اسم من سعید و این ماجرا که میگم مربوط میشه به دهه اخرای شصت و اوایل هفتاد اون موقع با الانا از هر نگاه وهرلحاظ متفاوت بود خصوصا برای ما که در یه شهر کوچک جنوبی زندگی میکردیم…
من تیپم بد نبود ۱۶سالم شده بود و یواشکی دختر همسایه که دو سال ازم کوچکتر بود میرفتیم بعد ظهر ها که خلوت بود و معمولی بخاطر گرما بیشتر خوابن تو باغ نخل و پشت درخت انجیر بزرگی که میشد پنهان شد شیطونی میکردیم راستش بلدمنبودیم اونموقع داداش من حدودا شش ماهی میشد عروسی کرده بود. و من مهدیه دختر همسایه که تنها میشدیم ضمن شیطونی در مورد آرش و زنش صحبت میکردیم و مهدیه کنجکاو که آرش چجوری مهناز رو میکنه. و…
من همیشه دزدکی مهناز و دید میزدم و آرزوم این بود بکنمش وصدالبته میدونستم یه امر محال .ضمن اینکه خونه ما وداداشم چسبیده بهم بودش یه وقتا فشار آب کم بودش جهت حمام میرفتن خونه اونا یه چندباراخری میرفتم برا حمام شلوار بندری زن داداشمم آویزون بودش اونجا منم شلوارشو می انداختم زمین و کیرمو می مالند خشتکش. جق میزدم آبم میریختم روش بار آخر یادمه سه بار زدم. وهمشم ریختم خشتکش تو نگو زن داداش شلوار تمیز رو گذاشته بود حموم کنه وبپوشه اونروز داداشم ماموریت بود من دوش گرفتم رفتم خونه مهدیه هم اومد یه لاپا اونم رفتم که دیدم مهناز زن داداش صدام میکنه منم رفتم گفت بیا خونه کارت دارم منم که رفتم دیدم در حیاط و در حال در اتاق همش چندقفله کردش نمیدونم یه کار جزئی گفت براش انجام دادم خواستم برم گفت کجا میری حالا بمون منم تنهام و…
منم موندم یه لحظه دیدم زن داداش دامنش از رد شلوار بندریش کامل رفته بالا داره پاهاش به طرف کوسش میمالید نادید منم نگاش میکنم گفت پام درد گرفته میای برام بمالیش منم رفتم نزدیکش اونم پاشو انداخت رو پام من که چهارزانو بودم و گفت از زانو به پایین همون طرف کوسش بمالم منم تانزدیکش میرفتم و…ئهو زن داداش دستم گرفتم وگذاشت رو کوسش از روشلوارش و گفت تا اینجا بمال دیگه و یه خنده نازی هم پشت گفته هاش زد من سرخ و.شدم یهو گفت سعید اینجوری نمیشه اگه قول میدی به کسی نگی بزار شلوارم در بیارم راحت تر بمالی بعد مجدد پرسید ازم نمیگی به کسی گفتم نه چرا بگم…
خلاصه شلوارشو درآورد و دیگه تعارف کنارگذاشت و گفت شلوار خودتم درش بیار دیگه منم در آوردم و در حالی که اصلا باورم نمیشد زن داداش منو برد اتاق خواب و گفت بیا همینه که آرزوشو داری بکن گفتم بلد نیستم خو هیچی گرفت دستشو کرد دم کوسش وبهم گفت آروم فشاربده واییییییییییی چقدددد ناززز بار اول با استرس طولم کشید آبم اومد ریختم توش…یه استراحت و کمی صحبت دوباره مانندش.خلاصه اون روز سه باز کردم تویه هفته داداشم ماموریت بودش هر روز عروسیمون بود…
ولی راستش هیچ وقت این محبتشو فراموش نمیکنم خیلی خوب بود
من تیپم بد نبود ۱۶سالم شده بود و یواشکی دختر همسایه که دو سال ازم کوچکتر بود میرفتیم بعد ظهر ها که خلوت بود و معمولی بخاطر گرما بیشتر خوابن تو باغ نخل و پشت درخت انجیر بزرگی که میشد پنهان شد شیطونی میکردیم راستش بلدمنبودیم اونموقع داداش من حدودا شش ماهی میشد عروسی کرده بود. و من مهدیه دختر همسایه که تنها میشدیم ضمن شیطونی در مورد آرش و زنش صحبت میکردیم و مهدیه کنجکاو که آرش چجوری مهناز رو میکنه. و…
من همیشه دزدکی مهناز و دید میزدم و آرزوم این بود بکنمش وصدالبته میدونستم یه امر محال .ضمن اینکه خونه ما وداداشم چسبیده بهم بودش یه وقتا فشار آب کم بودش جهت حمام میرفتن خونه اونا یه چندباراخری میرفتم برا حمام شلوار بندری زن داداشمم آویزون بودش اونجا منم شلوارشو می انداختم زمین و کیرمو می مالند خشتکش. جق میزدم آبم میریختم روش بار آخر یادمه سه بار زدم. وهمشم ریختم خشتکش تو نگو زن داداش شلوار تمیز رو گذاشته بود حموم کنه وبپوشه اونروز داداشم ماموریت بود من دوش گرفتم رفتم خونه مهدیه هم اومد یه لاپا اونم رفتم که دیدم مهناز زن داداش صدام میکنه منم رفتم گفت بیا خونه کارت دارم منم که رفتم دیدم در حیاط و در حال در اتاق همش چندقفله کردش نمیدونم یه کار جزئی گفت براش انجام دادم خواستم برم گفت کجا میری حالا بمون منم تنهام و…
منم موندم یه لحظه دیدم زن داداش دامنش از رد شلوار بندریش کامل رفته بالا داره پاهاش به طرف کوسش میمالید نادید منم نگاش میکنم گفت پام درد گرفته میای برام بمالیش منم رفتم نزدیکش اونم پاشو انداخت رو پام من که چهارزانو بودم و گفت از زانو به پایین همون طرف کوسش بمالم منم تانزدیکش میرفتم و…ئهو زن داداش دستم گرفتم وگذاشت رو کوسش از روشلوارش و گفت تا اینجا بمال دیگه و یه خنده نازی هم پشت گفته هاش زد من سرخ و.شدم یهو گفت سعید اینجوری نمیشه اگه قول میدی به کسی نگی بزار شلوارم در بیارم راحت تر بمالی بعد مجدد پرسید ازم نمیگی به کسی گفتم نه چرا بگم…
خلاصه شلوارشو درآورد و دیگه تعارف کنارگذاشت و گفت شلوار خودتم درش بیار دیگه منم در آوردم و در حالی که اصلا باورم نمیشد زن داداش منو برد اتاق خواب و گفت بیا همینه که آرزوشو داری بکن گفتم بلد نیستم خو هیچی گرفت دستشو کرد دم کوسش وبهم گفت آروم فشاربده واییییییییییی چقدددد ناززز بار اول با استرس طولم کشید آبم اومد ریختم توش…یه استراحت و کمی صحبت دوباره مانندش.خلاصه اون روز سه باز کردم تویه هفته داداشم ماموریت بودش هر روز عروسیمون بود…
ولی راستش هیچ وقت این محبتشو فراموش نمیکنم خیلی خوب بود
نوشته: سعید
11 پاسخ به “زن داداش بی نظیر”
گاییدن زنداداش خوبه ولی به این راحتی هم نیس،من کلی رو زنداداش خودم کار کردم پا نداد
خدا رحمتش کنه
از زانو به پایین دم کصش؟ کص زنداداشت تو مچ پاشه؟ کم بزن همیشه بزن. سه بار پشت سر هم تو حموم جق زدی و بعدش هم رفتی لاپایی دختر همسایه رو زدی.
فردوسی فرمودند :
قشنگ گرست به گرست خوسای شلوار بندری تو کونت سه بار جق زدی یه بارم لاپای دختر همسایه پشتشم سه بارم خار زنگو گاییدی؟
زن داداشتو*خودمم کصخل شدم ، بکن تو واسه امروز بسه
امشب ده تا کُستان چاپ شدهمتاسفانه یکی از یکی بی ارزشتر و مذخرفتر
مطمینی کونت نداشته…
فکر کنم یه جا نارنجک می زدن وایسادی اونجا بغل گوشت ترکیده اوضات خراب شده همه چی رو برعکس تعریف می کنی
گفت از زانو به پایین همون طرف کوسش بمالم. الدنگ متوهم تو که هنوز فرق بالا و پائین رو نمیدونی غلط زیادی میکنی میای داستان مینویسی تخم حروم.
مرزهایه زبان و ادبیات فارسی رو درنوردیدی!! اونهم با رنگ قهوه ایشش