من اونو میخواستم. ولی چطوری؟ (۱)

سلام من فاطمه هستم عاشق تا ابد شوهر خواهرم من خواهر وسطیم یکی بزرگتر یکی کوچکتر از خودم هستن . رفته بودم خرید اومدم خونه خواهرم که بزرگتره گفت خبر خوب بدم با ذوقی گفتم خیره بگو با یه شوقی گفت این حاجی هست سرکوچه سوپر مارکت داره گفتم خوب . گفت اومده در خونه مثل خاله زنکا در مورد پسرش حرف میزنه فکر کنم داشت واقعا از آبجی سولماز خواستگاری میکرد . من گفتم واسه کی ؟گفت انگار یه پسر داره که هنوز زن نگرفته . رفتم خونه همسایه خواهرم آمارشو گرفتم . گفت این حاجی که سوپر داره ۴ تا پسر داره با یه دختر که همه رفتن سر زندگی خودشون . الا سالار که پسر آخریشه و حدودا دو ساله از خدمت برگشته خیلی خانواده خوبی هستن .
برگشتم به خواهرم داستانو گفتم و همه دل تو دلمون نبود که سالارو ببینیم کیه چه شکلیه . چه کارست .
نمیدونم چرا یه فکر عجیبی اومده بود سراغم انگار میخواستن منو خواستگاری کنن . من شوهر داشتم و همه جوره عالی بود فقط دوازده سال از من بزرگتر بود که اونم با تمام خوبی هاش جبران کرده بود دو روز بعد دم غروب با خواهرم که کوچکتر بود رفتیم مغازه حاجی الکی خرت و پرت بخریم توی راه به خواهرم گفتم حواست باشه اگه سالار خودش بود زیر چشمی نگاه کن ببین به دلت هست یانه . وارد مغازه شدیم دیدم یه پسره خوش استیل و لباس تمیز و اتوکشیده پشت دخل وایساده …
یه لحظه پاهام سست شد انگار یه برق ضعیف از نوک پاهام اومد از سرم رد شد چشم لحظه ای روی چشای سیاهش قفل شد
توی اون چند ثانیه ندیدم خواهرم داره چه میکنه به خودم اومدم دیدم سالارم با چشماش داره منو خواهرم رو با یه نگاه خالی از هیز بودن بالا پایین میکنه .
من مرد یا پسر خوشگل زیاد دیده بودم ولی نفهمیدم چرا حالم از دستم چند لحظه خارج شد
سالار اومد توی خانواده ما حالا ما سه تا خواهر شوهر داریم و هرکه سرزندگی خودشه . گذشت کم کم مسافرت و رفت و اومد شروع شد …


یکم از خودم بگم بین سه تا خواهر من به پدرم کشیدم هم تو پرم هم باسنم بزرگه . و حالا یه دخترم دارم
فکر سالار کم وبیش میومد توی سرم اما نه واسه سکس . اما احساسی داشتم که برام ناشناخته بود .
شوهرم حدود دوازده سال ازم بزرگتر بود اما همه جوره عالی بود رفت آمد ما خانه خواهرم زیاد بود الانم هست . یه روز رفتیم خونه خواهرم سر بزنیم شوهرم منو دخترم که کوچیک بود و گذاشت و برگشت سر کارش ما قرار بود چند روزی بمونیم خونه دوست خواهرم نزدیک هم بود ولی من یک ساعت فاصله داشتم .
‌همون روز از خواهرم که زن سالار بود و حالا دوسالی از ازدواجش می گذشت سوال کردم البته با خجالت که راستی چطوریه پاسالار خوبه . اذیتت که نمیکنه کمی پرس و جو کردم تا حرف رسید به هم خوابی و این چیزا
خواهرم گفت این پدر منو دراورده هر فرصتی دستش بیاد سوارم میشه . وقتی که خواهرم حرف میزد دیدم من دارم داغ میشم مخصوصا وقتی میگفت شب که با یکبار سوار شدن ول کن نیست که . خلاصه من متوجه شدم سالار خیلی گرمه
تو ذهنم سبک سنگین میکردم ولی جرات نداشتم خودمو با سالار حتی توی افکارم بسنجم .
مدتی گذشت حالا اونا صاحب بچه شدن و من و اون خواهرم معمولا خونشون بودیم یک شب آخرشب که خواهرم رفت خونه خودشون و منو دخترم موندیم خونه سالارو خواهرم رفتم رختخواب بیارم که دیدم سالار داره از کمد دیواری پتو بالش میریزه جلوی پاش تا مثلا نوترارو بیاره برای منو بچم .
یکم باهاش شوخی کردم و هی گفتم من پتو نو نو میخوام و این جور چیزا که یه دفعه افتادم وسط رختخواب و خندم گرفت دیگه حال نداشتم بلند بشم نمیدونم چی شد دستمو دراز کردم و سالار دست راستش دستم و گرفت و با دست چپ بازوی تپل منو که بلند بشم
دوباره حسی توی مغزم بال و پر گرفت گرمای دستش شلم کرد . یجوری شدم خیلی خوشم اومد لحظه ای که بلند شدم دیگه خودم خودمو انداختم دوباره روی رختخواب ها دیدم سالار داره با یه نگاهی که تا حالا از اون ندیده بودم روی بدنم چشماشو میچرخونه
لحظه ای چش تو چش شدیم …

آره وقتی یکم دقت کردم دیدم من عاشق سالار شدم اونم بشدت زیاد . سالار کارش آزاد بود و هر ماه دویا سه بار میرفت اصفهان و کاشان و برمی گشت دوباره من و خواهرم باهاشون رفته بودیم سالار خیلی خوش مسافرت بود همش شوخی میکرد و خداراشکر روز به روزم اوضاع مالیش خوب میشد مدتی بعد من از چهارپایه افتادم و مچ پام شکست و رفت توی گچ از خونه موندن خسته شده بودم به شوهرم گفتم راستی اگه سالار رفت اصفهان منم باهاش میرم ولی روم نمیشه بهش بگم شوهرم گفت چرا مگه غریبه است میخوای من زنگ بزنم بهش . خلاصه وقتی این چراغ سبز شوهرمو دیدم دیگه همش توی ذهنم مسیر رفت و برگشت جاده با سالار اونم دوتایی توی ذهنم مرور میشد
خلاصه بعد چند باری که تلفنی با سالار حرف زدم و شوخی کردیم گفتم میخوام باهات بیام خسته شدم توی خونه .
انگار اونم دنبال چنین روزی بود با اشتیاق گفت به به چه شود و چه خواهد شد .من هم میترسیدم هم شور و شوق داشتم نمیدونستم چی میشه . راه افتادیم به سمت اصفهان ساعت حدود هفت صبح زدیم به جاده تازه سالار یه ماشین سواری مگان خریده بود نوک مدادی رنگ . من چای میریختم و سالار میخورد و سیگار میکشید نمیدونستم از کجا شروع کنم .یاد حرف های خواهرم افتادم که اوایل ازدواج میگفت سالار خیلی آتیشش تنده پدرمو درآورده انقدر سوارم میشه .
فکر کردم خدایا الانم داغه یا نه . به خاطر پام که توی گچ بود چند باری نگه داشت من رفتم صندلی عقب دراز کشیدم . البته متکا زده بودم به در ماشین و پاهام و راحت دراز کرده بودم میوه پوست میگرفتم میدارم به سالار . یجا دیدم سالار توی آینه داره رونای پای منو که یه شلوار جین پوشیده بودم نگاه میکنه . دو سه باری نگاه تکرار شد . از قصد مانتوی جلو باز همو بیشتر زدم کنارو خودمو زدم به خواب . دیدم بعله اونم توی افکارش داره منو بالا پایین میکنه نمیدونم چی شد احساس کردم لباس زیرم و خیس کردم . میوه پوست گرفتم دم عوارضی بود شلوغ شده بود سالار دهنشو باز کرد گفت ها هام یعنی بذار دهنم سیب و دوتا کردم و بردم طرف دهنش من پشت سرش بودم دستمو کشیدم به صورتشو سیب و گذاشتم دهنش بار دوم توی یه لحظه سیب و با نوک انگشتم کشید توی دهنش و گفت عجب مزه ای داد آخیش
من کمی خجالت کشیدم و گفتم راستی سالار وقتی به خانومت گفتی باهم میریم عکس العملش چی بود . کمی فکر کرد گفت هیچی بمن تاکید کرد گفت فاطمه حساسه روی بهداشت فردی خیلی حواست باشه . گفتم دیگه
گفت دیگه . دیگه . آها گفت اگه یه مو از سر خواهرم و از از … کم بشه من تورو دیگه زنده نمیزارم
فهمیدم یجا از حرفاشو خورد یا خجالت کشید بگه
یه دفعه منو آچمز کرد و گفت حالت شوهرتو چطور بود من گفتم اون بیچاره که خودش به تو زنگ زد گفت آره ولی وقتی تو بهش گفتی برخوردش تولحضه چی بود . گفتم بابا تو رو خیلی قبول داره خیلی زیاد
گفت عجب پس خودش گوشتو داده دست گربه . زدیم زیر خنده
کم کم نزدیک مقصد می شدیم گفت فاطمه خانم حال داری یکم بالای کتف های منو مالش بدی خسته شدم پشت فرمون . البته منم به وقتش جبران میکنم . من از خدا خواسته گفتم دکمه پیراهن تو باز کن تا راحت ماساژ بدم . دستم وقتی سرشانه های سفت و عضلانی رو لمس کرد تمام بدنم مور مور شد احساس پرواز داشتم بدنش و بغل گردنش یه تیکه آتیش بود که منو داشت خاکستر میکرد …

حدود ساعت چهار عصر رسیدیم به مقصد. سالار توی شهرک صنعتی چند تا کارخونه کار داشت . اولین جا حدودا یک ساعت کارش طول کشید و گفت بریم داخل شهر خونه یکی از آشناهاش شب بمونیم تا فردا اول وقت بره دنبال کاراش . توی مسیر دوباری خانمش که خواهر کوچکم بود زنگ زد که چه خبر رسیدید و حالو احوال پرسید . شوهر منم یه بار زنگ زد و من دوبار به اون یکی خواهرم که از ما بزرگتر بود و دخترمو پیش اون گذاشته بودم زنگ زدم و حال دخترمو پرسیدم . خواهر بزرگم گفت راستی شب کجا میمونید گفتم والاه قبلا که اومدیم همگی رفتیم هتل باسالاری آبجی الان فکر کنم میخواد بریم شب خونه یکی از دوستاش که باهم کار میکنن . کارسالار خرید و فروش سنگهای ساختمون بود البته این یکی از شغل های اون بود . خواهرم گفت سعی کن با سالار راحت باشی که جلوی دوستش و زنو بچش خراب نشه . منم باحالت حق به جانب گفتم میگی بگم زنشم و مارو توی یه اتاق بخوابونن. خندیدیم و سالار که شنیده بود تلفن که قطع شد گفت فاطمه سلطان اینا که داریم شب میریم تا حالا افسانه رو ندیدن خانمومش اسمش افسانه است گفت یعنی خونشون تنها رفتم چند باری . بعدم خونشون کلی اتاق داره نگران نباش . رسیدیم یه مقداری میوه و خرت وپرت خرید و بعد چند تا زنگ رسیدیم دیدم یه حیاط بزرگ که چند تا ماشین جا میشود زن و مرد میزبان اومدن پای پله ها استقبال و مارو بردن داخل زن طرف خیلی خونگرم بود به سالار گفت چی شده زدی پای خانومت رو شکوندی سالار یه نگاه به من کرد و گفت آدم کسی رو که خیلی خیلی دوست داشته باشه میزنش دیگه. همه خندیدنو رفتیم لباس یکم راحت تر پوشیدیم و شام و بعدش دیدم سالار با مرد صاحب خونه رفتن روی بالکن و منو زن طرف که حالا دخترشم اومده بود گرم حرف شدیم و حرف زدیم توی حرف من فکرم رفت به شب و رختخواب و اتاق و برای خودم میبریدم میدوختم که چی میشه ایا امشب من به مرادم میرسم گاهی هم شوهرم میومد جلوی چشم حقیقت .
ساعت حدود دوازده بود که سالار اومد تو گفت نه دیگه بسه نمیکشم تریاک بهم نمیسازه زیادش حالمو بد میکنه تازه من دوهزاریم افتاد اونا روی بالکن داشتن تریاک میکشیدن . از طرفی شنیده بودم تریاک کمرو سفت میکنه قندتودلم آب شد گفتم اگه بخواد اینجوری میچینه برام . شب بخیر گفتیم و منو سالار مثل زن و شوهر رفتیم توی اتاق زن میزبان یه پارچ اب و لیوانم آورد که اگه تشنه شدیم بخوریم وگفت اتاق مسدره توالت و حمام هست راحت باشید
دیدم یه رختخواب تمیز و عالی پهن کردن با دوتا بالش چسبیده به هم من تمام حواسم به رفتار سالار بود میخواستم عملکردشو بسنجم بعد حرکت خودمو ادامه بدم سالار خیلی معمولی رفت در اتاقو بست و ار داخل کلید رو چرخوند آرم گفتم دیوونه چرا درو قفل کردی زشته نکنه واقعا خودتم باور کردی من زنتم گفت فاطمه سلطان تو امانتی دست من باید حسابی حواسم بهت باشه یه دفعه گفتم چرا از غروب به من میگی فاطمه سلطان چی شده گفت بعدا متوجه میشی .نشستم کنار دوشک و آروم شروع کردم که لباس و موهام را آزادتر کنم برای خواب که سالار رفت سمت دستشویی حالا با یه شورت بود با یه رکابی سفید مثل برف . فهمیدم داره لفتش میده تا من لباسمو عوض کنم سریع دوشک و اندازه زدم دیدم هر جور بخوابیم میخوریم بهم . توی دلم شادی بود وبس تا سالارم از دستشویی بیاد آمشب چی میشه من میتونم نفس اونو حس کنم تمام تنم گر گرفته بود …

سالار دراز کشید توی رختخواب و یه دستشو گذاشت زیر سرش و رو به طرف من که لبه تشک نشسته بودم و توی نور تقریبا کمی که از پنجره کوچیک طرف حیاط اتاق و کمی روشن میکرد با گچ پام الکی بازی میکردم توی فکرم این بود ببینم سالار چه حرکتی نشون میده خیلی آروم گفت چه خوبه آدم دوتا زن داره ها این بنده خداها فکر کردن واقعا زنمی ادامه داد فاطمه سلطان خانمش چی میگفت ما روی بالکن بودیم چی حرف میزنید منم یه چرخ کوچیک زدم و پاهام و دراز کردم روی دوشک و گفتم ای بابا ما زنها از همه چی میگیم دیگه و الکی گفتم از دست شوهرش ناراحته که تریاک میکشه و ادامه دادم راستی سالار افسانه میدونه تو تریاک میکشی سالار دستی به دماغش کشید و گفت به عرض سرورم برسونم که بنده همونجور که میدونی ورزشم شنا کردن و از نوع حرفه ای و در بند سیگارو این چهار تا دود نیستم چطوری بشه سالی ماهی اینجوری پا بده چهارتا دود میگیرم و بله خواهرجونم میدونه و تازه اونم شاکی میشه ولی بعدش … آره
هرچند منظورشو فهمیدم ولی از فرصت استفاده کردم و گفتم یعنی چی منظورتو نمیفهمم که با خنده همراه با شیطنت گفت آره جون عمت و گفت زن صاحب خونه چرا از شوهرش میناله منم بدون فکر گفتم انگار تریاک میکشه و میفته به جونش البته شبهای جمعه فقط . پرید تو حرفم گفت فقط شب جمعه گفتم اینو زنش میگه سالار دستشو از زیر سرش برداشت و دراز کشید روبه سقف اتاق نگاه کردو گفت به جان کورش کبیر من هر شب برام شب جمعه است اگه چراغ قرمز نباشه و با یه لحنه خاصی ادامه داد اینا زن و نمیفهمن که چه الماسیه و باید نگهداری کرد ازش و یک هفته صبر تا آیا جمعه زنده باشن یا نه و آهی کشید و گفت من که نمیتونم و یه چیزی گفت که خوب نفهمیدم چی گفت و همزمان دستشو یواش که من نبینم برد سمت شورتش و لای پاهاشو جابجا کرد از این جا من تمام زنگیم عوض شد درست توی اون زمان دقیق یادمه ساعت یک و سی و پنج دقیقه بود تمام تعهدم به شوهرم دخترم و زندگیم یادم رفت بدنم گر گرفت دهنم خشک شد واضح لرزش دست و پام و احساس میکردم وبا جمله الان من و تو اینجا چیکار داریم آروم سر خوردم رفتم زیر پتو . پتو دو نفره بود و زیاد بزرگ نبود سالار که همش سرشو با دماغشو می خاراند و معلوم بود نشه شده گفت فاطمه سلطان راحت باش نترس عزیز دلم من کبریت بی خطرم حتما تاحالا افسانه توی حرف زدن هاتون گفته یه لحظه بعد کمی مکث کردم در حالی که دیگه لرزشی توی بدنم و حرف زدنم نبود گفتم آره کلک میگه که هرشب چطوری پدرشو در میاری و آب دهنو قورت دادم و دو سه باری زبونم دور لبم چرخوندم تو این تایم برق شهوت و توی چشای مشکی و براق سالار دیدم در کمال ناباوری به سمت من چرخید و به پهلو دراز کشید و منم که طاق باز دراز کشیده بودم و وسط پام خیس خیس بود و قلبم تند تند میزد و اصلا نمیدونستم چی پیش میاد دیدم آروم دهنشو به گوشم که گوشواره بلندی آویزونش بود نزدیک کرد و با حس پر از شهوت و خجالت و … گفت آره . لطفا …
از گوشه چشم نگاش کردم و با پایین آوردن پلکم بهش علامت دادم که آره . لطفا …
سالار چند ثانیه به من نگاه کرد ومن به اون نگاه کردم دست و پام قفل شده بود انگار دنیا از حرکت ایستاده بود فقط صدای تیک تیک ساعت میومد با صدای تاپ تاپ قلبمو سالار با گفتن با اجازه گرمای دهنشو روی لبام که آتیش بود حس کردم نمیدونم چه قد طول کشید ولی دلم میخواست تا قیامت این لذت و ادامه بدیم نیم خیز شد آروم نیم تنشو کشید روی بالا تنمو دستاشو گذاشت دو طرفم موهای سرش ریخته بود یکم روی پیشونیش و بازوهای توپرش بمن حس مرد بودنشو میداد و سینه های پهن و عضلانیش تمام بالاتنه منو گرفته بود با اشاره سرش دوباره گفت آره و باچشماش به زیر نافم اشاره کرد فکری اومد تو سرم که آره وقتشه که من شروع کنم مثل آدمای گرسنه دوتا دستم و بردم پشت گرنشو فشارش دادم به صورتم و سینه هام لباشو با تمام توان گذاشتم تو دهنم خدایا چقدر شیرینه این لبای مردونش شاید بیست دقیقه فقط با چشم با هم معاشقه می کردیم …

ادامه دارد

نوشته: فاطمه

بازدید 10,409

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “من اونو میخواستم. ولی چطوری؟ (۱)”

  1. خوب بود ولی اگه رابطه تون اونجوریه که راحت ترو با پای شکسته با شوهر خواهرت مسافرت تنهایی میفرستن، باید خیلی زودتر ازینا ترو‌ میکرد ، خیلی برام عجیب بود که این همه فرصت چرا اینهمه سال بی عرضه بود

  2. دوهزاری نه شاسکولدوزاریمسدر نه اسکول دهاتیمستردوشک نه جنده دوزاریتشکیه ذره کتاب بخون به جای اینکه انقدر فکرت تو شورت مردای دیگه باشهبقول یکی از دوستان خاک بر سرت که به زبونی که حرف میزنی نمیتونی بنویسی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید