شازده کوچولو

شروع زندگیم از صداش شروع شد ۲۱ سالم بود که اولین بار رو پله های پاساژ دیدمش در واقع اول ندیدمش اول صداشو شنیدم.همیشه رو صدای آدما حساس بودم صداهای زیبا منو مجذوب خودشون میکردن.یادمه با دوستم قرار داشتم که برم ببینمش اخه تازه تو اون محل مشغول به کار شده بود.دوستم طراح گرافیک بود و توی یکی از مغازه های طبقه دوم اون پاساژ که کارای چاپ و تبلیغات انجام میدادن کار میکرد.رو پله ها بودم که برم طبقه بالا که صداش و شنیدم،صداش اونقدر زیبا و رسا بود که توی همهمه بقیه صداها کامل به گوش میرسید داشت با تلفن حرف میزد و مدام راه میرفت.صداش که تو گوشم پیچید و دنبال منبع صدا گشتم،پشتش به من بود،گیج و منگ و مسخ شده میخ شدم رو پله ها ،چرخید صورتش و دیدم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد لبهاش بود میخواستم ببینم این صدای زیبا از کدوم لب بیرون میاد اونقدر زیبا بود که حد نداشت حالت قلبی لب بالاش کامل بود لب پایینش یکم قلوه ایی تر بود،بی نظیر ترین لبهایی بود که یه پسر میتونه داشته باشه،از لبهاش اومدم بالاتر، بینیش رو ندید گرفتم چون نسبتا بزرگ بود و به ترکیب اون صورت بی نقص نمیخورد اما وایییی چشماش عین دوتا گوی سیاه میدرخشید انگار کل هستی با همه کهکشانها و سیاره هاش توش لونه داشتن و اما ابروهاش عین شمشیر دو دم بود بلند بود و هشتی،نفسم به شماره افتاده بود صدای قلبم تو سرم میپیچید.تلفنش تموم شد چرخید که بره،درست عین یه آدم مسخ شده از پله ها رونه شدم پایین دنبالش راه افتادم اصلن دست و پاهام تو اختیار من نبود مغزم فرمان حرکت نمیاد میتونم ،درست مثل یه آدم کوکی یا ربات بودم بدون هیچ پیش فرضی دنبالش راه افتادم رفت توی یکی از مغازه ها یه مغازه کوچیک بود که دونفر کنار هم وایمیستادن نفر سوم نمیتونست رد بشه از کنارشون شنیدم که با اهالی داخل مغازه خودمونی داره حرف میزنه پس نتیجه گرفتم یا صاحب مغازه اس یا کارمند مغازه با چند ثانیه تاخیر ازش رفتم داخل مغازه یه جوونی برگشت بهم گفت بفرمایید،بی مقدمه و بدون فکر گفتم با شما کار ندارم با اون اقا کار دارم پشتش بهم بود جوونک صداش زد امیر با تو کار دارن چرخید رو به من ،ریزتر نگاش کردم سبزه بود با موهایی تقریبا لخت مشکی قدش زیاد بلند نبود متوسط بود و البته بسیار لاغر بود،پاهای کشیده لاغر داشت ،دستاش هم تقریبا کشیده بود یه شلوار جین یخی تو پاش بود با یه تیشرت یقه دار سفید یه کتونی سفید هم پاش بود همینجور که من داشتم آنالیزش میکردم یهو با اون صدای بهشتیش گفت امرتون بفرمایید،افتادم به تته پته نمیدونستم چی بگم یهو بی مقدمه گفتم میخوام سفارش کارت ویزیت بدم گفت بفرمایید بشینید دوستان کمکتون میکنن گفتم نه ،میخوام شما انجام بدید.یادم افتاد دوستش امیر صداش کرد دل و زدم به دریا، با خودم گفتم بزار یه دستی بزنم یا میگیره یا نگرفت هم از یه راه دیگه میرم جلو ،خودم و جمع و جور کردم و محکم گفتم برای یکی از آشناهام شما طراحی لوگو و کارت زدید من خیلی پسندیدم به خاطر همون شما رو معرفی کردن.اقا امیر هستید دیگه؟؟گفت بله بفرمایید بشینید میام خدمتتون رفتم بی صدا نشستم و تو فکر این بودم که چم شده منی که همیشه در مواجه با مردها مغرور بودم و از بالا بهشون نگاه میکردم و همیشه طلبکار بودم الان چه مرگم شده افتادم دنبال پسر مردم،اصلا چه غلطی دارم میکنم دقیقا،تو این فکر بودم که اومد نشست جلو روم گفت لوگو برای چه زمینه کاری مد نظرتونه هیچ ایده ایی نداشتم نمیدونستم چی جوابشو بدم یهو یاد نامزدم و فروشگاه موبایلش افتادم گفتم برای فروشگاه موبایل میخوام البته لوگو داریم اما طراحیش و دوست ندارم و اینکه کارت ویزیت هم میخوام طراحی کنید گفت میتونم کارت ویزیت قبلیتون و ببینم از تو کیفم پیدا کردم داشتم میدادم بهش که اونقدر کارت و از جلو گرفته بودم که موقع گرفتن کارت مجبور شد انگشتم و لمس کنه یه لمس چند ثانیه ایی بود بدون احساس از جانب اون اما من عین برق گرفته ها پریدم،قلبم تند میزد اب دهنم خشک شده بود پشت کمرم و زانوهام میلرزید صدای نفس کشیدنِ نامرتبم رو خودم میشنیدم حالم وحشتناک بود.به زور خودم و جمع کردم خلاصه بعد کلی سوال که از چی طرح قبلی راضی نیستم و اینها شروع کرد با کامپیوتر طراحی کردن لوگو مدام ایراد الکی میگرفتم که کار بیشتر طول بکشه بالاخره با کلی کلنجار طی سه ساعت و خورده ایی طراحی کارت ویزیت و‌ لوگو تموم شد،لامصب پا نمیداد هی خواستم بحث و بکشونم به مسائل خصوصی که بفهمم مجرده متاهله اما انگار نه انگار اصلا راه نمیداد که بخوای غیر اون لوگو و کارت ویزیت بی صاحاب حرف دیگه ایی بزنی.بعد تموم شدن طراحی نصف هزینه کلی سفارش و کارت کشیدم و بقیش رو هم قرار شد موقع تحویل تصویه کنم مجبور شدم برای لوگو و کارتی که لازم نداشتم کلی هزینه کنم اما مهم نبود مهم این بود بیشتر از سه ساعت تو هوایی نفس کشیدم که اونم نفس میکشید دمی رو میگرفتم که از بازدم اون شکل گرفته بود بلند شدم که برم اما پاهام نمی رفت دلم میخواست یکی از تابلوهای به دیوار اونجا باشم دلم میخواست خودکار تو دستش بودم اصلا دلم میخواست پیرهن تو تنش بودم اما نمی رفتم ،ازش جدا نمیشدم.اما همه جای تاریخ اومده که عشق محکومِ به جدایی.اون روز گذشت و من اصلا پاک یادم رفت که با دوستم قرار داشتم

روزی که دیدمش حدودا یک سال بود که با یه پسری به اسم میلاد عقد کرده بود نامزدم در واقع دوست پسر سابقم بود اما یه جورایی سر لج و لجبازی با مامانش که منو مناسب پسرش نمیدونست و از سر لج کسایی دیگه ،تصمیم به ازدواج گرفته بودم نمیگم بچه بدی بود اما شناخت زیادی ازش نداشتم فقط میخواستم حرف خودم و به کرسی بنشونم.بچه آرومی بود،اولین دوست دخترش من بودم در مواجه با دخترا سرخ و سفید می‌شد و کلا خیلی کم حرف و گوشه گیر بود برعکس من که شر و شیطون بودم و یه جا بند نمی شدم دقیقا نقطه مقابل هم بودیم.یکسال بود که عقد بودیم و انقدر خجالتی بود که توی این یک سال و کل مدت دوستی‌مون رابطه جنسی نداشتیم حتی بعد عقد سفر رفته بودیم کیش اما اونجا هم غیر بوس و بغل چیز دیگه ایی نبود منم تو این مدت زیاد پیگیر مسائل جنسی باهاش نبودم با خودم میگفتم به مرور اتفاق میفته.دختره پسر ندیده نبودم دوست پسر زیاد داشتم از دوست پسر یه هفته ایی بگیر تا کسی که یک سال باهاش تو رابطه باشم اما همیشه حد و حدود و نگه میداشتم غیر یکی از دوست پسرهام که روز تولدش وقتی کادوشو بهش داده بودم و گونه ام رو بوسیده بود فراتر نرفته بودم ،از اونجا راه افتادم رفتم مغازه نامزدم که خودمم در واقع اونجا به عنوان فروشنده کار میکردم،وقتی رسیدم اونجا و تو چشمای میلاد نگاه کردم تازه شرم و عذاب وجدان اومد سراغم که من چه غلطی دارم میکنم چرا عین به زن خراب دارم رفتار میکنم من هیچ وقت حتی دوتا دوست پسر همزمان نداشتم الان با کسی پیمان زناشویی دارم و با یه مرد دیگه لاس زدم هرچند که اون حس یکطرفه بوده باشه اتفاقا یکطرفه بودنش بدتر من و زیر سوال میبرد اینکه چطور به خودم اجازه این خیانت و دادم.اونقدر تو چشمام موج شرم بود که میلاد دگرگون بودن حالم و فهمید و ازم پرسید چیزی شده به جوری انگار،لبام و به زور از هم باز کردم و با صدایی که به زور از ته گلوم میومد بیرون گفتم نه خوبم اما خوب نبودم داشتم خودم و ملامت میکردم داشتم خودم و محاکمه میکردم تو سکوت یه دو سه ساعتی با خودم کلنجار رفتم اونقدر ساکت و آروم بودم که واسه همه همکارها سوال شده بود که من چمه همه هی ازم میپرسیدن یه چیزیت شده تو رفتی بیرون اومدی انگار به آدم دیگه شدی،و راست میگفتن من یه آدم دیگه شدم یه بخشی از من گرفتار یه موجود بهشتی شده بود که نمیتونست ازش دل بکنه و یه بخش دیگه ایی از من انکار میکرد و مدام بهم تذکر میداد تو متعهدی فراموش نکن.بالاخره بعد کلی فکر کردن تصمیمم رو گرفتم و با خودم عهد کردم که برای تحویل گرفتن سفارش به هیچ عنوان نرم و دیگه تحت هیچ شرایطی پام و تو اون پاساژ نزارم.
چند روز گذشت و من واقعا ساکت تر از قبل بودم و هنوز با خودم تو جنگ بودم نه برای دیدن دوباره امیر بلکه برای بخشیدن خودم بخاطر کاری که فکر میکردم خطاس و خیانت محسوب میشه.
یادمه دو سه شب مونده بود به موعد تحویل سفارش که
یه شب خواب دیدم،خواب که نه اونقدر واضح و عمیق و با جزئیات بود که هنوزم بعد گذشت این همه سال تو خاطرم هست.خواب دیدم که؛
من و امیر با هم تو رابطه ایم و رفتیم یه ویلای جنگلی نشستیم داریم چای میخوریم من یه دامن کوتاه قرمز با یه نیم تنه سفید تنمه امیر هم فقط یه شلوارک سیاه پاشه و هیچی غیر اون تنش نیست میاد چای رو از رو میز برداره که دستش میخوره چای میریزه رو سرامیک من میگم اشکال نداره الان تمیز میکنم رفتم یه دستمال از اشپزخونه برداشتم و اومدم جلوش نشستم و شروع کردم به تمیز کردن زمین اومد دستمال و از دستم گرفت نوک انگشتاش به انگشتام خورد همون برق گرفتگی همون حالی که تو بیداری تجربه کرده بودم باز اومد سراغم دستمال و از دستش کشیدم بیرون پرت کردم اونور.دستمو حلقه کردم دور گردنش و مستقیم زل زدم تو چشمای نافذش اونم مستقیم تو چشمام نگاه میکرد بهش گفتم شازده کوچولو من تو از کدوم سرزمین اومدی مستقیم رفتی تو قلبم من،لباهاش به خنده باز شد،لبام و چسبوندم به لباش اونقدر این لبها برام شیرین بود که با ولع میک میزدم گاهی زبونم و سرمیدادم تو دهنش گاهی زبونش و میک میزدم اونقدر سرمست مکیدن لباهاش بودم که نفهمیدم کی نیم تنه منو از تنم در آورده رو به روی هم رو زمین نشسته بودم اون دو زانو و من روی پاهاش بودم و پاهام و‌از دو طرفش رد کرده بودم در حین لب گرفتن بالا و پایین میشدم حرارت بدنم زیاد شده بود قلبم تند میزد ،داشتم با ولع زیاد شهد لباش و میمکیدم که خودش دست انداخت سوتینم و باز کرد، نمیخواستم از لباش دل بکنم اما خودش ازم فاصله گرفت آروم با دستاش سینه هام و لمس کرد یه صدای اه از گلوم خارج شد یکم بالاتر اومد اونم سرش و برد پاینتر و سینه هام گذاشت تو دهنش یکیش و میخورد و با دستش اونیکی و لمس میکرد،بعد اینکه یکم سینه هام به نوبت مکید و خورد به پشت خوابوند منو دامنم و داد بالا و بدون اینکه شورتم و از پام در بیاره گوشش و کنار زد دلا شد شروع کرد خورد کس ام نفسم دیگه بالا نمیومد مدام زبونش و دور چوچولم حرکت میداد و گاهی زبونش و هل میداد توی کس داغم و بیرون میاورد داشتم روانی میشدم چند دقیقه از خوردن کس ام گذشت منم عین مار داشتم به خودم میپیچیدم سرم ‌یکم آوردم بالا با صدای تب دار گفتم بسه دیگه طاقت ندارم بکن توش در حالی که داشت با یه دستش با کس ام ور میرفت و انگشت وسطش و هی میکرد تو کس ام و میکشید بیرون با دست دیگه اش شلوارک و شورتشو در اورد کیرش شق شده بود عین یه سرو استوار وایساده بود، روم نیم خیز شد و دستشو کشید به رو تنم یکم بعد کاملا روم قرار گرفت اونقدر کس ام خیس بود که با یه حرکت و فشار آروم کل کیرش و فرستاد تو،صدای اه از هر دوتامون در اومد هم زمان که داشت عقب و جلو میکرد شروع کرد خوردن گردن و گوشم از گوشم دوباره اومد رو لبام،لبامون با هم چفت شد با ولع بیشتر میک میزدم و هر بار که محکم تر میک میزدم تلمبه زدن اونم محکم تر می‌شد و محکم تر از قبل میکوبید تو کس ام دستام و فرستادم پشت کمرش ازم یکم فاصله گرفت و دستاش و ستون کرد کنار سر من چشماش تو چشمام بود محکم تلمبه میزد تو من منم بی اختیار شروع کردم کمرش و چنگ گرفتن صدای ناله هام بیشتر شده بود داشتم هوار میزدم ،کیرشو از تو کس ام کشید بیرون گفت تو بیا بالا اون دراز کشید و من رفتم روش نشستم با اینکه خیس خیس بودم اما دستم و تفی کردم و مالیدم به کس ام و مستقیم نشستم رو کیرش اول حالت نشسته بودم و اون هم دوتا دستش و گذاشته بود رو پهلوهای من و به بالا و پایین کرده من کمک میکرد اما یکم که گذشت خم شدم روش سینه هام و کردم تو دهنش و اون شروع کرد به میک زدن ،منم به حرکات مارپیچی و بالا پاینم ادامه دادم تو این حالت بودیم ،که ،از درون خالی شدم دیگه حرکتم سریع نبود چندتا حرکت ضربه ایی زدم انگار یه موجی تمام تن و داخل بدنم و سیر کرد و یهو از کس ام خارج شد لذت بینهایتی بود.
از خواب پریدم تمام تنم غرق عرق بود نفس نفس میزدم انگار که فرسنگها دویده باشم شرتم اونقدر خیس بود که میگفتی تو خودش دستشویی کرده،زیر دلم شدیدا درد داشت و منقبض بود ،اما بالاترین لذتی که می‌شد تجربه کنم رو اون شب تو خواب تجربه کردم.

نوشته: Sayeh

بازدید 19,681

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “شازده کوچولو”

  1. سایت با سرعت خیلی پایین درحال عادی سازی خیانت با داستان های کسشرهخیانت کسشر ترین و لاشی بازی ترین کار دنیاست خیانت ب همسر دیگه عین خود نجاسته یعنی داری عملا گوه میگیری دستت و دو لپی میخوری بعد عین این جنده بهونه میاری واسه جنده بازیت یکی میگه رابطه جنسی نداشتیم یکی میگه محبت نمی‌کرد یکی میگه سروگوشش میجنبید

  2. خوب بخیر گذشت ، میخواستی یه کص توپ بهش بدی که کارت تو خواب راه افتاد ، دیگه لازم نیست خیانت کنیمگه اینکه بهونه بگیری بگی میخواستم به امیر کون بدم که دیگه موضوع فرق میکنه و بین علما اختلاف وجود داره

  3. یک چیزی بنویسید که اگر یه بنده خدایی با ۴ کلاس سواد و خستگی از ۱۲ ساعت جارو کشیدن خیابون اومده و میخونه ، بفهمه چی نوشتی 😞واسه جشنواره بهترین اثر ادبی مگر مینویسید ؟چند خط بنویسید تحریک کننده باشهنه کلی لغت ناشناخته که …

  4. از خواب و رویا بلند شو وقت امتحان هایِ خردادِ بچسب به درست دور بکن تو رو خط بکش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید