فانتزی های علی و سارا (۱)

قبل از اینکه بخوای این داستان رو بخونی حتما به دو تا لینک زیر سر بزن تا با فضای سکسی بین من و عشقم آشنا بشی

https://www.bokon.to/سکس-در-روز-خواستگاری

https://www.bokon.to/روز-موعود-۱-

من و علی دو سالی باهم دوست بودیم و الآن چند ماهه که عقد کردیم تو یه سری داستان میخوام چند فانتزی سکسیمون رو که اجرا کردیم رو براتون تعریف کنم نوشتن این داستان ها برای خودم مثل داشتن یه دفترچه خاطرات سکسی هست که شاید بعدا علی هم در جریانشون قرار بگیره

همونطور که قبلا براتون گفته بودم علی استاد دانشگاهم بود و حدودا پنج سال هم تو کارشناسی و هم ارشد دانشجوش بودم و پایان نامه ام هم با خودش بود و بعد از فارغ التحصیلیم بهم پیشنهاد رابطه داد و باهم دوست شدیم

یکی از فانتزی های سکسی جذابمون مربوط به یکی از خاطرات من و علی تو دانشگاه هست
یه روز تو دانشگاه سردرد خیلی بدی داشتم و یه کلاس سنگین سه ساعته با علی داشتم. میدونستم اگر ازش بخوام که برم در نهایت بهم میگه دو جلسه غیبت میخوری برو درست رو حذف کن به شدت استاد سختگیری بود
تو اون زمان علی من رو دوست داشت و من بیخبر از همه جا اون رو فقط یه استاد سختگیر و کاردرست میدونستم
اون روز آخرین ردیف صندلی ها رو انتخاب کردم و سر کلاس به هر جون کندنی بود نشستم و انتهای کلاس زمانی که تمرین داده بود سرم رو روی صندلی گذاشتم و چشمام رو بستم و به خاطر مسکنی که خورده بودم خیلی زود تو حالت خواب و بیداری رفتم
بین خواب و بیداری بودم که یکی پچ پچ وار بهم گفت:
-خوبی؟
-نه سرم داره میترکه از درد
-پاشو برو استراحت کن نیاز نیست تو کلاس بمونی
-فکر کن این میرغضب بذاره برم (لقبی بود که بین دانشجوها بهش معروف بود)
با صدایی که ته مایه خنده داشت گفت
-میرغضب خودش داره میگه برو / پاشو دختر وقتی حالت خوب نیست چرا موندی تو کلاس
این مکالمه بین منو علی (همون استاد سختگیر) صورت گرفته بود و من تو عالم خواب و بیداری فکر کرده بودم یکی از بچه ها داره باهام صحبت میکنه
بهت زده و سریع سرم رو از روی میز بلند کردم و با علی چشم تو چشم شدم چهره اش همچنان جدی بود ولی یه خنده و شیطنت خاصی تو چشماش بود
-استاد ببخشید حالم …
-نیاز به توضیح نیست پاشو برو استراحت کن
حرفش رو زد از انتهای کلاس سمت میزش رفت وسایلم رو جمع کردم و اون شب بخاطر فشار زیاد سردرد میگرنی کارم به بیمارستان کشید و فرداش هم تو هیچ کدوم از کلاسام نتونستم شرکت کنم
به یکی دوستای صمیمیم سپرده بودم به همه استادام بگه که شب قبل بیمارستان بودم و امکان حضور تو کلاس رو نداشتم
فردا غروبش در کمال ناباوری علی باهام تماس گرفت برای احوالپرسی و ازم خواست شنبه هفته بعد تایم مشاوره پایان نامه ام رو بذارم برای یادگیری درسی که داده بود رفتارش برام غیرقابل پیش بینی بود و گذاشتم رو حساب احساس مسئولیتی که نسبت به دانشجوش داره
روز شنبه قبل رفتن به دفترش از تریا دانشگاه دو تا قهوه با دو تا کیک گرفتم و رفتم اتاقش
تو نیم ساعت اول مبحث رو برام توضیح داد و خیلی زود یادش گرفتم در حین حل تمرین بودم که بالا سرم ایستاده بود و در حین خوردن قهو‌ه اش نگاش به دستم بود ناخواسته مقنعه کنار رفته بود و بخاطر بازی یقه تاپم قسمت بالایی سینه ام کاملا بیرون بود و بخاطر رنگ سفید پوستم خیلی تو چشم بود و خودم اصلا متوجه موقعیت نشده بودم
وقتی ازش سوال پرسیدم در حین توضیح دادن سوالم نگاهش بین صورتم و گردنم در گردش بود و در نهایت خودش دستش رو دراز کرد و مقنعه ام رو پایین کشید
از حرکتش هم شوک شده بودم و هم بخاطرش خجالت کشیده بودم ولی اون همچنان تلاش داشت با همون چهره جدی و خونسرد به درس دادنش ادامه بده که گرچه خیلی موفق نبود
این خاطره رو تو دوران دوستیمون وقتی علی برام تعریف کرد میگفت همون روز دوست داشتم تو همون اتاق به دوست داشتنم اعتراف میکردم و همون روز قشنگ تو دفترم از خجالتت در میومدم

اواسط آذر که دانشگاه ها غیرحضوری شد معمولا تو این زمان ها دانشگاه تو خلوت ترین حالت خودشون هستن
دو روز بود که ندیده بودمش و خیلی دلم براش تنگ شده بود صبح قبل از رفتن به شرکت تصمیم گرفتم که برم دانشگاه اول علی رو ببینم بعد برم شرکت
موقع حاضر شدن شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم اگر موقعیتش جور بود یه ذره شیطنت هم داشته باشیم
برای همین یه لگ تنگ کبریتی بدون شورت تنم کردم و از قصد فاق شلوارم رو قبل از پوشیدن شکافتم
یه شومیز بلند تا اواسط رونم و یه پالتو روش پوشیدم
قبل رفتن از کافه نزدیک دانشگاه دو تا قهوه گرفتم و کیک
علی در جریان رفتنم نبود طبق حدسم دانشگاه کاملا خلوت بود و تو طبقه دوم که دفتر اساتید بود اکثر اتاق ها مخصوصا دو اتاق کنار دفتر علی چراغشون خاموش بود وقتی در زدم با همون صدای جدی گفت:
-بفرمایید داخل
روبروی سیستمش و پشت به در نشسته بود و من رو ندید
-استاد اجازه هست؟
با صدام یهو چرخید و رنگ نگاهش عوض شد
-قربونت برم تو اینجا چیکار میکنی؟
-دلم برات تنگ شده بود گفتم قبل اینکه برم شرکت بیام ببینمت

قهوه و کیک رو روی میزش گذاشتم و رفتم بغلش خیلی سریع و کوتاه لبام رو بوسید و یه صندلی کنار صندلی خودش گذاشت تا کنار بشینم
خیلی نامحسوس دکمه های بالایی شومیزم رو تا اواسط سینه ام باز کرده بودم و به خاطر مقنعه ام دید نداشت
صندلیم رو کامل به خودش چسبونده بود و سرم رو روی شونش گذاشته بودم
-ببخشید دیشب نشد بیام پیشت جلسه ام خیلی طول کشید بعدش هم عجیب سردرد داشتم
-میدونم عزیزم برا همین اومدم ببینم امروز خوبی تا خیالم راحت شه
در حین حرف زدنمون علی کمرم رو نوازش میکرد و آروم صورتم رو میبوسید
از صندلیم بلند شدم و روی پاهاش نشستم و به خاطر نشستم مقنعه ام بالا رفته بود و سینه ام کاملا معلوم بود
-خانومم حواست هست کجاییم دیگه؟ بیا پایین دختر شر درست نکن
-اتفاقا به قصد درست کردن شر اومدم
جمله ام که تموم شد لبام روی لباش نشست
-سارا بذار در رو قفل کنم عزیزم
ناچار از روی پاش بلند شدم و همراهش رفتم وقتی در رو قفل کرد چراغ اتاقش رو خاموش کردم
وقتی برگشت به دیوار پشت در تکیه دادم و علی رو کشیدم سمت خودم و لبامون تو هم قفل شد با احساس لبام رو میخورد تمام بدنش چفت بدنم بود مقنعه ام رو از روی سرم سر دادم پایین و لبای علی از روی لبام تا پایین گردنم رو میک میزد و همزمان دستاش سینه ام رو نرم ماساژ میداد
-ببین کاراتو بچه شر الان من چشمای خمارت رو چیکار کنم اینجا؟
-علی خب میخوامت؟
سرش رو تو نرمی گردنم فرو کرده بود و همزمان حلقه دستاش دور بدنم تنگ تر شد
-منم میخوامت فنچول من یه کلاس آنلاین دارم بشین تموم شه بعد بریم خونه
-نه الان میخوامت
-ساراااا حرفشم نزن تا همینجاش هم میدونی چقدر از چارچوبام کنار گذاشتم و باهات اومدم اصلا فکرش هم نکن
همزمان با گفتن جمله اش خیلی نرم از روی شلوارش آلتش رو میمالوندم و تخس زل زده بودم تو چشماش و آروم سر آلتش رو فشار دادم
چشماش رو بست و نفساش تندتر شده بود
-خب استاد میفرمودید کلاس در مورد چیه؟
-لعنت بهت بچه چرا انقدر تو شیطونی آخه نکن وایسا دو ساعت دیگه میریم خونه
حرکت دستام همچنان ادامه داشت
-سارا کرم نریز بذار بریم خونه دورت بگردم
-مگه تو دوست نداشتی تو همین اتاق از خجالتم در بیای ؟!
-نه الان دوست دارم رو تخت از خجالتت دربیام
-باشه کی کلاست شروع میشه؟
-10
-پس نیم ساعت وقت داریم دیگه
لبامون دوباره تو گره خورد و دست علی از زیر شومیز باسنم و پهلوهام رو فشار میداد
وقتی مشغول میک زدن بالای سینه ام بود دستش لای پام سر خورد و به محض برخوردش با اندام زنانه ام برق از سرش پرید
-چقدر خری تو بچه؟
-بده زندگیت رو پرهیجان کردم برات
اندامم کاملا خیس بود و انگشتای علی در حال نوازش بدنم بود و همچنان ناباورانه و با خنده داشت نگام میکرد
-اههه علی وقت نداریم دیگه بمالش فقط
-تو آخرش منو میکشی با این کارات
دستمو کشید سمت میزش من رو روی میزش نشوند و جلوی میز روی پاهاش نشست و پاهام رو از هم باز کرد هنوزم باورش نمیشد شلوارم رو با اون فرمت بدون شورت پوشیدم
-صدات در نمیادا
جمله رو گفت مشغول لیس زدن اندامم شد از پایین تا بالاش رو لیس میزد و آروم بالای اندامم رو میک میزد انقدر تحریک شده بودم که چند دقیقه کافی بود برای اینکه ارضا شم و به اوج برسم خفه کردن صدام تو اون شرایط اصلا کار راحتی نبود و ضربان قلبم روی هزار بود وقتی ارضا شدم علی بلند شد و لبامو به شدت میمکید وقتی نفس کم آوردیم سرمو به سینه اش چسبوند و اروم تو گوشم قربون صدقم میرفت
صدای قلبش نشون دهنده این بود که چقدر تحت فشار ولی مطمئن بودم محال از این بیشتر پیش بریم تا همینجاشم به قول خودش خیلی خط قرمزاش رو رد کرده بود
-میری رو اون مبل آروم میشینی صداتم در نمیاد تا من کلاسم تموم شه بعدش بریم خونه
-من باید برم شرکت
-غلط کردی بری شرکت اومدی دلبریات و کردی منو بزاری تو خماری بری شرکت!!! / میکشممت خدایی زنگ بزن بگو امروز نمیری
-اگه قبول نکردن چی
-بگو کلا نمیری
-اوه اوه دکتر بد آمپرش بالاست
-اونقدری که امروز یه جوری جرت بدم که خودت باورت نشه
-جوووون من عاشقتم که
-پاشو فنچولم / بذار منم برای کلاسم اماده شم
-پس من میرم خونه تا تو بیای
-موافقم برو منم تا 12 میرسم
بعد بوسیدن لباش حرکت کردم سمت خونه دو ساعت تا رسیدن علی وقت داشتم با شرکت تماس گرفتم و مرخصی گرفتم
قبل رفتن به خونه یه سری خرید برای نهار انجام دادم و سریع یه غذای حاضری درست کردم لباسام رو با یه تاپ کوتاه بندی بدون شورت و سوتین عوض کردم و منتظر علی بودم
ساعت حدود 12 رسید خونه به محض اینکه کلید انداخت و وارد خونه شد پریدم بغلش
دستش زیر باسنم قلاب شد و منو کشید تو بغلش رفتیم سمت اتاقش
همونطور که لبامون تو هم گره خورده بود با عجله لباساش رو از تنش در میاوردم تا علی کامل لخت شد
-خدا بگم چیکارت نکنه بچه اصلا نفهمیدم چی درس دادم امروز
تاپم رو از تنم درآورد و با ولع همه بدنم رو میک میزد همچنان ایستاده بودیم و میدونستم موقعی که جلوی آیینه در حال معاشقه هستیم خیلی تحریک میشه
همزمان با خوردن لباش دستم در حالم لمس آلتش بود جلوی پاش نشستم و از پایین تا بالای آلتش رو لیس میزدم و سرش رو محکم میک میزدم علی به دیوار تکیه داده بود و با چشمای نیمه باز نگاهش میخ تصویرمون تو آیینه بود سرم رو نگه داشته بود و خیلی آروم آلتش رو توی دهنم حرکت میداد
صدای نفساش دیگه تبدیل به ناله های سرخوشانه شده بود
-سارا بسه دیگه پاشو بریم رو تخت
منو رو تخت خوابوند و روی بدنم دراز کشیده بود و لبام رو با ولع میک میزد لباش تا روی گردنم و بالای سینه ام سر میخورد و کامل بدنم رو میک میزد نوک سینه ام به حدی محکم میک زده بود که کاملا سر بود تمام بدنم بی تاب یکی شدن باهاش بود و علی در حال زمان خریدن برای اینکه هیجانش کمتر شه و دیرتر ارضا شه
-علی میخوامت
-منم میخوامت دورت بگردم
آروم بدنش رو روی بدنم حرکت میداد و این باعث میشد آلتش روی اندامم مالیده بشه و من رو بیشتر تحریک کنه وقتی متوجه بی تابی من شد سر آلتش رو آروم داخل کرد و همونجا نگه داشت و آورم حرکتش میداد
انقدر بدنم تحریک شده بود که فقط دوست داشتم آلتش تا انتها داخل بدنم باشه کمرم رو بلند کردم و با حرکت من اون چیزی که میخواستم شد صدای آه و ناله جفتمون تو اتاق پر بود و علی آلتش رو محکم تو بدنم می کوبید تا من برای بار دور دوم ارضا شدم پاهام دور کمرش قفل کرده بودم
بعد از ارضا شدنم به پهلو کنار دراز کشیده بود و لبام رو میخورد اینبار هم خودم دست به کار شدم آلتش رو داخل بدنم بردم و علی همزمان با میک زدن سینه ام خیلی نرم حرکت میکرد و در همین حین با دستش قسمت حساس اندامم رو میمالید و آروم بهش ضربه میزد لذتش بی نهایت زیاد بود و از شدت لذت دوست داشتم جیغ بزنم
-دورت بگردم یواشتر
-وای نمیتونم علی خیلی خوبه
-خوب نیست عالیه لعنتی از صبح آتیش سوزوندی برا همین دیگه / تا شب کار دارم باهات حالا وایسا
در نهایت هر دو ارضا شدیم و بی حال تو بغل هم ولو شدیم تا چند دقیقه هر دو نفس نفس میزدیم تا تو بغل هم آروم گرفتیم و یه تجربه دلچسب دیگه به تجربه های سکسیمون اضافه شد

یه تغییر کوچیک تو سکس تا حد زیادی میتونه حال و هوا و هیجان و لذتش رو بالا ببره و همین شیطنت کوچیک من باعث شد اون روز یکی از بهترین های روزهای سکسی زندگیمون بشه و تا شب دو سکس فوق العاده دیگه هم داشته باشیم

روز و شبتون سکسی و عشقولانه

نوشته: سارا

بازدید 18,453

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “فانتزی های علی و سارا (۱)”

  1. دختر اگه جغی بشه، یا گیم باز میشه، یا داستان نویس با کلماته: آلت، تحریک، حرفه رکیک، بوسه، لرزش…شوهر کن، شاید معجزه شد و اولین سکس واقعیتو تجربه کردی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید