سلام به همه دوستان. عزیزان این ماجرای واقعی خودمه که برام اتفاق افتاده و داستان نیستش…و حقیقته.ولی فقط اسامی تغییر کردند…میثم هستم تک فرزند و تک پسر خانواده.تا دیپلم خوندم و بعدشم توی موسسات خصوصی هم حسابداری هم کامپیوتر رو مدرک گرفتم…دانشگاه هم نرفتم.مادرم پروین خانوم هنوزم جوونه و۵۰سالش نشده…پدرم خدا رحمتش کنه جوون بود تصادف کرد فوت شد.وضع مالیش خوب بود و فروشگاه بزرگی داشت که الان رسیده به من…موقعی که مدرک گرفتم پدرم با وجودیکه میتونست معافم کنه ولی منو فرستاد خدمت،گفت برو خدمت روی زندگیت تاثیر میزاره…من تا اون موقع هیچ جا بدون خانواده نرفته بودم و هیچ کاری بدون خانواده انجام نداده بودم.و همیشه زیر نظر خانواده بودم.در ضمن از اولش همیشه با پدرم باشگاه کشتی میرفتم…پس خیالتون راحت اصلا بچه ننه نبودم…اما اصلا گرگ هم نبودم…خیلی اولاش که دور از خونه بودم احساس غربت میکردم…با بدبختی توی۰۴بیرجنددوران آموزشی رو تموم کردم.البته فقط از لحاظ دوری و دلتنگی…بعد از اون افتادم شهری که عمو سعیدم سرهنگ تمام بود وفقط۸۰کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره…ببخشید عزیزان که اسم محل و شهرستان و بعضی چیزا رو نمیگم چون گفتم ماجرا واقعیه…ممکنه بعضیها بشناسند…خلاصه که اول ورودی پادگان ما بعد از دژبانی پادگان ۳قسمت میشد.قسمت نظامی…بعدش فاز۱وقدیمی مسکونی…و بعدش فاز۲در حال احداث مسکونی و تجاری…که عموی من سرهنگ تمام بود و البته از پدرم ۲سال کوچیکتر بود و هستش.و مسوول و مدیراون پروژه بزرگ بود…همون ورودی بعد از دکه نگهبانی ۱سوییت ۶۰متری بود که…غیر از من و فرامرز کون تپل که بچه یکی از روستاهای رامسره…که ما دوتا منشی دفتر سرهنگ و سرگرد بودیم…دو تا نظامی دیگه هم بودن که اداری کار میکردیم… از۷صبح تا۲ظهر…بقیه روز ما دو تا در اختیار خودمون بودیم…نه نگهبانی نه چیزی…همونجا جیره نهار شام رو می آورند و صبحونه وظیفه ما بود برای اون ۴نفر کادری آماده کنیم…البته اینو بگم عموی من مجرد بود…چون ازش بچه نمیشد زنش ازش جدا شد…دوباره ازدواج کرد اما وقتی مطمئن شد که ایراد از خودشه جدا شد و تنها و منزوی زندگی میکرد.قد بلند و فوق العاده خوشتیپه…و بسیار زیاد هم من دوست داره…خلاصه که من مونده بودم این فرامرز چطوری افتاده همچین جایی خدمت میکنه…از من دو ماه جلوتر بود.البته لیسانس کامپیوتر داشت.۳۲سالش بود اما انگار۱۷سالش سفید تپل عینکی بیبیبی فیس…اصلا انگار هنوز بالغ نشده بود اصلا ریش سبیل نداشت.سرگرد زیاد هواشو داشت و بیرون زیاد میرفتند.من با فرامرز رفیق بودم و کم کم از خانواده و از کار و بارمون برای هم صحبت میکردیم.در ضمن ما همونجا دوش میگرفتیم و کلا جدا بودیم از بقیه سربازها…ولی عموی من به نظم و انضباط و تمیزی خیلی اهمیت می داد…همیشه سر و وضع ما و مکان اونجا مرتب بود.در ضمن من هر شب یا دو شب یکبار باشگاه میرفتم برای تمرین و برگشتنی حتما دوش میگرفتم.هر وقت بیرون میومدم لباس میپوشیدم فرامرز بدجور نگاهم میکرد… آخه نسبت به اون هم درشت تر بودم هم پشمالو و هم اینکه با وجودی که تا اون زمان اصلا سکس نداشتم ولی چون فیلم دیده بودم و توی باشگاه بودم میدونستم آلتم درشت و کلفته.و همیشه فرامرز زیر چشمی نگاهم میکرد.تقریبا یکسال از خدمتم گذشته بود که سرگرد انتقالی گرفت برای شهر خودش ترک بود و رفت…فرامرز خیلی کسل و عصبی بود.یک بار بهم گفت، میثم به سرهنگ بگو یه وقت منو نفرسته توی خوابگاه و آسایشگاه پیش سربازای دیگه، بخدا برات جبران میکنم…چی پولی چی هر جوری که بخوای…گفتم اگه خواست بندازدت بیرون بهش میگم…گفت نه زودتر بگو سرگرد که رفت دیگه احتیاجی به من نیست.بخدا فقط دو ماه از خدمتم مونده…گفتم باشه چشم…به عمو گفتم.لبخند زد گفت ای کونی…گفتم عه عمو چرا فحش میدی خندید و رفت…به فرامرز که گفتم موندگار شدی…به قرآن از خوشحالی گریه کرد. گفت هرچقدر پول بخوای بهت میدم.گفتم کودن ما رفیقیم پول میخوام چیکار.گفت باشه ولی برات جبران میکنم…حالا اصل ماجرا…همون شب ساعت۱۰ما رفتیم توی تخت هامون…اون بالا میخوابید و من پایین…راحت با شلوارک میخوابیدیم…کی بود از ما بپرسه اینجا چه غلطی میکنید.توی خواب حس قشنگی داشتم…خواب خوب میدیدم.یهو چشم باز کردم دیدم.فرامرز لخته لخته…سفید تپل نوک سینه ها چاق و برجسته.اروم آروم ساک میزد برام…کیر بزرگ و سفیدم دستش بود داشت تخمامو میمالید و سرش رو به زور میخورد… آخه لبهای قلوه ای و دهن کوچولویی داشت…من بخدا اولش ترسیدم بعدش تعجب کردم.تازه متوجه لبخند کنایه آمیز عمو شدم…نگو میدونسته این فرامرز کونیه.تا فرامرز متوجه تکون خوردن من شد.نگاهم کرد…کیرمو از دهنش در آورد گفت دمت گرم میثم…بخدا کیرت بزرگترین کیریه که من تا الان خوردم.چقدر سفت و کلفته…حتی از مال سرگرد هم بزرگتره.گفتم چکار میکنی کوسخول.گفت ساکت باش و لذت،ببر من میدونم اهل،هیچچی نیستی و بوقه بوقی…و بچه مثبتی…گفتم ولی تو معلومه کونی خوبی هستی.گفت پس ساکت باش…برگشت با دستاش سوراخشو نشون داد…زمانیکه لای کون رو باز کرد و تپلی کونش رو دیدم کیرم سفت تر و وحشی تر شد.خودش تف زد سوراخش.لاش رو با دستاش نگه داشته بود.گفت آب دهن بزن سر کیرت خیس شه تا جا بشه توی کونم.گفتم باشه باشه…تندی تف زدم.خودش آروم آروم اومد پایین نشست روی کیرم…و فقط سرش رفت داخل…ناله زد وای خدا چقدر کلفته.آخ آخ.گفتم چی شد.گفت هیچچی جرم داد.گفتم خب بذار در بیارمش.گفت نه احمق جون دوست دارم.خوب بکن منو…گفتم باشه…خودش روی زمین داگی کرد.و کون بزرگش مث سیبل آتش روبروی من بود رفتم روش خیمه زدم و سوارش شدم.تا با فشار نصف کیرمو دادم توش چنان دادی کشید.گفتم زهر مار دژبانی فهمیدن…گفت پاره شدم.این دیگه چه کیریه…توی کوس هم ستمه چی برسه توی کون چاق و تنگ من…خلاصه که یادم داد و من هم بکن که میکنی…ده دقیقه بیشتر گاییدمش.چقدر کیف میداد…خدایا این چه حس و لذتی بود دیگه…اولین بار بود که داشتم تجربه اش میکرد… گاییدن کجا و جق زدن کجا.ابم اومد تمامش رو ریختم توی کونش…گفت دهنت سرویس توی کونم جا نیست پره پر شد…بخدا اگه نمیشناختم و نمیدونستم فک میکردم چیزی کشیدی یا خوردی که اینقدر کمرت سفته و دیر ارضا شدی.رفتیم حموم…توی حموم تازه دوباره عظمت کونش رو دیدم…اونجا تاریک بود…دوباره شق کردم…هم دادم خورد هم گاییدمش…خلاصه که هرشب که نه هر چند شب یکبار کارم همین بود.تا اینکه یکبار خریت کردم و خودم بهش گیر دادم.غروب بود…توی دفتر رفتم توی کارش و بهش گفتم بهم بده…هر چی گفت بزار شب وقت خواب من قبول نکردم و روی میز کار داگی داشت کون میداد که در باز شد.و اصلا فراموشم شده بود گیره پشت در رو بزنم…خوب شد رحیم بود دژبان ورودی…اومده بود با تلفن اونجا به خونه زنگ بزنه…پسر خوبی بود دیر اومده بود خدمت… زن و بچه هم داشت.البته اون موقع من نمیدونستم. بعدا فهمیدم…اضافه هم زیاد داشت.بچه همون شهر بود اما تایمش۲۴ساعت استراحت۷۲ساعت خدمت بود…تا رسید داخل…من که فقط کیرم بیرون بود و لباسام تنم بود.ترسیدم و کشیدم از کون فرامرز بیرون و دویدم توی اتاق…فرامرز تا اومد خودش رو جمع کنه.کون لخت وسط اتاق به گا رفت…رحیم یک قیو بلند کشید و مسخره بازیش گل کرد…البته اینو بگم فرامرز مرد بود و ترنس و دوجنسه نبود فقط بچه خوشگل و پولدار بود…کیرشم بد نبود…رحیم در رو بست و اینقدر پررو بود گفت اگه میخوای که کسی نفهمه جمعش نکن…فرامرز هم که ترسو بود.گفت رحیم جون پس زود باش…خلاصه که تا من اومدم توی اتاق اصلی…رحیم کیر نازک و سیاهش رو تف زد و کرد توی کون فرامرز.گفت پسر مگه چقدر دادی که از کوس زن جنده هم گشادتری،میثم کجایی تو کجای این میزاری که لذت هم میبری.گفتم کونتو بکن زر نزن دیگه…اون برای تو گشاده برای من تنگ هم هستش.گفت زرت…فرامرز گفت درش بیار ببینه…برای رو کم کنی در آوردم نگاه کرد. گفت هی دمت گرم…جل الخالق چقدر کلفت و بلنده…ایول،،پس نگو چرا این لاشی اینقدر گشاده…پسر کیر تو جون کوس کردنه…گفتم حالا کو کوس… گفت خیالت جمع میارم بکنی…یا بهت خبر میدم…فقط بگو سرهنگ هوای منو داشته باشه…خودت هم چند تا اضافه منو پاک کن…گفت بگو منو بجای۳روز یک بار دو روز یکبار بزاره برم خونه…آخه من تعمیرکار موتور سیکلت هستم و باید خرجی خانواده بدم.و کرایه مغازه و دکان هم هستش.گفتم اول کوس…اون هم کوس خوشگل.گفت باشه دیگه…خیالت جمع.خودم براش چندتا از اضافه هایی که عمو زده بود رو پاک کردم.و فرداش در موردش به عمو گفتم. و پیاز داغش رو زیاد کردم که وضع مالیش خرابه گناه داره کار میکنه خرجی میده و فلان و فلان…خلاصه که شد آنچه که رحیم خواست…یک ماهه گذشته بود که…بهم گفت برای دو شب دیگه مرخصی بگیر شب بریم خونه ما…گفتم خونه شما چکار؟گفت مگه دلت کوس نمیخواست…دختره مطلقه هستش زید شخص خودمه راضی شده بهت بده…گفتم ایوالله دمت گرم…گفت فقط چون شهر کوچیکه صورتش رو ماسک میزنه.در ضمن۵۰۰تومن هم میگیره ها.گفتم باشه کوسش مهمه صورتش رو میخوام چیکار.پول هم مهم نیست فقط خوب باشه مریضی نداشته باشه.گفت نه خیالت جمع تمیز و جوونه.جنده که نیست زید شخص خودمه ولی برای خرج خودش من بهش پول میدم…درست غروب بود من لباس شخصی پوشیدم و با رحیم رفتیم از پادگان بیرون…گفت راستی داداش ببخشیدا ولی من چون بی پولم میگم اگه نه خودم بخدا جور میکشیدم نقدی جور کن بهش بدیم تا چشاشو بگیره دهنش سفت بشه اگه خواستی دوباره بیاد…۵۰۰بهش دادم و کمی خرید کردیم.و زغال تنباکو گرفت و کمی میوه و چند تا پیتزا…هوا تاریک بود رفتیم خونه و رسیدیم و چایی دم گذاشت و قلیون چاق کرد و نیم ساعتی گذشت و پیتزا ها رو زدیم بر بدن.گفت بمون تا برم بیارمش.گفتم مگه کجاست،گفت نزدیکه بمون میام…این رفت و منو توی خونه تنها گذاشت و من هم
فضولیم گل کرد.خونه،رو نگاه کردم و حتی رفتم توی اتاق خوابشون عکس عروسیش با یک دختر خوشگل لاغرو ناز بود…چند تا عکس دیگه هم بود و عکس آخری روی دیوار خودش و زنش و۱بچه معلوم بود پسره نوزاد بود توی بغلشون بود…توی حیاط کوچیک خونه پر لاشه موتور بود…صدای موتورش اومد و بعدش در خونه باز شد…صدای جر و بحث آرومش میومد.صدای دختره بود میگفت بی پدر مگه بی غیرتی…بخدا داداشم بفهمه میکشدت.گفت خدیجه بزن ماسکو زر نزن.این چند روز دیگه خدمتش تمومه…دختره گریه کرد من روی مبل نشسته بودم.در رو باز کرد اومد داخل دختره دویید توی اتاق خواب…اصلا منو نگاهم نکرد…گفتم رحیم گناه داره چرا زورش میکنی و اذیتش میکنی…من اینجوری که دوست ندارم…بار اولمه…نمیخام خاطره بدی برام بمونه…من میرم ولش کن…اون پول رو هم بده بهش…نوش جونش…گفت نه بمون میام رفت توی اتاق خواب. دختره گفت خاک تو سر بی غیرتت…پول گرفتی ازش.کسکشی میکنی؟گفت زر زر نکن بیشعور این پسر خوبیه خیلی هوامو داره…بیشتر اضافه خدمتم رو برام پاک کرده.بار اولشه من فک کردم تو آدمی جوون خوشتیپ برات آوردم حال کنی…وقتی فیلم می دیدیم مگه نگفتی مال تو باریکه لذت نمیبرم.مال یارو چقدر کلفته دختره داره کیف میکنه،خب این هم کلفتش…گفت احمق اون فیلم بود من چرت و پرت گفتم…گفت عزیزم اذیت نکن دیگه.اصلا دوست دارم گاییده شدنت رو زیر کیر کلفت ببینم…گفت که از فردا دوره بیفتی باز یکی دیگه بیاری و پول بگیری منو بکنند.گفت نه بخدا غلط بکنم…اصلا میرم پولشو پس میدم.گفت رحیم بخدا فقط همین یکبار.گفت باشه باشه قربونت بشم.تو لخت شو.من میارمش…من زودی برگشتم نشستم سر جام.انگار که چیزی نشنیدم…اومد گفت برو توالت اگه شاش داری خالی شو که میخوام دومادت کنم…رفتم توالت خوب شستم کیرمو وبرگشتم…داد زد بیا اتاق خواب…رفتم اونجا دختره بدون سوتین ولی با شورت نشسته بود.موهای بلند و صاف و لخت که دم اسبی بسته بود.ماسک مسخره ای زده بود.اصلا وقتی دیدمش چنان حسی بهم دست داد که نگو…چه سینه هایی داشت شق و رق سفت گنده مث کله قند.نوک مشکی…نور لامپ زیاد بود و پرده ها کشیده…رحیم با اون کیر باریک و سیاهش لخت بود.گفت بیا دیگه زود باش لخت شو…من آروم لباس در آوردم.بدن گنده و پشمالوی من کنار اندام لاغر و قدمتوسط رحیم مث فیل و فنجون بودیم.شورتم موند.رحیم گفت اونو در نیارش.گفتم چرا.گفت بزار عروس خانوم خودش بکشه پایین…دختره با اون چشای مشکیش که معلوم بود هنوز خیسه رحیم رو از زیر ماسک با اخم نگاه کرد.و دست انداخت شورتمو کشید پایین…تا شازده رو دید.اسم کیرمه خودم گذاشتم روش…گفت وای خدا.نه رحیم این چیه دیگه.بلند شد نه بخدا نه…من اون لاغروی تو رو به زور تحمل میکنم.اونوقت این که اندازه زانوی تو کلفتیشه کجام جا بدم.تو دیوونه ای رحیم.گفت اه بشین دیگه…نمیمیری که.چقدر لوسی خدیجه.تازه هیکل نازش رو دیدم شورت پاش بود ولی کپلی کوسش هم معلوم بود.جانم به این کوس.گفتم بمون نترس بخدا اذیتت نمیکنم.اگه دردت اومد نمیکنمت. برگشت نشست خودش شورتشو در آورد.رحیم گفت حالا مث یک دختر خوب بیا کیرامون رو خوب بخور…چه دستایی داشت…تا شروع کرد ساک زدن و با دست چپش تخمامو میمالوند تا کیرمو گرفت…پشت دستش یک خال بزرگ و کلفت مشکی دیدم گفتم خدایا من این خال رو کجا دیدم…یکهو یادم اومد توی عکس خانوادگی رحیم و زن و بچه اش دیدم…این کوسخول زن خودش رو آورده بود من بکنم…خوب ساک میزد.گفتم خدیجه خانوم بیزحمت میشه بیشتر بکنی توی دهنت.گفت نه آخه نمیره توی دهنم.بد کلفته…رحیم گفت دراز بکش…من کوستو بخورم آماده گاییدن بشه.رفتیم روی تخت.همینجور که رحیم لیسش میزد من رفتم سراغ سینه هاش…جان توی دهنم نوکشون سفت شد…شیر داشتن.شیرش رفت دهنم نگاهش کردم.گفت آروم بخور.گفتم چشم.اروم کنار گردنش رو بوسیدم.اه نازی کشید.رحیم رفت روش پاهاشو زد بالا.کرد توش.چند تا تلمبه زد.گفت نه نمیکنم الانه که آبم بیاد…میخام ببینم تو اولین بار چطوری میکنیش،خلاصه که گفت بیا…رفتم روش بخدا بلد نبودم بکنمش همش فک میکردم اون بالای کوسشه…خودش گفت نه صبر کن کیرمو گرفت اولش تف زد بعدش گفت آروم بکنی ها باشه.گفتم چشم…آخ تا فشار دادم رفت توش.چه حالی داد.ناخواسته تلمبه زدم جیغ زد.وای نه وای مامامامامامانننن…جرم داد.همونجا سریع آب رحیم ریخت…داد زد رحیم بگو درش بیاره بخدا نمیتونم نفس بکشم…وای آخ خدا…خودم درش آوردم.گفت مرسی ممنونم.پسر خوبی هستی.اخ.چقدر بزرگه؟وای.رحیم گفت کوفت نتونستی۵دقیقه تحمل کنی؟؟گفت رحیم تو دیوانه ای؟ببین کیرش اندازه مچ دستمه…کلفتیش رو ببین۵برابر مال توست…رحیم گفت بزار برم توالت…الان میام نکنیش تا بیام ها.گفتم باشه…منتظرت میمونم.تا رفت پرسیدم خدیجه خانوم تو همسرشی؟گریه کرد گفت آره…از کجا فهمیدی؟گفتم از خال روی دستت که توی این عکسعکسته…ولی به خودت نیار بزار فک کنه من نمیدونم…گفتم میزاری آروم آروم خوب بکنمت بخدا،اولین بارمه…گفت بزار بیاد بعد.کنارش نشسته بودم گفت دراز بکش…تف ریخت کف دستش واسم جق میزد.گفتم آخ چقدر خوبه…چقدر دستت نرمه…ماسکشو زد بالا خودش لبهاشو گذاشت روی لبهام…تا بوسم کرد و کیرمو مالید آه از نهادم در اومد چنان آب کیری ازم ریخت که نگو و نپرس…گفت وای چقدر زیاد بود.دوباره اینبار خودم بوسیدمش.گفتم مرسی خوشگل خانوم.گفت نرو بمون بار دوم آبت دیر میاد میخام اینقدر منو بکنی که گشاد بشم دیگه اصلا نتونه منو بکنه بی غیرت.گفتم باشه…رفتم توی حال شورت پوشیده بودم…رحیم اومد من رفتم توالت خوب خودمو خالی کردم.اومدم بیام بیرون شنیدم که گفت چی شد خدیجه…گفت طفلی اولین بارش بود تا واسش مالوندم سریع آبش اومد زودی پنچر شد.گفت بزار الان درستش میکنم…وقتی اومدم بیرون…خدیجه توی اتاقش بود نبود…رحیم داشت نعشه می کشید.گفت بیا چند تا دود بزن.گفتم چرت نگو کوسخول اومدم حال کنم نه خودمو بدبخت کنم…گفت پس بیا چایی بخور…یک چایی پر رنگ و تلخ بهم داد نگو کوسکش توش تریاک ریخته بود بمبی بهم داده بود.با نبات و چند تا خرما خوردم…نیم ساعتی طول کشید.که صدای خدیجه اومد رحیم رحیم بیا…رفت توی اتاق…آروم فال گوش وایسادم.گفت رحیم مامانم میگه جواد شیر میخواد گریه میکنه…بیا بریم شیرش بدم برگردیم.گفت باشه لباس بپوش تا بیام…من نشستم سر جام.گفت تا تو دو تا چایی بخوری برگشتیم…یک سر بره خونه خودمو نشون پدرش بده مریضه برمیگردیم.گفتم باشه برو…رفتند و نیمساعت نشده برگشتند.وقتی اومدن باز هم ماسک روی صورتش بود.کسمغز فک کرده بود من هم مث خودش خرم…گفتم چی شد.گفت تمومه خدیجه رفت توالت برگشت…گفت پسرای خوب اگه دوپینگ شدین حالا بیایید پیش مامان بهتون شیر بدم…خنده ام گرفت…رفتم توی اتاق لخته لخت بود…گفت براتون شستمش…کی میخواد اول بخوره…گفتم رحیم جون من لیسش بزنم بار اولمه…گفت آره داداش حال کن…آخ چه کوسی داشت این دختر…چقدر کوس لیسی خوبه…زبون و گوشتای کوسش رو میمکیدم سرم رو روی کوسش فشار میداد.ناله میکرد کیرم سفته سفت بود.رحیم سینه هاشو میخورد.خدیجه گفت رحیم مگه نگفتم نباید شیر منو بخوری.گفت هیس…بهش اخم کرد…آخه میگن توی دین اسلام مرد نباید شیر زنش رو بخوره.چون زنش بهش حروم میشه…خلاصه پاهاشو دادم بالا. رحیم خودش آب دهن زد در کوس خدیجه.گفت آقا میثم تو رو خدا آروم بکن…ماشالله ماشالله مال شما خیلی خیلی کلفت و بزرگه…تازه یه وقت تا تهش نکنی توش ها رحمم آسیب میبینه،گفتم چشم…آخ آروم آروم با ناله های این نازنین من تلمبه میزدم…مگه آبم میومد کیرم هم هی سفت تر میشد.تقریبا نصف کیرم بیشتر توش بود و تلمبه میزدم…ناله خدیجه در اومد.گفت رحیم رحیم جان…گفتش جانم.گفت مرسی این کیه آوردی برام.اخ رحیم چقدر خوب میکنه…وای رحیم چی کلفته کیرش…اون هم میگفت جانم جانم کیف کن…این هم اون هدیه ولنتاین که همش میگفتی چرا واسم هیچچی نخریدی…خوبه آره خوبه،،میگفت ها که خوبه…واسه تولدم هم ازین هدیه ها میخوام.گفت باشه عشقم باشه…وای رحیم سر سینه هامو بخور…گفت چشم گلم چشم.تا نوک سینه هاشو به دهن گرفت…صداش رفت بالا رحیم بگو در بیاره آبم اومده…تا کشیدم بیرون…چه آبی از کوسش زد بیرون رحیم گفت ای ول چقدر تو آب داشتی توی این کمر باریکت دختر…گفتم رحیم من هنوز آبم نیومده ها.گفت باشه عجله نکن…زنها میتونند چند بار پشت سرهم ارضا بشن…گفت خدیجه جون برگرد قنبلی کن…گفت اونوقت چرا؟گفت من که پسر خوبی بودم و بکن خوب واست آوردم حق ندارم بزارم کون تپل و قشنگت.گفت نه تو رو خدا رحیم جان دردم میاد.گفت فقط یکبار.با بدبختی راضیش کرد…گفتم رحیم حق داشتی اون روز او قدر با ولع کون فرامرز گذاشتی…آقا این حرف من شر شد.گفت رحیم عوضی کثیف کیرتو کردی کون پسر.بعد منو میکنی…آقا تا ما این قضیه رو جمعش کردیم کلی التماس و درخواست تا خانوم راضی شد…بدبخت تا گذاشت توی کونش آبش ریخت…ولی من گفتم خانوم خوشگله تو رو خدا اول ماسکت رو بردار بعدشم اجازه بده من هم بزارم کونت…گفت عمرا…تو توی جلوم میزاری میخام دق کنم نفسم بالا نمیاد عقبم بزاری میمیرم.گفتم باشه پس بزار کوس بکنم آبم بیاد…خلاصه دوباره این بار داگی بالای ده دقیقه سرعتی گاییدمش کوسش عین غار شده بود…آبم اومد کشیدم بیرون ریختم روی کمرش…برگشت دو زانو وایستاد…بغلم کرد.گفت دیوونه ای بخدا…چطوری کمر میزد…رحیم این رحم نداره توی کردن…خلاصه که تا صبح اونجا بودم و صبحی با رحیم برگشتیم سر خدمت.با فرامرز من خیلی رفیق شده بودم…گفتم فرامرز راستش رو بگو تا الان کوس کردی…گفت آره چند باری خاله کوچیکه و دختر خاله بزرگمو که طلاق گرفتن کردم…ولی بیگانه نه…چند روز دیگه خدمتم داره تموم میشه،،برگردم مامانم میخاد واسم زن بگیره…اگه دعوتت،کردم باید بیایی عروسیم ها…گفتم باشه چشم…چند روزی که گذشت تازه معلوم شد۳ماه اضافه داره…داشت آتیش میگرفت…فک کرده بود بهش عفو رهبری خورده،ولی نمیدونست که شاملش نشده…توی این حین تقریبا دو ماه از اولین سکس من با خدیجه گذشته بود که…این رحیم خر با افسر گشت درگیر شد و۱۰روز بازداشتی و چند ماه اضافه بهش خورده بود…ساعت۵غروب بود نزدیک عید بود دیدم دم دژبانی سر وصدا میاد.رفتم دیدم صدای گریه خدیجه است…تا منو دید اومد طرفم گفت آقا میثم منو که حتما میشناسی؟گفتم تو رو هیچوقت یادم نمیره…تو اولین زن زندگی منی…چقدر خوشگلی…گفت الان وقت این حرفها نیست…این رحیم احمق کجاست بچه حالش خرابه دوباره غش کرده…نمیدونم چکار کنم.مادرش پیره…پدر هم نداره…پدر مادر من هم رفتند کربلا…گفتم صبر کن بشین الان میام…رفتم بازداشتگاه پیشش و جریان رو گفتم…نمیشد ولش کنند.چون سابقه فرار داشت…گفت میثم تو رو خدا تو رو جون مادرت برو بچه امو ببر دکتر…اگه بمیره بدبخت میشم…من میدونم تو همه چی رو میدونی…زنم چند شب بعد اون جریان بهم گفت تو از خال روی دستش فهمیدی که این همسر منه…پس برو…گفتم باشه نترس…خلاصه من باهاش با لباس سربازی رفتم درمونگاه…دکتره گفت این بچه چون ختنه نشده مجاری ادرارش بسته است نمیتونه ادرار کنه غش میکنه…باید ختنه بشه…گفتم خب ختنه اش کنید.گفت الان حالش خوبه…ولی یکساعت دیگه بیاریدش مطب من خودم ختنه اش میکنم…زن رحیم گفت وای نه نمیشه…گفتم چرا نشه.گفت توی طایفه ما رسمه.پسر رو ختنه کردی باید حتما براش خون کنی…یعنی قربانی کنی و ولیمه بدی…که دستش حلال بشه…بخدا من الان پول این دکتر رو هم ندارم که بدم…گفتم خدیجه خانوم غصه نخور خودم هستم…رفتم ماشین عمو سرهنگم رو ازش گرفتم و بچه رو ختنه کردیم…همون شبونه خدیجه دایی رحیم رو صداش زد براش یک گوسفند چاق آورد کشت و من برگشتم پادگان…به رحیم جریان رو گفتم.گفت داداش دمتگرم چقدر مردی ایوالله…خب پس،،فردا صبح برو بقیه کارها رو هم بکن دیگه…ببین چیز میز دیگه اگه لازمه بگیر بخدا بیام بیرون جبران میکنم پولتم میدم…گفتم ناکس هرچی اونهایی که قبلا گرفتی رو پس دادی میدونم اینها رو هم حتماپس میدی، خندید.گفت برو دیدی دومادت کردم.گفتم خری دیگه…گفت بهت قول میدم بیایی بیرون دوباره راضیش کنم.گفتم ولی بدون ماسک.گفت بدون ماسک…خلاصه فرداش صبح رفتم سراغش خونه اشون شلوغ بود مهمون داشت…جلوی مهمانها پول دادم گفتم زن داداش رحیم داده گفته نمیتونه بیاد بازداشته.خودت هزینه مهمونی بچه بکن…خوشحال شد.میدونست من دادم…ولی من نموندم برگشتم…هفته بعد رحیم ۵شنبه صبح گفت امشب حتما مرخصی بگیر…تا نگاهش کردم گفت آره دیگه…خلاصه که شب با دست پر رفتم خونه اشون.واسش یک شال و ادکلن هم کادو گرفتم.خودمم تیپ درست زدم…تا وارد شدم…خودش دست داد و بوسم کرد.گفت ممنونم ازت بخاطر کمکی که برای پسرم کردی شکر خدا خوبه خوب شده…رحیم رسید دست داد تا موقع خواب کلی ازم پذیرایی کردن.بعد شام بساط دود و دم راه انداخت یک چایی تلخ هم به من داد…وقتی رفت توالت…خدیجه گفت میثم جان دیگه ازون چای ها نخور این بی شرف میخواد معتادت کنه…تریاک میندازه توی چاییت بهت میده بخوری…این خیلی نامرده…بکن برو.خب…گفتم جدی میگی؟گفت بخدا بهش نگی من گفتم ها…وقتی برگشت تا بساط رو جمع کرد و رفتیم اتاق خواب همه لخت شدیم…هر دوتاشون پشمها رو تراشیده بودن.عجب کوسی ساخته بود این خدیجه…اشاره زد بیا بخور…گفتم رحیم من اول بخورمش گفت بسم الله سفره پهن و روزی زیاد نوش جانت…خلاصه که اون کوس ناز و تپلی رو کلی لیسیدمش…رحیم گفت بزار اول من بکنم آخه مال تو کلفته بعدش گشاد میشه بهم نمیچسبه…گفتم باشه بکن مال خودته…مثلا کمرش سفت شده بود۳دقیقه نشد آبش اومد…ریخت توی دستمال گفت حالا بکنش…رفتم روی خدیجه پاهاشو زدم بالا چشاش تمنای کیر میکرد… فرو کردم توش آخ و اوخش در اومد…گفت رحیم کلفته بد هم کلفته.دردم میاد.رحیم لبهاشو بوسید گفت اشکال نداره الان خوب میشه برات عادی میشه…میثم جان آروم بکنش عشقمو جر دادی،،کیر کلفتم رو کم کم محکمتر فشار میدادم توی کوسش…تا کم کم خایه هام چسبید به کوسش…تماما فشار میدادم ناله میزد.خم شدم روش لبهاشو بوسیدم.گفتم دیدی آخرش همه کیر رو کردم توی کوست.اروم گفت خوبه بکنش گشادش کن…حیف این کوس نیست این مفنگی بکنتش،تلمبه بزن جیغ بزنم بزار کیف کنه…من هم شروع کردم…رحیم مث خر کیف میکرد و جان جان میکرد… برگردوندمش داگی خفن سرعتی گاییدمش…آبم اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و ریختم توی کوسش…رحیم گفت وای پسر چکار کردی…گفتم بخدا اینقدر خوب بود نشد خودمو کنترل کنم…خدیجه گفت ناراحت نشید…قرص دارم…دوتا باهم انداخت بالا…موقع خواب بود خوابم نمیبرد…خدیجه توی بغل رحیم بود…رحیم مست خواب بود…من سمت چپش خواب بودم.و رحیم سمت راستش،ولی توی بغل رحیم بود…خودش دست دراز کرد…کیرمو گرفت…با انگشتش اشاره کرد…هیس…آروم آروم دوباره منو مالید تحریک شدم…شقه شق کردم.رحیم خوابه خواب بود…خودش اومد اولش
خوب ساک زد…ولی آروم و بی سر و صدا…بعدش نشست روی کیرم…گرمای کوسش خیلی بهم حال میداد.خم شد روی من بهم عاشقانه لب میداد…کیف میکردم.گفت تو تکونش نده بزار میخام خودم اونجوری که دوست دارم حال کنم…طوری لبهامو میخورد نفسم میگرفت.گفتم میکنی کونت…لبخند زد گفت آخه گنده بک…همین اصلا جا میشه اون تو…که من بکنم توی کونم…گفت مگه کوسم بده که کونمو دوست داری…گفتم نه بخدا من عاشق کوستم…گفت پس حال کن دیگه…یکربع بیشتر بود روی کیرم سوار بود…گفت آروم برو پایین تخت…قنبل کنم منو بکن ولی آروم آروم… ولی فشارش بده تا ته کیرت بره توی بدنم…گفتم چشم…روی تخت داگی بود.چقدر سکس عاشقانه و طولانی و قشنگی شد.گفت باز هم ابتو بریز توی کوسم…داغم میکنه…گفتم چشم…انگشت شصتم رو فرو کردم کونش…برگشت گفت تو رو خدا نکن دردم میاد.گفتم هیس زیاد نازنازی نباش دیگه،،جفت دستهاشو بردم پشتش با یک دستم از مچ گرفتم و با سرعت شروع کردم گاییدنش.گفت نه بخدا آروم باش…بزار حال کنم.سرش توی بالش بود ناله میکرد تا صداش بلند نشه.دستاشو ول کردم دو دسته کمرش رو گرفتم و تلمبه زدم…چند لحظه نشد که خودشو از زیر کیرم کشید بیرون و دمر شد.زیر پاش تشک تخت خیسه خیس شد…چه آبی ازش ریخت…من تازه نعشه اون چای تلخ بهم اثر کرده بود…گفتم خدیجه جون بزارم پشتت…تندی برگشت گفت نه جون مادرت نه.بزار برات بخورمش…گفتم اصلا واسم لذتی نداره…دلم کونتو میخاد.گفت چه اصراری داری…گفتم باشه ببخشید…رفتم توالت اومدم بیرون هنوز شق بودم…گفت بیا توی حموم…گفتم بیدار بشه چی…گفت نمیخام بریم حموم…بیا توی حموم با شامپو بچه بکن فقط زود آبت بیاد ها…کونم دردش میاد.گفتم باشه دمتگرم.توی حموم…خودش از کمر تا پایین رو با آبگرم خیس کرد…توی کونش رو انگشت میکرد… خوب شست خودش رو…شامپو بچه ریخت سرپا مدل اسبی توی حالت رکوع وایستاده بود…با یکدستش خودشو از دیوار گرفته بود و کنترل میکرد… با دست دیگه اش لای کونش رو باز کرده بود…تا کیرم رو فرو کردم توی کونش جیغ بدی زد.صدا پیچید تو حموم…گفتم وای الان بیدار میشه…گریه کرد.میثم کونم جر خورد…انگار از پشت دو تکه شدم…آخ مامان…گفتم جانم بذار درش بیارم…تا کشیدم بیرون…تندی راست وایستاد کونش رو با یکدست گرفت.برگشت خودشو انداخت بغلم…میثم بقران پاره پاره شدم…انگشت برد دم سوراخ کونش نشونم داد واقعا خونی بود…خودش با آبگرم خودشو شست…خشک کرد کار زیادی نتونستم بکنم…من هم خودمو آب زدم اومدیم اتاق خواب…چنان خواب بود انگار صدساله خواب رفته…گفت بزار بخورم ارضا شو بتونی بخوابی…چون دیگه حتی نمیتونم بهت کوس بدم…گفتم باشه…چند دقیقه خورد تا آبم اومد ولی ریختم دهنش.گفت کار بدی کردی حالم بد شد…تا۹صبح خواب بودیم بعدش بلند شدیم و رفتیم پادگان…عجب شبی شد…تقریبا ده روزی رد شده بود که…دیدم داییم با لباس مشکی دم در پادگانه…اومد پیش عموم بغلش کرد و گریه میکرد. عموم تا منو دید بغلم کرد…اولش فک کردم مادرم طوریش شده…چون داییم سیاه پوشیده بود…بعدش دیدم عموم از گریه زیاد بیهوش شد…فهمیدم پدر گلم تصادف کرده فوت شده…خلاصه که ده روزی درگیر مراسم بودیم…بعدش مادرم گفت عزیزم نرو خدمت من تنهام.گفتم مامان چیزی نمونده داره تموم میشه…عموم گفت میفرستمش بیشتر بیاد خونه ولی بزار تموم کنه…رفتم خدمت و چند روز یکبار میومدم خونه…مادرم افسرده و غمگین بود…پدر بزرگم بنده خدا با کارگرها جور فروشگاه رو میکشید.البته پدر بزرگم هنوز۷۰سالش نشده بود.خوشگل و سالم و خوشتیپ و پولدار بود و هست.توی این بین مادرم ۱رفیقی داشت به اسم منیره که من خاله منیر صداش میزدم که پدرم خدا رحمتی از این زن متنفر بود…چندباری سر حساب این زن با مادرم جر و بحثش هم شده بود…این زن ۱دختر مطلقه ۲۳ساله دریده ولی خوشگل داشت…خود خاله هم خیلی ناز و سفید ولی کمی چاق بود.در ضمن شوهر این زن سکته زد مرد…پدر بزرگم همیشه تا۵غروب توی فروشگاه بود بعدش میرفت خونه…مگه که چقدر سرحال بود یا حوصله داشت یا مشتری زیاد بود که تاساعت۷یا۸ شب میموند…من ۵شنبه جمعه ها که مرخصی میگرفتم میرفتم خونه اجبارا کارهای مونده و حساب کتاب۱هفته فروشگاه رو میگرفتم…۵شنبه۳بعدازظهربود با ماشین عمو اومدم شهرمون…پدرم بنده خدا دوتا ماشین هم داشت اما یکی دست مادرم بود یکی واسه کارهای فروشگاه بود…پدربزرگم گفت بیا با ماشین من باش ولی قبول نکردم…ساعت۳اول رفتم سرخاک پدرم کلی اشک ریختم بعدش رفتم فروشگاه.خلوت بود…در ضمن خونه ما طبقه بالای فروشگاه بود و انبارمون خونه کلنگی کنار فروشگاه که بابام خریده بود…مادرم،گفت میثم جان پسرم برو دوش بگیر من میخام با پدربزرگت برم سر خاک.گفتم باشه برو من زودتر رفتم.گفت فهمیدم چشات قرمز بودن…من رفتم حموم و تروتمیز کردم برگشتم اون موقع چهلم پدرم ردشده بود.شیک و پیک رفتم فروشگاه…وقتی رفتم اونجا ساناز دختر خاله منیر هم،لباس کار تنش بود سلام علیکی کرد و مشغول بود.گفتم تو کی اومدی اینجا. گفت تو نه و شما…بعدشم یک هفته است اومدم…مادرت استخدامم کرد.پدربزرگت میدونه…گفتم ما نیرو نمیخوایم…ازش بدم میومد پررو بود و هست…گفتم حالا بمون ولی چند روز دیگه خدمتم تموم بشه شرمندتم…خودم هستم مامانم و پدربزرگ هم هستند…بقیه رو هم که از قدیم داریم…قیافه اش بهم ریخت.گفت بزرگترت منو استخدام کرده.گفتم باید بدونی که فروشگاه مال منه از قبل فوت پدرم مال من بوده.خود اون بزرگترها از من حقوق میگیرند…دروغ نمیگفتم ها واقعا بهشون حقوق میدادم،حتی وقتی پدرم بود من مسئول دخل و خرج و حقوقها بودم.تازه فهمید کت تنه کیه…گفتم حالا بپر برو دو جین مای بی بی از انبار بیار جاش خالیه.البته با چرخ دستی برو چون باید حتما پوشک مارک دیگه با نوار بهداشتی هم بیاری.گفت من برم.گفتم نکنه میخوای من برم.گفت خب بگو یکی دیگه بره.گفتم ببین ساناز کار نمیکنی لباس بپوش برو دنبال کارت.من حوصله تو رو ندارم.بقیه همه مشغول کار هستند.گفت اصلا من کار نمیکنم.گفتم به سلامت.قهر کرد و رفت.چند دقیقه بعد رفتم برم سراغش ببینم چند روز کار کرده حقوقش رو بدم…توی رختکن که کوچیک هم هست با شورت و کرست بود داشت لباس عوض میکرد پشتش بهم بود.گوشیش روی بلندگو بود و بلند حرف میزد و لباس میپوشید.گفت مامان من تا میثم اینجا باشه اصلا اینجا کار نمیکنم.انگار از دماغ فیل افتاده.مادرش گفت خره الان وقتشه اون رو رام کنی تا سوارش بشی…اصل کار اونه نه حاجی و نه خاله.گفت من ازش بدم میاد.مادرش گفت دیوونه ای دیگه…احمق این همه مال و منال مال اونه تک پسر و تک وارث.خرش کن سوارش شو…گفت فعلا که اون سواره من شده ازم میخاد کار خر رو بکشه.گفت من نمیدونم فقط میدونم باید زرنگ باشی…من آروم برگشتم…تازه فهمیدم چرا پدرم ازین زن بدش میومد…مادرم زن ساده ای بود وهست…برگشتم پشت میز خودم…دیدم با لباس کاراومد… گفتم نرفتی موندگار شدی.؟گفت بدی دیگه بد…اصلا نمیفهمی ما با هم دوستیم و آشنا هستیم.و بعدشم من یک دختر خوشگلم.گفتم اوه کی گفته خوشگلی؟تازه مگه خوشگلا کار نمیکنند… کلید انبار رو بهش دادم و رفت.گفتم چرخ دستی رو ببر.گفت بکشیم هم با گاری نمیرم.کم کم میارمشون.گفتم خودت میدونی.چند باری رفت و اومد.چند قلم دیگه هم کم بود بهش لیست دادم دیدم رفت نیومد.رفتم توی انبار دیدم ته انباره داره با گوشی صحبت میکنه.مامان من خسته شدم…منو فرستاده انبار خر حمالی،داد زد.مامان مامان،خودت بیا بهش بگو.بعدشم قطع کرد.گفتم چیه اومدی اینجا دنبال مامانت؟گفت میثم من نمیتونم اینها سنگین هستند.گفتم لامصب۱۲تاشیشه مربای هویج کوچولو سنگینه؟گفت من دخترم کار نکردم زور ندارم.گفتم پس چرا اومدی اینجا.خب برگرد برو خونه تون…گفت خیلی بیشعوری.این چه طرز برخورد با یک خانومه…گفتم همینه که هست.اومد از کنارم رد شه جا تنگ بود و کم بود.سینه هاش مالیده شد بهم.گفت برو کنار بزار رد شم.گفتم بیا رد شو مگه تقصیر منه تو چاقی،؟جیغ زد غلط کردی کی گفته که من چاقم.گفتم تو هم مث مامانتی دیگه تپل مایل به چاق.خداییش فقط سینه هاش گنده بودن…اگه نه هم خوشگل و هم خوش اندام بود.۱بسته بزرگ ژیلت اونجا بود برداشت پرت کرد توی صورتم.گفتم هوششش…چه خبرته…برو بیرون دیوونه…بقران به حالت حمله بهم نزدیک شد…تا اومد بزنه توی صورتم دستشو پیچوندم.چرخید.کونش چسبید بهم.گریه کرد گفت عوضی ولم کن میخوام برم ازت بدم میاد.ولم کن دستم شکست…اینقدر کونش نرم بود در جا شق کردم…ناخودآگاه کمرش رو گرفتم. گفت ولم کن عوضی لعنتی.گفتم دختر خوشگل و این همه بی ادب.؟گفت نه که تو با ادبی.من مث دختر خاله ات هستم.اونوقت هنوز نیومدی هرچی کار سخته به من میگی.برگردوندمش.چشاش پر اشک بود.گفتم آروم باش آروم باش…آخه لعنتی وقت کار همه باید کار کنیم…ببین خودمم الان اومدم کمکت.کنم…خب حقوق میگیری دیگه…کار توی فروشگاه سخته دیگه.گفت تا تو نبودی که آسون بود.گفتم لامصب من صاحب اینجام من دلم برای کارم میسوزه بقیه فقط وقت میگذرونند.ببین اگه پول خوب می خوای اینجا باشی باید کار کنی…ازم ناراحت نشو.گفت نخیرم تو و بابات کلا با من و مامانم لج هستین.گفتم از پدرم حرف نزن فقط در مورد خودم صحبت کن…گفت حالا ولم کن چرا بغلم کردی.تو که از من بدت میاد…گفتم کی گفته من ازت بدم میاد تو خودت داری با خودت لج میکنی…اگه من از تو بدم میومد الان نمیومدم اینجا خودم بهت کمک کنم…گفت پس دیگه پیش بقیه کوچیکم نکن.گفتم آهان تو بیشتر بخاطر اینکه جلوی بقیه بهت گفتم چیکار کنی آتیش گرفتی…لبخند زد گفت آره پس چی…گفتم باشه حالا اشکاتو
پاک کن…خندید.گفت مرسی.از روبرو درست چسبیده به هم بودیم بدجور خوشگل بود.توی رختکن لخت هم که دیده بودمش بدتر دلم هواشو کرده بود.اخه کمر باریک کون بزرگ بود.بی پدر سفید پوست بود ست تیره لباس زیر پوشیده بود جذابتر شده بود.قشنگ متوجه شقی کیرم شد.دوباره
بغلش گرفتم.گفت میثم ولم کن.گفتم هیس آروم باش.گفت اخه،گفتم آخه نداره که…مگه نمیگی من پسر خاله ات هستم…این پسر خاله نمیتونه یکبار لبهاتو ببوسه…۱بوس سهمم نمیشه…گفت خودت تا الان نخواستی.گفتم مرسی.ازم قد کوتاه تر بود…آرومی لبهاشو بوسیدم.دومی رو خودش داد.دستامو انداختم زیر باسنش کشیدمش جلوتر…گفتم چی نرمی تو دختر.گفت اونوقت از من میخوای کار یک کارگر معدن رو بکشی…گفتم جیگری تو دوباره بوسیدمش.گفت میثم از اینجا بریم یه وقت کسی میاد…گفتم باشه برو بریم بالا.گفت وای خاک تو سرم…چقدر پررویی.هنوز چایی نخورده پسر خاله شدی.گفتم برو دیگه.سربازم کف کردم گناه دارم.خندید…بردمش بالا…بغلش کردم بردمش مستقیم انداختم روی تخت مامانم.خودش شروع کرد لخت شدن.من هم لباس در آوردم… گفتم اوف چقدر سفیدی خندید.میدونستم دختر نیست…چون مطلقه بود دوسال شوهر داشت…سوتینش رو در آورد…من هم شورتمو کشیدم بیرون اولش کیرمو ندید.ولی بعدش تا دید گفت اوی وای اینو ببین.چقدره…پسر چه خبرته…خدایا آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم،یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم…میثم دمت گرم…گفتم چیه خوشت اومد.گفت بقران من فقط روی حساب مسئله سکسی از شوهرم جدا شدم.آلتش کوچولو بود…گفتم الان واست تلافی میکنم…گفت اوف دمت گرم…بقران هنوز نگفته بودم بهش و دستی هم بهش نزده بودم…خودش اومد جلو شروع کرد خوردن…چه ساکی میزد…میخواست خودش رو خفه کنه…بقران اصلا واسم لذتی نداشت در عوض همش میترسیدم که طوریش بشه…گفتم بسه کشتی خودتو…آب دهنش از کنار لبش به زور میزد بیرون…چندتا بوس از سر کیرم کرد.لبهاش خیس بودن ولی بوسیدمشون…سینه هاشو خوردم و مکیدم…شورتش رو در آورد چه کوسی داشت تپل و کالباسی و چوچوله دار…گفت میثم تو رو خدا کار زیادی نکن فقط منو بکن.میثم زود باش میترسم آبت بیاد…گفتم نترس من دیر آبم میاد…دراز کشید خودش پاهاشو زد بالا کیرم خیس بود کوسش خیس تر…آماده دادن بود.با دست گرفتم و کیرمو هدایت کردم توی کوسش.تا فشار دادم توی کوسش جیغ زد.وای مامان.گفتم تو که دوستش داشتی.گفت میثم لامصب جر میده…شروع کردم آروم تلمبه زدن.همش اوف اوف میکرد.میثم بکن آفرین بکن عشقم بکن عزیزم.جانم پسر خوب تو تا حالا کجا بودی…بده تو بیشتر بده توش.گفتم دردت نیاد.گفت نه بکن بهش رحم نکن.گفتم باشه…زیرم گرفتار بود جوری توی کوسش تلمبه زدم که تا الان هیچکس رو اونجوری نکرده بودم.دیگه بلند بلند جیغ جیغ میکرد…از روش بلند شدم.گفت دمتگرم آفرین… خوب موقعی آبت اومد من هم ارضا شدم…گفتم ولی من که نشدم تازه میخام پوزیشن عوض کنم…داگی شو.گفت وای نه هنوز ابت نیومده…گفتم نه من تا کون نکنم آبم نمیاد که.گفت نه نه بخدا کونم پاره میشه.میثم بخدا بزرگه یکوقت نکنی کونم ها…گفتم حالا داگی شو…چرخید کوسش خیس بود…خشکش کردم…دوباره کوس گاییدن رو شروع کردم گفت وای مامان بخدا تو دیوونه ای…آروم بکن.گفتم خودت گفتی محکم بکوب…گفت لامصب اونجا هنوز ارضا نشده بودم.از بالا تف انداختم روی سوراخ کونش…گفت نه تو رو خدا نه…گفتم اگه بهم کون ندی بخدا دوباره بگی کوس بکن نمیکنمت ها.گفت میثم بقران بد درد داره…گفتم تو که هنوز یهم ندادی چه میدونی،گفت به کیرکوچیکا دادم از دردش مردم…به این بدم…بدبخت میشم.گفتم فقط یکبار.بخدا تا فرو کردم توی کونش…جیغی زد عجیب…کمرش رو محکم گرفتم…اومد در بره نتونست.بیشتر فشار دادم…گریه بلند کرد…توی کونش باهر تلمبه یک جیغ میزد…آبم اومد ریختم توش…دراز به دراز افتادم کنارش…هنوزم گریه میکرد…گفتم لوس نشو دیگه…گفت میثم تو بی رحمی،،بخدا نمیتونم تکون بخورم…تمام روده هام پاره شدن…ای مامان…بد گریه میکرد…بغلش کردم یککم دلداریش دادم…نیمساعتی روی تخت بودیم تا که تونست بلند بشه لباسش رو بپوشه…ماشین عمو رو برداشتم بردمش رسوندم خونه اشون…برگشتم خاله منیره در فروشگاه بود.لبخند زد آهای آقاهه دخترم کو کجاست.گفتند با تو بوده…گفتم خسته بود بردم رسوندمش خونه تون…گفت خب کم کار ازش بکش.گفتم خیلی نازنازیه…لوسش کردی ولی خودم درستش میکنم…خندید گفت تو غلط میخوری…مواظبش باش…خیال داشت دخترش رو بندازه به من…توی دلم گفتم کور خوندی جنده…رفتم سر کارم مادرم منو دید بوسم کرد کجا بودی پسر گلم.چشاش سرخ گریه بودن…گفتم بازم رفتی پیش بابا گریه کردی،گفت چکار کنم دلم براش تنگ شده…بغلش گرفت گریه کرد گفت فدات شم که بوی بابات رو میدی…گفتم خاله بیا مامان رو ببر بالا حالش خوب نیست…خاله منیره با مامان رفتند بالا…متوجه نشدم…عمدا در راهرو بالا رو نبست یا که یادش رفت…اونها رفتند بالا
من یک آبمیوه از یخچال فروشگاه برداشتم واسه مامانم بردم بالا…دیدم داشتند حرف میزدن…گفت وای منیره ببین اینقدر حواسم پرته صبح از خواب بلند شدم فراموشم شده تختم رو مرتب کنم.اگه میثم میدید میگفت چقدر مامانم شلخته است…گفت نخیرم خانوم خانوما.آقا پسرت تختت،رو بهم ریخته.مهمون داشته.گفت نه آبجی پسر من ساده تر ازین حرفهاست که ازین کارها بکنه…اون طفلی رو ما چنان بچه ننه بار آوردیم نمیدونم الان که پدرش نیست چطوری بهش یاد بدم باید با زنش چکار کنه…روم نمیشه واسش زن بگیرم…اون بچه لاکاغذی بزرگ شده…منیره خندید بلند هم خندید.گفت پروین تو یا خودتو به خریت زدی یا فک کردی من خرم…مامانم گفت خدا نکنه منیر جون.من پسرم رو میشناسم.گفت عمرا که بشناسیش…قبل اینکه تو برسی ساناز بهم زنگ زد که مامان میثم اومده منو اذیت میکنه همش بهم کار سنگین میده و منو میفرسته انبار جنس بیارم…بهم میگه اصلا کی تو رو استخدامت کرده…از میثم خیلی ناراحت بود.مث اینکه باهم دعواشون شده بود گفت بیا منو ببر خونه…من وقتی رسیدم توی انباری نبودن.با همین کلیدی که خودت دادی بهم در رو باز کردم اومدم بالا.دیدم بله آقا میثم انگار اسیر جنگی برده گرفته بخدا یکجوری جیغ و داد ساناز رو در آورده بود تلمبه میزد میخواست نفت در بیاد.مادرم خندید بد هم خندید گفت منیره گرفتی منو.گفت آره گرفتمت…بیا فیلمو ببینش.اوه اوه کوسکش ازم فیلم گرفته بود.ای بدبختی.بگیر ببینش…فقط سایزش رو نگاه کن. بخدا توی فیلمهای پورن هم اندازه اش نیست…طوری دخترم رو جر داد دختره نیمساعت بی حال بود…بعدشم بردش خونه گذاشت استراحت کنه…اینو باش…پسرم ساده است.فقط ببین.مادرم گفت وای خدا.این میثم منه؟؟خاله گفت نه عمو جانی اومده…مادرم خندید گفت ماشالله ماشالله پسرم مرد شده…برم واسش اسپند دود کنم…منیره خندید.خاک بر سرت پروین واسه کثافتکاری پسرش اسپند دود میکنه…توی آشپزخونه بود گفت ولی منیره خوب حال ساناز رو جا آورد… منیره گفت پروین نامرد دین نداره طوری تلمبه میزد گفتم الان رحم دختره بیرون میاد…وای پروین چقدر دلم خواست یکبار منو اونجوری بکنه…چقدر هم دیر ارضاست.مادرم گفت ماشالله بهش بگو…وای منیر دیدی چقدر بود چیزش…ماشالله به پسرم…کی فکرش رو میکرد…میثم و این کارها…همچین میخندید منیره گفت خدایا شکر باز بعد چند وقت خندیدی…گفت پاشم واسه پسرم فسنجون بار بزارم دوست داره…کمرش خالی شده ضعیف نشه.اخ کی زنش بدم…لپهای منیره آویزون شد.من رفتم پایین در رو آروم بستم.تا شب فروشگاه بودم شب…رفتم بالا دیدم اوه چقدر مهمون.عموم هم بود…پدر بزرگ مادر بزرگ…عمه هام…مامانم تا منو دید اومد سمتم.بوسم کرد.گفتم چیه مامان جون چیه.گفت هیچچی دوستت دارم…همه رو بوسیدم شب خوبی بود.پدر بزرگم گفت خدمتت تموم بشه…میخوام دومادت کنم…همه هم موافق هستند.گفتم نه آقاجون فعلا نه…خودم بهت میگم…من تا سال پدرم نشه زن نمیگیرم…یادش و نبودنش آزارم میده.گریه ام گرفت آخه بهترین رفیقم پدرم بود…همه گفتند حق داری…گفتم تازه مامانم هم تنهاست راستش میخوام چند تا مسافرت خوب ببرمش…مادرم گفت فدات بشم پسرم…اون شب گذشت اما ذهن من فقط طرف گوشی خاله منیره بود که چطوری اینو از گیرش در بیارم…گفتم باید یکجوری گوشی رو ازش بزنم…چند شب بعد تو آسایشگاه بودم فرامرز گفت چته گرفته ای…راستش خدمت من داره تموم میشه میثم اگه مامانم خواست واسم زن بگیره باید بیایی بعنوان رفیقم…برادر خونده ام بعنوان ساقدوشم توی عروسیم باشی ها…گفتم بروی چشم…گفتم حالا تو برو کو ببین بهت زن میدن…گفت دادن راستش دختر عمومه این هم عکسشه…توی گوشیش بود… گفت حرفها و قراردادها تمومه من هم که میدونی شالیکارم و توی منطقه خودمون خدمات کامپیوتری دارم…بابام و عموم بهم زمین و خونه دادن…گفتم ماشالله خانومت خوشگله ها…اون یکی کنارش ولی خیلی خوشگلتره…اون کیه؟گفت میخوای واسه تو بگیرمش.؟گفتم یعنی باجناق بشیم…گفت نه دوماد و برادر زن بشیم.اون آبجی کوچیکه منه…گفتم بقران داداش ببخشید… گفت نه کی از تو بهتر۱۸سالشه.مث اینکه کنکور قبول شده.رشت درس میخونه…ساکت شدم فقط گفتم مبارکت باشه…بعدش زنگ زدم مامانم پرسیدم چیکار میکنی مامان؟گفت هیچچی خاله منیره پیشم هست تنها نیستم…گفتم خوبه…وقتی قطع کردم تازه یادم اومد خب شبونه وقتی خواب هستند برم سراغش گوشیش رو بردارم…زنگ زدم عموم گفتم عمو میخوام جایی برم…شبونه دعوتم اشکال نداره تا صبح برمیگردم…گفت نه نمیخواد بری.گفتم عمو ضروریه بزار برم…با موتور پادگان میرم…گفت غلط کردی نری ها…میخوای معتاد بشی…شنیدم با این رحیم دله زیاد میری بیرون…گفتم نه بخدا کار دیگه است…گفت میگم نه…به دژبانی هم می سپارم نزارن بری بیرون…ازش ناراحت شدم و بدون خداحافظی قطع کردم…نمیدونستم چیکار کنم.هنوز توی افکار خودم بودم که عمو رسید…تا رسید هم من وهم فرامرز کپ کردیم.گفت تو برو
بیرون…فرامرز رفت بیرون…گفت زود بگو کدوم گوری میخواستی بری؟گفتم عمو من بچه نیستم ها.گفت تو تا آخر عمرت بچه مایی.پدرت نیست فک کردی بی کس هستی…بقران من که بچه ندارم ولی تو رو از جون خودم بیشتر میخامت.پسر جون رفیق بازی نکن بدبخت میشی ها.گفتم عمو بخدا اشتباه فکر میکنی،،من من…گفت تو چی ها تو چی؟گفتم ولش کن.اصلا هیچ جا نمیرم.ولی فردا بهم مرخصی بده برم ماشین بابا رو بیارم بعضی وقتا اینجا لازمم میشه.گفت خیلی بیشعوری میثم تا حالا شده یبار بهم بگی ماشین بده من نق و نوق کنم؟گفتم نه ممنونت هم هستم.ولی تا کی؟؟آخه ماشین بابا هست…مامان زیاد لازمش نمیشه.گفت میخوای همین الان جلوی چشمات ماشینو آتیشش بزنم تا ببینی برای ماشین نمیگم…نگرانتم نفهم بفهم.گفتم مرسی که نگرانمی،گفت بگو زود باش کجا میخواستی بری…گفتم راستش یک کاری کردم کسی ازم فیلم گرفته میخوام برم گوشیش رو ازش بزنم فیلمم رو پاک کنم.خندید.گفتم چرا میخندی؟گفت شوخی میکنی؟گفتم نه به قران راست میگم…گفت بیا توی ماشین با هم بریم.و جریان رو بگو که چه گوهی خوردی.گفتم عمو دیگه؟گفت زود باش چرت نگو…گفتم عمو چندساعت دیگه ساعت۱۰به بعد بیا باهم بریم جایی تا بهت بگم…گفت نمیخواد تو بیا الان با هم بریم.نگرانتم.لباس پوشیدم و باهاش رفتم.گفت راستش مامانت بهم گفته بیشتر مواظبت باشم.گفتم آهان برای بچه اش له له استخدام کرده.گفت بیشعور احترام بزار…گفتم عمو چاکرتم اذیتم نکن مگه من بچه ام.گفت نگرانته مادره…حالا جریان رو بگو…گفتم فقط اخم و تخم نکنی ها…اینجا فقط عمو برادر زاده هستیم.گفت باشه بگو.گفتم راستش چند روز قبل من با دختر اون زنه رفیق مامانم منیره خانم،که بابام ازش خیلی بدش میومد رابطه برقرار کردم دختره هم مطلقه هستش.نگو مامانه اومده پنهونی ازمون فیلم گرفته…میدونم اون فیلم شر میشه،قبلش داشت با دخترش تلفنی حرف میزد.میخاد دختره مطلقه تاکسی برگشتیش رو بندازه به من…گفت خاک بر سرت میدونستی و باهاش رابطه برقرار کردی؟گفتم هوسه دیگه شهوته…من هم جوونم…در ضمن خوشگل بود و پررو…گفت حالا کجا بری که گوشی رو برداری؟گفتم امشب زنه پیش مامانمه.موقع خواب میرم برش میدارم.گفت عجب دلی داری پسر.بفهمه چی؟گفتم مطمئن باش نمیفهمه.ساعت درست ۱۱بنده خدا باهام اومد راه افتادیم یکساعتی تا شهر خودمون راه بود.گفت نمیزارم تنها بری شبه ممکنه پشت فرمون خوابت بگیره…۱۲و ربع بود دیدم لامپها بغیر اتاق مامانم همه روشنه.عمو گفت بزار بخوابه بعدا…گفتم مامانم از وقتی بابا فوت شده چون تنهاست میترسه لامپها رو خاموش نمیکنه…عمو گفت آخی طفلکی…برگشتم نگاهش کردم.سرش رو انداخت پایین.گفتم عمو بمون نیایی ها…در ضمن گوشیم رو میزارم روی سایلنت یک وقت زنگ نزنی…طول هم بکشه من میام…گفت باشه برو…آروم کلید انداختم رفتم داخل…بسمالله گفتم رفتم بالا.خیلی آروم در هال رو باز کردم وکفشهامو درنیاوردم…رفتم طرف اتاق مهمونها خاله اونجا نبود.رفتم اتاق خودم نبود.تا اومدم برم اتاق مامانم.گفتم شاید پیش مامان خوابیده.یکهو مامانم لختی از توی توالت اومد بیرون.لخته لخت.خدا را شکر منو ندید.اخه توی هال لامپها خاموش بودن.اولین بار بودبعداز دوران کودکی مامانم رو لخت میدیدم.رفت اتاقش.گفتم خدایا یعنی مامانم کسی رو آورده خونه…از دروغ میگه منیره پیش منه.رفتم سمت اتاقش.صداش اومد.منیره بیشعور کونم رو پاره کردی.احمق خون اومد ازش.نگفتم اون برای جلوست.نه عقب…منیره خندید.دیدم۱دیلدو صورتی و کلفت دستشه.گفت تازه به کلفتی کیر پسرت نیست…آخ اگه پروین ببینیش…دلت میخاد تا صبح بخوریش.طفلی ساناز هنوزم نمیتونه خوب بشینه و برینه،اصلا میترسه غذا بخوره…یکوقت نخادبره توالت.مامانم گفت حقشه…منیره نبینم بری سمت میثم ها.زشته.گفت فقط یکبارچی،؟گفت نه خواهش میکنم…گفت پروین بیا یکم منو با این بکن.دلم کیر خواست…اوه…کمربند سکسی داشتن…بست کمرش و ژل زد و بصورت داگی کرد کوس منیره.وای دیدن سکس دوتا میلف زیبا شهوتم رو صد برابر کرد.من هم فیلم گرفتم ازشون.گفت لامصب اروم همون پسرت هم مث خودت دیوونه است.سینه های مامانم با هر تلمبه ای که به منیره میزد تکون تکون میخوردن.منیره آه و ناله میکرد.من کیرم مث مال خر شده بود.کون مامانم گنده سفید بزرگ با تلمبه هاش منقبض منبسط میشدن.اصلا حال و حولی بود۱۰دقیقه کردش تا ولو شد روی تخت.گفت میخای من هم بکنمت؟مامان گفت نه خواهر هیچچی مردنمیشه.من دلم مرد میخاد.دلم گرمی تن یک مرد رو میخاد.گفت خب خری دیگه برادر شوهرت به اون خوشتیپی ازت هم که خواستگاری کرده.چرا جوابشو نمیدی.گفت نه مگه من بی معرفتم…پسرم جوونه میخاد وایسته تا سالگرد پدرش.اونوقت من هنوز۳ماه نشده شوهر کنم.استغفرالله…گفت بدبختی دیگه…کاش من همچین خواستگاری داشتم…من تازه فهمیدم عموم کونش میخاره…مادرم گفت منیره…اگه پدرشوهرم بفهمه بد میشه…شاید نزاره ما ازدواج کنیم.گفت آخه چرا؟گفت خب شاید دوست نداشته،باشه پسر کوچیکش زن بیوه پسر بزرگش رو بگیره…گفت نه بخدا حاجی مرد خوبیه…حالا خدا بزرگه…منیره من میرم دوش بگیرم…گفت بزار من هم بیام…هر دو رفتند حموم.من سریع مموری گوشی خاله رو برداشتم.بخدا یک لیوان آب بزرگ اونجا بود عمدا گوشیش رو انداختم توی لیوان آب… سریع،زدم بیرون،عموم گفت کجایی پسر.دلم هزار جا رفت…گفتم منتظر شدم خوابشون سفت بشه…گفت پس کو گوشی،گفتم انداختمش توی لیوان آب کنار تخت خوابش…خندید گفت دمت گرم…بزن بریم.برگشتیم تا صبح خونه عمو بودم…صبح که رفتیم پادگان.تاعصر سرمون شلوغ بود عصری مموریش رو گذاشتم روی گوشی خودم…و دیدم بله فیلم من هم هستش…و اوه چندتا فیلم دیگه هم بود.حتی کوس دادن خودش.و حتی از لخت شدن مامانم هم آرومی فیلم گرفته بود.حتی از استخر رفتن خودش و رفیقاش پنهونی فیلم داشت.تازه فهمیدم چقدر زن بی پدر و مادریه،وعجب حرومزاده ایه…بابام میدونست ولی بنده خدا نمی تونست ثابت کنه…یک ماه مونده بود تا خدمتم تموم بشه…که فرامرز رفت و تموم کرد.رحیم پیش من بود.گفتم رحیم من هم دارم تموم میکنم.ولی بدهی هات رو ندادی ها.گفت نارفیق من کاری برات کردم هیچ کس نکرده و نمیکنه.گفتم رفیق ممنونتم.ولی دیگه حلالم کن خدمتم داره تموم میشه.گفت میثم یه کاری کن…سرهنگ اضافه هامو خط بزنه…گفتم باشه تا ببینم چی میشه.خلاصه که خدمتم تموم شد و برگشتم.سر خونه زندگی پیش مادرم…ساناز خیلی دم پر من میگشت… ولی دیگه اصلا نکردمش…میدونستم واسم شر میشه…یک بار بهم گفت میثم دلم میخواد دوباره با هم باشیم.گفتم نمیشه اون دفعه فک کنم مامانم فهمیده…میخوام زن بگیرم…نمیخوام ذهنش درموردم خراب بشه…در ضمن رفتم قفل ساز آوردم تموم قفلها رو عوض کردم و از مادرم خواستم دیگه کلید به خاله منیره و دخترش نده…سیستم امنیتی فروشگاه رو هم از بیرون و داخل تقویت کردم…نظم خوبی به فروشگاه دادم…ساناز دیگه نموند فروشگاه و از اونجا رفت…من برای مادرم و خودم پاسپورت گرفتم تا ببرمش ترکیه…ولی این منیره چاقالو هم پیله شد که من هم باهاتون میام…خیلی ازش بدم میومد…مادرم گفت بزار بیاد چند وقتی تو نبودی خوب کنارم بود.کسی رو نداره گناه داره.گفتم باشه…خلاصه که۳نفری رفتیم ترکیه…دائم انتظار داشت من که دست مامانم رو میگیرم راه میرم دست اونم بگیرم…توی یک سوئیت ۴نفره بودیم.ولی خب ما۳نفر بودیم و پول اضافه دادم برای اینکه راحت باشیم.مادرم اهل مشروب نبود ولی با خودم میبرمشون دیسکو…زیاد دوست داشتن بریم لب ساحل…دو شب مونده بود که برگردیم…ساعت۲نصف شب رد بود.که احساس کردم پتو از روم کنار زده شد… اتاق تاریک بود میدونستم و فهمیدم که مادرم نیست…این منیره بیشعوره.با شلوارک بودم دستشو رسوند به کیرم از لای پاچه شلوارکم دست سردشو رسوند به کیرم و اروم گرفتش.خودش گفت اوف لامصب چیه؟آروم آروم مالش میداد این کیر لامصب من هم توی کسری از ثانیه بلندشد.چند روز هم بود سکسی نداشتم روانی شده بودم.خودم با پرویی شلوارک وشورتمو کشیدم پایین.اذوم گفت ذلیل مرده بیداری.گفتم هیس خاله مامان خوابش سبکه…خودش شروع کرد ساک زدن.خیلی دوست داشت تا تخمهامم بخوره…گفتم ولش کن نمیخاد بخوری…قنبل کن.گفت بیشعور میخای منو بکنی؟گفتم پس چرا اومدی منو تحریک کردی؟مگه مریضی.حتما جاییت میخاریده دیگه.گفت چقدر بی ادب و بی شعوری.حالا که اینجوریه اصلا نمیدم…گفتم اونی که میگه نمیدم دوباره میده…خندید…گفت خیلی جریده شدی…اونوقت پروین میگه پسرم ساده و چشم وگوش بسته است.پایین تخت داگی شد.نزاشتم بیاد روی تخت.مامانم تخت طرف راست من توی ۱متری من خواب بود…من سمت چپ خودم روی زمین خاله رو داگی کردم…اون هم شلوارک داشت…تا زانو کشید پایین رفتم روش چقدر کونش بزرگ بود.با۱تف کوچیک چپوندم توی کوسش.اخ بلندی گقت.گفتم زهر مار ساکت.گفت چقدر بیشعوری میثم من بزرگترتم ها…گفتم لعنتی اگه مامانم بیدار بشه جوابشو چی بدم…آروم آروم تلمبه میزدم…دهنش رو گرفته بود…برگشت گفت از جلو بکن…رفتم روش سینه گنده اش رو از زیر تاب گشادش انداخته بود بیرون…گفت هم بکن هم بخور…اوف چقدر کوسش گرم و نرم و آبدار بود…۵دقیقه یکضرب تلمبه زدم و آبم اومد کشیدم بیرون زیاد بود چنان پاشید روی بدنش تا روی دماغش ابکیری شد.گفت لامصب چقدر بود…آفرین ولی ارومم کردی…گفتم حالا برو بگیر بخواب…رفت توالت و بعدشم رفت توی تختش…خلاصه دو شب بعد برگشتیم ایران…مسافرت خوبی بود…وقتی اومدم ایران.عموم زود اومد دیدنمون…اصلا وقتی مامانم رو نگاه میکرد چشاش برق میزد…آخه خیلی خوشگله…ومهربونه…میدونستم همدیگه رو دوست دارند…عموم گفت پسر این رفیقت فرامرز چندباری بهت زنگ زده.گفتم رفتی ترکیه خیلی ناراحت شد…بهش زنگ بزن…تا زنگ زدم بهش…زود برداشت…گفت داداش کجایی پس…دوشب دیگه جشن دومادی منه…منتظرتم.حتما با جناب سرهنگ و مادرت بیاید…برات آدرس میفرستم…خوشگل و خوشتیپ بیایی ها…به مادرم گفتم…گفت،عزیزم بخدا من خسته ام…عموم گفت میثم جان من که مرخصی ندارم و بهم نمیدند…گفتم باشه خودم تنها میرم…غروبی راه افتادم با ماشین خودمون رفتم…به فرامرز زنگ زدم توی راهم.گفت داداش شمال بارون میباره مواظب باش…تموم شب یک کله روندم. مادرم و عموم چندباری بهم زنگ زدند اخه،چون پدرم تصادف کرده بود فوت شد همه میترسیدند…اول شب کنار پمپ بنزین شام که خوردم و بنزین زدم کمی خوابیدم.و بعدش قهوه سنگینی خوردم تا صبح روندم وسپیده که زده بود…رسیدم.همون محله رفیقم اینها.بارون چنان هوا رو تمیز کرده بود که حد نداشت…وقتی رسیدم خونه اینها توی ۱باغ بزرگ مرکبات بود…چقدر زیبا بود.خونه شلوغه شلوغ بود…با وجودی که اول صبح بود…نگو اینها رسم داشتند صبحانه هم میدادن.فرامرز تا منو دید ذوق کرد.منو به خانواده اش معرفی کرد…این لامصب ننه اش خوشگل و کون بزرگ بود که این هم اینجوری بود.ولی اون خوشگله که توی عکس دیده بودمش نبود…نیمساعتی کنارشون بودم و صبحونه رو خوردم گفتم فرامرز داداش من تموم شب رو روندم خسته ام…برم توی ماشین یک ساعت بخوابم.گفت دیوونه چرا توی ماشین…منو برد اتاق خودش.گفت در رو میبندم بگیر بخواب.گفتم دمت گرم.نمیدونم چقدر خوابیده بودم که متوجه شدم کسی داره تکون تکونم میده…فقط صدای قشنگی داشت نرم و آروم… آقا میثم لطفا بیدار شید…گوشیتون خیلی زنگ میخوره…آقا میثم…بیدار شدم.بخدا اول فک کردم بهشت مهشت جایی هستم…آخه مگه میشه یک دختر اینقدر خوشگل باشه…جانم به این همه زیبایی…گفتم ببخشید خیلی خسته بودم.دیروز تا از ترکیه برگشتم متوجه شدم دومادی فرامرزه اجبارا زودی بدون استراحت خودمو رسوندم…گفت سلام.گفتم ببخشید علیک سلام…گفت من فائزه خواهر فرامرز هستم…گفتم آهان ببخشید نشناختم…آخه صبح که اومدم شما نبودین.گفت براتون چایی آوردم… بخورین بعدشم تلفنتون خیلی زنگ میخوره…گفتم ممنونم باشه…اون رفت و من اول چایی رو خوردم و بعدش تلفنم که مادرم بود و نگرانم بود رو جواب دادم…خودمو مرتب کردم و لباسم کمی چروک شده بود سریع عوضش کردم.و یا الله کنون رفتم توی سالن خونه…سراغ فرامرز رو گرفتم گفت چون امشب جشن حنابندونه،بردنش آرایشگاه فردا جشن دومادیشه.پرسیدم کجاست آرایشگاه.خواهرش اومد گفت…بدو دیگه شما برادر خونده اش هستی باید الان آرایشگاه باشی…گفتم آره راست میگی…من با فائزه رفتیم سمت آرایشگاه.گفتم بیا با ماشین بریم.گفت نه باید برگشتنی پیاده بیاییم،چون باید با ساز و آواز محلی جوونها تا خونه بیارندش…گفتم چشم.رسیدیم آرایشگاه… آروم گفت باید چون شما برادر خونده اش هستی همه رو شاباش کنی و پول سالن رو بدی.گفتم اونم چشم…خیلی مراسم قشنگی بود…بعد از ظهر بعد ناهار فرامرز گفت میثم بیا بریم گردش.گفتم کجا؟گفت بیا تو…با ماشین فرامرز رفتیم۱جیپ قدیمی بازسازی شده خوشگل بود.منو برد توی دل جنگل…البته نزدیک محله اشون بود کنار شالیزار هاشون،۱کلبه جنگلی خوشگل و تمیز بود گفت مال خودمونه اجاره اش میدیم به مسافرها.گفتم عجب جای دبشی هستش،گفت میثم ازت میخوام برای آخرین بار مجردی منو بکنی…گفتم نه اصلا خجالت بکش کوسخول تو داری دوماد میشی و دیگه مسؤلیت زن و زندگی باهاته،گفت بخدا از بچه گیهام که داییم کونم میزاشت عادت کردم و تا کون ندم حالم خوب نمیشه…گفتم داداش تو رو خدا بزار کنار.من هم اون موقع خر بودم تو رو میکردم.چون بار اولم بود نمیدونستم بده.تا وقتی زن و دختر هست چرا مرد و پسر بکنی،،گریه کرد،گفت منه بدبخت اصلا میلی به زنها ندارم…اصلا فقط بخاطر پدر مادرم ازدواج کردم. گفتم چرت نگو برو دکتر خوب میشی…گفتم برو روانشناس.گفت روم نمیشه.گفتم من میبرمت…میثم بیا از الان مث یک آدم معتاد بزار کنار بخدا خوب میشی…فردا شب بخدا دست بخوره به تن و بدن ناز همسرت خودت کیف میکنی…ببخشید بخدا برای خودت میگم…کون بکن نه که کون بده…حیف اون کیر سفید و کلفتت نیست…گفت به مال تو که نمیرسه.گفتم خب من هم چون دوستش دارم دیگه پسر و مرد کنسله…بوسیدمش…بغلم کرد گریه کرد…گفت سیگار میکشی.گفتم عمرا…کس خول شدی ها.چندوقته ندیدمت مشنگ شدی…کوسخول دود مود سرش گرده…نرو طرفشون،حالا آبکی نوشیدنی چیزی خوبه…نه دود…گفت تو خیلی رفیق خوبی هستی…میثم راستی آبجیم رو دیدی.؟خودم فرستادمش بیاد بیدارت کنه.گفتم لوس نشو فرامرز،گفت بخدا فقط تو لیاقت فائزه رو داری.گفتم حالا بزار جشن تو تموم بشه بعد…لبخند زد.گفتم بیا بریم شاید کاری باری باهامون داشتند.خوب شد نکردمش.وقتی برگشتیم…مستقیم رفتیم.خونه.مادرش گفت های پسرها یکی باید بره نونوایی برای عروسی…یکی باید دخترها رو ببره شهر خرید…گفتم من میرم نونوایی.فرامرز گفت نه تو برو شهر دخترها رو ببر خرید.ماشینت خوبه.من میرم با پسرها نونوایی…گفتم باشه…خب بیا تو با ماشین من برو.گفت دیوانه میخوام با فائزه تنها باشی.گفتم به قرآن تو روانی هستی…من و فائزه با دوتا دختر دیگه رفتیم بازار
رامسر چقدر خوشگل بود…نم نم بارون هم بود.کلی چرت و پرت و حنا و نمیدونم چی و چی خریدند…خوب شد پول نقد زیاد برداشته بودم…چقدر رسم شادباشی داشتند.توی ماشین فائزه جلو بود…توی خیابون کنارم راه میرفت… موقع برگشتن رفیقش سمیه نامی بود گفت وای فائزه فشفشه فراموشمون شد.گفت،آقا میثم میشه برگردیم گفتم آره چرا نشه…بگو کجاست خودم برم بگیرم…گفت نه توی کوچه پس کوچه بازاره بلد نیستی.وایسا میام…اون رفیقش هم باهاش رفت…من موندم و فائزه…تا اونها رفتند.گفت آقا میثم خیلی خوبی.گفتم اونوقت چرا.گفت عصر من توی شالیزار بودم وقتی ماشین فرامرز رو دیدم اومدم سمت کلبه بیام پیش شماها.شنیدم چی گفتین،خیلی خجالت کشیدم.صورتمو چرخوندم.گفتم ببخشید ولی فرامرز مقصره.نمیدونم بیماره چیه…میل جنسی بدی داره…گفت من میدونم…قبلا بهم گفته…اصلا نمی خواست زن بگیره.من و فرامرز خیلی همدیگه رو دوست داریم.گفتم پس خدا را شکر فهمیدی من مقصر نیستم.گفت آره… خواهش میکنم با خودت ببرش دکتر.میترسم ازدواجش خوب نشه براش…چون میلی به خانومها نداره.گفتم نترس درستش میکنم…همون موقع دخترها اومدن.و برگشتیم.دو روز اونجا بودم فائزه خیلی دم پر من میگشت.خیلی من هم بهش علاقه مند شدم.بعد عروسی شب میخواستم برگردم مادرش نزاشت.چون اولا بارون بود دوما شب بود…من موندم توی اتاق قدیمی فرامرز اون دیگه توی حجله بود…ساعت۱بود دیدم در اتاق رو زدن.فائزه بود واسم تنقلات و شیرینی آورده بود.با لباس قشنگ زیبای محلی بود.گفتم ممنونم فائزه خانوم.لبخند نازی زد.گفتم فائزه خانوم میتونم۱عکس با این لباس ازت بگیرم واسه مامانم…خندید.گفت این فرامرز بیشعوره،،گفتم نه هم منو دوست داره هم شما رو.گفت باشه.گفتم اگه مامانم رو بیارمش ناراحت نمیشی که،گفت نه…گفتم یعنی همسرم میشی.لبخند زد.گفت بله و تندی از اتاق رفت بیرون…فرداش اومدم برگردم فرامرز نزاشت گفت بمون…من رو برد با خانومش آشنام کرد.مادرم زنگ زد.گفتم شاید چند روزی بمونم گفت اشکال نداره خوش باشی.بعد ناهار من و فرامرز و فائزه با زن فرامرز رفتیم گردش…چقدر خوشگله این جنگلهای شمال…توی کلبه آتیشی برقرار کردیم و شوخی و خنده بود…فرامرز با خانومش رفتند دور زدن.عمدا مارو تنها گذاشتن…بهش زنگ زدم.گفت کودن حرفهاتون باهاش بزن دیگه.برعکس من فائزه چون با فرامرز هماهنگ بود از من ریلکس تر بود…اومد روی تخت کنارم نشست.گفت آقا میثم.گفتم جانم.گفت یکوقت بخاطر حرفهای داداشم اجبارا ازم خواستگاری نکرده باشی ها…نگاهش کردم گفتم واقعا فک کردی من اینقدر ساده لوحم… من حق انتخاب دارم و خوشحالم که دیدمت.و خانواده ات رو هم دیدم.آروم دستشو گرفتم…دستای ناز و کوچولو داشت.نوک انگشتاشو بوسیدم.نگاهم کرد…گفتم دوستت دارم فائزه جون.گفت من هم میخوامت…خوب شد دیدمت…از فرامرز ممنونم.خلاصه حرفهامون رو زدیم و شماره هم رو گرفتیم.اون شب اونجا موندم و تا دم صبح با فائزه چت کردیم…فاصله ما فقط۱دیوار بود…خوابیدم صبح ساعت۹بیدار شدم.مادرش تنها بود.گفتم خاله من باید برگردم…گفت چی زود…گفتم میرم ولی با اجازه اتون با خانواده زود برمیگردم.خندید گفت مبارکه…گفتم خاله من مشکل مالی ندارم ها…دستم توی جیب خودمه.گفت همه چی تو رو این پسره فضول بهم گفته…راستش پدرش میخواست فائزه رو همینجا شوهر بده ولی فرامرز نزاشت.گفت هرچی قسمت باشه…بعد خوردن صبحانه زود راه افتادم…بدبختی بعد ناهار لاستیکم پنچر شد اومدم جک زدم.عوضش کنم…اصلا زاپاس نداشتم…کلی در گیرش بودم شاید چند ساعت طول کشید تا کارم انجام شد…دیر وقت شد.خیلی خسته بودم…کشیدم کنار بنزین زدم و خوابیدم.گوشیم زنگ خورد.وقتی بیدار شدم دیدم ۹شب بودمادرم بود گفت کجایی پسرم نگفتم توی راهم. چون نگران میشد.گفتم فردا راه میفتم.رفتم رستوران تا راه افتادم و رسیدم شدم۱نصف شب.ماشین رو نبردم توی خونه گفتم یه وقتی مامان خوابه.بیدار نشه گناه داره.کلید انداختم در رو باز کردم تعجب کردم ماشین عموم توی پارکینگ بود…شک کردم…آروم رفتم بالا.کلید انداختم.داخل هال پذیرایی تاریک بود.ولی لامپ اتاق خواب روشن بود.ارومی نگاه کردم.لخت بودن،عموم یکجور عاشقانه مادرم رو میبوسید.که حد نداشت…به یاد پدرم اشکام میومدن.گفت پروین جون عزیزم بیا فردا بریم عقدت کنم.گفت نه نمیشه بخاطر میثم نمیشه.بچه ام هنوز مجرده.گفت آخه. تنهایی هم خوب نیست که…هم تو تنهایی هم من.من به آقاجون گفتم تو رو ازش خواستگاری کردم.گفت پسرش بزرگه باید اون اجازه بده…گفت عجله نکن عزیزم…حالا بیا دوباره منو بکن چون فرداشب میثم برگرده دیگه دستت به من نمیرسه ها…گفت باشه.عموم چنان زیبا و با آرامش با مادرم سکس میکرد چنان عشقی بهش میداد من هم بخدا به یاد پدرم اشکام میریختند.اروم از خونه زدم بیرون…تا صبح کنار پارک توی ماشین خوابیدم.صبح اول وقت رفتم سراغ پدر بزرگم هنوز خواب بود.گفت به به پسر بابا کجایی تو آقاجون شنیدم مسافرت بودی…گفتم آره آقاجون… بیا کارت دارم…بهش گفتم آقاجون میخوام ازدواج کنم…میشه واسم بری خواستگاری.گفت پسرم تو که گفتی تا سالگرد پدرت صبر میکنی،گفتم من صبر میکردم و میکنم.ولی پسرت جناب سرهنگ نمیتونه صبر کنه…گفتم آقاجون انگاری منتظر بود بابای خدا رحمتی من بمیره که این بره سراغ،مامان من.پدربزرگم ساکت شد سرش رو انداخت پایین.گفت بخدا چی بگم.گفتم ولی آقاجون اینجوری هم درست نیست.من هم از مامانم دلگیرم هم از عمو…حیف بابام…بعدشم گریه ام گرفت…بغلم کرد کلی اشک ریختیم…گفتم هیچچی بهشون نگو.نمیخوام بفهمند.من دیشب رسیدم رفتم خونه باهم بودند…گفت پس دیشب تا الان کجا بودی؟گفتم توی ماشین کنار پارک خوابیدم…کلافه شد زد توی سرش.گفتم هیس آقاجون مهم نیست.فقط کاری کن به هم حلال بشن…نگو من میدونم…گفت باشه پسرم.غروب بود خودمو نشون دادم انگار که تازه رسیدم…پدر بزرگم پیش مامانم بود.صحبت میکردند…مثلا که من از خواستگاری عموم خبر ندارم.پدربزرگ بعد مقدمه چینی الکی.گفت پسرم تنهایی بده عمو هم مث پدر آدمه.میخوام مامانو عموت تنها نباشند نظرت چیه.اروم گفتم مبارکه…رفتم بیرون مادرم دویید دنبالم.گفت میثم عزیزم.گفتم مامان چیزی نگو من هم میخوام ازدواج کنم.ولی زنش شدی برو خونه عمو…اینجا نمون.گریه کرد.گفت مامانت رو بیرون میکنی؟گفتم نه بقران…تو بمون من میرم…شمال خونه همون نامزدم.اسم و رسمش رو گفتم و عکسش رو نشون دادم…خوشحال شد.خندید.چند روزی گذشت عموم اومد پیش من و بهم بخاطر انتخابم تبریک گفت و بهم گفت ولی کار زشتی کردی که به مامانت گفتی بعد ازدواجش از خونه بره.گفتم نه بعدش بهش گفتم بمونه من میرم…همه چی مال خودش و خودتون…حیف بابام بود که رفت…گفت پسر فک نمیکردم اینقدر بی معرفت باشی و در حق مادرت بخوای ظلم کنی سخت بگیری.گفتم خب معرفت رو از بزرگترهام یاد گرفتم.گفت منظور.گفتم بی معرفت پدرم۶ماه نیست فوت شده…تو ۵ماهه عاشق زنش شدی…لامصب منتظر بودی بمیره.خجالت نمیکشی…گفت کی گفته اینها همه چرته.گفتم مرد حسابی من اونشبی که اومدم گوشی رو بردارم فهمیدم رفیق مامانم گفت…من اونشب بهتون نگفتم برگشتم…لخت توی رختخواب بغل هم بودین.چقدر پر رویی.میدونی اگه عموم نبودی و دوستتون نداشتم.خون دوتاتون رو به خاطر پدرم میریختم…من صبح رفتم به پدربزرگ گفتم.برو ازش بپرس…اونوقت میخای به من معرفت یادبدی…دمتگرمه بخدا…سرش و انداخت پایین ورفت…من دل و دماغ اصلا نداشتم.توی خودم بودم.که برام پیامک اومد.فائزه بود.نوشته بود.آقا میثم کجایی خبری ازت نیست.چرا دو روزه نه زنگ میزنی نه اس میدی…نوشتم فائزه جون یککم مشکلات دارم.میخوام رفع بشه بعد بیام خواستگاریت.نیم ساعتی چرت و پرت نوشتیم.تا ده شب مغازه بودم…مامانم اومد سراغم گفت عزیزم پسرم بیا بالا شام حاضره خسته شدی…جمع و جور کردم و رفتم بالا.تا رسیدم…مامانم اومد بغلم کرد کلی ازم معذرت خواهی کرد.گفت بخدا تو هم نبودی خدمت بودی…من تنها بودم.نمیدونستم باید چکار کنم.عموت همش دور رو بر من میچرخید…آروم آروم بهش وابسته شدم…اون هم همش بهم محبت میکرد… گفتم مهم نیست به هر حال مبارک باشه…برام مهم نیست.خودت خواستی.دو روز بعدش مادرم عقد عموم شد.کلی ازم معذرتخواهی کردند…چند روز بعد۲نفری رفتند مسافرت.روز۴مسافرتشون پدربزرگم اومد گفت فردا فروشگاه رو به مدت۵روز میبندی باید بریم جایی…نگو مادر و عموم رفته بودند واسم خواستگاری،فرداش با پدر بزرگ و بقیه فامیل با۱اتوبوس همه رفتیم شمال و اونجا طی مراسمی و بله برون قشنگی فائزه عقد من شد…و هر چی از سفیدی و زیبایی این دختر بگم کمه…شب اول توی خونه اینها وقتی اومد توی بغلم.بعد از کمی لب و بوس.ازش خواستم لخت بشه.با شرم و خجالت لباس درآورد.بدنش عین سفیدی برف زیر نور آفتاب میدرخشید.تمام اندام نازش رو بوسیدم…اون سینه های دخترونه متوسط سفت و قشنگش رو آروم آروم می بوسیدم…گردن ناز و سفیدش رو بخدا خیلی آروم مکیدم در جا کبود شد.چرخوندمش چقدر کمر باریک و کون تپل بود.وقتی خوابوندمش روی تخت.طوری کوسش رو میلیسیدم.همش میگفت عزیزم میثم جون آروم دردم میاد.انگار تا الان مو در نیاورده بود…چوچوله اش میومد توی دهنم…باور کنید میخواستم همونجا کار و تموم کنم اما.ترسید گریه کرد…بلند شدم لخت شدم…وقتی سایز کیرمو دید.به زور آب دهنش رو قورت داد.گفتم واسم میخوری؟گفت چجوریه بلد نیستم…بهش یاد دادم.کیرم سفت سفت شده بود.راست روبروی صورتش،آروم گفتم دمرو بشو.گفت میخوای چیکارم کنی.گفتم یک سکس کوچولو از پشت.گفت عزیزم میثم میدونم دردم میاد.امشب نکن.گفتم امشب و فردا شب نداره.خم،شدم اینقدری کونش رو لیسیدم خیسه خیس شد…با دستاش بهش یاد دادم سوراخش رو باز کنه.گفتم کمی درد داره…سرت رو طوری بزار روی بالش که صدات بیرون نره.گفت باشه ولی آروم بکن…با تف زیاد کیرم رو خیس کردم و بدون ملاحضه با یک فشار سرش رو جا کردم توی کون تنگ و کوچیکش.اصلا فرصت جیغ نکشید از درد غش کرد.اولش ترسیدم ولی بعدش گفتم بزار سوراخش رو گشاد کنم.درش آوردم چند بار و دوباره و دوباره های میکردم توی کونش.تا سوراخش قشنگ مث غار شده بود.ابم رو هم ریختم توی کونش.واسش کونش رو تمیز کردم کمی آب پاشیدم روی صورتش بیدار شد و بی حال بود…گفتم چی شد عزیزم.با گریه گفت میثم از درد زیاد قلبم میخواست وایسته…میثم نتونستم خوب نفس بکشم.گفتم ترسیدی اگه نه چیزی نبود که.بغلش کردم توی بغلم خوابوندمش.ساعت۸صبح همه بیدار بودیم.وقتی رفت توالت برگشت رنگ و روش زرده زرد بود.جون نداشت رفت اتاقش.رفتم پیشش…تا منو دید گریه کرد. میثم اینقدر خون از پشتم ریخت.گفتم باشه میبرمت دکتر.ببخشید خب…انقدر مهربون بود و هست.گفت فدای سرت…ولی من لباس پوشیدم.بردمش دکتر رک هم به خانوم دکتر گفتم جریان چی بوده…گفت مث شما جوون و بی تجربه زیاد میان اینجا.خودش توی مطبش با معاینه و سرم تراپی شستشو داد و بی حسی زد و بهتر شد.ساعت۱۲ظهر بود مادرم زنگ زد گفتم میام مامان…بخاطر خریت خودم عشقم رو بردم خودم واسش۱گردنبند خریدم زیبا.کلی خوشحال شد.فک نکنم هیچ کادویی اندازه جواهر بتونه ۱دختر رو خوشحال کنه…خلاصه دوستان که بعد چند ماه که سالگرد پدرم رد شد،عروسی قشنگی گرفتیم و الان با مامان بچه هام فائزه خانوم زندگی خوشی داریم…البته دیگه نرفت دانشگاه.چون خودمون کار زیاد داریم و کارگر کم…خودش الان فروشگاه رو میچرخونه…مامانم هم رفته دیگه با عموم زندگی میکنه…خداحافظ همگی روز و روزگارتان خوش.
فضولیم گل کرد.خونه،رو نگاه کردم و حتی رفتم توی اتاق خوابشون عکس عروسیش با یک دختر خوشگل لاغرو ناز بود…چند تا عکس دیگه هم بود و عکس آخری روی دیوار خودش و زنش و۱بچه معلوم بود پسره نوزاد بود توی بغلشون بود…توی حیاط کوچیک خونه پر لاشه موتور بود…صدای موتورش اومد و بعدش در خونه باز شد…صدای جر و بحث آرومش میومد.صدای دختره بود میگفت بی پدر مگه بی غیرتی…بخدا داداشم بفهمه میکشدت.گفت خدیجه بزن ماسکو زر نزن.این چند روز دیگه خدمتش تمومه…دختره گریه کرد من روی مبل نشسته بودم.در رو باز کرد اومد داخل دختره دویید توی اتاق خواب…اصلا منو نگاهم نکرد…گفتم رحیم گناه داره چرا زورش میکنی و اذیتش میکنی…من اینجوری که دوست ندارم…بار اولمه…نمیخام خاطره بدی برام بمونه…من میرم ولش کن…اون پول رو هم بده بهش…نوش جونش…گفت نه بمون میام رفت توی اتاق خواب. دختره گفت خاک تو سر بی غیرتت…پول گرفتی ازش.کسکشی میکنی؟گفت زر زر نکن بیشعور این پسر خوبیه خیلی هوامو داره…بیشتر اضافه خدمتم رو برام پاک کرده.بار اولشه من فک کردم تو آدمی جوون خوشتیپ برات آوردم حال کنی…وقتی فیلم می دیدیم مگه نگفتی مال تو باریکه لذت نمیبرم.مال یارو چقدر کلفته دختره داره کیف میکنه،خب این هم کلفتش…گفت احمق اون فیلم بود من چرت و پرت گفتم…گفت عزیزم اذیت نکن دیگه.اصلا دوست دارم گاییده شدنت رو زیر کیر کلفت ببینم…گفت که از فردا دوره بیفتی باز یکی دیگه بیاری و پول بگیری منو بکنند.گفت نه بخدا غلط بکنم…اصلا میرم پولشو پس میدم.گفت رحیم بخدا فقط همین یکبار.گفت باشه باشه قربونت بشم.تو لخت شو.من میارمش…من زودی برگشتم نشستم سر جام.انگار که چیزی نشنیدم…اومد گفت برو توالت اگه شاش داری خالی شو که میخوام دومادت کنم…رفتم توالت خوب شستم کیرمو وبرگشتم…داد زد بیا اتاق خواب…رفتم اونجا دختره بدون سوتین ولی با شورت نشسته بود.موهای بلند و صاف و لخت که دم اسبی بسته بود.ماسک مسخره ای زده بود.اصلا وقتی دیدمش چنان حسی بهم دست داد که نگو…چه سینه هایی داشت شق و رق سفت گنده مث کله قند.نوک مشکی…نور لامپ زیاد بود و پرده ها کشیده…رحیم با اون کیر باریک و سیاهش لخت بود.گفت بیا دیگه زود باش لخت شو…من آروم لباس در آوردم.بدن گنده و پشمالوی من کنار اندام لاغر و قدمتوسط رحیم مث فیل و فنجون بودیم.شورتم موند.رحیم گفت اونو در نیارش.گفتم چرا.گفت بزار عروس خانوم خودش بکشه پایین…دختره با اون چشای مشکیش که معلوم بود هنوز خیسه رحیم رو از زیر ماسک با اخم نگاه کرد.و دست انداخت شورتمو کشید پایین…تا شازده رو دید.اسم کیرمه خودم گذاشتم روش…گفت وای خدا.نه رحیم این چیه دیگه.بلند شد نه بخدا نه…من اون لاغروی تو رو به زور تحمل میکنم.اونوقت این که اندازه زانوی تو کلفتیشه کجام جا بدم.تو دیوونه ای رحیم.گفت اه بشین دیگه…نمیمیری که.چقدر لوسی خدیجه.تازه هیکل نازش رو دیدم شورت پاش بود ولی کپلی کوسش هم معلوم بود.جانم به این کوس.گفتم بمون نترس بخدا اذیتت نمیکنم.اگه دردت اومد نمیکنمت. برگشت نشست خودش شورتشو در آورد.رحیم گفت حالا مث یک دختر خوب بیا کیرامون رو خوب بخور…چه دستایی داشت…تا شروع کرد ساک زدن و با دست چپش تخمامو میمالوند تا کیرمو گرفت…پشت دستش یک خال بزرگ و کلفت مشکی دیدم گفتم خدایا من این خال رو کجا دیدم…یکهو یادم اومد توی عکس خانوادگی رحیم و زن و بچه اش دیدم…این کوسخول زن خودش رو آورده بود من بکنم…خوب ساک میزد.گفتم خدیجه خانوم بیزحمت میشه بیشتر بکنی توی دهنت.گفت نه آخه نمیره توی دهنم.بد کلفته…رحیم گفت دراز بکش…من کوستو بخورم آماده گاییدن بشه.رفتیم روی تخت.همینجور که رحیم لیسش میزد من رفتم سراغ سینه هاش…جان توی دهنم نوکشون سفت شد…شیر داشتن.شیرش رفت دهنم نگاهش کردم.گفت آروم بخور.گفتم چشم.اروم کنار گردنش رو بوسیدم.اه نازی کشید.رحیم رفت روش پاهاشو زد بالا.کرد توش.چند تا تلمبه زد.گفت نه نمیکنم الانه که آبم بیاد…میخام ببینم تو اولین بار چطوری میکنیش،خلاصه که گفت بیا…رفتم روش بخدا بلد نبودم بکنمش همش فک میکردم اون بالای کوسشه…خودش گفت نه صبر کن کیرمو گرفت اولش تف زد بعدش گفت آروم بکنی ها باشه.گفتم چشم…آخ تا فشار دادم رفت توش.چه حالی داد.ناخواسته تلمبه زدم جیغ زد.وای نه وای مامامامامامانننن…جرم داد.همونجا سریع آب رحیم ریخت…داد زد رحیم بگو درش بیاره بخدا نمیتونم نفس بکشم…وای آخ خدا…خودم درش آوردم.گفت مرسی ممنونم.پسر خوبی هستی.اخ.چقدر بزرگه؟وای.رحیم گفت کوفت نتونستی۵دقیقه تحمل کنی؟؟گفت رحیم تو دیوانه ای؟ببین کیرش اندازه مچ دستمه…کلفتیش رو ببین۵برابر مال توست…رحیم گفت بزار برم توالت…الان میام نکنیش تا بیام ها.گفتم باشه…منتظرت میمونم.تا رفت پرسیدم خدیجه خانوم تو همسرشی؟گریه کرد گفت آره…از کجا فهمیدی؟گفتم از خال روی دستت که توی این عکسعکسته…ولی به خودت نیار بزار فک کنه من نمیدونم…گفتم میزاری آروم آروم خوب بکنمت بخدا،اولین بارمه…گفت بزار بیاد بعد.کنارش نشسته بودم گفت دراز بکش…تف ریخت کف دستش واسم جق میزد.گفتم آخ چقدر خوبه…چقدر دستت نرمه…ماسکشو زد بالا خودش لبهاشو گذاشت روی لبهام…تا بوسم کرد و کیرمو مالید آه از نهادم در اومد چنان آب کیری ازم ریخت که نگو و نپرس…گفت وای چقدر زیاد بود.دوباره اینبار خودم بوسیدمش.گفتم مرسی خوشگل خانوم.گفت نرو بمون بار دوم آبت دیر میاد میخام اینقدر منو بکنی که گشاد بشم دیگه اصلا نتونه منو بکنه بی غیرت.گفتم باشه…رفتم توی حال شورت پوشیده بودم…رحیم اومد من رفتم توالت خوب خودمو خالی کردم.اومدم بیام بیرون شنیدم که گفت چی شد خدیجه…گفت طفلی اولین بارش بود تا واسش مالوندم سریع آبش اومد زودی پنچر شد.گفت بزار الان درستش میکنم…وقتی اومدم بیرون…خدیجه توی اتاقش بود نبود…رحیم داشت نعشه می کشید.گفت بیا چند تا دود بزن.گفتم چرت نگو کوسخول اومدم حال کنم نه خودمو بدبخت کنم…گفت پس بیا چایی بخور…یک چایی پر رنگ و تلخ بهم داد نگو کوسکش توش تریاک ریخته بود بمبی بهم داده بود.با نبات و چند تا خرما خوردم…نیم ساعتی طول کشید.که صدای خدیجه اومد رحیم رحیم بیا…رفت توی اتاق…آروم فال گوش وایسادم.گفت رحیم مامانم میگه جواد شیر میخواد گریه میکنه…بیا بریم شیرش بدم برگردیم.گفت باشه لباس بپوش تا بیام…من نشستم سر جام.گفت تا تو دو تا چایی بخوری برگشتیم…یک سر بره خونه خودمو نشون پدرش بده مریضه برمیگردیم.گفتم باشه برو…رفتند و نیمساعت نشده برگشتند.وقتی اومدن باز هم ماسک روی صورتش بود.کسمغز فک کرده بود من هم مث خودش خرم…گفتم چی شد.گفت تمومه خدیجه رفت توالت برگشت…گفت پسرای خوب اگه دوپینگ شدین حالا بیایید پیش مامان بهتون شیر بدم…خنده ام گرفت…رفتم توی اتاق لخته لخت بود…گفت براتون شستمش…کی میخواد اول بخوره…گفتم رحیم جون من لیسش بزنم بار اولمه…گفت آره داداش حال کن…آخ چه کوسی داشت این دختر…چقدر کوس لیسی خوبه…زبون و گوشتای کوسش رو میمکیدم سرم رو روی کوسش فشار میداد.ناله میکرد کیرم سفته سفت بود.رحیم سینه هاشو میخورد.خدیجه گفت رحیم مگه نگفتم نباید شیر منو بخوری.گفت هیس…بهش اخم کرد…آخه میگن توی دین اسلام مرد نباید شیر زنش رو بخوره.چون زنش بهش حروم میشه…خلاصه پاهاشو دادم بالا. رحیم خودش آب دهن زد در کوس خدیجه.گفت آقا میثم تو رو خدا آروم بکن…ماشالله ماشالله مال شما خیلی خیلی کلفت و بزرگه…تازه یه وقت تا تهش نکنی توش ها رحمم آسیب میبینه،گفتم چشم…آخ آروم آروم با ناله های این نازنین من تلمبه میزدم…مگه آبم میومد کیرم هم هی سفت تر میشد.تقریبا نصف کیرم بیشتر توش بود و تلمبه میزدم…ناله خدیجه در اومد.گفت رحیم رحیم جان…گفتش جانم.گفت مرسی این کیه آوردی برام.اخ رحیم چقدر خوب میکنه…وای رحیم چی کلفته کیرش…اون هم میگفت جانم جانم کیف کن…این هم اون هدیه ولنتاین که همش میگفتی چرا واسم هیچچی نخریدی…خوبه آره خوبه،،میگفت ها که خوبه…واسه تولدم هم ازین هدیه ها میخوام.گفت باشه عشقم باشه…وای رحیم سر سینه هامو بخور…گفت چشم گلم چشم.تا نوک سینه هاشو به دهن گرفت…صداش رفت بالا رحیم بگو در بیاره آبم اومده…تا کشیدم بیرون…چه آبی از کوسش زد بیرون رحیم گفت ای ول چقدر تو آب داشتی توی این کمر باریکت دختر…گفتم رحیم من هنوز آبم نیومده ها.گفت باشه عجله نکن…زنها میتونند چند بار پشت سرهم ارضا بشن…گفت خدیجه جون برگرد قنبلی کن…گفت اونوقت چرا؟گفت من که پسر خوبی بودم و بکن خوب واست آوردم حق ندارم بزارم کون تپل و قشنگت.گفت نه تو رو خدا رحیم جان دردم میاد.گفت فقط یکبار.با بدبختی راضیش کرد…گفتم رحیم حق داشتی اون روز او قدر با ولع کون فرامرز گذاشتی…آقا این حرف من شر شد.گفت رحیم عوضی کثیف کیرتو کردی کون پسر.بعد منو میکنی…آقا تا ما این قضیه رو جمعش کردیم کلی التماس و درخواست تا خانوم راضی شد…بدبخت تا گذاشت توی کونش آبش ریخت…ولی من گفتم خانوم خوشگله تو رو خدا اول ماسکت رو بردار بعدشم اجازه بده من هم بزارم کونت…گفت عمرا…تو توی جلوم میزاری میخام دق کنم نفسم بالا نمیاد عقبم بزاری میمیرم.گفتم باشه پس بزار کوس بکنم آبم بیاد…خلاصه دوباره این بار داگی بالای ده دقیقه سرعتی گاییدمش کوسش عین غار شده بود…آبم اومد کشیدم بیرون ریختم روی کمرش…برگشت دو زانو وایستاد…بغلم کرد.گفت دیوونه ای بخدا…چطوری کمر میزد…رحیم این رحم نداره توی کردن…خلاصه که تا صبح اونجا بودم و صبحی با رحیم برگشتیم سر خدمت.با فرامرز من خیلی رفیق شده بودم…گفتم فرامرز راستش رو بگو تا الان کوس کردی…گفت آره چند باری خاله کوچیکه و دختر خاله بزرگمو که طلاق گرفتن کردم…ولی بیگانه نه…چند روز دیگه خدمتم داره تموم میشه،،برگردم مامانم میخاد واسم زن بگیره…اگه دعوتت،کردم باید بیایی عروسیم ها…گفتم باشه چشم…چند روزی که گذشت تازه معلوم شد۳ماه اضافه داره…داشت آتیش میگرفت…فک کرده بود بهش عفو رهبری خورده،ولی نمیدونست که شاملش نشده…توی این حین تقریبا دو ماه از اولین سکس من با خدیجه گذشته بود که…این رحیم خر با افسر گشت درگیر شد و۱۰روز بازداشتی و چند ماه اضافه بهش خورده بود…ساعت۵غروب بود نزدیک عید بود دیدم دم دژبانی سر وصدا میاد.رفتم دیدم صدای گریه خدیجه است…تا منو دید اومد طرفم گفت آقا میثم منو که حتما میشناسی؟گفتم تو رو هیچوقت یادم نمیره…تو اولین زن زندگی منی…چقدر خوشگلی…گفت الان وقت این حرفها نیست…این رحیم احمق کجاست بچه حالش خرابه دوباره غش کرده…نمیدونم چکار کنم.مادرش پیره…پدر هم نداره…پدر مادر من هم رفتند کربلا…گفتم صبر کن بشین الان میام…رفتم بازداشتگاه پیشش و جریان رو گفتم…نمیشد ولش کنند.چون سابقه فرار داشت…گفت میثم تو رو خدا تو رو جون مادرت برو بچه امو ببر دکتر…اگه بمیره بدبخت میشم…من میدونم تو همه چی رو میدونی…زنم چند شب بعد اون جریان بهم گفت تو از خال روی دستش فهمیدی که این همسر منه…پس برو…گفتم باشه نترس…خلاصه من باهاش با لباس سربازی رفتم درمونگاه…دکتره گفت این بچه چون ختنه نشده مجاری ادرارش بسته است نمیتونه ادرار کنه غش میکنه…باید ختنه بشه…گفتم خب ختنه اش کنید.گفت الان حالش خوبه…ولی یکساعت دیگه بیاریدش مطب من خودم ختنه اش میکنم…زن رحیم گفت وای نه نمیشه…گفتم چرا نشه.گفت توی طایفه ما رسمه.پسر رو ختنه کردی باید حتما براش خون کنی…یعنی قربانی کنی و ولیمه بدی…که دستش حلال بشه…بخدا من الان پول این دکتر رو هم ندارم که بدم…گفتم خدیجه خانوم غصه نخور خودم هستم…رفتم ماشین عمو سرهنگم رو ازش گرفتم و بچه رو ختنه کردیم…همون شبونه خدیجه دایی رحیم رو صداش زد براش یک گوسفند چاق آورد کشت و من برگشتم پادگان…به رحیم جریان رو گفتم.گفت داداش دمتگرم چقدر مردی ایوالله…خب پس،،فردا صبح برو بقیه کارها رو هم بکن دیگه…ببین چیز میز دیگه اگه لازمه بگیر بخدا بیام بیرون جبران میکنم پولتم میدم…گفتم ناکس هرچی اونهایی که قبلا گرفتی رو پس دادی میدونم اینها رو هم حتماپس میدی، خندید.گفت برو دیدی دومادت کردم.گفتم خری دیگه…گفت بهت قول میدم بیایی بیرون دوباره راضیش کنم.گفتم ولی بدون ماسک.گفت بدون ماسک…خلاصه فرداش صبح رفتم سراغش خونه اشون شلوغ بود مهمون داشت…جلوی مهمانها پول دادم گفتم زن داداش رحیم داده گفته نمیتونه بیاد بازداشته.خودت هزینه مهمونی بچه بکن…خوشحال شد.میدونست من دادم…ولی من نموندم برگشتم…هفته بعد رحیم ۵شنبه صبح گفت امشب حتما مرخصی بگیر…تا نگاهش کردم گفت آره دیگه…خلاصه که شب با دست پر رفتم خونه اشون.واسش یک شال و ادکلن هم کادو گرفتم.خودمم تیپ درست زدم…تا وارد شدم…خودش دست داد و بوسم کرد.گفت ممنونم ازت بخاطر کمکی که برای پسرم کردی شکر خدا خوبه خوب شده…رحیم رسید دست داد تا موقع خواب کلی ازم پذیرایی کردن.بعد شام بساط دود و دم راه انداخت یک چایی تلخ هم به من داد…وقتی رفت توالت…خدیجه گفت میثم جان دیگه ازون چای ها نخور این بی شرف میخواد معتادت کنه…تریاک میندازه توی چاییت بهت میده بخوری…این خیلی نامرده…بکن برو.خب…گفتم جدی میگی؟گفت بخدا بهش نگی من گفتم ها…وقتی برگشت تا بساط رو جمع کرد و رفتیم اتاق خواب همه لخت شدیم…هر دوتاشون پشمها رو تراشیده بودن.عجب کوسی ساخته بود این خدیجه…اشاره زد بیا بخور…گفتم رحیم من اول بخورمش گفت بسم الله سفره پهن و روزی زیاد نوش جانت…خلاصه که اون کوس ناز و تپلی رو کلی لیسیدمش…رحیم گفت بزار اول من بکنم آخه مال تو کلفته بعدش گشاد میشه بهم نمیچسبه…گفتم باشه بکن مال خودته…مثلا کمرش سفت شده بود۳دقیقه نشد آبش اومد…ریخت توی دستمال گفت حالا بکنش…رفتم روی خدیجه پاهاشو زدم بالا چشاش تمنای کیر میکرد… فرو کردم توش آخ و اوخش در اومد…گفت رحیم کلفته بد هم کلفته.دردم میاد.رحیم لبهاشو بوسید گفت اشکال نداره الان خوب میشه برات عادی میشه…میثم جان آروم بکنش عشقمو جر دادی،،کیر کلفتم رو کم کم محکمتر فشار میدادم توی کوسش…تا کم کم خایه هام چسبید به کوسش…تماما فشار میدادم ناله میزد.خم شدم روش لبهاشو بوسیدم.گفتم دیدی آخرش همه کیر رو کردم توی کوست.اروم گفت خوبه بکنش گشادش کن…حیف این کوس نیست این مفنگی بکنتش،تلمبه بزن جیغ بزنم بزار کیف کنه…من هم شروع کردم…رحیم مث خر کیف میکرد و جان جان میکرد… برگردوندمش داگی خفن سرعتی گاییدمش…آبم اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و ریختم توی کوسش…رحیم گفت وای پسر چکار کردی…گفتم بخدا اینقدر خوب بود نشد خودمو کنترل کنم…خدیجه گفت ناراحت نشید…قرص دارم…دوتا باهم انداخت بالا…موقع خواب بود خوابم نمیبرد…خدیجه توی بغل رحیم بود…رحیم مست خواب بود…من سمت چپش خواب بودم.و رحیم سمت راستش،ولی توی بغل رحیم بود…خودش دست دراز کرد…کیرمو گرفت…با انگشتش اشاره کرد…هیس…آروم آروم دوباره منو مالید تحریک شدم…شقه شق کردم.رحیم خوابه خواب بود…خودش اومد اولش
خوب ساک زد…ولی آروم و بی سر و صدا…بعدش نشست روی کیرم…گرمای کوسش خیلی بهم حال میداد.خم شد روی من بهم عاشقانه لب میداد…کیف میکردم.گفت تو تکونش نده بزار میخام خودم اونجوری که دوست دارم حال کنم…طوری لبهامو میخورد نفسم میگرفت.گفتم میکنی کونت…لبخند زد گفت آخه گنده بک…همین اصلا جا میشه اون تو…که من بکنم توی کونم…گفت مگه کوسم بده که کونمو دوست داری…گفتم نه بخدا من عاشق کوستم…گفت پس حال کن دیگه…یکربع بیشتر بود روی کیرم سوار بود…گفت آروم برو پایین تخت…قنبل کنم منو بکن ولی آروم آروم… ولی فشارش بده تا ته کیرت بره توی بدنم…گفتم چشم…روی تخت داگی بود.چقدر سکس عاشقانه و طولانی و قشنگی شد.گفت باز هم ابتو بریز توی کوسم…داغم میکنه…گفتم چشم…انگشت شصتم رو فرو کردم کونش…برگشت گفت تو رو خدا نکن دردم میاد.گفتم هیس زیاد نازنازی نباش دیگه،،جفت دستهاشو بردم پشتش با یک دستم از مچ گرفتم و با سرعت شروع کردم گاییدنش.گفت نه بخدا آروم باش…بزار حال کنم.سرش توی بالش بود ناله میکرد تا صداش بلند نشه.دستاشو ول کردم دو دسته کمرش رو گرفتم و تلمبه زدم…چند لحظه نشد که خودشو از زیر کیرم کشید بیرون و دمر شد.زیر پاش تشک تخت خیسه خیس شد…چه آبی ازش ریخت…من تازه نعشه اون چای تلخ بهم اثر کرده بود…گفتم خدیجه جون بزارم پشتت…تندی برگشت گفت نه جون مادرت نه.بزار برات بخورمش…گفتم اصلا واسم لذتی نداره…دلم کونتو میخاد.گفت چه اصراری داری…گفتم باشه ببخشید…رفتم توالت اومدم بیرون هنوز شق بودم…گفت بیا توی حموم…گفتم بیدار بشه چی…گفت نمیخام بریم حموم…بیا توی حموم با شامپو بچه بکن فقط زود آبت بیاد ها…کونم دردش میاد.گفتم باشه دمتگرم.توی حموم…خودش از کمر تا پایین رو با آبگرم خیس کرد…توی کونش رو انگشت میکرد… خوب شست خودش رو…شامپو بچه ریخت سرپا مدل اسبی توی حالت رکوع وایستاده بود…با یکدستش خودشو از دیوار گرفته بود و کنترل میکرد… با دست دیگه اش لای کونش رو باز کرده بود…تا کیرم رو فرو کردم توی کونش جیغ بدی زد.صدا پیچید تو حموم…گفتم وای الان بیدار میشه…گریه کرد.میثم کونم جر خورد…انگار از پشت دو تکه شدم…آخ مامان…گفتم جانم بذار درش بیارم…تا کشیدم بیرون…تندی راست وایستاد کونش رو با یکدست گرفت.برگشت خودشو انداخت بغلم…میثم بقران پاره پاره شدم…انگشت برد دم سوراخ کونش نشونم داد واقعا خونی بود…خودش با آبگرم خودشو شست…خشک کرد کار زیادی نتونستم بکنم…من هم خودمو آب زدم اومدیم اتاق خواب…چنان خواب بود انگار صدساله خواب رفته…گفت بزار بخورم ارضا شو بتونی بخوابی…چون دیگه حتی نمیتونم بهت کوس بدم…گفتم باشه…چند دقیقه خورد تا آبم اومد ولی ریختم دهنش.گفت کار بدی کردی حالم بد شد…تا۹صبح خواب بودیم بعدش بلند شدیم و رفتیم پادگان…عجب شبی شد…تقریبا ده روزی رد شده بود که…دیدم داییم با لباس مشکی دم در پادگانه…اومد پیش عموم بغلش کرد و گریه میکرد. عموم تا منو دید بغلم کرد…اولش فک کردم مادرم طوریش شده…چون داییم سیاه پوشیده بود…بعدش دیدم عموم از گریه زیاد بیهوش شد…فهمیدم پدر گلم تصادف کرده فوت شده…خلاصه که ده روزی درگیر مراسم بودیم…بعدش مادرم گفت عزیزم نرو خدمت من تنهام.گفتم مامان چیزی نمونده داره تموم میشه…عموم گفت میفرستمش بیشتر بیاد خونه ولی بزار تموم کنه…رفتم خدمت و چند روز یکبار میومدم خونه…مادرم افسرده و غمگین بود…پدر بزرگم بنده خدا با کارگرها جور فروشگاه رو میکشید.البته پدر بزرگم هنوز۷۰سالش نشده بود.خوشگل و سالم و خوشتیپ و پولدار بود و هست.توی این بین مادرم ۱رفیقی داشت به اسم منیره که من خاله منیر صداش میزدم که پدرم خدا رحمتی از این زن متنفر بود…چندباری سر حساب این زن با مادرم جر و بحثش هم شده بود…این زن ۱دختر مطلقه ۲۳ساله دریده ولی خوشگل داشت…خود خاله هم خیلی ناز و سفید ولی کمی چاق بود.در ضمن شوهر این زن سکته زد مرد…پدر بزرگم همیشه تا۵غروب توی فروشگاه بود بعدش میرفت خونه…مگه که چقدر سرحال بود یا حوصله داشت یا مشتری زیاد بود که تاساعت۷یا۸ شب میموند…من ۵شنبه جمعه ها که مرخصی میگرفتم میرفتم خونه اجبارا کارهای مونده و حساب کتاب۱هفته فروشگاه رو میگرفتم…۵شنبه۳بعدازظهربود با ماشین عمو اومدم شهرمون…پدرم بنده خدا دوتا ماشین هم داشت اما یکی دست مادرم بود یکی واسه کارهای فروشگاه بود…پدربزرگم گفت بیا با ماشین من باش ولی قبول نکردم…ساعت۳اول رفتم سرخاک پدرم کلی اشک ریختم بعدش رفتم فروشگاه.خلوت بود…در ضمن خونه ما طبقه بالای فروشگاه بود و انبارمون خونه کلنگی کنار فروشگاه که بابام خریده بود…مادرم،گفت میثم جان پسرم برو دوش بگیر من میخام با پدربزرگت برم سر خاک.گفتم باشه برو من زودتر رفتم.گفت فهمیدم چشات قرمز بودن…من رفتم حموم و تروتمیز کردم برگشتم اون موقع چهلم پدرم ردشده بود.شیک و پیک رفتم فروشگاه…وقتی رفتم اونجا ساناز دختر خاله منیر هم،لباس کار تنش بود سلام علیکی کرد و مشغول بود.گفتم تو کی اومدی اینجا. گفت تو نه و شما…بعدشم یک هفته است اومدم…مادرت استخدامم کرد.پدربزرگت میدونه…گفتم ما نیرو نمیخوایم…ازش بدم میومد پررو بود و هست…گفتم حالا بمون ولی چند روز دیگه خدمتم تموم بشه شرمندتم…خودم هستم مامانم و پدربزرگ هم هستند…بقیه رو هم که از قدیم داریم…قیافه اش بهم ریخت.گفت بزرگترت منو استخدام کرده.گفتم باید بدونی که فروشگاه مال منه از قبل فوت پدرم مال من بوده.خود اون بزرگترها از من حقوق میگیرند…دروغ نمیگفتم ها واقعا بهشون حقوق میدادم،حتی وقتی پدرم بود من مسئول دخل و خرج و حقوقها بودم.تازه فهمید کت تنه کیه…گفتم حالا بپر برو دو جین مای بی بی از انبار بیار جاش خالیه.البته با چرخ دستی برو چون باید حتما پوشک مارک دیگه با نوار بهداشتی هم بیاری.گفت من برم.گفتم نکنه میخوای من برم.گفت خب بگو یکی دیگه بره.گفتم ببین ساناز کار نمیکنی لباس بپوش برو دنبال کارت.من حوصله تو رو ندارم.بقیه همه مشغول کار هستند.گفت اصلا من کار نمیکنم.گفتم به سلامت.قهر کرد و رفت.چند دقیقه بعد رفتم برم سراغش ببینم چند روز کار کرده حقوقش رو بدم…توی رختکن که کوچیک هم هست با شورت و کرست بود داشت لباس عوض میکرد پشتش بهم بود.گوشیش روی بلندگو بود و بلند حرف میزد و لباس میپوشید.گفت مامان من تا میثم اینجا باشه اصلا اینجا کار نمیکنم.انگار از دماغ فیل افتاده.مادرش گفت خره الان وقتشه اون رو رام کنی تا سوارش بشی…اصل کار اونه نه حاجی و نه خاله.گفت من ازش بدم میاد.مادرش گفت دیوونه ای دیگه…احمق این همه مال و منال مال اونه تک پسر و تک وارث.خرش کن سوارش شو…گفت فعلا که اون سواره من شده ازم میخاد کار خر رو بکشه.گفت من نمیدونم فقط میدونم باید زرنگ باشی…من آروم برگشتم…تازه فهمیدم چرا پدرم ازین زن بدش میومد…مادرم زن ساده ای بود وهست…برگشتم پشت میز خودم…دیدم با لباس کاراومد… گفتم نرفتی موندگار شدی.؟گفت بدی دیگه بد…اصلا نمیفهمی ما با هم دوستیم و آشنا هستیم.و بعدشم من یک دختر خوشگلم.گفتم اوه کی گفته خوشگلی؟تازه مگه خوشگلا کار نمیکنند… کلید انبار رو بهش دادم و رفت.گفتم چرخ دستی رو ببر.گفت بکشیم هم با گاری نمیرم.کم کم میارمشون.گفتم خودت میدونی.چند باری رفت و اومد.چند قلم دیگه هم کم بود بهش لیست دادم دیدم رفت نیومد.رفتم توی انبار دیدم ته انباره داره با گوشی صحبت میکنه.مامان من خسته شدم…منو فرستاده انبار خر حمالی،داد زد.مامان مامان،خودت بیا بهش بگو.بعدشم قطع کرد.گفتم چیه اومدی اینجا دنبال مامانت؟گفت میثم من نمیتونم اینها سنگین هستند.گفتم لامصب۱۲تاشیشه مربای هویج کوچولو سنگینه؟گفت من دخترم کار نکردم زور ندارم.گفتم پس چرا اومدی اینجا.خب برگرد برو خونه تون…گفت خیلی بیشعوری.این چه طرز برخورد با یک خانومه…گفتم همینه که هست.اومد از کنارم رد شه جا تنگ بود و کم بود.سینه هاش مالیده شد بهم.گفت برو کنار بزار رد شم.گفتم بیا رد شو مگه تقصیر منه تو چاقی،؟جیغ زد غلط کردی کی گفته که من چاقم.گفتم تو هم مث مامانتی دیگه تپل مایل به چاق.خداییش فقط سینه هاش گنده بودن…اگه نه هم خوشگل و هم خوش اندام بود.۱بسته بزرگ ژیلت اونجا بود برداشت پرت کرد توی صورتم.گفتم هوششش…چه خبرته…برو بیرون دیوونه…بقران به حالت حمله بهم نزدیک شد…تا اومد بزنه توی صورتم دستشو پیچوندم.چرخید.کونش چسبید بهم.گریه کرد گفت عوضی ولم کن میخوام برم ازت بدم میاد.ولم کن دستم شکست…اینقدر کونش نرم بود در جا شق کردم…ناخودآگاه کمرش رو گرفتم. گفت ولم کن عوضی لعنتی.گفتم دختر خوشگل و این همه بی ادب.؟گفت نه که تو با ادبی.من مث دختر خاله ات هستم.اونوقت هنوز نیومدی هرچی کار سخته به من میگی.برگردوندمش.چشاش پر اشک بود.گفتم آروم باش آروم باش…آخه لعنتی وقت کار همه باید کار کنیم…ببین خودمم الان اومدم کمکت.کنم…خب حقوق میگیری دیگه…کار توی فروشگاه سخته دیگه.گفت تا تو نبودی که آسون بود.گفتم لامصب من صاحب اینجام من دلم برای کارم میسوزه بقیه فقط وقت میگذرونند.ببین اگه پول خوب می خوای اینجا باشی باید کار کنی…ازم ناراحت نشو.گفت نخیرم تو و بابات کلا با من و مامانم لج هستین.گفتم از پدرم حرف نزن فقط در مورد خودم صحبت کن…گفت حالا ولم کن چرا بغلم کردی.تو که از من بدت میاد…گفتم کی گفته من ازت بدم میاد تو خودت داری با خودت لج میکنی…اگه من از تو بدم میومد الان نمیومدم اینجا خودم بهت کمک کنم…گفت پس دیگه پیش بقیه کوچیکم نکن.گفتم آهان تو بیشتر بخاطر اینکه جلوی بقیه بهت گفتم چیکار کنی آتیش گرفتی…لبخند زد گفت آره پس چی…گفتم باشه حالا اشکاتو
پاک کن…خندید.گفت مرسی.از روبرو درست چسبیده به هم بودیم بدجور خوشگل بود.توی رختکن لخت هم که دیده بودمش بدتر دلم هواشو کرده بود.اخه کمر باریک کون بزرگ بود.بی پدر سفید پوست بود ست تیره لباس زیر پوشیده بود جذابتر شده بود.قشنگ متوجه شقی کیرم شد.دوباره
بغلش گرفتم.گفت میثم ولم کن.گفتم هیس آروم باش.گفت اخه،گفتم آخه نداره که…مگه نمیگی من پسر خاله ات هستم…این پسر خاله نمیتونه یکبار لبهاتو ببوسه…۱بوس سهمم نمیشه…گفت خودت تا الان نخواستی.گفتم مرسی.ازم قد کوتاه تر بود…آرومی لبهاشو بوسیدم.دومی رو خودش داد.دستامو انداختم زیر باسنش کشیدمش جلوتر…گفتم چی نرمی تو دختر.گفت اونوقت از من میخوای کار یک کارگر معدن رو بکشی…گفتم جیگری تو دوباره بوسیدمش.گفت میثم از اینجا بریم یه وقت کسی میاد…گفتم باشه برو بریم بالا.گفت وای خاک تو سرم…چقدر پررویی.هنوز چایی نخورده پسر خاله شدی.گفتم برو دیگه.سربازم کف کردم گناه دارم.خندید…بردمش بالا…بغلش کردم بردمش مستقیم انداختم روی تخت مامانم.خودش شروع کرد لخت شدن.من هم لباس در آوردم… گفتم اوف چقدر سفیدی خندید.میدونستم دختر نیست…چون مطلقه بود دوسال شوهر داشت…سوتینش رو در آورد…من هم شورتمو کشیدم بیرون اولش کیرمو ندید.ولی بعدش تا دید گفت اوی وای اینو ببین.چقدره…پسر چه خبرته…خدایا آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم،یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم…میثم دمت گرم…گفتم چیه خوشت اومد.گفت بقران من فقط روی حساب مسئله سکسی از شوهرم جدا شدم.آلتش کوچولو بود…گفتم الان واست تلافی میکنم…گفت اوف دمت گرم…بقران هنوز نگفته بودم بهش و دستی هم بهش نزده بودم…خودش اومد جلو شروع کرد خوردن…چه ساکی میزد…میخواست خودش رو خفه کنه…بقران اصلا واسم لذتی نداشت در عوض همش میترسیدم که طوریش بشه…گفتم بسه کشتی خودتو…آب دهنش از کنار لبش به زور میزد بیرون…چندتا بوس از سر کیرم کرد.لبهاش خیس بودن ولی بوسیدمشون…سینه هاشو خوردم و مکیدم…شورتش رو در آورد چه کوسی داشت تپل و کالباسی و چوچوله دار…گفت میثم تو رو خدا کار زیادی نکن فقط منو بکن.میثم زود باش میترسم آبت بیاد…گفتم نترس من دیر آبم میاد…دراز کشید خودش پاهاشو زد بالا کیرم خیس بود کوسش خیس تر…آماده دادن بود.با دست گرفتم و کیرمو هدایت کردم توی کوسش.تا فشار دادم توی کوسش جیغ زد.وای مامان.گفتم تو که دوستش داشتی.گفت میثم لامصب جر میده…شروع کردم آروم تلمبه زدن.همش اوف اوف میکرد.میثم بکن آفرین بکن عشقم بکن عزیزم.جانم پسر خوب تو تا حالا کجا بودی…بده تو بیشتر بده توش.گفتم دردت نیاد.گفت نه بکن بهش رحم نکن.گفتم باشه…زیرم گرفتار بود جوری توی کوسش تلمبه زدم که تا الان هیچکس رو اونجوری نکرده بودم.دیگه بلند بلند جیغ جیغ میکرد…از روش بلند شدم.گفت دمتگرم آفرین… خوب موقعی آبت اومد من هم ارضا شدم…گفتم ولی من که نشدم تازه میخام پوزیشن عوض کنم…داگی شو.گفت وای نه هنوز ابت نیومده…گفتم نه من تا کون نکنم آبم نمیاد که.گفت نه نه بخدا کونم پاره میشه.میثم بخدا بزرگه یکوقت نکنی کونم ها…گفتم حالا داگی شو…چرخید کوسش خیس بود…خشکش کردم…دوباره کوس گاییدن رو شروع کردم گفت وای مامان بخدا تو دیوونه ای…آروم بکن.گفتم خودت گفتی محکم بکوب…گفت لامصب اونجا هنوز ارضا نشده بودم.از بالا تف انداختم روی سوراخ کونش…گفت نه تو رو خدا نه…گفتم اگه بهم کون ندی بخدا دوباره بگی کوس بکن نمیکنمت ها.گفت میثم بقران بد درد داره…گفتم تو که هنوز یهم ندادی چه میدونی،گفت به کیرکوچیکا دادم از دردش مردم…به این بدم…بدبخت میشم.گفتم فقط یکبار.بخدا تا فرو کردم توی کونش…جیغی زد عجیب…کمرش رو محکم گرفتم…اومد در بره نتونست.بیشتر فشار دادم…گریه بلند کرد…توی کونش باهر تلمبه یک جیغ میزد…آبم اومد ریختم توش…دراز به دراز افتادم کنارش…هنوزم گریه میکرد…گفتم لوس نشو دیگه…گفت میثم تو بی رحمی،،بخدا نمیتونم تکون بخورم…تمام روده هام پاره شدن…ای مامان…بد گریه میکرد…بغلش کردم یککم دلداریش دادم…نیمساعتی روی تخت بودیم تا که تونست بلند بشه لباسش رو بپوشه…ماشین عمو رو برداشتم بردمش رسوندم خونه اشون…برگشتم خاله منیره در فروشگاه بود.لبخند زد آهای آقاهه دخترم کو کجاست.گفتند با تو بوده…گفتم خسته بود بردم رسوندمش خونه تون…گفت خب کم کار ازش بکش.گفتم خیلی نازنازیه…لوسش کردی ولی خودم درستش میکنم…خندید گفت تو غلط میخوری…مواظبش باش…خیال داشت دخترش رو بندازه به من…توی دلم گفتم کور خوندی جنده…رفتم سر کارم مادرم منو دید بوسم کرد کجا بودی پسر گلم.چشاش سرخ گریه بودن…گفتم بازم رفتی پیش بابا گریه کردی،گفت چکار کنم دلم براش تنگ شده…بغلش گرفت گریه کرد گفت فدات شم که بوی بابات رو میدی…گفتم خاله بیا مامان رو ببر بالا حالش خوب نیست…خاله منیره با مامان رفتند بالا…متوجه نشدم…عمدا در راهرو بالا رو نبست یا که یادش رفت…اونها رفتند بالا
من یک آبمیوه از یخچال فروشگاه برداشتم واسه مامانم بردم بالا…دیدم داشتند حرف میزدن…گفت وای منیره ببین اینقدر حواسم پرته صبح از خواب بلند شدم فراموشم شده تختم رو مرتب کنم.اگه میثم میدید میگفت چقدر مامانم شلخته است…گفت نخیرم خانوم خانوما.آقا پسرت تختت،رو بهم ریخته.مهمون داشته.گفت نه آبجی پسر من ساده تر ازین حرفهاست که ازین کارها بکنه…اون طفلی رو ما چنان بچه ننه بار آوردیم نمیدونم الان که پدرش نیست چطوری بهش یاد بدم باید با زنش چکار کنه…روم نمیشه واسش زن بگیرم…اون بچه لاکاغذی بزرگ شده…منیره خندید بلند هم خندید.گفت پروین تو یا خودتو به خریت زدی یا فک کردی من خرم…مامانم گفت خدا نکنه منیر جون.من پسرم رو میشناسم.گفت عمرا که بشناسیش…قبل اینکه تو برسی ساناز بهم زنگ زد که مامان میثم اومده منو اذیت میکنه همش بهم کار سنگین میده و منو میفرسته انبار جنس بیارم…بهم میگه اصلا کی تو رو استخدامت کرده…از میثم خیلی ناراحت بود.مث اینکه باهم دعواشون شده بود گفت بیا منو ببر خونه…من وقتی رسیدم توی انباری نبودن.با همین کلیدی که خودت دادی بهم در رو باز کردم اومدم بالا.دیدم بله آقا میثم انگار اسیر جنگی برده گرفته بخدا یکجوری جیغ و داد ساناز رو در آورده بود تلمبه میزد میخواست نفت در بیاد.مادرم خندید بد هم خندید گفت منیره گرفتی منو.گفت آره گرفتمت…بیا فیلمو ببینش.اوه اوه کوسکش ازم فیلم گرفته بود.ای بدبختی.بگیر ببینش…فقط سایزش رو نگاه کن. بخدا توی فیلمهای پورن هم اندازه اش نیست…طوری دخترم رو جر داد دختره نیمساعت بی حال بود…بعدشم بردش خونه گذاشت استراحت کنه…اینو باش…پسرم ساده است.فقط ببین.مادرم گفت وای خدا.این میثم منه؟؟خاله گفت نه عمو جانی اومده…مادرم خندید گفت ماشالله ماشالله پسرم مرد شده…برم واسش اسپند دود کنم…منیره خندید.خاک بر سرت پروین واسه کثافتکاری پسرش اسپند دود میکنه…توی آشپزخونه بود گفت ولی منیره خوب حال ساناز رو جا آورد… منیره گفت پروین نامرد دین نداره طوری تلمبه میزد گفتم الان رحم دختره بیرون میاد…وای پروین چقدر دلم خواست یکبار منو اونجوری بکنه…چقدر هم دیر ارضاست.مادرم گفت ماشالله بهش بگو…وای منیر دیدی چقدر بود چیزش…ماشالله به پسرم…کی فکرش رو میکرد…میثم و این کارها…همچین میخندید منیره گفت خدایا شکر باز بعد چند وقت خندیدی…گفت پاشم واسه پسرم فسنجون بار بزارم دوست داره…کمرش خالی شده ضعیف نشه.اخ کی زنش بدم…لپهای منیره آویزون شد.من رفتم پایین در رو آروم بستم.تا شب فروشگاه بودم شب…رفتم بالا دیدم اوه چقدر مهمون.عموم هم بود…پدر بزرگ مادر بزرگ…عمه هام…مامانم تا منو دید اومد سمتم.بوسم کرد.گفتم چیه مامان جون چیه.گفت هیچچی دوستت دارم…همه رو بوسیدم شب خوبی بود.پدر بزرگم گفت خدمتت تموم بشه…میخوام دومادت کنم…همه هم موافق هستند.گفتم نه آقاجون فعلا نه…خودم بهت میگم…من تا سال پدرم نشه زن نمیگیرم…یادش و نبودنش آزارم میده.گریه ام گرفت آخه بهترین رفیقم پدرم بود…همه گفتند حق داری…گفتم تازه مامانم هم تنهاست راستش میخوام چند تا مسافرت خوب ببرمش…مادرم گفت فدات بشم پسرم…اون شب گذشت اما ذهن من فقط طرف گوشی خاله منیره بود که چطوری اینو از گیرش در بیارم…گفتم باید یکجوری گوشی رو ازش بزنم…چند شب بعد تو آسایشگاه بودم فرامرز گفت چته گرفته ای…راستش خدمت من داره تموم میشه میثم اگه مامانم خواست واسم زن بگیره باید بیایی بعنوان رفیقم…برادر خونده ام بعنوان ساقدوشم توی عروسیم باشی ها…گفتم بروی چشم…گفتم حالا تو برو کو ببین بهت زن میدن…گفت دادن راستش دختر عمومه این هم عکسشه…توی گوشیش بود… گفت حرفها و قراردادها تمومه من هم که میدونی شالیکارم و توی منطقه خودمون خدمات کامپیوتری دارم…بابام و عموم بهم زمین و خونه دادن…گفتم ماشالله خانومت خوشگله ها…اون یکی کنارش ولی خیلی خوشگلتره…اون کیه؟گفت میخوای واسه تو بگیرمش.؟گفتم یعنی باجناق بشیم…گفت نه دوماد و برادر زن بشیم.اون آبجی کوچیکه منه…گفتم بقران داداش ببخشید… گفت نه کی از تو بهتر۱۸سالشه.مث اینکه کنکور قبول شده.رشت درس میخونه…ساکت شدم فقط گفتم مبارکت باشه…بعدش زنگ زدم مامانم پرسیدم چیکار میکنی مامان؟گفت هیچچی خاله منیره پیشم هست تنها نیستم…گفتم خوبه…وقتی قطع کردم تازه یادم اومد خب شبونه وقتی خواب هستند برم سراغش گوشیش رو بردارم…زنگ زدم عموم گفتم عمو میخوام جایی برم…شبونه دعوتم اشکال نداره تا صبح برمیگردم…گفت نه نمیخواد بری.گفتم عمو ضروریه بزار برم…با موتور پادگان میرم…گفت غلط کردی نری ها…میخوای معتاد بشی…شنیدم با این رحیم دله زیاد میری بیرون…گفتم نه بخدا کار دیگه است…گفت میگم نه…به دژبانی هم می سپارم نزارن بری بیرون…ازش ناراحت شدم و بدون خداحافظی قطع کردم…نمیدونستم چیکار کنم.هنوز توی افکار خودم بودم که عمو رسید…تا رسید هم من وهم فرامرز کپ کردیم.گفت تو برو
بیرون…فرامرز رفت بیرون…گفت زود بگو کدوم گوری میخواستی بری؟گفتم عمو من بچه نیستم ها.گفت تو تا آخر عمرت بچه مایی.پدرت نیست فک کردی بی کس هستی…بقران من که بچه ندارم ولی تو رو از جون خودم بیشتر میخامت.پسر جون رفیق بازی نکن بدبخت میشی ها.گفتم عمو بخدا اشتباه فکر میکنی،،من من…گفت تو چی ها تو چی؟گفتم ولش کن.اصلا هیچ جا نمیرم.ولی فردا بهم مرخصی بده برم ماشین بابا رو بیارم بعضی وقتا اینجا لازمم میشه.گفت خیلی بیشعوری میثم تا حالا شده یبار بهم بگی ماشین بده من نق و نوق کنم؟گفتم نه ممنونت هم هستم.ولی تا کی؟؟آخه ماشین بابا هست…مامان زیاد لازمش نمیشه.گفت میخوای همین الان جلوی چشمات ماشینو آتیشش بزنم تا ببینی برای ماشین نمیگم…نگرانتم نفهم بفهم.گفتم مرسی که نگرانمی،گفت بگو زود باش کجا میخواستی بری…گفتم راستش یک کاری کردم کسی ازم فیلم گرفته میخوام برم گوشیش رو ازش بزنم فیلمم رو پاک کنم.خندید.گفتم چرا میخندی؟گفت شوخی میکنی؟گفتم نه به قران راست میگم…گفت بیا توی ماشین با هم بریم.و جریان رو بگو که چه گوهی خوردی.گفتم عمو دیگه؟گفت زود باش چرت نگو…گفتم عمو چندساعت دیگه ساعت۱۰به بعد بیا باهم بریم جایی تا بهت بگم…گفت نمیخواد تو بیا الان با هم بریم.نگرانتم.لباس پوشیدم و باهاش رفتم.گفت راستش مامانت بهم گفته بیشتر مواظبت باشم.گفتم آهان برای بچه اش له له استخدام کرده.گفت بیشعور احترام بزار…گفتم عمو چاکرتم اذیتم نکن مگه من بچه ام.گفت نگرانته مادره…حالا جریان رو بگو…گفتم فقط اخم و تخم نکنی ها…اینجا فقط عمو برادر زاده هستیم.گفت باشه بگو.گفتم راستش چند روز قبل من با دختر اون زنه رفیق مامانم منیره خانم،که بابام ازش خیلی بدش میومد رابطه برقرار کردم دختره هم مطلقه هستش.نگو مامانه اومده پنهونی ازمون فیلم گرفته…میدونم اون فیلم شر میشه،قبلش داشت با دخترش تلفنی حرف میزد.میخاد دختره مطلقه تاکسی برگشتیش رو بندازه به من…گفت خاک بر سرت میدونستی و باهاش رابطه برقرار کردی؟گفتم هوسه دیگه شهوته…من هم جوونم…در ضمن خوشگل بود و پررو…گفت حالا کجا بری که گوشی رو برداری؟گفتم امشب زنه پیش مامانمه.موقع خواب میرم برش میدارم.گفت عجب دلی داری پسر.بفهمه چی؟گفتم مطمئن باش نمیفهمه.ساعت درست ۱۱بنده خدا باهام اومد راه افتادیم یکساعتی تا شهر خودمون راه بود.گفت نمیزارم تنها بری شبه ممکنه پشت فرمون خوابت بگیره…۱۲و ربع بود دیدم لامپها بغیر اتاق مامانم همه روشنه.عمو گفت بزار بخوابه بعدا…گفتم مامانم از وقتی بابا فوت شده چون تنهاست میترسه لامپها رو خاموش نمیکنه…عمو گفت آخی طفلکی…برگشتم نگاهش کردم.سرش رو انداخت پایین.گفتم عمو بمون نیایی ها…در ضمن گوشیم رو میزارم روی سایلنت یک وقت زنگ نزنی…طول هم بکشه من میام…گفت باشه برو…آروم کلید انداختم رفتم داخل…بسمالله گفتم رفتم بالا.خیلی آروم در هال رو باز کردم وکفشهامو درنیاوردم…رفتم طرف اتاق مهمونها خاله اونجا نبود.رفتم اتاق خودم نبود.تا اومدم برم اتاق مامانم.گفتم شاید پیش مامان خوابیده.یکهو مامانم لختی از توی توالت اومد بیرون.لخته لخت.خدا را شکر منو ندید.اخه توی هال لامپها خاموش بودن.اولین بار بودبعداز دوران کودکی مامانم رو لخت میدیدم.رفت اتاقش.گفتم خدایا یعنی مامانم کسی رو آورده خونه…از دروغ میگه منیره پیش منه.رفتم سمت اتاقش.صداش اومد.منیره بیشعور کونم رو پاره کردی.احمق خون اومد ازش.نگفتم اون برای جلوست.نه عقب…منیره خندید.دیدم۱دیلدو صورتی و کلفت دستشه.گفت تازه به کلفتی کیر پسرت نیست…آخ اگه پروین ببینیش…دلت میخاد تا صبح بخوریش.طفلی ساناز هنوزم نمیتونه خوب بشینه و برینه،اصلا میترسه غذا بخوره…یکوقت نخادبره توالت.مامانم گفت حقشه…منیره نبینم بری سمت میثم ها.زشته.گفت فقط یکبارچی،؟گفت نه خواهش میکنم…گفت پروین بیا یکم منو با این بکن.دلم کیر خواست…اوه…کمربند سکسی داشتن…بست کمرش و ژل زد و بصورت داگی کرد کوس منیره.وای دیدن سکس دوتا میلف زیبا شهوتم رو صد برابر کرد.من هم فیلم گرفتم ازشون.گفت لامصب اروم همون پسرت هم مث خودت دیوونه است.سینه های مامانم با هر تلمبه ای که به منیره میزد تکون تکون میخوردن.منیره آه و ناله میکرد.من کیرم مث مال خر شده بود.کون مامانم گنده سفید بزرگ با تلمبه هاش منقبض منبسط میشدن.اصلا حال و حولی بود۱۰دقیقه کردش تا ولو شد روی تخت.گفت میخای من هم بکنمت؟مامان گفت نه خواهر هیچچی مردنمیشه.من دلم مرد میخاد.دلم گرمی تن یک مرد رو میخاد.گفت خب خری دیگه برادر شوهرت به اون خوشتیپی ازت هم که خواستگاری کرده.چرا جوابشو نمیدی.گفت نه مگه من بی معرفتم…پسرم جوونه میخاد وایسته تا سالگرد پدرش.اونوقت من هنوز۳ماه نشده شوهر کنم.استغفرالله…گفت بدبختی دیگه…کاش من همچین خواستگاری داشتم…من تازه فهمیدم عموم کونش میخاره…مادرم گفت منیره…اگه پدرشوهرم بفهمه بد میشه…شاید نزاره ما ازدواج کنیم.گفت آخه چرا؟گفت خب شاید دوست نداشته،باشه پسر کوچیکش زن بیوه پسر بزرگش رو بگیره…گفت نه بخدا حاجی مرد خوبیه…حالا خدا بزرگه…منیره من میرم دوش بگیرم…گفت بزار من هم بیام…هر دو رفتند حموم.من سریع مموری گوشی خاله رو برداشتم.بخدا یک لیوان آب بزرگ اونجا بود عمدا گوشیش رو انداختم توی لیوان آب… سریع،زدم بیرون،عموم گفت کجایی پسر.دلم هزار جا رفت…گفتم منتظر شدم خوابشون سفت بشه…گفت پس کو گوشی،گفتم انداختمش توی لیوان آب کنار تخت خوابش…خندید گفت دمت گرم…بزن بریم.برگشتیم تا صبح خونه عمو بودم…صبح که رفتیم پادگان.تاعصر سرمون شلوغ بود عصری مموریش رو گذاشتم روی گوشی خودم…و دیدم بله فیلم من هم هستش…و اوه چندتا فیلم دیگه هم بود.حتی کوس دادن خودش.و حتی از لخت شدن مامانم هم آرومی فیلم گرفته بود.حتی از استخر رفتن خودش و رفیقاش پنهونی فیلم داشت.تازه فهمیدم چقدر زن بی پدر و مادریه،وعجب حرومزاده ایه…بابام میدونست ولی بنده خدا نمی تونست ثابت کنه…یک ماه مونده بود تا خدمتم تموم بشه…که فرامرز رفت و تموم کرد.رحیم پیش من بود.گفتم رحیم من هم دارم تموم میکنم.ولی بدهی هات رو ندادی ها.گفت نارفیق من کاری برات کردم هیچ کس نکرده و نمیکنه.گفتم رفیق ممنونتم.ولی دیگه حلالم کن خدمتم داره تموم میشه.گفت میثم یه کاری کن…سرهنگ اضافه هامو خط بزنه…گفتم باشه تا ببینم چی میشه.خلاصه که خدمتم تموم شد و برگشتم.سر خونه زندگی پیش مادرم…ساناز خیلی دم پر من میگشت… ولی دیگه اصلا نکردمش…میدونستم واسم شر میشه…یک بار بهم گفت میثم دلم میخواد دوباره با هم باشیم.گفتم نمیشه اون دفعه فک کنم مامانم فهمیده…میخوام زن بگیرم…نمیخوام ذهنش درموردم خراب بشه…در ضمن رفتم قفل ساز آوردم تموم قفلها رو عوض کردم و از مادرم خواستم دیگه کلید به خاله منیره و دخترش نده…سیستم امنیتی فروشگاه رو هم از بیرون و داخل تقویت کردم…نظم خوبی به فروشگاه دادم…ساناز دیگه نموند فروشگاه و از اونجا رفت…من برای مادرم و خودم پاسپورت گرفتم تا ببرمش ترکیه…ولی این منیره چاقالو هم پیله شد که من هم باهاتون میام…خیلی ازش بدم میومد…مادرم گفت بزار بیاد چند وقتی تو نبودی خوب کنارم بود.کسی رو نداره گناه داره.گفتم باشه…خلاصه که۳نفری رفتیم ترکیه…دائم انتظار داشت من که دست مامانم رو میگیرم راه میرم دست اونم بگیرم…توی یک سوئیت ۴نفره بودیم.ولی خب ما۳نفر بودیم و پول اضافه دادم برای اینکه راحت باشیم.مادرم اهل مشروب نبود ولی با خودم میبرمشون دیسکو…زیاد دوست داشتن بریم لب ساحل…دو شب مونده بود که برگردیم…ساعت۲نصف شب رد بود.که احساس کردم پتو از روم کنار زده شد… اتاق تاریک بود میدونستم و فهمیدم که مادرم نیست…این منیره بیشعوره.با شلوارک بودم دستشو رسوند به کیرم از لای پاچه شلوارکم دست سردشو رسوند به کیرم و اروم گرفتش.خودش گفت اوف لامصب چیه؟آروم آروم مالش میداد این کیر لامصب من هم توی کسری از ثانیه بلندشد.چند روز هم بود سکسی نداشتم روانی شده بودم.خودم با پرویی شلوارک وشورتمو کشیدم پایین.اذوم گفت ذلیل مرده بیداری.گفتم هیس خاله مامان خوابش سبکه…خودش شروع کرد ساک زدن.خیلی دوست داشت تا تخمهامم بخوره…گفتم ولش کن نمیخاد بخوری…قنبل کن.گفت بیشعور میخای منو بکنی؟گفتم پس چرا اومدی منو تحریک کردی؟مگه مریضی.حتما جاییت میخاریده دیگه.گفت چقدر بی ادب و بی شعوری.حالا که اینجوریه اصلا نمیدم…گفتم اونی که میگه نمیدم دوباره میده…خندید…گفت خیلی جریده شدی…اونوقت پروین میگه پسرم ساده و چشم وگوش بسته است.پایین تخت داگی شد.نزاشتم بیاد روی تخت.مامانم تخت طرف راست من توی ۱متری من خواب بود…من سمت چپ خودم روی زمین خاله رو داگی کردم…اون هم شلوارک داشت…تا زانو کشید پایین رفتم روش چقدر کونش بزرگ بود.با۱تف کوچیک چپوندم توی کوسش.اخ بلندی گقت.گفتم زهر مار ساکت.گفت چقدر بیشعوری میثم من بزرگترتم ها…گفتم لعنتی اگه مامانم بیدار بشه جوابشو چی بدم…آروم آروم تلمبه میزدم…دهنش رو گرفته بود…برگشت گفت از جلو بکن…رفتم روش سینه گنده اش رو از زیر تاب گشادش انداخته بود بیرون…گفت هم بکن هم بخور…اوف چقدر کوسش گرم و نرم و آبدار بود…۵دقیقه یکضرب تلمبه زدم و آبم اومد کشیدم بیرون زیاد بود چنان پاشید روی بدنش تا روی دماغش ابکیری شد.گفت لامصب چقدر بود…آفرین ولی ارومم کردی…گفتم حالا برو بگیر بخواب…رفت توالت و بعدشم رفت توی تختش…خلاصه دو شب بعد برگشتیم ایران…مسافرت خوبی بود…وقتی اومدم ایران.عموم زود اومد دیدنمون…اصلا وقتی مامانم رو نگاه میکرد چشاش برق میزد…آخه خیلی خوشگله…ومهربونه…میدونستم همدیگه رو دوست دارند…عموم گفت پسر این رفیقت فرامرز چندباری بهت زنگ زده.گفتم رفتی ترکیه خیلی ناراحت شد…بهش زنگ بزن…تا زنگ زدم بهش…زود برداشت…گفت داداش کجایی پس…دوشب دیگه جشن دومادی منه…منتظرتم.حتما با جناب سرهنگ و مادرت بیاید…برات آدرس میفرستم…خوشگل و خوشتیپ بیایی ها…به مادرم گفتم…گفت،عزیزم بخدا من خسته ام…عموم گفت میثم جان من که مرخصی ندارم و بهم نمیدند…گفتم باشه خودم تنها میرم…غروبی راه افتادم با ماشین خودمون رفتم…به فرامرز زنگ زدم توی راهم.گفت داداش شمال بارون میباره مواظب باش…تموم شب یک کله روندم. مادرم و عموم چندباری بهم زنگ زدند اخه،چون پدرم تصادف کرده بود فوت شد همه میترسیدند…اول شب کنار پمپ بنزین شام که خوردم و بنزین زدم کمی خوابیدم.و بعدش قهوه سنگینی خوردم تا صبح روندم وسپیده که زده بود…رسیدم.همون محله رفیقم اینها.بارون چنان هوا رو تمیز کرده بود که حد نداشت…وقتی رسیدم خونه اینها توی ۱باغ بزرگ مرکبات بود…چقدر زیبا بود.خونه شلوغه شلوغ بود…با وجودی که اول صبح بود…نگو اینها رسم داشتند صبحانه هم میدادن.فرامرز تا منو دید ذوق کرد.منو به خانواده اش معرفی کرد…این لامصب ننه اش خوشگل و کون بزرگ بود که این هم اینجوری بود.ولی اون خوشگله که توی عکس دیده بودمش نبود…نیمساعتی کنارشون بودم و صبحونه رو خوردم گفتم فرامرز داداش من تموم شب رو روندم خسته ام…برم توی ماشین یک ساعت بخوابم.گفت دیوونه چرا توی ماشین…منو برد اتاق خودش.گفت در رو میبندم بگیر بخواب.گفتم دمت گرم.نمیدونم چقدر خوابیده بودم که متوجه شدم کسی داره تکون تکونم میده…فقط صدای قشنگی داشت نرم و آروم… آقا میثم لطفا بیدار شید…گوشیتون خیلی زنگ میخوره…آقا میثم…بیدار شدم.بخدا اول فک کردم بهشت مهشت جایی هستم…آخه مگه میشه یک دختر اینقدر خوشگل باشه…جانم به این همه زیبایی…گفتم ببخشید خیلی خسته بودم.دیروز تا از ترکیه برگشتم متوجه شدم دومادی فرامرزه اجبارا زودی بدون استراحت خودمو رسوندم…گفت سلام.گفتم ببخشید علیک سلام…گفت من فائزه خواهر فرامرز هستم…گفتم آهان ببخشید نشناختم…آخه صبح که اومدم شما نبودین.گفت براتون چایی آوردم… بخورین بعدشم تلفنتون خیلی زنگ میخوره…گفتم ممنونم باشه…اون رفت و من اول چایی رو خوردم و بعدش تلفنم که مادرم بود و نگرانم بود رو جواب دادم…خودمو مرتب کردم و لباسم کمی چروک شده بود سریع عوضش کردم.و یا الله کنون رفتم توی سالن خونه…سراغ فرامرز رو گرفتم گفت چون امشب جشن حنابندونه،بردنش آرایشگاه فردا جشن دومادیشه.پرسیدم کجاست آرایشگاه.خواهرش اومد گفت…بدو دیگه شما برادر خونده اش هستی باید الان آرایشگاه باشی…گفتم آره راست میگی…من با فائزه رفتیم سمت آرایشگاه.گفتم بیا با ماشین بریم.گفت نه باید برگشتنی پیاده بیاییم،چون باید با ساز و آواز محلی جوونها تا خونه بیارندش…گفتم چشم.رسیدیم آرایشگاه… آروم گفت باید چون شما برادر خونده اش هستی همه رو شاباش کنی و پول سالن رو بدی.گفتم اونم چشم…خیلی مراسم قشنگی بود…بعد از ظهر بعد ناهار فرامرز گفت میثم بیا بریم گردش.گفتم کجا؟گفت بیا تو…با ماشین فرامرز رفتیم۱جیپ قدیمی بازسازی شده خوشگل بود.منو برد توی دل جنگل…البته نزدیک محله اشون بود کنار شالیزار هاشون،۱کلبه جنگلی خوشگل و تمیز بود گفت مال خودمونه اجاره اش میدیم به مسافرها.گفتم عجب جای دبشی هستش،گفت میثم ازت میخوام برای آخرین بار مجردی منو بکنی…گفتم نه اصلا خجالت بکش کوسخول تو داری دوماد میشی و دیگه مسؤلیت زن و زندگی باهاته،گفت بخدا از بچه گیهام که داییم کونم میزاشت عادت کردم و تا کون ندم حالم خوب نمیشه…گفتم داداش تو رو خدا بزار کنار.من هم اون موقع خر بودم تو رو میکردم.چون بار اولم بود نمیدونستم بده.تا وقتی زن و دختر هست چرا مرد و پسر بکنی،،گریه کرد،گفت منه بدبخت اصلا میلی به زنها ندارم…اصلا فقط بخاطر پدر مادرم ازدواج کردم. گفتم چرت نگو برو دکتر خوب میشی…گفتم برو روانشناس.گفت روم نمیشه.گفتم من میبرمت…میثم بیا از الان مث یک آدم معتاد بزار کنار بخدا خوب میشی…فردا شب بخدا دست بخوره به تن و بدن ناز همسرت خودت کیف میکنی…ببخشید بخدا برای خودت میگم…کون بکن نه که کون بده…حیف اون کیر سفید و کلفتت نیست…گفت به مال تو که نمیرسه.گفتم خب من هم چون دوستش دارم دیگه پسر و مرد کنسله…بوسیدمش…بغلم کرد گریه کرد…گفت سیگار میکشی.گفتم عمرا…کس خول شدی ها.چندوقته ندیدمت مشنگ شدی…کوسخول دود مود سرش گرده…نرو طرفشون،حالا آبکی نوشیدنی چیزی خوبه…نه دود…گفت تو خیلی رفیق خوبی هستی…میثم راستی آبجیم رو دیدی.؟خودم فرستادمش بیاد بیدارت کنه.گفتم لوس نشو فرامرز،گفت بخدا فقط تو لیاقت فائزه رو داری.گفتم حالا بزار جشن تو تموم بشه بعد…لبخند زد.گفتم بیا بریم شاید کاری باری باهامون داشتند.خوب شد نکردمش.وقتی برگشتیم…مستقیم رفتیم.خونه.مادرش گفت های پسرها یکی باید بره نونوایی برای عروسی…یکی باید دخترها رو ببره شهر خرید…گفتم من میرم نونوایی.فرامرز گفت نه تو برو شهر دخترها رو ببر خرید.ماشینت خوبه.من میرم با پسرها نونوایی…گفتم باشه…خب بیا تو با ماشین من برو.گفت دیوانه میخوام با فائزه تنها باشی.گفتم به قرآن تو روانی هستی…من و فائزه با دوتا دختر دیگه رفتیم بازار
رامسر چقدر خوشگل بود…نم نم بارون هم بود.کلی چرت و پرت و حنا و نمیدونم چی و چی خریدند…خوب شد پول نقد زیاد برداشته بودم…چقدر رسم شادباشی داشتند.توی ماشین فائزه جلو بود…توی خیابون کنارم راه میرفت… موقع برگشتن رفیقش سمیه نامی بود گفت وای فائزه فشفشه فراموشمون شد.گفت،آقا میثم میشه برگردیم گفتم آره چرا نشه…بگو کجاست خودم برم بگیرم…گفت نه توی کوچه پس کوچه بازاره بلد نیستی.وایسا میام…اون رفیقش هم باهاش رفت…من موندم و فائزه…تا اونها رفتند.گفت آقا میثم خیلی خوبی.گفتم اونوقت چرا.گفت عصر من توی شالیزار بودم وقتی ماشین فرامرز رو دیدم اومدم سمت کلبه بیام پیش شماها.شنیدم چی گفتین،خیلی خجالت کشیدم.صورتمو چرخوندم.گفتم ببخشید ولی فرامرز مقصره.نمیدونم بیماره چیه…میل جنسی بدی داره…گفت من میدونم…قبلا بهم گفته…اصلا نمی خواست زن بگیره.من و فرامرز خیلی همدیگه رو دوست داریم.گفتم پس خدا را شکر فهمیدی من مقصر نیستم.گفت آره… خواهش میکنم با خودت ببرش دکتر.میترسم ازدواجش خوب نشه براش…چون میلی به خانومها نداره.گفتم نترس درستش میکنم…همون موقع دخترها اومدن.و برگشتیم.دو روز اونجا بودم فائزه خیلی دم پر من میگشت.خیلی من هم بهش علاقه مند شدم.بعد عروسی شب میخواستم برگردم مادرش نزاشت.چون اولا بارون بود دوما شب بود…من موندم توی اتاق قدیمی فرامرز اون دیگه توی حجله بود…ساعت۱بود دیدم در اتاق رو زدن.فائزه بود واسم تنقلات و شیرینی آورده بود.با لباس قشنگ زیبای محلی بود.گفتم ممنونم فائزه خانوم.لبخند نازی زد.گفتم فائزه خانوم میتونم۱عکس با این لباس ازت بگیرم واسه مامانم…خندید.گفت این فرامرز بیشعوره،،گفتم نه هم منو دوست داره هم شما رو.گفت باشه.گفتم اگه مامانم رو بیارمش ناراحت نمیشی که،گفت نه…گفتم یعنی همسرم میشی.لبخند زد.گفت بله و تندی از اتاق رفت بیرون…فرداش اومدم برگردم فرامرز نزاشت گفت بمون…من رو برد با خانومش آشنام کرد.مادرم زنگ زد.گفتم شاید چند روزی بمونم گفت اشکال نداره خوش باشی.بعد ناهار من و فرامرز و فائزه با زن فرامرز رفتیم گردش…چقدر خوشگله این جنگلهای شمال…توی کلبه آتیشی برقرار کردیم و شوخی و خنده بود…فرامرز با خانومش رفتند دور زدن.عمدا مارو تنها گذاشتن…بهش زنگ زدم.گفت کودن حرفهاتون باهاش بزن دیگه.برعکس من فائزه چون با فرامرز هماهنگ بود از من ریلکس تر بود…اومد روی تخت کنارم نشست.گفت آقا میثم.گفتم جانم.گفت یکوقت بخاطر حرفهای داداشم اجبارا ازم خواستگاری نکرده باشی ها…نگاهش کردم گفتم واقعا فک کردی من اینقدر ساده لوحم… من حق انتخاب دارم و خوشحالم که دیدمت.و خانواده ات رو هم دیدم.آروم دستشو گرفتم…دستای ناز و کوچولو داشت.نوک انگشتاشو بوسیدم.نگاهم کرد…گفتم دوستت دارم فائزه جون.گفت من هم میخوامت…خوب شد دیدمت…از فرامرز ممنونم.خلاصه حرفهامون رو زدیم و شماره هم رو گرفتیم.اون شب اونجا موندم و تا دم صبح با فائزه چت کردیم…فاصله ما فقط۱دیوار بود…خوابیدم صبح ساعت۹بیدار شدم.مادرش تنها بود.گفتم خاله من باید برگردم…گفت چی زود…گفتم میرم ولی با اجازه اتون با خانواده زود برمیگردم.خندید گفت مبارکه…گفتم خاله من مشکل مالی ندارم ها…دستم توی جیب خودمه.گفت همه چی تو رو این پسره فضول بهم گفته…راستش پدرش میخواست فائزه رو همینجا شوهر بده ولی فرامرز نزاشت.گفت هرچی قسمت باشه…بعد خوردن صبحانه زود راه افتادم…بدبختی بعد ناهار لاستیکم پنچر شد اومدم جک زدم.عوضش کنم…اصلا زاپاس نداشتم…کلی در گیرش بودم شاید چند ساعت طول کشید تا کارم انجام شد…دیر وقت شد.خیلی خسته بودم…کشیدم کنار بنزین زدم و خوابیدم.گوشیم زنگ خورد.وقتی بیدار شدم دیدم ۹شب بودمادرم بود گفت کجایی پسرم نگفتم توی راهم. چون نگران میشد.گفتم فردا راه میفتم.رفتم رستوران تا راه افتادم و رسیدم شدم۱نصف شب.ماشین رو نبردم توی خونه گفتم یه وقتی مامان خوابه.بیدار نشه گناه داره.کلید انداختم در رو باز کردم تعجب کردم ماشین عموم توی پارکینگ بود…شک کردم…آروم رفتم بالا.کلید انداختم.داخل هال پذیرایی تاریک بود.ولی لامپ اتاق خواب روشن بود.ارومی نگاه کردم.لخت بودن،عموم یکجور عاشقانه مادرم رو میبوسید.که حد نداشت…به یاد پدرم اشکام میومدن.گفت پروین جون عزیزم بیا فردا بریم عقدت کنم.گفت نه نمیشه بخاطر میثم نمیشه.بچه ام هنوز مجرده.گفت آخه. تنهایی هم خوب نیست که…هم تو تنهایی هم من.من به آقاجون گفتم تو رو ازش خواستگاری کردم.گفت پسرش بزرگه باید اون اجازه بده…گفت عجله نکن عزیزم…حالا بیا دوباره منو بکن چون فرداشب میثم برگرده دیگه دستت به من نمیرسه ها…گفت باشه.عموم چنان زیبا و با آرامش با مادرم سکس میکرد چنان عشقی بهش میداد من هم بخدا به یاد پدرم اشکام میریختند.اروم از خونه زدم بیرون…تا صبح کنار پارک توی ماشین خوابیدم.صبح اول وقت رفتم سراغ پدر بزرگم هنوز خواب بود.گفت به به پسر بابا کجایی تو آقاجون شنیدم مسافرت بودی…گفتم آره آقاجون… بیا کارت دارم…بهش گفتم آقاجون میخوام ازدواج کنم…میشه واسم بری خواستگاری.گفت پسرم تو که گفتی تا سالگرد پدرت صبر میکنی،گفتم من صبر میکردم و میکنم.ولی پسرت جناب سرهنگ نمیتونه صبر کنه…گفتم آقاجون انگاری منتظر بود بابای خدا رحمتی من بمیره که این بره سراغ،مامان من.پدربزرگم ساکت شد سرش رو انداخت پایین.گفت بخدا چی بگم.گفتم ولی آقاجون اینجوری هم درست نیست.من هم از مامانم دلگیرم هم از عمو…حیف بابام…بعدشم گریه ام گرفت…بغلم کرد کلی اشک ریختیم…گفتم هیچچی بهشون نگو.نمیخوام بفهمند.من دیشب رسیدم رفتم خونه باهم بودند…گفت پس دیشب تا الان کجا بودی؟گفتم توی ماشین کنار پارک خوابیدم…کلافه شد زد توی سرش.گفتم هیس آقاجون مهم نیست.فقط کاری کن به هم حلال بشن…نگو من میدونم…گفت باشه پسرم.غروب بود خودمو نشون دادم انگار که تازه رسیدم…پدر بزرگم پیش مامانم بود.صحبت میکردند…مثلا که من از خواستگاری عموم خبر ندارم.پدربزرگ بعد مقدمه چینی الکی.گفت پسرم تنهایی بده عمو هم مث پدر آدمه.میخوام مامانو عموت تنها نباشند نظرت چیه.اروم گفتم مبارکه…رفتم بیرون مادرم دویید دنبالم.گفت میثم عزیزم.گفتم مامان چیزی نگو من هم میخوام ازدواج کنم.ولی زنش شدی برو خونه عمو…اینجا نمون.گریه کرد.گفت مامانت رو بیرون میکنی؟گفتم نه بقران…تو بمون من میرم…شمال خونه همون نامزدم.اسم و رسمش رو گفتم و عکسش رو نشون دادم…خوشحال شد.خندید.چند روزی گذشت عموم اومد پیش من و بهم بخاطر انتخابم تبریک گفت و بهم گفت ولی کار زشتی کردی که به مامانت گفتی بعد ازدواجش از خونه بره.گفتم نه بعدش بهش گفتم بمونه من میرم…همه چی مال خودش و خودتون…حیف بابام بود که رفت…گفت پسر فک نمیکردم اینقدر بی معرفت باشی و در حق مادرت بخوای ظلم کنی سخت بگیری.گفتم خب معرفت رو از بزرگترهام یاد گرفتم.گفت منظور.گفتم بی معرفت پدرم۶ماه نیست فوت شده…تو ۵ماهه عاشق زنش شدی…لامصب منتظر بودی بمیره.خجالت نمیکشی…گفت کی گفته اینها همه چرته.گفتم مرد حسابی من اونشبی که اومدم گوشی رو بردارم فهمیدم رفیق مامانم گفت…من اونشب بهتون نگفتم برگشتم…لخت توی رختخواب بغل هم بودین.چقدر پر رویی.میدونی اگه عموم نبودی و دوستتون نداشتم.خون دوتاتون رو به خاطر پدرم میریختم…من صبح رفتم به پدربزرگ گفتم.برو ازش بپرس…اونوقت میخای به من معرفت یادبدی…دمتگرمه بخدا…سرش و انداخت پایین ورفت…من دل و دماغ اصلا نداشتم.توی خودم بودم.که برام پیامک اومد.فائزه بود.نوشته بود.آقا میثم کجایی خبری ازت نیست.چرا دو روزه نه زنگ میزنی نه اس میدی…نوشتم فائزه جون یککم مشکلات دارم.میخوام رفع بشه بعد بیام خواستگاریت.نیم ساعتی چرت و پرت نوشتیم.تا ده شب مغازه بودم…مامانم اومد سراغم گفت عزیزم پسرم بیا بالا شام حاضره خسته شدی…جمع و جور کردم و رفتم بالا.تا رسیدم…مامانم اومد بغلم کرد کلی ازم معذرت خواهی کرد.گفت بخدا تو هم نبودی خدمت بودی…من تنها بودم.نمیدونستم باید چکار کنم.عموت همش دور رو بر من میچرخید…آروم آروم بهش وابسته شدم…اون هم همش بهم محبت میکرد… گفتم مهم نیست به هر حال مبارک باشه…برام مهم نیست.خودت خواستی.دو روز بعدش مادرم عقد عموم شد.کلی ازم معذرتخواهی کردند…چند روز بعد۲نفری رفتند مسافرت.روز۴مسافرتشون پدربزرگم اومد گفت فردا فروشگاه رو به مدت۵روز میبندی باید بریم جایی…نگو مادر و عموم رفته بودند واسم خواستگاری،فرداش با پدر بزرگ و بقیه فامیل با۱اتوبوس همه رفتیم شمال و اونجا طی مراسمی و بله برون قشنگی فائزه عقد من شد…و هر چی از سفیدی و زیبایی این دختر بگم کمه…شب اول توی خونه اینها وقتی اومد توی بغلم.بعد از کمی لب و بوس.ازش خواستم لخت بشه.با شرم و خجالت لباس درآورد.بدنش عین سفیدی برف زیر نور آفتاب میدرخشید.تمام اندام نازش رو بوسیدم…اون سینه های دخترونه متوسط سفت و قشنگش رو آروم آروم می بوسیدم…گردن ناز و سفیدش رو بخدا خیلی آروم مکیدم در جا کبود شد.چرخوندمش چقدر کمر باریک و کون تپل بود.وقتی خوابوندمش روی تخت.طوری کوسش رو میلیسیدم.همش میگفت عزیزم میثم جون آروم دردم میاد.انگار تا الان مو در نیاورده بود…چوچوله اش میومد توی دهنم…باور کنید میخواستم همونجا کار و تموم کنم اما.ترسید گریه کرد…بلند شدم لخت شدم…وقتی سایز کیرمو دید.به زور آب دهنش رو قورت داد.گفتم واسم میخوری؟گفت چجوریه بلد نیستم…بهش یاد دادم.کیرم سفت سفت شده بود.راست روبروی صورتش،آروم گفتم دمرو بشو.گفت میخوای چیکارم کنی.گفتم یک سکس کوچولو از پشت.گفت عزیزم میثم میدونم دردم میاد.امشب نکن.گفتم امشب و فردا شب نداره.خم،شدم اینقدری کونش رو لیسیدم خیسه خیس شد…با دستاش بهش یاد دادم سوراخش رو باز کنه.گفتم کمی درد داره…سرت رو طوری بزار روی بالش که صدات بیرون نره.گفت باشه ولی آروم بکن…با تف زیاد کیرم رو خیس کردم و بدون ملاحضه با یک فشار سرش رو جا کردم توی کون تنگ و کوچیکش.اصلا فرصت جیغ نکشید از درد غش کرد.اولش ترسیدم ولی بعدش گفتم بزار سوراخش رو گشاد کنم.درش آوردم چند بار و دوباره و دوباره های میکردم توی کونش.تا سوراخش قشنگ مث غار شده بود.ابم رو هم ریختم توی کونش.واسش کونش رو تمیز کردم کمی آب پاشیدم روی صورتش بیدار شد و بی حال بود…گفتم چی شد عزیزم.با گریه گفت میثم از درد زیاد قلبم میخواست وایسته…میثم نتونستم خوب نفس بکشم.گفتم ترسیدی اگه نه چیزی نبود که.بغلش کردم توی بغلم خوابوندمش.ساعت۸صبح همه بیدار بودیم.وقتی رفت توالت برگشت رنگ و روش زرده زرد بود.جون نداشت رفت اتاقش.رفتم پیشش…تا منو دید گریه کرد. میثم اینقدر خون از پشتم ریخت.گفتم باشه میبرمت دکتر.ببخشید خب…انقدر مهربون بود و هست.گفت فدای سرت…ولی من لباس پوشیدم.بردمش دکتر رک هم به خانوم دکتر گفتم جریان چی بوده…گفت مث شما جوون و بی تجربه زیاد میان اینجا.خودش توی مطبش با معاینه و سرم تراپی شستشو داد و بی حسی زد و بهتر شد.ساعت۱۲ظهر بود مادرم زنگ زد گفتم میام مامان…بخاطر خریت خودم عشقم رو بردم خودم واسش۱گردنبند خریدم زیبا.کلی خوشحال شد.فک نکنم هیچ کادویی اندازه جواهر بتونه ۱دختر رو خوشحال کنه…خلاصه دوستان که بعد چند ماه که سالگرد پدرم رد شد،عروسی قشنگی گرفتیم و الان با مامان بچه هام فائزه خانوم زندگی خوشی داریم…البته دیگه نرفت دانشگاه.چون خودمون کار زیاد داریم و کارگر کم…خودش الان فروشگاه رو میچرخونه…مامانم هم رفته دیگه با عموم زندگی میکنه…خداحافظ همگی روز و روزگارتان خوش.
نوشته: سرباز وظیفه
8 پاسخ به “خدمت مرد میسازه”
ریدم تو این نگارشت
کیر سیاهم توی این داستانت
نویسنده عزیزواقعا از اینکه اینهمه وقت میزاری و مینویسیاونهم بدون غلطبدون استفاده از لغات خارجیروون و پر کششپر از فراز و نشیب های عالیمرحبا داری
قشنگ بود
همه داستانات همینهارث بهم رسیدهکیر خر دارمهمه رو میکنمو روده درازیقشنگ معلومه یه جقی بیکار بیکاریحداقل یبار کارمند شو یبار کونی یبار جاکشتکراری شده داستانتاینقدر طولانی مینویسی با تاخیری هم تموم نمیشه
تو عمرت سکس نکرده و 10دقیقه کمر زدی!!! ،سایزت هم که بزرگه ،توکه گفتی همه حقیقته!!!عجیبه اینجا ،مردها دو دسته ان ،یا همه سایز بزرگ یا همه کونی!معمولی وجود نداره🤔
از داستانت ممنون. کاری به دروغ و راستیش ندارم…چون جاهایی از حقیقت واقعا دور میشد. ولی در کل فضا سازی. ارتباطهای شخصیتهای داستان و پردازش خوبی رو ارائه داده بودی و ذهن خواننده بدنبال اتفاقهای بعدی بود. موفق باشی.
عالی بود