_زندگی هر آدمی اگر یک کتاب باشه،آنوقت تعداد صفحه های کتاب بستگی به طول عمر آن شخص خواهد داشت،شکل و فرم هر کتاب میتونه نوع زندگی اون کتاب رو مشخص کنه!!!
مثلا کتاب زندگی من یک کتاب چند صفحه ای ب اندازه کتاب شازده کوچولو
اما تمام صفحه های اون کتاب به رنگ سیاه،فقط چند صفحه لابلای اون صفحه های تیره ب رنگ روشن ک میشه گفت اونجا ها زندگی جریان داشته:)
و اینکه هرچی ب صفحه های آخر نزدیک میشیم صفحه ها ب شکل عجیبی آتیش گرفته و سوخته !!!
_در ماشین رو بستم و درگیری بین عقل و قلبم شروع شد ، اما همین ک ب چشم های تیره اش خیره شده ام انگار قلبم دیگه نمی زد،توی سرم بعد مدت ها آرامش خاصی گرفته بود و هیچ صدایی اذیتم نمیکرد:)
مو های سرش بهم ریخته بود و افتاده بود روی چشم هاش،غمگین بود ؟
اما دلیلش ؟
توی افکار خودم بودم ک دستش رو ب ستم آورد و پشت سرم رو گرفت،
تا بخودم اومدم دیدم فاصله اش باهام صفر شده و داره لب هام رو میبوسه ،
نفسم بند اومده بود و برای ی لحظه از شدت شوک دستم رو گذاشتم روی سینه اش و ب سمت عقب پرتش کردم،
دستش رو روی لب هاش کشید و ب جلو خیره شد ، سرعت ماشین رو بالا برد و صدای موزیک رو زیاد کرد ، انگار نمیخواست بشنوه حرف هام رو،
اما مگه من چیزی میتونستم بگم؟؟
نفسم درست بالا نمیومد و ضربان قلبم بالا رفته بود،
میلرزیدم و توی خودم جمع شده بودم،
_چرا دیگه نیومدی دفتر؟
_ب سمتش خیره شدم و صدای موزیک رو قطع کرد و سرعت ماشین رو هم پایین آورد،اما جوابی نداشتم ک بهش بدم،اما اون ادامه داد و گفت : چرا جواب تماس ها با پیام هام رو نمیدادی؟
میدونم ک ازم خوشت میاد ، از نگاهت متوجه شده بودم ، توی دفتر همیشه بهم خیره میشی ، اینکه دیگه دفتر نیومدی و شماره ام رو هم توی لیست سیاه گذاشتی هم برای این بود ک میخواستی فراموشم کنی ؟
_این حرف هایی ک داشتم میشنیدم حرف هایی بود ک جراتش رو نداشتم ب خودم بزنم و فقط ازش فرار میکردم اما واقعیت همین بود، اینکه الان اینجام و توسط این مرد بوسیده شدم اما واکنشی نشون ندادم هم دلیلش مشخص دیگه من این مرد رو دوست دارم.
ب سمت شیشه ماشین سرم رو برگردوندم و گفتم : خب ک چی ؟
فرض کن برام آدم خاصی هستی و فرق میکنی با بقیه،این یعنی یکی هست ک تو رو بیشتر از خودت دوستت داره ، چیز بدی ک نیست میتونی همیشه هرجا هروقت اینو گوشه ذهنت در نظر بگیری اگه همه آدم های دنیا منو پسم زدن یکی هست ک بهم اهمیت میده ،
حس من برای خودم سمه برای تو ک نیست ، تو خیلی خوششانسی ک من دوستت دارم هرچند کار زیادی نمیتونم برات انجام بدم،
فقط میتونم توی روز خاصی از سال بهت بگم تولدت مبارک و ازت تشکر کنم ک هستی یا اینکه دورادور حواسم بهت باشه ک اگه ی جا مشکلی برات پیش اومد بهت کمک کنم ، بهت یادآوری کنم ک چشم هات خیلی قشنگ و بگم لباس های تیره بیشتر بهت میاد تا روشن،وقتی ببینمت ک حالت خوب نیست و خودت رو توی الکل غرق کردی و بوی سیگار میدی سعی کنم ترکش کنی یا لااقل کمترش کنی،مثل ی دفتر بدرد نخور ک مشکلات تو داخلش مینویسی بعد آتیش میدی تا یکم آروم بشی بشینم و حرف های دلت رو گوش بدم بعد ک حالت بهتر شد برم و صبر کنم تا وقتی ک دلت خواست بازم باهام حرف بزنی !!!
صدام با بغض یکی شده بود و اشک گونه هام رو خیس کرده بود بهش نگاه کردم و دیدم بهم خیره شده و چیزی نمیگه ،
خندیدم و با دستم اشک های صورتم رو کنار زدم و گفتم دیوونه ام مگه ن بعضی وقت ها فکر میکنم ی تختم کمه 🙂
_اون شب رادمهر منو پس نزد و توی هوشیاری کامل باهاش رابطه داشتم و توی تختش خوابیدم .
بعضی وقت ها با خودم میگم اگه اون شب نمیرفتم پیشش یا حرف دلم رو بهش نمیزدم یعنی میشد ک بتونم فراموشش کنم ؟
اما از اون تاریخ ب بعد زندگیم کاملا از حالت تاریک و نفرین شده اش خارج شده بود و برای اولین بار حس میکردم ک زنده ام و زندگی دارم میکنم،
انقدر خوشحال بودم ک برای ی آدمی ک همه چیز داره پول هام رو کنار گذاشته بودم تا توی تولدش براش کادو بخرم 🙂
توی این مدت کوتاه کار هایی ک توی ذهنم همیشه بود رو تونسته بودم
انجام بدم از زیر بارون قدم زدن بگیر تا رفتن دوتایی ب گردش 🙂
اما ی چیزی بود ک همیشه میدونستم اونم این بود ک حسم یک طرفه بود و رادمهر فقط میخواست وقت هایی ک حالش خوب نیست و غرق شده توی مشروب باهاش رابطه داشته باشم ، اونم در عوض باهام خوب رفتار میکنه !!
توی مدت شیش ماه باهاش رابطه داشتم و هر بار ک تصمیم میگرفتم ازش جدا بشم و با واقعیت کنار بیام میدیدم بهم زنگ میزنه یا میاد دنبالم نمیتونستم نادیده اش بگیرم اما الان یک ماهی هست ک ازش خواستم بهم زنگ نزنه و دنبالم نیاد،شماره اش رو بلاک میکنم و وقت هایی ک ناراحتم مجدد از بلاکی در میارم تا بلکه بهم زنگ بزنه اما خبری ازش نمیشه 🙂
مهمونی هایی ک میدونم شاید باشه میرم و دنبالش میگردم اما اون دیگه منو نادیده میگیره 🙂
و این تلخ ترین حس دنیاست ، بعضی وقت ها اینقدر ب خودم میرسم و سعی میکنم ک خوب ب نظر بیام بلکه بهم نگاه کنه اما اون دیگه اون آدم قبل نیست و پای قولش مونده ک منو فراموش کنه اما برای من سخته ک فراموشش کنم 🙂
خوشبحالش ک میتونه پای قولش بمونه 🙂 چند شب پیش توی آینه ب خودم نگاه کردم ،چقدر تغییر کرده بودم ، چند تا موی سفید بین موهام پیدا شده بود و وزن کم کرده بود، صورتم استخوانی تر شده بود،با خودم گفتم یعنی سال جدید رو میبینم ؟
بعد تصمیم گرفتم داستان زندگی مو بطور خلاصه ب اشتراک بزارم 🙂
امروز ک آخرین بخش از زندگی مو میخوام ب اشتراک بزارم جمعه ۲۴ اسفند و نمیدونم چ تاریخی توی سایت قرار میگیره ولی این رو میدونم ک اون روز من نیستم 🙂
توی اون تاریخ من لابلای قرص های نیمه شبم یا اینکه بین تیغ های افتاده توی حموم،یا شاید طناب و پریدن از ی جای بلند 🙂
از خودم بدم میاد ک اینقدر ضعیفم ک نمیتونم تصمیم دیگه ای توی زندگیم بگیرم،فقط کاش از ذهن همه پاک بشم تا کسی ناراحت نشه 🙂
24.12.1403
پایان
( از همه خواننده ها معذرت میخوام بابت طولانی بودنش )
مثلا کتاب زندگی من یک کتاب چند صفحه ای ب اندازه کتاب شازده کوچولو
اما تمام صفحه های اون کتاب به رنگ سیاه،فقط چند صفحه لابلای اون صفحه های تیره ب رنگ روشن ک میشه گفت اونجا ها زندگی جریان داشته:)
و اینکه هرچی ب صفحه های آخر نزدیک میشیم صفحه ها ب شکل عجیبی آتیش گرفته و سوخته !!!
_در ماشین رو بستم و درگیری بین عقل و قلبم شروع شد ، اما همین ک ب چشم های تیره اش خیره شده ام انگار قلبم دیگه نمی زد،توی سرم بعد مدت ها آرامش خاصی گرفته بود و هیچ صدایی اذیتم نمیکرد:)
مو های سرش بهم ریخته بود و افتاده بود روی چشم هاش،غمگین بود ؟
اما دلیلش ؟
توی افکار خودم بودم ک دستش رو ب ستم آورد و پشت سرم رو گرفت،
تا بخودم اومدم دیدم فاصله اش باهام صفر شده و داره لب هام رو میبوسه ،
نفسم بند اومده بود و برای ی لحظه از شدت شوک دستم رو گذاشتم روی سینه اش و ب سمت عقب پرتش کردم،
دستش رو روی لب هاش کشید و ب جلو خیره شد ، سرعت ماشین رو بالا برد و صدای موزیک رو زیاد کرد ، انگار نمیخواست بشنوه حرف هام رو،
اما مگه من چیزی میتونستم بگم؟؟
نفسم درست بالا نمیومد و ضربان قلبم بالا رفته بود،
میلرزیدم و توی خودم جمع شده بودم،
_چرا دیگه نیومدی دفتر؟
_ب سمتش خیره شدم و صدای موزیک رو قطع کرد و سرعت ماشین رو هم پایین آورد،اما جوابی نداشتم ک بهش بدم،اما اون ادامه داد و گفت : چرا جواب تماس ها با پیام هام رو نمیدادی؟
میدونم ک ازم خوشت میاد ، از نگاهت متوجه شده بودم ، توی دفتر همیشه بهم خیره میشی ، اینکه دیگه دفتر نیومدی و شماره ام رو هم توی لیست سیاه گذاشتی هم برای این بود ک میخواستی فراموشم کنی ؟
_این حرف هایی ک داشتم میشنیدم حرف هایی بود ک جراتش رو نداشتم ب خودم بزنم و فقط ازش فرار میکردم اما واقعیت همین بود، اینکه الان اینجام و توسط این مرد بوسیده شدم اما واکنشی نشون ندادم هم دلیلش مشخص دیگه من این مرد رو دوست دارم.
ب سمت شیشه ماشین سرم رو برگردوندم و گفتم : خب ک چی ؟
فرض کن برام آدم خاصی هستی و فرق میکنی با بقیه،این یعنی یکی هست ک تو رو بیشتر از خودت دوستت داره ، چیز بدی ک نیست میتونی همیشه هرجا هروقت اینو گوشه ذهنت در نظر بگیری اگه همه آدم های دنیا منو پسم زدن یکی هست ک بهم اهمیت میده ،
حس من برای خودم سمه برای تو ک نیست ، تو خیلی خوششانسی ک من دوستت دارم هرچند کار زیادی نمیتونم برات انجام بدم،
فقط میتونم توی روز خاصی از سال بهت بگم تولدت مبارک و ازت تشکر کنم ک هستی یا اینکه دورادور حواسم بهت باشه ک اگه ی جا مشکلی برات پیش اومد بهت کمک کنم ، بهت یادآوری کنم ک چشم هات خیلی قشنگ و بگم لباس های تیره بیشتر بهت میاد تا روشن،وقتی ببینمت ک حالت خوب نیست و خودت رو توی الکل غرق کردی و بوی سیگار میدی سعی کنم ترکش کنی یا لااقل کمترش کنی،مثل ی دفتر بدرد نخور ک مشکلات تو داخلش مینویسی بعد آتیش میدی تا یکم آروم بشی بشینم و حرف های دلت رو گوش بدم بعد ک حالت بهتر شد برم و صبر کنم تا وقتی ک دلت خواست بازم باهام حرف بزنی !!!
صدام با بغض یکی شده بود و اشک گونه هام رو خیس کرده بود بهش نگاه کردم و دیدم بهم خیره شده و چیزی نمیگه ،
خندیدم و با دستم اشک های صورتم رو کنار زدم و گفتم دیوونه ام مگه ن بعضی وقت ها فکر میکنم ی تختم کمه 🙂
_اون شب رادمهر منو پس نزد و توی هوشیاری کامل باهاش رابطه داشتم و توی تختش خوابیدم .
بعضی وقت ها با خودم میگم اگه اون شب نمیرفتم پیشش یا حرف دلم رو بهش نمیزدم یعنی میشد ک بتونم فراموشش کنم ؟
اما از اون تاریخ ب بعد زندگیم کاملا از حالت تاریک و نفرین شده اش خارج شده بود و برای اولین بار حس میکردم ک زنده ام و زندگی دارم میکنم،
انقدر خوشحال بودم ک برای ی آدمی ک همه چیز داره پول هام رو کنار گذاشته بودم تا توی تولدش براش کادو بخرم 🙂
توی این مدت کوتاه کار هایی ک توی ذهنم همیشه بود رو تونسته بودم
انجام بدم از زیر بارون قدم زدن بگیر تا رفتن دوتایی ب گردش 🙂
اما ی چیزی بود ک همیشه میدونستم اونم این بود ک حسم یک طرفه بود و رادمهر فقط میخواست وقت هایی ک حالش خوب نیست و غرق شده توی مشروب باهاش رابطه داشته باشم ، اونم در عوض باهام خوب رفتار میکنه !!
توی مدت شیش ماه باهاش رابطه داشتم و هر بار ک تصمیم میگرفتم ازش جدا بشم و با واقعیت کنار بیام میدیدم بهم زنگ میزنه یا میاد دنبالم نمیتونستم نادیده اش بگیرم اما الان یک ماهی هست ک ازش خواستم بهم زنگ نزنه و دنبالم نیاد،شماره اش رو بلاک میکنم و وقت هایی ک ناراحتم مجدد از بلاکی در میارم تا بلکه بهم زنگ بزنه اما خبری ازش نمیشه 🙂
مهمونی هایی ک میدونم شاید باشه میرم و دنبالش میگردم اما اون دیگه منو نادیده میگیره 🙂
و این تلخ ترین حس دنیاست ، بعضی وقت ها اینقدر ب خودم میرسم و سعی میکنم ک خوب ب نظر بیام بلکه بهم نگاه کنه اما اون دیگه اون آدم قبل نیست و پای قولش مونده ک منو فراموش کنه اما برای من سخته ک فراموشش کنم 🙂
خوشبحالش ک میتونه پای قولش بمونه 🙂 چند شب پیش توی آینه ب خودم نگاه کردم ،چقدر تغییر کرده بودم ، چند تا موی سفید بین موهام پیدا شده بود و وزن کم کرده بود، صورتم استخوانی تر شده بود،با خودم گفتم یعنی سال جدید رو میبینم ؟
بعد تصمیم گرفتم داستان زندگی مو بطور خلاصه ب اشتراک بزارم 🙂
امروز ک آخرین بخش از زندگی مو میخوام ب اشتراک بزارم جمعه ۲۴ اسفند و نمیدونم چ تاریخی توی سایت قرار میگیره ولی این رو میدونم ک اون روز من نیستم 🙂
توی اون تاریخ من لابلای قرص های نیمه شبم یا اینکه بین تیغ های افتاده توی حموم،یا شاید طناب و پریدن از ی جای بلند 🙂
از خودم بدم میاد ک اینقدر ضعیفم ک نمیتونم تصمیم دیگه ای توی زندگیم بگیرم،فقط کاش از ذهن همه پاک بشم تا کسی ناراحت نشه 🙂
24.12.1403
پایان
( از همه خواننده ها معذرت میخوام بابت طولانی بودنش )
نوشته: PAIN
7 پاسخ به “خاطرات قبل از مرگ (۵ و پایانی)”
چه دردی بر دل ما گذاشتیولی افرین، باریکلاامیدوارم که این پیامو بخونی و تصمیمتو عوض کنی
خدا رو شکر این کسشعر همتمام شد۵ قسمت کستان فرستادیدریغ از یک لایک 🐐
خبرت خراب تر کرد جراحتِ جداییچو خیالِ آبِ روشن که به تشنگان نمایی
فاعلم یه کون خوش فرمی اهوازی بیاد بریم سیزده بدر بکنمش
ببین دوست عزیز من اولش فکر کردم شما دختر هستید وبعدا فهمیدم تو هم مثل من مفعولی ببین این حرفهایی که میزنم کاملا راست و حقیقیه من تو دوران بچگی ونوجوانی بارها بهم تجاوز شد به بهانه های مختلف بیشتر رابطه هایی که داشتم از روی تهدید بود و به خاطر ترس از آبرو مجبورا تن به این رابطه ها میدادم حقیقتا دوران سختی رو سپری کردم بارها سعی کردم خودکشی کنم و چند باری هم اینکار رو کردم ولی قسمتم مرگ نبود راستش اون زمان هیچ لذتی از این رابطه ها نمیبردم و فقط برام عادت شده بود ولی الان بعد از ازدواجم خودم با اختیار خودم تن به این رابطه ها میدم من حدود15سال پیش از طریق این سایت دوستای فاعل پیدا کردم و تا حالا با تعدادی از آنها رابطه نزدیک هم داشتم و من فهمیدم که دیگه نمیتونم اینکار رو ترک کنم و فقط تلاش میکنم از این رابطه ها لذت ببرم امیدوارم تو هم با اینقضیه کنار بیای
به دنیای آدما خوش اومدی کوچولو، خبر خوب اینکه انقد اینجور اتفاق ها تو همه ابعاد زندگی از عاشقانه گرفته تا دوستانه و همکاری و… تکرار میشه تا به خودت میای و میبینی سِر شدی، میبینی مهراد دیگرون شدی و با وجود اینکه دردی که مهراد بودنت به امید ها تحمیل میکنه رو میدونی و تجربهش کردی اما دیگه نایی واسه انجام کار درست تو وجودت پیدا نمیکنی.تو یه جمله بخوام بگم : شُل کن و لذت ببر
روحت قرین رحمت امینی شالیکار هزار جریبی 🤣🤣🤣🤣تا آخر داستانت خواندم و بعد نظر دادمامیدوارم که هنوزم باشی ولی خیلی راحت و با یه مشورت ساده و روان درمانی این قضیه قابل حل شدن هستشمنظورم از روان درمانی اینه که به پزشک متخصص مراجعه کنید که سابقه ی خوبی تو روانشناسی داشته باشهپیشنهاد میکنم داستان های رهیال رو بخونی و سرگذشت علیرضا ، هومن و بقیه رو تو اون داستان حتماً بخونی .