درد استخوانهای قفسه سینه اش یا همون دنده هاش دیده میشد.سوتین مشکی معمولی از این ارزونها تنش بود.دوباره گریه کرد.رفتم طرفش.گفتم چته مگه میخوام بخورمت. آروم باش.گفت من تا حالا از این غلطها نکردم.میترسم.گفتم پیش منی.نترس تا تو نخوای کاری باهات ندارم.چشماش پر اشک بود.بی پدر چقدر چشمای خوشگلی داشت.نمیدونم چی رنگیه اینقدر قشنگه چشماش.گفتم در بیار شلوارتو میخوام تمام هیکل خوشگلتو ببینم…آروم درآورد شلوارشو.نشستم روی مبل.گفتم بیا بغلم.اومد نشست توی بغلم.کون نرم و قشنگی داشت.شورتش سفید بود.برعکس سوتینش…موهای قشنگش توی دستام بود.گفتم صبحونه خوردی.گفت نه.فقط یک کوچولو شام خوردم.گفتم چته چرا میلرزی،؟خودشو توی بغلم کوچولو کرد.گریه کرد.اشکاش گردنمو خیس کرد.همون حین شلوارم خیس شد.گفتم چت شد.فک کردم شاشیده…طفلکی پریود شد.زودی بلند شد.خیلی بلند گریه کرد. دویید طرف دستشویی…گفتم طوری نیست طبیعیه… رفتم از توی کشوی اتاقی که باران اونجا وسایلش رو گذاشته بود براش پد آوردم با یک شورت از لباس های باران.هنوز داشت گریه میکرد.گفتم فروغ خانوم گریه نکن دیگه خب بیا برات پد آوردم… فعلا یک شورت تمیز مال باران هست تنت کن بعد برو شورت دیگه بخر.بیا عزیزم.معذرت میخوام اذیت شدی…فهمیدم تو دختر خوبی هستی…آروم در رو باز کرد…برداشت گفت جواد آقا شلوارمو بهم میدی.بزار خوب شم یک روز دیگه میام پیشت قول میدم…گفتم باشه بیا…شلوارشو دادم صدای آب اومد.دست و صورت شسته بود…با سوتین بود.خجالتی بود.گفتم بلدی چایی بزاری دیگه.میدونم خوب بلدی…یک صبحونه مشدی بیار بخوریم.گفت تاب بپوشم.گفتم بخیل نشو دیگه دختر به این خوشگلی…موهای لخت و طلایی کمیاب و زیبا…چشمای عسلی خوشگل.بزار ببینمت دیگه…گفت باشه…با سوتین شلوارش پاش بود.مشغول کار شد…داشت از توی یخچال نون پنیر و عسل و کره در میآورد… رفتم پشتش از پشت بغلش کردم.خیلی ظریف بود.بدنش میلرزید.گفتم میترسی ازم.گفت نمیدونم چی بگم.گفتم چقدر سردت شده.برای همون میلرزی.گفت ولی تو چقدر داغی.گفتم مرد باید داغ باشه تا جفتش از گرمای بدنش لذت ببره.دستامو بردم طرف سینه های کوچولوش آرنج هاشو توی قفسه سینه جمع کرد.برش گردوندم طرف خودم.سرش یا دستام از چونه قشنگش گرفتم بالا.لباشو بوس کوچولو کردم.گفتم خیلی خوشگلی…گفت چی فایده بدبختم.گفتم اگه با من باشی خوشبختت میکنم.خیلی نازی…ولی دیگه اصلا خلاف نکن هرچی باشه…گفت چشم…گفتم چشمت بی بلا.یک بوس خوشگل بهم میدی.خودش لبامو آروم بوسید.گفتم ای والله منشی خوشگل خودم.پریود شدی؟گفت آره وقتش نبود اما انقدر ترسیدم دلم هری ریخت پایین…گفتم بیا صبحونه بخور جون بگیری.دیگه ازم نترس.دوستت دارم.کلا من دخترای خوشگل و دوست دارم ولی اصلا ازت انتظار نداشتم که ازم دزدی کنی…گفت میشه پایین و ببینم گفتم ببین چی شده…گفت صددرصد فرخنده اومده چیزی بدم ببره.برای بابام…گفتم بگو بیاد بالا صبحونه بخوره گناه داره.گفت بد نباشه…گفتم چی بدی…بگو بیاد.گفتم بیا قبلش گفت چیه…گفتم میخوام یک بوس خوشگل از ته دلت بهم بدی…چون گفتی دوستم داری و عکسمو بوسیدی.خب من که چهره ام توی عکس مشخص نبود از کجا فهمیدی من هستم…گفت ساعت و انگشتر دستت معلوم بود خودتی.گفتم خیلی زرنگی.خندید.یک بوس ناز داد…از بالا نگاه کرد…دید خواهرش هست…آیفون رو برداشت گفت فرخنده بیا بالا صبحونه بخور…اومد بالا چقدر تپل بود.این بچه واقعا گاییدنی بود…پرسیدم فرخنده بابات کجاست…گفت داره خونه نعشه میکنه…گفتم فروغ ادرستو بده بهم…گفت جوادآقا اذیتش نکنند…گفتم مگه دوستش نداری مگه نمیخای خوب بشه…میفرستمش کمپ خصوصی جای درست درمون خوبش کنند.چندماه طول میکشه اما درست میشه…آدرس داد.زنگ زدم حاج رضا جریان رو گفتم که مجبور کرده دخترها چکار کنند.ولی توی اتاق دیگه که فرخنده نفهمه…این حاج رضا بله دیگه…خودتون میدونید دیگه.دستش همه جا بند بود. گفتم اگه ترک نکنه دختر کوچیکه رو برای پول مواد میفروشه…گفت اشکال نداره الان میفرستم بچه ها برند بگیرن ببرندش.که بنده خدا همین کار رو هم کرده بود…گفتم فروغ جون گفت بله جواد آقا…گفتم عصری برو برای خودت وفرخنده لباس شیک خرید کن.به حساب من.از همین فروشگاه بزرگه سر نبش…من به مجید سیاه زنگ میزنم رفیقم شده…ببین همه چی بگیر خب.سر تا پا.زیر و رو. میخوام منشیم همیشه تمیز و خوشگل باشه…الان صبحونه بخورید بعدش بریم فروشگاه…اینقدر خوشگل خندید.دل آدم ضعف میرفت… لعنتی یک زیبایی قشنگی توی چشماش هست نمیشه ازش به راحتی گذشت…بدبختی اینقدری تن صداش هم قشنگه که کیف میکنی باهاش صحبت کنی.کم کم توی مغازه بامن دوست خوب شده بود.شوخی لمسی میکردیم.بیشتر مواقع باران نبود چون درس میخوند من و این و خواهرش تنها ناهار میخوردیم… بهش گفتم اگه بلدی غذای خونگی بسازی برو بالا آشپزخونه درست کن که هم بیشتر بسازی برای شام خودت و آبجیت هم اینکه مختلف بسازی چون فست فود زیاد،دل آدم رو میزنه وبعدشم چاقی و بیماری میاره.اولاش میترسید… گفتم فروغ تو از من میترسی؟نگران شد…مگه نگفتی دوستت دارم.اگه آدم کسی رو دوست داشته باشه که نباید ازش بترسه…من دلم میخواست پاش توی خونه ام باز بشه…چون از اون روز به بعد احتیاط میکرد… نمیومد بالا…گفتم قرار بود خوب شدی باهم باشیم دیگه…گفت آخه.گفتم آخه نداره.بهم قول دادی.با من باشی ضرر نمیکنی…خودت باید الان منو شناخته باشی دیگه…گفت نمیدونم چی بگم…به بهانه ناهار درست کردن میفرستادمش بالا…۵شنبه بود.بهش گفتم فروغ فردا بیا پیشم.میخام ناهار بریم بیرون.خب…میخام بریم گردش.دوست دارم با هم باشیم…گفت جوادآقا.میشه نیام.گفتم چرا…گفت آخه من دخترم.گفتم دیوونه مگه میخام چکارت کنم.تو بیا نترس طوریت نمیشه.بهم اعتماد کن…همینجور که من کردم…گفت چشم باشه.گفتم ۱۰صبح حتما اینجا باش.گفت باشه میام…شبش خونه خواهرم بودم.به آبجیم گفتم فردا باید برم جایی ملکی رو ببینم امشب زود میخام برم خونه.معذرت خواهی کردم و رفتم خونه…سریع دوش گرفتم صفا دادم همه جا رو…صبح ساعت۹پاشدم…دمشگرم راس۱۰اومد.گفتم بیا بالا تا حاضر بشم…اومد بالا.لباس شیک و قشنگی پوشیده بود…گفتم بشین…رفتم اتاقم.الکی لباس برمیداشتم و مثلا جلوی آینه تست میکردم.با شورت و رکابی بودم…صداش زدم.فروغ گفت بله…گفتم عزیزم بیا…اومد گفت بله جواد آقا…گفتم به نظرت کدوم قشنگه…من لخت بودم کیرم از زیر شورت معلوم بود…آروم زیر چشمی نگاه میکرد… گفت کت شلوار مشکیه قشنگتره ست رنگ ماشینتون هم هست.قدت بلنده لباس تیره بیشتر بهت میاد.گفتم تو هم خوشگلی…رفت توی پذیرایی…گفتم بیا توی اتاق خواب…اومد پیشم…گفتم هنوزم ازم میترسی… هیچچی نگفت…پرسیدم ترس یا خجالت.گفت ترس کمه.ولی خجالت میکشم. گفتم نشد دیگه…بیا پیشم…رسید گفتم لباستو در بیار میخام لخته رو ببینم.گفت شما که گفتی کارم نداری.گفتم هنوزم میگم.نترس لعنتی بهم اعتماد کن.دوستت دارم.تا تو نخوای کاریت نمیکنم.ولی میتونم ببینمت که نمیخورم لامصب…میتونم ببوسمت که…چقدر تو لزجی…گفت جواد آقا من بی کس هستم.اگه آبروم بره بدبخت میشم…گرفتمش توی بغلم گفتم بخدا نترس من ازون آدما نیستم با زور با کسی وارد رابطه بشم…آروم اول شال و بعدش مانتوش رو درآورد…یک شلوار کتان ۶جیب خوشگل تنش بود.خودش بدون اینکه من بگم…درش آورد…یک تیشرت شیک تنش بود…درش آوردم…ست شورت و سوتین سبز پوشیده بود…رفتم روی تخت…گفتم بیا بغل خودم آهوی فراری خودم…قربون اون چشات…بازم گریه کرد. گفتم فروغ جون بخدا کاریت ندارم فقط بغلم باش…از باهم بودنمون لذت ببر…گفت نمیتونم بلد نیستم من ازین کارها نکردم.گفتم عزیزم…بهت یاد میدم…خوابوندمش روی تخت…آروم گوشه سوتینش رو دادم بالا سینه های ناز و سفت و کوچولوش زد بیرون…نوک میمی هاش رو بوسیدم آروم میک زدم.با دستش سرم رو هول میداد عقب.رفتم بالاتر الان قشنگ روش سوار بودم.لبهاش رو آروم بوسیدم…گردن ناز وکشیده ای داشت.چندتا بوسش کردم.همش منو هولم میداد…نگاهش کردم دنیای استرس بود.خیلی باحیا بود.چقدر چشم وابروی قشنگی داشت.فروغ نترس.اسیبی بهت نمیزنم.اروم باش.زد زیر گریه.گفتم پاشو لباستو بپوش ببخشید اذیت شدی.نشست زانوهاش رو گرفت توی بغلش.گریه کرد.گفتم پاشو بخدا کاریت ندارم…گفت دیگه اخراجم؟گفتم نه چرا اخراج؟چی ربطی داره.کار میکنی پولتو میگیری.اون به این ربطی نداره…پاشو لباس بپوشیم بریم گردش.گفت آخه.گفتم دوست نداری نیا…زوری نیست.گفت خیلی دوست دارم.اما خب من که با شما…گفت چی.گفت خب الان که اذیت شدین…گفتم خانوم خوشگله.عشق و حال که یکطرفه لذت نداره باید طرف مقابلت هم پایه باشه.وقتی تو دلت بامن نیست.حتی اگه من به زورم به وصالت برسم باز هم لذتی برام نداره…دلم میخاد باهم کیف کنیم.نه که تو با استرس باشی و من هم در حال ستم کردن به تو…پاشو بریم طرقبه شاندیز…گفت وای مرسی…بپوشم…گفتم بپوش.خودش بلندشد بوسم کرد…خندیدم…گفتم تو با دست پس میزنی.ولی با پا پیش میکشی…آخه من نفهمیدم جریانت چیه…گفت فقط بدون که خیلی دوستت دارم.اما.الان…گفتم چی…گفت. من دیر اعتماد میکنم…هنوز شلوارشو نپوشیده بود.محکم با دست از زیر باسنش گرفتم کشیدمش توی بغلم.لبامو گذاشتم روی لباش…بوسیدمش.گفتم عشقی.من هم دوستت دارم.خندید…لباس پوشیدیم و رفتیم.اینبار هم ناکام موندم…رفتیم رستوران ارگ شاندیز.دوستان هرکی رفت مشهد حتما این رستوران یکبار بره ضرر نداره.تبلیغ نیست کارش خوبه…توی طرقبه شاندیز بردمش گردوندم… نزدیک۴بعد از ظهر بود…رفتم طرف ویلای خودم…گفت کجا داری منو میبری…گفتم بازم ترسیدی که…دیوانه دارم میرم ویلا بشینم دوتا پیک مشروب بخورم.یک قلیون بکشم…تنی یه آب بزنیم استخر داره…بعدش برگردیم خونه…ساکت بود.حرفی نمیزد…ریموت رو زدم در باز شد.گفت کسی نیست که؟گفتم احمق فک کردی من میخوام تو رو با چند نفر خفتت کنم،مشنگ من توی اروپا برای خودم کسی هستم.اینجا صاحب کلی ملک واملاکم.بودن با دختر برای من مثل آب خوردنه…من تورو دوستت دارم.آوردمت پیش خودم.چرا باید چند نفره دیگه رو بیارم ملک شخصی خودم منشی و فروشنده زیبای مغازه ام رو بدم که خدایی نکرده بهش تجاوز کنند.فروغ چقدر دلت چرکینه…رفتیم داخل. گفتم صددرصد بلدی قلیون چاق کنی…گفت آره.گفتم چاقش کن…بعدشم خودم رفتم دو سه پیک سنگین مشروب خوردم. خیلی دیگه ازش عصبی بودم.خیلی مشکوک بود…لباس کندم و زدم توی آب.گفتم با میوه و چایی بیار دم استخر داخل سالن…گفت باشه…نیم ساعتی توی آب بودم که بساط رسید.کله من هم داغ بود…وقتی اومد.فقط بلوز شلوار داشت…سر لخت بود…نگاهش نکردم…قلیون رو آورد دم استخر.گفتم دود داره یا باید خودم دودش بیارم…گفت میخوای دودش بیارم گفتم آره دیگه.میخوام وقتی میکشم طعم لبات و رژ لبت روش باشه…خندید.گفتم آره این شد…یک شکلات تلخ گذاشت دهنم.گفتم مرسی.گفتم نمیای توی آب.گفت خب اگه بیام حوله نیست چطوری خودمو خشک کنم…گفتم ببین اون کمد دیواری رو.داخلش پر حوله و رب دوشامبره…کسایی که دوستشون دارم اینجا حوله مخصوص جدا دارند…اولی دومی.مال نامزدم و خواهر زادمه.سومی و چهارمین خواهرام. اون پایین ۱پک پلمپه. صورتی دخترونه است مال تو.برو زیر دوش زود بیا توی آب گرمه سرما نمیخوری…گفت باشه. میخوام دیگه خجالتو بزارم کنار…گفتم آها ایوالله.رفت و زودی دوش گرفت…چون چندباری پیشم لخت شده بود مایو نداشت اما بدون سوتین با شورت اومد بغلم.گفتم بیا پیشم پری دریایی تو رو خدا نترس از من.توی آب مث ماهی لیز میخورد.سفید بود عین بلور.مث صدف.موهای قشنگش توی آب پخش پلا میشد اینقدر قشنگ بودن حرف نداشت.لب استخر نشستم شنا کردنش و میدیدم قلیون میکشیدم.گفتم میکشیکه؟گفت گاه گداری خیلی کم وقتی با دوستام بیرون میریم.گفتم زیاد دور وبر دود نباش…ولی گاه گداری مشروب بخور کم.فقط گرمت کنه.نه بیشتر…گفت اون که بدتره…گفتم عزیزم کم نه زیاد…از بالا پریدم توی آب پیشش…رفتم زیر آب از زیر گذاشتمش روی شونه هام…جیغ کشید.تو رو خدا جواد آقا.گفتم فروغ رسمیش نکن…جواد آقا چیه.خود جواد رو بگی بهتره تا جواد آقا… جواد جونی چیزی.گفت دلم میخواد بهت بگم عشقم.آخه خیلی خیلی دوستت دارم نمیتونم بگم چقدر…گفتم بهتر هرچی دوست داری بگو.اروم گفت جواد جان…گفتم جانم.گفت میشه ازت خواهش کنم هیچ کس حتی باران از رابطه ما خبر دار نشه…گفتم صددرصد خیالت راحت باشه.خودتم پیش اونها بیشتر حواستو جمع کن.اگه چیزی هم گفتن به خودت نگیر.تو با من باش خیالت از زندگی راحت…در ضمن حال پدرت هم خوبه نگرانش نباش…اومدم بیرون از آب.رفتم زیر دوش.گفت بیا.اومد پیش من…دیگه راحت بود خودش لباش کار میکرد… شورت تنش بود.نشستم زیر پاش که شورتشو درش بیارم.گفت وای.گفتم جانم نترس قربونت فقط میبوسمش…گفتم بچرخ…فدات شم.چرخید از پشت کشیدم پایین…لخته لخت بود.برگشت پایین منو نگاهم کرد.کمرشو گرفتم.قوس دادم کمرش.از لای اون کون تنگ و کوچولوش زبون انداختم تا رسوندم به کوسش…این هم چنان شیو کرده بود.آماده دادن بود.گفتم چکارش کردی خوشگل خانوم مورچه روی پوستت بوکس وباد میکنه…چی صاف شده…گفت فقط برای تو کردم.فقط برای تو…میدونستم بی کار نمیمونی امروز بلاخره کار خودتو میکنی.ولی با معرفتی زور تو کارت نیست…گفتم قنبل ترش کن خوشگله من…کون وکوسشو ناز بوسیدم وخوردم.برش گردوندم چرخید.برعکس لاغریش کوس خوشگل و درشتی داشت…یک کوچولو لبه کوسش تیره بود…کوس اینو فقط میمکیدم مث جارو برقی میکشیدم توی دهنم…گفت وای جواد جون نکن…دردم اومد…گناه دارم.ولی بادستش محکم سرمو روی کوسش فشار میداد…بلند شدم خودم شورتمو در آوردم.دستش رو گرفتم گذاشتم روی کیرم.منو نگاهم کرد. گفتم بگیرش.گفت جواد این خیلی بزرگه…گفتم از کجا میدونی بزرگه.گفت چرا پرسیدی،؟بهم شک داری؟گفتم چون از اولش شوکه نشدی و نترسیدی…هر کی دیده حتی بار اول پسر هم بوده ترسیده…گفت یکبار رفتم برای بابام مواد بگیرم…دوتا نامرد باهم خفتم کردن.فقط شانسی که آوردم مجبورم کردن کیراشون رو بخورم بخدا هیچ جامو نکردن…گفتم اشکال نداره قسم نخور.پس بلدی بخوریش.گفت آره فیلم سکس زیاد دیدم.گفتم پس شروع کن…ولی بلد نبود دندون میزد…بلندش کردم…ازپشت گذاشتم لای کون وکوسش…گفتم نترس توش نمیکنم.فقط لای پاهات…گفت باشه.چقدر داغه…گفتم کلفت و داغه…گفت آره. بمال به مال من…برگشت خودش لب داد بهم…چقدر عاشقونه من اینو کردمش.گفتم تو چرا اینقدر خوشگلی مامانت قشنگه یا بابات…گفت پدرم یک زمان به موسی پلنگ زرد معروف بود.تا اینو گفت…گفتم چی تو دختر موسی هستی.گفت آره.میشناسیش.گفتم شب جشن دندونی تو من خونه شما بودم… فقط مردها بودن.مادرت ناراحت بود میگفت جشن دندونی مال زنهاست نه مردها.چی شبی بودچقدر خوش گذشت.برگردوندمش نگاهش کردم واقعا چقدر شبیه موسی بود.خیلی ناراحت شدم.نشستم،کنارش گفت چی شد…جواد جان…گفتم عزیزم ذهنم بهم ریخت.گفتم مادرت الان کجاست.گفت بخدا نمیدونم بهم گفت قم کار گیر آورده… منو وفرخنده رو گذاشته پیش بابام…پدرم هم که شما بردینش کمپ…گفتم خوب میشه درست میشه…گفت بیا دیگه داشتم حال میکردم…حالا که من دلم میخاد تو ناز میکنی.بلاخره که لختم کردی و منو مال خودت کردی چی فرقی داره من دختر کدوم بدبختی هستم…خودش اومد نشست رو پاهام…لبای قشنگش رو آورد جلو…بخدا نه که من نادیده باشم یا بخوام داستان رو جوری دیگه جلوه بدم…ولی خدا میدونه همون موقع من با خواهرزاده خودم بودم که توی خوشگلی نظیر نداره.که داداش کوسخولش با وجود متاهل بودن چشمش دنبال اونه…یا که سارارخانوم مهندس خوش تیپ وپولدار که بدنش رو دست نداشت…توی اروپا هم که از ترک و آلمانی و آلبانی گرفته تا هلندی بچه و کوچیک و بزرگ…تا دلتون بخواد من کوس وکون کردم…ولی این لامصب خوشگلی خاصی داشت…تازه این هنوز حتی صورتش رو هم آرایش نکرده بود واصلاح نکرده بود.فقط الکی رژ زده بود…بی صاحاب توی چشماش یک غم قشنگی بود…روان آدم رو پاک میکرد.لاغر جمع و جور ظریف و زیبا.خواستنی و لطیف.تن صداش اینقدر قشنگ بود حد نداشت..گفت چته به چی فک میکنی.گفتم به این همه زیبایی که خدا خلق کرده…گفت کاش خدا بهم شانس میداد…گفتم نازنین جون.فروغ عزیزم شانست من هستم دیگه…ببین چقدر دوستت دارم…ديگه چی میخای.گفت راستش ناراحت نشی…تو هم چند روز که باهام ور بری ازم سیر میشی.گفتم نه اصلا…من میترسم عاشقت بشم…تو پاکتر و خوبتر از چیزی هستی که فقط تو رو برای چیز دیگه بخامت.گفت نمیدونم.فقط میدونم بغیر زیبایی چیز دیگه ای ندارم…اون خانم رحیمی هم منو برای همین زیباییم استخدامم کرد…روزی که ازش پول گرفتم.گفت من که رفتم ولی این جواده پسر حاجی تا تورو نکنه ول کنت نیست…مواظب خودت باش…گفتم برای همینه اینقدر بهم حساس بودی…گفت آره دیگه دیدی راست میگفت…گفتم بگه تو دختری و من هم مرد هستم و کردنت جزوه واجبات اسلامه…خندیدم…گفت کوفت…چرا میخندی.گفتم جان…دوست دارم باهام خودمونی باشی…جواد.من که دیگه بغیر بکارتم چیزی برام نمونده ولی تو رو خدا آبروی منو حفظ کن.خب گناه دارم…گفتم باشه…عزیز دلم…از فردا صبح زود بیا سر صبح نون تازه بگیر بیا صبحونه باهم بخوریم…بعد بیاییم در مغازه…فردا برو برای خودت یک گوشی ناب با تمام امکانات بخر که همیشه توی تمام اپلیکیشنها در دسترس من باشی…گفت با کدوم پول…گفتم لعنتی مهمون منی…حقوقت هم ده تومن کردم.ولی صبحها فراموشت نشه…میخوام خودت بیدارم کنی.کلید خونه بهت میدم…نترسی بیایی ها.گفت دیگه از چی بترسم…گفتم آخ قربون تو دختر…همینجوری لخت بغلش کردمش بردمش توی اتاقم روی تخت خوابوندمش…چقدر من کوس وکون اینو خوردم…چقدر آب کوسش میریخت… گفت بس کن دیگه.خسته شدم…بغلش کردم گفتم باشه عزیز دلم…تو هم بخور بزار ارضا بشم…گفت باشه…چقدر ناز میخورد… توی دهنش جا نمیشد…خیلی خورد تا آبم اومد ریختم توی دهنش…خوشگل از کنار لبش زد بیرون…گفت بخدا توی فیلمها دیده بودم مردها آبشون میاد دوست ندارند از دهن دخترها در بیارن بیرون…من هم گفتم بزار بریزه توی دهنم…آخه چند بار خودم آبم ریخت توی دهنت تو بدت نیومد…یککم دیگه نشستیم پیش همدیگه بعدش گفت خواهرم تنهاست کوچه ما آدم بد زیاده بریم تنهاست گفتم چشم فدات شم…دیدی طور نشد…گفت مرسی که اذیتم نکردی…گفتم فروغ من بهت اطمینان میکنم کلید خونه زندگیمو بهت میدم…تو رو خدا دیگه هر مشکلی داشتی به خودم بگو کار بدی نکن…گفت جواد جون بخدا ازت خجالت میکشم دیگه نگو خب…خندیدم…راه افتادیم…گفتم تو از امروز دربست عشق و منشی و فروشنده شخصی خودمی.شیک میگردی شیک می پوشی هر جا رفتم کنارمی…گوش میدی چی میگم…گفت حرف مردم چی…گفتم باید حواسمون باشه دیگه…ولی دیگه خوش زندگی کن.نگران نباش…گفت من مشکلم خواهرمه اگه نه بخدا حتی شبا توی مغازه میخوابیدم…گفتم دیوونه خونه من هست چرا توی مغازه بخوابی…تازه اینو بگم یکی از آپارتمانهای کوچیک تک خوابم تا دوماه دیگه تخلیه میشه میفرستمت برو اونجا دیگه نمیخواد کرایه هم بدی…توی ماشین توی ترافیک محکم بوسم کرد و خندید…گفت تو که بهم حال دادی میایی بریم باهم یک آبمیوه ای معجونی چیزی بخوریم…اینقدر آب کمرمو کشیدی بخدا انرژی ندارم.من مث اون دوست دخترهای دیگه ات نیستم ها.ضعیفم…گفتم چشم قربونت بشم…رفتیم نشستیم یک کافی شاپ ناب.دوتا دختره دیگه هم بودن و داشتن ما رو میدیدن میخندیدن…چیزی نگفتم…بلند شدم رفتم حساب کنم…گفتم نخند دختر خوب محتویات معده ات ناهار ظهرت معلوم شد چیه؟رفیقش زد زیر خنده…گفت ببخشید شما جواد آقا هستین دایی باران…گفتم ای وای تو منو از کجا میشناسی…گفت والا باران اینقدر دوستت داره دایی دایی میکنه همه بچه های دبیرستان دیگه میشناسنت. گفتم آره بارانه دیگه عشق داییشه…رفیقش گفت خبر داره با عشق جدیدتون اومدین هواخوری.گفتم تو چقدر فضولی دختر.چیزی نگی بهش.خندید…گفت راست میگه اون مغازه نقره و اکسسوری. مال اونه…گفتم شک نکن…گفت خدا شانس بده…گفتم میتونی فردا بیایی ببینی پروانه کسبش بنام کیه.گفت آهان برای همونه که فروشنده اش رو اوردین خستگی در کنه.گفتم لامصب دهنتو ببند.چقدر فضولی.رفتم حساب کردم مال اون دوتا فضول رو هم حساب کردم…برگشتم گفتم حساب کردم فضول خانوم…نگی بهش…حسودیش میشه.گفت ممنونم که حساب کردی ولی دیر حساب کردی…گفتم چرا…وای توی اینستا برای باران عکس منو فروغ رو پست کرده بود برای باران…گفتم وای چیکار کردی…میتونم الان ازت شکایت کنم ازم عکس گرفتی فرستادی.صبر کن الان زنگ میزنم۱۱۰.گفت نه تو رو خدا بخدا غلط کردیم…رفیقش گفت به من چه تو فرستادی تو عکس گرفتی گوشی توست…منو قاطی نکن.گفتم بمن ربطی نداره الان پلیس بیاد معلوم میشه…بخدا هر دو زدن زیر گریه…فروشنده گفت چی شده داداش…گفتم این دوتا فضول خانوم از من و فروشنده مغازه ام عکس گرفتن فرستادن برای دیگران آبروی منو بردن…چشمک زدم بهش.گفتم من هم زنگ زدم ۱۱۰بیان تکلیف ما رو معلوم کنند…چی گریه ای میکردن.فروشنده هم نفت ریخت روی آتیش دلشون.گفت حق اینهاست همینا هستن که همیشه آبروی ما مردها رو میبرند… خوبه خوب کاری کردین…الان هرجا باشن میان دست بسته می برند شون…آقا ادعای شرف کن .گفتم من اومدم نوشیدنی اینها رو حساب کردم میگم دوستای خواهرزاده من هستن نوجوون هستن مهمون من باشن…این داره آبروی منو میبره.فروغ اولش ترسیده بودولی بعدش که گریه اینها رو دید خنده اش گرفته بود…دختره رفته بود جای فروغ خایمالی میکرد ومعذرت خواهی میکرد… اون یکی زنگ زده بود.باران…اونم تند تند بهم زنگ میزد…من هم جواب نمیدادم. دختره زرنگ بود.زنگ زده بود باران اومد گوشیو داد بهم.گفتم بله گفت بخدا دایی ببینمت میکشمت…رفتی زمین بخری یا فروغ رو زمین بزنی.گفتم هیس ساکت دختره بی ادب این حرفها چیه میزنی…امروز جمعه بود رفته بودیم نماز جمعه…بقران دایی ببینمت میکشمت…مخصوصا اون فروغ چشم دریده رو.میدونستم این دیگه کار دستم میده…گفتم الان چی میگی.گفت چرا دوستامو اذیت میکنی…اول رفتی مهمونشون کردی آبرومو حفظ کردی حالا زنگ زدی ۱۱۰…گفتم دیوونه دروغ گفتم بترسونم شدن…پلیس کجا بود…گفت دایی گناه دارن اذیتشون نکن…گفتم باشه دیگه اینها باشن فضولی کنند…خندید…گوشی و دادم دختره…دختره خندید.به رفیقش گفت گریه نکن خنگه الکی گفته ما رو بترسونه…دختره گفت خیلی بدی یک شیر موز مجانی خوردیم از دماغمون اومد…گفتم نوش جونت اما تو رو خدا دیگه فضولی نکنید بده بخدا زشته زندگی مردم بهم میریزه.الان من باید جواب تمام خانواده رو بدم…گفت حقته…همش دو دره بازی در میکنی…گفتم لامصبا اون خواهر زاده منه دوست دخترم که نیست من براش لایی بکشم…اون رفیقش گفت خب راست میگه دیگه.چه ربطی به باران داره. اینکه نمیتونه با باران ازدواج کنه…پاشو بریم اینقدر حرف نزن…گفت راستی آقا دایی بیا و مردانگی کن.یکروز کلیدهای ویلا تو بده ما با همکلاسیها و معلمها بریم اونجا شنا…چی میشه…گفتم مگه استخرشهرداریه یا عمومیه…مگه چند نفر توی اونجا جا میشه که یک مدرسه همه برن اونجا…گفت نه ما۲۰نفر نیستیم.گفتم کلیدش دست همون کدخداست ازش بگیرین برین…این جریان مهم بود که گفتم…بعدا میفهمید… پول توی ایران توی زندگی مردم خیلی خیلی نقش داره…مخصوصا جوونها ونوجوونها خیلی بخاطر کمبود پول وامکانات مشکل دارند…من وفروغ رفتیم دنبال زندگیمون…رسوندمش خونه…برگشتم هنوز کلید ننداخته بودم در رو باز کنم.باران رسید.تا دیدمش پریدم توی خونه در رو بستم.در زد گفت بخدا باز نکنی من که نمیرم خونه.میشینم که تا بیایی.شبه همه میگن پسر حاجی در رو برای خواهر زاده اش باز نمیکنه…گفتم بیا بالا.تگرگ برف بوران…همهچی هستی غیر باران…خندید…اومد تو.گفت باز چی هستم…مانتو رو در آورد…بایک تاب بود ذلیل مرگ شده سوتین لایه دار بسته بود…گفتم جان عشقی خوشگلی…کو بیا بغل دایی ببینمت…چند وقته سایز باسنت رو نگرفتم نمیدونم چندشده…خندید…بلندش کردم بردمش روی تخت…گفت شرمندتم گفتم چرا عزیزم.گفت پریودم.گفتم پس خاک توسرت.گفت دایی یعنی فقط منو برای اون چیزها میخای…گفتم عوضی پس چرا میایی اولش چراغ سبز نشون میدی.مریضی؟خندید گفت وای چقدر تو شهوتی هستی.یعنی با یک دیدن زودی میلت کشید بکنی…گفتم لعنتی خوشگلی خوشگلتر هم میکنی خودتو..تو که با فروغ جونت بودی؟میخواست اونو بکنی.گفتم لامصب توی قرار اول که نمیشه…گفت یعنی نکردیش؟گفتم توش نکردم لاش کردم…نامزد مهندسه خوشگلت خبر داره یا نه؟البته اون لزبینه کیف هم میکنه…ببری بمالتش.گفتم باران بی ادب نشو دیگه…هر کس فانتزی و ذهنیت خاص خودشو داره…ببین عزیزم من اگه هزار تا دختر و زن زیرم وکنارم باشند تو عزیز دل منی.باهمه فرق داری…ولی نباید کاری کنی آبرومون بره…عزیزم من وتو دایی خواهر زاده ایم اگه کسی از رابطه جنسی منو تو خبر دار بشه بدبخت میشیم…مواظب باش به دوستات هم چیزی نگو…این راز بزرگیه بین من وتو…گفت چشم ولی خب سارا میدونه…گفتم من از سارا نقطه ضعف دارم آتو دارم ازش.اون به کسی نمیگه…گفت تو رو خدا بگو چیه من بدونم.گفتم اینو اولا بهش قول دادم نمیگم…دوما به هرکی بگم به تو که با این خانواده دشمنی اصلا نمیگم…هیچ اصرار نکن…بهم اعتماد کرده…پکر ودمق شد…گفتم پاشو تو که به درد نمیخوری اقلا شامی چیزی آماده کن…گفت بگو منشی جونت بیاد بسازه…گفتم باشه ببخشید…رفتم توی پذیرایی لباس بیرونم رو درش آوردم شلوارکمو پوشیدم…صدام زد دایی بیا.گفتم چیه…گفت یک دقیقه بیا…رفتم پیشش.لعنت بهش بیاد روی تخت پشت به در داگی کرده بود لخت بود.تازه هم شیو کرده بود…سوراخ نازش معلوم بود…گفتم لامصب منو سر کار میزاری…محکم لپ کونش رو گاز گرفتم. جیغ بدی کشید…همون موقع زنگ زدن…رفتم از مانیتور اف اف نگاه کردم وای خواهرم بود…گفتم لعنت بهت لباس بپوش مامانت اینها هستن…اگه گفتن صدای جیغ چی بود بگو توی آشپزخونه دایی سوسک بود…گفت باشه…در رو باز کردم.الکی مثلا دارم دنبال سوسک میگردم…اومدن داخل باباش رسید نرسید گذاشت زیر گوشش.باران خیلی خجالت کشید.گریه کرد…گفتم عه حاج رضا.بچه سوسک دید ترسید.میخواست چایی بزاره…ترسید جیغ زد…گفت جواد بخدا تا سر چهارراه صدای جیغشو همه فهمیدن…گفتم دختره دیگه…تو رو خدا دیگه ازین کارا نکن…دوستش داشته باش…اگه نه ازت دلخور میشه ها…گفت بخدا نمیدونم چی بگم…حتی آبجیم هم گفت حقش بود…بیشعور.صد بار گفتم جیغ نزن…تا گربه میبینه.سوسک میبینه…هر چی میبینه جیغ میزنه…گفتم ای بابا.ولش کن تموم شد رفت…گفتم امسال سال آخرشه اذیتش نکنید تا دانشگاه خوب رشته خوب قبول بشه…بره پی زندگیش…باباش گفت اولین نفری که بیاد خواستگاریش میدم بره حوصله این یکی رو ندارم.گفتم رضا دیوانه ای مگه…من تا اینو ازش دکتر بیرون نکشم…نمیزارم شوهرش بدی…اصلا بدش به من…من پدرش برو پی کارت همه چی خودم بهش میدم…زندگی خونه ماشین همه چی.حیف این نیست…گفت مگه میشه…گفتم چرا نشه…چکارش داری…گفت نه نمیشه…همون لحظه باران اومد بیرون گفت بخدا بابا بهت بگم من اگه شوهر کنم.به جون همین دایی که هیچکی رو توی این دنیا اندازه این دوستش ندارم…همون شب اول خودمو میکشم…تا ازم راحت بشی.من هم از دست تو و این مامان بد وبیرحم راحت بشم…دایی خوب شد اومدی اگه نه من چندماه قبل از دست اینا خودمو میکشتم…خودشو انداخت بغلم و های حالا گریه نکن کی بکن…مادرش همینجوری مات بود.گفت چی میگی باران…گفت دروغ میگم مگه…همش بهم گیر میدین…چرا به اپن بچه های دیگه گیر نمیدین…گفت چون اونها خوبند…گفت دایی بگم بهشون…گفتم نه ساکت باش.حرف مفت نزن…باباش گفت چی بگه…گفتم ولش کن بچه است ناراحته…رضا اذیتش نکن.بزار پیش من باشه.من که اینو از خودمم بیشتر دوستش دارم…گفت آقا باشه مال تو…ولی باید همه جوره مواظبش باشی…دیدی که خوب خسارت میزنه…گفتم ببین اگه منظورت ماشینه…بخدا گواهینامه بگیره…میخام برای خودم لاماری بخرم…این جک رو نمینمیفروشم میدمش به این…این عشق منه…بزار بزنه داغونش کنه…این ننه منه.عشق منه.دختر منه.خواهر زاده منه…همدم منه.چی بگم ازش…خواهرم گفت تحفه برای تو من که خسته شدم.ازش…بخدا از روزی گوشی رو براش خریدی…هر وقت رفتم اتاقش با این مشغوله…نمیدونم با کی مشغوله…گفتم دیوونه این داره شبها با من بازی آنلاین میکنه…گفت دیدی مامان خانوم همش بهم شک دارین…بازم گریه کرد…گفتم دیگه گریه نکن اونها هم خیرت رو میخوان.گفت ها خیلی خیرم رو میخوان…این بابای مثلا مهربون میخواست منو بده به یکی ازین طلبه های تازه آخوند شده که مثل قارچ سمی رو سرشون مندیل میزارند…گفتم رضا این چی میگه…گفت بابا بنده خدا اومد خواستگاری وضع مالیش خوب بود کم سن بود گفتم نظرت چیه از اون روز ترش کرده…خندیدم بد خندیدم…گفتم باران توی خیابون چادر ملی سرت مث پنگوئن های ماداگاسکار کنار قارچ سمی میری خیابون من میبینمت چقدر بخندم…دستمو دندون کند بدجور گفت حالا بخند…چقدر خندیدم…خواهرم گفت خاک تو سرت کنند…حالا تو بیا این وحشی رو نگهش دار…گفتم نگهداری این همین چیزاش قشنگه…کاریش نداشته باشید…گفتم آبجی شام چی میخوری…بگم پیتزا بیارند یا کوبیده…گفت خودم درست میکنم چرا پول بیرون بدی…گفتم برای این دخترمه جشن گرفتم…خندید…گفت هرچی دوست داری…گفت دایی بگو پیتزا بیارند…گفتم چشم باباش گفت پیتزا چیه…جواد جون بگو کوبیده بیارند…زنگ زدم برای باران پیتزا گفتم برای خودمون کوبیده…باباش گفت بقران تو خیلی اینو لوس کردی…گفتم قرار بود توی کار هم دخالت نکنیم دیگه…گفت ولی این شبها باید هرشب خونه خودمون بخوابه ها.ما آبرو داریم.فامیل،میگن اینها دخترشون رو انداختن بیرون…گفتم اون اشکالی نداره ولی بقیه اش با من…ولی بزارید بعضی شبها به داییش سر بزنه…این بهانه خوبی شد برام که شبها بغلم خالی نباشه…اونشب باران نرفت خونه خودشون و مثلا با پدر مادرش قهر بود…شب پیشم موند…وقت خواب لخته لخت مادر زاد بغلم خوابید…از کوس قشنگش شروع کردم.گفتم بخورش دایی خوشگلم…کوسمو بخور فقط مال خودته…شوهر خر کیه…کوس گنده قشنگش رو لیسش میزدم.زبونم و توش میکردم…کیف میکرد… گفت خوب بکن و بخورش…من بعد همیشه شبها پیشتم…تو هم ازدواج نکن هرچی کوس و کون بخوای خودم بهت میدم…حتی اون دوستمو هم میارمش بکنش…خیلی کیر کلفت دوست داره…بهش گفتم کیرت کلفته…نگفتم منو کردی ها.گفتم توی استخر دیدم…گفتم جان پس بیارش.اون موقع فک کردم کله اش داغه چرت و پرت میگه…تا دونصف شب دوبار کون اینو من خوب گاییدم…فقط آخ و واخ میکرد… ولی خیلی کون دادن و دوست داشت وداره…فقط هم میگه بریز کونم توش پر بشه…خارشش تموم بشه…گفت دایی فروغ رو چقدر دوست داری گفتم زیاد ولی نه اندازه تو…من تو رو از همه چیز وهمه کس بیشتر دوست دارم…بوسم کرد.گفت خوب بکنش…بزار عادت خودت بشه مث من…که فقط به خودت کون بده…خیلی خوشگله لامصب…مث فرشته ها میمونه…دوستام میگفتن داییت بایکی اومده کافی شاپ مث پریزاده…هم گفتن فهمیدم فروغه…این لامصب خیلی سفت بود چطوری رامش کردی…گفتم طفلکی اجبار زمونه مجبورش کرد.اولش راضی نبود اما وقتی دید اذیتش نمیکنم خودش راضی شد…لخت خوابیدیم…صبح زود بلند شد بوسم کرد.گفت عشقم من باید برم مدرسه…شب میبینمت…گفتم برو مواظب خودت باش…دوباره خوابیدم…۸بود زنگ خونه خورد.دیدم فروغه نون سنگک دستشه…گفتم بیا بالا عزیزم…اومد بالا.گفت جواد فک کنم آبجیم دنبالم اومده.گفتم گناه داره بگو بیاد بالا صبحونه بخوره بعد بره مدرسه…گفت امروز تعطیله…کلاس نداره…گفتم مگه میشه…گفت آره… دیگه کلاس هفتمه…گفتم بهش بیشتر میخوره…گفت نه هفتمه.ولی درس نمیخونه…ولگرد شده…خب حق داره کسی بالاسرش نیست…از پنجره نگاه کرد دید آره دنبالش بوده.داد زد فرخنده بیا بالاصبحونه…زود اومد بالا…یک لباس تمیز تر تنش بود…چقدر کونش گنده بود…گفتم این برعکس تو تپلی ها…گفت آره این مث مامانمه.من مث بابامم…گفتم هر دو خوشگلین…بعد صبحونه فرخنده زود رفت…گفتم برو مدرسه دروغ نگو مدرسه تعطیل نیست…گفت مگه فروغ رفت الان چکاره شده…پادوی مغازه است…گفتم تو برو من خرجت رو میدم.دختر خوبی باش…گفت من از درس خوندن بدم میاد…نمیرم…اصلا امسال نرفتم دروغ گفتم…فروغ گفت ای وای فرخنده چرا نرفتی…گفت کجا برم.برای چی برم.مامان نیست تو نیستی خونه تنهام.فقط میرم توی کوچه بازی میکنم… بابا هم اگه باشه منو میبره آشغال جمع کردن…بخدا دلم میخواست آتیش بگیره…گفتم فرخنده جان عمو برو مدرسه درس بخون دختر خوب باش…بخدا من مواظبتم…حقوق آبجی رو هم زیاد کردم…میخام یک خونه خوب دارم فعلا بدم شماها توش زندگی کنید راهتون دور نباشه…گفت تو هم چون آبجی خوشگله هواشو داری دوستش داری…اگه نه تاالان میمینداختیش بیرون…گفتم ای وای چقدر تو عصبی هستی…قهر کرد رفت در رو محکم بست…فروغ گریه کرد دیدی چی گفت…گفتم طفلکی حق داره به کسی اعتماد نکنه.گفت جواد میتونم شیفت بعد از ظهر تا شب بیارمش پیش خودم تا جلو چشمم باشه…گفتم چرا نمیشه…گفت ممنونتم…گفتم تو عزیز دلی بیا ببوسمت…اومد بغلم…یککم باهاش ور رفتم اما کاریش نکردم…اصلا اینقدر اون باران رو کرده بودم میل کردن نداشتم.رفت در مغازه کار رو شروع کرد.من هم دوساعت بعدش رفتم.نزدیک ساعت۱۲بود گفتم میری ناهار بسازی خونگی دوست دارم خندید…گفت واقعا فک کردی زن گرفتی…گفتم فروغ اگه ناراحتی نرو…گفت نه میرم برام فرقی نداره اما کسی نفهمه فکر بد نکنه…گفتم هیچکسی کاری به ما نداره…برو…چند وقتی همین روال بود صبح ظهر و از ناهار به اون طرف فرخنده هم میومد…چند روزی بود که وقتی فروغ میرفت بالا ناهار بسازه…فرخنده به بهانه کارتون دیدن میرفت پیشش…ناهار هم بالا میخوردیم… چند روزی بعدش ساعتم رو که خیلی هم دوستش داشتم…روی میز عسلی کنار تختم خودم گذاشتمش اونجا یادم بود…چرا یادمه چون دستامو که شستم تا آرنج شستم خیس بود بدم اومد ساعت ببندم…گذاشتمش اونجا…ظهر که فروغ رو فرستادم ناهار آماده کنه…فرخنده هم رفت بالا…همون وقت باران از مدرسه اومد.گفت تنهایی؟گفتم فروغ رفته ناهار آماده کنه.نزدیک ساعت۱شده امروز هم خوب صبحونه نخوردم…گرسنه ام…تو هم نرو خونه پیشم باش…امشب بریم ویلا…فردا که جمعه است…گفت دایی فک نکنم بابام بزاره.گفتم چرا اون که گفت تو دیگه مال منی..گفت اون عمه بدترکیبم داره از روستا میاد مجبورم باشم…گفتم اشکال نداره بعضی وقتا لازم آدم با خیلی چیزا کناربیاد…گفتم پس تا غروب پیشم باش.گفت باشه…مدرسه نمیزارند گوشی ببریم…من میرم،بالا هم برم سرویس هم که زنگ بزنم مامان بگم پیش تو هستم…رفت بالا وقتی رفت همون موقع فرخنده سریع اومد پایین و سوار دوچرخه اش شد ورفت…چنددقیقه بعد باران گفت دایی مامان گفته برگردم خونه عمه الان اونجاست…میخاد منو ببینه…دایی ولی فک کنم این دختره داشت توی اتاقت کاری میکرد تا من رسیدم ترسید و زود در رفت…گفتم کی؟گفت این کوچیکه کون بزرگه…خندیدم گفتم مهم نیست بچه است برو نگران نباش…رفت.من ظهر رفتم بالا…ناهار آماده بود…گفتم فرخنده کو کجاست؟ناهار نمیخوره؟؟فروغ گفت نمدونم کدوم گوری رفته…از دستش آصی شدم…مامانم نیست بابام نیست.انگار من پدر مادر این هستم…بیزار شدم…گفتم نگران نباش درست میشه…بابات خوب شه بر گرده مواظبشه…گفت اون۵۰بار رفته کمپ نتونسته ترک کنه…گفتم اینبار جای خوب فرستادمش…حالا سفره بنداز که خیلی گرسنه ام…من از وقتی برگشتم ایران دوست دارم به یاد قدیم که مادرم روی زمین سنتی سفره مینداخت همینجوری سفره بندازم…رفتم اتاقم…ساعتمو بردارم…هر چی گشتم ساعتم نبود.گفتم فروغ جون نمیدونی ساعتم کجاست روی این میز کوچیکه گذاشتمش…گفت نه بخدا من نرفتم اون اتاق…گفتم عزیزم لازم نیست قسم بخوری…گفتم شاید برای نظافت اتاق اومدی گذاشتیش جایی…گفت نه بخدا جواد جون من نرفتم اونجا…اما صداش میلرزید…و اولین بار بود که خودمونی تر صدام زد…جون گفتنش قشنگ بود…ناهار نمیخورد… گفتم چته.غذا تو بخور خودت درستش کردی…اکه نخوری به من هم خوش نمیاد…سر سفره لقمه توی دهنش زد زیر گریه…گفتم مهم نیست بهش فک نکن.اون بچه است اشتباهی کرده…دوباره محکمتر با صدای بلند گریه کرد…گفت ببینمش بقران چشماش رو در میارم.بهش گفتم نرو اون اتاق… همینجا بشین فیلماتو ببین…یک لحظه حواسم نبود.رفت اونجا…گفتم چرا ناهار نموند و زود در رفت…گفتم حالا تو ناهارتو بخور…گفت نمیتونم چیزی بخورم…جواد دارم دیوونه میشم.خدا هم یک مرگ بهم نمیده که راحت بشم ازین زندگی…من برم سراغ این…اگه نه میبره ساعت به اون گرونی رو مفت میفروشه.گفتم بزار من هم باهات بیام…بهش بگو خونه دوربین مخفی داره توی دوربین دیده میشه…بزار بترسه…گفت باشه پس بدو بیا بریم راه دوره هنوز نفروخته کار دستم نداده…چقدر اون چشمای خوشگل رنگیش موقع گریه قشنگ و غمگین میشد…رفتیم دنبالش.وقتی رسیدیم.اتفاقا سر کوچه خودشون داشت ساعت رو معامله میکرد تا مارو دید در رفت ساعت موند دست یک پسره لاته…من ساعتو ازش گرفتم.چرت وپرت گفت…گفتم احمق ساعتو دزدیده توی دوربین هست میخای به جرم مال خری اونم از بچه بگیرن ببرنت کونت بزارن…گفت بگیرش بابا تا شر نشده…۵۰میلیون ساعت رو با۲۰۰هزارتومن معامله کرده بود.پول پسره رو دادمش…فروغ رفت خونه دنبالش…من تا حالا خانه اینها رو ندیده بود…ای وای خدایا این دلبر خوشگل کجا زندگی میکرد… هیچچی نداشتن…نه یخچالی نه تلویزیونی هیچی هیچی…فقط ۱اتاق و آشپزخونه…چی بگم.توی خونه بود…فروغ کتکش زد…گفتم فروغ نکن اینکارو…گفتم فرخنده خانوم بیا توی ماشین من…کارت دارم…توی چشماش هم اخم بود وهم غم…اومد…مغرور بود…گفتم عزیزم دختر خوب من که دوستت دارم.قربونت برم این ساعت مارکه اصل خارجیه۵۰میلیون پولشه…دادی ۲۰۰هزارتومن. تو اگه پول لازم داری.به من بگو.اصلا بیا برام کار کن بهت پول میدم.خوبه…؟؟دوست داری…ناهار و صبحونه و شام هم کنار ما بخور…چرا دختر به این خانومی دزدی بکنه…هیچچی نمیگفت. گفتم خواهرت گناه داره خیلی خجالت کشید…حتی ناهار نتونست بخوره…گفت اون خودش دزده…اون روزها که بابا هنوز بود.برای پول نعشه بابا.هر روز چیز میدزدید میداد من به همین رضاسیاه میفروختم پول دود بابا میشد…الان برای من شده حضرت مریم…گفتم اون رو خودم میدونم توی دوربین دیدم.اون هم بهم قول داده دیگه ازین کارا نکنه…گفت نه تو نمیدونستی دروغ میگی…گفتم بیا گوشیمو ببین…نگاه کن این تویی اول۵۰تومن بهت داد.بعدشم آنها رو داد…چی میگی…هر کی دختر وخانوم خوبی باشه…کار بهش میدم…نون و آبش رو هم میدم…فقط کار بد نکنه…گفت به من هم کار بده…پول ندارم هر وقت به فروغ میگم…بهم پول نمیده…میگه من پول اضافی ندارم…فک کنم میخاد منو تنها بزاره بره با دوست پسرش خونه بگیره شوهر کنه…گفتم مگه دوست پسر داره…گفت آره اسمش رسوله…لوله کش گازه..اون ته کوچه خونه داره…با ننه اش تنها زندگی میکنه…گفتم اشکال نداره من بهش نمیگم که تو اینها رو بهم گفتی…گفت قول میدی…گفتم آره… ولی تو هم قول بده.صبحها بری مدرسه عصرها هم بیا مغازه کار کنی پول در بیاری…دختر خوبی بشی…گفت باشه…مرد و قولش ها…بعدشم من که میخام غذا بخورم همش بهم میگه پر خوری نکن زشته…تو دختری.مگه دخترها نباید غذا بخورند…گفتم بخور هر چقدر دلت میخاد…اما چاق نشی زشت میشی.بیا بریم فروغ رو برداریمش بریم ناهار بخوریم…گفت باشه…رفتیم فروغ توی خونه یک گوشه کز کرده،بود…گفتم بیا بریم قول داده از شنبه بره مدرسه و غروب دوساعت پیش من کار کنه.دیگه کار بدم نکنه…ناهار شامش با ما باشه. یک حقوقی هم بگیره که بی پول نباشه…بابا این که دختر خوبیه…تو همش میگی شلوغکاره…فروغ سر گذاشت توی زانوهاش گریه کرد…گفتم فروغ جان…پاشو دیگه…نه خودتو ناراحت کن نه این بچه رو… من ازت خجالت میکشم جواد…گفتم پاشو چرت وپرت نگو…جواد من و این هرچی گند میزنیم تو روش رو میپوشونی…گفتم بیت بریم بخدا گرسنه ام روی سفره منو بلند کردی…دیگه قول داده کار بد نکنه…خانومیه برای خودش.فروغ بلند شد اومد…نشستن توی ماشین…برگشتیم فروشگاه وخونه خودم…گفتم فروغ میخام شب برم ویلا میخای بافرخنده بیایید.گفت نه نمیشه.گفتم چرا نشه…گفت آخه…گفتم چی آخه… من میخام برم شنا کنم.باهم یک جوجه میزنیم و یک لبی تر میکنیم و قلیون و غیره…فردا هم که جمعه است…فرخنده گفت آبجی بریم دیگه.من گناه دارم تا الان استخر نرفتم…گفت لال شو فرخنده…گفتم فروغ مهربون باش.گفت جواد از ظهر تو رو اذیتت کردیم…الان میخای ما رو کجا ببری…بخدا ول کن ما بی لیاقتها رو…گفتم حیف تو که ارزش خودتو پایین میاری…گفت تو چی میدونی؟گفتم همه چی؟ولی به من چی به زندگی مردم…سرش و انداخت پایین…ناهار مون سرد شده بود اما خورده میشد.بعد ناهار گفتم من یک چرت میخوابم تو هر وقت دلت خواست برو فروشگاه رو باز کن.تا۹اونجاییم بعد من میرم ویلا دوست داشتین بیایید.دوست داشتی برو دوتا مایو خوشگل برای خودتو ابجیت بخر به هزینه من. حوله اونجا هست…بریم ویلا.گفت باشه حالا تاشب…فرخنده گفت.من فیلم ببینم…گفتم عزیزم فقط صداشو کم کن.من یکساعتی بخوابم…گفت باشه…من رفتم توی اتاقم در رو بستم.فروغ رفت سراغ ظرفهاش.اونم تی وی تماشا میکرد… نیمساعتی نبود سینی چایی دستش اومد.داخل در رو بست…درست کنارم روی تخت دراز کشید.رو بروی من شد دمرو دراز کشیده بود.خودش اومد بالا بوسم کرد گفت خیلی خوبی وخیلی خیلی دوستت دارم…خودشو کشید بالا.قشنگ روی من دراز کشید…سرش روی سر و صورت من بود…بدن ناز و قشنگش روی بدنم بود…من با موهاش بازی میکردم.گفتم چته؟گفت دیگه دیدی ما چقدر بدبختیم…گفتم چرت نگو همین که سالمی خوبه…من بهت کمک میکنم…ولی دیگه سرکوبش نکن این بچه است گناه داره…گفتم برو مادرت رو پیدا کنش بیارش سر خونه زندگیتون بزار مواظبش باشه.گفت اون رفته قم صیغه یک شیخه شده…ماهی دو میلیون میزنه کارت ما با یارانه خرج ما بشه…اون کارت دست بابامه برای خودش میگیره نعشه میکنه،من موندم با این زندگی فلاکت بار.خوشگل روی من دراز کشیده بود.گفتم نیاد تو اتاق…گفت همون اول روی مبل پای تی وی خوابش برد…گفتم خوبه دستامو گذاشتم روی کون قشنگش…خودش لب دادن رو شروع کرد…گفتم چرا تو اینقدر خوشگلی…خندید.گفت جدی میگی. گفتم آره تو خیلی خوشگلی…گفت ای بابا چی فایده ای داره.خوشگل و بدبختم…گفتم با من باش خوشبختت میکنم.گفت نمیشه کسی که نافش رو با بدبختی بریدن خوشبخت نمیشه..کشیدمش زیر خودم اومدم روش.دکمه های پیرهنش رو باز کردم…خودش در آورد پیرهنش رو…من اصلا بهش نگفتم شلوارشو در بیاره. ولی کشید پایین…ست خوش رنگی تنش بود…گفتم چی ناز پوشیدی.گفت بخدا برای تو خریدم…دو روزه پوشیدم.هر روز فک میکردم صبحها که بیام هر روز باید زیر خوابت بشم…اما دیدم تو خیلی با معرفتی…گفتم من که اول بهت گفتم عشق و حال دو طرفه اش قشنگه…زوری که قشنگ نیست. مسئله اول اعتماده…شورت و سوتینش رو خودم در آوردم… بلند شدم لخت شدم…اول اون شروع کرد…ناز ساک میزد..همش با اون چشمای خوشگلش نگاهم میکرد… گفت بسه عزیزم الان آبم میاد…گفتم بچرخ…دمر شد…از موهای خوشگل و گردنش بوسیدمش تا کمرش.با دستام لای کونش رو باز کردم و سوراخش رو لیسیدم…از کشوی کنار تختم…ژل برداشتم مخصوص کون باران بود…زدم کونش و دادم داخل کونش…انگشتش میکردم…چیزی نمیگفت.یک انگشت کردم دوتا و دوتا شد سه تا…گفتم خوبه گفت آره… بلدی چکارش کنی ها…گفتم ولی تو هم قبلا ازش کار کشیدی ها…گفت چی انتظار داری از دختری که کس و کار نداره خوشگل هم هست…گفتم چندنفر…گفت وای مگه جنده ام…من یک دوست پیر داشتم که من و ولم کرد.فهمید با تو هستم…میبینه میام خونه تو و میرم…چندبار زیر نظرم داشت.از وقتی فهمید برام گوشی خریدی.و هوامو داری…دیگه نیومد سراغم.البته چون چندباری باهم رابطه داشت…دلش رو زده بودم…خودش بخاطر بابام راهش رو کج کرد.دنبال بهانه بود.بهتر شد..مادرش هم راضی به ازدواج ما نبود.انتظار داشت هرچی کار کنم سر برج پولمو بدم پسر اون هر جور دوست داره خرجی بده…گفتم نگران نباش…اون رسول لوله کش لیاقت تو رو نداشت…گفت وای تو از کجا میدونی…گفتم که من همه چی رو میدونم…گفت راحت شدم…فک کردم بفهمی ولم میکنی.گفتم آخه به من چی مربوطه هرکی برای خودش گذشته ای داشته.برگشت بوس قشنگی بهم داد…بالش زیر شکمش گذاشتم کونش بالاتر اومد.گفتم عزیزم میخام بکنم داخلش اشکال نداره گفت نه بکن…دوست دارم قبلا به رسول زیاد دادم…اون وحشی چندبار بد جور با اون کیر کوتاهش کونمو جر داده…گفتم نترس من قدر دخترهای خوشگل رو میدونم…آروم دادم داخلش…گفت اوف وای…گفتم جانم درد داشت…گفت کم ولی بکن…قربون کیر کلفتت. آروم آروم جرش میدادم…آخ و اوف وای آروم میگفت…برگردوندمش…از جلو فرغونی پاهاشو دادم بالا.از زیر کوس گذاشتم توی کون نازش…پاهاشو تا تونستم دادم بالا.و میدادم توی سوراخش.و لباشو میبوسیدم…همونجا ریختم تو سوراخش…پر آب شد…تندتند بوسم کرد.بلند شد لخت رفت دستشویی…راه که میرفت این موهای بلند ونازش خیلی قشنگترش میکرد… برگشت…من شورت داشتم…اومد در رو بست…گفتم بزار من هم برم دستشویی…گفت برگشتی در رو ببند میخام لخت تا غروب بغلت بخوابم…گفتم اوف جانم…مرسی…برگشتم همونجوری لخت بود…دستم درازش کرد.پشتشو بهم کرد و مدل جنینی کوچولو سرش و گذاشت روی بازوم و واقعا خوابید.خوشگل گرفتمش توی بغلم.خم شدم بوسیدمش…ساعت نمیدونم چند بود.چندباری کوبیدن به در اتاق…بلند شدم دیدم فرخنده است…گفت تنبلها خوابیدین. گفتم جانم گفت شب شد مغازه بسته است…گفتم فدای سرت برو چایی دم کن غروبه بعد بریم گردش…گفت آخ جون…آبجی پیش تو خوابیده…گفتم یکوقت پیش کسی نگی…گفت نه نمیگم…تو مرد خوبی هستی عمو جواد…گفتم آفرین…پس بدو برو ببینم میتونی چایی دم کنی…گفت میخای قلیون چاق کنم…گفتم نه اون توی ویلا برای شب.گفت ای والله منو هم میبری…گفتم در اصل چون قول دادی بری مدرسه میخام تو رو ببرمت…چقدر ذوق کرد…رفت در رو بست…رفتم سراغ فروغ…لخت بود…بوسیدمش.چشماشو باز کرد.گفتم نازنین خسته بودی ها…گفت خیلی…وقتی عصبی میشم بیشتر خوابم میاد…گفتم پاشو بریم بیرون…بعد صرف چایی بردمشون بیرون و گردوندمش.ورفتیم ویلا…مشغول جوج زدن بودیم…گوشیم زنگ خورد…جان سارا بود…گفت کجایی خوشگل پسر چند روزه ازم خبر نمیگیری…گفتم جات خالی با یک خوشگله اومدم ویلا…آب بازی.گفت عه نامرد بدون من…گفتم خب تو که حال منو گرفتی تنهام گذاشتی…جواد بخدا اینقدر دلم برات تنگ شده…نمیدونی چقدر…گفتم کارتو تمومش کن زود بیا پیشم.گفت کی بیام خوبه…گفتم هرچی زودتر بهتر…گفت پس در رو باز کن تاکسی رسید پشت درم…گفتم شوخی میکنی…گفت نه چه شوخی…رفتم در خونه نبودی…فهمیدم اینجایی…گفتم شانسی میرم پیشش دیگه…بعدشم زنگ زدم باران گفت اینجایی..داشت آتیش میگرفت… خندیدم…رفتم در رو باز کردم.هم اومد پایین محکم بغلش کردم خیلی بوسیدمش… رانندهه گفت داداش وقت زیاده بیا چمدون رو ببرش…گفتم چشم…رفتیم داخل..فروغ تا سارا رو دید…ترش کرد…معرفیشون کردم.به هم.گفتم تقریبا همدیگه رو میشناسین اما بازم گفتم دیگه…یککم صحبت کردیم…فرخنده ساکت بود…فروغ رفت سراغ شام سارا گفت.چقدر خوشگله این دختره…گفتم دلت خواست گفت میشه…گفتم یککاریش میکنم برات…گفت مرسی عزیزم…گفتم اگه بدنش رو ببینی…لامصب عین هلو ست…گفت کوچیکه چی ترتیبش رو دادی…عجب کونی داره…گفتم نه دیوونه بزرگه به زور جور شده.گفت ولی به خدا کوچیکه حرفه ای تره…اون کون کیر زیاد دیده…گفتم مشنگ کلاس هفتمه…گفت باشه ولی تو دادن لیسانس داره.بهت قول میدم…گفتم نه…گفت ببینش وقتی خم میشه…کونش شکافش بازه…یعنی کیر توی اون شکاف زیاد بوده.گفتم نمیدونم…جرات نزدیک شدن نداشتم…گفت بزار برم کمکش فک نکنه برای کلفتی اومده…رفت پیشش…کم کم یخشون باز میشد… شام خوردیم…گفتم بچه ها منو و سارا جون مریضیم میخایم دارو بخوریم…باید برم شربتم رو بیارم…فرخنده گفت …عمو جواد ما خودمون زغال فروشیم…بچه پایین شهریم.این چیزا که شما میخورید رو ما تولید میکنیم…خندیدم…گفتم فروغ میخوری…؟؟گفت کم میترسم…حالم بد شه…فرخنده گفت اون بچه ننه است…من باهات میشینم…گفتم جان چی شد…سارا گفت…حالا به حرفم رسیدی…فروغ گفت چی حرفی.گفتم نظر سارا اینه…فرخنده برای خودش پلنگیه…فروغ گفت اونم چه پلنگی منو بیچاره کرده…چند پیکی منو سارا زدیم بالا…فرخنده اشاره کرد. گفتم فروغ.گفت ایجی دوتا بخورم…گفت نه لامصب تو بچه ای.گفت آبجی من اینقدر عرق سگی توی این بطریها الکی فروختم جای خارجی اینقدر خوردم اینها که منو نمیگیره.بی پدر برای خودش پیک و جام رو پر میکرد میخورد.عجیب بود…گفت نه این درصدش پایینه…چندتای دیگه با تنقلات زدیم بر بدن.و همه رفتیم استخر.تقریبا پر بود.گفت من غرق میشم…سارا گفت دیوونه جواد توی اروپا مربی شنای دخترها بوده…بیا نترس…لخت شد چقدر سفید بود…لامصب این کرک وپشمای زیر بغلاش تازه در اومده بود…مایو پوشیده بود…کونش توش جا نمیشد…سارا اینقدر خندید…فروغ بدتر.گفت صد بار گفتم کم غذا بخور…ببین کونت چقدر شده.توی مایو جا نمیشه…گفتم مایو داره بهش فحش خواهر مادر میده.آقا چقدر خندیدیم…بد کونش بزرگ بود…نسبت به سن وسالش…گفتم بیا توی آب.گفت گوده میترسم…گفتم نترس من میگیرمت. فروغ گفت جواد جان گوده ها…پر آبه امروز…گفتم من هوای فرخنده رو دارم…سارا جان میتونی به فروغ کمک کن گفت آره.بیا بهت میگم چکار کنی…فروغ از سارا کمک گرفت…من آروم فرخنده رو بغلش کردم.جان چی نرم بود.لامصب در جا کیرم بلند شد.زیر آب یکدستی کیرمو دادم رو با بالا زیر کش شورتم انداختمش…سارا فهمید خندید…فروغ پشتش بهم بود…دودستی از زیر بغلهای فرخنده گرفتم…بهش توضیح میدادم چکار کنه.سینه های کوچولوش تازه سبز شده بودن…وقتی برمیگشت روی آب دراز میکشید…معلوم میشد.کوسه تازه داره مو در میاره…خیلی دلم میخواست کوس کوچیکش رو گاز بگیرم…به بهانه یاد دادن شنا.بغلش میکردم…زرنگ بود خودش زیر آب کون بزرگش رو میمیمالوند به کیرم…حرف سارا درست بود.برای خودش جریده ای بود.خودش یککاری میکرد.کیر کلفتم که بلند هم شده بود…بیفته لای کون بزرگش… چندبار خیلی خوب خودشو فشار داد به کیرم…برگشت نگاهم کرد.نیم ساعتی توی آب بودیم…سارا چشمک زد…گفت من و فروغ میریم سونا.میخام بدنم آروم بشه خستگیم در بیاد.فروغ هم باهاش رفت…در سونا رو بستن…من موندم و این کون بزرگ…گفتم هنوز میخای یا بریم بیرون.گفت نه من که هنوز چیزی یاد نگرفتم…عمو جواد بازم منو میاری.گفتم دوتا شرط داره… اول که به کسی چیزی نگی…حتی دوستات و حتی پدر مادرت…گفت عمو من بهتر از فروغ میفهمم.که شما نامحرمی نباید باهات بیام توی استخر بفهمند بد میشه…ولی تو خوبی و همه چی برام میخریگفتم شرط دوم درس خوندنه. گفت خیالت راحت باشه…اومد از جلو چسبید بهم بخدا خودش دستشو برد پایین…کیرمو گرفت.گفتم وای فرخنده.چیکار میکنی…گفت گناه داره الان خفه میشه…درش آورد.گفت عه وای چقدر بزرگه…با این آبجی رو ظهر میکردیش. گفتم مگه بیدار بودی…گفت آره.صدای ناله اش میومد…برگشت…گفت توی سوراخم جاش نمیشه…ولی میدونم از کون بزرگم خوشت میاد بزار لای کونم…گفتم آخ جان چی خوب…خودش گذاشت لای کونش…چقدر نرم بود…گفتم مگه قبلا کون دادی…گفت هر روز میدم دوساله…گفتم به کی.گفت هر کی پول بده بزرگ و کوچیک…گفتم نه وای…مریض میشی…گفت اصلا بی کاندوم نمیدم…یک خاله هست مشتری جور میکنه…فقط با کاندوم میزاره بکنند…بهت میدم توی سوراخم بزاری ولی با کاندوم…دهنم باز مونده بود…گفتم چقدر میگیری…گفتم هر راهی۵۰۰.جا و مشتری از اونه.۲۰۰برمیداره…بقیه برای خودمون.گفتم خودمون کیه…گفت تمام دختر پسرهای بدبخت محله…خود فروغ ۵سال اونجا کون میداد…تو که خبر نداری…گفتم ای وای…گفت پس چی فک کردی…کیر به اون گندگیت تا بیخ توی سوراخش بود کیف هم میکرد… گفت بهش چیزی نگو که اگه بدونه بهت گفتم از خجالت خودشو میکشه…بابام برای پول موادش مجبورمون میکرد… مادرم برای همین فرار کرد…تازه فهمیدم عمق فاجعه توی ایران چقدره…همش فک میکردم اینجور چیزا مال کشورهایی مث ته برزیل فیلیپین و کشورهای آفریقایی و اینجور جاها باشه…تازه فهمیدم توی کشور عزیز ما که قبلا اینقدر غیرت و تعصب بود الان چی شده…میگه بابام هر روز مارو میبرد خونه خاله تا شب چند نفر راه میانداختیم تازه فهمیدم روزها کجا میره نیست غروب میاد… عمو قدم کوتاهه منو نگهم دار تا کیرت خوب زیر کونم بمونه میترسم غرق بشم…بردمش لب استخر گفتم محکم بگیر از میله.نرده استخر…از زیر مایو چسبک داشت بازش کردم روی آب معلق بود تازه سوراخ و کونش رو دیدم واقعا این کون بارها و بارها گاییده شده بود…خب مسلما من هم خوب گاییدمش…ولی توش نزاشتم…لایی دوست داشت میگفت کیر گنده ای داری…یک بار یک پیرمرده منو کرد کیرش گنده بود چندروز کونم خون اومد…خیلی گریه کردم.اما تا ته کیرش میداد توش دهنمو محکم گرفته بود…زورم نرسید میخواستم زیرش غش کنم.کیرش اندازه مال تو بود…عمو تو منو اونجوری نکنی ها…گفتم نه عزیزم من فقط دوست دارم بچه کوچولوها رو لایی بکنم…گفت آره اونجوری خیلی خوبه مخصوصا وقتی از عقب فشار میدی میاد جلو…اینقدر کیف داره…مشروب هم بهمون اثر کرده بود.ابم نمیومد…کونش نرم و گرم و بزرگ بود…چند دقیقه کردمش…صدای سارا اومد.گفت اگه نمیای سونا که من چراغها و دستگاه رو خاموش کنم…گفتم نه بزار باشه میام عمدا گفت که حواسم باشه فروغ داره میاد…گفتم بریم توی سونا…گفت آره… چسب مایو رو درستش کرد…من هم کیرمو جمع و جور کردم رفتیم بالا…اونا اومدن دوش گرفتن…گفتم تپل تو هم بیا سونا برات خوبه…فروغ خندید…گفتم سارا جون برین چایی و قلیون رو ساز کنید ما هم نیم ساعته اومدیم…گفت چشم عزیزم…ما رفتیم توی سونا اونا رفتن بیرون…توی سونا نشستم…کیرمو درش آوردم… نگاهش کرد با اون دستای کوچیکش گرفتش گفت نه واقعا گنده است.سرش کون رو جر میده…این فقط برای جلو خوبه…گفتم تو از کجا میدونی…اومد روی تخت دراز کشید…به هرچی خودم:
بگی قسم پرده نداشت کوسش گشاده گشاد بود…گفتم تو باکره نیستی.گفت نه کوس دادم این دوچرخه رو خریدم.دومیلیون.بخدا زدم توی سرم…گفتم ای وای تو خودتو فروختی به دومیلیون…گفت آره خاله گفت بزار مرده بکنه برات دوچرخه رو میخرم…گفت بکن توی کوسم…ولی حتما کاندوم بزن…باور کنید از عصبانیت کیرم خوابید…گفتم فروغ میدونه…گفت آره.پس نمیدونه از کجا دوچرخه خریدم…گفتم ای وای…تو رو خدا برو مدرسه ازین کارا نکن…بخدا خودم مواظبتم. گفت تا کی گفتم تا بزرگ بشی.بری سر کار…بخدا اینکارا خطرناکه مریض میشی…گفت میدونم…ولی مجبورم…گفتم نه نیستی…فعلا با فروغ بیا توی مغازه کار کن نون آبت با من…فقط دیگه دزدی نکنی ها…کار کن حقوقتو بگیر.خوذش دو دستی گردنم وگرفت بوسید…گفتم بشین دلم نمیخاد باهات کاری کنم…میخام عین دخترم بزرگت کنم…خدا میدونه ازون لحظه به اینور این بچه رو به چشم بچه خودم دیدمش…از فرداش مدرسه و خونه و همه چیزش رو عوض کردم…به مادرشون زنگ زدم…صحبت کردم…اونم برگشته…الان دوتایی با فروغ مغازه من کار میکنند.پدرشون آدم نشد برگشت دوباره مبتلا شد.اومده بود دنبالشون به حاج رضا گفتم برد جایی چوب جا کردن کونش…من اینها رو واقعا تحت پوشش گرفتم…ولی خداییش چندباری مامانشون رو خوب گاییدم…عجب کوسیه به سن وسال من هم میخوره…دیگه سراغ فروغ هم نرفتم…دوستش دارم ها…ولی باران خودم هست…سارای عزیزم بهتر…وتازه گیها ننه اینها بهترین کوس رو میده…بخدا زنها از ۳۰تا۴۵سال بهترین حال رو میدن به مردها…قدر کلفتی کیر رو هم ميدونند…اما برگردیم همون شب.موقع خواب.گفتم شیری یا روباه…گفت جواد دختره بدنش مث ماهی میمونه…توی سونا به بهانه ماساژ خیلی مالیدمش…ولی نزاشت کوسش و بخورم…گفت من فقط مردا رو دوست دارم.توچکار کردی…گفتم چیزهایی ازین بچه شنیدم فک نکنم کیرم چندوقتی بلند بشه…تمام جریان رو گفتم بهش…مخش سوت کشید…اونشب تا صبح خیلی باهم گفتیم و خندیدیم و حال کردیم…اس دادم فروغ بیدار بود اومد پیش ما من با شورت بودم.سارا هم با شورت و سوتین…اون با تاب شلوارک بود…چپ و راست توی بغلم بودن…شوخی میکردیم…سارا رو سینه هاشو در آوردم… میخوردم…گفتم فروغ بیا.اومد گفتم اون یکی رو بخورش مست بشه میخام کون قشنگشو جر بدم پررو شده…گفت نه نمیخام جواد آخرین بار یک ماه کشید سوراخم آروم بشه…کیرت مث ماله اسبه…گفتم منظورت خر بود با ادبش کردی…گفت نه بخدا عزیزم تو مث اسب نجیبی…عاشقتم…مهربونی…فروغ گفت راست میگه تو خیلی مهربونی…گفتم پس بخور سینه های قشنگش رو…دوتایی سینه های اینو میخوردیم… گفتم بخور اینارو من رفتم پایین…کوس رو لیسیدم…اونم دیگه خجالتش ریخته بود خوب حال میداد به سارا…سارا دستش رو کرده بود توی شلوارک فروغ کوسش رو میمیمالوند خابوندش روی تخت گفت نه نمیخام…گفتم دراز بکش ساکت باش…خجالت نکش…سارا لختش کرد…دمرو شد شروع کرد خوردن کوس کون سارا.من هم کوس کون قشنگ اونو میخوردم…بلندشدم ژل آوردم ریختم روی سوراخش…داگی کرد گفت فقط کوس…ژل بده میخام کون این خانوم خوشگله رو زنده کنم…چکاری کرد با اون انگشتای ظریفش توی کون فروغ…تا ۴تا انگشت میکرد توی کونش و فشار میداد.کوسش رو میخورد… من هم کوس اینو میگایبدم…گفت بیا.بکن توی کونش من ببینم آبم میاد…تا گذاشتم کون فروغ این خودش و میمالوند آبش اومد…فروغ رو داگی کرد رفت پایین کوس کوچیکش رو گرفت دندونش محکم میخوردش. من هم کونش رو میگاییدم…چه ناله ای میکرد فروغ…هر ۳ تا مون دیگه خسته شدیم چندباری ارضا شدیم…لختی بغل هم خوابیدیم…چند روزی سارا با من بود…بعضی وقتا ظهر میرفت خونه به بهانه ناهار با فروغ لز میکردن…در ضمن از وقتی فروغ پیش من بود توی این چندماه واقعا تپل شده بود.کونش بازه باز شده بود…سارا دوباره برگشت تهران.من موندم و این خواهرها…و اون باران جیگر خودم.چند روز بعد پول پیش خونه رو گرفت بردمش آپارتمان کوچیکه خودم…اونجا رو دادم بهش.با پولش وسایل خرید من هم کمکش کردم.زنگ زدیم مادرش اومد.پیش من کار میکرد.خیالم از فروشگاه راحت بود.مادرش روزها برای نظافت میومد بالا…ناهار هم با مادرش بود…کمکم بهم عادت کرده بود روش باز شده بود…با لباس راحتی میگشت توی خونه…چند روز بود باران پیشم نبود.سارا لعنتی کیش پروژه برداشته بود…فروغ از مادرش جرات نداشت بیاد بالا. خیال ازدواج داشت…کف کوس بودم آب توی خایه هام جمع شده بود…ساعت تقریبا۱۱بود اومد بالا من رفتم دوش گرفتم آروم اومدم بیرون داشت ناهار درست میکرد… اسمش زهرا بود…خیلی خوشگله شبیه چینیچینیهاست. سفید وتپل…رفتم اتاقم با حوله بودم…صداش زدم زهرا جون بیا پیشم…همیشه میگفتم زهرا خانوم…اما ایندفعه.گفتم زهرا جون…آمد گفت بله…روی تخت بودم.من وقتی کوس و کون بخام رک حرف میزنم…الکی وقت خودم وطرف رو هم نمیگیرم…گفتم میتونم روت حساب کنم.گفتم برای چی…گفتم برای عشق و حال…تو هم جوونی و خوشگل…گفت نه من اهل کثافت کاری نیستم…گفتم زهرا جون یعنی من ازون آخونده هم کمترم،؟؟،گفت اون صیغه ام کرده بود…گفتم صیغه برای اینه که با رضایت خودمون باشه…خب وقتی تو رضایت بدی من هم همینجور…پولم بهت میدم…خیلی دلم الان رابطه میخاد.چندروزه بد جور پکرم…گفت چرا ازدواج نمیکنی…گفتم عشقم کیشه برگرده راحتم…گفت پس صبر کن بیاد…گفتم زهرا یعنی این حقمه که من اینجوری تو کف باشم…گفت من فقط صیغه شرعی میشم…گفتم لعنتی من الان شیخ از کجا بیارم…بیا با هم باشیم غروب بریم حرم کسی ما رو صیغه کنه…گفت همون غروب.گفتم زهرا الان خیلی حالم خرابه…نگاهش کن…حوله رو دادم کنار…تا کیرمو دید.گفت وای چقدر شده.چقدر هم بزرگه…مگه میخام خودکشی کنم که اینو جا بدم توی خودم…من تا الان اینقدری ندیده بودم…خندیدم…رفت بیرون…گفت شرمندتم…گفتم باشه ببخشید…میخواستم لباس بپوشم…خودش برگشت.گفت چون خوبی و هوای بچه هامو داشتی فقط برات میمالمش.گفتم مرسی خانوم خوشگله…گفتم میشه روسریت رو در بیاریش…موهای قشنگتو ببینم…نگاهم کرد روسریش رو در آورد…چقدر پر پشت بود موهاش…از زیر چونه اش گرفتم آروم بوسیدمش.خودش دومی رو داد…گفتم میخوری برام.تازه از حموم اومده…تمیزه…گفت بجون خودم کثیف هم بود میخوردمش…خودم دلم ميخواست بهت بدم…گفتم ببینم کی بهم پیشنهاد میدی…ولی با شخصیتی…همین که زور توی کارنیست خوبه…رفت پایین شروع کرد ساک زدن.کیر گنده توی دهن بزرگ خوبه.این دهنش بزرگ و لبهاش خوشگل بود…چقدر هم ناب میخورد،بلندش کردم انداختمش روی تخت…شلوار جین تنش بود دکمه هاش رو خودش باز کرد کشیدمش بیرون…خودش بلوز رو درآورد… سوتین ساده ای بسته بود…ولی عجب سینه های بزرگ و کله گنده ای داشت…یکمی آویزون بودن اما عجب بودن…گفتم چون زود ارضا میشم فقط میکنمت.گفت بکن سیر شو…تو خوبی خیلی خوبی…گفتم مرسی…خودش پاهاشو گذاشت روی شونه هام…من هم آب دهن زدم سرش گذاشتم دم سوراخ کوسش فشارش دادم توش…گفت آه وای چقدر بزرگه…کوسم الان خفه میشه.لباشو محکم گرفتم…چندبار آروم عقب جلو کردم. توی کوسشم خیس شد…کشیدمش بیرون چند بار محکم تندتند گاییدمش…دور کیرم از آب کوسش پر بود…گفتم زهرا جون تو بیشتر حشری بودی.گفت اگه نبودمم با این سایز کیرت.کوسم عرقش در اومد…خیلی کلفته…چندتای دیگه محکم گاییدمش.جیغ آرومی کشید…گفت وای جواد آقا پاهام از هم باز تر شد…گناه دارم آرومتر دیگه…گفتم بخدا زهرا جون چندوقته کوس خوب نکرده بودم.دمتگرم…خندید…با۴تا تلمبه دیگه آبم اومد ریختم داخل کوسش ته کوسش…چقدرم زیاد بود.سریع از کیفش قرص در آورد خورد…گفتم مجهزی ها…گفت مجبورم…زن صیغه ای مث جنده رسمیه…باید اول مواظب باشه حامله نشه که یک بدبخت دیگه رو هم به این دنیا اضافه کنه…گفتم دمتگرم…گفت من میرم حموم…تو رو خدا تو برو پایین دخترها شک نکنند.خجالت میکشم…گفتم برو عزیزم…رفتم پایین…پیش فروغ…دیگه زندگی من با این جماعت گره خورده بود…واقعا دوست داشتم ودارم که اداره زندگیشون رو بعهده بگیرم…کوچیکه واقعا داره درس میخونه…وخدا میدونه عین بچه نداشتم بهش میرسم…دگه لات بازی در نمیاره…باحجاب تر شده…مودب شده…فروغ میخاد با یکی ازدواج کنه…طرف چندباری اومده دیده که مادرشم هست…اومدن خواستگاری خیالشون راحته…مادرش پرسید جواد آقا اگه فروغ ازدواج کنه…من و فرخنده کجا بریم…گفتم مگه میخاین جایی برین…گفت نه ولی خونه چی…گفتم من به فرخنده قول دادم تا روزی که درس بخونه دختر منه و توی خونه منه…فرخنده خندید ذوق کرد…مادرش خیلی تشکر کرد…باران چندوقتی بود کم میومد پیش من…رفتم سراغش دم مدرسه اش…با رفیقاش اومدن بیرون…آروم با ماشین رفتم طرفشون.بوق زدم پشتش ترسید میخواست فحش بده…تا منو دید…صورتش رو برگردوند…قهر کرد…رفتم پایین گفتم باران دایی چت شده…چیه…هیچچی نگفت…دوستاش هم بودن…گفتم بیا بالا…ساعت نزدیک دو شده من گرسنه ام بریم پیتزا…گفت مگه من بچه ام که گولم میزنی…گفتم باران چیه چته…اگه برم رفتم ها…منو نمیبینی…میخام برگردم هلند باهات کار داشتم.تا اینو گفتم…سریع برگشت…دوستاشم برگشتن…دایی بقران اگه بری جلوی همه اینها میگم…بقران من خودمو میکشم…یا منو ببر.یا گفتم دیگه…گفتم خب تو که نمیگی چت شده…گفتم بیا بریم ناهار…دوتا دوستاش هم بودن…گریه کرد…دستشو گرفتم گفتم بیا بالا چرت وپرت نگو…بردمش بالا.گفتم بچه ها شما هم بیایین بریم ناهار…اولش تعارف کردن ولی باران گفت خب بیایین دیگه مرده خورها…از خدا می خوان ها…گفتم بدویین…رفتیم جاتون خالی فست فودی…به خودمون رسیدیم…گفتم حالا بگو چی مرگته…گفت مگه قرار نبود دخترت بشم.گفتم مگه نیستی…خودت نمیای تمرین رانندگی…خودت نمیایی به مغازه ات سر بزنی…چند وقته پیشم نیومدی…گفت تو چرا زنگ نزدی…گفتم عزیزم من کارم زیاده…بیزینس دارم…بیشتر وقتم الان با وکیلم مشغول خرید و فروش ملک هستم…تو هر روز از مدرسه میومدی الان چند وقته حتی نمیای بریم ویلا.بریم آموزش شنا…نصفه کاره مونده… گفت دایی مامانم نمیزاره بیام…میگه تو توقعت بالا رفته…داییت الان تنهاست کله اش داغه تو رو میبره پیش خودش.زن بگیره تو رو توی توالت هم یادش نمیاد…گفتم مامانت بهت گفته…باز چی گفته…گریه کرد…آخه چند روزه الان دو سه هفته من زنگ نزدم تو هم نزدی…مامانم گفت دیدی…راست گفتم.چندنفر دورو برش هستن تو فراموش شدی…دایی راست میگه…منو یادت رفت…خندیدم…گفتم تو هم باور کردی…بعدش تمام ماجراهای خانواده فروغ رو با سانسور براش گفتم.تا بدونه برای چی بوده…دوستش گفت روانی بهت نگفتم دایی جواد تو رو دوستت داره…گفتم بخدا توی دنیا چیزی و کسی نیست که اندازه این دوستش داشته باشم…گفت آها راست میگه…فقط سارا هست فروغ هست…معلوم نیست باز کی هست…گفتم بخیل حسود…فروغ دیگه نیست مامانش اومده…ولی سارا نامزدم شده شاید ازدواج کنیم.گفت اه چی بد سلیقه…گفتم بچه ها اسمتون چیه؟اولی گفت شیما دومی بیتا.گفتم اگه شیما و بیتا گفتن زشته من ولش میکنم.ولی قسم بخورید جون عزیزترین کس زندگیتون که دروغ نمیگین.قسم خوردن.عکسشو نشون دادم شیما گفت برو این فتوشاپه؟گفتم این که با خودمه توی استخر بودیم.گفت باران من بودم ولش نمیکردم چی برسه به این که مرده…گفت خاک تو سرتون مثلا دوستای من هستین…گفتم عزیزم آن چیز که عیان است چی حاجت به بیان است.خوشگله دیگه…تازه اینقدر با اخلاقه خانوم مهندسه…اینقدر اینو دوستش داره.اونوقت این همش بدشو میگه…گفت میخای بگم منو برای چی دوست داره.از توی چشمام همه چی رو فهمید…حرفی نزد.بردم رسوندمشون…بهم اس داد ببخشید دایی جون.معذرت میخام…هیچچی جوابشو ندادم…شاید زیادی لوسش کرده بودم…چندتا اس دیگه داد.اصلا گوشیمو خاموش کردم.رفتم خونه…به فروغ باگوشی خونه زنگ زدم.میخام بخوابم کسی عصر مزاحمم نشه…گفت چی شده جواد گفتم هیچچی خسته ام.حواست به همه چی باشه…گفت چشم.راحت باش…ساعت۳بود رفتم توی تختم خوابم برد…غروب بود یعنی غروب رد شده بود…چندباری زنگ و زدن…از بالا آروم پرده رو زدم کنار…دیدم باران و مادرش هستن…در رو باز کردم…مامانش اول اومد…گفت ای وای خواب بودی داداش.گفتم آره… ولی خوب شد بیدارم کردی…باران سلام داد.جوابش رو ندادم.مادرش گفت پس طوری شده…این از ظهر که برگشته خودش میدونه چی شکری خورده همش با خودش قهره و غر غر میکنه…الانم روش نمیشد بیاد اینجا.منو به زور آورده… چکار کرده باز چی دسته گلی آب داده…گفتم هیچچی…میخواست حرف زشتی بزنه خودش فهمید نزد…گفت به کی…گفتم آبجی ولش کن…بین منو اینه…پیش دوستاش بود.ولی خوب شد نگفت…خودشو انداخت بغلم…ببخشید دایی جون…اگه منو نبخشی دق میکنم…از ظهر که گوشیتو روی من خاموش کردی اینقدر عصبی شدم تموم ناخونام رو که دوماهه دارم نگه میدارم بلند بشن رو جوییدم…گفتم خودت مقصری…کشیدمش بردمش توی اتاق…بهش گفتم باران مگه بهت نگفتم که بعضی حرفها رازه نباید به کسی گفت…من فهمیدم تو هنوز خیلی بچه ای…نمیشه زیاد بهت اطمینان کرد…اومدم از اتاق بیرون…چشمک زدم مادرش.گفتم تنبیه شد…مادرش گفت جریان چیه.گفتم یک رازی از من میدونست بهش سپرده بودم به کسی نگه امروز کم مونده بود پیش دوستاش منو لو بده…آبجی گفت حالا چی رازی هست که این میدونه من نمیدونم…گفتم راستش حالا که دوست داری بدونی بهت میگم…من وسارا خواهر سوسن عروست باهم نامزد کردیم…شاید ازدواج کردیم…آبجیم گفت مبارک باشه ایوالله خوبه…خانواده خوبی هستن…خداییش توی همه اونها سارا از همه بهتره…باران اومد بیرون گفت مامان خانوم تو که همیشه میگی چی گوهی خوردیم با این خانواده وصلت کردیم…اینقدر خواهرم ناراحت شد حد ومرز نداشت…باور کنید میخواست چشمای باران رو در بیاره…من خیلی ازش عذر خواهی کردم…گفت داداش اینو اگه میخای نگهش دار…اگه نمیخایش با من برگشت خونه بگو حرف نزنه چون جوابشو نمیدم…بیزارم ازش…این آخری شده دق دلی من…گفت آره برو مامان جون…حالا که دایی هست یک نون خور کمتر…اگه نبود میبردیم میزاشتیم دم حرم امام رضا افغانیها ببرن منو…مادرش گفت من دیگه دختری به اسم باران ندارم…گفتم عه آبجی این چه حرفیه…گفت بخدا منو ذله کرده…بیا ببین من دوتا بچه دیگه هم دارم چرا اونها اینجوری نیستن…با خدا مذهبی با ادب…باران گفت ریدن به مذهبشون که همون داداش بی عرضه من زن داشت نامزد داشت شبانه اومد توی خواب بهم تجاوز کرد…مادرش حمله کرد بد جور کتکش زد…گفت دختره چشم دریده برای داداشت حرف در میاری…گفت مامان تو که زدی منو…ولی بهت ثابت میکنم…گفتم باران ول کن دیگه مامانته هر چی بگه حق داره…گفت نه دایی اینها با مذهب هزار تا گوه میخورند بعد من بائو چوبشو بخورم…خسته شدم.چرا بچه میارین وقتی نمیتونید نگهداری کنید…مادرش تا اومد حرف بزنه گفت مامان من بهت ثابت میکنم…اما وقتی ثابت شد دیگه هیچوقت نه من دختر توام چون بهم تهمت زدی نه تو مادر من…زنگ زد داداشش زد روی بلندگو…گفت فقط ساکت باشید نفهمه که پیشم کسی هست…محمد برادرش گوشی رو برداشت گفت چیه باران چکارم داری.گفت محمد من میخام همه چی رو به مامان بگم…گفت نه تو رو خدا آبجی من زن دارم آبروم میره…تو بهم قول دادی اگه نگی من بهت قول میدم اون ست نقره فیروزه رو از دایی برات بخرم پولشو خودم بدم…باران گریه اش گرفت.گفت ولی من میگم آبروم پیش مامان رفته…محمد گفت مامان رو ولش کن اون پر چونه است هرچی گفته برای خودش گفته…آبجیم در جا غش کرد…باران گوشی رو قطع کرد…ترسید همش میگفت مامان مامان جون…بلندشو.گوه خوردم دروغ گفتم…گفتم نترس دیگه فشارش افتاده.براش آب قند ساختم یک کوچولو هم نمک زدم بهش…دادم خورد…حالش جا اومد…چقدر گریه کرد…گفت وای دیدی چی شده داداش…آبرومون رفت…دخترم کی اینجوری شد…وای الان دیگه دختر هم نیست بدبخت شدیم…گفتم باران برو اون اتاق.رفت اونجا…گفتم نه از جلو نبوده…از پشت بوده…باران همون وقت بهم گفت…من بتو نگفتم…جوونیه دیگه سخت نگیر…الکی گفتم…من بردمش دکتر گفت از پشت بوده…یککم سوراخ پشتش آسیب دیده اما دارو وشیاف داد خوب شد…باکره است…گفت وای داداش حالم خوب شد…داشتم سکته میکردم…گفتم بهش گیر نده بخدا ولتون میکنه میره ها.خدایی نکرده خودکشی میکنه…گفتم که بده به من من اینو از تمام دنیا بیشتر دوستش دارم…گفت بزار چندوقت پیشت باشه.من الان خجالت میکشم،حتی به چشمای بچه ام نگاه کنم…ولی میدونم با اون محمد عوضی چکار کنم.حالا مونده بود با آبجی خودت ازین کارا بکنی.قبلا هم مچش رو با کس دیگه گرفته بودم که براش زود زن گرفتم…ولی آدم نشده حالا پشت سر من چرت وپرت میگی…جرت میدم…گفتم ولش کن دیگه زن داره آبروش پیش زنش میره…بعدشم زنش پررو میشه…گفت نه وقتی حالشو میگیرم که زن پتیاره اش نباشه…خندیدم…رفتم بیرون…دیدم باران نیست…لباساش رو پوشیده رفته…من تندی لباس پوشیدم رفتم بیرون…از فروغ پرسیدم باران رو ندیدی…گفت سوار تاکسی شد رفت…هرچی زنگ زدم برنداشت…پیام دادم باران خدا میدونه به جون خودت اگه جواب منو ندی بخدا فردا بلیط برگشت اروپا میگیرم بر میگردم…خودش زنگ زد گریه میکرد…گفتم کجایی لعنتی عوضی…گفت نمیگم بر نمیگردم…هیچکی منو دوستم نداره…گفتم گوه خوردی…الان به مادرت گفتم دیگه نمیزارم باران بیاد خونه شما…از امشب۲۴ساعته پیش خودمی…بیا بریم کتابات رو بردار بیا خونه خودم.گفت دروغ میگی قبلا هم گفتی.گفتم احمق برگرد با هم بریم…چند دقیقه بعد تاکسی اونور خیابون نگه داشت…اومد پایین…توی چشماش پر غم بود…بردمش خونه با مادرش رفتم وسایلش رو آوردم.مادرش هرچی ازش معذرتخواهی کرد.حتی بهش نگاهم نکرد…گفت وای داداش دختر نازنینم رو از دست دادم…گفتم نگران نباش الان ناراحته بعدا خوب میشه.خواهرم رفت و این باران موند برای من…گفتم من بعد بگم ها صبحانه ناهار شام با خودته…مفت خوری ممنوع…گفت برو بابا من خونه خودمون چای هم دم نمی کردم…گفتم ولی برای من باید بکنی.بغلش کردم بوسیدمش…گفتم خانوما برای شوهراشون همه کار میکنند… گفت جانم شوهر خوبم…نه چک زدی نه چونه عروس آوردی تو خونه…گفت میرم دوش بگیرم.گفتم برو منم میام…گفت باشه بیا…تا رفت حموم…پریدم از سر خیابون یک شامپو بچه گرفتم برگشتم خونه…بهترین گزینه برای کون کردن توی حموم که نه سوراخ کون بسوزه نه کیرت فقط و فقط شامپو بچه است.که حتی چشم بچه نمیسوزه چی برسه به کیرت…خیلی وقت بود کون درست نکرده بودم…رفتم توی حموم خندید…گفتم جانم جیگر من.چی بزرگ شده کونت…گفت لامصب درخت رو هم آب بدی بزرگ میشه چه برسه به این کون…آخ چقدر زیر دوش بوسیدم و مالیدمش. گفت بسه دیگه سینه هامو کندی.گفتم قربونت بشم.چقدر تو خوشگلی.گفتم قنبلش کن.ببین میخوام کونتو جر بدم…هول و هوس زیاد دارم…برگشت گفت هرجور دلت میخواد بکنش…بوسیدمش…شامپو رو ریختم روی گودی کمرش رفت تا پایین..کیر کلفتمو گذاشتم دم سوراخش…دادم داخلش با یک فشار رفت توش.جیغ آرومی زد.گفتم چطوری.خندید گفت دو شقه شدم.بد کلفته…مال دوست پسر دوستم نصف اینم نیست نمیتونست تحملش کنه.گفتم کجا دیدی.؟گفت توی خونه اشون.همون بیتا رو میکرد.همش گریه میکرد…گفتم تو رو هم کرد…گفت مگه دیوونه ای… من قایم شده بودم…منو ندید که…گفتم ای کلک…گفت بجون دایی…گفتم بیتا خوشگله…حتما تنگه…گفت میکنی بیارمش…گفتم نه شر میشه.گفت نه چه شرری…به بهونه موجهای آبی میاییم استخر خودت…یککم پذیرایی میخواد فقط.خیلی بنده شیکمشه…کون سفید و گنده داره…فقط چوچوله کوسش بزرگه یککم خجالت میکشه ازش…گفتم وای چقدر چوچوله بزرگ دوست دارم…گفت میارمش برات…راستش چندبار من هم لز کردم باهاش.دایی من بهش گفتم که با تو و با سارا لز کردم…ببخشید گفتم حالا که گفتی دیگه ولی به کس دیگه نگو…قمبل ترش کردم…محکم کونش رو جر دادم…آخ و ناله زیاد میکرد… وقتی کشیدم بیرون سوراخ کونش اقلا ۵سانت قطرش بود…گفتم وای چی شد.گفت بریز ته کونم آبتو. ۲۰تا تلمبه دیگه نزده بودم که آبم اومد ریختم ته کونش…نشست خودشو خالی کرد…گفت دایی جون گفتم جونم.گفت کوسمو میخوری دلم میخاد هنوز ارگاسم نشدم…گفتم جانم حتما…چرا نخورم…از سر وسینه خوردم تا رسیدم پایین…چقدر کوسشو خوردم…جونش و کشیدم بیرون…ناله میکرد وحشتناک…تا ارگاسم شد…چقدر وقتی آبش میومد.خوشگلتر میشد…رفتیم بیرون سکسی لباس پوشید…گفت دایی وقتی میکنی…راستشو بگو تا الان کی از همه بهتر بوده.گفتم بخدا فقط خودت.ولی یک دوست دختر ترک دارم هلند که هر شب باهم صحبت میکنیم اونم خیلی دوستش دارم…ولی زنم خیلی خوب بود.گفت دروغ زنت کجا بود…گفتم پدرش کوسکش اومد ازم گرفتش بردش…۲۰سال گذشته همون اولا گرفتمش…اینقدر خوشگل بود حد نداشت…یک عکس ازش داشتم نشونش دادم…گفت وای چه سفیده و بوره…چقدر شکل فروغه.گفتم برای همین از فروغ خوشم میومد.ولی خانواده درستی نداشت وابسته اش نشدم…الانم فقط تو وسارا موندین…گفت دایی سارا رو چرا دوستش داری…گفتم خیلی خانومه…اون تو رو خیلی دوستت داره…میگه باران حق داره از من بدش بیاد سوسن خواهر من خبر چینه و لوسه.دروغم زیاد میگه…برای همین باران فک کرده من هم مث اونم…ولی من خودم بخاطر کارهای سوسن از مشهد دورشدم رفتم تهران.خسته شدم از حسودی کردناش.الانم فهمیده که،منو تو رابطه داریم.مث اینکه باران خونه چیزی گفته…گفتم چی گفتی باران…گفت دایی یکروز این سوسن بد مدل با محمد دعواش شد برداشت گفت من که نیومده بودم دنبالتون خودتون در خونه ما رو ازجا کنده بودین…گفتم راست میگی برای همینه خواهرتو اوردیش ویلا نشون داییم دادی خودشو چسبونده دایی جوادم…دهنشو بستم…گفتم خاک تو سرت.ولی ببین چقدر خانوم خوبیه بهت هیچچی نگفت بروت نیاورد.هنوزم باهات دوسته…گفت نه به سوسن نه به سارا.گفتم برای همینه که باشخصیته دوستش دارم…دایی اون روز رفت اتاق دیگه کونش بد سوخت…زنگ زده بود سارا بهش چرت وپرت میگفت.اونم گفت جواد آقا منو دوستم نداره عاشقمه.آلان چه ربطی به تو داره…دایی گوشیش رو بلندگو بود…زده بود بلندگو که محمد هم بشنوه من هم گوش میدادم…گفت سوسن جون مهربون باش فضول و حسود نباش بزار تو رو هم دوستت داشته باشند…انگار حرف دل منو زد…چند روز بعد گفت دایی منو بیتا برای امروز الکی به مامانش گفته بلیط موجهای آبی داریم با دایی باران میریم با اونم بر میگردیم…دایی تا۸شب وقت داریم.میخام خوب بکنیش…گفتم چشم…هنوز حرفش تموم نشده بود.ابجیم زنگ زد گفت داداش مادر رفیق باران زنگ زده.میگه اینها امروز بلیط موجهای آبی دارند…گفتم آره یک دوستم بلیط تعارفی بهم داد.شیفت خانومها بود من هم دادم به باران. گفت میخام با دوستم برم…من میبرمشون اونجا خودم تاشب شاندیز کار دارم بعدش خودم میرم میارمشون…گفت باشه پس من به مادرش میگم خیالش راحت باشه…گفتم آره…ساعت۲رفتم دنبالشون…اول بردمشون ناهار بهش گفته بود ناهار نخوره…بعد رفتیم ویلا.گفت وای دایی من خجالت میکشم…گفتم باشه من توی ویلام شما برین استخر.باران گفت نه چی رو برین استخر گوده دو متره خفه میشیم.باید خودت بیایی…خلاصه که رفتیم توی آب…لاغربود.اما سفید بود.کونش از کون باران کوچیکتر بود…اما خیلی خوشگل بود…زیر بغلهاش یککم پشمالو بود.معلوم بود کوسشم مو داره…ولی پاهاش رو تراشیده بود.لباس شنا تنش بود…گفتم بیایید توی آب نترسین…از میله های کنار استخر بگیرین.سعی کنید خودتون رو روی آب نگه دارید…باران تو که بلدی بهش یاد بده من هنوز نیومدم توی آب.یک زنگ بزنم جایی الان میام…رفتم سریع.یک قرص تاخیری ویاگرای خوب خوردم.حتی اسپری هم زدم…میوه و تنقلات هم آوردم… پریدم توی ابو…بدون تعارف هر دو رو بغل کردم.جیغ و واجیغ میکردن…یکی ایندستم بود یکی اون دست…نوبتی بوسیدمشون…اولش خجالت کشید ولی دید طبیعیش کردم دیگه یخش باز شد…آب بازی کردیم ولی سینه های سفتش رو چندبار گرفتم توی دستم…اسپری زده بودم قرص هم خورده بودم…کیره داشت حال میومد…گفتم بریم سونا…رفتیم بالا…در سونا بسته بود…گفتم بچه ها لخت شیم…عرقمون خوب در بیاد…اول باران در آورد… بیتا گفت نه من خجالت میکشم…گفتم خجالت نداره که تو هم مث باران…گفت آخه… گفتم راحت باش ببین من هم الان همه رو در میارم.لخت شدم…کیرم مث تنه درخت بود…تا دید گفت وای باران ده برابر مال سیناست. چقدر گنده است.گفتم چیه ترسیدی…گفت آره خیلی…بزرگه…گفتم بگیرش دستت…اکراه داشت ولی گرفت گفت باران چقدر سنگینه…وای دستم به زور مشت میشه…اوف…با کف دوتا دستام گرفتمش ولی کلاهکش هنوز بیرونه…وای خدا چقدره. گفتم این خوبه یا مال سینا…گفت وای دایی این به چه دردی میخوره آدم پاره میشه با این…دست زدم به کوس باران گفتم کیر کلفت مخصوص کوسه…وقتی بچه به اون کله گندگی از اونجا بیرون میاد چرا کیر کلفت نره توش تا طرف خوشش بیاد…باران نشست ساک زدن…گفتم تو هم بخورش…ولی اول لخت شو.ببینمت…باران گفته یک چوچوله گنده قشنگ داری.زد تو سر باران گفت خاک بر سرت…چرا گفتی.گفتم عزیزم ما دیگه باهم تعارف نداریم که.دوست هم هستیم…من و باران خواهر زاده دایی نیستیم که…دوستای صمیمی هستیم…گفتم پس تو هم با دوست جدیدت راحت باش…آروم درآورد لباسشو…وای چی کوسی داشت…چوچوله بزرگش از لای پشماش زده بود بیرون دیده میشد… خوابوندمش روی تخت سونا…حوله زیرش پهن کردم.سینه های خوشگلش و گردنشو بوسیدم…لبهاش خوردم.۱۸سالش بود.رفتم پایین…کوسش رو بوسیدم…چوچوله گنده اش رو تا مکیدم تمامش رفت توی دهنم.آه بلند و عمیقی کشید…باران داشت کیرمو میخورد.کوسش پشم داشت.دادمشون کنار لای کوس پلمپش دیده شد…چقدر زبون زدم.توی کوسشو…محکم سرمو به کوسش فشار میداد.برگردوندمش…رفتم از توی ساکم ژل آوردم… کونش معلوم بود کیر زیاد دیده.خوب ژل مالی کردم.و با یک انگشت شروع کردم.و با حوصله.تا شد…۳انگشت…دمر بود…گفتم باران بیا.اومد.گفتم بکش لپای کونش از هم باز بشه.کیر بره توش…سرش پایین بود گفت دایی پاره میشم…گفتم نترس زیر دست اوستا کسی پاره نمیشه…فقط شل باش…باران آروم تف انداخت روی سوراخش…کیرمو گرفتم دستم…آروم سرشو کردم داخل درش آوردم.گفت اوف وای وای .سوختم…چقدر بزرگه…دهن کونم آتیش گرفت…دوباره ژل بیشتر زدم. و انگشتی مشغول شدم…دوباره به باران اشاره کردم.نگه داشت…کردم توش دراز کشیدم روش…صورتشو چرخوند…گفت چرا آبت نمیاد…گفتم من که تازه کردم توش…گفت دوست پسرم حتی هنوز نکرده یککم با سوراخم ور میره آبش میاد…گفتم نه عجله نکن اون بلد نیست چکار کنه…من یکجوری میکنمت که خودت هر هفته بیایی بگی بکن تو ی سوراخم…چند باری آروم درش آوردم و دوباره کردم توش…سوراخش دیگه باز بود.اما فقط سر کیر میرفت توش میومد…کشیدم بیرون ژل ریختم توش…کیرمو دادم داخلش با یک فشار نصف کیر کلفتم رفت داخلش…جیغ زد…باران پاره شدم…گفت نترس الان عادت میکنی…کشیدم بیرون گریه کرد.گفتم عه چی شد خوشگل خانوم…گفت کونم دردش میاد.گفتم باشه خب زیاد دادم توش دیگه…گفت خب کم بده توش…من هنوز کوچولوام.گفتم کجات کوچولوست. برای خودت خانومی هستی…خندید.بوسیدمش.اشکاشو خودم پاک کردم…دوباره کردم توش ولی آرومتر.شاید یکربع بیشتر میکردمش…دیگه راحت نصف کیر توش بود.اتاق گرم بود سوراخ کش میومد…چندباری جر واجرش کردم…وقتی میخواست آبم بیاد…تا بیشتر کیر کردم داخلش.خوب پاره شد…هر چی داد وبیداد کرد ولش نکردم.ابمو ریختم عمق کونش…بلندش کردم.نمیتونست راه بره…روی دست بغلش کردم بردمش زیر دوش آبگرم… قشنگ شستمش…گفتم دفعه دیگه باید تمام این پشمها رو تراشیده باشی…گفت باشه.ولی وحشی این آخرش کونم دیگه کامل پاره شد…گفتم لذتش توی آخرشه دیگه…رفتیم توی ویلا.گفت دایی چند روز دیگه تولدمه…میخام جشن بگیرم…میزاری باران بیاد گفتم اگه حتی خودمم دعوت کنی میام…چرا نزارم بیاد…گفت مامانش بود نمیزاشت…گفتم اون عقب مونده است.باران الان دختر منه…گفت خوشبحالش…گفتم چرا تو که پدر مادرت خوبند.مث پدر مادر باران سخت گیر نیستن…گفت بابام الان وضعش خوب نیست بی پوله…ولی طفلکی بازم دوستم داره.گفتم اشکال نداره خدا بزرگه…چند روز بعد تولدش بود.یک ساعت قشنگ خوب از مغازه باران برداشت گفت میخام بدم بهش…یک ست نقره خوشگل دخترونه عقیق سبز زیبا خودم کادو کردم دادم گفتم بزار روی هم بده بهش…ولی در گوشش بگو این از طرف داییم… جلوی همه نگی ها…چون میپرسن چرا دایی باران به این کادو داده…گفت دمت گرم…چند روز بعد رفتم دنبالش…بیتا هم اومد بیرون…بدون تعارف نشست توی ماشین.گفت نمیدونم چی بگم…ولی خیلی خوبی…گفتم بریم ناهار…گفت فقط ساندویچ..گفتم پیتزا ساندویچ چیه…گفت خب گرونه…گفتم فدای سر شما خانومهای خوشگل…هر چند وقت یکبار غروبهای میومد.بهم حال میداد و بیشتر لای کوس میزاشتم دردش نیاد…خیلی دختر خوب و نازیه. فقط لاغره…باران باهاش راحته حسودی نمیکنه…الانم کلاس میرند…پول کلاس هاشو دادم پدرش کم پول شده.نمیدونم برای چی…ولی برای باران هم خوبه…درس می خوند تا قبول بشه…بعدشم دو تا فرشته خوشگل هستن که کردنشون به دنیا میارزه.هم فاله هم تماشا…باران دیگه اصلا نمیره خونه خودشون.پدر مادرش هم عادت کردن به نرفتنش…تمام زمستون ۴۰۲ درس خوندن و بهم حال دادن…برای عید ۴۰۳سارا گفت توی هتلی که دارم کاراش رو انجام میدم سوئیت خانوادگی یک هفته ای بهم دادن با باران بیا اینجا…گفتم چشم چی بهتر…آخرای اسفند بود.رفتم خونه داشتن موزیک گوش میدادن و میرقصیدن…برای اذیت کردنشون…گفتم بچه ها.منو عید یک هفته ای نمیبینید…باران گفت باز چیه دایی. گفتم عزیزم خب من هم آدمم دیگه.نامزدم برام دعوت نامه فرستاده سوئیت هتل گرفته یک هفته مهمونشم…گفت چقدر بدم میاد ازین سارا…عید کلی برنامه داشتم…گفتم مگه نمیخای بیای کیش…باشه چی بهتر تو بمون پیش مامان بابا.پرید بغلم گفت جان کیش…چی بگم بهت…گفتم احمق زنگ بزن سارا ازش تشکر کرد…تو رو هم دعوت کرده…سوئیت خانوادگی گرفته خدا تومن پولشو داده…طفلی بیتا…اخماش رفت توی هم…گفتم چی شد عزیزم…گفت هیچچی خوش بگذره…گفتم میخای تو رو هم ببرمت…میتونی از بابات اجازه بگیری…یکهفته است…از خوشحالی زیاد گریه کرد…بغلش کردم گفتم چی شد…ها…گفت خیلی خوبی…ولی بابام طفلی پول بلیط و هواپیما نداره که بده…هنوز لباس عید نخریده برامون…امسال خیلی بی پول شده…نمیگه چی شده اما خیلی گرفتاره…گفتم خودم میام ازت اجازه آتو میگیرم…گفت مرسی دایی جون…باران گفت نگاه کن فرشته اس…فرداش رفتم در خونه اینها…پدرش اومد دم در…آدم خوب وساکتی بود…بنده خدا برنج فروشی داشته نم و آب افتاده زیرزمین مغازه اش تمام جنساش خراب شده بود…میگفت الان از بدهی هام فقط۷۰تومن مونده…دم روز عیده وام تقاضا دادم نریختن برام گفتن بعد عید…اونو بدن اوضاعم درست میشه…من همونجا براش۱۰۰تومن نوشتم گفتم الان برو بانک برداشت کن…کارات راه افتاد بعد عید وامو ریختن بهم پس بده…گفت خب تو منو از کجا میشناسی…گفتم بیتا برای من مث بارانه…گفت میدونم الانم خرج کلاساشو دادی…گفتم دختر خواهرم با مادرش دعواش شد میخواست بزاره بره…به من پناه آورد… تنهاکسی که دوست داره دختر شماست.الانم میخام برم کیش اومدم اجازه اشو بگیرم ازت…گفت داداش اذیتت میکنه…خرج داره.گفتم اصلا فکر خرجش نباش همین که دختر ما خوشحاله اونم کنارش…بردمش دم بانک چک رو برداشت…گفت بزار برم چک بیارم بهت بدم…گفتم حرفت سنده…عید رو خوشحال باشی کافیه…این دختره از غم تو داره افسردگی میگیره…بنده خدا خم شد دستمو ببوسه…گفتم عه این چه کاریه…گریه کرد.گفت حتی برادرام کمکم نکردن…گفتم خیالت راحت هر وقت داشتی بده…گفتم پس بیتا رو ببرمش…گفت صاحب اختیاری…برگشتم خونه… باران خونه بود…تا رسیدم…محکم و از ته دل بغلم کرد…گفت دایی چکار کردی طفلکی پشت گوشی بجای خنده از خوشحالی گریه میکرد…گفتم خدا راشکر… غروب بگو بیاد بریم چمدون براتون بخریم که لباساتون رو جمع کنیم فرداشب ساعت۳صبح پرواز داریم…گفت بخدا امروز یک کیری ازت بخورم…تا عمر داری فراموشت نشه…گفتم خاک تو سرت بی حیا…گفت ببین تو هم شوهرمی هم دوستمی هم داییمی هم بابامی. تو عمر منی عشق منی…ناهار خوردیم…زنگ زد غروب اونم اومد.تا رسید پرید بغلم.گفت وای دایی جواد بابام توی خونه اینقدر بوسم کرد.گفت این بچه امروز سبب خیر شد…داشتم دم روز عید از بی پولی سکته میکردم…آقا بدون چک وسفته بهم صد تومن قرضی داد…گفتم بیتا اون صد تومن پیش تو چیزی نیست…زود باشین بریم خیابون ساک چمدون بخریم…گفت خب مگه من چقدر لباس دارم که چمدون بیارم…باران گفت احمق میخوایم بریم خرید عید دیگه…گفت نه من نمیام الانم نمیدونم چطوری باید جبران کنم…گفتم با یک بوس که اندازه ده میلیون خرید امشبت بیارزه…محکم لباشو گذاشت روی لبام…بوس محکم کرد…باور کنید خرید اینها تا۱۲شب طول کشید.من شماره پدرشو گرفتم توضیح دادم.بهم میگفت داداش جواد…نخر بخدا نمیتونم از شرمندگیت بیرون بیام…شب بردمش در خونه با پدر مادرش خداحافظی کرد. صبحش پرواز کیش داشتیم و شکر خدا رسیدیم کیش و رفتیم هتل پیش سارا.تا رفتیم توی اتاق سارا گفت این فرشته کیه؟گفتم بیتا خانوم دوست باران دوست جدیدمون…مهربون و دوست داشتنی…سارا ما خسته ایم چند ساعتی بخوابیم بعدش فقط گردش…گفت آره عشقم راحت باشیم…من و سارا توی اتاق خودمون بودیم اون دوتا توی اتاق خودشون.حموم و سرویسها مشترک بود سوئیت قشنگی بود…گفت این کیه…گفتم دوست بارانه…بخدا چوچوله کوسش و اگه ببینی… کف میکنی…کون میده روال دمر میشه هرچی دوست داری بکنیش…از کیر سیر نمیشه…باران بلد نیست موقع کردنش حالشو جا بیاره دست خودتو میبوسه.اون روز بعد از استراحت حسابی رفتیم ماشین سواری و دور دور. تا شب بیرون بودیم بعد شام.وقتی برگشتیم حسابی عرق کرده بودیم…اول منو سارا رفتیم دوش بگیریم بعدش اون دوتا برن…خیلی وقت بود بدن خوشگل سارا رو ندیده بودم دلم تنگ شده بود…زیر دوش توی بغل هم کیف میکردیم… همون موقع باران بدون اجازه لخت اومد تو…گفت منم دلم میخواد…اومد بغلمون. صدا زد بیا دیگه خجالت نداره که سارا از خودمونه.بیا ببین پیرسینگ شو.گفت میخواد پیرسینگ قشنگ روی چوچوله تو ببینه…سارا رفت بیرون آوردش تو…لامصب بیتاپشمای کوس رو زده بود…این چوچوله تپل وگنده زده بود بیرون…گفت وای چی اوردی با خودت جواد…اوف قربونش برم…اول آوردش زیر دوش.منو باران رفتیم توی وان توی بغل هم بودیم…اونا زیر دوش…این سارا چکار کرد با کوس تپل بیتا…یه کاری کرد میخواست زیر دوش گریه کنه…چند بار ارگاسم کامل شد…گفت جواد بیا رفتم جلو گفت از پشت بزار لای کوسش کیرت بزنه بیرون…گفتم چشم…از پشت گذاشتم لاش کیرم از جلوش زد بیرون…گفت باران بیا.محکم سر سینه هاشو بخور…خودشم چوچوله رو میک میزد…بیتایکجور جیغ زد ارگاسم شد…اصلا فک نمیکردم یک دختر باکره اینقدر اب کس داشته باشه…خسته شد نمیتونست خودشو نگه داره… باران گفت نمی خوام حالا نوبت منه…بیتا رفت توی وان دراز کشید…چنان چوچوله اش ورم کرده بود سرخ شده بود نمیذاشت بهش دست بزنیم…چکارش کردی سارا،،گفت جواد کی بود دوست داشتم یک کوس تپل چوچوله دار سن پایین بخورم…تو برام آوردی.گفتم جایزه اش چیه…گفت یک گوشی ناب جدید.بیتالبخندزد…باران گفت سارا جون منو میخوای چیکارم کنی…گفت تو کوس تپلی منو جوادی.اون کوس تپلت اینقدر باید خورده بشه تا باد کنه بترکه…گفت وای میترسم…بیتا اومد از وان بیرون…گفت خاله سارا شما نمیدونید این چطوری حالش جا میاد.گفت دایی مث من از پشت بهش لایی بده…خاله من گوشش و میخورم تو سینه هاشو بمال الانه که دیوانه بشه…وای لامصب این دخترها خیلی توی ارضا کردن همدیگه استادن.کیر میرفت میومد لای کوسش اونم گوشاشو میمالوند ومیخورد. سینه هاش هم توی دهن سارا بود…اینکه باید ده دقیقه میگاییدیش توی دو دقیقه لش شد توی بغلم…گفت دایی دارم میمیرم…آب بدنم تموم شد…روی کیرم خیسه خیس بود.چقدر کیف کردن…سارا گفت جواد ابت نیاد ها…میخام روی تخت تو کوسم ابتو بریزی…گفتم چشم…بدنها تمیز رفتیم.روی تخت گفت دراز بکش…از توی کیفش یک ژل در آورد ریخت روی کیرم…چند لحظه ماساژ داد…گفت جواد بذار دو دقیقه باشه…واقعآ با ساعت وقت گرفت.بعدش دم کوس خودش یک ژل دیگه زد نشست روی کیرم…بیتا رو صدا زد بیتا فهمیدی چطوری چوچوله رو میخوردم…گفت آره.گفت وقتی روی کیر بالا پایین میرم هر وقت مکث کردم…شروع کن خوردن کوسم…باران سینه هامو محکم بخورشون.خیلی محکم…باور کنید نمیدونم چی زد به کیرم هر دقیقه سفت می شد و آبم هم نمیومد.شاید یک ربع بیشتر بود مشغولش بودیم که با یک جیغ و داد کوچولو ارگاسم شد و یک خنده هیستریک جالب کرد رفت کنار…گفتم باران بیا.گفت دایی ارضا نمیشی کونم درد میگیره…بیتا گفت میخوای من بیام گفتم بخدا از خدامه…گفت بروی چشم.چطوری دوست داری.گفتم دمری…دمر شد…سارا لای کونش رو باز کرد.ژل ریخت روان بشه…قشنگ ده دقیقه توی کونش تلمبه میزدم…آخ و آه وناله میکرد.سارا گفت آبت اومد بکش بیرون.گفتم نمیتونم خیلی کونش تنگ و نرمه…بیتا عشقه دوستش دارم…میخوام تا آخرش بکنمش…گفت نوش جونت بکنش…تندتند کردم و تمام آبمو ریختم کونش.صورت قشنگش رو برگردوند. گفت جواد جون خوب بود کیف کردی.بوسیدمش گفتم آره نازنین من.مرسی تو خیلی خانومی…سارا دستمال گذاشت روی کونش…آروم بلند شد رفت خودشو خالی کرد…سارا گفت این چقدر نازه…خلاصه چند روزی اونجا بودیم عشق و حال کردیم…و برگشتیم. الحمدلله اوضاع زندگی خوب بود تا اینکه نزدیک امتحانات شد دخترها مشغول بودن.شب برام از سارا پیام اومد.چند وقتی بود ازش خبر نداشتم…تا اینکه نوشته بود…سلام جواد گلم…من خیلی خیلی دوستت داشتم و دارم…ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم…راستش منو همسرم رسمی جدا نشده بودیم توی این چند ماه من برگشتم ایران اون که تقاضای طلاق داده بود چون من نبودم باهاش موافقت نشده بود…پسره پدرش از تاجرای بزرگه ایرانه…اومدن با پدر و مادرم صحبت کردن…اینها هم نمیدونستن که من ازدواج کردم…سوسن لعنتی بهشون گفته من با تو بودم…پدرم مجبورم کرده برگردم سر زندگیم…چون وضع مالی اینها خوبه پدرم خوشحال هم هست…جواد اولین باره توی زندگی شرمنده خودم هم شدم چی برسه به تو…ولی بخدا من فقط تو رو دوست دارم و عاشقتم…در تمام زندگی بهترین لحظات زندگیم فقط مواقعی بود که با تو بودم…انشالله زندگی خوبی داشته باشی.مواظب اون دوتا باش…از من بهت نصیحت اون دختره بیتا برات همسر خوبی میشه.تو لیاقتت خیلی بیشتر از اینهاست…سلام منو به اون حسود خانوم فضول برسون…
لامصب هرچی زنگ زدم اینستا واتساپ تلگرام همه جا بسته بود بلاکم کرده بود.هیچ جا نبود…ساعت۱نصف شب رد بود.لباس پوشیدم باران گفت کجا چرا ناراحتی؟زبونم بند اومده بود…فقط لباس پوشیدم…رفتم در خونه محمد خواهرزادم.زنگ زدم …منو دید گفت دایی خیره اونوقت شب.سوسن اومد پایین گفتم سوسن…سارا کجاست؟گفت فک کنم شما بهتر بدونید.گفتم من ده روزی بود ازش خبر نداشتم امشب بهم پیام داده من برگشتم نروژ…گفت اون یک ماه بیشتره برگشته مگه شما نمی دونستین؟گفتم نه دروغ میگی؟گفت چرا دروغ بگم.مث اینکه اونجا ازدواج کرده پسره خیلی پولداره برگشته اروپا…گفتم محمد تو میدونستی گفت راستش آره ولی گفتن بهت نگیم…هیچی نگفتم برگشتم خونه…باران گفت کجا بودی دایی؟هیچی نگفتم رفتم اتاقم درو بستم داشتم دیوونه میشدم…چی برنامه هایی داشتم…چند روز بود فقط فکر میکردم چطوری مراسم برگزار کنیم.نگو روی قبر خالی گریه میکردم…چقدر خواستنی و مهربون بود.چقدر سلیقه هامون شبیه هم بود…حیف شد…بعد از اون زنم که اونم پدر بی ناموسش ازم گرفت این شد دومی…این ایرانی باکلاس بود…اصلا با هم حتی یه بارم جرو بحثمون نشد…داشتم دیوونه میشدم…باران اومد داخل گفت دایی چی شده…چشمام پر اشک بود فقط صدام در نمیومد…پیام رو نشونش دادم…گفت ای وای بغلم کرد گفت فدات شم…توی بغل باران گریه ام گرفت…واقعا از ته دل سارا رو دوستش داشتم…گفتم باران محمد وسوسن میدونستن ولی بهم نگفتن…گفت دایی بهت نگفتم اینها حسودن و بخیل هستن…گفتم اشکالی نداره یکی طلب من…پدرش ازم خواسته بود یک وام میلیاردی محمده ضمانتش کنم.من هم به وکیلم که کارهامو میکرد… گفتم کنسلش کنه…گفتم میخوام برگردم اروپا…باران نمیدونست… فقط درس میخوند…کنکور امسال بخاطر فوت رئیس جمهور با تاخیر برگزار میشد… توی خونه بودیم چندوقتی بود دل ودماغ نداشتم…بیتا هم خونه من بود با باران…خیلی خراب بودم…بعد ناهار بود داشتم چند پیکی کنیاک خوب گرفته بودم میخوردم…حال نداشتم…محمد در خونه رو زد…گفتم چیکار داری محمد.گفت دایی بیام بالا؟گفتم نه مهمون دارم بگو چیه…گفت چرا وام منو ضمانت نکردی الان به کی بگم…گفتم به بابات بگو.سند خونه تون رو بزاره…گفت خب نمیزاره میترسه ضمانت کنه…گفتم اون میترسه من نترسم…تو رو بابات قبول نداره من داشته باشم…گفت دایی تو بخاطر ماجرای سارا دلخوری…گفتم میخواستی نباشم…فکرنمیکردی کارت اینجور گیر کنه…اون شب که خانومت لبخند میزد…میخواستی فکر الانو بکنی…بمن ربطی نداره.گفت پس من به بابا میگم بیاد باران رو ببره… گفتم تو نمیتونی همچین گوهی بخوری…چون توی خونه شما توی عوضی به باران تجاوز کردی پزشک قانونی هم تاییدش کرده نامه اش هست مادرت میدونه بابات نمیدونه…مگه اینکه بخوای اونم بدونه…تا الان هم من باران رو کنترلش کردم…پدرت بفهمه کمترین کاری که باهات میکنه تو رو از کنار گوشه جرت میده در ضمن من خودم تا یک ماه دیگه برمیگردم هلند الانم منتظرم این بچه ها کنکور بدن موفق بشن…ساکت شد بدون خداحافظی دست از پا درازتر برگشت خونه.گوشی اف اف رو گذاشتم سر جاش.وقتی برگشتم دیدم بیتا و باران پشت سر من هستند…هر دو منو نگاه کردن…باران گفت خیلی نامردی…میخوای منو تنها بزاری بری…گفتم نمیشه ببرمت…بابات اجازه نداد…تو به اجازه پدر یا همسر احتیاج داری…بیتا گفت جواد جون یعنی منو باران هیچکدوم اندازه سارا برات ارزش نداریم که اینقدر دلت شکسته میخوای برگردی اونجا ما رو اینجا تنها بزاری…من و این به عشق تو درس میخونیم… گفتم حالا برین سر درس و مشقتون…تو رو خدا قبول بشین…بخدا خودم میام میبرمتون…باران جیغ کشید دروغ نگو.لعنتی…تو دروغ میگی. من دیگه از درس و زندگی بیزارم…بلند گریه کرد…رفتم بغلش کردم گفتم عزیزم آروم باش زندگیتو بکن…گفت من بدون تو نمیتونم زندگی کنم…تازه داشتم میفهمیدم زندگی خوب چیه…برام همین ۱۸سال بسه…زدم توی گوشش گفتم چرت نگو.برام همین۱۸سال بسه یعنی چی؟؟گفت حالا ببین تو برو بعد ببین چی میشه…گفتم لامصب من هم زندگی میخوام الان بالای۴۵سالمه…نه زنی نه بچه ای…تو شدی بچه من.ولی بابات نمیزاره من هر کاری دارم.همه منو برای پول میخوان…کسی منو برای خودم دوست نداره.باران گفت بخدا من تو رو از چشمام بیشتر دوست دارم…گفتم میدونم عزیزم ولی تو که نمیشه همسر و مادر بچه ام بشی…تو همه چیز منی…من دست روی هرکی بزارم برام ناآشنا هستن…منو برای پولم میخوان بله هم میگن…ولی سارا با من رو راست بود.الان تنهام…باران گفت دایی بخدا همین بیتا تو رو اینقدر دوستت داره…عاشقته…چندین بار با هم صحبت کردیم…بیا با بیتا ازدواج کن…گفتم احمق اون جای بچه منه.من با باباش هم سن هستم…چی میگی…گفت بخدا دوستت داره…بیتا کنارم ایستاده بود اشکاشو پاک میکرد،باران گفت پدرسگ لالی مگه.کنار وایستادی چی گوهی میخوری…گفتم باران چت شده دیوانه شدی؟گفت پیش من
بلبله…ولی وقتی تو رو میبینه لال میشه…خب بهش بگو چی بهم میگفتی.میدونی این از من بدتره اگه یکروز تو رو نبینه دیوانه میشه…میدونی توی اون گردنبند توی گردنش عکس تو رو انداخته…میدونی عکس پس زمینه گوشیش فقط تویی…میدونی گوشیش بالا میاد انگلیسی نوشته…جواد عشق همیشگی من…برگشتم نگاهش کردم.دیدی رفت توی اتاق درو بست…گفتم حالا بیا درستش کن…یکی کم بود.این یکی دیگه هم اضافه شد…گفتم چی میگی تو…گفت بخدا راست میگم…این کارش از عشق گذشته.شبها که میخوابه توی رختخواب اول میگه شب بخیر عزیزم…اول با عکس تو شب بخیر میگه بعد میخوابه.حالا تو مارو بزار برو…ببین توی روزنامه ها چی مینویسند… این حتی مادرش هم حالشو فهمیده…ولی میدونه تو خبر نداری…بهش هم گفته اون خر پوله تو رو نمیگیره…گفتم ای وای…من چی فک میکردم چی شد…رفتم دم در اتاقش در زدم گفتم بیتا جان عزیزم میشه بیام تو؟؟صدایی نمیومد…باران اومد محکم مث وحشیها در رو باز کرد…گفت کری مگه چرا جوابشو نمیدی…گفت برو بیرون باران…رفتم پیشش روی تخت دراز کشیده بود دمرو بود سرش توی بالش بود…گفتم بخدا تو حیفی من۴۵ سالمه وقتی تو ۴۰سالت بشه من ۶۵سال بالا دارم اول جوونی تو میشه اول پیری من بعدا پشیمون میشی ها…بقران من هم تو رو خیلی دوستت دارم سارا هم بهم گفته تو منو دوستم داری گفته ولت نکنم…ولی بقران تو حیفی…برگشت چشماش پر اشک بود پرید توی بغلم گفت …جواد اگه بری منو باران خودمون و میکشیم…من تو رو از همه دنیا بیشتر دوستت دارم…کسی نمیدونه چند سالته. حتی بابام فک میکنه۳۰سالته.من هم به کسی نمیگم…بخدا اگه بدونی چقدر دوستت دارم باورت نمیشه…گفتم عزیزم شما هنوز نوجوون هستین من آخر جوونیمه…الان فقط داری با قلبت تصمیم میگیری ولی تو رو خدا با مغز و منطق فکر کنید…باران تو چی میگی؟گفت بخدا این بیتا خیلی خوبه…هیچی تو دلش نیست…اینو بگیرش.زندگی کن هیچ جا هم نرو…بقران من و این هم قول میدیم بهترین دانشگاه قبول بشیم.بهت قول میدیم…فقط درس بخونیم…دایی نرو.اگه بری من واین تنها میمونیم…گناه داریم…گفتم بیتا وقتی برین دانشگاه اونجا پسرهای جوون میبینی بعدا منو فراموش میکنی…بعدا من دیگه به چشمت نمیام…الان دوبار دچار شکست عشقی شدم…اونوقت بار دیگه که تو همسر من باشی و حتما واحتمالا مادر بچه های من بشی…اگه تنهام بزاری یا ازم سیر بشی اونوقت من تموم دیگه…گفت بخدا مگه میشه تو رو ولت کرد.شبها که پیشت نیستم…این برام از غذا خوردنت راه رفتنت.قلیون کشیدنت همه چیزت فیلم میگیره.میفرسته تا بخوابم.دلم میخواد الان اون موقع پیشت بودم کنار بودم خوابم میبرد… دست بزن روی قلبم کنارتم دارم با تو صحبت میکنم قلبم تند میزنه.نمیدونم چرا اینجوری شدم…گرفتمش توی بغلم بوسیدمش…گفتم باشه خودت خواستی ها…بعدا پشیمون نشی…من از خدامه تو بشی خانومم.مامان بچه هام…باران گفت ای جانم بیتا دمت گرم…این هم عاشقته…ایوالله عروسی…گفتم بیتا این و چکارش کنیم بفرستیمش خونه باباش. این فضوله ها مزاحم میشه…باران گفت دایی دلت میاد.بیتا خندید.گفت این سر جهازی منه…باید همیشه باشه تا یک شوهر خوب گیرش بیاد…گفتم نور چشم منه.مگه من اینو به این مفتی شوهر میدمش. بیتا امشب رفتی به مامانت بگو.بزار من هم مامان باران رو بفرستم خواستگاری.کارای اصلی رو قبل ماه محرم بکنیم…بعد ماه محرم عروسی بگیریم…خلاصه که پدر بیتا از خداشم بود.من فک کردم مخالفت کنه…گفت نه من میشناسمت…همون موقع که بردیش کیش فهمیدم انسان درستی هستی…ولی فک نمیکردم گرفتار این جغله بچه بشی.خلاصه که قبل محرم عقدش کردم و الان که این متن رو نوشتم چند روز دیگه مراسم عقدکنان ماست…باران هم همیشه پیش ماست…مادرش میخواست بیاد ببرتش…گفتم چی میگی این همیشه پیش منه تا شوهرش بدم…فک کنم این وکیل من خاطر باران رو میخواد و ولی هنوز جرات گفتن پیدا نکرده…خدا کنه زندگی همیشه و هر لحظه به کام تمام مردم و جوونها باشه.خداحافظ
نوشته: جوادم
5 پاسخ به “فانتزی های جواد (۲)”
دهنتو هاچیدم یه سور زدی به شاهنامه فردوسی
با این که طولانی بود ولی جالب بود
با اینکه طولانی بود ولی جفتش رو خوندم، لامصب ایلان ماسکم اینجوری پول خرج نمیکنهولی دور از شوخی داستان جالبی بود اگه ادامه داشت حتما ادامه بده
زیبا
خوب بود با اینکه طولانی شد و خب بعضی جاها اون حسو میکردی که چقدر اخه میشه پول خرج کرد ولی داستان خوبی بود دمت گرم کیرمون حسابی راست شد منم یه مدت چشم دنبال خواهرزاده بود ولی در حد فانتزی موند.