آب بیغیرتی من (۳)

گفت رضا واقعا دوست داشتم که ایندفعه همدیگر رو ببینیم … خیلی طول کشیده و ندیدیم همدیگر رو …

لحن صحبت کردن سمیرا برام غیر طبیعی بود … هر چند ما کلا خیلی راحت صحبت میکنیم با هم ، ولی احساس کردم یه حسه خودمونی بودن خاصی تویه صداش هست … من نفسم بالا نمی اومد و بعد از چند ثانیه سکوت گفتم اره ببخشید … و منم واقعا دوست دارم شما رو ببینم ولی خوب یه خورده حالم خوب نیست … سمیرا بهم گفت خوب یه دکتر برو و یا برو دارخونه یه دارو بگیر … منم ازش تشکر کردم و گفتم حتما میرم … سمیرا گفت پس من به شهاب بگم که اکی هستی برای مهمونی … یه خورده سکوت کردم و گفتم اشکالی نداره بهت خبر بدم … ببخشید تو رو خدا اصلا منظور بدی ندارم … سمیرا گفت نه اصلا راحت باش … گفتم پس من به شهاب خبرش رو میدم … چند ثانیه ایی سکوت شد و خندید و گفت حالا به منم خبر بدی به جایی بر نمیخوره … من با صدای که پره تشویش بود و نگاهی که به خیابان خیس و پر ترافیک داشتم گفتم چشم حالا به شما هم خبر میدم … حتما بهت زنگ میزنم و بهت خبر میدم … سمیرا گفت به نظرم مسیج بهتره نمیخوام اذیت بشی … منم گفتم حتما بهت خبر میدم …

تویه مسیر و اون روز کاری بار ها شد که از فکر فانتزی خودم با سمیرا و شهاب و سحر سیخ میشدم و حتی چند قطره ایی هم ازم آب میاومد … تقریبا دو روزی گذشت و سحر چیزی نمیگفت و منم چیزی به رویه خودم نمیاوردم … چیزی که برام خیلی جالب بود … تغییر کم، ولی تدریجی در لباس پوشیدن سحر بود … احساس میکردم لباس های تنگ تر داره میپوشه و آرایش غلیظ تر و چندباری هم که بهش میگفتم چه تیکه ایی و یا چه خوشگل کردنی شدی … میخندید و میگفت شوهرم دوست داره …

روز پنج شنبه بود و خیلی دوست داشتم یه جوری به سحر بگم که دوست دارم با شهاب لاس بزنه و من ببینم یا بشنوم … ولی اصلا نمیتونستم این رو قبول کنم که دوباره ببینم سحر برای یه مرد دیگه ارضا میشه یا آب کیر شهاب برای هیکل زنم بیاد … به این نتیجه رسیدم که حسی که من دارم به نظر بیشتر لحظه ایی، و دوست دارم که یه اتفاق بیافته و تموم بشه … احساس میکردم که اگر با غریبه باشه و سریع تموم بشه هم من لذت میبرم و هم سحر و بعدش عذاب وجدان ندارم و یه جورایی دیگه ترس هم نخواهم داشت از اینکه همکار یا دوستم بفهمه … تویه فکر این قضیه بودم که کجا و چطوری میشه یه غریبه پیدا کنم که با سحر لاس بزنه یا اینکه کون خوشگل و رون های سحر رو دید بزنه و من حال کنم از بیغیرتیم …

به این نتیجه رسیدم که به شهاب و سمیرا خبر بدم که بهتر نشدم و مهمونی کنسله … به شهاب زنگ زدم و جواب نداد … بهش مسیج دادم و تیک خورد که خونده ولی جواب نداد … گفتم شاید سرش شلوغه ولی چند ساعتی گذشت و جواب نداد و خیلی تعجب کردم چون معمولا خیلی زود جواب میداد … یه حسه عجیبی داشتم که احساس میکردم شهاب خیلی دوست داره من با سمیرا ارتباط بگیرم … به سمیرا مسیج دادم و چند دقیقه نگزشت که جواب داد … خوبی رضا ؟

من: اره عزیز ‌… ببخشید بابت تاخیر

سمیرا: نه بابا راحت باش میدونم سرت شلوغه

گفتم ببخشید احتمالا یه چند وقتی طول بکشه بهتر بشم …

گفت امیدوارم زود خوب بشی با چنتا اموجی قلب و لبخند

بهش گفتم که مرسی حالا چرا لبخند
گفت واقعا دوست دارم زودتر ببینمت و یه خورده حرف بزنیم

من قلبم شروع کرد به تند تند زدن و واقعا نفسم داشت میگرفت … نمیدونستم چرا اینطوری میشم وقتی صحبتم با سمیرا و یا موقه ایی که سارا رو میبینم اینطوری میشه …

من گفتم اره حتما خوش میگزره با شهاب جان و دورهمی … جواب داد اونکه اره ولی من حرف زدن خودمون رو هم دوست دارم … دیگه تقریبا مطمین شدم که دوست داشته لاس زدن قبلیمون رو … خواستم بهش بگم اره خیلی حال داده لاس زدن قبلیمون … چند باری نوشتم ولی پاک کردم و گفتم ممنون …
گفت پس زود درستش کن … منم یه چشم گفتم و اونم با چنتا اموجی جواب داد …

فکر هیکل سمیرا داشت روانیم میکرد … دل تویه دلم نبود که انگشتش کنم یدفعه از پشت ‌… یا چشم تو چشم بشم باهاش و لاس بزنم … ولی فکر لاس زدن سحر و شهاب خیلی حشریم میکرد …

چند روزی گزشت و تویه این فکر بودم که چطوری میتونم چنتا غریبه پیدا کنم که با سحر لاس بزنن … اول فکر کردم که بهش بگم بره آموزشگاه … یا باشگاه و شایدم بفرستمش مسافرت … ولی همش با این نتیجه میرسیدم که خوب من که نیستم و چطوری میشه ببینمش … و اگرم بخوام باهاش بعدا لاس بزنم, حال اونطوری نداره …

تویه این مدت چند باری هم شده بود که تویه سکس سحر بهم فحش داده بود و منم بدتر حشری میشدم و میکردمش … تویه چنتا سکس اخیر وقتی داشت ارضا میشد بهم میگفت رضا زنت داره ارضا میشه … زنت داره آب میده … زنت داره پاره میشه … و بارها میخواستم بهش بگم دوست دارم زیر کیر مردای دیگه پاره بشی یا چقدر دوست دارم یکی کیرش رو بزار لای رونای پات و صدای ناله هات بلند بشه … ولی نمیتونستم …

خیلی حسه عجیب و غریبی داشتم و حال اصلا خوبی نبود … روز جمعه اون هفته با اینکه معمولا خیلی زود بیدار میشم، اصلا حوصله بیدار شدن رو نداشتم … وقتی چشمام باز میشد و یا موقه خواب، تصاویر مختلفی جلوی چشمم میاومد … خودم، سارا، علی، شهاب و سمیرا و مهمتر از همه سحر … اون جمعه شاید یکی از بدترین روزای زندگیم بود. از یکطرف دوست داشتم زنم رو دستمالی کنن و ببینم، از طرف دیگه استرس و اضطراب دیوانم کرده بود و مهم تر از همه علاقه سکسی که به سارا و سمیرا پیدا کرده بودم …

اونروز تصمیم گرفتم که بزنم بیرون بعداظهر و تنهایی برم سمت تجریش و یه کافه دنج بشینم و یه قهوه بخورم … سحر دوست داشت که بیاد ولی واقعا دوست داشتم تنها باشم … رویه گوشی موبایلم کلی اسم بود از فامیل و دوستای دور و نزدیک ولی نمیشد حتی به نزدیکترین دوستم چیزی بگم … اونروز گزشت با همه بدی ها و خوبی هاش … تویه راه برگشت یه آهنگ از والایار داشتم گوش میدادم و کلی تویه رویاهای سکس نیاومده بودم …

بعد از رسیدن و یه فیلم … خوابیدم و خیلی صبح زود بیدار شدم … سحر خیلی سکس صبح رو دوست داره … اونروز صبح از پهلو گاییدمش و آب کیرم رو خالی کردم لای رونای پاش … خیلی دوست داره وقتی کیر از پشت بهش میخوره و تویه گوشش بهش میگم جنده خوشگل یا جنده هرزه …
روز اول هفته بود و داشتم کفش هام رو واکس میزدم و یواشکی سحر رو نگاه میکردم … یه شلوار پارچه ایی اداری مشکی ولی خیل جذب و یه رژ تیره براق زده بود و قشنگ از مانتو تنگ و جذبش که میشد کمر خوشگلش رو دید وقتی راه میره، فهمیدم که واقعا داره رفتاراش تغییر میکنه …

تویه مسیر اومدم چند باری بهش مسیج بدم و بهش بگم چه چیزی شدی جنده … خوش به حال مردایی که امروز هیکلت رو ببینن … سخت بود و چند باری پاک کردم و نوشتم ولی نفرستادم … تویه پارکینگ وقتی داشتم صدای شلوغی ماشین هایی که داشتن پارک میکردن رو میشنیدم همش تویه فکر سکس و فانتزی بودم … شاید به نقطه ایی رسیده بودم که سخت بود جدا کردن ذهنم از این فانتزی ها ‌…

وقت نهاری اتفاقی علی رو دیدم و دنبال این بود که ببینه چرا من انقدر کم رنگ شدم و بهش علاقه ایی نشون نمیدم …و منم با کلی معذرت خواهی بهش فهموندم که اصلا اینطوری نیست و واقعا مشغله کار و زندگی … پیشنهاد کافه داد بعد از کار و منم کلی بهانه جور کردم و اونم بنده خدا کلا پشیمون شد از گفتن این موضوع … بعدش که اومدم حسه بدی داشتم که چرا خودم رو محروم میکنم … با یه مهمونی ساده با شهاب و سمیرا کلی حال کردیم و تازه روابط جدید ایجاد شده … با سحر صحبت کردم و گفتم بهش در مورد پیشنهاد علی … اصلا استقبال نکرد و کلی از لیلا زن علی بد گفت که مثلا خیلی قیافه میگیره و از این حرفا … منم گفتم اکی پس من با علی میرم … گفت مشکلی برای اومدن نداره ولی در کل حال نمیکنه …

بعد از چند روزی با علی و همسرش قرار گزاشتیم و رفتیم کافه … تویه مسیر مجبور شدیم ماشین رو دورتر پارک کنیم و پیاده بریم … و تویه این مسیر پیاده چند باری متوجه شدم که مردای دیگه دارن سحر رو نگاه میکنن … تویه همین مسیر کوتاه چند دقیقه ایی و داخل کافه چند باری سیخ شدم و احساس کردم که چقدر دوست دارم که مردای دیگه زنم رو دید میزنن و روش هیزی میکنن … و جالبش این بود که سحر هم لباسی که پوشیده بود خیلی باز و راحت بود … طوری که قشنگ گردی کونش و رونای پاش دیده میشد … علی و لیلا هم خیلی مرتب و شیک بودن … واقعا اونشب بر خلاف توقعی که داشتیم خیلی خوش گزشت و علی خیلی اصرار داشت که مسافرت بریم … منم تایید کردم و اخرش قرار شد یه شمال باهم بریم … تویه تمام این مدت همش داشتم به این فکر میکردم که ای کاش شهاب و سمیرا هم بودن و میتونستیم کلی لاس بزنیم … بعد از اون کافه فکر کردم که شاید کافه رفتن به فانتزی من کمک کنه … چند باری رفتیم ولی بغییر از نگاه های کوتاه اتفاقی نمیافتاد … بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که شاید فروشگاه لباس بهتر باشه …

بعد از چند روز … به سحر مسیج دادم که شب زود میام باهم بریم بیرون … مسیج داد که خسته ام و فردا بریم بهتره … منم اکی دادم و فردا صبحش بهش به خنده گفتم، سحر آبروریزی نکنی امروز تنگ بپوشی و آرایش کنی … اونم خندید گفت خیالت راحت ساده ساده میام … دل تویه دلم نبود تویه مسیر دفتر … وقتی بهش فکر میکردم کیرم سیخ میشد و زودتر میخواستم بعداظهر بشه و بریم … تویه مسیر بهش مسیج دادم و گفتم واقعا تا بعداظهر دل تویه دلم نیست … مسیج داد اره منم و حتما بهت خوش میگزره … گفتم به من؟ گفت اره … گفتم چطور؟ گفت زنت قراره لاس بزنه با همه … منم با حالی پر از هیجان گفتم چقدر حال میده یکی از پشت انگشتت کنه … اموجی خنده داد و گفت خیالت راحت جنده ات بلده چیکار کنه …

زمان خیلی سخت میگزشت … ساعت ۲ تقریبا رسیدم خونه و سحر اومد پایین … وقتی نشست داخل ماشین باورم نمیشد این سحر باشه … یه شلوار لی که انقدر تنگ و کوتاه بود که قشنگ با یه خورده دقت میشد فهمید که چه هیکل تشنه و کردنی زیر این شلواره، که تشنه کیر کلفته … دور ساق پاش هم یه آویز بسته بود و کتونی اسپرت … روشم یه پالتو خیلی کوتاه که وقتی داشت میشست داخل ماشین قشنگ کونش میافتاد بیرون … لاک و کلی آرایش … بوسش کردم و گفتم سحر چه خبره … خندید و گفت دوست داری … منم با یه صدای هیجان زده گفتم دهنم آب انداخت برای کونت … خندید و گفت قربون شوهر پایه ام برم …

رسیدیم به فروشگاه و بعد از پارک کردن رفتیم داخل … بوی عطر سحر و هیکل خوشگلش تویه چشم همه بود … از هر مغازه ایی رد میشیدیم امکان نداشت پسر ها نگاش نکنن … منم چد باری دستم رو میبردم رویه کمرش و یا کف دستش که تویه دستم بود رو بشکون میگرفتم و فشار میدادم … چنتا بوتیک مردونه رفتیم ولی جوان های خوبی نبودن توش و حال نمیکردم با ظاهرشون … یه چند باری هم به بهونه امتحان کردن لباس ها رفتم داخل اتاق پرو و سحر رو تنها گزاشتم داخل بوتیک … و صدای لاس زدنش کیرم رو سیخ میکردم … چند باری هم شد که از سوراخ در اتاق یواشکی نگاه میکردم و میدیدم که چطوری دارن اون کون خوشگل و گردش رو تویه اون شلوار تنگ نگاه میکنن … ولی نمیتونستم زیاد بمونم تویه اتاق …اینطوری فایده نداشت و واقعا نمیشد کاری کرد … به فکرم زد که ببرمش لباس زنانه ببینه و پرو کنه … یه بوتیک زنانه برای مانتو دیدم و از پشت ویترین دیدم که دوتا پسر جوان و و یه خانوم فروشنده هستن … با سحر رفتیم داخل و از در ورود پسرا داشتن سحر رو دید میزدن … کیرم داشت کم کم از هیجان سیخ میشد … سحر سریع با یکی از پسرا شروع کرد به حرف زدن برای جنس کار و قیمت … منم اصلا تلاشی نکردم که حرفی بزنم … سحر چنتا کار رو انتخاب کرد و به پسره گفت کجاست اتاق پرو … پسره اخرین اتاق رو بهش پیشنهاد داد که صندلی نشستن من دور بود ولی میشد ببینم … سحر اولین مانتو رو پرو کرد و با پای برهنه اومد بیرون … شالش رو هم برداشته بود و سایز مانتو از سایز خودش تنگ تر بود … گفت چطوره … من از قصد بلند گفتم که بهت میاد … پسره سریع اومد و بدون توجه به من گفت سایزش چطوره … سحرم یه چرخ زد و گفت سایزش خوبه فقط دکمه هاش سخت بسته شده … پسره گفت بله ولی خوب این کش میاد … رفت نزدیک تر و من قلبم داشت میاومد تویه دهنم از استرس … میشه نگاه کنم … سحر گفت نخیر ممنون حالا چنتا کار دیکه است بپوشم … من گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به چک کردن که مثلا حواسم نیست … پسره همونجا وایساد و سحر مانتو بعدی رو پوشید و اومد بیرون … دکمه هاش رو ایندفعه نبسته بود و به من گفت چطوره … منم به تکون دادن سرم گفتم خوبه … پسره سریع گفت این کار یه رنگ دیگه هم داره … میخواین بیارم … سحرم گفت اره … مانتو رو اورد و سحر همونجا مانتو قبلی رو دراورد و با یه شلوار لی تنگ و یه بلوز که کمرش قشنگ معلوم بود جلوی پسره … سینه های خوشگلش هم افتاده بود تویه لباسش … من واقعا شک شدم و پسره هم میخ سحر شده بود … مانتو رو ازش گرفت و پوشید و پسره گفت قبلی بهتر بود … سحر دوباره درش اورد و قبلی رو پوشید … پسره میخ سحر بود و واقعا دیدم که دلش میخواست دستمالی کنه سحر رو … سحر بهش گفت دکمه های اینم سخت بسته میشه … اینبار پسره اصلا از سحر اجازه نگرفت و دستش رو برد نزدیک و سعی کرد دکمه ای مانتو رو ببنده … سحر داشت جلوی چشم من با پسره لاس میزد و اونم قشنگ داشت دستش رو میکشید به سینه ها سحر … رفتم جلو و گفتم چطوره این لباس … پسره خودش رو جم کرد و یه قدم رفت عقب تر … سحر گفت خیلی تنگه رضا … سینه هام میافته بیرون … من شوک شدم از حرف سحر … نفسم بالا نمیاومد … کیرم داشت سیخ میشد … گفتم اره ولی خیلی بهت میاد و بعدشم مردا باید چشماشون رو جم کنن … سحر گفت اخه منم دوست دارم نگام کنن … من دیگه نمیتونستم حرف بزنم از هیجان… به سحر سریع گفتم چنتا دیگه مونده من برم یه زنگ بزنم؟ … اونم گفت یه چنتا یی دیگه مونده … منم گفتم پس من برم … من رفتم و بعد از ۱۰ دقیقه برگشتم و کاملا متوجه شدم که بینه سحر و پسره اتفاقاتی افتاده … سحر من رو صدا کرد و پسره رفت … گفت کسکش زنت رو مالید … نبودی ببینی چطوری سینه هام رو فشار میداد و دستش کون زنت رو داشت میمالید … گفتم اخه مشتری های دیگه … گفت بهت میگم حالا… بعدا فهمیدم که پسره باهاش رفته بود داخل اتاق پرو و کیرش رو هم اورده بوده بیرون و سحر با دستش مالیده …

سحر گفت شمارش رو بگیرم … منم با یه تایید رفتم بیرون و کیرم سیخ شده بود طوری که مجبور شدم پالتو رو بندازم رویه دستم معلوم نشه … سحر حساب کرد و پسره شمارش رو رویه رسید خرید براش نوشت … از اونجا که اومدیم بیرون سحر گفت بریم تویه ماشین … وقتی رسیدیم تویه ماشین … به من گفت رضا من اون کیر رو میخوام … ببخشید ولی سفید و کلفت … باورم نمیشد سحر انقدر خیس شده باشه … تویه ماشین مالیدمش و در حالی که دستم رویه کمرش بود سرش رو گزاشت رویه پام و کیرم از زیپ شلوارم کشید بیرون و شروع کرد به ساک زدن … چیزی که برام جالب بود و خیلی حشریم میکرد فحش های سحر بود … بهم میگفت کسکش زنت جنده شده … نبودی ببینی چطوری به زنت داشت حال میداد … خیلی دوست داشتم بهش بدم و آبش رو بریزه روم … هر چی سحر بیشتر میگفت من حشری تر میشدم و آخرش آبم پاشید تویه دوتا دستش … بعد از اون ساک تویه ماشین … سحر بهم گفت رضا خیلی این دنیا رو دوست دارم و چقدر خوبه تو پایه ایی … منم تایید کردم و بهش گفتم دوست دهری به پسره زنگ بزنی و باهاش لاس بزنی … اونم گفت از خدامه … با شماره ناشناس به پسره زنگ زده و رویه اسپیکر … کلی باهاش لاس زد و جالبش این بود که وقتی پسره بهش میگفت چه تیکه ایی هستی تو و حیف اون هیکلت که شوهرت هر روز نمیگا تو رو … کیرم از هیجان سیخ میشد … پسره کلی از هیکل سحر تعریف کرد و آخرش از سحر قول گرفت که شب بهش یواشکی زنگ بزنه و باهاش لاس بزنه … با اینکه تازه آب داده بودم ولی کیرم نصفه سیخ شده بود …

تویه مسیر یه آهنگ سه تار گزاشتم و از هیجان شب و اتفاقات بینشون دوباره بی قرار شده بودم …

نوشته: رضا

بازدید 14,012

17 پاسخ به “آب بیغیرتی من (۳)”

  1. داستانت خیلی خوبهولی روند داستان خیلی کندهسه تا قسمت نوشتی ولی هنوز اتفاقی نیوفتادهلااقل یکم زود به زود بزار. ممنونم♥️

  2. دو قسمت قبلی را نخوندم ولی این قسمت چیزی که دستگیرم شد این بود که انگار دوست داری با شهاب و زنش یا با علی و زنش ضبدری کنید ولی زنتو بردی مانتو فروشه دادی اون بکندش ؟ خیلی کسخلی پس . 👎

  3. ممنونم از همه کامنت ها ❤️ این داستان ادامه داره و اتفاقات زیادی افتاده که هر وقت حالش و وقتش باشه براتون مینویسم ❤️ قسمت چهارم تموم شده و منتظر نشر هستم ❤️ دمتون گرم برای حمایت ❤️

  4. خیلی دیر به دیر داستان و ادامش رو میذاری،لطفا زودتر و طولانی تر بنویس…اما داستان نویسیت عااالیه،ممنون❤️🙏

  5. داستانت خیلی خوبهمنو یاد دوست دخترم انداخت.اونم اسمش سحر بود و خواهرش سارا.واسم شوهرشم رضا.بهرحال نوش جونت باشه سحرخانومت.امیدوارم مثل سحر خانوم من کس قلمبه باشه و صفا بده بهت

  6. عالیه ولی دیر به دیر داستان میزترید لطفا زودتر بذارید و طولانی باشه

  7. قشنگ نوشتی و قلم خوبی داریآفرینلطفا قسمت های بعدی رو زودتر بذاراز قسمت سوم خیلی گذشته و هنوز قسمت بعدی رو منتشر نکردی

🔥

داغ ایرانی

در حال دریافت ویدئوها...
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۲.۵K ❤️ ۲۶۵
۷ روز پیش ۰:۱۷
👁 ۲.۲K ❤️ ۳۱۶
۷ روز پیش ۰:۴۱
👁 ۵.۸K ❤️ ۱۴۴
۷ روز پیش ۱:۰۴
👁 ۲.۸K ❤️ ۳۱۹
۷ روز پیش ۱۶:۱۰
👁 ۳.۶K ❤️ ۳۶۴
۷ روز پیش ۳:۰۰
👁 ۲.۸K ❤️ ۳۴۷
۷ روز پیش ۰:۴۹
👁 ۴.۲K ❤️ ۲۸۴
۷ روز پیش ۲:۰۴
👁 ۳.۰K ❤️ ۲۳۹
۷ روز پیش ۱:۱۵
👁 ۴.۹K ❤️ ۴۵۷
۲ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۱۴.۹K ❤️ ۱۳۸
۷ روز پیش ۱:۰۰
👁 ۱۱.۶K ❤️ ۴۸۹
۷ روز پیش ۰:۲۸
👁 ۲.۸K ❤️ ۰
۷ روز پیش ۰:۴۶
👁 ۱۵.۸K ❤️ ۴۶۶
۷ روز پیش ۲:۰۱
👁 ۳.۷K ❤️ ۴۸۴
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۲.۸K ❤️ ۲۰۹
۷ روز پیش ۱:۲۶
👁 ۱۴.۲K ❤️ ۳۱۸
۷ روز پیش ۰:۲۵
👁 ۳.۷K ❤️ ۲۱۷
۷ روز پیش ۱:۳۰
👁 ۳.۲K ❤️ ۳۹۴
۷ روز پیش ۳۷:۲۳
👁 ۲۳.۱K ❤️ ۶۲۰
۷ روز پیش ۱:۲۸
👁 ۱.۸K ❤️ ۰
۷ روز پیش ۱:۰۰
👁 ۲۲.۶K ❤️ ۵۳۳
۷ روز پیش ۰:۴۵
👁 ۴.۱K ❤️ ۱۳۶
۷ ساعت پیش ۲:۵۰
👁 ۳.۶K ❤️ ۸۹۵
۷ روز پیش ۵:۰۵
👁 ۹.۶K ❤️ ۴۲۹
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۱.۶K ❤️ ۰
۷ روز پیش ۰:۵۴
👁 ۷.۲K ❤️ ۴۹۷
۷ روز پیش ۰:۳۵
👁 ۳.۷K ❤️ ۱۹۴
۵ روز پیش ۱:۱۰
👁 ۱۶.۴K ❤️ ۴۵۰
۷ روز پیش ۰:۵۸
👁 ۱۹.۵K ❤️ ۶۴۱
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۲.۴K ❤️ ۰
۷ روز پیش ۳:۳۳
👁 ۴.۲K ❤️ ۳۷۶
۳ روز پیش ۲:۱۴
👁 ۱۶.۷K ❤️ ۱۵۱
۷ روز پیش ۱:۰۶
👁 ۱۸.۴K ❤️ ۰
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۱.۷K ❤️ ۴۹۹
۷ روز پیش ۲:۰۶
👁 ۳.۱K ❤️ ۱۰۷
۷ روز پیش ۱:۳۹
👁 ۳.۰K ❤️ ۲۲۸
۷ روز پیش ۱:۵۴
👁 ۲.۴K ❤️ ۳۱۳
۷ روز پیش ۱:۴۶
👁 ۳.۴K ❤️ ۳۰۷
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۵.۳K ❤️ ۱۶۸
۷ روز پیش ۰:۳۶
👁 ۲.۶K ❤️ ۱۱۴
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۳.۲K ❤️ ۱۹۴
۶ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۱۶.۶K ❤️ ۸۸۳
۷ روز پیش ۲۴:۵۶
👁 ۹.۷K ❤️ ۵۰۲
۷ روز پیش ۰:۴۳
👁 ۲.۴K ❤️ ۴۶۷
۷ روز پیش ۰:۰۰
👁 ۱.۹K ❤️ ۳۴۳
۷ روز پیش ۱:۰۱
👁 ۳.۸K ❤️ ۳۶۷
۷ روز پیش ۰:۵۹
👁 ۵.۶K ❤️ ۷۷۰
۷ روز پیش ۲۶:۲۹
👁 ۳.۱K ❤️ ۲۸۹
🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید
App

نصب اپلیکیشن