رنج تعصب

سلام به همه.طاها هستم.الان۳۰سالمه.بعدازچندسال حبس.تازه یکساله که آزاد شدم…این جریان واقعی زندگی خودمه.اولش بگم سکسی نیست فقط درد و دله،،از وقتی که یادم میاد چی خانواده پدری چی مادری، زنها خر مذهب بودن و چادری.‌مردها هم عشق کربلا و مکه…کاری اصلا به مذهب نداریم ولشون کن…ولی کلا خر پول و کاسب…از خانواده ما۱خواهرم دبیر بود بقیه بچه ها که از سگ هم زیادتر بودن…کاسب…حاجی موقع ازدواج همه سهمشان رو میداد امضا می‌گرفت که برن پی کار و زندگیشون.ولی هواشون رو داشت…اما من بچه ته تغاری حاجی بودم…بچه حاجی اول شهر معروف عاشق حضرت ابوالفضل عاشق شدم…اون هم عاشق پریسا دختر کوچیکه۱خانوم پرستار مهربون ولی بی‌حجاب که بدبختی به خاطر همین حجابش شوهرش طلاقش داده بود…من کجا پریسا رو دیدم…موقعی که توی آفرویدبازی آسیب دیدم…اومدم درمونگاه این هم اومده بود…پیش مادرش…۱دختر خوش قدوبالا چشم رنگی سفید ناز اونجوری که فهمیدم دانشجو بود…اون هم پزشکی…که این باز خودش۱پوان مثبتی بود…مادرش مشغول بستن دستم بود اینقدر محو نگاهش شده بودم.اروم با نوک انگشتش زد روی سرم گفت هی آقاهه…با چشمات دختره رو خوردیش…اصلا فهمیدی چی بهت گفتم…بخیه خوردی دستتو فعلا توی آب نزن…گفتم ها چیه چی شد…گفت هی بدبختی…داد زد پسر جون میگم بخیه خورده دستتو به آب نزن.زود خوب بشه…پریسا برو بیرون این حواسش پرت شده…پریسا ناز خندید نازه ناز…گفتم خانوم دکتر این دختره کی بود.گفت اوه چی پررو…به تو چه،؟گفتم تو رو خدا بگید کی بود.‌میشه شماره منو بدین بهش…فک میکردم پرستاری چیزیه.نمیدونستم که دخترشه،اومده با مادرش کار داره.‌گفت آهای بی حیا خجالت هم نمی‌کشه… شماره میده من بدم دخترم باهاش تماس بگیره…گفتم ای وای ببخشید به قرآن امر خیره…چیز بدی نیست…گفت خیلی پررویی.ادرس خونه رو میدم بگو پدر مادرت بیان خواستگاری،،خودت چکاره ای؟ترم آخر مهندسی عمران هستم…گفت آفرین به هم میایین،آقای مهندس خانوم دکتر…اون پزشکی میخونه…بگو مامانت بیاد…آقا من هم خوشحال و شنگول رفتم خونه پیش خانواده رک و راست مسئله رو گفتم…همه خوشحال شدن…طبق شماره ای که از مهلا مادر پریسا گرفته بودم زنگ زدن و قرار گذاشتن و رفتن خواستگاری…من هم مث چی خوشحال…خلاصه که وقتی برگشتن بی برو برگرد.مادرم گذاشت زیر گوشم.رفتی از خانواده از ما بهترون منظورش اجنه ها بود.دختر انتخاب کردی،،ننه دختره ۱جور دخترهاش صد جور خودشون رو آرایش کرده بودن…هیچچی دیگه تیرم بدجور به سنگ خورد…ولی من هم ول کن نبودم…اینقدر رفتم و سر راه پریسا سبز شدم تا اینکه خودش چراغ سبز رو نشونم داد و سوارش کردم…اومد بالا گفت منو ول کن اسمت چی بود.گفتم مخلصت و چاکرت طاها هستم…گفت آقا طاها خانواده منو تو هزار سال با هم تفاوت فرهنگی دارند.گفتم به درک گور پدر همه اونها…من تورو دوستت دارم تو چی منو میخوای یا نه،،گفت راستش نمیدونم.رک گفتم پریسا خانوم عشق میدونی چیه…دست خودم نیست گرفتارتم…گفت طاها من هم ازت خوشم اومده اما مامانم میگه مادر طاها و خواهر هاش نمیزارند زندگی راحت داشته باشی‌‌…گفتم پریسا بدون اینکه کسی بفهمه با هم ازدواج میکنیم…گفت وای نه…گفتم من دارم پایان نامه مینویسم…مدرکم و بگیرم دیگه هیچکسی برام مهم نیست…خلاصه چند وقتی می‌بردم و میرسوندمش…۴ یا۵ماهی باهم بودیم…ماشین پیکاپ داشتم…خیلی توی شهرمون تابلو بود.ولی سوارش میکردم میرفتیم شهرهای نزدیک و اطراف…تازه دست هم رو می‌گرفتیم و تازه شبها باهم یکی دوساعت چت میکردیم‌…مادر اون میدونست…ولی خانواده من نه…بلاخره یک روز راضی شد با من اومد…باغ ویلای بزرگ پدری من…بغلش کردم بوسش کردم.خیلی خجالت میکشید…ناز بود وهست.ازش خواستم برام لخت بشه.گفت منو بکشی هم این کار رو نمیکنم.گفتم اقلا مانتو رو درش بیار…جالبه برعکس مادر و خواهرش این با حجاب تر بود.مانتو رو درش آورد… میخوام از اولین لمس و عشقبازی خودمون براتون بگم…چون تابستون بود و هوا گرم بود زیر مانتو تاپ تنش بود.شلوار جین رنگ روشن تنش بود.نشستم رو کاناپه گفتم بیا بشین روی زانوم.گفت نه نمی خوام.میدونم حالت خراب میشه…بذار بشینم کنارت.بلند شدم رفتم…آشپزخونه از توی یخچال مایع شربت گیلاس مامانم ساخته بود ریختم توی لیوان یخ ریختم بهم زدم براش آوردم.خیلی کوچولو خورد.دیگه نخورد.گفتم فک کردی مسموم میکنمت خوابت میکنم…کاری باهات میکنم…بقیه شربتش رو خودم خوردم…لیوان‌ها رو بردم شستم…اومد خودش از پشت بغلم کرد.گفت ببخشید طاها جون.گفتم تو بودی،من اگه بهت اطمینان نمیکردم منو می بخشیدی…برگشتم چشم تو چشم شدیم،خودش بوس اول رو زد.‌گفت طاها میترسم.گفتم از چی از کی؟گفت میدونم این رابطه و ازدواج عاقبت خوشی نداره…ولی من از تو بدترم و گرفتارترم…بدون معطلی محکم گرفتمش توی بغلم…بادستاش میخواست دستامو باز کنه ولی زورش نمی‌رسید.نق و نوق می‌کرد… لبهامو چسبوندم به لبهاش سرش و تکون میداد و جابجا میکرد،تا نتونم خوب ببوسمش…بالاخره لبهاشو توی لبهام قفل کردم…خدا شاهده طوری لبمو گاز گرفت.شوری خون توی دهن خودم و خودش پیچیدخودش لبمو ول کرد.خون از لبم ریخت روی لباس من و خودش…تازه فهمید چکار کرده…ولش کردم دوییدم جلوی سینک…خونش بند نمیومد…لامصب یکی لب یکی لاله گوش ازشون خون بیاد به این مفتی بند نمیاد…تندی چندتا دستمال کلینیکس گذاشتم روش،،از داخل دندوناش لبم رو جر داده بودن…توی آینه دیدم اوضاعم خراب بود…نمیتونستم حرف بزنم…با چندتا دستمال محکم دهنم رو گرفته بودم…پیامکی نوشتم لباس بپوش گریه هم نکن بریم پیش مامانت بخیه میخواد.توی راه دوبار دهنم پر خون شد و تف کردم بیرون…خوبیش این بود شیفت مادرش بود…و پیامکی نوشتم بگو ترمز محکم زده کمربند نبسته بوده…دندونش خورده لبهاش…نوشت چشم…رسیدیم پیشش…گفت افتضاح شده…از داخل چندتا بخیه میخواد.تعجب میکنم چطوریه که دندونات آسیب ندیدن…خیلی طول کشید تا بخیه زد برام…توی این مدت پریسا رفت برام پیرهن خرید برگشت…با هر بدبختی بود از مادرش تشکر کردم…خودش موند پیش مامانش…من برگشتم خونه…چندروزی خوراکم فقط شیر بود و آبمیوه… ده روز طول کشید.‌بخدا توی ده روز چند کیلو لاغر شده بودم…ولی اینو بگم که توی این چند روز اصلا از هم خبر نداشتیم…تا اینکه رفتم پیش مادرش و گفت نه خوب بخیه زدم دهنت بی ریخت نشده…گفتم ممنونم…درد هم نداره کمی میسوزه…گفت حقته تا تو باشی به زور از دختر مردم لب نگیری…گفتم خاله مگه بهتون گفت جریان رو…خندید گفت آره تو که رفتی همون روز گفت…بهم گفت عاشقی تاوون داره طاها خان.اگه دوستش داری دلتو بزن به دریا…خودت دیگه مهندسی.احتیاج به پدر مادرت نداری…ولی رضایتشون رو جلب کنی بهتره…من حرفی ندارم…با پدر بی پدرش هم حرف زدم از خداشه که پریسا زن تو بشه…گفتم ممنونم از خب خوبتون…گفت بهش زنگ بزن.خیلی نگرانته و اون هم مث تو چیزی نمیخوره و جایی نمیره…گفتم چشم…بهش زنگ زدم سریع برداشت.گفتم پلنگه چش قشنگه لبو خوردی کندی بردی حال صاحبش رو هم نمیپرسی،،بی معرفت…پشت گوشی از گریه و هق هق نمیتونست جواب بده…رفتم دنبالش محله تقریبا پایین شهر بودن…این پریسا۱خواهر مطلقه داشت که کار رو اون خراب کرده بود آخه میگفتن جنده است.‌تک پره…رسیدم دم خونه اینها…سوار شد…یک پیرمرد نمیدونم منو از کجا می‌شناخت سلام داد گفت پسر حاجی جای تو اینجا نیست…عاقبت خوشی نداره ها…پریسا اومد بره پایین.گفتم نیومده برمیگردی،،خلاصه از اونجا رفتیم…گفت طاها من میدونم مقصر مهسا خواهر منه…آبروی ما رو هم برده… به شرطی همسرت میشم که ازین شهر بریم اصلا کسی نفهمه منو تو زن و شوهریم…گفتم چشم.،قرارمون شد به پدرم بگم مرکز استان کار گیر اوردم باید مدتی برای دانشگاه اونجا پروژه انجام بدم و حقوقم رو بگیرم.بابام یک آپارتمان کوچیک اونجا خرید داد بهم.شهری بود که مرکز استان بود بزرگ بود و پریسا اونجا داشت درسشو تموم میکرد.خلاصه با دروغ و کلک رفتیم و ازدواج کردیم…ازدواج سخت و مخفی…خانواده اون کاملا راضی بودن…خدا میدونه خانواده من کسی خبر نداشت.هفته ای یک شب میومدم خونه پیش پدر مادرم…اون هم می‌رفت خونه مامانش…میخوام براتون از شب زفافمون بگم…مامانش بیرون اتاق منتظر بود.مادرش خیلی مهربون و باکلاس بهم گفت شاه دوماد مواظب دخترم باشی ها…هر جوره با پرستاری زندگی خودشون رو میچرخونه،مشکلشون فقط خواهر احمقشه،،من آروم لباس در آوردم.نگاهم می‌کرد.گفتم عزیزم آماده نمیشی،گفت خیلی میترسم.گفتم از چی از کی،؟از من میترسی؟گفت طاها بخدا من تا الان این کارها نکردم.گفتم خب بالاخره که چی با من نه با کس دیگه بالاخره که یک روز باید این کار انجام می‌شد.آروم آروم لباس مجلسی شیک و قشنگش رو درآورد…اینو بگم به لطف پدرم همیشه حسابم پر بود…مشکل مالی نداشتم…پس با جهیزیه مادرش و خرید خودم همه چی بهترین بود…لباس در آورد.برای اولین بار لخت شد.ولی لباس زیراش تنش بود.روی تخت کنارش نشستم…گردن بلوری زیباش رو بوسیدم.ارایش عروسی قشنگی داشت…ما مهمون نداشتیم ها.‌کلا۴نفر بودیم…منو خودش.خواهرش و مادرش…حتی بعد عقد پدرش رفت با ما نیومد…خواهرش هم شب برگشت شهر خودمون من موندم و مادرش و خودش…تنها بودیم…برگشت دیدم چشاش پر اشکه از لای اون مژه های قشنگش اشک میومد.قاطی آرایشش میشد می‌ریخت پایین…دوباره لباس پوشیدم رفتم پیش مادرش.‌گفت چی شد تموم شد.گفتم نه خاله…گریه میکنه می‌ترسه… گفت دیوونه تموم عروسها گریه می‌کنند.شیر باش پلنگ باش…یادته چطوری گازت گرفت…گفتم دلم نمیاد اذیتش کنم…خیلی دوستش دارم…منو بوسم کرد.گفت پسرم قربونت بشم.این آش کشک خاله اته بخوری پاته نخوری پاته،،پس برو آشتو بخور لذت ببر.‌بار اول براش سخته بعدش فقط لذته…خدا اینجوری خلقت کرده…برو عزیزم.مرد نباید زیاد مهربون باشه.بعضی وقتها خانومها از مرد خشن بیشتر خوششون میاد.هیچچی دیگه این مادر خانوم من شیرم،کرد و فرستادم توی اتاق.وقتی رسیدم لخته لخت بود.کیف کردم.خودم بغیر توی فیلم‌ها اولین بار بود کوس از نزدیک میدیدم…تا اون موقع خودم رابطه نداشتم…فقط میدونستم باید بمالم ببوسم بلیسم…کیرم چنان شق بود دردش میومد…راسته راست…من هم سریع لخت شدم.سرپا بودم اون روی تخت نشسته بود.تا کیرمو دید.۱۸سانت و کلفت…اون موقع چون فیلم میدیدم تازه فک میکردم مال من جزو سایزهای پایینه…نمیدونستم توی ایران برای خودش یلی حساب میشه…گفت وای طاها چقدر گنده است…گفتم تو که پزشکی میخونی باید بدونی جزو سایزهای معمولیه.گفت نخیرم سایز معمولی زیر۱۴سانته نه این گنده بک…چند دقیقه حرف زدیم و هم رو مالیدیم و بغلش کردم.تا تونستم کوسشو لیسیدم.گفت طاها بیا تمومش کن بدنم استرس گرفته…هیچچی بهم خوش نمیاد…رفتم روش خیمه زدم خودش با دست کیرمو گرفت گفت وای خدا کلفتیش اندازه مچ دستمه…نمیره توش…گفتم مامانت گفته یکدفعه انجام بده تا کمتر درد بکشه…گفت به مامانم نشونش دادی چقدره؟؟ندیده نظر داده…خندیدم.لبشو بوسیدم…خودش خیس کرد.من هم بیشتر.نگه داشت دم سوراخ کوسش…گفت بسم الله بکن طاها…من هم با یک فشار پر زور چپوندم توی کوس تنگ و قشنگ و سفید صورتیش.یکجوری جیغ زد…هر وقت یادم میاد گوشم زنگ میزنه…بعدشم گریه بلند…کشیدم بیرون پر خونه بود.مامانش همون دستمالی رو که داده بود…رو سریع فشار دادم روی کوسش…خونها رو بکشه به خودش.کیرمم تمیز کردم…مادرش در زد…طاها پریسا. بچه ها.خوبین…گفتم مامان خوبیم الان میام…پریسا داد زد مامان حالم بده…گفت عادی میشه نترس…گفت خونش بند نمیاد…گفت چی…چرا بند نیاد.دیدم راست میگه…کم میومد ولی میومد…ترسیدم لباس پوشیدم زود رفتم بیرون…مامانش رفت توی اتاق پیشش…چند دقیقه بعد اومد پیش من گفت…وحشی…برو باهاش دوش بگیر نترس طوری نیست طبیعی بود…رفتم توی اتاق نبود در زدم گفتم در رو برات باز نمیکنم.چیزی نگفتم دلم گرفت…آخه من هم استرس داشتم من هم خجالت میکشیدم. من که تنهای تنها بودم.سرم توی دستم بود با شورت نشسته بودم.منتظر بودم بیاد بیرون.چیزی نمیگفتم…مادرش یهو اومد داخل.خودمو جمع کردم.گفت چرا نرفتی داخل.گفتم ناراحته باهام قهره.گفت غلط میکنه…داد زد پریسا در رو باز کن طاها هم بیاد داخل…حموم شب زفافه باید دوتا باهم باشید.زود در رو باز کرد.گفتم خاله دوست داشتن که زورکی نمیشه…گفت نه عزیزم ازت توقع نداشته دردش اومده ناراحته…تو مردی دلت گنده است…برو پیشش…رفتم توی حموم پشتش بهم بود از روی اون موهای بلند و قشنگش آب می‌ریخت پایین تا روی کون تپل و کوچیک و نازش…از پشت بغلش کردم.گفتم قهری.برگشت قشنگ بغلم گرفت.گریه کرد.خیلی دردم اومد.گفتم که گنده است…گفتم اشکال نداره باید انجام می‌شد… هیچچی دیگه شب اول ما هم اینجوری تموم شد…تا اینکه چند ماهی قاچاقی زندگی می‌کردیم و خوش بودیم…تا اینکه مادرش زنگ زد طاها شب جمعه عروسی دختر خاله خودمه پریسا رو بردار بیایید عروسی…بهش گفتم همه منو می‌شناسن شهر کوچیکه ولی شب میام دنبالتون…هیچچی دیگه کاش شب نمی‌رفتم دنبالشون…از در تالار که بیرون میومدن…خداییش لباس خواهرش بد بود…مردم بد نگاه میکردن…یک موتور۳تا لاشی تا اینها رو دیدن…مهسا جنده رو میشناختن چرت و پرت گفتن…مادرش ازم خواهش کرد چیزی نگم…گفت اونها مست هستن…برو نمیخاد بری عروس کشون…برو ما رو برسون خونه خودتون برگردین سر زندگیتون…ولی مهسا و پریسا زیاد اصرار کردن بریم عروس کشون…توی عروس کشون اونها زیاد اذیتمون کردن.من هم ماشین شاسی بلند پیکاپ…تا فهمیدن دنبالشونم…گاز موتور رو گرفتن…دنبالشون بودم.ماشین عروس جلوشون بود راه در رو نداشتن…سپر من هم استیل بود.‌گرفتن طرف پیاده رو…چنان خوردن زمین.من هم با ماشین از روشون رد شدم روی۳تاشون…دیگه گریه زاری فایده نداشت…خلاصه که نگم براتون…یکی اونجا مرد…یکی هنوز فلجه…یکی چندروز بعد بیمارستان مرد…خلاصه بدبخت شدم رفت…تازه استخدام شده بودم…مهندس یک شرکت بودم.‌خانومم سال آخر پزشکی بود…الکی بیخودی…افتادم۵سال زندان…حالا چرا…چون بیمه ماشینم کمتر از بود از کل خسارت.و خیلی ها شهادت دادن من از روی غرض از روی اینها رد شدم…و تازه داشت انگ قتل بهم می‌خورد…پدرم دوسال اول باهام قهر بود.فقط وکیلی که مادر زنم بنده خدا توی اون نداریش برام گرفته بودکمکم میکرد…توی زندان همون دوماه اول دیدم خانومم چهره اش عوض شده فهمیدم حامله است.پدرم دیگه بهم پول نمی‌داد.حسابم خالی بود.‌ماشینم رو فروخته بود…پولشو نداده بود زنم.دوبار دیگه زنم اومد ملاقاتم بچه رو اورد دیدم…پدرم سال سوم اومد ملاقاتم گفت طلاقش بده…تا یکماهه آزادت کنم…گفتم دویست سال اینجا بمونم طلاقش نمیدم…۳ماهه بعد بهم اعلام ملاقات خصوصی کردن…دلم برای زنم تنگ شده بود خدا این بدبختی ها رو قسمت کسی نکنه…اون روز توی اون مدت کمی که باهم بودیم…دوبار باهاش سکس کردم،طفلکی تنگه تنگ بود.بچه ام دختر خوشگلم کنارمون خواب بود…بار اول تا اومدم بکشم بیرون کمی ریخت داخلش بهش نگفتم…چون بیشترش بیرون ریخت متوجه نشد…گفت طاها جون نریختی توش که…گفتم نه عزیزم…گفت طاها چرا اینقدر موهات سفید شده.گفتم درد زندان مهم

نیست.دوری از تو و بچه ام داره روانیم میکنه،خلاصه ملاقات تموم شد.ورفت که رفت دیگه ندیدمش…تقاضای طلاق داد و ازم بدون مهریه جدا شد…دلم آتیش گرفت…پدرم چندبار اومد ملاقاتم نرفتم ببینمش…با مادرم کلا قهر بودم…تا اینکه بخاطر دوری و ندیدن.بچه ام…آخرای سال۵زندانم بود.توی حموم رگمو زدم…وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان بودم.سرباز روی سرم بود…خانواده بزرگ و بی خاصیتم همه بیرون بودن…مادرم محکم بغلم کرده بود و گریه میکرد.حتی جواب سلام هیچکس رو ندادم…پدرم چندروزی که بیمارستان بودم رضایت همه رو گرفته بود تمام دیه و همه چیز رو پرداخت کرده بود…دیگه حتی توی بند هم نرفتم…من فک میکردم که شاید۳ یا۴روزی بیمارستان بودم…اما فهمیدم…۲۰روزه بیمارستانم…بخاطر خونریزی زیاد فقط دوهفته توی کما بودم…خلاصه بیرون اومدم…بابام خیلی دورم میچرخید…برام شاسی صفر بنام خودم خریده بود…دو سه تا حساب و کارت بانکی به داده بود.من که همیشه ریشهام ۶تیغه بودن‌‌…دیگه ریشهامو هم نمیزدم…خواهرام دو رو برم بودن…مث پروانه دورم میچرخیدن…اقام مسجد محل برام ولیمه بزرگی داد.نیمساعتی بودم و رفتم توی مسجد نموندم…خلاصه شب برگشتم توی خونه همه بودن پدرم بشدت عصبی بود.داد زد چته لامصب چه مرگته…من بخاطر تو این همه هزینه کردم…همه هم تایید میکردن…اونها حرف میزدن من گریه میکردم…خواهرم گفت داداش جون چته خب بگو…گفتم حاجی چقدر منو دوست داری…گفت پدرسگ از خودم بیشتر.از استغفرالله خدا هم بیشتر…گفتم خب تو که ده تا بچه داری صدتا نوه منو میخای چکار…گفت پسر جان هر گل یک بویی داره…چندساله نیستی خون جیگر شدیم…گفتم ها باریک الله…توی صدتا بچه و نوه دنبال منی…پس کو بچه من نوه دیگه ات…زنم رو ولش کن نمی‌خواستیش…مگه من دل ندارم میدونی بخاطر دوری زن و بچه ام خودمو کشتم…ولی خدا نخواست…من یکی دارم چشم ندارید ببینیدش…دلم براش تنگ شده…تو صدتا داری هنوز دنبال یوسف گم نشده ات میگردی،،تازه فهمید چی میگم…همون موقع یکی از خواهر زاده هام گفت…دایی فک کنم زن و بچه ات از ایران رفتن…اگه بگم سکته قلبی کردم…بقران باور نمی‌کنید… تویccuبه هوش اومدم…باز هم چند روز بیمارستان بودم.۳۰سالم بود تموم موهام همه موهام داشتن سفید میشدن…تازه پدرم می‌فهمید چی رنجی میکشم…چندبار ازم عذر خواهی کرد.تا آخرش بهم گفتن…با مادرش از این شهر رفته…۶ماه گذشته بود آزاد بودم.بهترین سر و وضع و داشتم…رفتم شهری که درس میخوند…جویا شدم…فقط اینو فهمیدم که پزشکیش رو گرفته…خیلی خوشحال شدم اقلا مادر بچه ام دکتره…خیالم از نگهداری بچه راحت شد.گفتم اگه خارج هم باشه مهم نیست…بچه درست تربیت میشه…ریشهام مث داعشی ها شده بود…پدرم سرمایه بزرگی بهم داد.گفت من آفتاب لب بومم…این حقته بمیرم دیگه خیالم راحت میشه…خونه زندگی ماشین پول دوباره همه چی داشتم ولی انگار هیچی نداشتم…نمیدونستم کجا دنبالشون بگردم…چندین جا رفتم تا اینکه یاد همکلاسیش افتادم.گفت من خبرو شماره ای ازش ندارم ولی مطمئنم که با یکی از اساتید و مادرش رفت تهران.اونجامونده یابا استاده رفته خارج نمیدونم…دیگه شد گشتن توی انبار کاه…چند بار رفتم در خونه خودشون کسی باز نکرد.تا اینکه سر پاساژ بزرگ شهرمون مهسا جنده رو با دخترش که الان بزرگ هم شده بود دیدم.سوار تاکسی شد و دم همون خونه قدیمی پیاده شد…دخترش رو برد خونه تا اومدم برم پایین در بزنم…چی میدیدم…پسر خواهر بزرگم با ماشین قبلی من…همون تیپ ولی کثیفتر بود…نگه داشت مهسا سوار شد و رفتن من هم دورادور تعقیبشون میکردم…مستقیم رفتن باغ بزرگه.من از روزی که اومده بودم اصلا نرفته بودم اونجا…در برقی گذاشته بودن…با ماشین مستقیم رفت داخل…من رفتم پشت باغ دیوارش کوتاه تر بود…پریدم داخلش…رفتم داخل ساختمون طبقه بالا بودن…نمیدونم چی میگفتن و میخندیدن…فقط شنیدم گفت…مهسا خانوم کجا بودی چند وقته نیستی کف کردم،ولی امروز میخام عقب و جلوت رو یکی کنم.اونم خندید.گفت فک نکنم تواناییش رو داشته باشی قبلا هم ازین قپی ها زیاد اومدی…من گوشیمو در آوردم و ازشون فیلم گرفتم…عجب شاه کوسی بود این مهسا…چه ساکی میزد…چه کون بزرگ و سفیدی داشت…مثلا میخواست عقب جلوش رو یکی کنه…دو دقیقه نشد آبش اومد.گفت عه پنچر شدی که…گفت تکی بخدا.تک…شما دوتا خواهر به اون مامانتون رفتین…خوش کوس و کونین…گفت جرات داری جلوی داییت بگو…تا جرت بده…گفت بره کون بده‌…کوسکش از روزی اومده جرات ندارم ماشینش رو بیارم بیرون…بخدا بابابزرگم جای ارث به مامانم داد.امضا هم گرفت…اونم داده به من…الان میگن باید ببری تهران
بفروشیش…گفت اون که در به در دنبال پریسا میگرده…فک نکنم پیداش بکنه…به تو هم کاری نداره که…ولی عجب عاشقه ها…از همون اول عاشق پریسا شد.جونش براش در میومد…توی زندان رگ دستشو زده بود…اومد بیرون فهمید از ایران رفته سکته زد…مهسا گفت کی از ایران رفته؟؟پریسا تهرانه مطب داره چندساله با من قهره مامانم با استاد اون ازدواج کرد از ایران رفت…هر دوتا منو عامل بدبختی پریسا و طاها میدونستن،برای همین باهام قهر کردن و منو ول کردن و رفتن…همین خونه موند واسه من…از خوشحالی توی کونم عروسی بود…گفت فقط نمیدونم کجا هست کدوم بیمارستانه…چندتا بچه داره؟،تا اینو گفت دوباره تپش قلب گرفتم یعنی دوباره‌ ازدواج کرده؟…لاشی خان گفت به کیرم…کون لق داییم و همون زن و بچه اش…باور کنید.چنان عصبانی شدم…عصای قدیمی چوبی دکوری وصل طاقچه بود برداشتمش…رفتم توی اتاق یک‌جوری زدمش صدای سگ میداد.و فقط می گفت گوه خوردم دایی گوه خوردم…چنان زدمش و عقده چند سالم رو در آوردم که آتیش دلم خاموش شد…مهسا از ترس فقط میلرزید.حتی جیغ هم نمیزد…گفتم جنده بی پدر و مادر عامل تمام بدبختی من اون لباس سکسی اون شب تو بود…یا میگی پریسا کجاست یا با همین کوسکش اتیشت میزنم…گفت بخدا فقط میدونم آخرین بار توی مرکز فوریتهای پزشکی…کار می‌کرد… یکبار رفتم پیشش برای سند این خونه رو که بنامم بزنم…منو مث سگ از اتاقش انداخت بیرون…همونجا معطل نکردم.زدم بیرون رفتم خونه لباس و شارژر و غیره برداشتم.با یک فلاکس چایی و ماشینو انداختم توی جاده سمت تهران.۵صبح رسیدم تهران.هم خوشحال بودم هم ناراحت…نمیدونستم حالم چطوره…عین مستهای راه گم کرده بودم…یک سیگار کشیدم چایی خوردم. تهران رو بلد نبودم پرسون پرسون رسیدم…همون بیمارستان و بخدا اسمش دم ورودی در خورده بود.تخصص معده و گوارش گرفته بود.ساعت ورود به بیمارستانش۹صبح بود…از اطلاعات پرسیدم گفتن.باید حتما صبح بیاد.بیمارایی که جراحیشون کرده و الان توی بخش هستن رو ویزیت کنه…چشم از در بر نمیداشتم… بقران از دیروز که از خواب پاشده بودم…تا الان نخوابیده بودم…فقط چایی و بیسکویت و سیگار که برام سمه رو میکشیدم…من توی زندان سیگاری شده بودم…ساعت دقیق۸و۴۵دقیقه با ماشینش که یک۲۰۶سفید بود اومد داخل بیمارستان…منو راهم ندادن.گفتن تا۹ونیم کسی رو داخل راه نمیدن.گفتم من کار شخصی با خانم دکتر دارم.باز هم نذاشتن برم پیشش…یکی زرنگ بود گفت برو اورژانس از در پشتش برو داخل بخش جراحی…اونجا میبینیش…وقتی رفتم اونجا…واقعا عجب فکر بکری بود.نیمساعتی بود که داخل بخش بود.پرسیدم خانوم دکتر پریسا…کجا رفتن…گفتن بخش جراحی مردان هستن ولی الان میان اینجا چون بچه اشون رو گذاشتن اینجا…برگشتم دیدم۱دختر کوچولوی دیگه کنار دست پرستاره بود.ناز و ساکت…خوشگل چشم رنگی مث خود پریسا…فقط نگاهش میکردم و افسوس زندگیم رو میخوردم که چطوری مفت از دستش دادم…فقط میخواستم یک بار دیگه دختر خودمو ببینم…میدونستم طاقت این زندگی رو ندارم.قلبم کشش این همه غم رو نداشت…با بچه چشم تو چشم هم بودیم…خیلی ساکت بود…پرستاره گفت آقا آقا… خانوم دکتر اومدن…من عینک آفتابی کم رنگی داشتم.و ریشه‌ریشهای بلند…کمی هم چاق شده بودم…فقط کمی، تا رسید پرستاره گفت خانوم دکتر ایشون باهاتون کار دارند…گفت بله بفرمایید…مریض دارین.چیزی نگفتم.گفت آقا با شما هستم ها.گفتم خودم مریضم قلبم داره وایمیسته،گفت من متخصص گوارش هستم نه قلب.گفتم ولی شما باید منو درمان کنید.و بعدش .عینکم رو برداشتم…سر بلند کردم.نگاهمون توی هم گره خورد.منو نگاهم می‌کرد.حرف نمیزد لبهاش میلرزید.اینقدر اشک از چشماش میومد.صورتش خیسه خیس شده بود…پرستاره پرسید خانوم دکتر چی شده.چکارتون شده…تا اومد قدم دیگه برداره غش کرد…دوییدم…بغلش کردم.پرستاره گفت آقا دستتو بکش کنار.گفتم من همسرشم…یعنی. بودم…نمیدونم هستم…من نبودم تازه برگشتم…گفت وای خدا اگه بدونین چقدر برای شما دلش تنگ شده…تا پرستارهای دیگه اومدن بغلش کردم.گذاشتمش روی نیمکت ملاقات کنندگان برای انتظار.خودم چنان تپش قلبی گرفته بودم.و خسته بودم و آشفته و گرسنه زیر پاش از حال رفتم…نمیدونم چقدر خوابیده بودم.به هوش اومدم سروم توی دستم بود.بقران دختر خودم بزرگ شده بود.کنار خودم بود.تا چشام باز شد…نگاهش افتاد توی نگاهم…گفت بابایی بیدار شدی.پاشد دیگه چقدر میخوابی…دویید توی سالن داد زد مامان بدو بابایی بیدار شده…پریسا با دوتا پرستار دیگه اومدن.گفت طاها تو رو خدا هیجان زده نشو…مگه سابقه بیماری قلبی داری.گفتم آره چندوقت قبل سکته کردم…گفت خدا مرگم بده آخه چرا…گفتم شنیدم شما رفتین خارج قلبم داشت از جا کنده میشد.من چند ماهه آزاد شدم ولی مریض بودم…پریسا از غم دوریت توی زندان رگمو زدم تا راحت بشم ولی نشد.گریه ام اومد.گفتم ولی کاش میمردم…گفت آخه چرا…گفتم چون چون…نمیخواستم ببینم که دوباره،ازدواج کردی،،گفت من که ازدواج نکردم…گفتم پس اون بچه کوچیکه.گفت لامصب ملاقات آخریه…زهرت رو بهم ریختی، بهم نگفتی من هم قرص نخوردم حامله شدم.گفتم اصلا چرا ازم طلاق گرفتی من که باهات مشکل نداشتم…گفت پول مامانم تموم شد.وکیله وسط کار گفت تا بقیه پول منو ندین کار نمیکنم…اون نفر دوم که بعدا مرد…وکیلش قوی بود میخواستن اتهام قتل عمد بندازن گردنت…تا اعدامت کنند…بابات و مامانت مجبورم کردن.خودم تقاضای طلاق بدم و ازت طلاق بگیرم…من هم بشرطی که خودم بچه رو بزرگ کنم…طلاق گرفتم…پدرت مهریه بهم داد…ادامه تحصیل دادم و مواظب خودم و بچه بودم…دومی رو که حامله بودم…جریانش رو به پدرت گفتم…با کلک و پارتی بلاخره طلاقم رو ازت گرفتم…مجبورم کردن… چون میدونستن تو طلاقم نمیدی…اونها میخواستن تو رو تحت فشار بزارند زندان نگهت دارند تا طلاقم بدی.چند بار اومدم بچه ها رو نشونت بدم…ولی گفتم گناه داری هوایی میشی…عزیزم ولش کن حالا که پیش هم هستیم.فدات بشم هر دو دخترای خودتن…بچه ها رو آورد پیش من…هیجان زده شدم…اون دستگاه ضربان قلب چنان حالم رو خراب نشون داد که نمیدونم چی آوردن زدن توی سروم من که بازم خوابیدم.وقتی بیدار شدم صبح بود آفتاب بود.کسی نبود…یک آقای دکتری اومد سلام و احوال پرسی کرد…گفت جناب عاشق بیمارستان ما رو بهم ریختی ها…هیجان زده نشو…برات خوب نیست…خانوم بچه هات سرحال هستن و منتظر تواند…پس آروم باش سرحال بشو برگرد سر زندگیت…گفتم دکتر میتونم۱نخ سیگار بکشم…گفت زکی، اینو ببین…دستگاه سنجش اکسیژن بهت وصله…فشار خون وصله…ضربان قلبت دائم داره چک میشه…میخوای سیگار بکشی…تمام زحمات مارو به باد بدی…خداییش نسخ ۱نخ سیگار بودم…همون موقع پریسا رسید.دکتره گفت دیدی بهت گفتم سیگار میکشه…میگفتی خلاف سنگینش چای نباته،،پریسا گفت طاها سیگار میکشی،،گفتم عزیزم تنها چیزی که توی اون۴دیواری اعصابو آروم میکنه سیگاره… گفت نه دیگه نمیزارم بکشی…خلاصه چندروز مراقبم بود بچه هام‌ می‌آورد پیشم…بزرگه رو توجیحش کرده بود.تقریبا۵سالش تموم بود مث مامانش زرنگ بود…ولی کوچیکه رو تا بغل میکردم گریه میکرد…آخه ریشهام بلند بود می‌ترسید.درست وقتی هنوز توی بیمارستان بودیم‌…کادر درمان عاقد آوردن همونجا دوباره عقدمون کردن…شب رفتم خونه خودش…۱آپارتمان شیک و بزرگ وسط شهر داشت مال خودش بود…گوشیم دائم زنگ می‌خورد پدر و مادرم بودن…جواب نمی‌دادم… شب گفت آقامون اول برن دوش بگیرند.گفتم چشم…دختر بزرگه گفت بابا منم بیام…دوستام همه با باباهاشون میرند دوش می‌گیرند… موندم چی بگم…پریسا گفت پس بجنب…چون تراشیدن ریشهای بابات کار خودمه…زود بیا بیرون مواظب خواهرت باشی.بچه توی حموم توی وان چنان بغلم کرده بود منو قسمم میداد که دوباره تنهاش نزارم…قلبم دوباره داشت آتیش می‌گرفت… توی بغلم با موهام و ریشام و موهای سینه ام بازی می‌کرد… با اون دستای کوچیکش شامپو زد سرمو شست.بگم صدتا بوسم کرد…باورتون نمیشه.بلند شد.گفت خب چشاتو ببند باز نکنی…من شورتمو در بیارم…زشته تو نبین…گفتم چشم…گفت میدونم بابا جون خودمی ها…ولی هنوز ازت خجالت میکشم…گفتم بابا فدات بشه الهی…گفت خدا نکنه…خودشو شست رفت بیرون…۵دقیقه بعدش مامانش اومد عشقم اومد.خودش اومد توی بغلم…تپل شده بود.دست زد قلبم گفت تو رو خدا هیجان زده نشو.من همون پریسام…دیگه پیش هم هستیم و بدون هم هیچ جا نمیریم…گفت ریشاشو ببین…عشقم چرا موهات سفید شدن…گفتم فقط دوری تو…چند بار لب تو لب شدیم.همش دستش روی قلبم بود.گفتم نترس طوریم نمیشه…اگه هم بشه توی بغل یارم میمیرم…گفت دلت میاد این حرفو بزنی…بچه هاتو دیدی…باید باشی دیگه خودت بزرگشون کنی.من تنها نمیتونم…این بچه شب و روز منتظر بود برگردی…خانوم دکتر خوشگل من تمام بدنم رو شیو کرد و منو برد بیرون…ساک مشتی برام زد.گفت فقط بدون هیجان قلبت خیلی ضعیف شده…گفت بخواب خستگی در بیار هروقت آروم شدی بکن.گفتم فقط لخت باش لباس نپوش…گفت باشه عزیزم.لخت توی بغلم بود…چقدر دلم براش تنگ شده بود۶سال غصه میخوردم…خداییش حقم نبود که۶سال بخاطر اینکه پدر و مادرم خر مذهب بودن…من توی زندان و بیمارستان بلا سرم بیاد…همون۶ماهه اول میتونستن کمکم کنند.برگردم سر خونه زندگیم…نه اینکه زنم رو مجبور به طلاق کنند…دوهفته بود پیش هم بودیم…دوباره زندگیمون باهم سبز شده بود…کوچولوهه قشنگ باهام اخت شده بود.بزرگه حتی دلش نمیخواست مهد هم بره…می‌ترسید بره برگرده نباشم…مشکل مالی نداشتیم…خودمم وضع مالیم خوب بود…پدرم خیلی زنگ میزد…تا اینکه جواب دادم…گفت پسر تو کجایی اگه جواب نمیدادی میرفتم کلانتری، گفتم پسر دختر بزرگت که ماشینمو دادی بهش میدونه کجاهستم…مگه بهت نگفته…گفت نه چند روز مریض بود کتکش زده بودن بعد اونم خونه من نیومده…گفتم اون به زن و بچه من فحش داد من زدمش…الان هم پیش زن و بچه هام هستم.۲باره
عقدش کردم دوتا دختر دارم.گفت طاها بردار بیارشون پیش ما.من باید ازش حلالیت بگیرم…دلم میخواد بچه هاتو ببینم…چند روز بعد بردمشون خونه پدرم جشن بزرگی گرفته بود…پدر و مادرم خیلی از من و همسرم عذر خواهی کردن…پدرم به جای مراسم عروسی و هزینه هایی که باید می‌کرد و نکرد…۱ملک خیلی خوب بهم داد…الان من و پریسا کارهامون رو کردیم به کسی هم نگفتیم داریم میریم…اروپا پیش مامان پریسا‌‌…هم برای من خوبه هم پریسا‌‌…و هم بچه هامون…و هم از دست این خانواده بدرد نخورم راحت میشم…ببخشید که سرتون رو به درد آوردم… بعد از چند سال بدبختی جایی دیگه نبود درد و دل کنم…خودمو اینجا خالی کردم…انشالله زندگی بر وفق مراد همه تون باشه…

نوشته: محمد طاها

بازدید 3,004

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “رنج تعصب”

  1. باز تو اومدی؟!دیگه همه میشناسنتتا کی میخوای این مزخرفات به ایم خاطره بدی خورد ملت

  2. دیگه حنات رنگی نداره سید دستت رو شده ارث خورولی اینهمه کسشر و داستان سرایی از یه آدم معمولی بر نمیاد ، چی میزنی جدا

  3. آخرش گفتی خانواده بدرد نخورت؟!!! اگه پول همین خانوادت نبود که دختر بهت نمی‌دادن، مادر زنت فهمید پولدارید و خونه و ماشین داری بهت دختر داد، خانوادت نبودن که طبق گفته خودت اتهام قتل عمد بهت میزدن می‌فرستادنت بالا دار.تو ۵ سال از عمرت تلف شد ولی زندگی ۳ نفرو بخاطر جنده بودن خواهر زنت نابود کردی!!! هر چقدرم لاشی بودن اونا دنبال خواهر زن جندت بودن نه زنت! بنظرم خیلی کمتر از چیزی که حقت بود عذاب کشیدی!

  4. خدا رحمتی باز می گردد . در این داستان هم مثل همیشه بچه مایه دار ، آلت کُلُفت و کُ… لیسی و باقی ماجرا ! دیگه نخونده هم میشه فهمید محتوای داستاناش چیه . 😁

  5. بغیر از اون قسمت تعریف و غلودرباره آلت ،،،بهترین داستان این سایت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید