اون روز رو خوب یادمه؛
روی نیمکتِ چوبی کنار دریاچهٔ چیتگر نشسته بودم؛ باد خنکی از روی آب میوزید و موجهای ریز، نور خورشید رو مثل پولکهایِ طلایی روی سطح دریاچه پخش میکرد.
برای فرار از سروصدایِ رهگذرها، هندزفری رو گوشم گذاشتم و یه آهنگ ملایم از معین پلی کردم؛ دفترچه رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به نوشتن.
حدوداً یک ساعت گذشته بود و خورشید کمکم داشت رنگ میباخت و سایهها مدام بلند و کشیدهتر میشدند. نگاهم رو به صفحهٔ گوشیم انداختم و منتظر تماس پریسا موندم…
.
.
.
دو-سه ماهی بود که با پریسا وارد رابطه شده بودم. بیستویک سالش بود؛ دختر خوشگل و مهربونی که سه سالی میشد ازدواج کرده. شوهرش حسابدارِ یه شرکت بود. یه روز برای خرید لباس به بوتیکم اومد و همصحبت شدیم؛ همون دیدار، نقطهٔ عطفی شد برای شروع این رابطهٔ ممنوعه…
اولش همهچیز سطحی بود و فقط چت میکردیم؛ سلام و احوالپرسی، چند شوخی ساده، اما به مرور صمیمیتر شدیم و یکی-دو بار هم همدیگه رو کافه دیدیم، امّا همیشه مراقب بودیم که دم به تله ندیم.
و امّا پریسا؛ حرفهاش شیرین بود و نگاهش گرم، گاهی از شوهرش میگفت، گاهی درد دل میکرد و ابراز علاقه.
منم از مریم میگفتم، از زندگیم میگفتم؛ امّا علاقه؟ نمیدونم واقعاً؛ شاید بیشتر هوس بر من غلبه کرده بود تا عشق…
یه حسی میگفت؛
• تجربهش کن و تا تهش برو؛ ببین آخرش چی میشه…؟!
و یه حس دیگه زمزمه میکرد؛
• همینجا تمومش کن، قبل از اینکه دیر بشه…!
مدتها گذشت که یه روز پریسا تماس گرفت و با لحنی پرانرژی گفت؛
• حال مادر شوهرم خوب نیست، شوهرم فردا بعد از ظهر میره شهرستان تا مادرش رو ببره دکتر.
بعد هم آروم پرسید؛
• میخواستم ببینم؛ فردا شب میتونی بیای پیشم؟
نیشم باز شد و میدونستم این شب به کجا ختم میشه. بدون مکث گفتم؛
• اصلاً از همین الآن میام. دو تا پا دارم، دو تایِ دیگهم قرض میکنم و میام!
پریسا که نمیتونست جلویِ خندهش رو بگیره گفت؛
• میخوای جفتمون رو به چُخ بدی؟ وقتی که رفت خودم بهت زنگ میزنم، فقط فردا یه جوری زنت رو بپیچون و بیا؛ خودت میدونی که من از مهمونی که زود بلند میشه خوشم نمیاد.
یه “مراقب خودت باش” گفت و تماس رو قطع کرد.
همون شب هزار فکر توی سرم میچرخید. باید یه بهونهٔ تَر و تَمیز میترّاشیدم که مریم شک نکنه.
آخرش نقشهم رو پیدا کردم؛ تصمیم گرفتم با پرهام پسرم، و مریم شام رو بریم بیرون.
وقتی داشتیم شام میخوردیم، بیخیال و عادی گفتم؛
• راستی عزیزم؛ فردا احتمالاً جنس جدید برام بیاد، باید تا شب مغازه باشم که بار رو تحویل بگیرم و بچینم. احتمالاً برای ناهار و شام هم نمیرسم بیام خونه!
بعد هم یه لبخند مصنوعی زدم و ادامه دادم؛
• نظرت چیه فردا رو برید خونهٔ آقاجون؟ که هم تنها نمونید، هم حوصلهتون سر نره. منم کارهام رو راستوریست میکنم، پسفردا میام دنبالتون.
مریم قیافهش رو متفکّر کرد و گفت؛
• اوم باشه. اتفاقاً مامانم چند روزه میگه بیا سر بزن.
با جوابش نفس راحتی کشیدم و تو دلم گفتم؛ «الله برکت، همهچیز رو رواله.»
بعد از شام؛ پرهام پیشنهاد داد که بریم شهربازی، ما هم قبول کردیم و اون شب کلی خوش گذشت.
روز بعد با صدای زنگ آلارم از خواب پا شدم، مریم و پرهام رو هم بیدار کردم و گفتم؛
• کمکم حاضر بشید که کارهام زیاده؛ باید
برسونمتون!
تا دوش گرفتم و مسواک زدم، مریم صبحونه رو حاضر کرده بود. صبحونه رو خوردیم و مریم طبق معمول با حوصله میز رو جمع کرد، پرهام هم ذوق داشت که بره پیش آقاجونش.
ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم سمت خونهٔ پدرزنم. توی مسیر مریم با مادرش تماس گرفت که خبر بده داریم میایم، پرهام هم از صندلی عقب مدام میپرسید؛
• بابا، امروز میمونی پیشمون؟
لبخند زدم و دروغی که از قبل آماده کرده بودم رو تکرار کردم؛
• نه بابا کارم زیاده باید مغازه رو مرتب کنم، نگران نباش منم پسفردا میام دنبالتون.
تقریباً نیم ساعتی راه بود.
وقتی رسیدیم پدر زنم دم در حیاط بود. طبق عادت همیشگی با روی خوش استقبال کرد و گفت؛
• بهبه، خوش اومدین. چه عجب ما شما رو دیدیم کوروش خان!
مریم و پرهام با خوشحالی پیاده شدند، من هم چند دقیقهای موندم و کمی گپ زدیم، بعد هم از خونه زدم بیرون.
پرهام تا دم در دنبالم اومد و محکم بغلم کرد؛
• بابا زود بیا.
پیشونیش رو بوسیدم و سوار ماشین شدم. همون لحظه که ماشین رو روشن کردم، نفس عمیقی کشیدم و فکرم درگیر پرهام بود؛ من فقط به مریم خیانت نمیکردم، بلکه به پرهام هم خیانت میکردم.
وقتی رسیدم به مغازه، چراغها رو روشن کردم و وانمود کردم دارم قفسهها رو مرتب میکنم. امّا راستش، دستودلم به کار نمیرفت.
عقربهٔ ساعت کندتر از همیشه حرکت میکرد. انگار خدا روزیِ اون روزم رو بریده بود؛ مشتری درستوحسابی نمیاومد.
چند ساعتی با همین روال گذشت و ساعت نزدیکهای چهار شده بود که دیگه کلافه شدم و مغازه رو تعطیل کردم.
ماشین رو روشن کردم و مستقیم راه افتادم سمت دریاچهٔ چیتگر. همون جایی که بارها پاتوق کرده بودم واسهٔ نوشتن و خلوت کردن.
روی نیمکتِ چوبی کنار دریاچهٔ چیتگر نشستم؛ باد خنکی از روی آب میوزید و موجهای ریز، نور خورشید رو مثل پولکهای طلایی روی سطح دریاچه پخش میکرد.
برای فرار از سروصدایِ رهگذرها، هندزفری رو گوشم گذاشتم و یه آهنگ ملایم از معین پلی کردم؛ دفترچه رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به نوشتن.
حدوداً یک ساعت گذشته بود و خورشید کمکم داشت رنگ میباخت و سایهها مدام بلند و کشیدهتر میشدند. نگاهم رو به صفحهٔ گوشیم انداختم و منتظر تماس پریسا موندم.
کمکم بارون گرفت؛ قطرههای بارون روی سطح دریاچه میافتادند و حلقههای کوچیکی میساختند. طولی نکشید که بوی خاک نم خورده فضا رو پر کرد.
همون موقع گوشیم لرزید؛ پریسا بود. با لحن طلبکارانهای گفت؛
• کجایی تو؟ چرا نمیای؟ منتظر تعارفی فکر کنم؟
خندیدم و جواب دادم؛
• مگه نگفتی شوهرم بره خودم زنگ میزنم؟ ببخشید که سر زده نیومدم و بهش عرض ادب نکردم.
اونم خندید و صداش رو بچگونه کرد؛
• آهان راست میگی. خب حالا اجازه داری بیای!
تماس رو قطع کردم و راه افتادم سمت خونهٔ پریسا.
پشت چراغ قرمز یه نخ سیگار روشن کردم و چشمهام رو بستم و سرم رو گذاشتم روی فرمان ماشین.
دلم میلرزید؛
«برم؟ نرم؟
اگه یکی من رو ببینه چی؟
اگه فردا روزی مریم بفهمه…؟!»
شک داشتم که برم یا نه. امّا وقتی چراغ سبز شد حرکت کردم؛ چرا که زور هوس همیشه از عقل و احساس بیشتر بوده!
وقتی رسیدم سر کوچهشون ماشین رو همونجا پارک کردم.
اطرافم رو نگاه کردم و زنگ آیفون رو زدم.
پریسا آروم گفت؛
• بیا بالا در بازه.
آهسته پلهها رو بالا رفتم و پشت در ایستادم.
در رو آروم هُل دادم و وارد شدم؛ پریسا دستم رو گرفت و کشید داخل، بعد هم خودش از لای در نگاهی به چپ و راست انداخت و در رو بست. بدون سلام پرسید؛
• حواست بود کسی نبینتت؟
چپچپ نگاهش کردم و گفتم؛
• علیک سلام
پریسا که خندهش گرفته بود گفت؛
• ببخشید واقعاً ولی کار از محکمکاری عیب نمیکنه.
سری به نشانهٔ تایید تکون دادم و گفتم؛
• چه بوی غذایی اینجا راه افتاده! شما هم آشپزی بلد بودی و ما خبر نداشتیم؟
پوزخندی زد و گفت؛
• هه! یه آشی برات پختم که یه وجب روغن روشه…!
خندهکنان نگاهی به موهای مشکی بلندش انداختم که دم اسبی بسته بود، به نظر میاومد تازه حمام کرده چون موهاش هنوز نم داشت. تاپ و شلوارک مشکی رنگش تضاد زیبایی رو با پوست گندمی روشنِش ساخته بود.
ابرویی بالا انداختم؛
• جیگر شدی امشب!
پشت چشمی نازک کرد؛
• چای یا شربت؟
گفتم؛
سلیقه شما سلیقه ماست بانو.
رفت به آشپزخونه و مشغول ریختن چایی شد، حرکت باسن بزرگ و خوشفرمش حین راه رفتن باعث شد که جریان خون به سمت کیرم بیشتر بشه و تکون ریزی بخوره.
رو کاناپه لم دادم؛
• شکلات یادت نره!
سرش رو به سمتم چرخوند؛
• امر دیگهای نداری قربان؟
نوچی گفتم و بلند شدم به سمت آشپزخونه؛
قد بلندش با بدن پُرش و پاهای سفید و خوشتراشش تناسب زیبایی رو ساخته بود، این دختر به معنای واقعی ظریف بود.
بیاختیار قدمی برداشتم و دست بردم برای قوری و سعی کردم خودم رو به باسنش بمالم؛
هُل شد و خودش رو کنار کشید و با اخم گفت؛
• چیزی میخوای؟
خودم رو زدم به اون راه؛
• تو که دو ساعته نمیتونی یه چای بریزی، گفتم خودم بیام بریزم.
خندید و یه نیشگون از بازوم گرفت؛
• بیا برو بچه پررو فیلم بازی نکن…!
تو دلم با خودم گفتم؛ «بیجنبه بازی در نیار کوروش؛ هر چیزی به وقتش.»
چند دقیقه بعد پریسا با دو لیوان چای و کمی خرتوپرت اومد کنارم نشست؛
• خوب عزیزم تعریف کن.
سری تکون دادم و گفتم؛
• هیچی دیگه مریم رو فرستادم خونهٔ باباش و گفتم کارهام زیاده.
با تعجّب پرسید؛
• چه کاری؟
گفتم؛
• بهشون گفتم امشب بارم سنگینه، عملیات فتحالمبین دارم.
اول متوجّه منظورم نشد، امّا بعدش شروع کرد به قهقهه زدن و گفت؛
خیلی بیشعوری، خیـــــــلی!
نیم ساعتی با همین منوال گذشت که پریسا بلند شد و دستم رو کشید؛
• بیا کُمکم میز شام رو بچینیم؛ تو رو که نمیدونم ولی من گرسنمه.
گرسنهم نبود ولی تو ذوقش نزدم؛
• بهبه پس قراره امشب دستپخت خانم رو بچشیم!
بلند شدم و دنبالش راه افتادم؛ مدام چشمم به باسن بزرگش بود که روی شلوارک نخی تنگش بالا و پایین میشد و حسابی دلبری میکرد.
میز شام رو چیدیم و شام خوردیم، بعد از شام رو به پریسا کردم و به شوخی گفتم؛
• سعی کن از این به بعد یه کلاس آشپزی بری.
پریسا یهکم دهنکجی کرد و با خنده گفت؛
• کثافت؛ خیلی هم منّت داشته باشی!
با هم میز شام رو جمع کردیم و ظرفها رو شستیم.
بعد از شام پریسا با ذوق یه فلش از کشو بیرون کشید و گفت؛
• وای کوروش یه فیلم آوردم خداست؛ مطمئنم خوشت میاد!
منم از پیشنهادش استقبال کردم و به تماشای فیلم نشستیم.
پریسا خودش رو جمع کرده بود و سرش رو روی شونهم گذاشت، یه بالش کوچیک هم بغلش گرفته بود و غرق دیدن فیلم شد.
یک ساعت از شروع فیلم گذشته بود، حوصلهم داشت سر میرفت و از طرفی شهوت همسرم رو داغ کرده بود.
چشمم به موهای مشکی و لَختش افتاد که روی شونهش ریخته بود، آروم دستم رو لای موهاش کشیدم و کمی با موهاش بازی کردم، صورتم رو نزدیک بردم و آروم گردنش رو بوسیدم،
یه لحظه برگشت و نگاهی کرد؛ دوباره نگاهش رو به تلویزیون دوخت و زیر لب گفت؛
• یه وقت اجازه نگیری!
خندیدم و خواستم دوباره ببوسمش که سرش رو کنار کشید و مانع شد.
حرصم گرفت و دستم رو دور گردنش انداختم و شروع کردم به قلقلک دادنش.
پریسا که از خنده ریسه رفته بود و از شدت خنده از چشمهاش اشک میریخت، داد زد؛
• آیـــــــی غلط کردم کوروش، تورو خدا بسه.
دست از سرش برداشتم و گفتم؛
• دیگه نبینم امر و نهی کنی ها؟
اونم پشت چشمی نازک کرد و روش رو برگردوند.
همونطوری که تو بغلم جا گرفته بود دستم رو روی شکمش کشیدم امّا توجّهی نکرد. جسارت پیدا کردم و دستم رو به سمت سینههاش بالا بردم؛ سریع به خودش اومد و مانع شد و دستم رو گرفت.
سرش رو چرخوند و زل زد تو چشمهام.
چند ثانیه خیره موندیم؛ جدی شد و خواست حرفی بزنه که فرصت ندادم و لبهام رو لبهاش گذاشتم و خیلی ریز بوسیدمش، کمی صورتم رو عقب بردم و به هم زل زدیم، دوباره لبهام رو روی لبهاش گذاشتم و اینبار عمیقتر بوسیدم. همراهیِ پریسا به این معنی بود که میتونم پیش برم؛ دستم رو روی سینههاش گذاشتم و شروع کردم به مالیدن سینههاش.
لبهام رو جدا کردم و به گردنش رسوندم. وقتی زبونم رو روی گردنش کشیدم آه خفیفی کشید، زبونم رو بیشتر چرخوندم و گردنش رو مکیدم و کمی هم دندون زدم، پریسا سرش رو عقب کشید و گفت؛
• چته دیوونه؟ میخوای اثر جرم بهجا بذاری؟
توجّهی نکردم و دستم رو از زیر تاپش رد کردم و سینههاش رو از اسارت سوتین رها کردم، تاپش رو بالا دادم و به سینههاش خیره شدم؛
در کمال تعجّب، بر خلاف باسن و رونهای درشتش اصلاً سینههای بزرگی نداشت و بهزور توی مشت جا میشد. امّا با این حال کوچکترین افتادگی نداشت و همچنان زیبا بود…!
سرم رو پایین بردم و به سینههاش حملهور شدم، با آب دهنم نوک یکی از سینههاش رو خیس کردم و زبونم رو دور هالهٔ سفید سینهش کشیدم. به نوبت سینههاش رو وارد دهنم میکردم و گاهی نوک سینههاش رو دندون میزدم، پریسا هم خودش رو کامل به من سپرده بود و زیر لب نالههای خفهای زمزمه میکرد.
چند دقیقه بعد، از سینههاش دست کشیدم و
دستم رو از روی شکمش آروم سُر دادم و به کُسش رسوندم، بدون مقدمه دستم رو زیر شرتش بردم و به کُسش چنگی زدم، پریسا سرش رو به پشت برد و آه غلیظی کشید.
چیزی که توجّهم رو جلب کرد کُس شیو شدهش بود، طوری که یک تار مو هم زیر دستم حس نمیکردم. نگاه معناداری بهش انداختم که خودش متوجّه تعجّبم شد و ادامه داد؛
• لیزر کردم!
لبخند گُلگُشادی زدم؛
• کِی؟
لبش رو گاز گرفت؛
• چه میدونم؛ اون موقع که نامزد بودم.
انگشتم رو روی کُسش فشار دادم و گفتم؛
• خوش بهحال شوهرت.
مکثی کرد و گفت؛
• نه، خوش بهحال تو!
فرصت ندادم و شلوارک و شورتش رو با هم پایین کشیدم؛ پریسا خجالت کشید و کمی پاهاش رو بست.
با دقت نگاهم رو به بین پاهاش دوختم؛
انگار یه اثر هنری بود لامذهب؛ شیو شده و سفید طوری که انگار خدا با دستهای خودش شیش روز وقت گذاشت بود تا این رو ترّاش بده.
زیبایی این صحنه داشت دیوونهم میکرد. با اینکه زنم مریم کُس به شدت زیبایی داشت اما این چند لِوِل از اون هم سَرتر بود….
سرم رو نزدیک بردم؛ زبونم رو عمیق روی شیار کُسش کشیدم و از بالا به پایین شروع کردم به لیس زدن.
پریسا نفس زدنش نامنظم شد و زیر لب آه میکشید. دستم رو دو طرف پهلوهاش گذاشتم و
زبونم رو با ولع بیشتری روی شیار کُسش میکشیدم. یک دقیقه بعد نالههاش بیشتر شد، نذاشتم به ارگاسم برسه و دست از خوردن کُسش برداشتم.
کیرم به سفت ترین حالت خودش رسیده بود و وقتش بود رونمایی کنم؛ روی کاناپه لم دادم و شلوار و شورتم رو تا زانو پایین دادم.
پریسا همینطور خیره داشت نگاه میکرد و منتظر حرکت بعدی من بود که با نگاهِ خاصی بهش فهموندم باید چهکار کنه.
معطّل نکرد و اومد مقابلم زانو زد و تو چشم هام زل زد، دستش رو دور کیرم حلقه کرد و آروم شروع کرد دستش رو بالا و پایین کردن. کمی بعد سر کیرم رو بین لبهاش گرفت و از پایین تا بالا شروع به بوسیدن کرد. این کار رو چند بار تکرار کرد و آروم کلاهک کیرم رو وارد دهنش کرد.
از شدت لذت، ناخواسته آهی از ته گلو کشیدم و نگاهم رو به چشمهای قهوهای روشنش دوختم؛ چشمهایی که جذابیت چهرهش رو چند برابر کرده بود.
خیلی منظم و با ریتم ملایم سرش رو بالا و پایین میکرد و همزمان تخمهام رو میمالید. کمی بعد احساس کردم که چیزی نمونده ارضا شم؛ کیرم رو از دهنش بیرون کشیدم و گفتم؛
• نظرت چیه بریم رو تخت؟
با تایید سر دستم رو گرفت و به سمت اتاق خواب رفت، پریسا دستم رو کشید تو اتاق و با شیطنت لبخندی زد و کیرم رو توی مُشتِش گرفت و فشار داد.
با حرص به طرف خودم کشیدمش و یه اسپنک محکم رو باسنش زدم و با لحن دستوری گفتم؛
• برو رو تخت و قمبل کن.
پریسا هم بدون هیچ حرفی رفت روی تخت و به حالت داگ استایل ایستاد؛ سرش رو روی تخت گذاشت و قوسی به کمرش داد و باسنش رو بالا داد، من هم بدون معطّلی کیرم رو تو دستم گرفتم و پشتش ایستادم. در این حین چشمم به قاب عکسِ رویِ میزِ آرایش افتاد؛ عکس شب عروسی پریسا و شوهرش.
با دیدن این صحنه شهوتم چند برابر شد و با تصور اینکه مردی که معلوم نیست کجاست و زنش در اختیار منه، غرور خاصی گرفتم!
با صدای پریسا به خودم اومدم؛
• منتظر چی هستی؟ دِ بکن دیگه لعنتی.
دستی روی کُسش کشیدم که کامل خیس بود؛ کیرم رو روی شیار کُسش گذاشتم؛ چند بار بالا و پایین کردم و سر کیرم رو با آبی که از کُسش بیرون اومده بود خیس کردم و آروم کیرم رو هُل دادم داخل. با وارد شدن کیرم به فضای گرم و لیز کُس پریسا؛ موج عظیمی از لذت تو بدنم پیچید.
احساس میکردم خودِ کُسش داره کیرم رو داخل میکشه؛ نمیتونستم این حجم از لذت رو هَضم کنم، آب دهنم رو قورت دادم و کیرم رو تا آخر فرو کردم. پریسا جیغ بلندی کشید؛
• آیــــــــی، آروم روانی!
به حرفش اعتنایی نکردم و کیرم رو بیرون کشیدم و دوباره تا آخر فرو کردم؛ صداش بلند شد و سرش توی تخت فرو برد و شروع کرد به نالیدن؛ دستم رو دو طرف باسنش گذاشتم و آروم شروع کردم به عقب و جلو کردن.
صدای نالههای پریسا با صدای برخورد بدنهامون موسیقی دلچسبی رو ساخته بود، پریسا هم دستش رو به کُسش رسوند شروع کرد به مالیدن خودش.
دوباره نگاهی به قاب عکس انداختم و با تکبّر کیرم رو بیرون کشیدم.
پریسا با اخم سرش رو چرخوند؛
• بنزینت تموم شد؟!
جوابی ندادم. کیرم رو شیار کسش کشیدم ولی فرو نمیکردم.
صدای پریسا بلند شد؛
• آیی بکن دیگه.
یه اسپنک محکم رو باسنش زدم و گفتم؛
• باید التماس کنی.
پریسا که چارهای نداشت با حالت ملتمسانهای گفت؛
• توروخدا بکن کوروش.
سرم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم؛
• چی رو بکنم؟
صداش رو نازک کرد و با ناز گفت؛
• کُسم رو…!
یهکم قیافه گرفتم و با غرور کیرم رو تا آخر وارد کُسش کردم، موهاش رو که دماَسبی بسته بود دور دستم پیچیدم و با تمام سرعت شروع کردم به تلمبه زدن؛ طولی نکشید که آه بلندی کشیدم همه آبم رو روی باسنش خالی کردم و روی تخت ولو شدم.
با خارج شدن آخرین قطرهٔ منی از کیرم؛ شهوت هم از سرم پرید و عذابوجدان یقهم رو گرفت امّا برای این فکرها دیر شده بود. به قدری بیحال و سُست بودم که ندونستم کِی پلکهام سنگین شد…
صبح وقتی چشمهام رو باز کردم، پریسا کنارم خواب بود. آروم ملحفه رو کنار زدم و گوشیم رو برداشتم. ساعت نُه شده بود؛ باید میرفتم دنبال مریم و پرهام.
دلم نیومد پریسا رو بیدار کنم؛ آروم و بیصدا لباسهام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
ذهنم درگیر بود و به گهی که دیشب خورده بودم فکر میکردم.
با مریم تماس گرفتم که؛ «کمکم حاضر بشید دارم میام دنبالتون.»
وقتی رسیدم مریم و پرهام با روی خوش به استقبالم اومدند؛ از پدرزن و مادرزنم خداحافظی کردیم و راه افتادیم.
مریم لبخند گرمی زد و گفت؛
• خسته نباشی عزیزم، از چشمهات معلومه که حسابی خستهای!
خجالت میکشیدم تو چشمهاش نگاه کنم، سَری تکون دادم و گفتم؛
• تو رو که دیدم خستگیم در رفت!
اون روز اصلاً نمیگذشت، پشیمونی مثل غل و زنجیر افتاده بود گردنم؛ حتی چک نکردم که ببینم پریسا از صبح پیامکی داده یا نه.
سر میز شام، به این فکر میکردم که؛ مریم توی زندگی چیزی برام کم نذاشته بود که جوابش رو با خیانت دادم؛ با اینکه همیشه از خیانت و خیانتکار تنفر داشتم؛ اما خودم…
شامم رو نصفونیمه تموم کردم و گفتم؛
• من برم یهکم قدم بزنم.
در رو بستم و منتظر جواب مریم نموندم.
روی نیمکتِ بلوارِ نزدیکِ خونهمون نشستم و یه نخ سیگار روشن کردم و شمارهٔ پریسا رو گرفتم.
با کمی تاخیر جواب داد؛
• سلام آقای بکن در رو، یادی از فقیر فقرا کردی!
جلویِ خندهم رو گرفتم و لحنم رو جدی کردم؛
• پریسا راستش باید یه چیزی رو بهت بگم.
پریسا مکث کرد و گفت؛
• چیزی شده؟ اصلاً چرا از صبح جواب پیامم رو نمیدی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
• باید این رابطه رو تموم کنیم.
پریسا که خندهش گرفته بود گفت؛
• آره پیشنهاد خوبیه…!
بعد که فهمید جدیم صداش بالا رفت؛
• شوخی میکنی دیگه کوروش؟
گفتم؛
• نه اصلاً شوخی نمیکنم.
عصبی شد و گفت؛
• منظورت چیه؟ دیشب که کیرت راست شده بود این حرفها سرت نمیشد…!
از لحن صریحش خوشم نیومد و گفتم؛
• ترجیح میدم از این به بعد وقتم رو واسهٔ خانوادهم بذارم، توأم بهتره به زندگیت بچسبی.
با صدایی لرزان گفت؛
• آهان! بهتره بگی خَرم از پُل گذشت آقا کوروش.
گفتم؛
• تو اینطور فکر کن.
پریسا که بغض کرده بود گفت؛
• باشه اینطوریه؟ منم همهچیز رو به زنت میگم.
منم کم نیاوردم و به دروغ گفتم؛
• منم اون شب از سکسمون فیلم گرفتم، منم اون رو برای شوهرت میفرستم.
پریسا که گریهش بند نمیاومد تا تونست فحش و بیراهه نثارم کرد و تماس رو قطع کرد؛ اون شب برای همیشه پریسا از زندگیم بیرون رفت.
تا دیر وقت قدم زدم و سیگار کشیدم، دلم واسهش میسوخت امّا این رابطه در نهایت به جاهایِ خوبی ختم نمیشد…
وقتی برگشتم خونه، همهجا ساکت بود؛
پرهام و مریم خواب بودند.
پیشونی پسرم رو بوسیدم و آهسته به سمت تخت رفتم و ملحفه رو کشیدم روی شونههای مریم، خودم هم کنارش دراز کشیدم و تنها یک چیز رو حس میکردم؛ آرامـــــــــش.
آروم از پشت بغلش کردم و به خواب رفتم.
فصل ها یکییکی ورق خورد و چند سال از اون اتفاقات گذشت…!
اون روز قُم شلوغ تر از همیشه بود.
صبح زود دارو هارو از داروخانه گرفتم و مادرم رو به خونه رسوندم، بعد از یه خداحافظی کوتاه با مادر و خواهرم، به سمت تهران حرکت کردم.
هنوز از شهر نزده بودم بیرون که ماشینم شروع به ریپ زدن کرد و بعد هم خاموش شد. زیر لب یهکم غُر زدم و چند بار دیگه هم استارت زدم امّا بیفایده بود. به هزار زحمت ماشین رو به نزدیک ترین تعمیرگاه رسوندم.
با خودم گفتم؛
«احتمالاً تعمیر این خودش چند ساعت طول میکِشه؛ تا بخوام برگردم تهران، تو اوجِ شلوغیِ سرِ ظهر گیر میکنم؛ پس امروز رو هم خونهٔ مادرم میمونم و فردا صبح حرکت میکنم.»
در این فکر بودم که مریم باهام تماس گرفت. بدون مکث جواب دادم؛
• سلام و صد سلام بر زیباترین همسر خاورمیانه.
جواب داد؛
• مزه نریز شوهر، مادر جون حالش چطوره؟
گفتم؛
• شکر خدا اونم بهتره، پرهام خوبه؟ حوصلهتون سر نرفته؟
با لحن طلبکارانهای گفت؛
• نه ما خوبیم، خودت کجایی؟ انگار تو کلاً قصد برگشت نداری! کِی تشریف میاری؟
کلافه بودم و حوصله غُر زدنهاش رو نداشتم، دیگه توضیح ندادم که چیشده. گفتم؛
• قُم هستم هنوز؛ فردا بر میگردم عزیزم. چرا چیزی شده؟
مکثی کرد و گفت؛
• نه، اگه امروز میای تا ناهار درست کنم.
سری خاروندم و گفتم؛
• نه عزیزم یهکم گیرم؛ فردا میام.
تماس رو قطع کردم و در این حین تعمیرکار صدا زد؛
• حاجی بیا، ماشینت مشکلی خاصی نداره فقط شمعها یه نَمه دود گرفته بودند، الان مثل ساعت کار میکنه.
خوشحال شدم و مُزدش رو دادم؛
تقریباً ساعت نُه بود که به سمت خونه زدم به جاده.
ترافیک لعنتی انگار تمومی نداشت، چیزی نمونده بود به خونه برسم؛ پوفی کشیدم و ساعتم رو نگاه کردم که یازدَه رو نشون میداد.
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که دختر بچهای لاغَر و خسته با چشمهایی پر از خواهش اومد کنار ماشین؛
• عمو فال میخوای؟
لبخندی زدم و گفتم؛
• آره عمو جون، یه دونه بده ببینیم سرنوشت چی برامون نوشته.
یه دَههزاری از جیبم درآوردم و دادم بهش.
دختر کوچولو با ذوق فال رو بیرون کشید، دو دستی فال رو داد بهم و گفت؛
• امیدوارم خوب باشه عمو.
بدون اینکه فال رو باز کنم انداختمش تهِ داشبورد و پدال رو فشار دادم و حرکت کردم.
فقط چند دقیقه مونده بود تا به خونه برسم. سر کوچهمون که پیچیدم، یه حِس عجیب افتاد به دلم، تازه یادم اومد که مریم رو خبر نکردم که دارم میام.
در پارکینگ رو باز کردم و آهسته از پله ها بالا رفتم. همهچیز مثل قبل بود، اما یه چیز فرق داشت؛ یک جُفت کفشِ مردونه کنار جاکفشی بود که مال من نبود!
همونجا خُشکم زد، امّا به خودم تلقین کردم که چیزی نشده. با احتیاط کلید انداختم و خیلی آروم در رو باز کردم؛ فکر کردم کسی خونه نیست امّا صدایی از اُتاقخواب اومد؛ صدای خندهٔ مریم که با صدای مردونهای قاطی شده بود.
قلبم با شتاب میزد.
در اتاق نیمهباز بود؛ آهسته نزدیک شدم و نگاهی به داخل انداختم؛
چیزی رو که دیدم؛ مثل پُتک رو سرم فرود اومد.
تَن لُختِ مریم زیر یه مرد غریبه پیچوتاب میخورد.
دنیا رو سَرم خراب شد و بیشتر از این نتونستم تحمل کنم. دستهام رو مُشت کردم و از خونه زدم بیرون و نِشستم داخل ماشین.
تنها یک چیز رو حس میکردم؛ خشــــــــــم.
دست بردم و چاقو رو از تهِ داشبورد بیرون کشیدم تا کار هر دو رو تموم کنم؛ امّا تنها یک فکر منصرفم کرد؛ نمیخواستم تا آخر عمر پرهام من رو به چشم قاتل مادرش ببینه. در همین فکر بودم که چشمم به کاغذ فال افتاد؛ همونی که صبح از اون دختر کوچولو گرفته بودم.
فال رو باز کردم؛
“مَرو ای دل به راهِ بد که آخر میشوی رسوا
مَزن تیغی به جانِ کَس، که بر جانت زَنَد فردا
مَکُن نفرین به تقدیری که حاصل اَز عَمَل باشد
که هر تخمی که اَفشانی، در آغوشت شود پیدا”
برای بار چندم شعر رو مرور کردم. خاطرههای خیانتِ چند سالِ پیشِ من و پریسا، یکییکی از پشت پردهٔ ذهنم رد شدند. خَشمَم کمکم آب شد و جای خودش رو به غمی عمیق داد.
ماشینم رو روشن کردم و تا جایی که تونستم از اونجا دور شدم.
طِی مسیر بغضم سنگین و سنگینتر میشد؛ نمیدونم چقدر راندم که به رودخانهای رسیدم، پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم.
دستهام میلرزید و به زحمت یه نخ سیگار روشن کردم؛ یه کام سنگین گرفتم و دوباره نگاهی به فال انداختم؛
“مَکُن نفرین به تقدیری که حاصِل اَز عَمَل باشد
که هر تُخمی که اَفشانی در آغوشت شود پیدا”
حاصل از عمل؟ حافظ راست میگفت و من امروز نتیجهٔ عمل خودم رو دیدم؛ من بذرِ خیانت کاشته بودم، آخرش هم همون رو برداشت کردم.
سیگارم نیمسوخته لای انگشتهام خاکستر میریخت و باد میبرد…
بغضم رو قورت دادم و از خودم پرسیدم؛
• مگه من چی کم گذاشتم که مریم خیانت کرد؟
همون لحظه صدایی از درونم جواب داد؛
• مگه اون چی برات کم گذاشت که تو خیانت کردی؟ تو رُطَب خوردی و منع رُطَب میکنی کوروش!
زمان از دستم در رفته بود؛ نمیدونم چند ساعت با خودم حرف زدم که به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده.
از خودم بیزار بودم؛ از مریم بیزار بودم؛ از پریسا بیزار بودم؛ از همه تنفر داشتم؛ در یک لحظه همه رو مُقصّر و همزمان بیتقصّیر میدیدم…
شاید اگه خودم خیانت نمیکردم؛ همونجا جُفتشون رو میکُشتم!
پدرم خدا بیامُرز همیشه میگفت؛
هوس مثل یه گردباد ناپیداست؛ یکدفعه سر راه آدم سبز میشه؛ آهسته به سمتش میره و با دوز و کلک جذبش میکنه.
بعدش کمکم میپیچه دورش، بلندش میکنه، افسارش رو به دست میگیره و اون رو به بردهٔ خودش تبدیل میکنه.
آخرش هم فروکش میکنه و آدم رو با سرعت به زمین میکوبه و میره؛ در نهایت یه ردپا از خودش بهجا میذاره؛ اونم “پشیمونیِ بیفایدهست”
پدرم درست میگفت، من اَفسار خودم رو داده بودم دست هوس؛ هوسی که زندگی من رو به کامِ نابودی کشاند…!
پایان.
[تمام داستان، شخصیتها و حتی شعر ساخته ذهن نویسنده میباشد]
نوشته: پروتاگوراس
19 پاسخ به “فال حافظ”
ممنون که وقت گذاشتید.🙂🖤نقد یا نظری داشتید خوشحال میشم بشنوم.ارادتمند؛ پروتاگوراس
سلامقصه نسبتا خوبیه. همین که گفتی شعر از خودته کار درستی. اما وقتی میگی فال حافظ باید یه شعر از حافظ بذاری متناسب با موضوعمثلا: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نویادم از کِشته خویش آید و هنگام درو
اینا همش الکیه ، والا آدم سراغ دارم زن متاهل تو دور و برش رو نکرده نزاشته ، غریبه و آشنا 🤦♂️🤣ولی زن خودش رو هیچکس نتونسته بکنه ، با اینکه فوق العاده ام سکسیه 😝😉
آفرین قلم خوبی برای خلق داستان دارید هم سکسی بود هم آموزنده.موفق باشید
ببین رفیق نمیدونم بایذ بهت فوش بدم یا ندم ولی اینکه داستان تخیلیه باید اول بنویسی که خواننده اگه خواست نخونه کصکش
ناخدا خورشید گوه نخور اونی ک زرنگه دوبار میده لابد اونی ک همه رو کرده تویی و اونم زنته ک فکر میکنی نداده ولی ببین هرکسی سراغ زن شوهردار رفته بدجوری پاشو خورده داستان خوبی بود شاید واقعی نبوده باشه ولی ته زن شوهردار کردن بگاییه
داستان جالب و اموزنده ای بود ، کاش هر کسی که خیانت میکنه چه مرد چه زن ، اینو بخونهخیلی دوست داشتم بدونم اخرش چینیشه ، مریم رو میبخشه و برمیگردن سر زندگیشون یا نه ، طلاق میگیرن
باریکلا به قلم خوبآفرین
بهبه!اصلاً واسه خوندن چنین نوشتههایی میام به بخش داستانا سر میزنم. بدون غلط، روون، همهی چارچوبهای داستان نویسی رعایت شده بود و عالی بود.پ.ن: این کارمای داستانت منو یادِ داستانای سفید دندون انداخت! 😂 لامصب همیشه داستان رو کوفت آدم میکنه.ممنون از این داستان زیبا 👍
قشنگ بودممنونم از قلم روانتولی ته دلملرزید😔😔😔😔😔😔😔
فوق العاده بود 🔥واقعن خوشم اومد. متن سر و ته داشت.متن روح داشت.کمتر نوشته هایی روح دارن…
داستان روان و جذابی رو خواندم…ممنون از قلم روان و فضا سازی قشنگت. شاید داستان تخیل شما باشه ولی بدون شک برای هزاران نفر یادآور خاطراتی تلخ و یا حتا شیرین باشه…بله کسی که وارد خیانت بشه باید منتظر ضربه ای از بازی روزگار باشه…و این ناگریز از جبر زمانه است…
الان پروفایلت رو چک کردم و دیدم درست یا اشتباه سنت رو ۱۷ ساله زدی…اگر واقعا با ۱۷ سال سن چنین ذهن روان و خلاقی داری، به بودن تو عزیز افتخار میکنم و دوباره به تو شادباش میگم که چنین هنری داری و سپاس که اجازه میدی که ما از این هنر لذت ببریم. پیشنهاد میکنم قسمت دومی هم برای این داستان خلق کن و شاید یک داستان سریالی…چرا که نه…
سلام،دست و قلم خوبی داری عزیز،از قلمت استفاده کن و بنویس چرا که نویسنده خوب کم داریم.در مورد داستان اما به نظرم میاد این داستانو خونده بودم درست یادم نیست البته اگه درست خاطرم مونده باشه چیزی که خونده بودم در انتهاش کاری که شما نکردی(زدن/کشتن/انتقام در همون لحظه) رو انجام میده و یکیشونو (همسرش رو)میکشه و دومیو همسایهها میرسن و شلوغ پلوغ میشه و طرف که مرده باشه یه جوری در میره و …و مرسی
خوشحالم از دیدن اتفاقی داستان شمابسیار لذت داشت خوانش آن.داستانی درستو کارماکارما هم هست و هم نیستدنیا بسیار پیچیده استمنطقی بود و درستو چقدر خوب جلو رفت.ممنونم
مَرو ای دل به راهِ بد که آخر میشوی رسوامَزن تیغی به جانِ کَس، که بر جانت زَنَد فردامَکُن نفرین به تقدیری که حاصل اَز عَمَل باشدکه هر تخمی که اَفشانی، در آغوشت شود پیدا
این سالار این همه راست شد آخرش بدجور خوابید🤣🤣🤣
بین این داستان ها یه چیزی همیشه ذهنم رو مشغول میکنه
کسکش بالاش خیانتو مینویسی بیغیرتی روهم بنویس دیوث