفت سلمان برای مامانم هم خرید کنم یانه؟گفتم اره زیاد حتی برای داداشت.پول خودته خودت میدونی.خلاصه۳روز بعد راه افتادیم.به مادرم گفتم نیومد…طفلی مامانش چقدر خوشگل شده بود لباس قشنگ پوشیده بود…تا مشهد رو از جاده کویر رفتیم.مشهد توی آپارتمان خودمون بودیم.شب اول استراحت کردیم.و فرداش فقط گردش میکردیم… خلوت هم بود خوش میگذشت… حرم هم درش بسته بود فقط توی صحن بودیم راه میرفتیم…شب برگشتیم خونه…من و فاطمه توی اتاق خودمون بودیم.آپارتمان تک خواب و قشنگیه…خودشو پرت کرد بغلم…گفت قربون شوهر خودم بشم…چقدر آقاست…مامانم چقدر خوشحاله…گفتم وظیفه امه…دیگه راحت لب میداد…خودش شلوارشو در آورد.با شورت بود گفت بیا بغلم کن.بدنت داغه دوست دارم…خودش سوتینش رو هم باز کرد…گفت بخورشون.مث اون شب اول…زیاد بخور…گفتم جانم…شورتشو در آوردم… از اون شب اول چند روزی که گذشته بود…موهای کوسش در اومده بود.هنوز تکمیل نبود.اینقدر کم سن بود فقط روی لبه سوراخ کوسش با چوچوله مو داشت سیخ سیخی شده بود…لیسیدمش.گفت وای سلمان آروم عزیزم.گفتم جانم…قربون اون صدای قشنگت…پاهاشو دادم بالا سوراخ کونشو خیلی زیاد لیسیدم…گفت سلمان اونجامو زیاد دستش نزن…اون روز وقتی رفتم دستشویی دردش اومد…گفتم من که خیلی دوستش دارم…یعنی دل سلمانتو میشکنی… گفت پس فقط آروم تر…گفتم باشه…از توی کیفش کرم دست و صورتش رو در آوردم.سوراخش و خوب چرب کردم…خیلی با ملاحضه انگشتش میکردم…نیمساعتی باهاش ور رفتم تا جاییکه قشنگ دو انگشت نصفه تو کونش بود…یکجوری جنینی توی بغلم بود.گفتم لای کون قشنگت رو آروم با دستت نگه دار…میخام فقط سرش و فرو کنم داخلت…گفت وای سلمان جان خیلی بزرگ و کلفته.۴برابر انگشتاته… الان یک انگشتت توش بوددردم میومد.گفتم یکی نبود تا۳تا رو هم کردم توش…نترس پس درد نداره…آروم میزارم خب…گفت ۳تا شون توی من بودن؟گفتم آره پس چی…شما دخترها پوستتون کش میاد…آروم لاش رو باز کرد و من فشار دادم نرفت داخلش…بیشتر کرم زدم…اونم محکم بازش کرد…هنوز تجربه کون درد نداشت.با یک فشار دیگه فقط و فقط…به جان خودم فقط سرش رفت توش.جیغ بنفشی زد که چی…تا دهنش و گرفتم ولی دیر شده بود…صداش بلند بود.زود کشیدم بیرون.بازم درد کشید آخ مامان گفت…میدونستم مامانش فهمید…گفتم عزیزم چکار میکنی آبرومون که رفت.برگشت خودشو انداخت بغلم…گفت سلمان پاره شدم.اینقدر دردم اومد…مث وقتی که دستم شکسته بود کونم درد گرفت…شدید بود…کونشو با دستم بغل کردم.گفتم ببخشید…پس دیگه نکنم…گفت نه اصلا هیچوقت…خب…گفتم باشه…این هم شانس منه دیگه…بوس کرد گفت بزار بزرگ بشم بعدا بهت میدم…گفتم ای جانم…کی بزرگ میشی…نگاهم کرد. گفتم جان چی خوشگلی…باشه صبر میکنم بزرگ بشی…گفت سلمان آروم سوراخمو ماساژ بده درد دارم…اذیت میشم…چقدر دردم اومد وای خدا داشتم میمردم.باور کنید اینقدر قشنگ لب میداد…دوباره از جلو خودش کیرمو گذاشت لای پاهاش،تا ابم اومد صبح روم نمیشد مادرشو نگاه کنم.اونم دیر بیرون اومد از دستشویی.وقتی اومد خوب نمیتونست روی صندلی بشینه.بهم نگاه کرد خندید.ولی چشماش سرخ بود،معلوم بود گریه کرده.خلاصه که دیگه نمیذاشت توش بزارم.درد کشیده بود.ولی میخوردو لاپایی میداد.بعد صبحانه رفت توی اتاق
مادرش وقتی تنها شدیم.گفت آقا سلمان،ببخشید نمیخام دخالت کنم.زنته اختیارش رو داری…تو مرد خوب و خیلی فهمیده ای هستی…ولی چون هنوز کوچیکه بدنش کم طاقته…یککم مراعاتش کن.گناه داره.بچه ام کوچیکه…اشکش اومد…دستمال دادم بهش چشماش خیس بود…گفتم بروی چشم ببخشید خودم فهمیدم اشتباه کردم…معذرت میخام…درسته مادر زنم بود وهست…ولی برای اولین بار دستش و گذاشت روی دست من.گفت تو رو خدا تو با دخترم مهربون باش…خیلی دوستت داره.نزار نظرش در موردت عوض بشه…بزرگ بشه خودم بهش همه چی رو یاد میدم…دستامو گرفته بود حرف میزد…خودش خیلی جوونه ۳۵سالش نیست…زیبا و دلفریبه…فقط معلوم زجر کشیده است…گفتم خیالتون راحت نمیزارم آب توی دلش تکون بخوره…بنده خدا گفت در ضمن از اون پولی که توی حسابش ریخته بودین من کمی…تا اومد حرف بزنه…دست گذاشتم روی لبهای قشنگش گفتم هیس…اون پول خودش و خودتون بود…در ضمن شما هر وقت پول لازم داشتی فقط به خودم میگی…والان میخایم بریم خرید سوغاتی که برگردیم از راه شمال خونه امون.چند روز لب دریا و بعدش به زندگیمون برسیم…محکم دستامو گرفت بازم گریه اش گرفت…من که بلند شدم اونم بلند شد…گفت حیف که جای پسرم نیستی…چون سنت زیاده اگه نه تموم هیکلت میبوسیدم…گفتم اینم از شانس منه دیگه…خندید گفت پررو…گفتم والا…مادر خانومای همه میگن تو جای پسرمی شما میگی نیستی…خب کم شانسم دیگه…دیروز مرده توی رستوران میگفت بیزحمت زود ناهار بخورین.و به خانوم بچه هاتون بگین…زود تخلیه کنند…اگه بفهمن جریمه امون میکنند… فک میکردن شما خانوم منی…گفت خب مگه من پیرم…؟گفتم نه اتفاقا من پیر شدم…و نمیدونم چی بگم؟گفت نه شما اصلا پیر نیستی…خیلی هم جوونی.دیگه نگی ها دخترم غصه میخوره…گفتم چقدر دخترتون رو دوست داری…خب من هم دومادتم دیگه…گفت بخدا تو رو هم خیلی دوستت دارم…خیلی مرد خوبی هستی کاش همینجوری بمونی… فقط مواظبش باش.کوچیکه…تو حق داری ها.مردی هوس داری…ولی اون هنوز این چیزها رو خوب نمیدونه…گفتم چشم خیالتون راحت…برگشتم توی اتاق.رو تخت دراز کشیده بود…گفتم چی شده عزیزم…گفت پشتم که درد میگیره…اما فک کنم تا ظهر پریود بشم موقعشه…درد کمر و زیر شیکمم زیاد شده…گفتم اشکال نداره طبیعیه…هر چی لازمه بگو برم بخرم…گفت فقط نوار میخام…و یک دونه قرص ژلوفن…چون خیلی دردم زیاد میشه…گفتم چشم…رفتم به مادرش گفتم…گفت بزار خودم بیام.بریم بخریم شما مردی خوب نیست.رفتیم داروخانه و خرید کردیم…عین همسرم بود…گفتم بیا بریم خیابون سوغاتی بگیریم…که عصر بندازیم جاده بریم شمال…گفت راستش زیاد خرج کردی بد نباشه…حاج خانوم ناراحت نشه…گفتم من از جیب و سرمایه و دارایی خودم خرج میکنم…از بابام که پول تو جیبی نمیگیرم…من درآمدم خوبه…خیالتون راحت.اومدیم گردش کنیم و پولهایی که جمع کردیم خرج کیف و کوکمون کنیم…جوش نزن…مامان عاطی گل من.گفت وای حالا من مامان تو شدم…گفتم مامان عشقم که هستی…رفتیم خرید و کلی چیز میز براش گرفتم…کم کم یخ اینم باهام آب شده بود.ناهار گرفتیم و برگشتیم…خونه…واقعا پریود بود…و قرص که خورد…موقع برگشتن…عقب رو صندلی دراز کشید برادرش هم کنارش عقب بود…مامانش جلو کنار من بود…چادرش رو در آورده بود جلوی مانتوش باز بود برای اولین بار بود این شکلی میدیدمش…یک جین لوله تفنگی خوشگل تنش بود پاهاش خیلی ناز و خوشگل بودن…اون که درد داشت عزیزدلم نمیتونست بیاد پایین.کوچولوبود.پریود شده بود. اصلا حال نداشت.هرچی میخواستیم بخریم یا پیاده که میشدیم… با هم بودیم عین زن و شوهرها…پسرش هم عقب خواب بود…از مشهد که به طرف شمال راه میفتی شهر چهارمی یک شهر کوچیکه به اسم فاروج اولش نوشته پایتخت آجیل ایران خیلی قشنگه…دوستان دیدنش خالی از لطف نیست…من و این عاطفه خانوم مادر زنم.اونجا رفتیم پایین گفت وای چقدر مغازه های قشنگی…آقا سلمان بچه ها خوابن…بریم یک دوری بزنیم…گفتم حتما بریم…ماشین رو جای خوبی وامن پارکش کردم.و با عاطفه خانم رفتیم گردش…توی چند تا مغازه چندتا چیز پرسید…بعدش گفت وای چقدر گرون…آجیل خوبی داشتن ولی گرون بود…البته برای اون به نظرم که قیمتشون مناسب بود…گفتم چرا خرید نمیکنی…گفت نه لازم نیست که فقط دوست دارم بگردم…اما کیه که ندونه خانومها عاشق خرید هستن…گفتم عاطی جون…اولین بار بود که اینجور صداش زدم.عاطی جون دوست دارم خرید کنی…هم برای خودت هم حاج خانوم ما…خوشحال شد منو یکجوری نگاهم کرد…دلم آتیش شد…نیم ساعتی خرید کردیم…برگشتنی اومدیم از مغازه خارج بشیم…گفتم که موقع کرونا بود یارو کاسبه دم در ورود خروج مغازه اش…نمیدونم آب تاید بود ریخته بود مایع بود چی بود…من که اومدم بیرون حواسم بود…ولی عاطفه مواظب نبود.پاش لیز خورد و اگه محکم نگرفته بودمش کله پا شده بود.قشنگ اومد توی بغلم…چقدر نرم و لطیف بود…خیلی هم ترسید.هم خجالت کشید.گفتم
کسی که نمیدونم من دامادتم. همه فک میکنند خانوممی…پس نگران نباش…گفت آقا سلمان اگه زمین خورده بود کمرم داغون شده بود…گفتم خدا را شکر طوریت نشد.برگشتنی مستقیم رفتم فریدونکنار ویلای خواهرم اینا…یک باغ ویلای بی نظیر و زیبا…استخر دار خوشگل…سرایدارش اول باغ بود میدونست میرسم در رو باز کرد…رفتیم داخل…خیلی باغ نارنگی پرتقال بزرگ و خوشگلیه…عاطفه گفت به خدا اینجا صبح دیدن داره…رفتیم داخل.ساعت۱۲شب بود…وسایل آوردیم داخل…استراحت کنیم…حال فاطمه بهتر شده بود.دو سه باری که خونریزی کرده بود نوار عوض کرده بود.کمرش کمتر درد میکرد.البته شاید هم اثر قرص و دارو بود…مامانش براش داشت از قبلا که پدرش راننده بوده یکبار اینها رو آورده بوده شمال حرف میزد…اون شب تموم شد.صبحانه رو سرایدار رسوند بهمون.ناهار هم گفت ساعت ۱هرجا هستین خونه باشین در خدمتیم…گفتم برای شب استخر رو آماده کن…عاطفه گفت…هوا سرده برای استخر…گفتم نه داخل استخر داره آب گرمه…تا شب لب ساحل و اینا بودیم…با فاطمه دور میزدیم…گفت سلمان نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم…ولی مامانم چقدر خوشحاله و حالش خوبه…چند وقتی بود با پدرم همش دعوا داشتن…البته پدرم هم حق داره ولی خب مامانم چکار کنه اون بی پوله…مامانم خیلی وقته دنبال کاره اما پیدا نمیکنه که بره سرکار کمک خرج بشه…چند بار می خواست بره خونه مردم کار کردن ولی بازم بابام نزاشت.دلش نیومد…گفتم نه اصلا لازم نیست.خدا نکنه.بیا بشین ببین.من ازینجا بریم کارهای وام باباتو درست میکنم…من که وام ازدواج نمیخام بزار اونم بابات بگیره یا امتیازش رو بفروشه برای خودش.…انشالله وضعش بهتر بشه…خدا بزرگه اونم مهربونتر میشه.من با برادرش داشتم توپ بازی میکردم داشت با مادرش صحبت میکرد… مادرش یکدفعه ای بغلش کرد…خوشحال شد.برگشتیم ویلا.بعد شام گفتم بریم توی آب…من و داداشش با هم رفتیم.دوساعتی توی آب بودیم…فاطمه گفت عه چقدر بدشانسم.من که نمیتونم برم توی آب.مامان تو برو.گفت نه من نمیرم زشته دختر…گفتم چی زشتی داره کسی نیست که…به پسرش اشاره کرد…پسره نیمساعتی بازی کرد و بعدش خوابید…گفتم آبش گرمه حیفه…فاطمه جون تو هم برو کنار مامانت تنها نباشه…با هم رفتن اونجا…گفت آقا سلمان فقط حواست باشه این فضول خان بیدار نشه…میره به پدرش میگه…تون یکمی متعصبه…گفتم باشه…رفته بودن.نیم ساعتی بود.گوشی مادرش توی شارژ بود زنگ خورد…برنداشتم رفتم دم استخر.در زدم گفتم فاطمه گوشی مامانت زنگ میخوره باباته…اومد آروم لای در رو باز کرد.آخه مادرش لخت بود.رفت گوشی داد به مادرش.ولی همون لای در باز مونده بود.مادرش اومد بیرون از آب.خدایا جل الخالق قربونت چی خلقت کردی…سفید بدون شکم کوس تپل شورت داشت چسبیده بود بهش چاک کوسش دیده میشد… داشت ترکی با شوهرش حرف میزد…این ترکها بعضی هاشون چقدر سفید و خوشگل هستن…این تک بود…سینه های سفید و سربالا سینه ۸۵واقعی بدون کم وکاست…موهاش بلند و مجعد فوق زیبا…نشست روی صندلی با شوهرش حرف میزد.پاهاش که باز و بسته میشد…داشت موقع حرف زدن پاهاشو تکون میداد…شورتش که کنار میرفت پوست سفید کوسش دیده میشد… کیرم بدجور شق شده بود…شیطون لامصب با آدم چیکار میکنه…کیرم هم چند وقتی بود طعم کوس و کون چشیده بود پررو شده بود…کمی چشم چرونی کردم…برگشتم توی سالن…یک ربع نبود دیدم برگشتن…گفتم چی زود چی شد…دیدم مادرش ناراحته…گفتم چی شده فاطمه…گفت بدبخت چقدر کم شانسه…گوشی تازه که بهش داده بودی افتاد توی آب خاموش شد…ناراحته…بعد چند وقت گوشی خوب داشت…رفتم دم اتاقش در زدم…ناراحت بود.گفتم عاطی خانم…گفتم الان میام آقا سلمان…وقتی اومد چشماش سرخ بود…گفتم چی شده…برای یک گوشی…مث اینکه ما خودمون مرکز ساخت و فروش گوشی هستیم ها…گفتم هنوز قسطش رو بهت ندادم…گفتم یعنی مار و که به پسری قبول نداری…به دامادی هم قبول نداری…کدوم داماد از مادر زنش قسط میگیره…قسط تو اینه که بهم دادی.اون مغازه الان مال من که تنها نیست مال اینم هست دیگه.از سهم خودش داده…رسیدیم خونه بهت یک گوشی بهتر میدم…اینو تعمیرش میکنم…خندید.گفتم حالا شد…سیم کارتتو بزار روی گوشی فاطمه که اگه زنگ خورد…بتونی جواب بدی…حالا برو استخر کیفشو ببر…گفت نه برای امشب بس شد…حالا بعدا.شب توی تخت بودم از وقتی مادرش رو توی استخر لخت دیدم کیرم دائما شق بود.کنارم دراز کشیده بود ولي خواب نبود.دستشو گرفتم بوسیدم.منو نگاهم کرد.با شلوارک گشاد بودم.دستشو گذاشتم روی کیرم.گفت سلمان حال ندارم بزار بعدا.گفتم باشه.بوسیدمش.سرش و گذاشت روی بازوی من و خوابید. خودمم خوابم برد.دم دمای سپیده صبح بود تشنه شدم بلند شدم از خواب اون طرف خوابیده بود.سرشو از روی بازوی من برداشته بود.اروم رفتم توی سالن که برم از یخچال آب بردارم.مادرش و برادرش توی حال پذیرایی خواب بودن…به خدا پتو از روی مامانش کنار رفته بود با ساپورت
خوابیده بود کوسش ور قلمبیده بود.دستش توی شلوارش روی کوسش بود.توی خواب صحنه قشنگی رو ساخته بود دستش قشنگ جلوی تپلی کوسش بین ناف وتپه کوسش بود.چاک کوسش معلوم بود…کمی نگاهش کردم دوباره شق کردم.با شلوارک بودم ولی بازم.معلوم بود شق و بزرگ شده…راست و سفت و ایستاده بود.آب خوردم رفتم دستشویی گفت بشاشم آب خنک بریزم روش شاید از تب وتاب بیفته.ما مردها وقتی دلمون کوس بخواد تا نکنیم دین و ایمون حالیمون نیست…کمی آبسرد روش گرفتم حالم بهتر شد.برگشتم توی سالن لامصب بیشتر طاق باز خوابیده بود…پاها باز کوس تپل پیرهن بالاتر رفته بود ناف قشنگش دیده میشد.آخه لامصب هیچی کم و کسر نداشت نه تو زیبایی نه قدوبالا…همه چیش تکمیل بود،نمیتونستم از نگاه کردنش دست بکشم.رفتم توی اتاقم دلم میخواست کوسشو ببوسم.فاطمه مست خواب بود.دوباره آروم در رو باز کردم که ببینمش.دیدم اوه بیداره داره روی پسرش رو پتو میکشونه…متوجه من نبود.که دارم نگاهش میکنم…آرومی برگشتم تو اتاقم سرمو از لای در بیرون آوردم نگاهش کردم.چرخید پشتش بهم بود…عجب کون بزرگی داشت و کمر باریک…پتو رو کشید روی خودش و منو بدجور تو فکر برد…یعنی میدونست دارم نگاهش میکنم.عمدا بهم حال میداد…با موفق نشده بود خودشو جمع و جور کنه.توی همین افکار خوابیدم و صبح باصدای عشق قشنگم بیدار شدم.گفت پاشو صبحونه ناهارت رو یکجا بخور تنبل خان.پاشو امروز حالم خوبه منو ببر بگردون. میخوام برم برای خودم زیتون پرورده بخرم دوست دارم…گفتم باشه باشه خوشگل خانوم عجله نکن…بلند شدم دوش سریع گرفتم ریشامو تراشیدم لباس تمیز پوشیدم و سوار ماشین که شدم گوشیم زنگ خورد…از املاکی بود گفت مهندس خونه دوخوابه خالی شد…بدمش اجاره یا نه؟گفتم نه فقط کامل تسویه حساب کن لازمش دارم تر و تمیزش کنم…گفت چشم…خانومم گفت چی شده…گفتم هیچی خونه نزدیک مغازه خالی شده میخواست بده اجاره گفتم تر و تمیزش کنم.لازم میشه.سلمان برای خودمون…؟؟ما که هنوز تازه عقد کردیم…گفتم نه اولا تو گفتی دوست داری با مامانم زندگی کنی گناه داره دوستت داره…دوما خونه ای که برای خودمون در نظر گرفتم ۳خواب و خیلی بزرگه دست مستاجر دیگه است…اینو لازمش دارم تو چیکار داری فضول خانوم…گفت مامان نگاه بهم چی میگه…مادرش خندید گفت مردها خودشون میدونند با کارهاشون…گفتم شاید میخوام تا تو بزرگ بشی یک خانوم دیگه بیارم اونجا که دوستش دارم زندگی کنه مواظب خونه باشه…زن خوب و مهربونیه.آروم نگاهم کرد گفت راست میگی؟گفتم به جون تو راست میگم…گفت خوشگله…گفتم عجیب شکل تو خوشگله.مامان این دروغ نمیگه ها…مادرش گفت آقا سلمان دخترمو اذیت نکن.گفتم به جون خودش که عاشقشم دروغ نمیگم.میخوام تا روزی که بزرگ بشه خانوم خانوما بشه یک خانوم دیگه هست اونم مهربونه خوشگله بیارمش اونجا زندگی کنه…محکم داد زد یعنی چه؟آقا سلمان به این زودی دخترم دلتو زد…گفتم این این دل منو بزنه این عشق منه نور چشم منه…گفت پس آدم با نور چشمش اینکار رو میکنه…گفتم به صلاح خودشه تا بزرگ بشه…خودتون نگفتی تا بزرگ بشه باهاش مدارا کنم.خب دارم میکنم دیگه…گفت من منظورم چیز دیگه بود…به خدا اگه بخوای روی دختر من هوو بیاری خودت میدونی…گفتم خدا نکنه…هوو چیه…مگه هرکی بخواد یک خانوم خوشگل بیاره خونه اش حتما باید باهاش ازدواج کنه…گفت دیگه بدتر میخوای صیغه بگیری…گفتم عاطی خانوم طرف خودیه اصلا نمیشه باهاش ازدواج کرد…گفت پس چی پس کیه؟؟گفتم والا به لا اون خونه رو خالی کردم بدم تمیزش کنند.بدم یکنفر با خانواده اش بیان توش زندگی کنند خوش باشن…اون که ما رو قبول نداره ولی من دوستش دارم…گفت خب کیه؟بگو دیگه دل دخترم خون شد داره گریه میکنه.گفتم عه ای وای نگه داشتم گفتم فاطمه خانوم.چته گریه نکن فدات بشم…اون خانومه مامانته…هم مهربونه هم خوشگله مگه نیست…اون خونه شما دوره از محل کار من.کوچیک هم هست…باباتم برای ماشینش پول لازمه…بزار پول پیش خونه آتون رو بزار روی ماشینش شما بیایین توی این خونه تا روزی که تو بزرگ بشی اینجا زندگی کنند…اگه هم که دوست ندارند…دیگه خودشون ميدونند… جلوی مادرش پرید بغلم محکم بوسم کرد.چشمای خیسش خورد بهم.گفت مامان دیدی چی گفت برای تو میخادش. گفتم پس چی فک کردی…میخوام زن دیگه بگیرم…کی رو بگیرم از تو خوشگلتر باشه…خوبتر باشه…مادرش گفت دخترم ما که پول کرایه دادن اونجا رو نداریم…گفتم دست شما درد نکنه…کلا اصلا من و قبولم نداری ها عاطی خانوم…پسرت نیستم دامادت که هستم…کی میخواد ازت کرایه بگیره…اون خونه مال فاطمه هم هست ها…کرایه از مامانش بگیره.؟؟نه نمیشه سلمان جان…گفتم چرا نشه…گفت خانواده ات بفهمن بد میشه…گفتم هیچکس حتی پدرم هم نمیدونه من اون آپارتمان رو خریدم…همه فک میکنند فقط همون ۳خوابه بزرگه رو دارم…اون ۳خوابه اینقدر گرونه با پول پیش که دادمش اجاره نصف پول اینو جور کردم…برو توش زندگی کن تا دخترت بزرگ بشه.
کی کرایه خواسته. دختر بهم دادی پنجه آفتاب…همین برام بسه…در ضمن کسی چیزی نفهمه…دوباره محکم تر بوسم کرد…مامانش هم از خوشحالی گریه کرد…گفت بخدا دلم میخواست یک شب همه کس و کارت رو دعوت کنم خونه امون پذیرایی کنم.اما اینقدر که خونه کوچیکه و جای بدی توی شهره.خجالت می کشیدم…گفتم دیگه نگران نباش.بهت گفتم همه چی درست میشه…تو هم دیگه نبینم الکی گریه کنی.گفت خب منو ترسوندی گفتی خوشگله…گفتم مگه مامان زشته؟خوشگله دیگه،گفتم ببخشید میخواستم سر به سرت بزارم…لب ساحل نشسته بودم فاطمه و داداشش.توی آب بودن…نه که شنا کنند دم ساحل پاها توی آب بود.مادرش کنارم نشسته بود. گفت خیلی ممنونم آقا سلمان…گفتم بابت چی؟گفت بابت خونه…گفتم حرفشم نزن…وظیفه است…دوست دارم راحت زندگی کنه…تا بزرگ بشه…این هنوز خیلی کوچیکه…حتی درد پریود رو نمیتونه تحمل کنه.گناه داره…گفت خیلی خوبی کاش بتونم جبران کنم.گفتم همین که هستی جبرانه. برام چایی ریخت…یکمی حرف زدیم و بلند شدیم رفتیم و تا شب بیرون بودیم…شب فقط وقت خواب خسته کوفته برگشتیم.فرداش قرار بود برگردیم خونه…خیلی منتظر شدم تا شد ساعت۳فاطمه بازم کنار خواب بود…خونه نور کمی داشت…دوباره بلند شدم رفتم…نگاه انداختم دیدم خوابه پتو رو کشیده روی خودش…گفتم پسر اشتباه فک کردی…گفتم حالا که بلند شدم برم اقلا یکبار توالت…آروم بودم که صدای باز و بست در توالت کسی رو بیدار نکنه…چند دقیقه ای طول کشید…وقتی اومدم بیرون دیدم اوه چرخیده و اینبار بدون شلوار خوابیده دامنش رفته بالا کونش قشنگ دیده میشد… پتو کنار بود…دیگه شک نداشتم بیداره و خودش عمدا هوای منو داره…چند دقیقه نگاهش کردم متوجه گرمی حضورم بود…آروم به بهونه خاروندن پاش دامنش و داد بالاتر…قربونش بشم…مادر زن گل و جوونم رو…پاهاشو بغل کرد کونش قلمبه تر زد بیرون…چندباری الکی خودشو خاروند.دامنش که بالاتر رفت…به هرچی بگی قسم شورت نداشت…سوراخش دیده میشد.معلوم بود کم کیر ندیده…فهمیدم بیداره منظورشه که بیا بکن…کیرم مث دسته کلنگ سفت شده بود…دل رو زدم به دریا…رفتم سراغش…آروم دست کشیدم روی کپل و کون خوشگلش…یادم اومد که دوست داره کوسش خورده بشه…کونشو بوسیدم…زبون انداختم لای کوس و کونش خوشگل وا داد.ولی پشتش بود نگاهم نمیکرد انگار که خوابه.چندباری لیسیدمش تا خوب کوسش خیس بشه…سوراخ کون قشنگشو خوب زبون کردم توش…کیرم کم مونده بود همونجا آبش بیاد…آروم درش آوردم کلفت و سفت…گذاشتم که بره توی کوسش…ولی خودش و جمع کرد.نذاشت بره توی کوسش…آروم گفت اگه از جلو مادر زنتو بکنی زنت بهت حروم میشه…گفتم بیداری خوشگل خانوم.گفت پس چی فک کردی؟بجای دخترم از پشت منو بکن…ولی اصلا جلو نکن…تا دخترم بزرگ بشه…گفتم چشم.گفت فقط پشت…گفتم چی بهتر…ممنونم مادر زن خوشگل خودم.بوسیدمش.گفتم برام قنبل میکنی خوب بکنم…گفت آره عزیزم…من که میدم پس خوب بکن دلت آروم بشه…بلندش کردم بردمش روی کاناپه بزرگه.تا بلند شد کیرمو دید گفت وای چقدر بزرگه…تو اینو اونشب کردی کون اون بچه…گفتم خب چکار کنم دیگه…گفت نه دیگه نکن خودم بهت میدم…فقط کسی نفهمه…آروم داگی شد…خم شدم سوراخشو بوسیدم و لیسیدم…گفت الان وقت این کارا نیست…بکنش تا یکروز جای خوب با هم باشیم…گفتم چشم…گفتم ولی فک کنم آبم زود بیاد…گفت اشکال نداره اگه دلت خواست بیا دوباره بکن…خیالت راحت…بابای فاطمه زیاد از پشت میکنه…گفتم حق داره ازین کون نمیشه گذشت.خدا کنه فاطمه هم مث شما خوش تیپ بشه…قشنگ کمرش و قوس داد…سر کیرمو گذاشتم دم کونش و فشارش دادم داخل…اوفی گفت و بهم گفت الان نده بیشتر داخلش بزار عادت کنم بهش…کیرت کلفتیش دو برابر شوهرمه…اوف چی درد داره…گفتم در بیارمش…گفت آره بکش بیرون بیشتر خیس کن دوباره بکن…گفتم چشم خیلی استاد بود…دوباره خیسش کردم دادم توش…گفت حالا وایستا خودم تکونش میدم…وای دمشگرم آروم آروم خودشو داد عقب…کیرم تا ته رفت توی کونش…کونش چسبیدبه شکمم تا تخمام رفت داخلش…گفت خوبه…گفتم عالیه مرسی…گفت حالا بکنش…چندتا تلمبه زدم.صدای شلق شلق کونش بلند بود…تا اینکه محکم تا ته دادم داخلش آبم تمامش اومد ریخت ته کونش…در ضمن لختش نکرده بودم دامنش و داده بودم بالا…گفت ریختی…چقدر توش داغ شد…گفت مرسی عاطی جونم…خندید…بلند شد.دستمال روی میز بود…کیرمو خودش تمیز کرد.گفت چون از پشت بود بدو برو دوش بگیر خالیش کن.عفونی نشه…گفتم چشم…خودش اول رفت دستشویی…برگشت بغلش کردم محکم بوسش کردم.اونم بغلم کرد…گفت سلمان تو رو خدا مواظبمون باش من و دخترم زندگی سختی داشتیم.شاید تو فرشته نجات ما دوتا باشی.شوهرم بد اخلاقه و فقط خودش و پسرش و دوست داره…گفتم چشم تو دیگه مال خودمی…باید باشی…مهربونی…
گفت مرسی داماد گلم…خدا را شکر که هستی…رفت خوابید…من نرفتم حموم فقط شاشیدم و شستمش…برگشتم خوابیدم.صبح اول وقت برگشتیم و چند ساعتی توی راه بودیم و گذاشتمشون خونه خودشون…برگشتنی من رفتم سراغ املاکی…و کلید گرفتم.اوستا بردم…تموم شیرآلات قدیمی و قفلها رو عوض کردم.و نقاشی کاغذ دیواری جدید کردمش…چند روزی طول کشید…زنگ زدم به خود عاطی جون…در ضمن گوشی خودش که افتاده بود توی آب رو درستش کردم چیزیش نبود…گفتم عاطی جون بدون اینکه فاطمه بفهمه یا کسی دیگه…بیا بیرون ببرمت جایی…گفت آخه الان…گفتم ضروریه…گفت باشه…چند دقیقه بعد اومد پیشم…سوارش کردم بردمش همون آپارتمان خودم…نمیدونست همچین جائیه.گفت اینجا کجاست؟گفتم جایی که دوست داری…رفتیم داخل…تمیز بود…گفتم چطوریه…پرید بغلم گفت راست بگو همون خونه است…گفتم به خدا…دادم برات شیکترش کردن…رنگ و کاغذ.قفل وسرویس همه چی درجه یک…گفت بابای فاطی دیشب میگفت اون یک چی پرونده الان خودشم پشیمونه…کی خونه اش رو اونم بالا شهر میده پدر زنش مجانی توش چند سال زندگی کنه…؟؟ فاطمه گفت بابا شوهر من دروغ نمیگه مرد خوبیه…فهمیدم دخترم راست میگه…دوباره بغلم کرد…گفتم عاطی جون ببوسمت…گفت آره عزیزم…کی ببوسه از تو بهتر…چند تا لب ازش گرفتم…گفت دلت میخواد بازم بکنی…گفتم آره خیلی…گفت بیا بکن…وسط جزیره آشپز خونه خودش شلوارشو در آورد… چنان از ته دل گاییدمش که ناله اش در اومد…گفت کونمو واسه شوهرم سرویسش کردی…دمتگرم…عجب سفت و کلفته این کیر…خوب ریختم داخلش.کارمون تموم شد…گفت کی وسایل بیاریم…گفتم هر وقت دلت خواست…گفتم ولی قبلش بیا بریم جایی…بردمش دوتخته فرش با یکدست نهار خوری و مبل خریدم…گفت عجله نکن بزار مادرت هم بیاد زشته…گفتم اینها مال توست مال مامانم نیست که…برای تو خریدم…عصری میبرند اونجا شما هم وسایل ببرید…طفلی از فروشگاه دویید بیرون…گفتم کجا رفتی…رفتم دنبالش…گوشه دیوار بیرون مغازه چادرش جلوی چشماش بود.گفتم چی شد عاطی جون…گفت سلمان از خوشحالی نمیدونم چکار کنم اشکام خودبخود میریزه…تازه توی ماشین داشتم با خودم فک میکردم که اون خونه بزرگ رو چطوری فرش بندازم داخلش با چی پرش کنم…چقدر خوبی.بخدا برات تلافی میکنم…گفتم هیس برو تو ماشین…اینقدر خوشحال بود و منوبا گریه هاش کوسخولم کرد.براش یک تلویزیون و میز هم خریدم…غروب با شوهرش و بچه هاش بردمشون اونجا…وسایل رسیده بود داشتن خالی میکردن.نگهبان گفت مهندس این بار آخره…گفتم نه بقیه فردا میرسن…گفتم من بعد این آقا خانوم اینجا ساکن هستند…رفتیم داخل پدرش گفت پس این وسایل چیه…فاطمه گفت مال کیه.جهیزیه منه…گفتم نخیر اینها کادوی من به مامان باباته که دختر خوبی مث تو بهم دادن…مادرش تا تلویزیون رو دید.دوباره گریه کرد…باباش گفت سلمان راستش رو بگو چرا خریدی…گفتم راستش برای اینکه خانومم راحت باشه.به شما چکار دارم…فکرشو نکن…گفت آخه… گفتم آخه نداره…اصلا حرفی نزن…من فقط و فقط برای دلخوشی خانومم خریدم…پول پیش خونه اتو بگیر بزار روی پول وامت یک نیسان خوب بخر…باور کنید فقط روش نمیشد گریه کنه…فقر چیز بدیه…چندروزی گذشت و تقریبا یکماهی بیشتر شد.ساعت۱۰صبح خود عاطی بهم زنگ زد.داماد خوشگلم زود بیا اینجا…گفتم ببین چکارم داره…مغازه رو سپردم به شاگردم و چون نزدیک بود پیاده رفتم…رسیدم اونجا در رو باز کرد.چه تیپی زده بود خونه اش هم مث گل خوشگل و تمیز بود…گفت امروز میخام به تلافی تموم خوبیهات برات جبران کنم…بیا اولش خودش دوتا قرص بهم داد.گفت دوساعت وقت داریم تا بریم دنبال پسرم و دخترم مدرسه اشون که دوساعت درس دارند…موقع کرونا فقط بعضی روزها دوساعتی مدرسه ها باز بود.چه دورانی بود…برام آبمیوه آورد… گفتم عاطی جون الان آخه…گفت شوهرم بار برده شهر دیگه.بچه ها نیستن بهترین فرصته…آروم آروم لخت شد…گفتم میشه خودم شورتتو در بیارم…گفت به غیر جلو هر کاری دوست داری بکن.ولی بزار اول برات بخورم آبت بیاد بار دیگه که چون قرص خوردی زود شق میشه تا دلت میخواد منو بکن…گفتم چشم…لخت شدم.چه ساکی زد.قربونش بشم.تا قطره آخر آبمو خورد…بعدشم دراز کشید گفت میدونم دوست داری خودت شورتمو دربیاری کوسمو بخوری.پس شروع کن.شورت مشکی قشنگی تنش بود تا درش آوردم یک کوس سفید و تپل ناز جلوی چشمم ظاهر شد…نمیدونستم چطوری بخورمش.اینقدری که هول شده بودم…سوتینش و که درش آوردم.نوک سینه هاش هر کدوم اندازه یک تیله شده بود.وقتی سینه هاشو میخوردم.دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه عجیب ناله میکرد.رفتم سراغ کوسش حالا نخور کی بخور.گفت سلمان بخور زود باش بخور ولش نکن محکم بخور آخ وای سلماننننن لامصب محکم بخورش…چوچوله اش رو محکم گرفتم مکیدم توی دهنم.کشیدمش داخل دهنم.دمشگرم سرمو محکم به کوس فشار داد و باور کنید یک لیوان آب کوس توی دهنم خالی کرد،گفت وای وای کوسمو ول کن…بسه.ولی ولش نمیکردم
تو رو خداولش کن کمرم خالی شد.ولش کردم خندیدم.گفت کوفت رس کوسمو کشیدی…گفت چقدر آب توی کوست بود…گفت راستش دیگه از شوهرم خوشم نمیاد…فقط میزارم بکنه آبش بیاد و بره…سلمان راستشو بخای خیلی از تو بدش میاد…میدونه بین من وتو چیزی هست اما هم شک داره هم میترسه عنوان کنه…ازیکطرف هم میدونه تا الان نزدیک۵۰۰میلیون بهش حال دادی وضعش خوب شده نمیتونه ازین پول هم دست بکشه…گفتم فدای سرت…فقط به خاطر تو و فاطمه است…گفت من یا فاطمه…گفتم راستش بیشترش خودت…من که بلاخره امسال یا سال دیگه دست فاطمه رو میگیرم میبرمش خونه خودم…دلم نمیخواست زن خوشگلی مث تو با فقر و نداری و خشم آدم بیخودی مث شوهرت بسوزی و بسازی…هر وقت هرچی خواستی بگو…راستش تو الان زن دوم خودمی…گفت خاک برسرت نکنند.من مادر زنتم.گفتم تو عشقمی…نه مادر زنم…گفتم کیرمو ببین چقدر شده…کیر کدوم داماد برای مادر زنش اینقدری میشه…گفت بیا بکن دارو اثر کرده…گفتم عاطی…دوست دارم کون فاطمه رو افتتاحش کنم…گفت نه گناه داره…گفتم تو هیچچی نگو خیلی خوشگله میخام بکنمش.گفت نه فعلا زوده خودم بهت میدم…حتی راستش یک رفیق دارم از ازدواج شما خبر داره خیلی خوشگله با هم قبلا کارخونه میرفتیم…بهم گفت چرا نمیایی سر کار گفتم دامادم نمیزاره…اومد خونه امو دید کف کرد…گفت صددرصد چشم دامادت دنبال خودته…من که زیر بار نرفتم…ولی بهش گفتم. دامادم جوونه دخترم نمیتونه هنوز سیرش کنه میخام فعلا براش یکی صیغه کنم…اونم قبول کرده…هر وقت خواستی صیغه ات بشه…یک پولی میندازیم جلوش مث سگ سیر بشه…ببین این کارا بخاطر خودت و دخترمه که چشمت سیر بشه تا دخترم بزرگ بشه…گفتم خیلی خوبی عاطی جون.گفتم حالا برام دمر کن بکنمت…گفت فقط پشت…جلو نه…گفتم باشه.عاشق کونتم…دمر شد…خودش ژل آورد… گفتم مجهزی ها…گفت برای چی از شوهرم بدم میاد برای این چيزهاست دیگه…میره ژل میخره فلان و فلان میخره که حال کنه…اما میگم پول بده بهم برای جهیزیه دختره چیزی بخرم میگه ندارم…فقط به فکر خودشه آدم گوهیه. گفتم خودم بهت پول میدم نگران نباش…ژل رو خالی کردم سوراخش…گفت بکن این کون رو گشادش کن هر وقت که کرد بفهمه قبلا گاییده شده…کونش بسوزه میمون بد ترکیب…چندساله خون به جیگرم کرده ازش متنفرم…خیلی از شوهرش متنفر بود.من هم نامردی نکردم سنگین و خوشگل کونشو گاییدم…سوراخش مث غار شده بود…گفت قشنگ کلفتیش دو برابر مال اون میمونه…خوب بازم کردی یانه…گفتم آره ولی هنوزم شقه…گفت اشکال نداره دراز کشید فرغونی پاها رو دادم بالا…میکشیدم بیرون دوباره تا ته میدادم داخل کونش…میگفت وای آرومتر واقعا دارم جر میخورم…کشیدم بیرون دوباره ژل زدم از روی کوس تا سوراخ کونش…لباشو میخوردم رژ لبش لبهامو رنگی کرده بود…کشیدم بیرون محکم دادم داخلش گفت وای در بیار رفت جلوم…گفتم چقدر نرم و گرم و آبدار بود…گفتم ولش کن رفته دیگه…هر کاری کرد ولش نکردم.رگباری توی کوسش تلمبه میزدم…سینه هاشو میخوردم…سرمو گرفت توی دستاش لبهامو محکم گاز گرفت…گفت بکن لامصب بکن با اون کیر کلفت مردونه ات…من بعد تو شوهرمی…بکن قربون کیر کلفتت…دارو اثر کرده بود…دوبار آبم اومده بود مگه دوباره ارضا میشدم…هر چی میکردم حریص تر میشدم…گوشیم زنگ خورد بر نداشتم گوشی مادرش زنگ خورد…برداشت اشاره کرد…فاطمه است…گفت جانم مامان جان…گفت مامان مسیر دوره موندم دم مدرسه…چکار کنم…گفت الان میرم دنبال سلمان بعد میآییم دنبالت…توی مدرسه باش…گفت باشه…قطعش کرد…گفت خوب بکن تا دلت باز بشه…یکربع دیگه تلمبه زدم و کشیدم بیرون ریختم روی کوس چاق و قشنگش.گفتم عاطفه بی نظیری…گفت مرسی عزیزم بدو که بچه ها منتظرند…گفتم ماشین نیاوردم که…گفت بدو برو بیار تا من هم توی مسیر میرسم بهت…لبهاتو بشور رنگیه…دوباره بوسیدمش…رفتیم دنبال فاطمه و بعدشم برادرش…ظهر مادرش قورمه سبزی ساخته بود…بعد ناهار پیش فاطمه بودم.ولی حسی برای عشق و حال نمونده بود…گفت چرا بغلم نمیکنی…گفتم عزیزم مامانت هست ها…تازه داداشت عین چی يکدفعه میاد توی اتاق.باشه برای شب…گفت شب بیا خونه ما…تا الان هیچوقت شب خونه ما نبودی…فقط منو بردی خونه خودتون…گفتم بابات جوونه خجالت میکشم…گفت بلاخره که چی؟دختر شوهر داده میدونه که باید دخترش و بکنند دیگه…خندیدم…گفت والا…گفتم باشه شب هم میام…پدرش شب خونه بود برگشته بود از جاده…یک جعبه شیرینی گرفتم که دست خالی نرفته باشم.و رفتم خونه اشون…دیگه حالا برای خودشون اتاق داشتن…ولی شب که من رفتم اونجا برادرش رفت اتاق مامان باباش خوابید…نصف شب.توی بغلم بود…پدرش کلا زیاد حرف نمیزد…فقط از کار حرف میزد…میدونم مجبوری دامادش بودم.اما به کیرم میخواست رضایت نده…حالا که دامادشم…مرتیکه گوه…تازه فهمیدم چه آدم خسیس و بیخودیه.فقط به فکر خودش و پسر لوس و ننر شه.اصلا دختر و زنش براش مهم نبودن.زنش حق
داشت ازش بیزار بود.فاطمه گفت چیه به چی فکر میکنی…گفتم راستش به پدرت فک میکنم…خودمونیم ها ولی خیلی آدم بیخودیه.حیف تو و مامانت…گفت خودمون میدونیم.برای همینه که همیشه مامانم میگه قدر سلمان رو بدون چون خیلی مرد خوبیه…گفت سلمان چرا امشب دوست نداری باهام ور بری…الکی گفتم از رفتار و اخلاق پدرت خوشم نمیاد اعصابم و خورد کرد.راضی نبود امشب اینجا باشم…کاش نمیومدم.حالمو گرفت…سلمان بخاطر من خب…تو چیزی نگی ها…گفتم نه عزیزم…امشب دلم میخواست کونتو پاره کنم.دیگه طاقت ندارم…گفت نه نمیخام…دردم میاد…اگه بکنی دوباره خون بیاد میرم به مامانم میگم…گفتم وای خجالت نمیکشی…گفت نه من و مامانم باهم نداریم…حرفهامون پیش هم میمونه…دوستیم تا مادر و دختر…اون هم کوچیک بوده ازدواج کرده…گفتم جانم…چه خانومای خوشگلی…گفتم ولی دلم اون کون تنگ و کوچولوت رو میخاد…گفت وای بزار بزرگ بشم.بتونم درد و تحمل کنم…گفتم اوه کی بزرگ بشی…گفت نه مامانم میگه دختر مث دونه جو میمونه زود رشد میکنه بزرگ میشه…گفتم باشه صبر میکنم…من کهنسال صبر کردم اینم روش…گفتم دوست داری برات بخورم…اون کوس کوچولوت رو…گفت خیلی ولی روم نمیشد بهت بگم…گفتم دیوونه هر وقت دلت خواست بهم بگو…یکربع کوس ناز و کوچولوش رو براش خوردم تا ارگاسم کامل شد…گفت بیا سینه هامو بخور تا حساس بشن گنده بشن…گفتم جانم کی بهت گفته…گفت مامانم میگه…رفت سراغ کیرم…کمی مالوند خوب سفت شد.هنوز اثر قرصها بودن…چرخید 69 شد گفت یککم سوراخ پشتمو زبون بزن نرم بشه شاید دادم بکنی.محکم کونشو بوسیدم.گفت ای ناقلا خوشت اومد…گفتم خیلی.اون ساک میزد و من سوراخشو آماده میکردم…با انگشتا بازش میکردم…دمر شد بالش گذاشتم زیر شکمش اومد بالا…گفتم حالا با دوتا دستات باز کن لای کونتو…سرم بزار روی بالش که اگه کمی درد گرفت جیغ نزنی…آبرومون رو به چوخ بدی…خندید.گفت میخواست اینقدر کلفتش نکنی…نازک باشه تا کم درد بگیره…گفتم عادت میکنی.دمر بود.خیسش کردم سر کیرمو کردم توی کونش…نم نم فشار دادم رفت توش…گفت سلمان یک چیزی بگم.گفتم بگو عزیزم.گفت به جون مامانم دارم از درد میمیرم…درش آوردم… گفتم ببخشید کوچولو…کشیدمش بیرون…بغلش کردم.چشماش اشک داشت…این دفعه آوردمش توی بغلم.من زیر دراز بودم.اونو کشیدم روی خودم.روی سینه ام دراز کشیده بود.مث بچه گربه لخت بغلم بود…کونشو میمالوندم.گفتم دردت اومد…گفت خیلی…انگار پوستم و استخونم باهم تیکه پاره شدن…گفتم خدا نکنه…باشه دیگه نمیکنم…خودشو جاسازی کرد…کیرمو از جلو جا داد لای تپلی کوسش…و خودش و میمیمالوند به کیرم.دوباره ارگاسم شد…همچین وقتی سیر کیر میشد بوس می داد و زود میخوابید… توی بغلم خوابید لخت درازش کردم کنار خودم…لباس پوشیدم…تیشرت و شلوارکم رو پوشیدم…من هم خوابم برد…ساعت۹صبح مادرش اومد بیدارمون کرد…فاطمه لخت بود خجالت کشید…بلندشدم.گفتم من باید برم…عجله دارم…مادرش گفت نمیری دوش بگیری…گفتم بابای فاطمه هست زشته…گفت اون رفت.۶صبح سرویس داشت رفت…گفتم ولی راضی نبود من اینجا بودم ها…گفت به درک خونه خودته به اون چی مربوطه…ولش کن…احمق رو…من و فرستاد حموم و برگشتم صبحونه مفصل داد بهم…خلاصه که دوماهی گذشت تا اینکه دوباره بهم زنگ زد بدو بیا…بچه ها نیستن…رفتم خونه اش…یک زنه اونجا بود.اسمش ثریا بود.گفتم این کیه…گفت همون دوستمه…برات صیغه اش میکنم…خوب بکنش پولشو براش بزن.دوماهه ۵میلیون پول صیغه اشه…گفتم خیلی خوبه.گفت فقط آبرو توش نریزی که حامله بشه…ما رو فرستاد توی اتاق…گفت بکنش…این و هم بگم که همون اول بدون اینکه زنه بفهمه بهم از اون قرصها داد…تا چایی خوردیم صیغه رو خوند.بلد بود.از روی رساله خوند.ما رو فرستاد توی اتاق…روی تخت خودشون.بزرگ بود…اینم خودم براش خریده بودم…زنه بی رودر بایستی لخت شد سفید بود.یککمی سینه هاش آویزون بودن ولی خیلی خوشگل بود یککمی هم تپل بود و کم حرف.کوسش تیره بود اما جمع و جور بود…قبلش عاطی گفت کوسشو نخور…ولی بده برات ساک بزنه…گفتم بیا بخور.نشست ساک زدن.خوب وارد بود…چند دقیقه بعد.گفتم داگی کن…ژل زدم…گذاشتم کوسش.چندتا تلمبه زدم کیر من به اون کلفتی ولی توی کوسش گم بود…خوب بود کاندوم زده بودم…اصلا کردن این به دلم نبود…اومدیم بیرون…گفتم شرمنده من ازین خانوم خوشم نمیاد…زنه گفت ای وای چرا مگه من چم شده…گفتم هیچجی ولی مث فیل گشادی.حسی برای کردنت ندارم…گفت اشکال نداره الان صیغه رو فسخش میکنیم…هزینه ساعتی صیغه۵۰۰ تومنه…گفتم اشکال نداره زدم براش و رفت.گفتم این کی بود دیگه.عاطی گفت ببخشید فک کردم دوست داشته باشی…گفتم من فقط تو رو و دخترت و دوست دارم دیگه ازین لقمه ها واسم نگیر…خوب شد کاندوم زدم.زنیکه معلوم بود روزی زیر ده نفر میخوابه.مث مرده افتاده بود زیرم و فقط کوی میداد و عقب جلو هم براش مهم نبود.اینقدر که داده بود.
گفتم دوستم دوستم همین بود.اینکه جنده بود.گفت بیا این عکس دوستمه…این رو اون رفیقم فرستاد.گفت چون داماد توست خجالت میکشم صیغه اش بشم…گفت ولی زن صیغه ای هست برات میفرستم…گفتم کار خوبی نکردی عاطی جون…دیگه فقط خودت و دختر نازت…مجبورم کرد رفتم حموم وخودشم اومد اونجا سیر بهم کوس وکون داد.و اومدیم بیرون…گفتم وقتی خودت هستی چرا پای دیگران رو وسط میکشی؟من فقط خودت و فاطمه رو دوست دارم…جنده باز نیستم و نبودم.گفت به خدا برای راحتی خودت گفتم…چون میدونم دوست داری فاطمه رو زودتر مال خودت کنی و بکنیش بهم میگه…میخوام از تب وتاب بیفتی…بعدشم واقعا دوستت دارم…میخوام خوشحال باشی.چون خوشحالم میکنی…گفتم عاطی جون با شما دوتا بودن برام کافیه…آخه اینها اگه مریض باشن بدبخت میشیم ها…گفت راست میگی…ولی بهت قول میدم هر طور شده دوستمو راضیش کنم یک بار بهت بده.فقط یکبار به مدت یکسال ازدواج کرد و بعدش طلاق گرفت شوهرش معتاد از کار در اومد…گفتم میتونی یک عکس لختی ازش بهم بدی…گفت نه فک نکنم این خیلی محجبه است و متدینه…گفتم پس این خوبه.راضیش کن ممنونتم میشم.گفتم بدو آماده بشو بریم دنبال فاطمه بعدش میخواد لباس زیر بخره تو هم هرچی میخای بردار…گفت نه نمیخام.کوسشو گرفتم گفتم در اصل برای تو میخوام…چندتا لب خوشگل ازش گرفتم. ناز میخندید… رفتیم فاطمه رو برداشتیم و رفتیم خرید و حسابی گشتیم…ناهار خوردیم برگشتیم…داداشش با پدر کوسکشش رفته بودن سرویس.ما راحت بودیم…برگشتیم فاطمه چندتا ست ناز شب خواب گرفته بود میپوشید جلوی مامانش میومد من می دیدم…گفتم لامصب از مامانت خجالت بکش…میخندیدن…گفت تازه از اینها برای مامان هم برداشتم…سلمان جون اشکال نداره که.گفتم نه چی بهتر…مادرش از دور بهم چشمک زد…فاطمه گفت مامان من میرم دوش بگیرم…اون که رفت…گفتم عاطی به خدا دیگه طاقت ندارم من امشب کوس و کون خوشگل اینو یکی میکنم.چقدر نازه پدرسگ…چی به دنیا آوردی دمتگرم…خندید اومد بغلم…گفت نه عجله نکن…باباش اخلاق سگ داره…بزار برای شب عروسی دخترم سرافراز بشه…گفتم کونش چی…اونکه دیگه کنتور نداره شماره بندازه…گفت لامصب کیرت از ساعد دستش کلفتره چطوری میخوای بکنی توی اون کون۱۴ساله تنگش…گفتم یکجوری بکنمش که بگه همیشه بکن…گفت من نمیدونم زن خودته.ولی گناه داره…من که بهت میدم…مگه از من دل زد شدی.گفتم نه بخدا تو طلایی…کدوم کوسخول از تو دل زد میشه…ولی خب این کوچولو گربه خونگی منه…خیلی دوستش دارم…عاشق ناله های زیر کیر رفتنشم…میخوام پاره اش کنم…گفت برو حموم پیشش…این ژل رو ببر روان کننده است اگه راه داد بکنش…گفتم باشه. عه وا داره میره.گفتم خودت گفتی.گفت لامصب تو صبح کلی کوس کردی.نه شوخی کردم نرو شاید الان پدرش برگرده آدم گوهیه…بزار آماده بشه ببرش خونه مادرت…گفتم اتفاقا حاج خانوم زنگ زد گفت بیارش اینجا…تافاطمه بیاد عاطفه توی بغلم بود.گفت آروم بکنیش ها دخترم گناه داره.گفتم تو هم روی مخ رفیق کار کن بزار راضی بشه خانوم خوبی دیده میشه.گفت باشه حتما…اونشب باز هم فاطمه کون درد شدید گرفت نزاشت بیشتر از سرش بزارم داخلش…ازش عصبی نمیشدم کوچولو بود.اینقدر ناز بود عین عروسکها.تا اینکه چند روز بعد عاطی بهم زنگ زد…گفت سلمان بیا خونه ما.زودبیا…رفتم اونجا…یک خانوم چادری محجبه زیبا فوقالعاده خوشگل جوون نشسته بود.ساکت بودو سر به زیر…عاطی رفت بیرون.گفت شما آقاسلمان دوماد عاطفه هستین…گفتم بله…گفت مادر خانومت خیلی دوستت داره…گفتم لطف داره…گفت کسی معمولا برای دامادش ازینکارا نمیکنه…ولی خب اشکال نداره چون دخترش کوچیکه…ببین من فقط یکماهه صیغه تو میشم…کسی و فرستادم دوست نداشتی…اما خودم الان پیشت هستم…برای پولش نیست…خیلی احتیاج دارم ها. ولی بیشتر برای دل عاطفه است…میترسه چون دخترش کوچیکه بهش آسیبی برسه…گفتم راست میگه طاقت رابطه نداره…من هم عاشقشم نمیخام آسیب ببینه…گفت باشه ولی فقط یکماهه نه کمتر نه بیشتر…اول الان هم باید برام۵تومن بزنی کارتم…چون لازم دارم…گفتم ولی باید هر وقت هر کجا خواستم باشی ها…گفت اشکال نداره وقتی صیغه ات شدم یعنی یکجوری همسرتم دیگه…گفتم ایوالله…خودش کاغذ در آورد مدت و مبلغ رو خوند من بله گفتم…رفتیم توی اتاق نمیدونم عاطی کجا بود…بعدش آروم آروم لباس در آورد… به دمش گرم سلیقه عاطی…یک زن لاغر و خوشتیپ به معنای واقعی باربی…سینه های سفت و متوسط نوک قهوه ای روی شیکمش یک خال داشت گنده مشکی…موهای بلند و مشکی که جلوی موهاش مش شده بود…اونموقع مقنعه سرش بود دیده نمیشد…تازه ماسک هم میزد…ولی رو به اینه کمی آرایش کرد…با یک تاب و یک شلوار مجلسی شیک بود چسب بدن ناز…آروم پشت به من لخت شد…گفت چیه زن ندیدی.گفتم لامصب زیر اون همه چادر چاخچول معلوم نبود چی پریزادی قایم شده…چقدر تو خوشگلی…خندید…گفتم خیلی نازی.گفت خیلی زبون بازی…گفت نه بخدا راست
گفتم خیلی نازی.گفت لخت شو ببینم تو چطوری…من هم لخت شدم همون موقع تمام لباساشو در آورد… خدا شاهده کوسش ور قلمبیده تر از مال عاطی بود شیو شده سفید و ناز کون کوچولو کمر باریک…چه سینه هایی…با شورت بودم بغلش کردم خواستم ببوسمش…گفت نبوس وابسته میشیم…گفتم بشیم…مگه همسر شرعی من نیستی…پس ساکت باش…گفت باشه…دست زد کیرم گفت اوه اوه کو بکش پایین چیه اون تو لوله پولیکا گذاشتی توی شورتت…چند اینچه؟درش آوردم گفت وای عاطی و دخترش حق دارند…عجب خفن کلفته…خوبه زیاد بلند نیست…گفتم بخورش…گفت از این کارا دوست ندارم…گفتم ولی من خیلی دوست دارم شک نکن باید انجامش بدی…فهمید شوخی ندارم…یه کمی پررو بود و مغرور…ساک نرم و آرومی میزد…بلندش کردم لبهاشو بوسیدم درازش کردم و سینه هاشو خوب خوردم داشت شارژ میشد…رفتم سراغ کوسش.گفت میخوری گفت شک نکن…گفت پس خوبه…فک کردم یکطرفه میخوای حال کنی.گفتم نه عشقبازی باید هر دو لذت ببرند.تا کیف داشته باشه…گفت خوبه فهمیده هستی…چقدر کوس خوردن دوست داشت…گفت حالا کیر قشنگ تو بیار ببینم…69شدیم اینبار از ته دل ساک زد…گفتم خوشگل خانم بسه میخوام بکنمت…گفتم بده بالا پاهاتو…گذاشتم سر شونه هام خیسش کردم آروم سرشو دادم داخل و با یک فشار کیر کلفتمو جا زدم داخلش… ناله اش بلند شد.وای وحشی آروم جر خوردم…نادیده چکار میکنی…زیرم بود هرچی دست و پا میزد ولش کنم نکردم لبهاشو گرفتم تا ساکت بشه.و خیلی تند تلمبه میزدم…دیدم داره زبونشون توی دهنم میچرخونه…چندتا بوسش کردم و تندتر گاییدمش…گفت پسر خوب نریزی توش حامله میشم کار دستت میدم ها…گفتم چشم…چندتا تلمبه خوشگل زدم گفتم برگرد…داگی شو.گفت باشه…گفتم عجب کون تنگی داری…گفت حرفام نزن…توی کوس نفسم بالا نمیومد اینقدر کلفته.هوس کون نکن…دوباره با قدرت کردم توی کوسش تلمبه زدم…گفت دیوانه آروم چه خبرته…گفتم چقدر حرف میزنی…کوستو بده دیگه غر غرو…خوشگلی ولی غرغرو هستی…آبم اومد چنان پاشید پس کله اش خیس شد.گفت اه چقدر چندشی…الان باید برم حموم.کجا برم…گفتم خونه خودت…گفت راهم دوره…گفتم میرسونمت سر چهار راه باش…بهت زنگ میزنم…شماره اتو بهم بده…گفت نه عاطی گفته هر وقت تو بهش بگی بیاییم اینجا…گفتم لازم نیست شاید وقتی خواستمت که عاطی نباشه…گفت پس بهش نگو سیو کردیم و کارمون تموم شد اون رفت…از عاطی تشکر کردم…گفت خوب بود…گفتم عالی بود.این شد زن…دمتگرم…ولی بازم فقط خودت و دخترت…رفتم بیرون بهش زنگ زدم پیداش کردم سوارش کردم.بهش پول بیشتری دادم.دوساعتی بیشتر باهم چرخیدیم.گفتم عاطی تو رو از کجا پیدات کرد…گفت مدتی باهم کار میکردیم… راستش یک چیزهایی هست دوست ندارم بگم…ولی چون دیدم پسر خوبی بهت میگم…عاطی زن خوبیه اما از اول شوهرشو دوست نداره…قبلا دوست پسر داشت شوهرش فهمید بدجور کتکش زد…الانم بهت بگم شوهرش به تو شک داره که شاید دوست پسر عاطی باشی…خیلی مواظب خودت باش…عاطی خوبه اما بديش اینه خیلی نترسه…اون دفعه شوهرش چنان کتکش زده بود تا چندشب بیمارستان بود…اون پسره تا دم مردن رفت…شوهرش مجبور شد ماشینش رو فروخت دیه داد.اگه نه باید میرفت زندان.بعدش رفت کارگری مردم تا خرجشو در بیاره…الانم تو به دادش رسیدی…ولی عاطی بهم گفته شوهرش توی کمین تو و عاطفه است…مواظب خودت باش…آقا سلمان آبرو چیز مهمیه…عاطفه خیلی خوبه…اما بند آبرو نیست…یک چیز مهم بهت بگم…هر چه زودتر زنتو در بیار ببرش خونه خودت…بزار پیش مامانت زندگی یادبگیره. نه عاطی…عاطفه زیاد زن زندگی نیست…گفتم ممنونم که گفتی خوب شد فهمیدم…رسوندمش خونه اش.گفت همه چی بین خودمون میمونه دیگه؟گفتم شک نکن…گفت هر وقت هر ساعتی دلت خواست بهم زنگ بزن اگه عاطی برای پول گفت میگم دیگه نمیخوام رابطه داشته باشم.تو هم بگو ناراضی هستی تا باهم خوش باشیم…گفتم چشم…اون رفت و من هم رفتم البته توی فکر…تازه فهمیدم یک مرد چرا باید اینقدر از زنش متنفر باشه اصلا دوستش نداشته باشه…چون زنه نرمه شیشه داره…وقتی فکرشو میکنم میبینم…خودشو زود جلوی من وا داد…البته به من ربطی نداره…کوسو باید گایید میخاد مال هر کی باشه.تو نکنی کسی هست که بکنه…چند روز بعدش من دیدم پدر فاطمه خیلی سر سنگینه…صداش زدم توی مغازه وقتی اومد…گفتم ببین…عمو داداش رفیق.پدر زن هرچی…از چی ناراحتی؟بهم بگو من که به زور دختر تو رو نگرفتمش که…خودت راضی بودی…الان هم بغیر خوبی از من چی بدی دیدی؟ من که تا میتونم بهت کمک میکنم…خونه خوب ماشین خوب زندگی خوب برات ساختم…که شاد باشی زنم سرش تو فامیل بالا باشه…ولی تو دائم برای ما طاقچه بالا میزاری…گفت راستشو بگو با زن من چه ارتباطی داری…گفتم تو دیوانه ای…مردک مادر زنمه…چی ارتباطی ممکنه داشته باشم…گفت تو از کجا زنم و دخترمو دیدی…گفتم مشنگ اومدن اینجا برای نصب نرم افزار شاد مادرم دخترتون دید بهم گیر داد باید همین بچه
رو بگیری مهرش به دلم نشسته…گفت چرا اینقدر کمکم میکنی؟،گفتم تو کوسخولی یا بدبختی؟مرد ناحسابی من از خانواده بالاشهری و پولداری هستم.تو هیچی نداری…حتی هنوز نتونستی یک مهمونی بدی ۴نفر از ما رو دعوت کنی…ابروت توی فامیل جدیدت حفظ بشه…هیچچی امکانات توی خونه نداشتی زن و بچه تو چطور پابند تو بشن…خب معلومه که نباید دوستت داشته باشن دیگه…تو بهشون برس اونها تو رو روی چشماشون میزارن…من برای اینکه توی فامیل آبروم حفظ بشه چند میلیارد آپارتمانم رو دادم نو توش بشینی اون وقت بهم شک داری…لعنتی نهایت من چند ماه دیگه با زنم میرم زیر یک سقف بعد تو روت میشه یک بار بیایی خونه دخترت…این بود جواب تمام خوبیهای من…گفت تو از هیچچی خبر نداری از دل من چی خبر داری…گفتم تو فک کردی من ندیده نشناخته دختر تو رو گرفتم…نه عزیز جان من میدونم چرا ماشین قبلیت رو فروختی چرا زنت چند شب بیمارستان بوده و خیلی چیزهای دیگه…اما به خانواده ام نگفتم چون مادرم دلش به دختر تو خوش بود…من بعد اون عشق دوران جوونی فقط به دختر تو دلبسته شدم و مادرم از چشمام فهمید رفت خواستگاری پیش زنت…گفت پس تو همه چی رو میدونی…گفتم پس چی خیال کردی…من کاسب کف بازارم. فک کردی به این مفتی کلاه سرم میره…برو به زن و بچه ات برس…میدونی شب اول دخترت ازم چی پرسید.گفت آقا سلمان اگه تو ازم عصبانی بشی منو چطوری کتک میزنی…گفتم خدا نکنه چرا کتکت بزنم…چون تو مادرش رو کتک زده بودی…میترسید ازم…گفت تو بودی نمیزدی…گفتم نه…شاید طلاقش میدادم اما نمی زدمش…اول برو ببین چرا از توی شوهر فرار کرده به یک مرد دیگه پناه آورده… ایراد کار رو پیدا کن…صورت مسئله رو پاک نکن…راست میگی مسئله رو حلش کن…تو ترسویی میترسی دوباره بهت خیانت کنه.ولی من بخاطر اینکه کم پول بودی و ترسیدم مادر زنم خدایی نکرده فکر بد به سرش نزنه که بخاد پول بدی بدست بیاره،آبرومون نریزه…بجای تو براش خرید کردم و زندگی که آرزوش بود تو بسازی رو ساختم…اونوقت بجای تشکر داری بهم بهتون میزنی…گریه کرد شدید.زانوهاش شل شد.گفت سلمان منو ببخش در موردت فکرای بد کردم.گفتم اشکال نداره…الانم برو خونه به زنت بگو میخوام تمام کس و کار سلمان رو مهمونشون کنم…بگو میخوام چند تکه جهیزیه برای دختره بخرم…ببین چقدر خوشحال میشه…گفت بخدا سلمان شب و روز کار میکنم…هنوز مونده چندتا بدهی ماشین رو بدم تا سند بزنم…خدا خیرت بده که به دادم رسیدی…الان دست و بالم خیلی خالیه.گفتم مهم نیست.من بهت قرض میدم…ببین این دفعه قرضه ها…بعدا بهم برگردون…گفت به جون پسرم بهت پس میدم… گفتم دمت گرم…پس بهت۱۵۰تومن میدم فعلا کارتو راه بنداز…از قدم خیر دخترت پدرم بهم کلی ملک واملاک هدیه داده…هنوز زنده است نصف املاکش رو بخشید بچه هاش. که به من بیشتر رسید…یک خونه هم مادرم داد دخترت…میخواد به نامش بزنه…اونوقت تو به من شک داری…فک کردی برای من زن قحطه…من اون فسقلی رو دوستش دارم نور چشم منه…گفت دمتگرم دمتگرم…خوشحالم کردی.گفتم این چک و نوشتم فردا برو برداشت کن…دست زن و دخترت رو بگیر ببر خرید ویک مهمونی ولی باب دل زنت راه بنداز…گفت حرف آخر. پس جریان این شورت و سوتین های تازه چیه تو کمدش.گفتم ای بابا.چند روز قبل من فاطمه رو بردم خرید برای خودش…اون هم با مادرش اومد…ازم اجازه گرفت برای مامانش هم خرید کنه…گفتم هرچی میخوای بردار.من که ندیدم چی خریدن…فقط کارت دادم کشیدن…گفت بازم دمت گرم.خیلی آقایی.خوشحال رفت بیرون…چند روز بعد مهمونی مفصلی برگزار کرد حتی چن تا از فامیلهای خودشم بودن…پدرم گفت وضعش خوب شده ها…گفتم چند تیکه زمین پدری داشته فروخته اینجا رو اجاره کرده و ماشین خریده به زندگیش رسیده…دو سه قلمی هم جهیزیه خریده بود…خودمم دو تخته فرش گذاشتم روش که مادرم نفهمه…دادم بهش…به مادرم نشون دادن…مادرم گفت ای بابا مگه نگفتم زحمت نکشین خودم میخرم…فاطمه دخترمه عروسم نیست…خلاصه اوضاعشون بهتر شده بود…عاطی گفت کم کم داره آدم میشه…داره ازش خوشم میاد…من چند بار دیگه رفتم سراغ اون صیغه ای خوشگل خودم…تا اینکه بعد یکسال و نیم یانی میشه گفت عشقم که بزرگتر و خانومت شده بود و۱۶سالش بود رفتیم سر خونه زندگی خودمون…و بعد عروسی مفصل که آخرای کرونا بود…زندگیمون و شروع کردیم…شب اول بود لختش کردم…گفت سلمان هنوز دوستم داری؟گفتم این چه سوالیه؟،معلومه عزیزم… الان تو حجله ایم…چرا پرسیدی…گفت آخه مال تو کلفته پاره میشم میمیرم…گفتم کاریش نمیشه کرد باید تحمل کنی…برای آبروی خودتم که شده باید تحمل کنی…گفت پس مواظبم باش.دردم نگیره…گفتم نمیشه درد داره…ولی آروم میکنمت…وقت عشق وحال نبود…اصلا حالشو نداشت فقط وقت رفع تکلیف بود…مادرم بشدت مذهبی سنتی بود و معطل دستمال خونین… من هم اول کوس کوچیکش رو خوب خیس کردم…ولی مگه میرفت داخلش…مجبوری پاهاشو خیلی باز کردم…روش خیمه زدم.بوسیدمش…
گفتم ببخشید عزیزم…با فشار زیاد سر کلفت کیرمو کردم توش…چنان جیغی زد.پرده گوشم سوت کشید…خیلی بد گریه کرد…ولی میدونستم باید خوب جرش بدم که دوباره پرده ای جوش نخوره…دادم تا تهش.با ناخوناش پشتمو محکم فشار داد…دوباره کشیدم بیرون و دادم داخلش…و بازم جیغ زد…آبم بخاطر جیغش زود اومد ریختم داخلش…از روش بلند شدم…کف تشک و تخت مون پر خون بود…خیلی زیاد.دستمال گذاشتم پاکش کردم…مادرم ازم خواسته بود چند سالی با اونها زندگی کنیم…پس مسلما حجله خونه مامانم بود.هنوز بلند نشده بودم از روی تخت صدای در اومد.من زودی شلوارک پوشیدم…رکابی تنم بود…فاطمه خونین و مالین ملحفه کشید روی خودش ولی هنوزم گریه میکرد…مادر خودم بود…در میزد.گفتم بله…جانم…گفت در رو باز کن…چکارش کردی بچه رو اینجوری جیغ زد…رفت داخل دید پر خونه.گفت وای خاک برسرم.وحشی مگه عقل نداری…خانومت کم سن وساله…گفتم مامان منی یا اون…مادر و خاله خودشم اومدن…من رفتم بیرون…عمه ام گفت هی بگردم عزیز دل عمه رو…تا سر میدون صدای جیغش اومد…گفتم عمه دیگه…خندید…خانومها کمکش کردن رفت دوش گرفت…من هم همینطور…رفتم پیشش. خواب بود…فرداش مراسم پاتختی بود…
صبح که از خواب پا شدیم…بهم نگاه کرد…ولی صورتش و چرخوند. گفتم نازی من باهام قهری.گفت اصلا باهام حرف نزن دروغگو… گفتم به این زودی سلمان دلتو زد…برگشت بغلم کرد بوسم کرد.سلمان خیلی بدی هنوزم دردم میاد…میسوزه…خیلی ازم خون میریزه…بوسیدمش…یک گردنبند خوشگل براش گرفته بودم انداختم گردنش…بوسیدمش…خیلی زود بعد چندماه حامله شد…کلاس دهم بود.حامله بود.مدرسه دولتی راهش ندادن…نوشتمش غیر انتفاعی…دیگه با مادرش اصلا رابطه جنسی برقرار نکردم…زندگی اونها هم خوب شد…ولی اون صیغه ای خوشگل من هنوزم هست…لازم میشه…موقع پریودی. یا تنوع سکسی…خب خانومیه…مهمترین نقطه مثبتش تمیزی و وسواسشه…خلاصه که این هم ماجرای زن گرفتن من توی ۴۰سالگیم بود.کمی اغراق داشت که برای شیرینی ماجرا بود…روز و روزگار خوش
نوشته: سلمان
22 پاسخ به “ازدواج زیبا”
خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان نمیدونم چرا همش فکر میکنم کوسشعر تلاوت کردی پیرپسر 🤨
این داستان رو باید در چند قسمت می نوشتی. از بس طولانی بود تا نصفش بیشتر نخوندم.
شاهنامه نوشتی؟
وقتی ۷۰ سالت بشه زمانیه که ایزولایفت مبکنن اون شده ۴۳ ساله و اوج داغ بودنشه و جورتو باید داماد و دوست پسرش بکشن ضمنا کسی که وضعیت مالی عالی داره تعمیر کار موبایل نمیشه
روزنامه نوشتی کوسکش؟ارواح ننت چه مادر و دختر نجیبی گرفتی، ننش خودش پا بندازه، کوس جور میکنه سه سوت، با چوستومن خرید کون به صغیر و کبیر و داماد میده!جقی، معلومه خوار کیرت گاییده شده تا چوستانتو بنویسی، از بس که زدی! خودزنی میکنی؟ خودت مینویسی، و خودت میخونیش و واسش میزنی! مختم با اون دستور زبان کیریت گوزیده!
ادم مکه رفته مادرزنشو میکنهاز جلوبکنی زنت حروم میشه بهت ولی از عقب مجازهمادرزن برا دونادش صیغه ای جور میکنهکسی که از دوس پسرش خبرداره به دومادش معرفی مبکنهپدرزن ساده انقد راحت باور میکنهآدم غیرتی که زندگی داده راحت با دامادش از شورت وسوتین زنش حرف میزنهوهزاران خالی بندی دیگهکص زنت و مادرنت پیرپسر جقی
پدر سگ ۳تاسرم تقویتی زدم تا خوندمش فقط به من بگو چه جوری این نوشتی که از تور هخامنشی بیشتر شد
کمی اغراق داشت!!!؟؟؟؟؟گلم ، پسرم میدونم تمام اینایی که نوشتی رو در رویاهات با خودت مرور مبکنی!دوست داری یه روزی که بزرگ شدی، وضع مالیت انقدر خوب بشه که همینطور اوورت پول بدی و بذل و بخشش کنی!خوبه ، اشکاب نداره، بچه های با همین آرزوها زندگی میکنن!!نالنگی بدم بخولی!؟
خاک بر سرت که کودک همسری رو تبلیغ میکنی
بنظر من خوب بود ولی بعضی جاهاش تخیلات بود .اینو کسی که متاهله و زنها رو میشناسه میفهمه
با خوندن داستانت حال کردم
جق نزدی خدا بهت جایزه داد مردک پدوفیل دول فندقی
ای ول سلمان خان،نوش جونت،امیدوارم ان شاا.… بزودی خداوند اون پولی خواستم بهم بده،منم مثله تو یه مرد باشم،موفق و پیروز باشی مرد
سلام جناب آقای خدارحمتیدر تمام داستان هات میلیاردر هستی و همه اطرافیان رو میکنیخیلی بدکیر هم هستی و طرف رو پاره پوره میکنییه چرندیاتی هم سرهم میکنی تا دو ساعت بخونی تموم نمیشه
من تا تهشو خوندم نصف شبی جیگرم حال اومد دمت گرم حوصله به خرج دادی صد قسمتش نکردی.
اصلا اول داستانت به اواسط و آخرش نمیخوردکربلایی و حاجی بودینماز خون و روزه بگیر بودییهو هر کصی دستت اومد و کردی؟چه جنده.چه صیغه و چه مادر زنریدی با این کوصشعرات
خوب بود ولی کربلا و حج رفتم میزنه تو ذوق چون کسی که به این چیزا اعتقاد داره و خانواده مذهبی داره نمیاد مادرزشو بکنه نمی گفتی بهتر بود راست یا دروغش مهم نبود .اگه تو داستان دروغ باشه مذهبی بودنت میزنه ذوق خواننده اگه واقعا راسته یکی خیلی ادم لجنی هستی دوم زنت بهت حرامه واقعا انگار هرروز داری زنا می کنی بازم خیلی لجنی ولی داستانت خوب بود کیر لامذهب براییکی سیخ باشه تا نره توش نمی خوابه حتی اون طرف مادر باشه مادرزن خواهر زن عمه و خاله بمامد
خوب بود.فقط یادم رفته بود داستان سکسی بود.
یه بار هم محض رضای خداحقیقت زندگی تو بنویستو همه ی داستانهات هم بچه پولداری و دوسه تا خونه و باغ داریحالا تو واقعیت مثلا میبینی یه راننده اسنپ که مستاجرهقبلا هم بهت گفتم غذا را می پزندنمیسازنددرضمن معلومات عمومی ت خیلی پایینهزن باردار بشه دیگه شیرش کجا بود که بچه شیر بده
با خوندن این داستان فقط فشار خوردم بخاطر تنهایی و نبود یارهعی
سرگیجه گرفتم
غذا رو نمیسازنمیپزنخدا رحمتیخدا رحمتت کنه