سلام دوستان بکن تو
میخوام داستانی رو براتون بنویسم که تصویر سازی ذهنی خودم به دستور اربابم هست ، ولی اون چیزی هست که قراره اتفاق بیفته و قطعا اون چیزی که اتفاق می افته رو هم براتون به دستور ارباب مینویسم.
من محسنم ۲۹ سالمه و نامزدم اسمش شادی هست که ۲۴ سالشه.
ما یک ساله نامزد کردیم ولی من چون نمیتونم حسم رو کنار بزارم تصمیم گرفتیم کم کم حسمون رو بیاریم تو زندگیمون و شخص مناسب خودمون رو پیدا کنیم ، تو این راه با ارباب نیما آشنا شدم و افتخار دادن ما زیر سلطه ایشون باشیم.
من و شادی تصمیم داشتیم عروسیمون خیلی مختصر و با مهمان های درجه یک و فامیل نزدیک باشه ، روی این تصمیم هم خیلی با خانواده بحث کردیم که چرا این کارو میکنید بقیه انتظار دارن و غیره ، ولی من و شادی مصمم بودیم رو تصمیممون اما بعد آشنایی با ارباب خب طبیعتا هر کسی نباشه اربابمون باید باشه ، وقتی اسمشون رو گفتیم همه جا خوردن آخه همه میگفتن این کیه که بیاد تو این جمع خودمونی و فامیلی چون از طرفی وقتی نزدیک ترین دوستای من نبودن یهو اسم ارباب رو آوردن برا همه عجیب بود . عجیب تر این بود که من و شادی و حتی شادی بیشتر داشت توضیح میداد که حتما باید باشن.
خلاصه پس از بحث و جدلی بسیار اربابمون دعوت شدن به عروسیمون.
ی مشکل اساسی که وجود داشت این بود که همه میگفتن خونه مهمون خودمانی هست دوستتون کجا میخواد بمونه من گفتم هتل میگیرم ولی خب جز من و شادی کسی نمیدونست که اون شخص صاحب اصلی خونه ما هست و کسی قرار باشه اون شب بره هتل اون منم.
خلاصه رفتیم بازار برا خرید لباس عروسی ، شادی هر لباسی که میپوشید اول عکسش رو برای اربابمون میفرستاد تا پسند کنن در نهایت ارباب تصمیم گرفتن من دو تا لباس بگیرم یکی برای عروسی که همه هستن و لباس موجه و درخور اون مراسم باشه یکیم برای عروسی اصلی که عروسش میاد پیشش و حسابی باز و سکسی باشه.
تم آرایش و کفش مجلسی برای شادی همه به انتخاب اربابمون بوده و سکسی ترین آرایش ممکن رو برای شادی انتخاب کردند.
روز عروسی که شد ارباب دو روز زودتر به شادی خبر دادن که باید تنها بیای پیشم و من بلیط گرفتم کارای سفرش انجام دادم و شادی رو به سفری دو روزه فرستادم تنها پیش کسی که قرار بود از دو روز دیگه رسما مالک زن من باشه.
اینکه تو اون دو روز چی گذشت و چیا رد و بدل شد رو بعدا میگم
ولی روز عروسی شادی رو ارباب رسوند به آرایشگاه و اومد پیش من بهم گفت که :«توله سگ یک ماهه تمام سکس نکردم و خالی نشدم پر پرم لحظه شماری میکنم برا شب » فهمیدم که این دو روز سکسی نداشتن و قضیه چیز دیگه ای بود.
دستور دادن کامل ماساژشون بدم و کامل سر تا پا به بهترین شکل ممکن ماساژ دادم و برای اولین بار ازم خواستن براشون ساک بزنم در غیاب شادی ولی بهم گفتن حق نداری بکنی دهنت و فقط میتونی کیر و خایه و لاپا و تا رونامو بلیسی.
بدن ارباب که کامل شیو بود و تمیز رو شروع کردم به لیسیدن ، خایه ، کیر ، زیر شکم و رون ها رو کامل و با بهترین کیفیت لیس میزدم کل اونجاهایی که لیس میزدم خیس خیس بود چون خود ارباب میدونستن چقدر مشتاق این لحظه بودم و هر لحظه از دهنم آب راه افتاده بود از بس دلم میخواست.
بعد اتمام لیسیدنم دستور دادن آب حموم رو آماده کنم و ارباب رفتن دوش گرفتن و آماده ی شب شدن ، منم از حضورشون مرخص شدم تا آماده شب بشم.
رفتم آرایشگاه و از اونجا دنبال شادی ،یعنی فکرشم نمیکردم اینقدر زیبا و جذاب بشه آخه اونقدر زیبا شده بود که فقط تونستم دستشو ببوسم و درو باز کنم سوار ماشین شه وقتی سوار شد اولین حرفی که زد این بود که گفت «خوب خدمت کردی به ارباب؟!»
بهش گفتم عالی و منتظره وقت مراسم بشه. بعد ازم سوال کرد «آیا مطمئنی از شیوه زندگی که انتخاب کردی ، به دستور ارباب همین الان هم میتونیم کنسل کنیم و زندگی عادی خودمون رو داشته باشیم.»
اونجا بود که فهمیدم ارباب اون دو روز داشت کامل از اینکه ما تو انتخابمون جدی هستیم مطمئن میشد.
گفتم «شادی خودت میدونی چقدر عاشقتم دوست ندارم هیچ لذتی تو زندگی برات قفل باشه قدر نوک سوزنی دلت به این کار اوکی نباشه یا دوست نداشته باشی کنسل کنیم و به ارباب بگیم برگرده ، مطمئنا ارباب هم قبول میکنن.»
شادی گفت «نه من اگه تو کاملا راضی باشی اوکیم و خیلی هم دوست دارم از اینکه تو زندگیمون هیچ جوره کم و کاست نداشته باشیم.»
رسیدیم به تالار و عروسی با تمام خوبی هاش تموم شد.
ولی خب فقط سه نفر میدونن که عروسی اصلی از الان شروع میشه.
رفتیم شادی لباس هاش قبل اینکه برسیم به خونمون ، تو پاگرد طبقه اول عوض کرد و لباس عروسی های اصلیش رو پوشید و رفتیم داخل.
هیشکی تو خونه نبود جز ارباب که منتظر بود عروسش برسه و بتونه تا صبح دل سیر باهاش سپری کنه.
وقتی رسیدیم من به دستور شادی رفتم در زدم و ارباب در رو باز کرد ، وقتی در باز شد من و شادی هر کدوم یک دست ارباب رو بوسیدیم و به دستور ارباب من خم شدم پای شادی رو بوسیدم و ازش تشکر کردم که تصمیم گرفته زن من بشه . در همین حین که صدای من برای هیچ کدومشون مهم نبود نه شادی نه ارباب چون غرق در بوسه بودن که بی توجه به من که دارم پای شادی رو میبوسم رفتن داخل.
وقتی منم پشت سرشون رفتم تو دیدم ارباب نشسته رو مبل و شادی رو پاهای ارباب نشسته و همچنان غرق بوسه هستن.
من فقط این صدا رو از ارباب شنیدم که توله سگ پذیرایی از نو عروسم به بهترین شکل باشه.
از قبل معجون و آب میوه و همه چی اماده کرده بودم چیدم روی میز و رفتم نشستم پیش اونا که شادی گفت «برو کت شلوارت رو در بیار و لخت باش تایم دامادی تو تا اینجا بود.»
اطاعت کردم و لخت با چستیتی که بهم وصل بود برگشتم پیششون ، دیدم دارن از خودشون پذیرایی میکنن و برای همدیگه مشروب سرو میکنن نشستم یه گوشه یه نیم ساعتی به پذیرایی و مشروب و هراز گاهی بوسه های طولانی گذشت ، بعضا با منم حرف میزدن و شادی یه سوالایی میپرسید مثل اینکه عشقم فلان چیز رو اوکی کردی یا به فلانی زنگ بزن و از این حرفا.
بعد از این ها قشنگ مستی تو وجودشون خودشو جا کرده بود شادی خودش ناخواسته دست انداخت از رو شلوار کیر ارباب رو مالوندن و چشماش خمار رفت و یه لب طولانی ازش گرفت و آهی کشید ، من ارباب رو میدیدم که به سیگارش فندک زد و صاف وایساده و با دست سر شادی رو به پایین هدایت میکنه ولی شلوار پاش بود و شادی میدونست که الان نمیتونه به کیر برسه قشنگ از رو شلوار کیرشو میبوسید و جوری که مشخص بود تشنه و حشری شده.
ارباب کمربند رو در آورد و انداخت دور گردنش و این یعنی شلوارمو میتونی در بیاری ، وقتی شلوار ارباب رو دیدم یکم آرایش شادی مالیده شده بود بهش.
شادی شورت و شلوار رو باهم کشید پایین و وقتی کیر ارباب افتاد بیرون اولین کار به من نگاه کرد من که هیجانی شده بودم و ضربان قلبم رو هزار بود شادی بهم گفت «دور اطراف رو نگاه کن زل بزن اینجا» وقتی زل زدم گفت «بیا جلو رفتم پیشش نشستم گفت حرف بزن بگو چقدر لحظه شماری کردی واسه این لحظه»
وقتی تو چشماش زل زده بودم داشتم میگفتم «که خیلی وقته دوست داشتم این صحنه رو ببینم» بین حرفای من ارباب سر شادی رو به کیر خودش چسبوند و شادی بوس صدا دار کرد ولی من به حرفام ادامه میدادم و انگار حرفای من اونو حشری تر میکرد کم کم بوس ها آبدار شدن و کیر ارباب تو شق ترین حالت ممکن قرار گرفت. زبون قرمز شادی رو دیدم که رفت از رو خایه کشیده شد تا نوک کیر و پشت بندش یه آه بلند از ارباب بلند بود ، همین کافی بود ارباب سیگار رو بزارن کنار و دست بزارن رو سر شادی و با یه دستشون کل کیرشون رو بگیرن بالا تا خایه های مبارکشون جلو صورت شادی باشه که این ب معنی اینه که ینی دهن باز و زبون بیرون ، شادی هم اطاعت کرد و دهنش رو باز کرد زبون تا ته بیرون و خایه ارباب بود که مالیده میشد رو زبون شادی ، اون لحظات زیباترین لحظات عمرم بود و دیدم که شادی چطور تمام خایه هارو کرد دهنش ولی ارباب کشید بیرون و سر کیرش رو گذاشت جاش و گفت «فقط حق داری سرش رو میک بزنی.»
ارباب میدونستن دهن شادی کوچکه و نمیتونه الان کل کیر رو بده تو بخاطر همین داشت تلاش میکرد کم کم این کارو بکنه. قیافه شادی دیدنی و خنده دار بود که داشت نوک کیر ارباب رو مثل پستونک میک میزد در این حین ارباب کمی از کیر رو خودش هل داد تو و دید اره خیلی کوچکه
ولی گفت «شادی باید تحمل کنی و از این به بعد برات سنگین و تحملش سخته» اینو که گفت شادی خواست حرفی بزنه که کیر رفت دهنش و ارباب گفت «خواستم فقط بدونی تا آماده شب نگفتم حرف بزن.»
از این جا به بعد شادی تو فشار بود و سراسر اوق میزد و کل ارایشش پخش صورتش شده بود و اربابم اینو فهمید که شادی کم آورده و یه تنفس ۵ دقیقه ای به شادی داد و دو پیک نوشیدن ، در ادامه ارباب دستور داد من دراز بکشم و شادی اومد دو زانو نشست رو سینم و ارباب دو پاشو دو طرف سرم رو زمین گذاشت اینجوری هم من بهتر میدونستم ببینم چجوری سانت به سانت دهن عشقم فتح میشه هم بی نصیب نمیموندم و قطره های ارزشمند آب دهن که توسط کیر به وجود میاد ، میفتاد صورتم.
این بار هیچ رحمی در کار نبود و میدیدم هر بار تلمبه ارباب تو دهن شادی باعث میشه یکم بیشتر بره تو حلقش و برجستگی حلقش بیشتر شه و خوب طبیعتا اوق های شادی هم بیشتر بود.
کار به جایی رسیده بود که کل کیر ارباب دهن شادی بود و خایه هاش به چونش چسبیده بود و از چونه هاش قطره قطره میریخت صورت من ، ولی در همین حین ارباب گفت «فعلا کافیه» چون نمیخواست کل فرایند سکس رو انجام بده گفته بود که تا صبح کار دارم باهاتون.
ارباب رفت نشست رو مبل و با کمربند شادی رو هم پیش خودش کشید ولی کارش با شادی تموم نشده بود و صورت پر از آرایش به هم خورده و تفی شادی رو داشت میمالید به کیرش ولی هنوز لباسهای عروسی سکسی شادی تنش بود که بعضی جاهایش کثیف بود.
تو همین حین که داشت کیرشو با صورت شادی سیخ نگه میداشت به من دستور داد دراز بکشم بین پاهاش رو زمین تا شادی بشینه صورتم تا بتونم کس و کونشو خیس کنم.
وقتی شادی نشست رو صورتم اونقدری خیس بود که نیاز به لیسیدن نداشت بلکه باید از خیسیس کم میکردم
منم شروع کردم میک زدن کصش و بعدش رفتم سراغ کونش اونجا خشک بود به لطف لیس های من خیس شد تو همون حال بودم که شادی سر پا وایساد و ارباب هم وایساد اینبار اما شادی به دستور ارباب شادی زانوهاش رو گذاشت دو طرف سرم و با شکم خوابید رو مبل گویا هدف این بود اول کونش رو باز کنه
من ک میدونستم شادی جیغ و داد میکنه مشکلی نبود خونه تنها بودیم و میتونست راحت باشه
ولی ارباب دلش نیومد و مراعات کرد با حوصله اول با انگشت بعد با نوک کیرش کم کم کرد تو کونش
با این حال شادی آی و اوه و وای میکرد میدونستم اینا به جیغ و داد تبدیل میشه ولی اربابم کارش رو بلد بود یه کاری کرد با کمترین درد ممکن تلمبه های ریزش شروع شد
در این مرحله بود که شادی یکم اه و اوه کرد و نشون داد لذت میبره
ارباب که دید قشنگ جا باز کرد به شادی گفت «خوبه جنده سختی کار تموم شد شل کن خودتو میخوام به معنای واقعی بگامت »
به منم دستور داد زانوهایش رو بغل کنم تا تکون نخوره منم اطاعت کردم
کم کم تلمبه های ارباب واقعا به حد وحشتناک رسید و در میانش نگه میداشت و به من میگفت سرتو بیار بالا بلیس خشک شد منم اطاعت میکردم ولی بازم تلمبه میزد به حدی که جیغ و آه و اوه شادی قاطی هم شده بود ارباب موهای شادی رو کامل گرفت دستش و وحشیانه داشت تلمبه میزد من از طرفی ترسیدم برا شادی ولی چون میدونستم دو سه بار دیگه هم از کون کردن ارباب ، خیالم راحت بود که میتونه تحمل کنه
حدود نیم ساعتی با سرعت بسیار تلمبه میخورد که آخرش گفت «تو رو خدا بسه ارباب مردم» وقتی کیرشو کشید بیرون به من گفت «بلافاصله برو چیزی بیار بخوره جون بگیره.»
منم این کارو کردم شادی یکم سرحال شد این بار خودش رفت لای پای ارباب و داشت کیرشو میبوسید.
وقتی تو دهن شادی کیرشو کرده بود ارباب گفت «نوبت کسته جنده عروسکم که خودم بازش کنم برو بخواب رو تخت» و شادی رفت رو تخت
ولی ارباب اجازه نداد وارد اتاق بشم و گفت «تو اینجا (اشاره به پشت در) میمونی چون قرار نیست ببینی.»
من فقط صدا میشنیدم که حرف میزدن و ارباب میگفت «خودم صاحب کصتم هیشکی جز من حق نداره بکنتش شوهرت فقط میتونه وقتی من کیرمو کشیدم بیرون بلیسه»
بعد یه ریز جیغی شنیدم و سکوت مطلق بود
ارباب صدام کرد و رفتم پیششون گفت بیا «دختر بابایی رو زن کردم ، عروسیتون مبارک» و کادو عروسیمونم داد و رفت اتاقش.
تا صبح پیش شادی بودم و نوازشش میکردم و باهم حرف عروسی و اینجور چیزا رو میزدیم
گفتم «چرا کصتو زیاد نکرد» گفت «بمونه برا فردا امروز زیاد بهت فشار اومده»
بردمش حموم و کامل بدنش رو پرستیدم و خشک کردم اومدیم خوابیدیم
وقت خواب تو بغلم که بود از پشت زیر گوشش گفتم «عشقم چقدر راضی هستی از کاری که کردیم؟!»
برگشت به لب طولانی ازم گرفت و گفت «بهترین تصمیمی بود که گرفتیم برا زندگیمون و تو هم دیگه فکرشو نکن که شاید اشتباه بوده ، بهترین بوده و ادامه میدیم.»
میخوام داستانی رو براتون بنویسم که تصویر سازی ذهنی خودم به دستور اربابم هست ، ولی اون چیزی هست که قراره اتفاق بیفته و قطعا اون چیزی که اتفاق می افته رو هم براتون به دستور ارباب مینویسم.
من محسنم ۲۹ سالمه و نامزدم اسمش شادی هست که ۲۴ سالشه.
ما یک ساله نامزد کردیم ولی من چون نمیتونم حسم رو کنار بزارم تصمیم گرفتیم کم کم حسمون رو بیاریم تو زندگیمون و شخص مناسب خودمون رو پیدا کنیم ، تو این راه با ارباب نیما آشنا شدم و افتخار دادن ما زیر سلطه ایشون باشیم.
من و شادی تصمیم داشتیم عروسیمون خیلی مختصر و با مهمان های درجه یک و فامیل نزدیک باشه ، روی این تصمیم هم خیلی با خانواده بحث کردیم که چرا این کارو میکنید بقیه انتظار دارن و غیره ، ولی من و شادی مصمم بودیم رو تصمیممون اما بعد آشنایی با ارباب خب طبیعتا هر کسی نباشه اربابمون باید باشه ، وقتی اسمشون رو گفتیم همه جا خوردن آخه همه میگفتن این کیه که بیاد تو این جمع خودمونی و فامیلی چون از طرفی وقتی نزدیک ترین دوستای من نبودن یهو اسم ارباب رو آوردن برا همه عجیب بود . عجیب تر این بود که من و شادی و حتی شادی بیشتر داشت توضیح میداد که حتما باید باشن.
خلاصه پس از بحث و جدلی بسیار اربابمون دعوت شدن به عروسیمون.
ی مشکل اساسی که وجود داشت این بود که همه میگفتن خونه مهمون خودمانی هست دوستتون کجا میخواد بمونه من گفتم هتل میگیرم ولی خب جز من و شادی کسی نمیدونست که اون شخص صاحب اصلی خونه ما هست و کسی قرار باشه اون شب بره هتل اون منم.
خلاصه رفتیم بازار برا خرید لباس عروسی ، شادی هر لباسی که میپوشید اول عکسش رو برای اربابمون میفرستاد تا پسند کنن در نهایت ارباب تصمیم گرفتن من دو تا لباس بگیرم یکی برای عروسی که همه هستن و لباس موجه و درخور اون مراسم باشه یکیم برای عروسی اصلی که عروسش میاد پیشش و حسابی باز و سکسی باشه.
تم آرایش و کفش مجلسی برای شادی همه به انتخاب اربابمون بوده و سکسی ترین آرایش ممکن رو برای شادی انتخاب کردند.
روز عروسی که شد ارباب دو روز زودتر به شادی خبر دادن که باید تنها بیای پیشم و من بلیط گرفتم کارای سفرش انجام دادم و شادی رو به سفری دو روزه فرستادم تنها پیش کسی که قرار بود از دو روز دیگه رسما مالک زن من باشه.
اینکه تو اون دو روز چی گذشت و چیا رد و بدل شد رو بعدا میگم
ولی روز عروسی شادی رو ارباب رسوند به آرایشگاه و اومد پیش من بهم گفت که :«توله سگ یک ماهه تمام سکس نکردم و خالی نشدم پر پرم لحظه شماری میکنم برا شب » فهمیدم که این دو روز سکسی نداشتن و قضیه چیز دیگه ای بود.
دستور دادن کامل ماساژشون بدم و کامل سر تا پا به بهترین شکل ممکن ماساژ دادم و برای اولین بار ازم خواستن براشون ساک بزنم در غیاب شادی ولی بهم گفتن حق نداری بکنی دهنت و فقط میتونی کیر و خایه و لاپا و تا رونامو بلیسی.
بدن ارباب که کامل شیو بود و تمیز رو شروع کردم به لیسیدن ، خایه ، کیر ، زیر شکم و رون ها رو کامل و با بهترین کیفیت لیس میزدم کل اونجاهایی که لیس میزدم خیس خیس بود چون خود ارباب میدونستن چقدر مشتاق این لحظه بودم و هر لحظه از دهنم آب راه افتاده بود از بس دلم میخواست.
بعد اتمام لیسیدنم دستور دادن آب حموم رو آماده کنم و ارباب رفتن دوش گرفتن و آماده ی شب شدن ، منم از حضورشون مرخص شدم تا آماده شب بشم.
رفتم آرایشگاه و از اونجا دنبال شادی ،یعنی فکرشم نمیکردم اینقدر زیبا و جذاب بشه آخه اونقدر زیبا شده بود که فقط تونستم دستشو ببوسم و درو باز کنم سوار ماشین شه وقتی سوار شد اولین حرفی که زد این بود که گفت «خوب خدمت کردی به ارباب؟!»
بهش گفتم عالی و منتظره وقت مراسم بشه. بعد ازم سوال کرد «آیا مطمئنی از شیوه زندگی که انتخاب کردی ، به دستور ارباب همین الان هم میتونیم کنسل کنیم و زندگی عادی خودمون رو داشته باشیم.»
اونجا بود که فهمیدم ارباب اون دو روز داشت کامل از اینکه ما تو انتخابمون جدی هستیم مطمئن میشد.
گفتم «شادی خودت میدونی چقدر عاشقتم دوست ندارم هیچ لذتی تو زندگی برات قفل باشه قدر نوک سوزنی دلت به این کار اوکی نباشه یا دوست نداشته باشی کنسل کنیم و به ارباب بگیم برگرده ، مطمئنا ارباب هم قبول میکنن.»
شادی گفت «نه من اگه تو کاملا راضی باشی اوکیم و خیلی هم دوست دارم از اینکه تو زندگیمون هیچ جوره کم و کاست نداشته باشیم.»
رسیدیم به تالار و عروسی با تمام خوبی هاش تموم شد.
ولی خب فقط سه نفر میدونن که عروسی اصلی از الان شروع میشه.
رفتیم شادی لباس هاش قبل اینکه برسیم به خونمون ، تو پاگرد طبقه اول عوض کرد و لباس عروسی های اصلیش رو پوشید و رفتیم داخل.
هیشکی تو خونه نبود جز ارباب که منتظر بود عروسش برسه و بتونه تا صبح دل سیر باهاش سپری کنه.
وقتی رسیدیم من به دستور شادی رفتم در زدم و ارباب در رو باز کرد ، وقتی در باز شد من و شادی هر کدوم یک دست ارباب رو بوسیدیم و به دستور ارباب من خم شدم پای شادی رو بوسیدم و ازش تشکر کردم که تصمیم گرفته زن من بشه . در همین حین که صدای من برای هیچ کدومشون مهم نبود نه شادی نه ارباب چون غرق در بوسه بودن که بی توجه به من که دارم پای شادی رو میبوسم رفتن داخل.
وقتی منم پشت سرشون رفتم تو دیدم ارباب نشسته رو مبل و شادی رو پاهای ارباب نشسته و همچنان غرق بوسه هستن.
من فقط این صدا رو از ارباب شنیدم که توله سگ پذیرایی از نو عروسم به بهترین شکل باشه.
از قبل معجون و آب میوه و همه چی اماده کرده بودم چیدم روی میز و رفتم نشستم پیش اونا که شادی گفت «برو کت شلوارت رو در بیار و لخت باش تایم دامادی تو تا اینجا بود.»
اطاعت کردم و لخت با چستیتی که بهم وصل بود برگشتم پیششون ، دیدم دارن از خودشون پذیرایی میکنن و برای همدیگه مشروب سرو میکنن نشستم یه گوشه یه نیم ساعتی به پذیرایی و مشروب و هراز گاهی بوسه های طولانی گذشت ، بعضا با منم حرف میزدن و شادی یه سوالایی میپرسید مثل اینکه عشقم فلان چیز رو اوکی کردی یا به فلانی زنگ بزن و از این حرفا.
بعد از این ها قشنگ مستی تو وجودشون خودشو جا کرده بود شادی خودش ناخواسته دست انداخت از رو شلوار کیر ارباب رو مالوندن و چشماش خمار رفت و یه لب طولانی ازش گرفت و آهی کشید ، من ارباب رو میدیدم که به سیگارش فندک زد و صاف وایساده و با دست سر شادی رو به پایین هدایت میکنه ولی شلوار پاش بود و شادی میدونست که الان نمیتونه به کیر برسه قشنگ از رو شلوار کیرشو میبوسید و جوری که مشخص بود تشنه و حشری شده.
ارباب کمربند رو در آورد و انداخت دور گردنش و این یعنی شلوارمو میتونی در بیاری ، وقتی شلوار ارباب رو دیدم یکم آرایش شادی مالیده شده بود بهش.
شادی شورت و شلوار رو باهم کشید پایین و وقتی کیر ارباب افتاد بیرون اولین کار به من نگاه کرد من که هیجانی شده بودم و ضربان قلبم رو هزار بود شادی بهم گفت «دور اطراف رو نگاه کن زل بزن اینجا» وقتی زل زدم گفت «بیا جلو رفتم پیشش نشستم گفت حرف بزن بگو چقدر لحظه شماری کردی واسه این لحظه»
وقتی تو چشماش زل زده بودم داشتم میگفتم «که خیلی وقته دوست داشتم این صحنه رو ببینم» بین حرفای من ارباب سر شادی رو به کیر خودش چسبوند و شادی بوس صدا دار کرد ولی من به حرفام ادامه میدادم و انگار حرفای من اونو حشری تر میکرد کم کم بوس ها آبدار شدن و کیر ارباب تو شق ترین حالت ممکن قرار گرفت. زبون قرمز شادی رو دیدم که رفت از رو خایه کشیده شد تا نوک کیر و پشت بندش یه آه بلند از ارباب بلند بود ، همین کافی بود ارباب سیگار رو بزارن کنار و دست بزارن رو سر شادی و با یه دستشون کل کیرشون رو بگیرن بالا تا خایه های مبارکشون جلو صورت شادی باشه که این ب معنی اینه که ینی دهن باز و زبون بیرون ، شادی هم اطاعت کرد و دهنش رو باز کرد زبون تا ته بیرون و خایه ارباب بود که مالیده میشد رو زبون شادی ، اون لحظات زیباترین لحظات عمرم بود و دیدم که شادی چطور تمام خایه هارو کرد دهنش ولی ارباب کشید بیرون و سر کیرش رو گذاشت جاش و گفت «فقط حق داری سرش رو میک بزنی.»
ارباب میدونستن دهن شادی کوچکه و نمیتونه الان کل کیر رو بده تو بخاطر همین داشت تلاش میکرد کم کم این کارو بکنه. قیافه شادی دیدنی و خنده دار بود که داشت نوک کیر ارباب رو مثل پستونک میک میزد در این حین ارباب کمی از کیر رو خودش هل داد تو و دید اره خیلی کوچکه
ولی گفت «شادی باید تحمل کنی و از این به بعد برات سنگین و تحملش سخته» اینو که گفت شادی خواست حرفی بزنه که کیر رفت دهنش و ارباب گفت «خواستم فقط بدونی تا آماده شب نگفتم حرف بزن.»
از این جا به بعد شادی تو فشار بود و سراسر اوق میزد و کل ارایشش پخش صورتش شده بود و اربابم اینو فهمید که شادی کم آورده و یه تنفس ۵ دقیقه ای به شادی داد و دو پیک نوشیدن ، در ادامه ارباب دستور داد من دراز بکشم و شادی اومد دو زانو نشست رو سینم و ارباب دو پاشو دو طرف سرم رو زمین گذاشت اینجوری هم من بهتر میدونستم ببینم چجوری سانت به سانت دهن عشقم فتح میشه هم بی نصیب نمیموندم و قطره های ارزشمند آب دهن که توسط کیر به وجود میاد ، میفتاد صورتم.
این بار هیچ رحمی در کار نبود و میدیدم هر بار تلمبه ارباب تو دهن شادی باعث میشه یکم بیشتر بره تو حلقش و برجستگی حلقش بیشتر شه و خوب طبیعتا اوق های شادی هم بیشتر بود.
کار به جایی رسیده بود که کل کیر ارباب دهن شادی بود و خایه هاش به چونش چسبیده بود و از چونه هاش قطره قطره میریخت صورت من ، ولی در همین حین ارباب گفت «فعلا کافیه» چون نمیخواست کل فرایند سکس رو انجام بده گفته بود که تا صبح کار دارم باهاتون.
ارباب رفت نشست رو مبل و با کمربند شادی رو هم پیش خودش کشید ولی کارش با شادی تموم نشده بود و صورت پر از آرایش به هم خورده و تفی شادی رو داشت میمالید به کیرش ولی هنوز لباسهای عروسی سکسی شادی تنش بود که بعضی جاهایش کثیف بود.
تو همین حین که داشت کیرشو با صورت شادی سیخ نگه میداشت به من دستور داد دراز بکشم بین پاهاش رو زمین تا شادی بشینه صورتم تا بتونم کس و کونشو خیس کنم.
وقتی شادی نشست رو صورتم اونقدری خیس بود که نیاز به لیسیدن نداشت بلکه باید از خیسیس کم میکردم
منم شروع کردم میک زدن کصش و بعدش رفتم سراغ کونش اونجا خشک بود به لطف لیس های من خیس شد تو همون حال بودم که شادی سر پا وایساد و ارباب هم وایساد اینبار اما شادی به دستور ارباب شادی زانوهاش رو گذاشت دو طرف سرم و با شکم خوابید رو مبل گویا هدف این بود اول کونش رو باز کنه
من ک میدونستم شادی جیغ و داد میکنه مشکلی نبود خونه تنها بودیم و میتونست راحت باشه
ولی ارباب دلش نیومد و مراعات کرد با حوصله اول با انگشت بعد با نوک کیرش کم کم کرد تو کونش
با این حال شادی آی و اوه و وای میکرد میدونستم اینا به جیغ و داد تبدیل میشه ولی اربابم کارش رو بلد بود یه کاری کرد با کمترین درد ممکن تلمبه های ریزش شروع شد
در این مرحله بود که شادی یکم اه و اوه کرد و نشون داد لذت میبره
ارباب که دید قشنگ جا باز کرد به شادی گفت «خوبه جنده سختی کار تموم شد شل کن خودتو میخوام به معنای واقعی بگامت »
به منم دستور داد زانوهایش رو بغل کنم تا تکون نخوره منم اطاعت کردم
کم کم تلمبه های ارباب واقعا به حد وحشتناک رسید و در میانش نگه میداشت و به من میگفت سرتو بیار بالا بلیس خشک شد منم اطاعت میکردم ولی بازم تلمبه میزد به حدی که جیغ و آه و اوه شادی قاطی هم شده بود ارباب موهای شادی رو کامل گرفت دستش و وحشیانه داشت تلمبه میزد من از طرفی ترسیدم برا شادی ولی چون میدونستم دو سه بار دیگه هم از کون کردن ارباب ، خیالم راحت بود که میتونه تحمل کنه
حدود نیم ساعتی با سرعت بسیار تلمبه میخورد که آخرش گفت «تو رو خدا بسه ارباب مردم» وقتی کیرشو کشید بیرون به من گفت «بلافاصله برو چیزی بیار بخوره جون بگیره.»
منم این کارو کردم شادی یکم سرحال شد این بار خودش رفت لای پای ارباب و داشت کیرشو میبوسید.
وقتی تو دهن شادی کیرشو کرده بود ارباب گفت «نوبت کسته جنده عروسکم که خودم بازش کنم برو بخواب رو تخت» و شادی رفت رو تخت
ولی ارباب اجازه نداد وارد اتاق بشم و گفت «تو اینجا (اشاره به پشت در) میمونی چون قرار نیست ببینی.»
من فقط صدا میشنیدم که حرف میزدن و ارباب میگفت «خودم صاحب کصتم هیشکی جز من حق نداره بکنتش شوهرت فقط میتونه وقتی من کیرمو کشیدم بیرون بلیسه»
بعد یه ریز جیغی شنیدم و سکوت مطلق بود
ارباب صدام کرد و رفتم پیششون گفت بیا «دختر بابایی رو زن کردم ، عروسیتون مبارک» و کادو عروسیمونم داد و رفت اتاقش.
تا صبح پیش شادی بودم و نوازشش میکردم و باهم حرف عروسی و اینجور چیزا رو میزدیم
گفتم «چرا کصتو زیاد نکرد» گفت «بمونه برا فردا امروز زیاد بهت فشار اومده»
بردمش حموم و کامل بدنش رو پرستیدم و خشک کردم اومدیم خوابیدیم
وقت خواب تو بغلم که بود از پشت زیر گوشش گفتم «عشقم چقدر راضی هستی از کاری که کردیم؟!»
برگشت به لب طولانی ازم گرفت و گفت «بهترین تصمیمی بود که گرفتیم برا زندگیمون و تو هم دیگه فکرشو نکن که شاید اشتباه بوده ، بهترین بوده و ادامه میدیم.»
نوشته: Nima_Uromiyeh
12 پاسخ به “عروس شدن زنم تو عروسی”
کسخل مسخلی چیزی هستی
نمیفهممت
عن تو هبكلت و داستانت
خدا شفات بده
نیما ک نویسنده یعنی خودتی پفیوزکیر سگای دور سطل آشغال تو فانتزیت بره جلبک
کسخلی واقعا جووون مادرت ادامه نده حالم بهم خورد 🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮
هنوز این حجم از خود تحقیری تو تاریخ ثبت نشده
نیما جون اربابت شم و یه عالمه بخورمش از بس که تو ماهی
کسخلی بخدا
از این بدتر نخونده بودمهیچوقت
نفر سوم و ارباب خواستید پیام بزاریدهمه جای ایران هم میام
جذاب نوشتی . حس و حالت رو خوب انتقال دادی . مشخصه خیلی از این فانتزی لذت میبری