سالار هنوز کامل خودشو روی من نکشونده بود که یهو عذاب وجدان گرفتم لحظه ای بچم شوهرم که دوشیفت کار میکرد و از همه مهم تر خواهرم افسانه زن سالار هجوم آوردن توی افکارم سالار که انگار فکر منو خونده بود گفت بر شیطون لعنت … فاطمه سلطان منو ببخش گذشت کن و عفو کن نباید این کارو میکردم این خیلی کار زشتیه و اشک توی چشماش حلقه زد و یه بوس از لپم کرد و برگشت به پهلو خوابید . حالا من چشام به سقف خونه ولی قلبم تندتند میزنه و اصلا قدرت اینکه تمرکز کنم نداشتم . شاید ده دقیقه یا بیشتر گذشت که احساس کردم سالار داره خورخور ضعیفی میکنه خدایا یعنی خوابش برد یا داره منو سرکار میزاره ساعت نزدیک دو نصف شب بود نمیدونم چرا گوشیمو برداشتم زنگ زدم به شوهرم میدونستم امشب شیفته و بیداره . الو سلام شب بخیر خسته نباشی . سلام فاطمه جان خوبی چه خبر اوضاع پاهات چطوره درد نداری . کمی حرف زدیم و سالار همچنان انگار خوابه . به شوهرم گفتم شام خوردیم با خانم دوست سالار ودخترش تازه دراز کشیدیم توی جامون که بخوابیم مزاحم این بنده خدا هم شدیم ولی آروم حرف میزدم و با تایید این که سالار و دوستش توی پذیرایی خوابیدن قطع کردم . گوشی رو گذاشتم کنار و دوباره چشم افتاد به بازوهای سالار که با رکابی سفید و تمیز خوابیده بغلم گفتم چطوری این فرصتو از دست بدم نفس عمیقی کشیدم سرمو بردم دم گوشش آروم گفتم نامرد فاطمه سلطان و آوردی شهر غریب ولش کردی و خوابیدی با این پای چلاق این درسته دیدم جواب نداد گفتم نکنه پشت فرمون بوده خسته شده و خوابه واقعا
که گفت لعنتی نمیشه بفهم چی میگم نمیشه نمیشه . یدفه سریع برگشت به این پهلو و رو به من گفت ببین هم تو هم من سر سفره پدر مادرمون نون حلال خوردیم اگه کسی دیگه بود الان عقب و جلو بالا و پایینشو جر میدادم که مثل سگ زوزه بکشه و زد به پیشونیشو گفت دورت بگردم قربونت برم فدای همه وجودت بشم من خیلی وقته توی حسرت تو دارم میسوزم دلم میخواد با تو یکی بشم دوست دارم توی وجودت ذوب بشم ولی ولی … زد زیر گریه و آروم حق حق میکردو بالاتنش آروم میلرزید . نمیدونم چه قدرتی اومد سراغم دستمو بردم بالا تیشرتمو از سرم درآوردم با دستای خودم از پشت سوتینمو که مشکی بود باز کردم و رفتم سراغ شلوارم که سالار اشکاشو با دست پاک کرد و یکم دماغشو کشید بالا گفت الهی من بمیرم نکن تورو خدا ادامه نده خواهش میکنم ولی من مثل آدمای کرو کور کار خودمو میکردم شلوارم که دیگه از مچ پام که شکسته بود افتاد بغل دوشک تازه به خودم اومدم که با یه شرت حدودا توری مشکی دراز کشیدم بغل سالار . اون هنوز نشسته بود و با بهت و … منو نگاه میکرد لحظه ای چش تو چش شدیم شاید سه چهار ثانیه و دست انداخت بایه دستش رکابیشو درآورد شورت و شرتشو با هم درآورد من پتو روم بود ولی سالار هنوز بیرون پتو بود لحظه ای که کیرشو توی نور پنجره دیدم اول فکر کردم اشتباه دیدم آخه مال شوهرم کوچک بود و من فکر میکردم مال همه حدودا همین اندازه است اما بعدا فهمیدم کیر یعنی این که جلوم راست خبردار وایساده همزمان باهم رفتیم توی آغوش هم سالار دهنشو که ازش آتیش شهوت میبارید گفت دو تا حرف دارم . گفتم جانم بگو . گفت اول جون دخترتو قسم بخور که خودت راضی هستی که من باهات سکس کنم و دوم باید قول محکم بدی از این شب به بعد توی زندگی خانوادگی اگه مشکلی پیش اومد این رابطه مثل رازی فوق محرمانه بمونه و هرگز علیه دیگری ازش سواستفاده نکنیم گفتم هزار بار میمیرم برات سالار که واقعا اشتباه نمیکنم و هرگز پشیمون نمیشم که دارم با تو همبستر میشم . سالار گفت فاطمه سلطان من توی سکس کمی خشنم لطفا هرجا احساس کردی اذیت میشه بگو تا ادامه ندم خدایا با این حرفها و این درکش منو بیشتر جذب خودش میکرد شروع کردیم دوبار منو به عرش لذت بردو خودش هنوز خالی نشده بود که احساسم میگفت تریاک کارشو درست انجام داده تا ساعت حدود پنج صبح من دادمو سالار کرد و نوش جونش که مثل یه مرد منو سیر کرد از سکسی که چند سال آرزوشو داشتم . سالار استاد سکس بود مگه میشه یه مرد این همه پرانرژی و خلاق باشه . من در ادامه کل این شبو از چسبیدنمون تا سیراب شدنم مینویسم براتون و تازه از مسافرت های پیدا و پنهان بعدی میگم خدمت همتون …
که گفت لعنتی نمیشه بفهم چی میگم نمیشه نمیشه . یدفه سریع برگشت به این پهلو و رو به من گفت ببین هم تو هم من سر سفره پدر مادرمون نون حلال خوردیم اگه کسی دیگه بود الان عقب و جلو بالا و پایینشو جر میدادم که مثل سگ زوزه بکشه و زد به پیشونیشو گفت دورت بگردم قربونت برم فدای همه وجودت بشم من خیلی وقته توی حسرت تو دارم میسوزم دلم میخواد با تو یکی بشم دوست دارم توی وجودت ذوب بشم ولی ولی … زد زیر گریه و آروم حق حق میکردو بالاتنش آروم میلرزید . نمیدونم چه قدرتی اومد سراغم دستمو بردم بالا تیشرتمو از سرم درآوردم با دستای خودم از پشت سوتینمو که مشکی بود باز کردم و رفتم سراغ شلوارم که سالار اشکاشو با دست پاک کرد و یکم دماغشو کشید بالا گفت الهی من بمیرم نکن تورو خدا ادامه نده خواهش میکنم ولی من مثل آدمای کرو کور کار خودمو میکردم شلوارم که دیگه از مچ پام که شکسته بود افتاد بغل دوشک تازه به خودم اومدم که با یه شرت حدودا توری مشکی دراز کشیدم بغل سالار . اون هنوز نشسته بود و با بهت و … منو نگاه میکرد لحظه ای چش تو چش شدیم شاید سه چهار ثانیه و دست انداخت بایه دستش رکابیشو درآورد شورت و شرتشو با هم درآورد من پتو روم بود ولی سالار هنوز بیرون پتو بود لحظه ای که کیرشو توی نور پنجره دیدم اول فکر کردم اشتباه دیدم آخه مال شوهرم کوچک بود و من فکر میکردم مال همه حدودا همین اندازه است اما بعدا فهمیدم کیر یعنی این که جلوم راست خبردار وایساده همزمان باهم رفتیم توی آغوش هم سالار دهنشو که ازش آتیش شهوت میبارید گفت دو تا حرف دارم . گفتم جانم بگو . گفت اول جون دخترتو قسم بخور که خودت راضی هستی که من باهات سکس کنم و دوم باید قول محکم بدی از این شب به بعد توی زندگی خانوادگی اگه مشکلی پیش اومد این رابطه مثل رازی فوق محرمانه بمونه و هرگز علیه دیگری ازش سواستفاده نکنیم گفتم هزار بار میمیرم برات سالار که واقعا اشتباه نمیکنم و هرگز پشیمون نمیشم که دارم با تو همبستر میشم . سالار گفت فاطمه سلطان من توی سکس کمی خشنم لطفا هرجا احساس کردی اذیت میشه بگو تا ادامه ندم خدایا با این حرفها و این درکش منو بیشتر جذب خودش میکرد شروع کردیم دوبار منو به عرش لذت بردو خودش هنوز خالی نشده بود که احساسم میگفت تریاک کارشو درست انجام داده تا ساعت حدود پنج صبح من دادمو سالار کرد و نوش جونش که مثل یه مرد منو سیر کرد از سکسی که چند سال آرزوشو داشتم . سالار استاد سکس بود مگه میشه یه مرد این همه پرانرژی و خلاق باشه . من در ادامه کل این شبو از چسبیدنمون تا سیراب شدنم مینویسم براتون و تازه از مسافرت های پیدا و پنهان بعدی میگم خدمت همتون …
نوشته: فاطمه
7 پاسخ به “من اونو میخواستم. ولی چطوری ؟ (2)”
بعدا میخوای بگی…الان آبت اومد
خواهر زنو باید گاییدنکنی کس دیگر میکنهاونوقت تو حسرت میخوری
خواهر زن نون زیر کبابه باید خوردشنخوری دیگری میخورهخواهر زنو باید گاییدنکنی کس دیگر میکنهاونوقت تو حسرت میخوری
خخخخخ… خیلی فردینی شد…بازم با هم مرور میکنیم ، … تو با اون به اسم زن و شوهر رفتین تو رختخاب ، تو اتاق با در قفل شده، تشک و پتو کوچیک بودن ، اون ادم حشری که شبی دو سه راند زنشومیکرد ، توی شهر غریب تو بغلش بودی خودتو براش لخت کردی اونم لخت شد کیر مبارک رو هم دیدی، اومد رو ت و لبات جوری خورد که بیهوش شدی،،، بعد این همه به مرتبه فردین رفت تو قالبش و گفت نکن. اینا رو درست خوندم ..
حالا با این همه تفاصیل که شوهرش خودش فرستادت تو بغلش، خاهرت هم مستقیم گفته بجای من که زنشم بهش خدمت کن… نازه تیتر زدی چه جوری شوهر خاهرم رومال خودم کنم؟ یعنی مونده خاهرت لبه های کستو باز کنه و شوهرت کیر باجناقشو بزاره توی کس ت ؟ تازه هنوز دنبال راه حلی
نویسنده داستان:سالار که با سالارش ور می ره وتخیلات ذهنیش رو تو سایت می زاره
ولی به نظر میرسه اسمت شراره هست. فاطمه اسم دختر همسایه سرکوچه تون بوده،