مادر خانم خوب من

من آرش هستم ۲۷ سال داشتم که با همسرم به صورت سنتی آشنا شدم و بعد از چند ماه با او ازدواج کردم محل کار من یکی از شهرهای استان ایلام بود بنابراین وقتی با همسرم ازدواج کردم او را با خود به آنجا بردم و همانجا او را استخدام کردند و بعد از دو سال در حالی که بچه دار شده بودیم به شهر خود که یکی از شهرهای استان مرکزی بود برگشتیم و بعد از چند روز به دنبال خانه ای برای اجاره گشتیم ولی کرایه خانه ها یا خیلی گران بود که وسع ما نمی رسید و یا اگر هم مناسب بود همسرم قبول نمی کرد بالاخره بعد از مدتی گشتن مادر خانمم پیشنهاد کرد برای اینکه خانه ای باب سلیقه خود پیدا کنید بهتر است به صورت موقت یک سالی در خانه من اتراق کنید تا در یک فرصت مناسبی خانه دلخواه خود را پیدا کنید و من و همسرم به چند دلیل این پیشنهاد را قبول کردیم یکی اینکه مادر خانمم به دخترش وابستگی زیادی داشت و دوست داشت بیشتر در کنار او باشد دوم اینکه بچه ما خیلی کوچک بود و مادر خانمم می توانست بعغی مواقع به ما کمک کند سوم اینکه از نظر اقتصادی هم تا اندازه ای می تونست به ما کمک کند با این وجود من به همسرم گفتم که من به شرطی قبول می کنم که هر ماه پولی حالا به هر عنوانی که روی آن می گذاری به مادرت کمک کنی تا ما هم با خیال راحت تری در کنار او زندگی کنیم و زیاد زیر دین او نباشیم به هر حال قرار شد برای مدتی در خانه مادر خانمم اتراق کنیم بعد از آن من و همسرم برنامه کاری خود را طوری تنظیم کردیم که من صبح ها سر کار می رفتم و او از بچه نگهداری می کرد و او بعد از ظهرها سر کار می رفت و من از بچه نگهداری می کردم بعد از اینکه برنامه را تنظیم کردیم مادر خانمم که حالا من اسم او را مینا می گذارم در هفته یکی دو بار از آن طرف حیاط به این طرف حیاط می آمد و از من دعوت می کرد که برای صرف چای عصرانه به خانه او بروم من هم بعد از رفتن و صرف چای کمی صحبت کردن به خانه خود بر می گشتم و به کارهای شخصی خود می پرداختم و در عین حال از بچه هم نگهداری می کردم اما این دعوت عصرانه کم کم بیشتر و بیشتر شد به طوری که بعد از گذشت چند هفته یک بار مینا به من گفت آرش جان من دوست ندارم هر بار به در خانه شما بیایم و از شما دعوت کنم برای صرف چای به منزل من بیایی چون ممکن است این کار حالت تحمیلی پیدا کند اما سماور من هر روز بعد از ظهرها روشن است هر وقت غذایت را خوردی و کمی استراحت کردی خودت برای صرف چای بیا من هم خوشحال می شوم بعد از این موضوع بود که من هر روز بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت کردن به خانه او می رفتم و بعد از صرف چای و کمی گفتگو به خانه خود بر می گشتم.

مینا زن بسیار مهربان، خونگرم، خوش مشرب، جذاب و دلربایی بود و وقتی کمی آرایش می کرد واقعاً خواستنی و دوست داشتنی میشد و وقتی راه می رفت ساق پاهای او به قدری زیبا جلوه می کرد که گویا مجسمه سازی با مهارت هرچه تمام تر آنها را به دلخواه خود تراشیده است او در ابتدای میانسالی زمانی که هنوز بیش از ۴۰ سال نداشت همسر خود را از دست داده بود و به قول خودش با وجود اینکه چندین خواستگار داشته ولی ترجیح داده بود ازدواج نکند و خود را وقف تربیت و نگهداری از بچه ها بکند و این موضوع را هر از چند گاهی به مناسبت های مختلف تکرار می کرد و این صحبت ها نشان می داد که او در طول سفر زندگی یار و یاوری به آن صورت نداشته که پیوسته او را همراهی کند و شاید به همین دلیل بود که همدم و مونسی مثل من می توانست غم سالهای تنهایی او را تا حدودی جبران کند و از طرف دیگر اگر حمل بر خودستایی نباشد من هم مردی خوش اندام، قد بلند، خوش برخورد، فرهیخته و با شخصیت بودم که البته این موضوع را بارها از عکس العمل دیگران نسبت به خود احساس کرده بودم به همین دلیل فکر می کنم یکی از عوامل دیگری که مینا از مصاحبت با من لذت می برد به همین خاطر بود و شاهد این مدعا هم این بود که هر وقت من به خانه او می رفتم او با گرمی و روی خیلی باز از من استقبال می کرد و هر وقت میخواستم کمی زودتر از موعد مقرر خانه او را ترک کنم با رفتار و گفتار خود طوری وانمود می کرد که گویا کمی ناراحت شده و انتظار نداشت من خیلی زود خانه او را ترک کنم به همین دلیل من هم سعی می کردم. تا کمی مانده به آمدن همسرم از سر کار نزد او بمانم
صحبت های ما ابتدا خیلی عادی و معمولی بود ولی کم کم رنگ و بوی خودمانی تر و صمیمانه تری به خود گرفت به طوری که گاه همراه با شوخی و خنده هم همراه میشد یادم هست یک بار وقتی با چند نفر از دوستانش به سفر رفته بود وقتی از سفر برگشت مرا سخت در آغوش کشید و گفت هر چند با دوستانم خیلی خوش گذشت ولی چندین بار یاد تو را کردم دلم واقعا برای تو تنگ شده بود گفتم دل به دل راه دارد و همین عوامل باعث شده بود که علاقه من هم نسبت به او بیشتر شود ولی در عین حال احترام خاصی برای او قائل بودم و همواره سعی می کردم در گفتار و رفتار خود از چهار چوب ادب و متانت خارج نشوم اما قلباً دوست داشتم او را در آغوش بکشم و با ایجاد یک رابطه جنسی آن شور و هیجان و علاقه خود را نسبت به او ابراز کنم نه اینکه آدم خیلی حشری بودم بلکه به این خاطر که معتقد بودم رابطه جنسی می تواند عشق و علاقه و صمیمیت و پیوند احساسی را افزایش دهد مخصوصا اینکه او شوهر نداشت و گرایش و نیاز جنسی او می توانست عاملی برای تقویت این حس درونی من شود

مینا زن خوش صحبت و خون گرمی بود و همیشه با شور و محبت خاصی صحبت می کرد به طوری که کسی از صحبت های او خسته نمی شد صحبت های ما بیشتر مسائل خانوادگی خاطرات گذشته و مسائل عاطفی بود یادم هست یک بار که من کتاب حافظ را با خود به خانه او برده بودم و ضمن صحبت با او گاه گاهی هم به کتاب نگاه می کردم از من پرسید شما به فال حافظ معتقدید گفتم نه ولی چون حافظ مطابق میل مردم شعر گفته است. بعضی از مردم اشعار او را حمل بر آرزوهای درونی خود می دانند از این رو بعضی به فال حافظ معتقدند گفت حالا چند بیت از شعرهای حافظ را برای من بخوان و من تعدادی از اشعار حافظ را که در کتاب علامت زده بودم و یا به خاطر داشتم برای او خواندم از جمله

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد

دلم از جمله خوبان تو را گرفتار است.
اسیر حسن توام ورنه حسن بسیار است

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
بی سبب نیست که در کنج دلم جا داری

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بندہ پرور آید

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را ازین خوش تر نمی گیرد.
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم

بگفت از دل برون کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
آنگه همه بت‌ها را بر پای تو اندازم

بوسه مگر چیست فشار دو لب
اینکه گنه نیست چه روز و چه شب

پرسی که تمنای تو از لعل لبم چیست ؟
آن را که عیان است چه حاجت به بیان است

گفت پس بی دلیل نیست که با کتاب حافظ فال می گیرند و اشعار حافظ مصداق این ضرب المثل است که می گوید : جانا سخن از زبان ما زبان ما می گویی. گفتم همین طور است
گفت خود شما هم ذوق شعری داری ؟
گفتم نه اما در جمع آوری شعرهای مناسب علاقه دارم گفت حالا این اشعار در وصف چه چه کسی بود گفتم الان که که این اشعار را برای شما خواندم
گفت ممنونم اشعار بسیار خوب و زیبایی انتخاب کرده بودی

استقبال از این اشعار به نحوی بود که گویا این اشعار بیانگر حرف دل او هم بود و همین زیرکی و فراست او بیشتر مرا تشنه محبت او میکرد
از این موضوع که بگذریم چند بار پیش آمد که همسرم زیر براندازی بالای پشت بام انداخته بود و از مادرش هم دعوت کرده بود که برای شب نشینی به آنجا برویم و از هوای لطیف و آسمان صاف و پر ستاره استفاده کنیم و چون پاسی از شب می گذشت و هوا کمی سرد می شد. پتویی می آورد و روی پای ما می انداخت تا هم راحت تر بتوانیم پایمان را دراز کنیم و هم اینکه سردی هوا زیاد نمود نکند در طول این مدت چند بار پیش آمد که پای من
به طور غیر ارادی پای او را لمس کرد اما چون این لمس از روی قصد و غرضی نبود هیچ حسی خاصی در من بر انگیخته نمی شد اما یک بار که همسرم و مینا روبروی من نشسته بودند من به تصور اینکه پای همسرم را لمس میکنم پای او را چند دقیقه ای لمس کردم اما هنگامی که همسرم برای آوردن میوه و چای از جای خود بلند شد تازه متوجه شدم اشتباه کردم و پای مینا را به جای پای همسرم لمس کردم بنابراین بعد از رفتن همسرم از او عذرخواهی کردم و او خیلی خونسرد و عادی گفت متوجه شدم که اشتباه کردی اشکال ندارد ما با هم محرم هستیم اما چون عکس العملی در باز کشیدن پای خود به عقب از خود نشان نداده بود آشویی در درون من به وجود آورد و مرا به این فکر فرو برد که اگر من حرکتی به قصد رابطه جنسی از خود نشان دهم شاید باز هم ناراحت نشود در این فکر بودم که یک روز بعد از ظهر که برای صرف چای به خانه او رفته بودم مجله ای در آنجا نظرم را به خود جلب کرد که عکس یک هنرپیشه زن بر روی آن خودنمایی می کرد که یکمرتبه فکر شیطنت آمیزی به ذهنم خطور کرد و آن این بود که دو تکه کاغذ سفید برداشتم یکی زیر لب پایین و دیگری را بالای لب هنر پیشه قرار دادم سپس عکس را از حالت افقی به حالت عمودی برگرداندم و در چنین حالتی آن را به مینا نشان دادم و گفتم حدس میزنی این عکس چه چیزی باشد او که حدس زده بود این عکس شباهت زیادی به بهشت یک زن دارد در حالی که غافلگیر شده بود کمی فکر کرد و بعد از کمی مکث گفت چه بگویم خودت بهتر میدانی آن وقت من کاغذها را برداشتم و گفتم عکس یک لب است و او که متوجه شیطنت من شده بود پوزخندی زد و گفت فکر نمیکردم شما از این کارها هم بلد باشی من که از حرف او کمی ناراحت شده بودم به این فکر فرو رفتم که شاید منظور او از این جمله سرزنش و نکوهش من بوده است به همین خاطر مدتی به فکر فرو رفتم و سکوت کردم و در دل داشتم خود را ملامت میکردم که چرا چنین حرکت بی پروا و نسنجیده ای انجام دادم مینا که متوجه سکوت سنگین من شده بود و حدس زده بود که ممکن است من از حرف او را ناراحت شده باشم برای اینکه سکوت را بشکند و مرا از فکر بیرون آورد سر صحبت را باز کرد و گفت من هر روز برای خرید با تاکسی به بازار میرفتم و بعد از خرید دوباره با تاکسی به خانه بر می گشتم امروز به پیشنهاد یکی از همسایه ها پیاده به اتفاق او به بازار رفتم و پیاده هم برگشتم و چون عادت به پیاده روی نداشتم عجیب امروز پایم درد گرفته است من از فرصت استفاده کردم و گفتم اگر اجازه بدهی کمی آن را ماساژ بدهم خیلی بهتر میشود گفت فکر نمی کنم گفتم نه خیلی تاثیر دارد ماساژ ماهیچه ها را نرم می کند و درد را تسکین می دهد شما اجازه بدهید متوجه می شوید و بعد دیگر بدون اینکه حرفی بزنم به طرف او رفتم و گفتم کمی دراز بکشید و بعد از کمی مکث قبول کرد و با طمأنینه دراز کشید و من شروع کردم به ماساژ دادن پای او ابتدا از نوک انگشتان او به طرف بالا شروع کردم و تا زیر زانو او پیش رفتم و سپس به همین نحو پای دیگر او را ماساژ دادم و این کار را حدود ده دقیقه ای ادامه دادم سپس از روی دامن کمی هم رانهای او را ماساژ دادم و گفتم اگر راحت تر دراز بکشید خیلی بهتر است و او دوباره با کمی اکراه و طمأنینه این کار را انجام داد و در عین حال گفت فکر میکنم کمی بهتر شده و من ادامه دادم خیلی بهتر میشود چراکه ماساژ جریان خون را به بافت های بدن افزایش می دهد و باعث کاهش درد و گرفتگی ماهیچه ها می شود و این بار از روی دامن کمی رانهای او را ماساژ دادم و دوباره به ساق پاهای او برگشتم و این بار از زیر دامن تا کمی بالاتر از زانو هم پیش رفتم و سپس به ماساژ پای دیگر پرداختم و هر بار که از این پا به آن پای دیگر می رفتم قسمت های بالاتری از ران او را ماساژ میدادم در حالی که پاهای او را ماساژ می دادم نگاهی به چهره او کردم که دیدم حالت چهره اش کمی برافروخته شده که این تغییر حالت چهره نشان میداد که او کاملا تحریک شده و همین احساس تحریک باعث شد که من با شور و هیجان بیشتری به ماساژ او ادامه دهم حالا دیگر راحت تر و با آزادی عمل بیشتری پاهای او را ماساژ میدادم در همین موقع بالشی زیر پاهای او قرار دادم تا پاهای او کمی از زمین آزاد شود و بهتر بتوانم ماهیچه های زیر ران او را هم ماساژ دهم و بعد شروع کردم به ماساژ دادن سرتاسری پاهای او یعنی در هر مرحله از نوک پاهای او شروع می کردم و تا انتهای رانهای او پیش می رفتم و دوباره از بالای رانهای او به طرف پایین ادامه می دادم تا دوباره به نوک پاهای او برسم و ان وقت به سراغ پای دیگر او می رفتم و همین کار را تکرار می کردم حالا این احساس را هم داشتم که مینا هم پله پله به درجه ای از تحریک رسیده است که نه میتواند از این لذت ماساژ دادن من دل بکند و نه اینکه توان ابراز مخالفت با مرا دارد در این حالت بود که تصمیم گرفتم با دست کشیدن روی کوس او خطر بزرگی را استقبال کنم یا موفق می شوم و به هدف اصلی خود که همان رابطه جنسی با اوست دست پیدا می کنم یا موفق نمی شوم و مورد سرزنش و ملامت قرار می گیرم بنابراین دل به دریا زدم و وقتی داشتم از نوک پاها تا انتها پای او را ماساژ می دادم هنگامی که به انتهای ران او رسیدم یک لحظه دستم را کج کردم و از روی شورت کوس او را هم لمس کردم و به پای دیگر او رفتم که یک مرتبه گرمی کوس او را احساس کردم که یک پارچه آتش شده بود و چون حرکت و واکنش خاصی که نشانه مخالفت او باشد از خود نشان نداد مطمئن شدم که دیگر اعتراض نمی کند بنابراین بعد از اینکه چند بار این کار را تکرار کردم به یکباره دستم را از زیر شورت او عبور دادم و کوس او را بی واسطه لمس کردم و دیگر بدون هیچ پروایی شروع کردم به ماساژ دادن حساس ترین قسمت بدن او حالا دیگر هیجانی هم شده بودم و گاهی از بالا تا پایین کوس او را دست می کشیدم گاهی کل کوس او را مشت می کردم و بعد از کمی فشار رها می کردم و گاهی به صورت چرخشی با کف دست کوس او را ماساژ می دادم گاهی دستم را از زیر کمر او عبور می دادم و لمبرهای باسن او را فشار می دادم خلاصه اینکه دیوانه شده بودم و دائما سر و صورت او را می بوسیدم و قربان صدقه او می رفتم حالا اه و ناله مینا هم بلند شده بود و بدون هیچ گونه شرم و حیایی حرفهای دلش را بی پرده و راحت به زبان می آورد و به حالت درد دل و خطابی می گفت آرش جان چرا مرا تشنه محبت خود کردی ؟ چرا دست های گرم و نوازشگر تو مرا به این روز انداخت؟ چرا باید تمام فضای ذهن من در گیر رابطه با تو باشد ؟ من خيلی وقت بود منتظر چنین لحظه ای بودم ولی زبانم توانایی باز گو کردن آن را نداشت الان با این کاری که تو کردی دیگر پرده شرم و حیا بین من و تو پاره شد و دیگر چیزی برای خجالت کشیدن باقی نمانده ارش جان تو مرا بیچاره کردی بیشتر از این طاقت ندارم کار را تمام کن بیان این جمله برای من به منزله پیام بسیار مسرت بخش و لذت بخشی بود که این اختیار را به من می داد تا آزادانه هر طور که دلم می خواهد عمل کنم بنابراین گفتم چشم عزیز دلم عجله نکن من تازه به تو رسیدم دلم نمی‌آید به این زودی کار را تمام کنم دوست دارم قبل از هر چیز تمام اندام تو را بوسه باران کنم و در یک چشم به هم زدن تکمه های بلوز و بند سوتین او را باز کردم و با یک حرکت سریع شورتش را از پایش بیرون اوردم وای دیدن بدن لخت و آن سینه های برجسته و زیبای او چه احساس لذت بخشی به من می داد حالا بی واسطه می توانستم اندام زیبای او را از نزدیک ببینم و لمس کنم می توانستم کل بدن او را در آغوش بگیرم و گرمی اندام او را حس کنم طاقت نیاوردم و خیلی سریع مثل بچه های گرسنه شروع به مک زدن نوک سینه های او کردم چه سینه های نرم و لطیفی، چه دوست داشتنی، چه خوش فرم مثل اینکه قله دماوند را فتح کرده باشم بعد از کمی مک زدن و دست کشیدن روی بدن او کمی بالاتر رفتم و با ولع هرچه تمامتر شروع کردم به بوسیدن لب و زیر گردن او بعد از کمی مک زدن لاله گوش او از وسط سینه های او به طرف پایین متمایل شدم ابتدا کمی روی ناف او متمرکز شدم سپس سرم را وسط دو پای او قرار دادم من کوس او را فتح کرده بودم کوس شیرین، کوس ابدار، کوس خوردنی، کوس برجسته، کوس بی مو، کوس خوش رنگ، کوس دیدنی، کوس مشتاق، کوس کیر ندیده، کوس آرزوهای دست نیافتنی طاقت نیاوردم وسط کوس او شیرجه رفتم گاهی لبهای کوس آن را مک می زدم، گاهی زبانم را در مسیر شیار کوس او قرار می دادم و با حرکت رفت و برگشت مسیر بسیار نرم و لطیف و آبدار کوس او را طی می کرد و گاهی کلاهک چوچولوی او را مثل نقلی که در وسط زبان قرار گرفته باشد لیس می زدم گاهی اطراف کوس او را بوسه باران می کردم و در عین حال با دستم ساق پاها و ماهیچه های اطراف ران او را ماساژ می دادم در چنین حالتی مینا از ته دل آه و ناله میکرد و مدام قربون صدقه من می رفت گاهی اوقات از شدت لذت سر مرا به کوس خود فشار می داد و اسم مرا صدا می کرد و می‌گفت آرش جان می دانستم آخر مرا اسیر و گرفتار خود می کنی می دانستم من تاب مقاومت در مقابل خواسته های تو را ندارم من مخصوصا خودم را در مسیر دام تو قرار دادم خیلی وقت بود که آرزوی چنین لحظه ای را داشتم خیلی وقت بود دلم می خواست خودم را در اختیار تو بگذارم خیلی وقت بود آرزوی هماغوشی با تو را داشتم الان کاملا در اختیار تو هستم تمام وجودم متعلق به توست هر جوری دوست داری از من لذت ببر، تو برای من شیرین عسلی، خوش تیپ و جذابی، مردانگی و متانت تو مرا اسیر خود کرد در ذهنم همیشه تو را تصور می کردم چه شبها که با یاد تو تحریک نشده بودم خیلی دوست داشتم دستانم را به دور گردنت حلقه کنم و با تمام وجود در آغوشم فشارت دهم خیلی وقت بود حسرت چنین روزی را می کشیدم تو تمایلات جنسی سرکوب شده مرا زنده کردی ذهنم همیشه درگیر رابطه با تو بود الان دیگر بی طاقت شدم بیشتر از این نمی توانم تحمل کنم نزدیک است که ارضا شوم خواهش می کنم کار را تمام کن اینجا بود که متوجه شدم پیشنوازی بیش از این جایز نیست و ممکن است از لذت همزمانی با ارضا شدن او محروم شوم بنابراین دو پای او را روی شانه های خود قرار دادم که ناگهان شاه کوس او مثل هلویی شیرین، خوردنی، آبدار و خوشرنگ جلو من شروع ظاهر شد وای عجب کوسی حس شهوت را به طور عجیبی در دل شعله ور می کرد گویا به استقبال من آمده و فقط منتظر اراده است از شوق کیرم را وسط کوس او تنظیم کردم چند بار آن را روی شیار کوس او بالا و پایین کردم کلاهک کیرم کاملا خیس شد سپس با یک فشار ملایم آن را به داخل کوس او هدایت کردم کیرم مثل ماهی ای که از دست لیز بخورد راحت داخل کوس او رفت گفتم وای عزیزم چرا کوست این قدر آب افتاده است
گفت این آب نیست اشک شوق است خیلی دلش برای تو تنگ شده بود الانم هوس تو را کرده همش مال تو است هر جوری دوست داری ازش لذت ببر هر وقتم هوس کردی با دل و جان از تو استقبال می کند
گفتم خیلی تنگه است گفت اخه تا به حال هیچ کس افتتاحش نکرده خیلی دوست داشت تو افتتاحش کنی گفتم الان چی می خواهد ؟ گفت روم نمیشه گفتم لطفش به اینه که صراحتا بگویی گفت عزیزم کیررر …گفتم خیلی خوشم امد یکبار دیگر تکرار کن گفت کیررر… گفتم ( سر که نه از بهر عزیزان بود بار گرانی است که بر تن بود ) حتما میداند من چقدر دوستش دارم گفت حتما دل به دل راه دارد. و من در میان آب و آتش شروع کردم به تلمبه زدن صدای شلپ شلوپ آب کوس او فضای اتاق را پر کرده بود با هر ضربه ای که به کوس او وارد می کردم موجی از لذت و شعف در خود احساس می کردم مینا هم با هر ضربه من اهی می کشید از شدت لذت لب هایش را گاز می گرفت و قربون صدقه من می رفت می گفت عزیزم کاهک کیرت را تا ته کوسم احساس می کنم و جداره های کوسم کلفتی و گرمی کیرت را کاملا احساس می کند از اینکه کیرت تو کوسم رفت و آمد می کند خیلی خوشم می آید عزیزم مرا بکن هر جوری دوست داری مرا بکن من کیر ندیده ام من دوستار کیر داماد عزیزم هستم بیشتر از این تحمل ندارم و می خواهم ارضا شوم گفتم ( صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمیمند = گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم )دوست دارم ابم را بریزم توی کوست گفت وای نه می ترسم حامله بشوم گفتم آخه خیلی دوست دارم گفت پس مهم نیست یک کاریش می کنم دوست داشتن تو دوست داشتن من است منم دوست دارم داغی آب کیرت را تو کوسم احساس کنم اما اگر ارضا شدی بگذار کیرت تو کوسم بماند دوست ندارم در اخرین لحظات جای خالی کیرت را توی کوسم احساس کنم
گفتم چشم عزیزم نگران نباش هر طور که تو بخواهی من عمل می کنم گفت عزیزم همین طوری که داری تلمبه میزنی یک دستت هم بگذار بالای کوسم می خواهم هم از دیواره های کوسم لذت ببرم و هم از چوچولوی کوسم این طوری لذتش دو چندان می شود گفتم چشم عزیزم تو جان بخواه گفت ارش جان کوسم دهان باز کرده و دارد کیر تو را با تمام وجود می بلعد دوست دارد شیره جانش را بمکد و دوست دارد این کیر سرکشت را مست و بی هوش کند دوست دارد هر جور که شده رضایت مشتریش را جلب کند آرش دوست دارم جیغ بزنم من کیر می خواهم من کیر داماد عزیزم را می خواهم مرا بکن مرا محکم بکن دارم ارضا میشم گفتم عزیزم من در خدمتم بشو که یک مرتبه جیغ بلند و کشیده ای کشید و من ضربان ماهیچه های کوس او را بر روی کیرم احساس کردم و فهمیدم که ارضا شد در این حالت بود که من هم از شوق ارضا شدن او طاقت نیاوردم و بلافاصله ارضا شدم و نبض ضربان کیر من هماهنگ با ضربان آهنگ کوس او شروع به دل زدن کرد و اقیانوس متلاطم درون ما کم کم رنگ آرامش به خود گرفت گویا طوفان درون ما بعد از این همه تلاطم نیاز به ارامش داشت اینجا بود که حدود نیم ساعتی در کنار هم دراز کشیدیم دست من در میان رانهای او همچنان نوازشگر اطراف کوس او بود و نمی خواست از آن دل بکند با بوسه های پی در پی به نحوی از همدیگر تشکر می کردیم آثار رضایت و همدلی در چهره هر دو ما موج می زد
مینا گفت اجازه بده یک اعتراف بکنم چند شب پیش که به یاد تو خوابیده بودم خواب دیدم به آرزوی خود رسیده ام من در کنار تو روی مبل نشسته بودم و غرق نگاهت بودم دوست داشتم تو را ببوسم اما نیمی شرم و نیمی خواهان با خود گفتم که تو داماد عزیز منی بنابراین بوسیدن تو بهانه نمی خواهد بنابراین به طور هیجانی و یکمرتبه از جای خود بلند شدم و به طور غافل گیرانه و بدون هیچ مقدمه چند بوسه جانانه از صورت تو کردم ولی گویا تو تشنه تر از من بودی بنابراین به بهانه تلافی آن چنان با شوق در من پیچیدی و مرا بوسه باران کردی که دیگر کنترل از دست هر دو ما خارج شد خیلی زود احساس کردم نوک سینه هایم سیخ شده و شورتم دارد خیس می شود گفتم آرش جان بیشتر از این ادامه نده حالم دارد دگرگون می شود گفتی من باید تلافی بوسه مادر خانم عزیزم را بکنم و در حالی که مرا محکم در آغوش خود کشیده بودی لب از لبم بر نمی داشتی یکمرتبه مرا روی مبل انداختی یک دلم می گفت اجازه نده بیشتر از این جلو برود چرا که ممکن است کار به جاهای باریک بکشد اما یک دلم دیگرم می گفت مگر تو همین را نمی خواستی چرا می خواهی مانع کسی شوی که این قدر تو را دوست دارد بنابراین از یک طرف می گفتم این کار را نکن و از طرف دیگر با حرص و ولع لبت را می بوسیدم کاملا مشخص بود که دارم تعارف می کنم گویا تو هم فهمیده بودی که من نیازمند آغوش تو هستم اما ادامه این کار باعث شد قفل زبان من باز شود و آنچه در دل داشتم با صریح ترین الفاظ و بدون هیچ گونه شرم و حیایی آن طور که شایسته یک رابطه جنسی بی پرده است بیان می کردم من تو را در محکم در آغوش گرفته بودم در حالی که هر دو یکی شده بودیم دائما قربون صدقه تو می رفتم که یکمرتبه در خواب ارضا شدم و همان لحظه از خواب بیدار شدم
گفتم خوابت تعبیر شد و منم به آرزویم رسیدم گفت ولی من در حق دخترم اجحاف کردم
گفتم تو نگران او نباش هر کس رنگ و بوی خودش را دارد مردان قدیم چهار تا زن می گرفتند حالا استثنائا لطف شما شامل حال ما شده گفتم حالا اجازه هست من یک سوال از شما بکنم گفت راحت باش بپرس گفتم نیاز به ارتباط جنسی نیازی است که از سرشت و طبیعت انسان سرچشمه می گیرد و هر چند صباحی به سراغ انسان می آید و تا این نیاز برطرف نشود انسان نمی تواند آنطور که شایسته و بایسته است شاد و سر زنده باشد و سرکوب و خاموش کردن آن هم ممکن نیست حالا شما با این مشکل چگونه کنار می آیی؟

گفت این محدودیت برای زنان مخصوصا افرادی مثل من که شوهر ندارند و همین عامل است که بعضی اوقات داماد برای مادر خانم عزیزم می شود مخصوصا اگر مثل شما خوشتیپ و جذاب باشد و داماد هم خواهان او باشد ولی بهتر است این راز بین من و تو برای همیشه باقی بماند که بازگو کردن آن تحت هر شرایطی سبب افسردگی و دلمردگی شدید طرف مقابل و پشیمانی و ندامت شما را در پی خواهد داشت یک سال بعد من از خانه مادر خانمم به خانه جدید نقل مکان کردم ولی باز هم در هر فرصتی که پیش می اید همدیگر را در آغوش می گیریم و از فیض وجود هم بهره می بریم اما من هیچ وقت خاطره اولین هم آغوشی را فراموش نمی کنم

نوشته: آرش

بازدید 12,847

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

27 پاسخ به “مادر خانم خوب من”

  1. خوشم نیومدزیاد تکرار میکردی و مشخص بود دروغهاخه کی وسط سکس فلسفی صحبت میکنه و انقدر تریف میکنه خود شیفته ؟دیگه ننویس کیرم دهنت

  2. راست میگه دیوث مگه داری املا میگی اینقدر ادبی نوشتی.حداقل ی بار داستان های سایت رو میخوندی تا ادبیات اینجا بیاد دستت.

  3. بدان و آگاه باش که تمام حضار در این مکان مادرتان را نوازش می نمایند که چنین چوس مغزی را تولید نموده بودند.مردک متوهم و مجلوق

  4. ای کیر بزرگم بر دهانت هزار مرتبه ورود کندکه داستان ننویسی که مادرت اینجا قمبل کندمادرت را اینجا بر زبان نندازکه پاره میشود و کصش میشود جاده هراز

  5. افتضاح بود آخه این چه طرز بیان هست در اینجا متاسفم راستی بچه کجا بود این وسط گویا نگهداری از بچه درشیفت عصر با شما بود فراموش کردی بچه رو اینجاست که این مزخرفات زاییده افکار مسموم هست و واقعیتی در کار نبوده و نیست

  6. من نمیخواهم به شما ناسزا بگویم ولی ا این طرز نگارشتان به گونه‌ای خود را احمق و مجنون نشان دادید که شایسننگی هر فحشی را پیدا میکنید،کیرم دهن خودت و نوشتنتو یک‌یکتون، مردک کسخول دیوونه

  7. انقدر نگارشت افتضاح بود هیچی متوجه نشدم تازه هر یه جمله رو دو سه بار میخوندم بلکه حسو حال اون داستانو بگیرم ولی بازم نشد

  8. ای زن نابکار جابجا کنای که از پشت مایهء خوشحالی دیگر مردان می شوی.ای کسی که عمه اش با دیگر مردان هم بستر می شود.

  9. ارش جاندیگر داستان ماساژ کهنه شده است و برای مخاطب جذابیت نداردلطفا اینبار که به خودارضایی خوش رو آوردیبه نوعی دیگر از فانتزی بنگر و افکار جدیدتر در ذهن خویش بیاور🤣

  10. تا وسطای داستان میشد تحمل کرد،یه داستان متوسط که قراره سکسی بشه با تم خیانت و ایضا محارم…اما یهو نمیدونم خر مغزتو گاز گرفت یا چی که پریدی به دوران حافظ و سعدی خدابیامرزان!وقتی رسیدم به این قسمت کلا هنگ کردم،بفرما : [ من کوس او را فتح کرده بودم کوس شیرین، کوس ابدار، کوس خوردنی، کوس برجسته، کوس بی مو، کوس خوش رنگ، کوس دیدنی، کوس مشتاق، کوس کیر ندیده، کوس آرزوهای دست نیافتنی طاقت نیاوردم وسط کوس او شیرجه رفتم … ] حقیقتا اگه تمام دائره‌المعارفای دنیا رو با هم بگردی نمیتونی اینهمه توصیف از حالات یک عضو شریفه بدن پیدا کنی!و آخه چرا اینهمه برادر،من مطمئنم حافظ و سعدیم دارن ناخوناشونو میجون وقتی اینهمه رو خوندن…باید بازم مینوشتم ولی خستگی نمیزاره پس فقط میرم سراغ نتیجه اخلاقی: خائن!.آقاجونا/خانوم جونا محارم و خیانت ننویسین،نخونین،برای هم تعریف هم نکنین،این دو ورژن مزخرف از سکسو تحریم کنیم…حالا اگه گذاشتن🤔

  11. مزخرف ترین داستان البته میشه گفت کتاب ادبیات ، معلومه زهن مریض یه افغانی هست یک شنبه جان تو که در کارگاه ساختمانی کار میکنی و شب ها با هم ولایتی هایت پنجاه پنجاه می‌روی خواهشمندم داستان ننویس

  12. جمع کن کص و کونتو کسخلانگار فردوسی نشسته برامون داستان سکسی نوشتهکیر جوونیای حداد عادل تو کون جقیت🗿🚬

  13. از نگارش یک شخص میتوان فهمید از کجاست این بابا یا افغانی خالص است یا از تخم افغانی عنت مزخرف با این طرز نوشتنت

  14. خوارکسده داری داستان سکسی مینویسی یا نمایشنامه هملت ؟ ریدم تو انشات

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید