امیر هستم فرزند کوچیک خانواده در یکی از شهرهای جنوبی زندگی میکنم پدرم اقامت کویت داره و از بیست سالگی توی کویت کار میکرده و الان یه تجارت موفق اونجا داره .برادرم که ۸ سال از من بزرگتره و توی سن ۲۵ سالگی ازدواج کرد و الان ده ساله که همراه پدرمه و اونم اقامت شو گرفته. خواهرمم چهار سال از من بزرگتره و ازدواج کرده و ساکن تهرانه من با مادرم و زن داداشم و برادرزادم که یه دختر ۵ ساله ست زندگی میکنم.منم مهندسی عمرانمو از دانشگاه ملی مرکز استان مون گرفتم و با صلاحدید پدر توی شهر خودمون ماندم که با مشورت پدرم اینجا درآمدهای حاصل از کویتو سرمایه گذاری کنم. شهر ما نزدیک یکی از سدهای بزرگه و کشاورزی پر رونقی داره پدرم و برادرم نوبتی هر چهار پنج ماه میان و حدودا یک ماه هستن و بر میگردن .مرحله اول چندین هکتار زمین کشاورزی با فاصله حدود ۳۰ کیلومتری شهر خریدیم که یه باغ ویلای بزرگ داشت و تحویل یکی از دایی هام شد که مهندس کشاورزیه و به صورت درصدی از درآمدش شریک شد.منم با توجه به مدرکم همراه یکی از مهندسین با تجربه یه شرکت ساختمانی زدم و با توجه به رونق برج سازی و آپارتمان سازی شروع به فعالیت کردم و با خرید خانه های ویلایی بزرگ آپارتمان سازی میکردم . اولین کاری که انجام دادم یه چهار واحدی برا خانواده ساختم که موقع دانشجویی استارتش خورده شد و بعد از دو سال تمام شد . طبقه اول مادر و پدرم طبقه دو برادرم و زن داداش طبقه سوم خودم و چهارم برای خواهرم که تجهیزش کردیم وقتایی خواهرم میامد سر بزنه اونجا بود و بقیش یا خالی بود یا جهت مهمان استفاده می شد مخصوصا زمانی پدرم ایران بود پاتوق بابام و دوستاش بود . من و خواهرم قد بلند و خوش هیکل بودیم من مدام باشگاه بدنسازی میرفتم و به خورد و خوراکم توجه خاص داشتم اما حمید داداشم یه مقدار ژنش به داییهای پدرم رفته بود یکم از ما ریزتر بود موی سرشم کم پشت بود البته طاس نبود. و اما از زن داداشم بگم فرانک دختر بزرگ خاله دومم بود دو سال از خواهرم کوچیکتر بود یعنی شش سال از حمید کوچیکتر بود. و دوسال از من بزرگتر بود فرانک دختر قد بلند سفید و صورتش به اندازه کافی جذاب و زیبا .
یه ازدواج فامیلی و سنتی و شاید بخاطر وضع مالی خانواده بدون چون و چرا زن داداشم شد . فرانک توی سن حدود ۱۹ سالگی ازدواج کرد و من ۱۷ سالم بود و تازه با مسائل عشقی و جنسی آشنا شده بودم و یادم نمیاد که حسی یا نگاه ویژه ای بهش داشتم.بعدشم که اومد تو خونه ما به مدت که گذشت دقیقا یکی از اعضا خانواده شد به حسی شبیه به خواهر اما با احترام بیشتر. با خواهرم دعوا و یکی به دو زیاد داشتیم حرفشم اصلا گوش نمیدادم اما با فرانک یه حس احترام متقابل بینمون بود و ازش حرف شنوی داشتم و هر کاری که داشت و ازم میخواست به نحو احسن انجام میدادم وقتایی که مادرم دیگه در مقابل کارام درمانده میشد دست به دامان فرانک میشد .کم کم دانشگاه و دوستای جدید دور همی ها مخصوصا با دوستان دانشگاه که مستلزم رفت و آمدم به مرکز استان میشد ودختر بازی البته دختر بازی فقط خارج از شهرم چون شهرمان به نسبت مرکز استان که دانشگاه میرفتم کوچیکتر بود شدید مراقب بودم گندی بالا نیارم و بعدش ساخت آپارتمان خانوادگی باعث شد از هر روز دیدن فرانک و حتی مادرم به هفته ای دو سه بار کاهش پیدا بکنه .درسم تمام شده بود و رفت و امدم با دوستای دانشگاه موجب تنش با خانواده شده بود مادرم گزارش مو به بابا داده بود اونم تلفنی تذکرات لازم را داد برادرم همچنین و صحبت های فرانک هم تاثیرشو گذاشت و چسبیدم به کار و خودمو سرگرم کردم و با ورود به یه پروژه نسبتا بزرگ که یه مجتمع تجاری بود دیگه کاملا درگیر کار شدم .
چند ماهی بود بعد از کنار گذاشتن رفیق بازی یه تغییراتی توی رفتار فرانک با خودم میدیدم که برام عجیب بود وقتایی پیش مادرم بودم بیشتر میامد پایین بعضی وقتا که نگاه میکردم میدیدم داشته نگام میکرده و سریع نگاهشو میدزدید بیشتر کار بهم میداد براش انجام بدم اکثر تعطیلات و اخر هفته ها با دایی ها و خاله ها و اقوام می رفتیم باغ ویلا وسر زمین کشاورزی ولی وقتایی که خونه بودیم یکی دو بار خواست اونو و پریا دخترشو ببرم بگردانم گاهی خوراکی میخرید و می اورد شرکت سر میزد و گاها پیامکهای انگیزشی میفرستاد .منم میگفتم شاید بهش گفتن حواسش بهم باشه خرابکاری نکنم یه بار بحث اینکه چرا زن نمیگیری رو پیش کشید ومنم دلایلی آوردم در کمال تعجب آخرش گفت منم جای تو بودم حالا حالاها زن نمیگرفتم.
پدرم آمده بود ایران و تعطیلات آخر هفته با اقوام رفتیم باغ ویلا تا نزدیک ساعت یک شب که خواستیم برگردیم هم سوار شدن به پرادو داشتم تا استارت زدم یه صدای خیلی بد از موتور بلند شد چراغ چک و چراغ روغن روشن شد سریع خاموش کردم با دوستم که مکانیکه تماس گرفتم و عذر خواهی بابت دیر وقت بودن گفت روشن نکنی تا فردا بیام بررسی کنم .مجبور شدیم ماشینو جا بزاریم مادرم و پریا برادر زادم با ماشین دایی بزرگه رفتن دایی کوچیکمم یه ۲۰۷ داشت پدرم جلو نشست زنش و یه پسر دو ساله داره پشت سر راننده فرانک کنارش و منم کنار درب شاگرد نشستم و به سمت خونه حرکت کردیم عقب ۲۰۷ کوچیک من و فرانکم قد بلند و هیکل دار خودمو یکم کشیدم جلو فرانک راحت تکیه بده اما از کمر و باسن و ران تا زانوکامل بهم چسبیده بودیم حرارت و نرمی بدنش رو کامل حس میکردم یه جور داشتم تحریک میشدم که بخودم نحیب زدم احمق زندادشته دختر خالته مثه خواهرته خودمو کامل متمایل کردم سمت درب ماشین اما بی تاثیر بود پشت بازوم یه لحظه به سینش خورد سریع دستمو بردم جلوتر توی حرکت ماشین باز سینش به پشت بازوم خورد اما خودشو عقب نکشید یه باره دیدم تمام عضلات باسن و رانشو منقبض کرد و رها کرد اتفاقی بود؟ نه دوباره انجام داد سینشو نزدیکتر به دستم کرد و باز حرکت انقباضی رو انجام داد کاملا تحریک شده بودم و کیرم بلند شده بود بار سوم انجام داد وسوسه شدم منم یه با متقبض و رها کردم یکم خودمو دادم عقب وکامل پشت بازوم روی سینه راستش قرار گرفت و دوبار حرکت انقباضی رو انجام داد شهوت تمام وجودمو گرفته بود و کیرم مثه یه تبکه سنگ شده بود بخودم کفتم لعنتی امیر چت شده کامل خودمو بردم جلو و سرمو چسباندم به پشت سری صندلی جلو و تا جا بهم امکان داد ازش فاصله گرفتم اما همچنان تماس وجود داشت و منم در حالت نعوظ کامل بودم یه هایپر شبانه روزی سر کوچه بود اگه با این حالت در خونه پیاده میشدم احتمال داشت بقیه ببین و آبروم بره هایپر و بهانه کردم و گفتم برا صبح میخوام خرید کنم و به داییم گفتم نگه داره تا پیاده شدم موقع پیاده شدن یه لحظه رد نگاه فرانک رو روی کیرم که سیخ شده بود دیدم هزار لعنت به خودم فرستادم و چند لحظه بعد رفتم سوپری و بعد وارد خونه که شدم سریع شروع کردم خود ارضایی اما ناخواسته چند بار تصویر فرانک و اندامش توی ذهنم آمد و به شدت ارضا شدم .
از فردا یه پارادوکس عجیب تو زندگیم بوجود آمد وقتی فکر میکردم میدیم اینهمه احترام که براش قائل بودم و حرف گوش کنی که از فرانک داشتم شاید علتش همین بوده که واقعا دوسش داشتم ولی بخاطر اینکه زنداداشمه سرکوبش کردم ودقایقی بعد از اتفاقی که افتاده بود شرمگین میشدم و خودم و حسمو سرزنش میکردم.چند روزی ندیدمش وتوی اولین دیدار همه چی طبیعی بود جز نگاههای فرانک که روی من میغلتید کلافه شدم رفتم واحد خودم دو سه روز بعد آمد دفتر و گفت صندلی اتاق پریا شکسته بریم یه صندلی براش بگیریم تو راه گفت چته از شبی که از باغ برگشتیم رفتارت عوض شده گفتم هیچی حالم خوش نیست ناراحتمگفت از من ؟ گفتم نه از خودم گفت علتش گفتم نمیدونم گفت فکر کردم اینقدر بزرگ شدی و با هم راحتیم که بتونیم مشکلی هست بگیم سکوت کردم گفت باشه دوس نداری ادامه نمیدم اما هر چیزی تو این دنیا میتونه اتفاق بیفته مهم اینه که درست باهاش کنار بیای و دیگه حرفی نزدیم. رفتارها و نگاههای فرانککماکان نسبت به چند ماه قبل به من تغییر کرده بود ضمن ابنکه بعضی شبها که پایین پیش مامانم بودیم آخر شبها سرش میرفت تو گوشی و بعد از چند دقیقه چت کردن میگفت خوابم میاد و میرفت بالا ذهن من شدید درگیر شده بود نکنه نبود حمید و رفتارهای من باعث شده فرانک با کسی دوست شده بعد فکر میکردم میگفتم امکان نداره توی این شهر که همه ما رو میشناسن فرانک این اشتباهو بکنه چند شب بعد دوباره این اتفاق افتاد و حدود ۱۱ شب پیام آمد و شروع به چت کردن کرد از کنارش رد شدم دیدم توی تلگرامه و پنج دقیقه بعد گفت برم بالا پریا خواب بود گفتم من میارمش بردمش داخل اتاقش و برگشتم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم کیه هر شب پیام میده تو هم فوری میای بالا یکم نگام کرد گفت باید به تو هم جواب پس بدم گفتم آری که باید جواب پس بدی همین مانده بعد عمری توی این شهر انگشت نما بشیم گفت چیه فکر کردی بجز خودت کسی دیگه برام راست کرده به رگ غیرتت برخورده انگار یه سطل آب یخ روم ریختن نمیتونستم حرف بزنم بعد یقمو کشید گفت بیا ببین کیه گوشی رومقابلم گرفت و چت تلگرامو نشونم داد با حمید چت کرده بود دو سه جمله اخر بینشون این بود فرانک نوشته بود پایینم نمیشه دیوونه پیش مامانت و امیرم
حمیدم نوشته بود رفتی بالا منتظرم پیام بده و فرانک نوشته بود باشه الان میرم بالا
خجالت زده و سر شکسته از حرفی که به فرانک زده بودم و مخصوصا تیکه ای که راجع به راست کردنم بهم انداخت رفتم واحد خودم و تا صبح نخوابیدم صبح با حال خراب یه قهوه خوردم و ماشینو روشن کردم و بدون اینکه به کسی بگم تنها راهی شمال شدم سه روز گذشته بود مادرم خواهرم شرکت تماس میگرفتن و فقط بخاطر اینکه دنبالم نگردن و به پلیس اطلاع ندن پیامک دادم حال روحیم خوب نیست یه گوشه خزیدم روز سوم ۵ بار فرانک تماس گرفت جواب ندادم پیامک داد اگه فردا اینجا نباشی دیگه نه من نه تو تا عمر دارم باهات حرف نمیزنم دانستم که منو بخشیده شال و کلاه کردم راه افتادم دوباره پیام داد اینی که گفتم جدی بود خود دانی منم نوشتم دارم میام .نوشت کجا بودی نوشتم شمال پیام داد عوضی تهمت میزنه قهر میکنه میره شمال عشق و حال جواب هیچکسم نمیده و یه استیکر خنده کنارش فرستاد.از اینکه منو بخشیده بود انگار دنیا رو داشتم رسیدم خونه مادرم اول بغلم کرد و بعد دعوا خواهرمم زنگ زد شست و آویزونم کرد شام خوردم خسته بودم بلند شدم برم واحد خودم فرانکم بلند شد گفت منم بالا کار دارم با آسانسور رفتیم اون در واحدش پیاده شد گفت امیر فردای اون شب خواستم یه چیزی بهت بگم که رفته بودی بابت اون شب معذرت میخوام خیلی تند باهات برخورد کردم گفتم نه حرف من قابل بخشش نبود گفت شب به رفتارت فکر کردم احساس خوبی بهم دست داد که اگه شوهرم نیست یکی هست که مراقبمه و تعصبمو میکشه گرچه برداشتت اشتباه بود اما تذکرت درست بود ممنون که هستی راجع به اون یکی چیزم که گفتم ناراحت نشو اون یه عکس العمل فیزیولوژیکی آقایونه که دست خودشون نیست و رفت داخل و در وبست منم با ذهنی آسوده و جسمی خسته به خواب عمیقی فرو رفتم
یه روز فرانک و مادرمو بردم بازار مامان سفارش تشک دست دوز داده بود گفت بریم بیاریم در مغازه مامان پیاده شده بود که اگه حاضر بود بیام بیارم فرانکم صندلی پشت نشسته بود شیشه های پشت دودی تیره بود و از بیرون دید نداشت دو تا دختر با یه تیبا آمدن کنارم قبلا چند باری همو دیده بودیم ترمز کرد گفت آقا امیر این شماره تماس تو به ما میدی فرانک شیشه رو داد پایین گفت هرزه های خیابانی بی صاحب دختره گفت وا مبارکت باشه این تحفه گازشو گرفت رفت فرانک گفت اگه من نبودم چیکار میکردی گفتم هیچی به خدا گفت آره جون خودت هول گفتم من هولم گفت اگه نبودی که نمیامدن سراغت حتما قبلا کاری کردی تازه اسمنو از کجا میدونن چرا سراغ کسی دیگه نمیرن که مامان آمد بحث تمام شد.
یه شب مجدد پیش مامان بودیم شروع کرد چت کردن و هی لبخند میزد ومنو نگاه میکرد منم داشتم نگاش میکردم گفت چیه خان داداشته میگی نه بیا ببین گفتم جریان چیه چند ماهیه با خان داداش چت باز شدین بعد چرا منو نگاه میکنی و میخندی بازم خندید گفت یه رازه به غریبه ها نمیگیم گفتم خوش باشین خدا رو شکر ما غریبه ایم از فردا کاری داشتی دیگه به آشناها بگو .
عقد دختر عموم بود خونه عموم یه شهر دیگست خواهرم آمد پیش ما با بچش شوهرش نتونست بیاد بابا و برادرمم نبودن قرار شد یه عقد خانه عمو بگیرن و بعد که بابا اینا هم آمدن عروسی بگیرن زنعمو زنگ زد به مامان که شب قبل بیاین استراحت بکنین و روز بعد حمام و آرایشگاه و اینا از اینجا برین که خسته نشین من و مامانو فرانک و پریا و خواهرم و خواهر زادم بعد از ظهر راه افتادیم نزدیک شام رسیدیم شام خوردیم چند تایی از فامیلای ما عمه و عمو و بچهاشان بودن اما بیشتر مهمانها فامیلای زنعمو بودن از شهر دیگه آمده بودن موقع خواب یه اتاق خواب حدود ۱۰ متری بود که چهارتا تشک توش انداخته بودن دوتا عرض سمت بالا دو تا عرض سمت پایین طوری که از درازا دو تا تشک بالا حدود ده سانت روی تشکهای پایین افتاده بودن گفت ببخشید کوچیکه فامیلای خودم زیادن و با هم راحتن تو پذیرایی میخوابن عمو و عمه اینا هم تو اتاق بزرگه رفتیم داخل اتاق آماده خواب شدیم مامان و پریا که عشق مامانم بود کنار هم رو یه تشک خوابیدن منم روی تشک کناری اون سمتم زیر پای مامان خواهرم و بچه ش و زیر پای من فرانک خوابید طوری که اگه پاهامونو کامل دراز میکردیم ساق پاهامون بهم میخورد من عادت دارم یکم زانومو خم میکنم و به بغل میخوام اما دقایقی هم پیش میاد که به پشت میخوابم و پاهام دراز میشه خستگی راه سریع بخواب رفتم شاید نیم ساعتی که خواب بودم به پشت خوابیدم و پام دراز شد پاشنه وکف پام که بیرون از پتو بود با ساق پاهای فرانک برخورد کرد و از خواب پریدم چند لحظه گذشت فرانک پاشو تکون داد حس کردم اونم بیداره پامو چند سانت کشیدم کنار و چند لحظه بعد ساقش چسبید به ساقم من شلوارک پام بود و فرانک یه دامن بلند که به راحتی بالا میرفت پامو یه تکان کوچیک دادم اونم سریع پاشو تکون داد دوباره شدید تحریک شدم بلای داخل ماشین تو راه برگشت از باغ سرم آمد میخواستم پامو پس بکشم اما لذت تماس ساق پای فرانک اجازه نمیداد یاد حرفش تو واحد افتادم که گفت برام راست کردی یه پس گردنی فرضی به خودم زدم و چند سانت پامو کنار کشیدم کمتر از چند ثانیه گرمای ساقشو حس کردم اینبار خزیدن نوک انگشت پاشو روی پام حس کردم تمام خون بدنم به سمت کیرم هجوم آورد و در راست ترین حالت خودش قرار گرفت دوباره ساقهامون بهم چسبیده بود و از تکنیک انقباض ماهیچه استفاده کرد منم همراهیش میکردم دستمو به سمت کیرم بردم و شروع به مالیدن کردم فرانک یه تکان خورد و خودشو پایینتر کشید طوری که حالا بالای پنجه پام بالاتر از زانوش به سمت رانشو لمس میکرد شروع کردم با پنجه پام داخل رانشو ماساژ دادن و فرانکم گاهی با قفل کردن هر دو رانش پامو نگه میداشت شاید تا رسیدن انگشت پام به کوصش کمتر از سی سانت فاصله بود فرانک یه تکان آمده بود پایین نوبت من بود پایین برم داشتم همچنان کیرمو میمالیدم یه تکان رفتم پایین و سرم از روی بالشت رفت رو تشک آهسته پامو بردم جلوتر انگشت پامو بردم وسط پاش و آهسته بردم جلوتر که شورتشو لمس کردم انگشت پامو نگه داشتم و منتظر عکس العمل فرانک بودم با تکان دادن باسنش فهمیدم خوشش آمده و شروع کردم انگشتمو از روی شرت و کوصش حرکت دادن دستشو آورد گذاشت رو انگشت پام و فشار میداد روی کوصش منم کیرمومیمالیدم و تو اوج بودم اما بیشتر از این کاری نمیشد کرد و اگه زیاده روی میکردیم مامان یا خواهرم امکان داشت بفهمن فرانک پای منو وسط هر دوپاش نگه داشته بود و با دستش مدام از روی شرت انگشتمو به کوصش میمالید حدود سه چهار دقیقه ادامه داد و حس کردم یه لرزش خفیف تو بدنش شکل گرفت و شل شد فعمیدم ارضا شده شورتش خیس شده بود منم حرکت دستم سریعتر کردم و به ارضای عمیق شدم سر کیرمو محکم گرفتم ابم نپاشه آهسته سه چهار برگ دستمال کاغذی که بالا سرم بود کشیدم و آبمو خالی کردم توش و تو شرتم نگهش داشتم دوباره عذاب وجدان آمده بود سراغم و هی خودمو سرزنش میکردم اما تعجبم از فرانک بود چرا ؟؟؟؟ نبود شوهرش و نیاز به سکس باعث شده بود ؟به من حس خاصی داشت؟ همش علامت سوال برام بود باید باهاش حتما صحبت میکردم چرا فرانک توی کمتر از یک سال رابطش با من اینجور شده. چرا قبلا اصلا اینجور نبود و کلی معمای دیگه تو مغزم. فرداش اصلا به رو هم نیاوردیم و مراسم تمام شد شب ماندیم که فردا برگردیم همون اتاق و همون تشکها رفتم سمت دیگه خوابیدم که اتفاق دیشب نکرار نشده و فردا صبح برگشتیم توی راه گاهی نگاهمون تو آینه بهم گره میخورد و سریع نگاهمونو میدزدیدیم
چند روزی گذشت بهش پیام دادم میخوام باهات حرف بزنم قرار شد بیاد شرکت و بعد بریم بیرون .آمد و راه افتادیم گفتم فرانک چرا رابطه ما اینجور شده گفت ناراحتی گفتم آره گفت خب دیگه ادامه نده گفتم منو تو همیشه پیش همیم یک جاییم باید دو طرفه باشه فرانک من نمیتونم جلو تو مقاومت بکنم همین حالا دست بهم بزنی وا میدم .گفت خب مشکلت چیه گفتم مشکلم بعدشه تا چند روز عذاب وجدان دارم خودمو ناسزا میگم گفت خب نکن گفتم دو بار کم و بیش این اتفاق افتاده هر دو بار تو شروع کننده بودی من گفتم مقابلت ضعیفم نمیتونم مقاومت کنم .فرانک نزدیک یک ساله حواسم هست رفتارت با من عوض شده تو نخم میری پیام میدی بیرون باهام میای قبلا اینجور نبود اگه عشقی به من داشتی تو نه سال قبل چرا نبود چرا یه ساله شروع شده ساکت بود گفت باشه دیگه زیاد بهم نزدیک نمیشیم. گفتم نمیخوای بگی چی شده من نگرانتم گفت خب تو درست میگی این یه رازه شاید یه روز تصمیم گرفتم بهت بگم اما از امروز دیگه بدون اینکه تابلو بشه روابطمونومحدود میکنیم گفتم یه رازه همین میخوای منو تا کی بازی بدی گفت این بازی نیست بی انصافی نکن گفتم این بی انصافی نیست من ندانم جریان چیه گفت امیر اگه راستشو بهم بگی شاید منم تصمیم بگیرم این راز رو بهت بگم .من توی ذهن و فکر تو کجام چه جایگاهی پیشت دارم ؟گفتم اگه بگم دختر خاله نه برام بیشتر از اونی اگه بگم زن داداش بازم فراتری حتی از خواهر هم فراتری گفت این فراتره رو بگو گفتم خودت میدونی هیچکی به اندازه تو روی من نمیتونه تاثیر بزاره شاید اگه نبودی جایگام اینجا نبود اگه حس کنم در خطری جانمو میدم اگه مریض باشی اعضای بدنمو میدم تا این حد گفت خب این چیه ؟ گفتم سخته برام گفتنش عشق دوست داشتن ولی من بعلت اینکه زن داداشم بودی هیچ حس جنسی بهت نداشتم تا اخیرا ابن اتفاقها افتاد و آزارم داد گفت چرا عذابت میده گفتم یعنی چه ؟دارم به ناموس برادرم دست درازی میکنم درسته تو رو دوست دارم اما تو متعلق به برادر می گفت منم همین حس رو طی سالهای گذشته داشتم یه چیزی فراتر از برادر شوهر و حتی برادر و هیچ نگاه جنسی هم به تو نداشتم اما اتفاقات یکسال گذشته به بعد کم کم رو من تاثیر گذاشت و نگاهم بهت تغییر کرد گفتم چه اتفاقی گفت امیر بزار امشب فکرامو بکنم یا باید رازمو بهت بگم یا تو رو از دست بدم این برام سخته خواهش میکنم امشبو بهم فرصت بده. رسیدیم در خونه موقعپیاده شدن نگام کرد یه لایه اشک تو چشاش بود گفت امیر اگه یه روزی قرار بشه همو نبینیم بدان تو برام بهترین بودی از حرفش ترس برم داشت گفتم مطمئنم ارزش من برات از یه راز بیشتره.
اون شب فقط بهش پیام دادم خوبی خواستم حالتو بپرسم جواب داد مرسی خوبم فرداش تا عصر منتظر تماسش بودم خبری نشد واقعا حالم خوب نبود بهش زنگ زدم جواب داد گفتم چی شد گفت رازمو بهت میگم گفتم بیام دنبالت گفت نه تلفنی و حضوری نمیتونم بگم روم نمیشه شب ده و یازده توی تلگرام بهت میگم گفتم باشه .
شب رفتم پیش مامان شام خوردم تا نزدیک ده بودم فرانک پایین نیامد رفتم واحد خودم ،دوش گرفتم و رو تخت دراز کشیدم و منتظر شدم حدود ده ونیم پیام داد گفت امیر دو تا خواهش ازت دارم یکی اینکه این راز باید تا روز مردن درون سینه ات باشه روزی لو بره قطعا من خودمو میکشم دوم اینکه قضاوت نکنی هر کسی رو خدا یه جور آفریده گفتم قطعا خیالت راحت باشه گفت قضیه برمیگرده به حدود یه سال پیش حمید واقعا همهچی تمامه زحمت کشه و همیشه برا من سنگ تمام میزاره اما توی دو سه سال اخیر با وجودی که چهار پنج ماه یه بار میامد و یه ماه اینجا بود خیلی از نظر جنسی تحریک نمی شد شاید در طول یک ماه چهار بار رابطه جنسی داشتیم اونم بجز شب اول همشمن باهاش ور میرفتم این شده بود یه معضل ولی من بخاطر آبرو خانواده وخودم وزحمتهای حمید تحمل میکردم میگفتم اگه یه کم کاستی دارم در عوض زندگی مرفهی دارم و خیلیا بهم غبطه میخورن این قضیه نزدیک دو سال ادامه داشت .
یه ماهی بود که رفته بود کویت توی تلگرام بهم پیام داد گفت فرانک من مدتیه منوجه علت مشکلم شدم گفتم خدا رو شکر دکتر رفتی ؟ گفت نه گوش کن گفتم بگو گفت نیاز به همراهی تو داره باید قول بدی کمک کنی گفتم شک داری از خدامه گفت اگرم نخواستی فقط بگو نمیخوام و تمام میشه پیش کسی نگو منم ناراحت نمیشم گفتم دیونه این چه حرفیه بگو چکار برات بکنم گفت فقط بخون و تا آحر چیزی تگو گفتم باشه گفت چند وقت پیش یه فیلم پورن دیدم بعضی وقتا نگاه میکنم اما زیاد تحریکم نمیکنه اما این فرق داشت بازیگر زنش یه زن قد بلند با اندام کشیده و سفید بود که شیر آب آشپزخونه اش مشکل پیدا کرد زنگ زد تعمیر کار آمد فرانک اندامش با تو مو نمیزد سایز سینه و باسنش صورتشم خیلی بهت شبیه بود مخصوصا چشمای درشتش و دماغش وقتی تعمیر کار امد و داشت کارشو انجام میداد چشماش زنه رو گرفت زنه رو اوپن خم شده بود و داشت با گوشیش کلیپ نگاه میکرد از پشت چسبید به زنه و با دستاش قفلش کرد حس کردم یکی میخواد با تو سکس کنه ضربان رفت رو هزار زنه مقاومت میکرد و مرده حشری بهش چسبیده بود کم کم زنه رو لخت کرد و سینه و لباشو خورد زنه هم بواش یواش وا داد فرانک حس میکردم تویی و کسی داره باهات سکس میکنه کیرم مثه چوب سفت شده بود و از هیجان قلبم تو دهنم بود دستم روکیرم بود و باهاش جلق میزدم و رو فیلمه ارضا شدم نمیدونم چه حسی بود ولی اونروز و روزهای دیگه با همون حس بارها تحربک شدم نعوظ قوی داشتم و ارضا عمیق میشدم بعد از اون هر وقت به تو فکر میکنم و اینکه با کس دیگه داری سکس میکنی سریع تحریک میشم و خود ارضایی خوبی دارم . گفت توی نت تحقیق کردم فهمیدم بعضی مردها اینجورن و حس سکس یه مرد دیگه با پارتنر یا همسرشون اونا رو شدید تحریک میکنه و این حس باید دو طرفه باشه و زن هم اینو بپذیره و حتما نباید عملی باشه گاهی فقط حرف زدنش و تصورش و همراهی کردن همسر کافیه من میدونم توی ایران و مخصوصا شهر ما و فامیل ما عملی نیست و قصد عملی کردنشو ندارم اما انتظار دارم همراهیم بکنی و بعنوان یه فانتزی اینو بپذیری که حال جنسی منم خوب بشه .حالا نظرت رو بهم بگو
فرانک :حمید واقعا حالت خوبه یعنی چه این چه جورشه دیگه ؟
حمید: یه بار دیگه پیاممو بخون چیز سختی نیست فقط نیاز به همراهی تو دارم فکراتو بکن اگه نیستی ایراد نداره فقط این قضیه جایی درز نکنه
فرانک: دیوانه شدی من متوجه نمیشم باید چکار کنم چطور همراهیت کنم
حمید:ببین فرانک باید از لذت سکست با یه مرد دیگه برام بگی مثلا با یه مرد دیگه دوستی و با هم سکس میکنین این منو تحریک میکنه باید از لحظه شروع تا پایان برام تعریف کنی و…….
فرانک پشت سر هم تایپ میکرد و من تقریبا مسخ شده بودم و میخواندم
امیر بهش گفتم بهم فرصت بده رفتم تحقیق کردم دیدم واقعا راست میگه بخاطر زندگیم قبول کردم در حد حرف زدن توی رختخواب باشه. ازم خواست باید این قضیه اینقدر طبیعی باشه که احساس کنم واقعیه دهها روز این صحبتها ادامه پیدا کرد میگفت باید دوست پسرت واقعی باشه نمیشه از بازیگر و خواننده و سلبریتیها باشه کسی باشه که واقعی جلوه کنه بعد ازم میخواست کسی رو من اسم ببرم میگفت چون تو باید باهاش تو رویا سکس کنی و لذت ببری من میگفتم کسی رو در نظر ندارم میگفتم تو یکی رو بگو میگفت باید یکی باشه خوشت ازش بیاد مطمئن باشه خوشتیپ باشه و در دسترس باشه که من بتونم راحت تجسمش کنم روزای زیادی سر این بحث کردیم میگفتم یکی رو تو ذهنت بساز قبول نمیکرد میگفت نمیتونم تجسمش کنم نهایتا یه شب که کلی چت کردیم کلافه شدم گفتم با این شرایط فقط امیر هست کسی رو نمیشناسم انگار منتظر این حرفم بود گفت دوسش داری گفتم بیشتر از برادرم گفت میتونی فانتزی سکسی تو ذهنت باهاش داشته باشی گفتم فکر نکردم گفت بهش فکر کن و جوابمو بده این قضیه تقریبا مال ۷یا ۸ماه پیشه کهکم کم نگاهمو به تو عوض کرد وقتی آمد ایران اولین بار این فانتزیو انجام دادیم اولش برام سخت بود اما تاثیرش رو حمید بی اندازه بود تحریک خوب سکس مرتب نعوظ محکم و ارضا عمیق میشد حتی بعد از اینکه رفت هفته ای یه بار دو بار باهام شبها سکس چت میکرد و هر دو خود ارضایی میکردیم که یه بارشم تو بهم گیر دادی
گفتم فرانک یعنی درباره من چی میگفتی گفت یکی از سکس چتها رو دارم میخوای عکساشو بگیرم بفرستم گفتم بفرست
عکسها رو فرستاد خواندم
دیشب آمدم بالا پریا رو خوابوندم رفتم دوش گرفتم به امیر پیام دادم بیا پیشم ست سوتین و شورت آبی که با هم خریدیم براش پوشیدم آمد پیشم رو تخت دراز کشید و گردنمو بوسید باهم لب بازی کردیم کیرش تو شورتش ورم کرده بود و……بینش هم حمید هی میگفت جون کوصتو میخوام کیر امیرو بخور بزار جرت بده و….
کیرم راست شده بود و قلبم پر تپش ،نوشتم پریا خوابه گفت آره ساعت نزدیک دوازده شب بود گفتم درو باز کن بدون دمپایی رفتم پایین و رفتم داخل و در بستم
یه آستین حلقه تنش بود که بند سوتین و چاک سینه هاش معلوم بود با به شلورک کوتاه اولین برا بود توی این لباس میدیدمش واقعا اندام سفید و بینظیرش چشمها رونوازش میداد نزدیکش شدم و توی چشماش نگاه کردم همیشه تا نگاهم میکرد سریع چشم ازش بر میداشتم اما اینبار فقط میخواستم چشماشو نگاه کنم کنار اوپن وایساده بود بهش نزدیکتر شدم و دستم گذاشتم رو شونه هاش صورتمو بهش نزدیک کردم و لبمو بردم سمت لبش توی اولین تماس با دو دستش سرمو گرفت و برد عقب فکر کردم نمیخواد بعد صورتشو آورد جلو با لباش لبمو لمس کرد دو باره سرشو برد عقب دو بار دیگه همین کارو کرد داشتم آتیش میگرفتم بار سوم لباشو رو لبام گذاشت و لبامون قفل شد روی هم بعد لب پایینشو آورد بین لبام و با یه فشار لبامون باز شد و چند لحظه بعد زبانشو رو لبم حس کردم خیسی زبانش روی لبام آتبش شهوتم چند برابر کرد دستشو گرفتم و رفتیم سمت اتاق خواب منو به پشت خوابوند رو تخت و دراز کشید روم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت امیر دوستت دارم یه ساله تو اتیش وصالت میسوزم من بهش گفتم زیبای من میخوامت با نوک زبانش به گوشم ضربه میزد و بالباش لاله گوشمو مکید نوک زبانشو مجکم داخل گوشم کرد چنان آی گفتم که ترسیدم صدام بیرون بره دوباره آمد روی لبام نمیدونم چه مدت لبای همو خوردیم بعد تیشرتم زد بالا و نوک سینه هامو با دندانش ریز گاز میگرفت دیگه تحمل نداشتم بلند شدم تیشرتو سوتینشو در اوردم وای خدای من دو تا پستان سفت خوشحالت با سایز ۷۵ جلوم بود یکی رو با دست ماساژ میدادم یکی رو با دهان فرانک به نفس نفس افتاده بود زبانمو از روی نافش کشیدم از بین دوتا پستانش تا زیر چانه ش ناله میکرد و قربان صدقه ام میرفت رفتم سمت شلوارکش با شورتش کشیدم پایین یه کوص سفید برجسته شیو شده با یه ترک بلند و لبه های کوتاه و صورتی این زن واقعا انگار تراشیده بودنش یه الاهی زیبایی بود خیسی کوصش معلوم بود زبونمو کشیدم روی چوچولش محکم سرمو فشار میداد با انگشتم سوراخشو باز کردم و فروکردم داخل چوچولشو میخوردم و با انگشت تو کوصش تلمبه میزدم صدای نفسهاش بلند شده بود موی سرمو بادستاش کشید یه اه بلند کشید و شروع کرد لرزیدن هنوز لرزشش تمام نشده بود که دو باره زبانمو بردم بین لبهاش برگشت و امد روم و شلوارکو شورتمو کشید پایین چشمش افتاد به کیر ایستاده ام کلفت و ۱۶ سانتی گفت جووون چی داری تو این ژنو از کجا دزدیدی که حمید نداره گفتم به تو رفتم زیبای من سر کلاهک کیرمو با زبان میزد وبعد سرشو عقب برد چند بار اینکارو کرد و بعد تا نصفه کیرمو برد تو دهن منم سرشو گرفتم و آرام تلمبه میزدم تو دهنش گاهی نصفه گاهی کامل و دیدم اشک چشاش در اومده رهاش کردم دیدم دست برد زیر تحت و به کاندوم آورد انداخت سر کیرم و تا ته کشیدش آمد نشست رو کیرم و آرام فرستادش داخل کوصش .خم شد رو سینم و سینهامون بهم چسبید آرام شروع کردم تلمبه زدن و لباشو میخوردم دو دستم بردم سمت باسنش و باسنشو باز کردم و تلمبه هامو محکم تر کردم با انگشتم با سوراخ کونش بازی میکردم کمتر از یه دقیقه بعد دوباره ارضا شد و اینبار به پشت خوابیدم یکم در گوشش قربان صدقش رفتم و چند تا لب و دوباره خوابیدم روش کیرمو فرستادم داخل و پاهاشو حلقه کرد دور کمرم و شروع کردم تلمبه زدن خوشبختانه کاندوم نذاشت زود ارضا شم و با تمام توان توی کوص فرانک تلمبه میزدم سرمو با دو دست گرفته بود وزبانشو میفرستاد توی دهنم و منم زبانشو میخوردم کوصش اینگار مکش داشت و کیرمو تو خودش قورت میداد احساس کردم دارم ارضا میشم نفاسهام تند شد و آه آه میکردم انچنان خوشش آمده بود گفت ای دردت به جونم میخوای بشی کوص فرانک جونت هیجانیت کرده بکن بکن احساس کردم با تمام فشار مایعات بدنم از سرم تا نوک پام آمد سر کیرم و تو کوص فرانک ریختمش توی کاندوم با هیجان ارضای من برای بار سوم فرانک هم لرزید و ارضا شد بعد از چند لحظه کیرم خوابید و از کوص فرانک بیرون آمد کاندومو گره زدم و گذاشتم کنار و با دستمال خودمونو خشک کردیم فرانک به شکم خوابید گفت امیر بیا روم دوس دارم کیرت که خوابیده بزاری بین باسنم و بخوابی روم و در گوشم حرفهای عاشقانه بزنی همین کارو کردم خیلی لذت بخش بود در گوشش از زیبایی و خوبیش میگفتم فرانک گفت میخوام این سکس واقعیو با جزییات برا حمید بفرستم که حال کنه گفتم بهش فقط حواست باشه سوتی ندی گفت اون که از خداشه گفتم نه این یه حسه شاید در آینده از بین بره نباید این رابطه رو براش علنی کنی قبول کرد واقعا فرانک نمونه ست و برای من کسی نمیتونه جاشو بگیره میگفت سکسمونو با جزییات برا حمید تعریف کردم ارضا شده گفته اینبار خیلی جذاب تر و واقعی تر بوده به حمید گفتم واقعا دوس داری واقعی باشه گفته آره به شرطی که بهم بگی آرزوم اینه سکستو با امیر ببینم الان مدتی هست که این روند ادامه داره و یکی دوبار هم توی باغ وبلا سکس داشتیم با هم استخر رفتیم و عشقبازی کردیم و همه رو برا خمید میفرسته چند روز دیگه قراره حمید بیاد نمیدونم توی اون مدت چکار باید بکنم.
یه ازدواج فامیلی و سنتی و شاید بخاطر وضع مالی خانواده بدون چون و چرا زن داداشم شد . فرانک توی سن حدود ۱۹ سالگی ازدواج کرد و من ۱۷ سالم بود و تازه با مسائل عشقی و جنسی آشنا شده بودم و یادم نمیاد که حسی یا نگاه ویژه ای بهش داشتم.بعدشم که اومد تو خونه ما به مدت که گذشت دقیقا یکی از اعضا خانواده شد به حسی شبیه به خواهر اما با احترام بیشتر. با خواهرم دعوا و یکی به دو زیاد داشتیم حرفشم اصلا گوش نمیدادم اما با فرانک یه حس احترام متقابل بینمون بود و ازش حرف شنوی داشتم و هر کاری که داشت و ازم میخواست به نحو احسن انجام میدادم وقتایی که مادرم دیگه در مقابل کارام درمانده میشد دست به دامان فرانک میشد .کم کم دانشگاه و دوستای جدید دور همی ها مخصوصا با دوستان دانشگاه که مستلزم رفت و آمدم به مرکز استان میشد ودختر بازی البته دختر بازی فقط خارج از شهرم چون شهرمان به نسبت مرکز استان که دانشگاه میرفتم کوچیکتر بود شدید مراقب بودم گندی بالا نیارم و بعدش ساخت آپارتمان خانوادگی باعث شد از هر روز دیدن فرانک و حتی مادرم به هفته ای دو سه بار کاهش پیدا بکنه .درسم تمام شده بود و رفت و امدم با دوستای دانشگاه موجب تنش با خانواده شده بود مادرم گزارش مو به بابا داده بود اونم تلفنی تذکرات لازم را داد برادرم همچنین و صحبت های فرانک هم تاثیرشو گذاشت و چسبیدم به کار و خودمو سرگرم کردم و با ورود به یه پروژه نسبتا بزرگ که یه مجتمع تجاری بود دیگه کاملا درگیر کار شدم .
چند ماهی بود بعد از کنار گذاشتن رفیق بازی یه تغییراتی توی رفتار فرانک با خودم میدیدم که برام عجیب بود وقتایی پیش مادرم بودم بیشتر میامد پایین بعضی وقتا که نگاه میکردم میدیدم داشته نگام میکرده و سریع نگاهشو میدزدید بیشتر کار بهم میداد براش انجام بدم اکثر تعطیلات و اخر هفته ها با دایی ها و خاله ها و اقوام می رفتیم باغ ویلا وسر زمین کشاورزی ولی وقتایی که خونه بودیم یکی دو بار خواست اونو و پریا دخترشو ببرم بگردانم گاهی خوراکی میخرید و می اورد شرکت سر میزد و گاها پیامکهای انگیزشی میفرستاد .منم میگفتم شاید بهش گفتن حواسش بهم باشه خرابکاری نکنم یه بار بحث اینکه چرا زن نمیگیری رو پیش کشید ومنم دلایلی آوردم در کمال تعجب آخرش گفت منم جای تو بودم حالا حالاها زن نمیگرفتم.
پدرم آمده بود ایران و تعطیلات آخر هفته با اقوام رفتیم باغ ویلا تا نزدیک ساعت یک شب که خواستیم برگردیم هم سوار شدن به پرادو داشتم تا استارت زدم یه صدای خیلی بد از موتور بلند شد چراغ چک و چراغ روغن روشن شد سریع خاموش کردم با دوستم که مکانیکه تماس گرفتم و عذر خواهی بابت دیر وقت بودن گفت روشن نکنی تا فردا بیام بررسی کنم .مجبور شدیم ماشینو جا بزاریم مادرم و پریا برادر زادم با ماشین دایی بزرگه رفتن دایی کوچیکمم یه ۲۰۷ داشت پدرم جلو نشست زنش و یه پسر دو ساله داره پشت سر راننده فرانک کنارش و منم کنار درب شاگرد نشستم و به سمت خونه حرکت کردیم عقب ۲۰۷ کوچیک من و فرانکم قد بلند و هیکل دار خودمو یکم کشیدم جلو فرانک راحت تکیه بده اما از کمر و باسن و ران تا زانوکامل بهم چسبیده بودیم حرارت و نرمی بدنش رو کامل حس میکردم یه جور داشتم تحریک میشدم که بخودم نحیب زدم احمق زندادشته دختر خالته مثه خواهرته خودمو کامل متمایل کردم سمت درب ماشین اما بی تاثیر بود پشت بازوم یه لحظه به سینش خورد سریع دستمو بردم جلوتر توی حرکت ماشین باز سینش به پشت بازوم خورد اما خودشو عقب نکشید یه باره دیدم تمام عضلات باسن و رانشو منقبض کرد و رها کرد اتفاقی بود؟ نه دوباره انجام داد سینشو نزدیکتر به دستم کرد و باز حرکت انقباضی رو انجام داد کاملا تحریک شده بودم و کیرم بلند شده بود بار سوم انجام داد وسوسه شدم منم یه با متقبض و رها کردم یکم خودمو دادم عقب وکامل پشت بازوم روی سینه راستش قرار گرفت و دوبار حرکت انقباضی رو انجام داد شهوت تمام وجودمو گرفته بود و کیرم مثه یه تبکه سنگ شده بود بخودم کفتم لعنتی امیر چت شده کامل خودمو بردم جلو و سرمو چسباندم به پشت سری صندلی جلو و تا جا بهم امکان داد ازش فاصله گرفتم اما همچنان تماس وجود داشت و منم در حالت نعوظ کامل بودم یه هایپر شبانه روزی سر کوچه بود اگه با این حالت در خونه پیاده میشدم احتمال داشت بقیه ببین و آبروم بره هایپر و بهانه کردم و گفتم برا صبح میخوام خرید کنم و به داییم گفتم نگه داره تا پیاده شدم موقع پیاده شدن یه لحظه رد نگاه فرانک رو روی کیرم که سیخ شده بود دیدم هزار لعنت به خودم فرستادم و چند لحظه بعد رفتم سوپری و بعد وارد خونه که شدم سریع شروع کردم خود ارضایی اما ناخواسته چند بار تصویر فرانک و اندامش توی ذهنم آمد و به شدت ارضا شدم .
از فردا یه پارادوکس عجیب تو زندگیم بوجود آمد وقتی فکر میکردم میدیم اینهمه احترام که براش قائل بودم و حرف گوش کنی که از فرانک داشتم شاید علتش همین بوده که واقعا دوسش داشتم ولی بخاطر اینکه زنداداشمه سرکوبش کردم ودقایقی بعد از اتفاقی که افتاده بود شرمگین میشدم و خودم و حسمو سرزنش میکردم.چند روزی ندیدمش وتوی اولین دیدار همه چی طبیعی بود جز نگاههای فرانک که روی من میغلتید کلافه شدم رفتم واحد خودم دو سه روز بعد آمد دفتر و گفت صندلی اتاق پریا شکسته بریم یه صندلی براش بگیریم تو راه گفت چته از شبی که از باغ برگشتیم رفتارت عوض شده گفتم هیچی حالم خوش نیست ناراحتمگفت از من ؟ گفتم نه از خودم گفت علتش گفتم نمیدونم گفت فکر کردم اینقدر بزرگ شدی و با هم راحتیم که بتونیم مشکلی هست بگیم سکوت کردم گفت باشه دوس نداری ادامه نمیدم اما هر چیزی تو این دنیا میتونه اتفاق بیفته مهم اینه که درست باهاش کنار بیای و دیگه حرفی نزدیم. رفتارها و نگاههای فرانککماکان نسبت به چند ماه قبل به من تغییر کرده بود ضمن ابنکه بعضی شبها که پایین پیش مامانم بودیم آخر شبها سرش میرفت تو گوشی و بعد از چند دقیقه چت کردن میگفت خوابم میاد و میرفت بالا ذهن من شدید درگیر شده بود نکنه نبود حمید و رفتارهای من باعث شده فرانک با کسی دوست شده بعد فکر میکردم میگفتم امکان نداره توی این شهر که همه ما رو میشناسن فرانک این اشتباهو بکنه چند شب بعد دوباره این اتفاق افتاد و حدود ۱۱ شب پیام آمد و شروع به چت کردن کرد از کنارش رد شدم دیدم توی تلگرامه و پنج دقیقه بعد گفت برم بالا پریا خواب بود گفتم من میارمش بردمش داخل اتاقش و برگشتم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم کیه هر شب پیام میده تو هم فوری میای بالا یکم نگام کرد گفت باید به تو هم جواب پس بدم گفتم آری که باید جواب پس بدی همین مانده بعد عمری توی این شهر انگشت نما بشیم گفت چیه فکر کردی بجز خودت کسی دیگه برام راست کرده به رگ غیرتت برخورده انگار یه سطل آب یخ روم ریختن نمیتونستم حرف بزنم بعد یقمو کشید گفت بیا ببین کیه گوشی رومقابلم گرفت و چت تلگرامو نشونم داد با حمید چت کرده بود دو سه جمله اخر بینشون این بود فرانک نوشته بود پایینم نمیشه دیوونه پیش مامانت و امیرم
حمیدم نوشته بود رفتی بالا منتظرم پیام بده و فرانک نوشته بود باشه الان میرم بالا
خجالت زده و سر شکسته از حرفی که به فرانک زده بودم و مخصوصا تیکه ای که راجع به راست کردنم بهم انداخت رفتم واحد خودم و تا صبح نخوابیدم صبح با حال خراب یه قهوه خوردم و ماشینو روشن کردم و بدون اینکه به کسی بگم تنها راهی شمال شدم سه روز گذشته بود مادرم خواهرم شرکت تماس میگرفتن و فقط بخاطر اینکه دنبالم نگردن و به پلیس اطلاع ندن پیامک دادم حال روحیم خوب نیست یه گوشه خزیدم روز سوم ۵ بار فرانک تماس گرفت جواب ندادم پیامک داد اگه فردا اینجا نباشی دیگه نه من نه تو تا عمر دارم باهات حرف نمیزنم دانستم که منو بخشیده شال و کلاه کردم راه افتادم دوباره پیام داد اینی که گفتم جدی بود خود دانی منم نوشتم دارم میام .نوشت کجا بودی نوشتم شمال پیام داد عوضی تهمت میزنه قهر میکنه میره شمال عشق و حال جواب هیچکسم نمیده و یه استیکر خنده کنارش فرستاد.از اینکه منو بخشیده بود انگار دنیا رو داشتم رسیدم خونه مادرم اول بغلم کرد و بعد دعوا خواهرمم زنگ زد شست و آویزونم کرد شام خوردم خسته بودم بلند شدم برم واحد خودم فرانکم بلند شد گفت منم بالا کار دارم با آسانسور رفتیم اون در واحدش پیاده شد گفت امیر فردای اون شب خواستم یه چیزی بهت بگم که رفته بودی بابت اون شب معذرت میخوام خیلی تند باهات برخورد کردم گفتم نه حرف من قابل بخشش نبود گفت شب به رفتارت فکر کردم احساس خوبی بهم دست داد که اگه شوهرم نیست یکی هست که مراقبمه و تعصبمو میکشه گرچه برداشتت اشتباه بود اما تذکرت درست بود ممنون که هستی راجع به اون یکی چیزم که گفتم ناراحت نشو اون یه عکس العمل فیزیولوژیکی آقایونه که دست خودشون نیست و رفت داخل و در وبست منم با ذهنی آسوده و جسمی خسته به خواب عمیقی فرو رفتم
یه روز فرانک و مادرمو بردم بازار مامان سفارش تشک دست دوز داده بود گفت بریم بیاریم در مغازه مامان پیاده شده بود که اگه حاضر بود بیام بیارم فرانکم صندلی پشت نشسته بود شیشه های پشت دودی تیره بود و از بیرون دید نداشت دو تا دختر با یه تیبا آمدن کنارم قبلا چند باری همو دیده بودیم ترمز کرد گفت آقا امیر این شماره تماس تو به ما میدی فرانک شیشه رو داد پایین گفت هرزه های خیابانی بی صاحب دختره گفت وا مبارکت باشه این تحفه گازشو گرفت رفت فرانک گفت اگه من نبودم چیکار میکردی گفتم هیچی به خدا گفت آره جون خودت هول گفتم من هولم گفت اگه نبودی که نمیامدن سراغت حتما قبلا کاری کردی تازه اسمنو از کجا میدونن چرا سراغ کسی دیگه نمیرن که مامان آمد بحث تمام شد.
یه شب مجدد پیش مامان بودیم شروع کرد چت کردن و هی لبخند میزد ومنو نگاه میکرد منم داشتم نگاش میکردم گفت چیه خان داداشته میگی نه بیا ببین گفتم جریان چیه چند ماهیه با خان داداش چت باز شدین بعد چرا منو نگاه میکنی و میخندی بازم خندید گفت یه رازه به غریبه ها نمیگیم گفتم خوش باشین خدا رو شکر ما غریبه ایم از فردا کاری داشتی دیگه به آشناها بگو .
عقد دختر عموم بود خونه عموم یه شهر دیگست خواهرم آمد پیش ما با بچش شوهرش نتونست بیاد بابا و برادرمم نبودن قرار شد یه عقد خانه عمو بگیرن و بعد که بابا اینا هم آمدن عروسی بگیرن زنعمو زنگ زد به مامان که شب قبل بیاین استراحت بکنین و روز بعد حمام و آرایشگاه و اینا از اینجا برین که خسته نشین من و مامانو فرانک و پریا و خواهرم و خواهر زادم بعد از ظهر راه افتادیم نزدیک شام رسیدیم شام خوردیم چند تایی از فامیلای ما عمه و عمو و بچهاشان بودن اما بیشتر مهمانها فامیلای زنعمو بودن از شهر دیگه آمده بودن موقع خواب یه اتاق خواب حدود ۱۰ متری بود که چهارتا تشک توش انداخته بودن دوتا عرض سمت بالا دو تا عرض سمت پایین طوری که از درازا دو تا تشک بالا حدود ده سانت روی تشکهای پایین افتاده بودن گفت ببخشید کوچیکه فامیلای خودم زیادن و با هم راحتن تو پذیرایی میخوابن عمو و عمه اینا هم تو اتاق بزرگه رفتیم داخل اتاق آماده خواب شدیم مامان و پریا که عشق مامانم بود کنار هم رو یه تشک خوابیدن منم روی تشک کناری اون سمتم زیر پای مامان خواهرم و بچه ش و زیر پای من فرانک خوابید طوری که اگه پاهامونو کامل دراز میکردیم ساق پاهامون بهم میخورد من عادت دارم یکم زانومو خم میکنم و به بغل میخوام اما دقایقی هم پیش میاد که به پشت میخوابم و پاهام دراز میشه خستگی راه سریع بخواب رفتم شاید نیم ساعتی که خواب بودم به پشت خوابیدم و پام دراز شد پاشنه وکف پام که بیرون از پتو بود با ساق پاهای فرانک برخورد کرد و از خواب پریدم چند لحظه گذشت فرانک پاشو تکون داد حس کردم اونم بیداره پامو چند سانت کشیدم کنار و چند لحظه بعد ساقش چسبید به ساقم من شلوارک پام بود و فرانک یه دامن بلند که به راحتی بالا میرفت پامو یه تکان کوچیک دادم اونم سریع پاشو تکون داد دوباره شدید تحریک شدم بلای داخل ماشین تو راه برگشت از باغ سرم آمد میخواستم پامو پس بکشم اما لذت تماس ساق پای فرانک اجازه نمیداد یاد حرفش تو واحد افتادم که گفت برام راست کردی یه پس گردنی فرضی به خودم زدم و چند سانت پامو کنار کشیدم کمتر از چند ثانیه گرمای ساقشو حس کردم اینبار خزیدن نوک انگشت پاشو روی پام حس کردم تمام خون بدنم به سمت کیرم هجوم آورد و در راست ترین حالت خودش قرار گرفت دوباره ساقهامون بهم چسبیده بود و از تکنیک انقباض ماهیچه استفاده کرد منم همراهیش میکردم دستمو به سمت کیرم بردم و شروع به مالیدن کردم فرانک یه تکان خورد و خودشو پایینتر کشید طوری که حالا بالای پنجه پام بالاتر از زانوش به سمت رانشو لمس میکرد شروع کردم با پنجه پام داخل رانشو ماساژ دادن و فرانکم گاهی با قفل کردن هر دو رانش پامو نگه میداشت شاید تا رسیدن انگشت پام به کوصش کمتر از سی سانت فاصله بود فرانک یه تکان آمده بود پایین نوبت من بود پایین برم داشتم همچنان کیرمو میمالیدم یه تکان رفتم پایین و سرم از روی بالشت رفت رو تشک آهسته پامو بردم جلوتر انگشت پامو بردم وسط پاش و آهسته بردم جلوتر که شورتشو لمس کردم انگشت پامو نگه داشتم و منتظر عکس العمل فرانک بودم با تکان دادن باسنش فهمیدم خوشش آمده و شروع کردم انگشتمو از روی شرت و کوصش حرکت دادن دستشو آورد گذاشت رو انگشت پام و فشار میداد روی کوصش منم کیرمومیمالیدم و تو اوج بودم اما بیشتر از این کاری نمیشد کرد و اگه زیاده روی میکردیم مامان یا خواهرم امکان داشت بفهمن فرانک پای منو وسط هر دوپاش نگه داشته بود و با دستش مدام از روی شرت انگشتمو به کوصش میمالید حدود سه چهار دقیقه ادامه داد و حس کردم یه لرزش خفیف تو بدنش شکل گرفت و شل شد فعمیدم ارضا شده شورتش خیس شده بود منم حرکت دستم سریعتر کردم و به ارضای عمیق شدم سر کیرمو محکم گرفتم ابم نپاشه آهسته سه چهار برگ دستمال کاغذی که بالا سرم بود کشیدم و آبمو خالی کردم توش و تو شرتم نگهش داشتم دوباره عذاب وجدان آمده بود سراغم و هی خودمو سرزنش میکردم اما تعجبم از فرانک بود چرا ؟؟؟؟ نبود شوهرش و نیاز به سکس باعث شده بود ؟به من حس خاصی داشت؟ همش علامت سوال برام بود باید باهاش حتما صحبت میکردم چرا فرانک توی کمتر از یک سال رابطش با من اینجور شده. چرا قبلا اصلا اینجور نبود و کلی معمای دیگه تو مغزم. فرداش اصلا به رو هم نیاوردیم و مراسم تمام شد شب ماندیم که فردا برگردیم همون اتاق و همون تشکها رفتم سمت دیگه خوابیدم که اتفاق دیشب نکرار نشده و فردا صبح برگشتیم توی راه گاهی نگاهمون تو آینه بهم گره میخورد و سریع نگاهمونو میدزدیدیم
چند روزی گذشت بهش پیام دادم میخوام باهات حرف بزنم قرار شد بیاد شرکت و بعد بریم بیرون .آمد و راه افتادیم گفتم فرانک چرا رابطه ما اینجور شده گفت ناراحتی گفتم آره گفت خب دیگه ادامه نده گفتم منو تو همیشه پیش همیم یک جاییم باید دو طرفه باشه فرانک من نمیتونم جلو تو مقاومت بکنم همین حالا دست بهم بزنی وا میدم .گفت خب مشکلت چیه گفتم مشکلم بعدشه تا چند روز عذاب وجدان دارم خودمو ناسزا میگم گفت خب نکن گفتم دو بار کم و بیش این اتفاق افتاده هر دو بار تو شروع کننده بودی من گفتم مقابلت ضعیفم نمیتونم مقاومت کنم .فرانک نزدیک یک ساله حواسم هست رفتارت با من عوض شده تو نخم میری پیام میدی بیرون باهام میای قبلا اینجور نبود اگه عشقی به من داشتی تو نه سال قبل چرا نبود چرا یه ساله شروع شده ساکت بود گفت باشه دیگه زیاد بهم نزدیک نمیشیم. گفتم نمیخوای بگی چی شده من نگرانتم گفت خب تو درست میگی این یه رازه شاید یه روز تصمیم گرفتم بهت بگم اما از امروز دیگه بدون اینکه تابلو بشه روابطمونومحدود میکنیم گفتم یه رازه همین میخوای منو تا کی بازی بدی گفت این بازی نیست بی انصافی نکن گفتم این بی انصافی نیست من ندانم جریان چیه گفت امیر اگه راستشو بهم بگی شاید منم تصمیم بگیرم این راز رو بهت بگم .من توی ذهن و فکر تو کجام چه جایگاهی پیشت دارم ؟گفتم اگه بگم دختر خاله نه برام بیشتر از اونی اگه بگم زن داداش بازم فراتری حتی از خواهر هم فراتری گفت این فراتره رو بگو گفتم خودت میدونی هیچکی به اندازه تو روی من نمیتونه تاثیر بزاره شاید اگه نبودی جایگام اینجا نبود اگه حس کنم در خطری جانمو میدم اگه مریض باشی اعضای بدنمو میدم تا این حد گفت خب این چیه ؟ گفتم سخته برام گفتنش عشق دوست داشتن ولی من بعلت اینکه زن داداشم بودی هیچ حس جنسی بهت نداشتم تا اخیرا ابن اتفاقها افتاد و آزارم داد گفت چرا عذابت میده گفتم یعنی چه ؟دارم به ناموس برادرم دست درازی میکنم درسته تو رو دوست دارم اما تو متعلق به برادر می گفت منم همین حس رو طی سالهای گذشته داشتم یه چیزی فراتر از برادر شوهر و حتی برادر و هیچ نگاه جنسی هم به تو نداشتم اما اتفاقات یکسال گذشته به بعد کم کم رو من تاثیر گذاشت و نگاهم بهت تغییر کرد گفتم چه اتفاقی گفت امیر بزار امشب فکرامو بکنم یا باید رازمو بهت بگم یا تو رو از دست بدم این برام سخته خواهش میکنم امشبو بهم فرصت بده. رسیدیم در خونه موقعپیاده شدن نگام کرد یه لایه اشک تو چشاش بود گفت امیر اگه یه روزی قرار بشه همو نبینیم بدان تو برام بهترین بودی از حرفش ترس برم داشت گفتم مطمئنم ارزش من برات از یه راز بیشتره.
اون شب فقط بهش پیام دادم خوبی خواستم حالتو بپرسم جواب داد مرسی خوبم فرداش تا عصر منتظر تماسش بودم خبری نشد واقعا حالم خوب نبود بهش زنگ زدم جواب داد گفتم چی شد گفت رازمو بهت میگم گفتم بیام دنبالت گفت نه تلفنی و حضوری نمیتونم بگم روم نمیشه شب ده و یازده توی تلگرام بهت میگم گفتم باشه .
شب رفتم پیش مامان شام خوردم تا نزدیک ده بودم فرانک پایین نیامد رفتم واحد خودم ،دوش گرفتم و رو تخت دراز کشیدم و منتظر شدم حدود ده ونیم پیام داد گفت امیر دو تا خواهش ازت دارم یکی اینکه این راز باید تا روز مردن درون سینه ات باشه روزی لو بره قطعا من خودمو میکشم دوم اینکه قضاوت نکنی هر کسی رو خدا یه جور آفریده گفتم قطعا خیالت راحت باشه گفت قضیه برمیگرده به حدود یه سال پیش حمید واقعا همهچی تمامه زحمت کشه و همیشه برا من سنگ تمام میزاره اما توی دو سه سال اخیر با وجودی که چهار پنج ماه یه بار میامد و یه ماه اینجا بود خیلی از نظر جنسی تحریک نمی شد شاید در طول یک ماه چهار بار رابطه جنسی داشتیم اونم بجز شب اول همشمن باهاش ور میرفتم این شده بود یه معضل ولی من بخاطر آبرو خانواده وخودم وزحمتهای حمید تحمل میکردم میگفتم اگه یه کم کاستی دارم در عوض زندگی مرفهی دارم و خیلیا بهم غبطه میخورن این قضیه نزدیک دو سال ادامه داشت .
یه ماهی بود که رفته بود کویت توی تلگرام بهم پیام داد گفت فرانک من مدتیه منوجه علت مشکلم شدم گفتم خدا رو شکر دکتر رفتی ؟ گفت نه گوش کن گفتم بگو گفت نیاز به همراهی تو داره باید قول بدی کمک کنی گفتم شک داری از خدامه گفت اگرم نخواستی فقط بگو نمیخوام و تمام میشه پیش کسی نگو منم ناراحت نمیشم گفتم دیونه این چه حرفیه بگو چکار برات بکنم گفت فقط بخون و تا آحر چیزی تگو گفتم باشه گفت چند وقت پیش یه فیلم پورن دیدم بعضی وقتا نگاه میکنم اما زیاد تحریکم نمیکنه اما این فرق داشت بازیگر زنش یه زن قد بلند با اندام کشیده و سفید بود که شیر آب آشپزخونه اش مشکل پیدا کرد زنگ زد تعمیر کار آمد فرانک اندامش با تو مو نمیزد سایز سینه و باسنش صورتشم خیلی بهت شبیه بود مخصوصا چشمای درشتش و دماغش وقتی تعمیر کار امد و داشت کارشو انجام میداد چشماش زنه رو گرفت زنه رو اوپن خم شده بود و داشت با گوشیش کلیپ نگاه میکرد از پشت چسبید به زنه و با دستاش قفلش کرد حس کردم یکی میخواد با تو سکس کنه ضربان رفت رو هزار زنه مقاومت میکرد و مرده حشری بهش چسبیده بود کم کم زنه رو لخت کرد و سینه و لباشو خورد زنه هم بواش یواش وا داد فرانک حس میکردم تویی و کسی داره باهات سکس میکنه کیرم مثه چوب سفت شده بود و از هیجان قلبم تو دهنم بود دستم روکیرم بود و باهاش جلق میزدم و رو فیلمه ارضا شدم نمیدونم چه حسی بود ولی اونروز و روزهای دیگه با همون حس بارها تحربک شدم نعوظ قوی داشتم و ارضا عمیق میشدم بعد از اون هر وقت به تو فکر میکنم و اینکه با کس دیگه داری سکس میکنی سریع تحریک میشم و خود ارضایی خوبی دارم . گفت توی نت تحقیق کردم فهمیدم بعضی مردها اینجورن و حس سکس یه مرد دیگه با پارتنر یا همسرشون اونا رو شدید تحریک میکنه و این حس باید دو طرفه باشه و زن هم اینو بپذیره و حتما نباید عملی باشه گاهی فقط حرف زدنش و تصورش و همراهی کردن همسر کافیه من میدونم توی ایران و مخصوصا شهر ما و فامیل ما عملی نیست و قصد عملی کردنشو ندارم اما انتظار دارم همراهیم بکنی و بعنوان یه فانتزی اینو بپذیری که حال جنسی منم خوب بشه .حالا نظرت رو بهم بگو
فرانک :حمید واقعا حالت خوبه یعنی چه این چه جورشه دیگه ؟
حمید: یه بار دیگه پیاممو بخون چیز سختی نیست فقط نیاز به همراهی تو دارم فکراتو بکن اگه نیستی ایراد نداره فقط این قضیه جایی درز نکنه
فرانک: دیوانه شدی من متوجه نمیشم باید چکار کنم چطور همراهیت کنم
حمید:ببین فرانک باید از لذت سکست با یه مرد دیگه برام بگی مثلا با یه مرد دیگه دوستی و با هم سکس میکنین این منو تحریک میکنه باید از لحظه شروع تا پایان برام تعریف کنی و…….
فرانک پشت سر هم تایپ میکرد و من تقریبا مسخ شده بودم و میخواندم
امیر بهش گفتم بهم فرصت بده رفتم تحقیق کردم دیدم واقعا راست میگه بخاطر زندگیم قبول کردم در حد حرف زدن توی رختخواب باشه. ازم خواست باید این قضیه اینقدر طبیعی باشه که احساس کنم واقعیه دهها روز این صحبتها ادامه پیدا کرد میگفت باید دوست پسرت واقعی باشه نمیشه از بازیگر و خواننده و سلبریتیها باشه کسی باشه که واقعی جلوه کنه بعد ازم میخواست کسی رو من اسم ببرم میگفت چون تو باید باهاش تو رویا سکس کنی و لذت ببری من میگفتم کسی رو در نظر ندارم میگفتم تو یکی رو بگو میگفت باید یکی باشه خوشت ازش بیاد مطمئن باشه خوشتیپ باشه و در دسترس باشه که من بتونم راحت تجسمش کنم روزای زیادی سر این بحث کردیم میگفتم یکی رو تو ذهنت بساز قبول نمیکرد میگفت نمیتونم تجسمش کنم نهایتا یه شب که کلی چت کردیم کلافه شدم گفتم با این شرایط فقط امیر هست کسی رو نمیشناسم انگار منتظر این حرفم بود گفت دوسش داری گفتم بیشتر از برادرم گفت میتونی فانتزی سکسی تو ذهنت باهاش داشته باشی گفتم فکر نکردم گفت بهش فکر کن و جوابمو بده این قضیه تقریبا مال ۷یا ۸ماه پیشه کهکم کم نگاهمو به تو عوض کرد وقتی آمد ایران اولین بار این فانتزیو انجام دادیم اولش برام سخت بود اما تاثیرش رو حمید بی اندازه بود تحریک خوب سکس مرتب نعوظ محکم و ارضا عمیق میشد حتی بعد از اینکه رفت هفته ای یه بار دو بار باهام شبها سکس چت میکرد و هر دو خود ارضایی میکردیم که یه بارشم تو بهم گیر دادی
گفتم فرانک یعنی درباره من چی میگفتی گفت یکی از سکس چتها رو دارم میخوای عکساشو بگیرم بفرستم گفتم بفرست
عکسها رو فرستاد خواندم
دیشب آمدم بالا پریا رو خوابوندم رفتم دوش گرفتم به امیر پیام دادم بیا پیشم ست سوتین و شورت آبی که با هم خریدیم براش پوشیدم آمد پیشم رو تخت دراز کشید و گردنمو بوسید باهم لب بازی کردیم کیرش تو شورتش ورم کرده بود و……بینش هم حمید هی میگفت جون کوصتو میخوام کیر امیرو بخور بزار جرت بده و….
کیرم راست شده بود و قلبم پر تپش ،نوشتم پریا خوابه گفت آره ساعت نزدیک دوازده شب بود گفتم درو باز کن بدون دمپایی رفتم پایین و رفتم داخل و در بستم
یه آستین حلقه تنش بود که بند سوتین و چاک سینه هاش معلوم بود با به شلورک کوتاه اولین برا بود توی این لباس میدیدمش واقعا اندام سفید و بینظیرش چشمها رونوازش میداد نزدیکش شدم و توی چشماش نگاه کردم همیشه تا نگاهم میکرد سریع چشم ازش بر میداشتم اما اینبار فقط میخواستم چشماشو نگاه کنم کنار اوپن وایساده بود بهش نزدیکتر شدم و دستم گذاشتم رو شونه هاش صورتمو بهش نزدیک کردم و لبمو بردم سمت لبش توی اولین تماس با دو دستش سرمو گرفت و برد عقب فکر کردم نمیخواد بعد صورتشو آورد جلو با لباش لبمو لمس کرد دو باره سرشو برد عقب دو بار دیگه همین کارو کرد داشتم آتیش میگرفتم بار سوم لباشو رو لبام گذاشت و لبامون قفل شد روی هم بعد لب پایینشو آورد بین لبام و با یه فشار لبامون باز شد و چند لحظه بعد زبانشو رو لبم حس کردم خیسی زبانش روی لبام آتبش شهوتم چند برابر کرد دستشو گرفتم و رفتیم سمت اتاق خواب منو به پشت خوابوند رو تخت و دراز کشید روم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت امیر دوستت دارم یه ساله تو اتیش وصالت میسوزم من بهش گفتم زیبای من میخوامت با نوک زبانش به گوشم ضربه میزد و بالباش لاله گوشمو مکید نوک زبانشو مجکم داخل گوشم کرد چنان آی گفتم که ترسیدم صدام بیرون بره دوباره آمد روی لبام نمیدونم چه مدت لبای همو خوردیم بعد تیشرتم زد بالا و نوک سینه هامو با دندانش ریز گاز میگرفت دیگه تحمل نداشتم بلند شدم تیشرتو سوتینشو در اوردم وای خدای من دو تا پستان سفت خوشحالت با سایز ۷۵ جلوم بود یکی رو با دست ماساژ میدادم یکی رو با دهان فرانک به نفس نفس افتاده بود زبانمو از روی نافش کشیدم از بین دوتا پستانش تا زیر چانه ش ناله میکرد و قربان صدقه ام میرفت رفتم سمت شلوارکش با شورتش کشیدم پایین یه کوص سفید برجسته شیو شده با یه ترک بلند و لبه های کوتاه و صورتی این زن واقعا انگار تراشیده بودنش یه الاهی زیبایی بود خیسی کوصش معلوم بود زبونمو کشیدم روی چوچولش محکم سرمو فشار میداد با انگشتم سوراخشو باز کردم و فروکردم داخل چوچولشو میخوردم و با انگشت تو کوصش تلمبه میزدم صدای نفسهاش بلند شده بود موی سرمو بادستاش کشید یه اه بلند کشید و شروع کرد لرزیدن هنوز لرزشش تمام نشده بود که دو باره زبانمو بردم بین لبهاش برگشت و امد روم و شلوارکو شورتمو کشید پایین چشمش افتاد به کیر ایستاده ام کلفت و ۱۶ سانتی گفت جووون چی داری تو این ژنو از کجا دزدیدی که حمید نداره گفتم به تو رفتم زیبای من سر کلاهک کیرمو با زبان میزد وبعد سرشو عقب برد چند بار اینکارو کرد و بعد تا نصفه کیرمو برد تو دهن منم سرشو گرفتم و آرام تلمبه میزدم تو دهنش گاهی نصفه گاهی کامل و دیدم اشک چشاش در اومده رهاش کردم دیدم دست برد زیر تحت و به کاندوم آورد انداخت سر کیرم و تا ته کشیدش آمد نشست رو کیرم و آرام فرستادش داخل کوصش .خم شد رو سینم و سینهامون بهم چسبید آرام شروع کردم تلمبه زدن و لباشو میخوردم دو دستم بردم سمت باسنش و باسنشو باز کردم و تلمبه هامو محکم تر کردم با انگشتم با سوراخ کونش بازی میکردم کمتر از یه دقیقه بعد دوباره ارضا شد و اینبار به پشت خوابیدم یکم در گوشش قربان صدقش رفتم و چند تا لب و دوباره خوابیدم روش کیرمو فرستادم داخل و پاهاشو حلقه کرد دور کمرم و شروع کردم تلمبه زدن خوشبختانه کاندوم نذاشت زود ارضا شم و با تمام توان توی کوص فرانک تلمبه میزدم سرمو با دو دست گرفته بود وزبانشو میفرستاد توی دهنم و منم زبانشو میخوردم کوصش اینگار مکش داشت و کیرمو تو خودش قورت میداد احساس کردم دارم ارضا میشم نفاسهام تند شد و آه آه میکردم انچنان خوشش آمده بود گفت ای دردت به جونم میخوای بشی کوص فرانک جونت هیجانیت کرده بکن بکن احساس کردم با تمام فشار مایعات بدنم از سرم تا نوک پام آمد سر کیرم و تو کوص فرانک ریختمش توی کاندوم با هیجان ارضای من برای بار سوم فرانک هم لرزید و ارضا شد بعد از چند لحظه کیرم خوابید و از کوص فرانک بیرون آمد کاندومو گره زدم و گذاشتم کنار و با دستمال خودمونو خشک کردیم فرانک به شکم خوابید گفت امیر بیا روم دوس دارم کیرت که خوابیده بزاری بین باسنم و بخوابی روم و در گوشم حرفهای عاشقانه بزنی همین کارو کردم خیلی لذت بخش بود در گوشش از زیبایی و خوبیش میگفتم فرانک گفت میخوام این سکس واقعیو با جزییات برا حمید بفرستم که حال کنه گفتم بهش فقط حواست باشه سوتی ندی گفت اون که از خداشه گفتم نه این یه حسه شاید در آینده از بین بره نباید این رابطه رو براش علنی کنی قبول کرد واقعا فرانک نمونه ست و برای من کسی نمیتونه جاشو بگیره میگفت سکسمونو با جزییات برا حمید تعریف کردم ارضا شده گفته اینبار خیلی جذاب تر و واقعی تر بوده به حمید گفتم واقعا دوس داری واقعی باشه گفته آره به شرطی که بهم بگی آرزوم اینه سکستو با امیر ببینم الان مدتی هست که این روند ادامه داره و یکی دوبار هم توی باغ وبلا سکس داشتیم با هم استخر رفتیم و عشقبازی کردیم و همه رو برا خمید میفرسته چند روز دیگه قراره حمید بیاد نمیدونم توی اون مدت چکار باید بکنم.
نوشته: Shadow man
10 پاسخ به “راز زن داداش”
همه مهندس
خوبه نگفتی سد ساختی
تا اینجا خوندم:طبقه اول مادر و پدرم طبقه دو برادرم و زن داداش طبقه سوم خودم و چهارم برای خواهرم که تجهیزش کردیم وقتایی خواهرم میامد سر بزنه اونجا بود و بقیش یا خالی بود یا جهت مهمان استفاده می شد
هی ددم وای،باز نصف شبی اومدیم مثلا یه داستان بخونیم چشمم خسته بشه بتونم بخوابم که گیر این داستان افتادم…عمو جان به عمرم متنی اینقدر طولانی که نه نقطه داشت نه ویرگول نخونده بودم،یعنی خواب از سرم پرید از بسکه پس و پیش افعالو یکی کردی!واقعا چطور تونستی اینهمه رو ناناستاپ تایپ کنی اونم بدون نقطه و ویرگول؟!رکورد گینسو زدی برادر و …آهان راستی پیامک انگیزشی دیگه چه موجودیه؟!یعنی چطوری اونوقت؟یهدونه بنویس لااقل ببینیم چه شکلیه و …هیچی،آهان…خائن!یعنی خائن فکری!(چی شد!)
خیلی خوب بود، خیلی عالی…
اوففف برا ما شده
خیلی دلم میخاد یک خانمی داشته باشم که هم عاقل و با شخصیت و خوب باشه ولی از اون ور هم خیلی شهویتی باشه و خیلی راحت با آدمایه دیگه هم سکس کنه حیف کم پیدا میشه
یعنی ریدم بهتون وقتی میگید رفتم تحقیق کردم!!!لاشی تحقیق داره دیگه؟!!هسته اتم میخوای بشکافی؟!یعنی انقدر سالم و افتاب ندیده اید که میرید تحقیق میکنید؟؟!!
ی جاهاییش فارسیت تموم میشد افغانیت میزد بیرونبچه افغانی کونیه بدبخت کص ندیدهاز آرزوهات مینویسی؟
داداش معدل دانشگاه و از خاطرات کیری دانشحویی خودتم میگفتیتا برسه به اصل داستان من که خسته شدمبقیه رو نمیدونم