گفتم:«منتظر میمونم تا کارش تموم شه.»
میخواست من رو از سرش باز کنه. گفت:«شاید یکی دو ساعت طول بکشه.»
گفتم:«مشکلی نیست. منتظرش میمونم.»
روی صندلی نشسته بودم و پام رو به حالت عصبی تکون میدادم که در اتاق باز شد و یه آقای مُسن همراه یه بادیگارد گنده اومد بیرون. پشت سرش کیانوش اومد بیرون که بدرقهش کنه. از جام بلند شدم. چشمش که به من افتاد یه لحظه انگار پنچر شد. رفتم جلو و گفتم:«سلام بابا جون. خوبی؟»
منشی برگشت و بهمون نگاه کرد. اون مرد و بادیگاردش هم همینطور. کیانوش زیر لب آروم و با حرص گفت:«بابا جون و زهر مار!»
مرد از کیانوش پرسید:«دخترتونه؟»
تا کیانوش چیزی بگه، گفتم:«نه عروسشون هستم و شما؟»
کیانوش همینطور که بهم چشمغره میرفت فورا گفت:«خواهش میکنم بفرمایین آقای قاضی.»
از قصد میخواستم اذیتش کنم. گفتم:«گازی؟ تو اداره گاز کار میکنین یا جایگاه سوخت CNG؟ یا شایدم از اینایی هستین که پیکنیک و کپسول اینا پُر میکنن؟»
چشماش از تعجب گرد شده بود. کیانوش که از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود در رو باز کرد و من رو هل داد تو اتاق:«تینا جان شما تو اتاق منتظر باش من الان میرسم خدمتتون.»
قشنگ معلوم بود داره از دست من حرص میخوره. دو دقیقه بعد اومد تو در رو با پشت پا بست. گفتم:«دلم برات تنگ شده بود بابا جون.»
آویزونش شدم و گردنش رو بوس کردم. با حرص خودش رو عقب کشید. بازم بوی عطرش دماغم رو پر کرد. با عصبانیت گفت:«چی از جونم میخوای؟»
پکر و عصبانی رفت پشت میزش نشست و گفت:«من واقعا دیگه نمیدونم باید با تو چیکار کنم. شیطونه میگه زنگ بزنم پلیس بیاد برداره ببرتش!»
چند قدم جلو رفتم و گفتم:«بگم یه لیوان آب برات بیارن؟ انقدر حرص میخوری پوستت چروک میشهها. من که گفتم چیمیخوام. گفتم میخوام یه خانواده بشیم. میخوام بابای سپهر باشی.»
یه طرف باسنم رو گذاشتم رو میزش و نشستم. با عصبانیت گفت:«میز جای نشستن نیست.»
دستم رو کشیدم روی میز و گفتم:«چرا؟ مگه منشیات رو روی همین میز نمیکُنی؟»
نفسش رو با صدا فوت کرد بیرون. گفتم:«تو خیلی واسه کُس سارا هزینه میکنی. پس چرا من انقدر بی توقع به سپهر کُس میدم؟ تازه کُسمم سفید و صورتیه لیزر شدهست. نرمه! تنگه! به نظرم خیلی چیز خوبیه.»
همینجوری داشت با تعجب بهم نگاه میکرد که پرسیدم:«سارا تا حالا بهت کون داده؟»
لبش رو گاز گرفت و گفت:«این دیگه چه سوالاتیه؟»
با اصرار گفتم:«بگو دیگه خجالت نکش.»
معلوم بود معذبه. گفت:«راستش نه! میگه هیکلم خراب میشه.»
گفتم:« کُس میگه جنده خانم! آخه سوراخِ کون چه ربطی به خراب شدن هیکل داره؟»
شونههاش رو به نشونهی نمیدونم انداخت بالا. ادامه دادم:«منم تا حالا به سپهر کون ندادم. با اینکه همیشه اصرار میکنه. ولی حس میکنم کون دادن خیلی درد داره.مخصوصا توی ون که آدم درست و حسابی نمیتونه پوزیشن بگیره و همش نگرانی یکی بیاد ببینه و… میفهمی چی میگم؟»
ناخودآگاه داشتم باهاش درد و دل میکردم. سرش رو به نشونهی مثبت بالا و پایین کرد ولی بعد انگار یکم فکر کرد و نظرش عوض شد. بلافاصله به نشونهی نه نمیفهمم، سرش رو تکون داد. معلوم بود که نمیفهمید سکس کردن تو ماشین یعنی چی. چون هیچ وقت مجبور نبود اینکار رو بکنه. یه آهِ پر از حسرت کشیدم و گفتم:« مامجبوریم تو ساعتای بیکاری سپهر تو ون سکس کنیم اونم نه همیشه. وقتایی که بارون میباره و شیشهها بخار میکنن.تازه اونم اگه شرایط جور باشه و من پریود نباشم.»
آب دهنش رو به زور قورت داد و گفت:«واقعا اینقدر وضعش بده؟»
گفتم:«معلومه! میتونی یه روز بیای خودت ببینی.»
گفت:«اینطور که معلومه اصلا ارضا نمیشی.»
دوباره یه آه کشیدم و گفتم:«نُچ.»
با تعجب گفت:«پس واسه چی هنوز باهاشی؟»
گفتم:«نمیدونم. شاید دوستش دارم. انگار همش امید دارم اوضاع بهتر بشه. آخه همه چیز که سکس نیست من و سپهر خیلی با هم خوبیم. با هم بهمون خوش میگذره.»
ازش پرسیدم:«سارا وسط روز بهت زنگ نمیزنه؟»
گفت:«نه واسه چی باید زنگ بزنه؟»
گفتم:«حتما سر خودشم شلوغه.»
زیر لب آروم گفتم:«مشغول کُس دادن به همسایههاست.»
گوشاش خیلی تیز بود. گفت:«ظاهرش غلطاندازه ولی باورکن دختر خیلی خوبیه.»
گفتم:«آره ظاهرش که خیلی جندهست! با اون ممههای گندهش. ولی تو برعکس چیزی که تصور میکردم آدم مهربونی هستی. البته اگه اون کُس کردنای یواشکی و دیوثبازی درآوردنات و سوءاستفاده از قانون و کلاهبرداری کردنات از مردم رو فاکتور بگیریم.»
گفت:«ولی تو خیلی بیادبی.»
گفتم:«نه اینکه تو از این بیادبیاتم خوشت نمیاد! وقتی انقدر بیپرده از کُس و کون و ممه برات حرف میزنم تو دلت قند آب میشه.»
یه نیم نگاه بهم انداخت و گفت:«چطوری با این دهن کوچیکت براش ساک میزنی؟»
گفتم:«زیاد بزرگ نیست تو دهنم جا میشه.»
دوباره پرسید:«اونم واست میخوره؟»
گفتم:«آره باید بخوره! اصلا یکی از لذتهای زندگی اینه که 69 بشی.اون واسه تو بخوره تو واسه اون. اووووف… فقط تو ماشین یکم سخته.»
دیدم هنوز داره با تعجب نگاه میکنه گفتم:«مگه تو کُس سارا رو نمیخوری؟»
سرش رو به نشونهی منفی تکون داد و گفت:«نه من از این کار خوشم نمیاد.»
با تعجب گفتم:«واقعا؟مردی که کُس زنش رو نخوره به چه دردی میخوره؟»
گفت:«من یه جوری میکُنمش که اصلا کار به اونجاها نمیرسه.»
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:«اون واست ساک میزنه؟»
گفت:«نه اونم خوشش نمیاد.»
گفتم:«شاید فکر میکنه اگه ساک بزنه، ژل لباش خراب میشه. در واقع شماها با اینکه امکاناتش رو دارین اصلا از سکس لذت نمیبرین. یعنی نصف عمرت بر فناست. یکی دیگه از لذت ها زندگیم اینه که وقتی داری رانندگی میکنی یه دختر دستش رو بکنه تو شلوارت و کیرت رو برات بماله و اون زیر واست ساک بزنه. شاسیِ ماشینتم که بلنده، شیشههاشم دودیه چیزی معلوم نمیشه.»
انگار داشت راست میکرد. چشماش خمار شده بود و صورتش انگارگُل انداخته بود. دیگه مثل اولش نسبت بهم گارد نداشت. آرومتر و مهربونتر شده بود. معلوم بود با حرفام تحریک شده. این بار رک و بی پرده پرسید:«یعنی اگه خونه داشت بهش کون میدادی؟»
گفتم:«نه بازم نمیدادم.»
گفت:«من براتون یه آپارتمان بگیرم چی؟»
چشمام از خوشحالی برق زد و گفتم:«واقعا میخوای برامون خونه بگیری؟»
از جاش بلند شد. منم از رو میز بلند شدم. قدم به زور تا شونههاش میرسید. همینطور که از بالا داشت بهم نگاه میکرد، گفت:«نگرفتی! گفتم اگه براتون آپارتمان بگیرم بهم کون میدی؟»
یه لحظه جا خوردم و ضربان قلبم رفت بالا ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:«آره.»
گفت:«مگه نگفتی عاشق سپهری؟»
گفتم:«خب بخاطر جفتمون اینکار رو میکنم.»
دوباره پرسید:«خب چرا به سپهر نمیدی؟»
گفتم:«چون اون قرار نیست برام آپارتمان بگیره.»
یه لحظه نیشش باز شد و شروع به خندیدن کرد. چقدر خندههاش با اون دندونای لمینت شدهی طبیعی جذاب بود لعنتی! منم یه نیشخند زدم. گفت:«داره ازت خوشت میاد. معلومه اهل معاملهای.»
همینطور که قدم میزد و من رو به سمت در هدایت میکرد. در رو باز کرد و گفت:«به وقتش خبرت میکنم.»
میخواستم حرف بزنم که آروم هولم داد بیرون و گفت:«خداحافظ تینا!»
سپهر ده بار بهم زنگ زده بود ولی حوصله نداشتم جوابش رو بدم. صبح که از خونه در اومدم دیدم ونِ سپهر درست جلوی در خونهمون پارک شده. رفتم جلو و گفتم:«اینجا چیکارمیکنی اسکل؟»
با دلخوری بهم نگاه کرد و گفت:«چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ از دیروز پنجاه بار بهت زنگ زدم.»
با بیحوصلگی گفتم:«چی شده مگه؟»
دوباره پرسید:«راستش رو بگو ببینم تو به بابام چیگفتی؟ دیروز رفته بودی دفترش؟»
تا گفت بابام، ضربان قلبم رفت بالا و جون گرفتم. گفتم:«چطور مگه؟»
گفت:«دیشب بهم زنگ زد.»
بدو بدو رفتم تو ون کنارش نشستم و با هیجان گفتم:«خب! واسه چی زنگ زده بود؟ چی میگفت؟»
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. همینجوری با ذوق به صورتش زل زده بودم ولی حرف نمیزد. آخر سر داد زدم:«جون بکَن دیگه!»
آب دهنش رو قورت داد و گفت:«بهم گفت صبح با تینا بیاین دفترخانه، میخوام یکی از آپارتمانام رو بزنم به اسمت.»
لبخند روی لبام خشک شد. برگشت بهم نگاه کرد و گفت:«خوشحال نشدی؟»
گفتم:« اسکُلمون کرده یا جدیه؟»
شونه بالا انداخت و گفت:«نمیدونم! ولی بهش نمیخورد الکی بگه. آخه بابام اصلا به من زنگ نمیزنه. واسه چی باید یهو بعد این همه سال زنگ بزنه بگه بیا میخوام خونه به اسمت کنم؟»
رفتم تو فکر. سپهر دوباره پرسید:«راستش رو بگو تینا! چیکار کردی؟ چی بهش گفتی؟»
با عصبانیت گفتم:«چی میخوای بهش گفته باشم؟ گفتم بیا بهت کون بدم!»
یه لحظه زد زیر خنده و گفت:«نه این امکان نداره. دو ساله دارم التماس میکنم بهم کون بدی. حاضر شدی پردهت رو بزنم ولی حاشر نشدی کون بدی.»
وقتی به قیافهی جدیم نگاه کرد، خندهش قطع شد و گفت:«جدی همچین پیشنهادی بهت داد؟»
خودم رو زدم به اون راه و گفتم:«بابات کُسکش و بی ناموس و قواد هست ولی دیگه نه انقدر که به عروس خودش همچین حرفی بزنه.»
با اخم گفت:«قواد یعنی چی؟»
گفتم:«فحشه دیگه یعنی جاکش، قرمساق، دیوث، چی میدونم.»
انگار خیالش راحت شد. بعد دوباره برگشت بهم نگاه کرد و گفت:«ساعت ده باید تو محضر باشیم.»
کیانوش برگهی سند رو امضا کرد و گذاشت جلوی سپهر. سپهر با تردید خودکار رو گرفت و امضا کرد. محضردار گفت:«مبارکه!»
سپهر همینطوری وایساده بود که با آرنجم بهش ضربه زدم و گفتم:«تشکر بلد نیستی؟»
با اکراه دستش رو به سمت کیانوش دراز کرد و خیلی سرد گفت:«ممنون.»
کیانوش دو دستی دستش رو گرفت و آروم گفت:«حداقل از ون بهتره.»
یه چشمکِ ریز به من زد. لبخند زدم. سپهر با اخم به جفتمون نگاه کرد و بعد به من گفت:«دیگه بریم تینا.»
کیانوش کلیدای خونه رو از جیبش درآورد و گفت:«اینم کلیدا.»
سپهر دسته کلید رو از دستش قاپید و گفت:«تینا حرکت کن.»
هنوز رو کیانوش قفل بودم. جفتمون محو همدیگه بودیم. داشتم به این فکر میکردم که یعنی الان انتظار داره بهش کون بدم؟ کیانوش به سپهر نگاه کرد و گفت:«میدونی کجاست؟»
سپهر یه لحظه مکث کرد و گفت:«آره از آدرس عکس گرفتم.»
بعد دست من رو گرفت و دنبال خودش کشید. وقتی تو ماشین نشستیم شروع کرد به فحش دادن:«مرتیکهی هیزِ بیناموس! خجالتم نمیکشه با اون سنش همش چشمش به دخترای هم سن بچهشه.»
گفتم:«همین الان یه خونهی میلیاردی رو زد به اسمت.»
با عصبانیت گفت:«حقمه. بیشتر از اینا حقم بود. مگه اون موقع که خونه رو فروخت و سهم من و مامانم رو بالا کشید، کسی چیزی بهش گفت؟ الانم داره با این کاراش پیش تو خودنمایی میکنه. مرتیکه!»
کلیدای خونه رو از دستش گرفتم و گفتم:«مهم اینه که الان خونه داریم! لازم نیست وایسیم بارون بباره تا شیشه ها بخار کنن. نمیخوای من رو ببری تو خونهی جدیدت بُکنی؟»
اخماش از هم وا شد. گفتم:«بابت شیرینی خونه، پیتزا میخوام.»
سپهر که خر کیف شده بود گفت:«رو چشمم چشم عسلیِ من! تو ازم جون بخواه.»
با سرعت رانندگی کرد سمت آپارتمان. ماشین رو همون بیرون پارک کرد و دوتایی رفتیم بالا. در رو با کلید باز کرد و هر دو رفتیم داخل. یه آپارتمان لوکس و مبله بود. هر دو تامون داشتیم با چشمای گشاد شده همه جا سرک میکشیدیم. رفتم تو اتاق و همونجوری خودم رو انداختم رو تخت. چند دقیقه بعد اومد تو اتاق و گفت:«دیدی چه تراس بزرگی داره؟»
گفتم:«آره خیلی خفنه. دست بابات درد نکنه.»
اومد پیشم روی تخت نشست و گفت:«ولی انگار تو زیاد ذوق نکردیا.»
بلند شدم و همینطور که دکمههای لباسش رو دونه دونه باز میکردم گفتم:«باورت میشه قراره برای اولین بار روی تخت من رو بُکنی؟»
چشماش رو تنگ کرد و گفت:«بذار امروز از کون بُکنمت.»
با اخم گفتم:«میدونی که امکان نداره پس بیا در موردش بحث نکنیم.»
گفت:«آخه تو همیشه بهونهت این بود که تو ماشین سخته. الان که دیگه راحت میتونی لنگات رو بازکنی.»
دستم رو کردم تو موهاش. لبام رو نزدیک لباش نگه داشتم و آروم گفتم:«امروز نه.»
بعد لبام رو گذاشتم رو لباش. دستش رو پشت گردنم گذاشت و شروع کرد به لب گرفتن. لباسام رو تند تند از تنم درآوردم. سپهرم لخت شد. توی اون دو سالی که دوست بودیم اولین بار بود جفتمون لخت داشتیم سکس میکردیم. همش فکرم پیش باباش بود. حتی فکر کردن بهش باعث میشد حشری بشم. بغلم کرده بود و لبام رو میخورد. هنوز کُسم خیس نشده بود که خودش رو لای پاهام جا داد و کیرش رو هل داد تو کُسم. یه جیغ کشیدم و با مشت زدم رو کتفش. گفتم:«شیش ماهه به دنیا اومدی؟ ما که عجله نداریم.»
مست تنگی کُسم شده بود. گفت:«خیلی حشریم تینا.»
-کوفت! بخدا امروز ارضا نشم رو همین تخت میکُشمت.
-نترس! خودم هواتو دارم.
چندتا تلمبه زد و دیدم داره شل میشه.پاهام رو دور تنش قلاب کردم و محکم فشارش دادم گفتم:«بکن سپهر… بکن… درش نیار… آاااه…»
حشرش زده بود بالا گفت:«دوست داری ازم حامله شی؟… اووومممم… آبمو بریزم تو کُس تنگت؟… آره؟»
-آااه… زر نزن سپهر… بُکن… عین آدم بکن…
-نمیتونم… آاااخ… آبم داره میاد…
پاهام رو از دور کمرش باز کرد. به زور کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت رو شکمم. داشتم از دستش کفری میشدم که پاهام رو از هم باز کرد و سرش رو برد لای پاهام. تنها حسنش این بود که خوب کُسلیسی میکرد. زبونش رو میکشید رو کلیتوریسم و بعد از چند باز زبون زدن مک میزد و میخورد. تازه آب کُسم راه افتاده بود. با ناله گفتم:«آاااه… چرا انقدر زود آبت اومد؟ آاااه… من کیر میخوام…»
همزمان که کُسم رو میخورد دو تا از انگشتاش رو کرد تو.انقدر ادامه داد که کُسم داغ شد. صدای آه و نالههام بیشتر شد و بالاخره ارضا شدم. اومد کنارم خوابید. گفتم:«تو اصلا بلد نیستی عشق بازی کنی. مستقیم میری سر اصل مطلب.»
با ناراحتی گفت:«تو جدیدا خیلی از من ایراد میگیریا. همش داری ازم انتقاد میکنی.»
گفتم:«توام اصلا اهمیت نمیدی. خب یه حرکتی بزن یکم رفتارت رو اصلاح کن. من دلم میخواد با کیرت ارضا بشم نه با انگشتات. اینجوری حس میکنم خودم دارم جق میزنم.»
گفت:«بهونه نگیر دیگه خوشگلم،انگشت با کیر چه فرقی میکنه؟»
به انگشتم نگاه کردم و گفتم:«راست میگی. انگشت باکیرِ تو هیچ فرقی نمیکنه.»
بهش برخورد و از جاش بلند شد. گوشیش رو برداشتم و گفتم:«میرم از تو پیج پیتزا سفارش بدم.»
گفت:«هرچی دوست داری سفارش بده.»
رفت تو دستشویی. اینستا رو که باز کردم پیج سارا اومد بالا. نگاه کردم دیدم فالوش کرده و همهی عکسای لختیش رو هم لایک کرده. اخمام رفت تو هم. از تو دستشویی در آمد و پرسید:«سفارش دادی؟»
با اخم گفتم:«مگه تو نمیگفتی از سارا متنفری؟ واسه چی پیجش رو فالو کردی؟ واسه چی همهی عکساش رو لایک کردی. واسه چی تو دایرکت واسهش قلب فرستادی؟»
اومد گوشی رو با حرص ازم گرفت و گفت:«تو قرار بود غذا سفارش بدی نه اینکه تو گوشی من فضول کنی.»
لباساش رو پوشید و رفت تو تراس. منم بلند شدم و لباس پوشیدم. سیگارم رو برداشتم و رفتم دنبالش. هنوز اخم کرده بود. گفتم:«به جای اینکه من شاکی باشم تو شاکی شدی؟»
سرش رو انداخته بود پایین. گفت:«چند وقته احساس میکنم دیگه مثل قبل دوستم نداری.»
گفتم:«خودت چی؟ هنوز من رو همون قدر دوست داری؟»
سکوت کرد. داشتم سیگارمیکشیدم که گفت:«راستش رو بگو تینا! تو با بابام چه قراری گذاشتی؟»
طلبکارانه روبروش وایسادم و گفتم:«به من شک داری؟»
گفت:«نه ولی بابام رو میشناسم. یه آشغالِ عوضیِ کُسکشه!»
گفتم:«اتفاقا بابات خیلیم آدم با شخصیتیه. خیلی جنتلمنه و خیلیم مهربونه.»
یه پوزخند زد و گفت:«دیگه چی؟ کیرشم خوبه؟»
با عصبانیت یه سیلی بهش زدم و گفتم:«نه کُس سارا خوبه!»
از تراس اومدم بیرون. مانتو پوشیدم شالم رو سر کردم. کیفم رو برداشتم و درحالیکه چشمام پر از اشک شده بود از خونه زدم بیرون. همش داشت بهم زنگ میزد ولی جواب ندادم. گوشیم رو سایلنت کردم و انداختم تو کیفم. دو-سه ساعت تو خیابونای بالاشهر چرخ زدم و بعد با مترو رفتم خونه. وقتی رسیدم جلو در دیدمون رو جلوی خونهمون پارک کرده. میدونست از این کارش متنفرم. رفتم جلو با اخم گفتم:«گم میشی یا زنگ بزنم پلیس بیاد؟»
سرش رو انداخت پایین و گفت:«مگه چی گفتم که قهر کردی؟»
-چی گفتی؟ رسما متهمم کردی که با بابات خوابیدم.
-من منظورم این نبود تینا. منظورم اینه که تو هنوز بابای من رو نمیشناسی.
-حرفاتو زدی گم بشو برو جلو در خونهمون پارک نکن.
-معذرت میخوام. غلط کردم! اصلا گوه خوردم خوبه؟»
با اخم گفتم:«نمیشه که هر دفعه گوه بخوری با یه معذرت خواهی ساده جمع بشه بره.»
گفت:«چیکار کنم برات؟ خودت بگو.»
یکم فکر کردم و گفتم:« همین امشب جلوی سارا ازم خواستگاری کن.»
چشماش رو گرد کرد و گفت:«امشب؟ جلوی سارا؟ خواستگاری؟»
شونه بالا انداختم وگفتم:«شرط بخشیده شدنت همینه.»
داشتم با کلید در رو باز میکردم که گفت:«ساعت 7 میام دنبالت. آماده باش.»
نوشته: freya
2 پاسخ به “گرازِ وحشی (۲)”
قسمت اول بهتر بود
عالیه لعنتی . خیلی خوبه