یه فکر مث تیر از سرم گذشت و یه لحظه دلم آشوب شد. نکنه واقعن آتویی چیزی دارن؟ نکنه اونروز از من یا سارا فیلم و عکس گرفته باشن؟ منکه از هوش رفتم و نمیدونستم دور و برم چخبره. حالا باید چیکار کنم؟ بهتر نیست زنگ بزنم به سارا ازش بپرسم؟ ولی با فکر اینکه اگر فیلم و عکس گرفته بودن و سارا متوجه شده بود حتمن بهم گفته بود و بهتره تا جای ممکن اونروز لعنتی رو یادش نیارم از زنگ زدن به سارا منصرف شدم. بهتر نیست جوابشونو بدم و بفهمم چی تو سرشونه؟ شایدم بفهمم از کجا به اکانتم رسیدن
هر چه فکرشو کردم دیدم حداقل الان دل و جراتشو ندارم که جواب بدم و باهاش وارد چت بشم. بعد از چند دیقه فکر به این نتیجه رسیدم که بهتره یه سر به اکانتش بزنم ببینم چی میفهمم. اکانتشو باز کردم و از پروفایلش متوجه شدم مربی بدنسازیه و حتی حدس زدم شاید باشگاه بدنسازی مال خودش باشه. چند ده هزار فالوور داشت. بیشتر پستاش، عکس و ویدیوهایی بود که یا فیگور گرفته بود یا با دستگاهها کار میکرد و وزنه میزد یا به عنوان یه مربی توصیه هایی رو میکرد و زیر اکثر پستاش کامنتای قلب و بوس و شعله آتیش کم نبود و حتی گاهی دختر یا پسری رو میدیدی که قربون صدقه هیکلشم رفته بود. تو بعضی از پستها رضا هم حضور داشت که باهم عکس گرفته بودن یا توی بعضی پستا که ویدیو تمرینات علی بود توی آینه های باشگاه مشخص میشد فیلم رو رضا گرفته و معلوم بود خیلی با هم رفیق و صمیمی هستند. داشتم پستهاشو بالا پایین میکردم و برام جالب بود که علی برعکس اونروز که من قیافه وحشی و اخلاق جهنمیش رو دیده بودم ولی توی باشگاه و با دوستاش همیشه میخندید و خنده به لبش بود. یه لحظه اومد توی ذهنم که کاش من جای دوستاش بودم یا دوستی مث علی داشتم قوی، هیکلی، محبوب و خوش اخلاق، سرگرم دیدن هیکل و سینه و بازوهای مردونه علی بودم و رویای شیرین دوست بودن باهاش کل فضای ذهنمو پر کرده بود که در اتاقمو زدن، مامان سرشو آورد داخل
- بیداری ساسان؟
- آره مامان
- چرا نمیخوابی دیر وقته ها، فرداهم که باید زود پاشی
اومد داخل و کنارم روی تخت نشست و من صفحه گوشی رو خاموش کردم گذاشتم کنارم و نشستم پیشش - میدونی که حداقل توی این دوماه آموزشی گوشی بی گوشی؟
- آره میدونم
نیم ساعتی باهام حرف زد و ازین گفت که نگران نباشم و دوماه بیشتر نیست و بعدش بابا با آشناهایی که داره و اگه لازم بشه با خرج کردن پول، کاری میکنه تهران بمونم و بقیه خدمتم رو راحت باشم
ساعت نزدیک یک شب بود. مامان پاشد و بهم گفت دیگه واقعن دیروقته و باید بخابی. اون گوشیتم بده میزارم روی میز کامپیوتر، نکنه باز پاشی بری سر گوشی! راستش خودمم چشمام داشت گرم میشد. مامان لامپ رو خاموش کرد و رفت. همینجور که چشمام داشت گرم میشد یاد پیام علی افتادم و توی خواب و بیداری بخودم گفتم فعلن ولش کن بعدن یه فکری براش میکنم
توی طول دو ماه آموزشی چند بار شبا رو مرخصی گرفتم و شب رو خونه بودم اما سارا هیچکدوم اون شبا بخونه ما نیومد. یا فرداش امتحان داشت یا باید تحقیقش رو آماده میکرد یا… و اگه هم من میرفتم خونشون خیلی گرم نمیگرفت و کاری میکرد که زیاد تنها نشیم. با خودم میگفتم شاید بخاطر درساشه یا شایدهنوز از دستم عصبانیه یا بخاطر فاصله ای که بینمون افتاده سرد شده و هربار بخودم وعده میدادم با تموم شدن آموزشی هر شب و هر آخر هفته خونه هستم و همه چیز حل میشه
بالاخره اون دو ماه سخت و خسته کننده تمام شد. بابا کار خودشو کرد و من توی یکی از ستادهای پشتیبانی نیروی زمینی توی لویزان تقسیم شدم و برعکس خیلیها که آخر دوره با چشم گریون امریه شونو میگیرن من توی کونم بزن و برقص بود. اومدم خونه و اونشب سارا و خانوادش خونه ما دعوت بودن بعد از شام و وقتی بابا و مامانا مشغول حرف زدن بودن سارا رو کشیدم اتاقم و بغلش کردم و بعد یکم بوس و لب گرفتن بهش گفتم عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود. اما سارا بدون اینکه چشماش به من باشه با یه حالت بی خیالی گفت منم همینطور! یکم جا خوردم ازین همه سردی اما بروی خودم نیوردم و گفتم:
- سارا من یه هفته مرخصی پایان دوره دارم نظرت چیه دو سه روزشو بریم مسافرت و خوش بگذرونیم؟؟
- بزار خوشیای همون یه دفه که رفتیم زیر زبونمون بمونه!
- اون یه دفه بد آوردیم قرارم شد دیگه حرفشو نزنیم
- ببین من نمیتونم دو سه روز پاشم با تو بیام مسافرت
- چرا؟
- میدونی که آخر ترم نزدیکه منم هیچی نخوندم و نمیخوامم غیبت بخورم
یکم خورد توی حالم ولی بغلش کردم و یه بوس زدم روی گونش و بیخ گوشیش با شیطنت گفتم - خوب باشه مسافرت رو بی خیال ولی یادت که نرفته قبل رفتنم به آموزشی چه قول و قراری گذاشتیم؟
- قول چی؟ گفتم بعدن …
- تو چت شده سارا چرا منو میپیچونی؟ چرا ازم دوری میکنی؟
دستمو که حلقه شده بود دورش رو زد کنار و پاشد وایساد روبروم و با صدایی که خیلی سعی میکرد نره بالا و آبروریزی نشه گفت: - ببین ساسان من الان آمادگیشو ندارم
- قبلن که داشتی
- آره دوبار آماده بودم و میخاستم، با همه وجودمم میخاستم ولی هر دو بار …
نتونست بحرفش ادامه بده سرشو با دستاش گرفت و رفت تا دم در اتاق و برگشت - ببین ساسان من دیگه تحمل بار سوم رو ندارم لطفن بهم فشار نیار، اصلن بزار واسه بعد از عروسی
انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن رو سرم، اعصابم ریخته بود بهم اما چیزی هم نداشتم بگم
فرداش توی خونه تنها بودم ولی حوصله سارا با اون اخلاق و برخوردای جدیدش رو هم نداشتم. روی تختم دراز کشیده بودم و گوشیم دستم بود و میخاستم پیامها و ویدیوهای زیادی که توی اون دوماه تلنبار شده بود رو ببینم. یه گروه واتساپی عضو بودم از دوستای دوره دبیرستان و یه ویدیو پورن گذاشته بودن. بازش کردم یه سیاه پوست خرهیکل با کیر درازش یه زن سفید پوست بلوند خوشگل رو تو پوزیشن داگ استایل میکرد اونم از کون نه کوس، وحشیانه تلمبه میزد و دختره هم فقط جیغ میکشید و آخ و ناله میکرد. ناخودآگاه یاد اونروز افتادم و جیغایی که سارا میکشید وقتی که علی از کون ترتیبشو میداد. با اومدن این فکر توی سرم، سر کیرم گرم شد و جون گرفت. بعد دو ماه یاد پیام علی افتادم و باز دلشوره افتاد توی دلم وارد اینستا شدم و بازش کردم و دل تو دلم نبود پیامهارو باز کنم و ببینم آیا پیام جدید یا تهدیدی چیزی فرستاده یا نه
پیامهارو باز کردم ولی خبری از پیامش نبود. بخاطر دو ماه بی جواب موندن از باکس پیامهای من حدف شده بود. میدونستم که پیامها حذف نمیشن فقط مخفی میشن و اگه برم توی اکانتش و ارسال پیام رو بزنم باز میتونم پیامهای مخفی شده رو ببینم. با یکم فکر کردن و چند بار اشتباه بالاخره اکانتشو پیدا کردم. و یه نفس راحت کشیدم چون هیچ پیام جدیدی نبود. بخودم گفتم پس خبری از آتو و باج و تهدید نیست. باز به صفحش نگاه کردم چندین پست جدید توی این دوماه بارگزاری کرده بود. همینطور که داشتم پستاشو یکی یکی میدیدم با خودم فکر کردم سارا با اون بدن ظریف چه مقاومتی در مقابل این غول میتونس بکنه یا خود من؟ ناخودآگاه با همین فکرا داشتم کیرمم میمالیدم و راست شده بود. با خودم فکر میکردم که این کار اشتباهیه اما هر بار وسوسه میشدم که بزار یه پست دیگشو ببینم بعد میبندمش پست بعدی رو میدیدم و باز کیرمو میمالیدم و بیشتر داغ میشدم. وقتی با پاهاش وزنه میزد و عضلات رونهاش میزد بیرون با خودم میگفتم اووووف پاهاش هر کدوم یه ستونه لامصب یاد اینکه چطور منو از زمین میکند انگار که یه پر کاه تو بغلشه و با اون پاهای قوی بسمت اتاق خواب حرکت میکرد. فیگورایی که گرفته بود و بازوهاش که یادم مینداخت چطور این بازوها دور گردن من حلقه شده بود! ناخودآگاه دستم رفتم سمت سینم سینه هامو میمالیدم و دستای قوی علی توی ذهنم بود که سینمو اونروز چنگ زد و تندتر جلق میزدم. توی پست بعدی با دو دست وزنه ها رو بالا میاورد و عضلات سینه هاش باد میکردن و من با همه وجودم دوس داشتم سینه هاشو لمس کنم و دست بکشم.حسابی داغ شده بودم و رسیدم به عکسای جدیدش که ریش گذاشته بود و وای چقد صورتش با ریش مردونه تر شده بود. فکر اینکه با این ریشا ازم لب بگیره اووووف دیگه نتونستم تحمل کنم و آبم پاشید بیرون ولی آخرین پستشو دیدم که با همون صورت مردونه خیلی بی خیال و سرخوش داره میخنده و ناخودآگاه با خودم گفت علی آقا تورو خدا باهام مهربون باش!!! و بدنم لرزید و آخرین قطره هم اومد
بعد اومدن آبم عذاب وجدان اومد سراغم به خودم میگفتم این دیگه چی بود؟ باید از خجالت بمیرم مثلن مردم مثلن زن دارم آخه این چه حسیه؟ یاد حرفای سارا افتادم که بهم گفته بود واقعن از مردونگی چیزی توی وجودت هست؟ این حجم از بی غیرتی…
فردای اونروز باز شهوت اومد سراغم و تمام اون عذاب وجدان و افسردگی در مقابل شعله های شهوت سوختن و از بین رفتن. تا قبل از اون همیشه گی و همجنسبازی برام یه چیز چندش، کثیف و حال بهم زن بود و حتی فکرشم بسرم راه نمیدادم. حتی یکبارم فیلم پورن گی ندیده بودم و اونقد بدم میومد که حتی دوس نداشتم ببینم. اما حالا خودم رو میدیدم که چجور با دیدن هیکل و اندام و صورت مردونه علی شهوتی میشم. کنجکاویم گل کرد و شروع کردم ویدیوهای گی دیدن و با تعجب میدیدم که نه تنها برام چندش نیست که حتی دوس دارم جای مفعول فیلم باشم. طی دو روز بعدش مدام به اینستای علی سر میزدم انگار منتظر عکس جدید از هیکل و صورتش بودم و هر بار با تصور اتفاقات اونروز توی ویلا و دیدن پستای علی داغ میکردم. دوس داشتم دوباره بکشتم توی بغلش، نفسای داغشو بیخ گوشم بزنه، سینه هامو چنگ بزنه و من کیر کلفتشو بمالم، با اون ریش و سبیل مردونش ازم لب بگیره، تو بغلش بخوابم و عضلات بزرگ سینه پهنشو لمس کنم. وقتی کیر کلفتش میومد تو ذهنم شروع میکردم کیرمو مالیدن و تصور اینکه سر کیرشو بخورم اووووف طاقتم طاق شده بود بدجوری دلم میخواس ساک بزنم.
عجیب اینکه توی تمام فانتزی های سکسی و حشری کننده توی ذهنم اثری از اون وحشی بازیهای علی نبود و برعکس علی توی ذهن حشری من یه مرد قوی، خوش اخلاق، باحال و قابل اعتماد و اتکا بود!
شهوت از یک طرف، سردی سارا و پس زدنش و افکار مختلفی که اون روزا ذهنمو کامل درگیر کرده بودن داشتن رسمن دیوونم میکردن. گاهی به شکل وحشیانه و غیر قابل تصوری سکس با علی و ساک زدن کیرشو میخاستم. گاهی و مخصوصن بعد جلق زدن دچار عذاب وجدان و افسردگی میشدم. وقتی هم عقلم کامل سر جاش بود یاد رفتار وحشیانه علی و درد وحشتناک و اذیت شدن اونروز میوفتادم و به خودم نهیب میزدم که عاقل شو لعنتی، همه این فکرای خرابو از توی ذهن مریضت بریز بیرون، جدای از همه اینا از آبرومم میترسیدم اما شهوت دیوونم کرده بود. دیگه حتی جلق زدن و اومدن آبم هم نه آنچنان ارضام میکرد نه آرومم میکرد.
دو سه روز از مرخصیم مونده بود که دیو شهوت درونم افسار تصمیم گیری رو بدستش گرفت و همه ترسها و نگرانیهامو کنار زد. یبار دیگه پیام علی رو باز کردم و اینبار بعد دوماه، پذیرش رو زدم. بازم اون عکس دو نفره رضا و علی رو نگاه کردم و با نوشتن” اکانتمو از کجا گیر آوردی لعنتی” انگار از یه مرز رد شدم. مرزی که یک طرفش امنیت بود و زندگی معمولی گذشتم و طرف دیگش هیجان، استرش، دلهره، ماجراجویی و شاید لذت و در یک کلام پا بدنیای جدیدی گذاشتم.
نوشته: ساسان
15 پاسخ به “رهایی از باکرگی یا شکسته شدن پلمپ ها (۳)”
خوب بود/:
اینا که فانتزی و دروغی بیش نیست ولیاحتمالا میخوای به اینجا برسی که زنت ساراجوناز قبل به علی و … کس و کون میداده و طی یه نقشه حساب شده آوردتشون تو ویلا تا ترتیب کون تو رو هم بدنبسیار فضایی و غیرواقعی
میشه سریع تر بنویسیش؟؟ من ک حال کردم مرسی
این قسمت با اینکه سکسی نبود و زیاد عامه پسند نبود رو حساب قسمتهای قبل زیاد اکانت منفی نداشتی ولی همه منتظرقسمت جدید که این قسمت کم سکس رو جبران بکنه و بترکونه هستیمپس مهمه که تو قسمت بعد تمام تلاشت رو بکنی ادامه بده …
خوبه ادامه بده
رو داستان قبلی کامنت منفی گذاشتم نویسنده اومده خصوصی بهم بد و بیراه گفته! 😂😂😂😂خاک تو سر جقی بدبختت کنن بیعرضه. حتی عرضه نداری کون بدی. باید همونم با تحقیر و توسری خوردن انجام بدی. تو رو چه به زن گرفتن و رابطه سالم تشکیل دادن؟ ببر زنتم دو دستی تقدیم بکنات کن که با زور و خشونت زنتو از دستت درآوردن. امثال تو لازم نیست چیزی داشته باشن تنها کارشون سرویس دادن به دیگرانه تو زندگی! 😂😂😂😂
از اینجا به بعد فهمیدی که یه کونی کیر دوست هستی ساسی جون
قشنگ می نویسی ولی به نظر من از این قسمت از واقعیت به دور شدی
hajamooاین آدمی که ظاهرن کمترین بهره ای از شعور نبرده و فکر کرده هر کس هر داستانی نوشت حتمن شخصیت نویسنده هم مثل داستان و شخصیت اصلی داستانه در قسمت قبل نظری بی دلیل و چرت نوشتمن به اکانتش رفته سوال کردم از کجای قصه به این نتیجه رسیدی و آیا روانشناسی چیزی هستی؟ و جوابش این بود که چرا از کیر نویسنده بالا پایین میشی و گوهش رو میخوری منم بهش گفتم نویسنده داستان خودمم پس تویی که گوه نویسنده رو میخوری و از کیرش بالا پایین میشی و نتیجه این شد که اومده و بمن فحش میده و به خانوادم توهین میکنهخوب هر کسی با هر بهره کمی از هوش و شعور میدونی جواب توهین توهینه جواب فحش ناموسی هم فحش ناموسیه ولی با دونستن این چرا بازم بی هیچ دلیل فحش به ناموس میده؟چون آدم بی ناموس و بی غیرتیه و در بهترین حالت براش مهم نیست و میگه فحش میدم طرفم اگه برگشت خار و مادرمو شست مهم نیست و در حالت بدتر طرف اصلن از فوحش خوردن خواهر و مادرش لدت میبره واسه همین بی دلیل زیر داستان پست یا تاپیک نردم میره و فحش ناموس میده تا جوابشو بدن و لذت ببره
Yapramاولن که ساسان هیچ لذتی از گاییده شدن زنش نمیبره این یه تجاوزه و ساسان همش عذابه براش. بعد تحاوز هم هیچ جا نمیبینی ساسان صحنه های گاییده شدن زنشو تو ذهنش تصور کنه و لدتی ببره پس شخصیت اصلی داستان اصلن کاکولد نیستدومن هیچ چیزی در این دنیا به کسی مجوز فحش دادن به دیگری رو نمیده و اتفاقن کسی که شروع به فحاشی میکنه چون میدونه جواب فحش فحشه پس اونه که باید صابون فحش خوردن به تنش بمالهسومن بازم میگم این فقط یه داستانه لطفن از تحلیل کردن شخصیت نویسنده دست بردارینچهارم با این تفسیر شما پس کسی که قصه جنایت رو مینویسه حتمن خودشم روحیه قتل و جنایت داره و شایسته توهین شنیدنه
ادامه بده لطفا
من کجا بهت فحش ناموسی دادم اسکل؟ منتها چون توسری خور و جقی هستی چیزی رو که خودت دوست داری به دیگران نسبت دادی. اینم مد جدید نویسندههای جقی بکن توه که هرکس ازشون انتقاد کنه سریع میپرن بهش و پاچهشو با دندون جر میدن که بگن ما خیلی نویسنده خوبی هستیم! نه قربون شکلت، تو یه توسری خور بدبخت آندرداگی که انقد هیچ دختری نگاهتم نکرده اومدی داری کسشعر تفت میدی و هرکسی هم بهت انتقاد کنه سریع فحش خوارمادر میکشی بهش و بلاکش میکنی که نتونه جواب بده بهت. چرا؟ مشخصه، چون عرضه نداری بجز زر زدن کار دیگه بکنی. بدبخت کونی تو انقد کس ندیدی رفتی کونی شدی که یه نیمچه سکسی بتونی اقلا داشته باشی! خاک تو سر جقیت کنن.
hajamooببند گاله رو و با واق واق کردن خودتو جر نده توله
ساسان عزیزاین داستان سال ها پیش نوشته شده. اما بسیار جذاب برای من است. البته نقاط ضعفی در داستان هویدا است. اما اوورال داستانی دوست داشتنی است. شاید شاید شاید همه ما گرایشی جنسی مخفی هم داریم.
بیشتر بنویسمتفاوت بنویس در ژانرهای مختلف بنویسلایک نمیکنم چون میترسم قبلا لایک کرده باشم و از لایک ها کم بشه.هر تابو ای ییییییییییییییییمی تواند جذاب و دوست داشتنی باشد.