حدود ساعت 6 بعدازظهر یه روز تابستون از باشگاه که اومدم بیرون ،یه راست رفتم خونه ، خیلی حوصله نداشتم چون با یکی از دوستام سر یه مسئله ای بحثم شده بود ، به محض ورودم به خونه رفتم تو اتاقم کوله همراهمو یه طرف پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم، تو افکار خودم غرق بودم که با صدای مادرم به خودم آمدم ،،،
امید جان خوبی ؟چرا اخمات تو همه ،روزای دیگه لااقل یه چیزی میگفتی ، نه سلامی نه … چیزی شده ؟
گفتم نه مامان فقط یکم خسته ام ، بابا کجاست ؟
گفت ،، بابات مهمون داره رفتن باغ ،توهم اگه دوست داری ،آماده شو برو اونجا ، هم به بابات کمک میکنی ،هم حال و هوات عوض میشه ،،،
گفتم ،، نه مامان اصلا حوصلشو ندارم ،بعدم هروقت بابا مهمون داره کلی کار باید انجام بدم ، حداقل یه نفر هم سن من اونجا نیست که لااقل حوصلم سرنره ،،،
همینطور که داشتم با مامانم صحبت میکردم، گوشیم زنگ خورد ،،، بابا بود ،،،
سلام بابا خوبی ؟
سلام امید جان،خوبی ،، میدونی که مهمون دارم ،،،، بله بابا خبر دارم ،،، خب داری میای سر راه چندتا نون و … بگیر بیار ،، آفرین پسر خوب ،،،
من دیگه نتونستم مخالفت کنم ،، فقط گفتم چشم ، سریع یه دوش گرفتم و آماده شدم از خونه زدم بیرون ،سر راهم چیزایی که پدر دستور داده بود رو خریدم و رفتم به طرف باغ ،،، وقتی رسیدم بابام مهمونا رو معرفی کرد، مهمونا سه نفر بودن ، که خوشبختانه یکیشون برخلاف انتظارم یه پسر خوشتیپ بود که به همراه پدر و عموش برای یه معامله از یکی از شهرهای خوزستان اون شب مهمون ما بودن ،،،
اسم پسره حمید بود، یه پسر سبزه ،نسبتا قد بلند و جذاب و چهارشانه با موهای مشکی و یه ته ریش که زیبایی صورتشو دو چندان کرده بود ،،،،
من طبق معمول شروع کردم کارهایی رو که پدر دستور داده بود انجام بدم ، حمید امد سمت من و با انرژی خاصی گفت ،کاری هست که بتونم انجام بدم ؟ گفتم نه مرسی ، بعد از کمی تعارف و صحبت های معمولی حمید هم به من ملحق شد ، از همون لحظه که حمیدرو دیدم ، و به هم معرفی شدیم ، برخورد خیلی گرمی داشت ،یه پسر جذاب با یه لبخند دلنشین و دوستداشتنی بود،،
منم خوشحال بودم که لااقل امشب قرار نیست حوصلم سر بره ، حمید پسر شوخ و باحالی بود و من درست نقطه مقابل اون بودم ،یه پسر درونگرا و کم حرف ، با قد متوسط ،پوست روشن و موهای خرمایی که کنار حمید خیلی به چشم میومد (البته منظورم رنگ روشن پوستمه)،،، تو این مدتی که منو حمید کارهارو انجام میدادیم، متوجه سنگینی نگاهش شدم ،احساس میکردم تمام حرکات منو زیر نظر داره ، وقتی باهم صحبت میکردیم مستقیم نگاهش به چشمام بود ، البته حس بدی به من نمیداد و احساس میکردم از روی کنجکاویه ،،
خلاصه بعد از یکی دوساعت که همه کارهارو انجام دادیم ،بعد از شام ،بابام رو کرد به من و گفت امید جان ، ما قراره برای یه کاری بریم بیرون ،تو و حمید اینجارو جمع جور کنید و برید خونه ،بعد ماهم میایم ،،، گفتم چشم بابا ،بعد رفتن اونا ، حمید گفت ،امید جان ،، میشه یه خواهشی بکنم؟
یه مکثی کردم و گفتم البته ،،،
گفت میشه امشبو همینجا بمونیم؟ هوای به این خوبی حیف نیست بریم خونه؟ البته اگه اشکالی نداره …
گفتم ، خواهش میکنم ،چرا که نه ،فقط اجازه بده به بابام خبر بدم که ما اینجا میمونیم ،،
زنگ زدم به بابام ،، بهش گفتم که حمید دوست داره تو باغ بمونیم ،، بابام گفت اشکالی نداره ،فقط مراقب خودتون باشید و صحبت های پدرانه …
بعد اینکه اونجارو مرتب کردیم ، حمید گفت، ، امید میدونی امشب چی کم داریم ؟ گفتم چی ؟ خندید و گفت ،، دوتا پیک مشروب ،،، گفتم اگه شانس داشته باشی فکر میکنم، داشته باشیم ، باید برم جاساز بابا رو چک کنم ،،،
حمید گفت ،اشکالی نداره؟ بابات ناراحت نشه ،،،،
گفتم نه ناراحت نمیشه چون خودم گاهی بهش دستبرد میزنم ،، حمید لبخندی از روی خوشحالی زد و گفت ایول ، فکرشو نمیکردم امشب اینقدر بهم قراره خوش بگذره ،منم گفتم اتفاقا منم میخواستم نیام ، چون هردفعه که بابام مهمون داره کلی حوصلم سر میره ،خوشحالم که امشب تو اینجایی،،
بعد این صحبتها، رفتم و وسایل رو آماده کردم و چند تا پیک باهم خوردیم ،، با اینکه مدت کمی از آشناییمون میگذشت ولی با هم صمیمی شدیم ،حمید هم حسابی صحبتش گل کرده بود ، و از دوستاش و خودش که تو شهرشون چجوری حال میکنن تعریف میکرد، من که حسابی گرم شده بودم ،گفتم حمید جان با اجازت من لباسمو عوض کنم ،رفتم و طبق معمول یه شلوارک و یه رکابی مشکی پوشیدم ،, وقتی برگشتم ،،، حمید یه نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت پسر تو چقدر سفیدی ، من شبم تو روزی و زد زیر خنده ،،،،
گفتم خب توهم پاشو لباستو عوض کن میخوای تا صبح با همین لباسا بشینی ،، عوضش تو خیلی جذابی ،، حمیدم خدید و عین فنر از جا پرید و لباساشو عوض کرد ،، وای که چه بدنی واقعا خوش فرم و عضلانی بود ،،، کلی ازش تعریف کردم که ماشالا چه بدن خوبی داری ،، حمید گفت تو که بهتری من سیاهم به چه درد میخورم اخه ،، و کلی از این شوخیا ، و همزمان آمد و کنار من نشست و گفت واقعا خوشحالم که باهات آشنا شدم ، و هردومون شروع کردیم به تعارف تیکه پاره کردن ،، اما نگاهمون به همدیگه هرلحظه داغتر و پر معناتر میشد ، واقعا ازش خوشم آمده بود ،، الان دیگه این من بودم که همش نگاهم به بدن فوق سکسی حمید بود ،،، کم کم احساس مستی باعث شد که هردومون ، روی زمین دراز بکشیم ، فضای عجیبی بود ، کم کم هردو ساکت شدیم ،شاید اون لحظه هردو به یه چیز فکرمیکردیم، همينطور که کنار هم بصورت تاق باز دراز کشیده بودیم ،ناخداگاه، صورت هردومون در یه لحظه به طرف هم چرخید ، نگاهمون به هم گره خورد ، اون لحظه، سکوت بود و سکوت، فقط با نگاهی عمیق و پر از خواستن با هم ارتباط گرفتیم ، حمید چرخید و درست روبروی من قرار گرفت ، انگار فلج شده بودم ،نمیتونستم تکون بخورم ،بازم نگاهم کرد و بهم نزدیک شد ،طوری که نفسش به صورت و لبهام برخورد میکرد، دستشو گذاشت روی صورتم و گفت ،امید تو خیلی ،،،
و ادامه حرفش باچسبوندن لبهای داغش رو لبهام قطع شد، یه لحظه انگار برق 220 ولت بهم وصل شد ، توی اون هوای گرم تابستون ،تمام بدنم یخ کرد ، واااای باورم نمیشد ، حتی به ذهنم خطور نمیکرد که حمید همچین حسی داشته باشه ،بعدش با یه حرکت خودشو انداخت روی من از روبرو همو بغل کردیم و عین دوتا مار بهم پیچیدیم ،طوری لبهای همو میخوردیم که انگار از قحطی آمده بودیم ، چنددقیقه ای تو همون حال بودیم ،دستشو از زیر رکابی برد داخل و سینه های منو لمس کرد ،وااای تو هوا بودم منم موهای قشنگشو چنگ میزدم و محکمتر لباشو میخوردم ،، همینطور که سینه هامو میمالید، ،به خودم امدم دیدن هردو لخت تو بغل هم هستیم فقط با یه شرت و روی زمین غلط میخوریم ، حمید از بالا شروع کرد به بوسیدن بدنم و همینطور ادامه داد تا رسید به شکم و نافم ، داشتم دیونه میشدم ، اروم با همینطور که به بوسیدن و خوردن بدنم مشغول بود ،با دو دستش ، شرت منو کشید پایین و شروع به خوردن کیرم کرد وای ضربان قلبم رو 1000 بود انگار ، طوری منو میخورد که داشتم بیهوش میشدم ، بعد چندلحظه ،چرخید و منو روی خودش کشید ، و جالا نوبت من بود که یه دل سیر اون بدن خوشگشو بخورم ،نشستم روی شکمش ،توی چشای قشنگش نگاه کردم و به لبهاش هجوم بردم ، آروم آروم به طرف گردن و بعد سینه های عضلانی و دوستداشتنیش حرکت کردم ،همینطور که بدنشو لیس میزدم و میمیبوسیدم، صدای آه حمید به هوا رفت ،فقط من بودم و حمید،، فضایی که پر از شهوت و آرامش بود ، هیچ ترسی نداشتیم از اینکه کسی صدامونو بشنوه ،بوی دلپذیر بدن حمید منو مست تر کرده بود و هردو داشتیم حسابی لذت میبردیم،،،حمید خودشو کاملا در اختیار من گذاشته بود ،چشمای قشنگش مست و نیمه باز بود و از روی سینه های نازش بوسیدم تا رسیدم به لبه شرتش ، کیر خوشگش زیر شرت سفیدرنگش که رنگ پوستشو زیباتر میکرد، خیمه زده بود ،از روی شرت کلی بوسیدمش و بعد با یه حرکت شرتشو تا زیر زانو پایین کشیدم ،کیرش عین فنر جلوی صورتم شق و خوش فرم ایستاد واااای چی میدیم ،یه کیر خوش فرم و سبزه و دوستداشتنی، حدود 18 سانت ، شروع کردم با لبهام به نوازشش از بالا به پایین و از پایین به بالا، وقتی به بالاترین قسمتش رسیدم تمام سعیمو کردم که اون کیر خوشمزه و خوش عطرو توی دهنم جا بدم و با این کارم آه حمید به هوا رفت و با دوستش موهای منو چنگ میزد و منو بطرف خودش فشار داد ، حمید که حسابی قرق لذت بود ،،منو به طرف خودش کشید و با یه حرکت منو روی زمین خوابوند و خودشو باتمام وجود انداخت روی من ،وااای گرمای بدنش دیونم میکرد، کیرخوشگشو لای پام عقب وجلو میکرد و همزمان گردن منو میمیبوسید و میخورد ، همینطور از بالا به طرف پایین حرکت کرد و کمرو بعدهم باسن منو حسابی بوسید و شروع به لیسیدن کرد ،دیگه داشتم از هوش میرفتم ،برگشتم به طرفش و با نگاه بهش التماس کردم که زود اون کیر نازشو توی بدن من فرو کنه ، واون خیلی زود پیام منو دریافت کرد ، کیرشو با آب دهن حسابی خیس کرد و سرشو گذاشت ، ورودی سوراخ من و محکم منو بغل کرد ،جوری که احساس میکردم توسط یه شکارچی قدرتمند شکار شدم و هیچ راه فراری ندارم ،، اروم اروم عقب و جلو میکرد، خیلی حرفه ای ،بعد چند دقیقه تمام کیرشو تو وجودم حس میکردم ، داغ و محکم ، و بعد شروع به تلمبه زدن کرد ، من کاملا خودمو رها کردم تا حسابی لذت ببره ، اونقدر هردومون حشری شده بودیم که نمیفهمیدیم زمان چطور میگذره ،، حرکاتش تندتر و تندتر شد و با یه فشار محکم ، که با فریاد من همراه شد ،تمام شیره وجودشو توی من خالی کرد ،شاید باورتون نشه برای اولین بار منم در این وضعیت همزمان با حمید ارضا شدم ،و هردو حدود نیمساعت توی همون حالت موندیم ، بعد از اون ،دوباره شروع به بوسیدن و خوردن هم کردیم و تا صبح پنج بار باهم سکس کردیم و هر دفعه انگار دفعه اول بود …
امیدوارم خوشتون اومده باشه .
نوشته: S-M
8 پاسخ به “داغ مثل تابستان”
قشنگ بود.سکس های عاشقانه رو دوس دارم.
خوب بود
منم دوس دارم ولی جراتشو ندارم
جوووووون دلم خواست
سکس عالی و رومانتیک بود عاشقش شدم . از این داستانها کمه …
بیش از 25 ساله کون ندادم و دلم لک زده برای یه کیر مطمئن که حسابی کونمو حال بیاره
بده بزنیم
افرین به حمید