سلام دوستان رضا هستم تکنسین علوم آزمایشگاهی همسرم مهناز دبیر و مدیر موسسه دبیرستان بزرگسالان… چه میدونم از اینهایی که دیپلم ناقص دارند و سن وسالشون زیاده…دو تا بچه هامون رفتند سر زندگی خودشون…من و مهناز دیگه تنها شدیم…این ماجرای واقعی من و همسرمه…چند وقتی بود زندگی برامون تکراری شده بود دلمون میخواست سفری چیزی بریم اما نمیدونستیم کجا…پکر بودیم و بی حوصله…سکس کم داشتیم و کم با هم حرف میزدیم.کم مهمونی میرفتیم و کمتر کسی میومد خونه ما…تا اینکه من سرکار بودم خیلی هم سرمون شلوغ بود.کنار در اتاق من برای نمونه گیری…خانمی نشسته بود منتظر بود نوبتش بشه…من اومدم برم بیرون کاری داشتم…چشمم خورد زنه داشت سکس توی گوشیش تماشا میکرد و اون هم سکسی که چند تا مرد داشتن خشن یک زنی رو میکردند.من هم چند لحظه ای نگاه کردم و بعدش رفتم دنبال کارم…چند سالی بود دیگه اصلا پورن نگاه نکرده بودم…آخه بچه هامون داشتند بزرگ میشدن و نمیشد همچین چیزهایی رو توی خونه نگاه کرد…اون روز همش ذهنم درگیر بود. تا اینکه با مسعود همکارم حرف زدم گفتم زنی که توی گوشیش همچین چیزی میدید…گفت مگه عجیبه.طبیعیه دیگه همه تماشا میکنند. مگه تو نمیکنی؟گفتم آخه زن جوون…اون هم اینجا.گفت اینو باش…بیا ببین چی کارهایی میکنند… تو ساده ای داداش…گفتم تازه اون هم سکس خشن بود چندتایی میکردن.گفت دیوونه زنها عاشق این هستند که دو کیره ۳کیره محکم گاییده بشن…به زبون نمیارند اگه نه از ما مردها اتیششون تندتره…گفتم اصلا این زنه از کجا این فیلمها رو گیر آورده بود.گفت رضا مشنگی؟کوسخول با نصب۱فیلتر شکن برو توی گوگل هرچی میخوای دانلود کن…خلاصه دیگه چشم و گوشم بعد چند سال به روی دنیای جدید باز شد… من هم چند تا فیلم سکسی خشن و چند نفری…تریسام فورسام دانلود کردم و کم کم وارد این سایتها شدم و خاطره و داستان و ازین چرت و پرتها میخوندم و میدیدم…تا اینکه چند وقت بعد شب جمعه ای بود از خونه پدر خانومم بر میگشتیم…مهناز ساکته ساکت بود…پرسیدم چی شده عزیزم…گفت زندگی تکراری شده حال ندارم…یک هو به ذهنم رسید گفتم امشب چیزی نشونت میدم فقط جون رضا ترش نکنی و ناراحت نشی چون حال و حوصله غر و لند ندارم.گفت چیه باز چکار کردی؟گفتم بزار برسیم خونه.گفت باشه پس برو زود باش…این مهناز عشق من به قول شماها،۱میلف خوشگل سفید سینه های۹۰بزرگ و نوک سیاه و قشنگی داره…کونش چنان خوشگل و درشته تنگه تنگ…وکوس تپل بدون لبه…با این سن و سالش اصلا چروکیده نیستش و اندازه خودش هم بشدت خوشگله…مخصوصا کمر باریکش…با موهای بلندش…اصلا چاق نیست ولی تپلی زیبایی داره…کلا کم حرف و زیباست…باور کنید وقتی داگی وایمیسته،کیر۱۴سانتی من به زور به سوراخش میرسه آخه کونش بزرگ شده…لیسیدن کوسشو دوست داره…ولی بعدشم دوست داره خوب گاییده بشه.اما قبلا به زبون نمیآورد تا من بفهمم دردش چیه؟کون هم کم میده…فقط هم توی حموم واسم میخوره…کمی وسواسیه،.اونشب رسیدیم خونه بعد لباس کندن و سرویس رفتن.گفتم عزیزم لخت میشی،گفت رضا بقران حال ندارم.گفتم میخام چیزی نشونت بدم.گفت باشه…لخته لخت بودیم.بدون شورت.گفتم بیا پیشم…چسبید بهم…گوشیمو در آوردم… ۱تریسام واسش گذاشتم…دو تا نوجوون کیر کلفت و سفید پوست بودن…مادر یکیشون رو میگاییدن…چشاش باز شد گفت رضا خاموشش کن…من و تو سنی ازمون گذشته…گفتم چرت نگو همین الان ده تا دختر رو بدن به اینها تو رو جلوشون لخت کنند قول میدم اینها دو نفری تو رو بکنند…بدنت میارزه به صدتا دختر…گفت رضا بی حیا…گفتم نگاه کن ساکت باش…ببین کوس خانومه رو چطوری جر میدن…اولش شرم داشت…ولی من که دراز کشیدم.گفتم بیا توی بغلم.لختی اومد وسط پاهای من نشست…جفت سینه هاشو گرفتم…پشتش بهم چسبیده بود.گوشیو خودش گرفته بود.گفت رضا نگاه کن نیم وجبی ها چه کیرهای سفید و کلفتی دارند.خودش گفت اوف…چه کوسی میخورند.رضا تخمهاشو ببین…ذلیل مرگ شده بالای۲۰سانت کیرشه…گفتم کدومش خوبه سر نازکه که تنه کلفته…یا سر کلفته که بلند تره…گفت وای رضا چه سوالیه میپرسی…گفتم بگو دیگه،؟گفت خب کلفته سر کوچیکه لذتش واسه من بیشتره دردش کمتره…از نازکی شروع میشه به تهش کلفتی ختم میشه…ببین زنه راحت تر اینو میخوره…بخدا تا دست زدم کوسش خیسه خیس بود.چه آهی کشید.گفتم دراز بکش فیلم ببین واست بخورم.گفت مرسی عزیزم…دراز کشید من هم رفتم لای پاهاش…گوشی دستش بود…شروع کردم خوردن…گفتم دوست داشتی الان پسره کیر کلفته میومد اینجا کوستو جررررش میداد حالت جا میومد…گفت رضا نگو خجالت میکشم. گفتم جانم شرمشو قربون…بخدا اگه پسره بتونه ۵دقیقه توی گاییدن این کوس دووم بیاره…گفت چرا.؟مگه مال من چشه…؟گفتم اینقدر که تپل و خوشگل و سفید صورتی و گرم و نرمه،گفت مرسی عزیزم.بخورش آخ ادامه بده بخور…من هم واسش لیس میزدم…گفتم دوتایی هم دوست داری…گفت نه از پشت دردم میاد…گفتم ولی
یکبار تستش کنی شاید خوب باشه ها…گفت نه کیر کوچولوی تو دردمو میاره این گنده ها که حتما منو میکشند.گفتم آخ دوست دارم گاییده شدن و ناله کردنت رو زیر یکی ازینا ببینم.گفت آره فهمیدم دوست داری…میخوای جیغمو در بیارند.گفتم آره میخوام…اصلا وقتی باهاش حرف میزدم خوشش میومد…چنان کوسش متورم شد.و با مکیدن چوچوله اش چنان ابی ریخت توی دهنم که تمام صورتم خیسه خیس شد.چند بار نفسش جابجا شد و شکمش بالا پایین شد.و آه قشنگی کشید…دیگه نذاشت بهش دست بزنم.چرخید دمر شد…رفتم بغلش گرفتم.گفتم خوب بود.گریه کرد.رضا خیلی بدی.چرا مجبورم کردی از اینها ببینم…گفتم مگه چیه؟چی میشه با هم دیدیم…گریه نکن.گفت رضا دیدی حالم چطور شد.گفتم حق داری…تو هنوز جوون و خوشگلی ولی من دیگه خسته و پیر و ناتوان شدم…خودت میدونی توی زندگی چقدر زحمت کشیدم تا تونستم این زندگی رو واسه تو و بچه ها بسازم…حق داری،تو مقصر نیستی…گفت نه عزیزم فدات بشم.تو مرد منی آقای منی…من تو رو از بچه هام هم بیشتر دوستت دارم.قربونت بشم.دیگه ازین فکر نکنی ها…کی گفته تو پیر شدی…خیلی هم جوون و خوشگلی…اون شب بعد از مدتها کلی با هم دیگه درد و دل کردیم.و لختی خوابمون برد…صبح سرحال قبراق بلند شدیم رفتیم حموم و توی حموم بدون اینکه من بگم خودش کیرمو خورد خیلی هم قشنگ خورد.خیلی زود آبم اومد.گفت خوب بود.گفتم عالی بود خوب نبود.دیشب دلم نیومد بهت بگم.گفت ببخشید خودم فهمیدم تو موندی ارضا نشدی…خلاصه یک هفته دیگه فقط سر کار بودیم و شب ۵شنبه وجمعه عروسی بودیم.و جمعه شب که فرداش شنبه بود…وقتی رسیدیم خونه ساعت۱نصف شب بود…ولی دیدم خودش سریع لخت شد…اومد توی تخت…یعنی آماده ام…من هم واسه اینکه خجالت نکشه و منتی هم اون بزاره سر من…گفتم عشقم واسه ات فیلم بزارم…گفت رضا بزار ولی دیگه ازون حرفهای بی حیایی نزن.ازت خجالت میکشم…فهمیدم یعنی ازون حرفها هم زیاد بگو…ایندفعه واسش تریسام سیاه پوست گذاشتم…گفت وای چقدر کلفت و سیاهند.گفتم کدوم خوبه سیاها یا سفید… گفت رضا چه میدونم؟گفتم الان تو باشی مجبور باشی کدوم رو انتخاب میکنی…اون دوتا پسره اون هفته یا این سیاهها رو.گفت رضا خیلی بدی.گفتم اتفاقا فک کنن چون تو سفیدی مث این خانومه گاییده شدنت با دوتا سیاه کیر کلفت صحنه قشنگی بشه…گفت پس تو کجای کاری.گفتم منه خسته میخوام بشینم این بالا فقط عشق و حال کردن عزیز دلمو نگاه کنم و از صدای ناله های قشنگش ارضا بشم…بیام دو دسته لای کونش رو باز کنم آب دهن بریزم لای کونش تا خیس و لیز و روون بشه تا این کیر گنده خوب بره داخلش…گفت وای مرسی عزیزم…دمر بود فیلم میدید…بخدا با زبون و انگشت کونشو سیخ میکردم…با انگشت داخل کونش آبش اومد…گفتم نخواب و تکون نخور.کوستو خشک کن تا برگردم…رفتم از توی یخچال ۱بادمجون کلفت و سیاه و بلند آوردم اولش زیر آب گرم داغ و نرمش کردم.تا رفتم توالت برگشتم…این هم زود رفت برگشت…گفتم بزن بقیه فیلم و ببینیم…کار رسید جائیکه دو نفری زنه رو میکردن…گفت وای چقدر زنه طاقت داره…دو تا کیر کلفت و سیاه باهم…گفتم حالا عشقم داگی کنه…تا واسش کار قشنگی بکنم.گفت باشه باز چیه…تا داگی شد…چوچوله اش رو با دهنم گرفتم…آرومی بادمجون رو تف زدم کردم توی کوسش…یکهو تکون خورد اون چی بود.گفتم یک کیر سیاه و کلفت…برگشت گفت وای رضا اون بزرگه…گفتم هیس…باید کوست کم کم آماده بشه…زیادی پر رو شده… با این کیر کوچولوی من فقط تونستم نازش کنم نه که جرش بدم…گفت باشه پس جرش بده…آقا دوباره رفتم زیرش…داگی بود چوچوله رو مکیدم…بادمجون رو به زور کردم کوسش…آخ بلندی گفت…فیلم هم میدید…آب کوس کف دار و سفیدش عین کره آب شده دور بادمجون رو گرفته بود…سرعت تلمبه ها رو بیشتر کردم.هرچی گفت بسه ولش نکردم…تا ته میدادم توی کوسش و جیغ جیغ میکرد…یهو کشید بیرون چه آب کوسی زیاد ازش زد بیرون…لرزش شدیدی توی حالت دمرو بدنش رو گرفت…خودم انداختم روش.بغلش کردم.گفت ولم نکن رضا…گرمی خوشم میاد…ررررضضضااا،،گفتم جانم…چی شده.گفت ررضضضاا،،لکنت گرفته بود.گفتم جان رضا…چی شد خوب بود.گفتم بزار برم واست آبمیوه بیارم…گفت بدو رضا فشارم افتاد…برگشتم…چند دقیقه ای طول کشید.وقتی برگشتم حالش بهتر بود.لبخند قشنگی زد.آبمیوه بهش دادم.گفت رضا لعنت بهت بیاد…چقدر خوب بود…آخ…گفتم دوست داری بهت تجاوز بشه مگه نه،گفت وای خدا نکنه…ولی اینجوری گاییده شدن رو دوست دارم…مرسی…گفتم نامرد پس من چی؟گفت باشه…گفتم دمر میشی بزارم کونت.گفت نه بخدا درد داره…گفتم باشه پس بخواب، گفت نه بیا بکن عزیزم…کی بکنه بهتر از عشقم…مرسی حال قشنگی بهم دادی، دمر شد خودش لای کونشو باز کرد.من هم که کیرم طفلی شق بود دیگه.تا سوراخ کون رو دید شق تر هم شد…با یک آب دهن تا نصفه فرو کردم توش…آخه کونش بزرگه نمیرسه که بیشتر بره داخلش…نق نق میکرد ولی خوب گاییدمش و ریختم توش…رفتیم حمومو
کلی هم رو بوسیدیم…توی حموم پرسیدم مهناز دوست دارم واقعا گاییده شدنت رو ببینم.گفت وای رضا مگه بی غیرتی،؟گفتم نمیدونم چم شده ولی خیلی دوست دارم این حس رو تجربه کنم…گفت نه عزیز دلم تو رو خدا نگو خب،حتی فک کردن بهش تنم رو میلرزونه.این کارها و فیلم دیدنهای ما فقط برای تنوع و سرگرمیه،دیگه نمیخام فیلم ببینی،گفتم نه نگو دیگه…ببین دو هفته است چقدر قشنگ حال میکنیم…توی بغلم بود…زیر دوش…گفتم ببین هیچوقت چند ساله اصلا اینجوری بغلم نکرده بودی…اصلا منو فراموشت شده بود…گفت ببخشید بخدا دوستت داشتم و دارم…ولی این کارها بده و زشته و خطرناکه…رضا میدونم چند وقتی بهت کم کسر کردم.ولی ببخشید.دیگه گاه گداری ازین فیلمها میدیدیم… ولی سعی میکرد خودشو کنترل کنه…تا اینکه عید بود.گفت بریم مسافرت…گفتم کجا؟گفت بریم قشم میگن خیلی توی عید خوبه…دو نفری ماشین خودمون رو برداشتیم و رفتیم مسافرت.اصلا فک نمیکردم قشم اینقدر بزرگ باشه…با کلی زحمت و بدبختی ماشین رو بردیم اون سمت آب توی جزیره…دو شب اول توی ماشین خوابیدیم…اما دیگه نمیشد…بدن خسته بود و حموم لازم بود…به زور جا گیر آوردیم اون هم حومه قشم…جایی بود نزدیک ۱روستا.یارو مکان قشنگی به راه کرده بود…خونه سوئیت آلاچیق اجاره می داد ولی پوست میکند… خودش هم توی۱دکه بود…من۱سوییت مرتب ازش اجاره کردم.و رفتیم ساکن شدیم تا شب دوش گرفتیم و استراحت خوبی کردیم…شب رفتیم رستوران و برگشتیم…بدبختی دلمون هوس قلیون کرد و داشتم میشستمش،ته قلیونم از دستم افتاد شکست…رفتم دم دکه تا از یارو بپرسم داره ۱ته قلیون یا خود قلیون رو بهم بده…توی دکه که۴طرفش شیشه بود.۱پسره نوجوون ولی کمی گنده توی دکه روی تخت نشسته بود.بی ناموس داشت فیلم پورن میدید.از لای پاچه شلوارکش کیرش رو در آورده بود بیرون خودش سیاه بود.ولی کیری داشت مث مال خر سفید و گنده…باب طبع مهناز سر کوچیک تنه کلفت و گنده…من آرومی ازش فیلم گرفتم…یهو متوجه من شد و خودش رو جمع و جور کرد ولی من تونستم فیلمم رو بگیرم…گفت هی عامو چی میخوای این وقت شب…زاغ سیاه مونه،،چوب میزنی…بیوم حالته بگیروم…بندری حرف میزد…گفتم نه یک ته قلیون میخوام.گفت ندارم داشتم هم به تو نمیدادم.گفتم آخه چرا؟گفت معلومه خیلی خایمالی،،گفت عه درست حرف بزن پسر جون من سن و سال پدرتم ها…گفت اگه پدر مو هم مث تو فضول بود دهنشه سرویس میکردم… برگشتم.گفت هوی کجا فیلم مونه پاک کن.خر خودتی،خندیدم.گفتم بیا بابا…تو میگی نوبرش رو آورده… گفت پررو…ولی پاک نکردم.برگشتم توی سوئیت به مهناز گفتم بیا ببین چی شکار کردم.؟گفت چی؟؟.فیلمو نشونش دادم گفت اوه این کیه دیگه؟گفتم همین پسره توی دکه نگهبانی داشت فیلم میدید جق میزد.گفت پدرسگ چه چیزی توی شورتش قایم کرده…گفتم آخ جون،کیره باب کوس تپل توست.خندید گفت بیشعور.گفتم جدی بخدا.میزاری بیاد بکنه تو.جدی گفت خیلی بی غیرت و بیشعوری…خاک تو اون سرت بدبخت.گفتم مرسی.من دلم میخواد تو لذت ببری کیف کنی.اینقدری که دوستت دارم…اونوقت تو داری منو له میکنی.خودش فهمید که دلم شکست…بوسم کرد.گفت رضا جان بقران مگه شوخیه…اونها فیلم هستند این واقعیه…رضا ناموسه و آبروست.این بچه بیاد منو بکنه…بعد یک عمر چطوری توی چشات نگاه کنم…بخدا راستشو بگم بدم نمیاد.تنوعه…ولی ما باید خودمون رو کنترل کنیم عزیز دلم…تو که اینجوری نبودی دلت میترکید یکی بهم چپ نگاه کنه…گفتم الانم همینجوره… شک نکن.ولی این یک فانتزی شهوتی احساسیه،یک حس عجیب و بد و خواستنی…میدونی مث چیه…مث همون تریاکه یا قلیونه میدونی برات بده اما میکشی…میدونی مشروب بده اما میخوری…حالا هم ببخشید عزیزم معذرت میخوام.ولی دیگه بهم نگو بی غیرت.صورتمو با دستای ناز و کشیده اش گرفت توی دستش محکم بوسم کرد…یک ساعتی بود توی تختخواب بودیم…من بیدار بودم…فک کردم خوابه…برگشت گفت رضا واقعا بهم اجازه میدی اون بیاد باهام ازون کارا بکنه…سوارم بشه بهم تلمبه بزنه…گفتم آره یکباره چیزی نمیشه،گفت رضا گشاد نشم،گفتم نه دیوونه کله بچه ازت اومد بیرون گشاد نشدی با یکبار سکس گشاد میشی.گفت بعدا ازم بدت نیاد طلاقم بدی.گفتم خدا نکنه این حرفها چیه میگی، خنگه خودم دوست دارم.گفت باشه بگو بیاد.گفتم چی؟خندید رفت زیر پتو.گفت کر شدی نشنیدی؟یا ذوق مرگ شدی،؟گفتم که باشه بگو بیاد منو بکنه.آخ و اوخم رو با اون کیر کلفتش در بیاره.گفتم چشم جانم.گفتم لخت شو تا بیام.گفت وای الان.؟گفتم پس چه وقت…گفت بزار برم حموم یک کم صاف و صوف کنم…تو الان بیا خودت منو بکن.آبم داره میریزه…فردا شب اون بیاد بکنه.که پسفردا زود برگردیم.گفتم چشم عزیزم…لخت شد کوسش همچین خیس بود تف لازم نداشت.چقدر عاشقونه گاییدمش.ریختم توی کوسش.گفت نریز دیگه اگه آخر عمری حامله بشم چی،من هنوز عادتم منظمه ها.گفتم بشی چقدر خوب.خندید.گفتم بزار من هم احساس جوونی کنم.گفت لعنتی تو هنوزم جوونی،چرا بد فکر میکنی.
فردا صبح خودش چند بار پسره رو انداز براندازش کرد…گفت همین جغله بچه چی کیری داشت…رضا ابشو نریزه توی کوسم…گفتم بریم دارو خونه قرص و کاندوم بگیر…گفت باشه…رضا حالا چطوری میخوای بهش بگی بیاد سراغ من…گفتم اونش با من…تا صبح داشتم فک میکردم…تا ظهر خیابون بودیم عین گرمای تابستان توی تهران هوا دم داشت و گرم بود.خیس برگشتیم سوئیت گفتم برو توی حموم لخت باش برم صداش بزنم بیاد.وقتی ما رسیدیم انگاری تو نمیدونی من پسره رو آوردم کولر رو نگاه کنه…لختی بیا دم در بگو رضا حوله رو بده بهم…گفت ای دیوونه…گفتم بزار ببیندت کف کنه بعد…گفت آخه… گفتم آخه نداره…کی من و تو رو اینجا میشناسه.بجنب دوش گرفتنت تموم شد صدام بزن…گفت باشه…یک ربعی بود گفت کارم تمومه،گفتم باش تا بیام.رفتم سراغ پسره گفتم ببخشید اسمت چی بود فراموشم شد.گفت خیال کن مجید.گفتم مجید آقا کولر ما خوب خنک نمیکنه…گفت این وقت سال کولر گرفتی؟گفتم آقا جان ما مال بندر که نیستیم…اینجا واسه ما جهنمه،گفت بزار بگم بابام خودش بیاد.گفتم نه زودی خودت بیا گرممه،گفت چقدر تو پیله ای کا،،اومد داخل در رو بستم.کولر رو روشنش کرد.درست پنجره روبروی در حموم بود.تا اومد حرف بزنه سر بالا کرد لعنتی مهناز عین پری دریایی اومد دم در گفت رضا جون عشقم بهم حوله میدی لخته لخت بود کوسشو شیو کرده بود عین کوس بچه۴ساله بود.بدون پرز و پشم و مو…تا چشمش به پسره افتاد مثلا شوکه شده جیغ زد رفت داخل.پسره مات مونده بود…الکی چرت و پرت گفت…عین مشنگها رفت بیرون…من و مهناز از خنده روده بر شده بودیم…نیمساعت بعد پسره اومد واقعا نمیدونم چکار کرد کولره بهتر خنک کرد.ظهر هم بود…رفتم توی دکه تا منو دید انگار برق گرفتتش،گفت چیزی لازمه کا…سیت بیاروم،گفتم نه اومدم تشکر کنم ازت کولر خیلی خوب شد.راستی اینجا بازار خوب کجاست…یککم سوغاتی چیزی بخرم…من تازه با این خانومه نامزد کردیم…گفت ها.اولش فک کردم…دخترته… پس نگو نومزادته،جوونه…گفتم و خوشگله،گفت روم نشد بگم ها خیلی خوشگله…مواظبش باش.گفتم تو چی زن نداری،گفت نه کا…مو هنوز خدمت نرفتم۱۷سالمه…گفتم ایوالله خوب درشت و بزرگی.گفت ها تک پسرم ننه ام خیلی بهم میرسه دوستم داره…گفتم ولی یک چیزی بهت بگم ناراحت نشی ها.زیاد خودارضایی نکن ضعیف میشی…گفت خودارضایی دیگه چنه؟گفت همون جق نزن.ضعیف میشی بعدا وقتی زن بگیری آبت زود میاد زنت ازت راضی نمیشه…خندید گفت نه کا،،مو همیشه گرمیانه میخورم و خرما زیاد میخورم،،ننه ام بهم خرچنگ و میگو زیاد میده تا قوی بمونم…اگه زن گیرم بیفته زیر۲۰دقیقه ولش نمیکنم…گفتم الان اینجوری میگی…اما هنوز تجربه نداری…بدن زن جماعت طوریه که آدم وقتی بغلش میکنه خودبخود شل میشی…گفت این شما تهرانی ها و شهرستانی هایین که اینجوری هستین…ما بندریها به زن جماعت رحم نمیکنیم،،ها در ضمن بهت بگوم…مو اگه هفته ای یک دختر زیرم نباشه دق میکنم…تو چی فک کردی…مو اینجا چیکار موکونم…اینقدری مسافر و جنده میان اینجا که حد نداره…از۱۲سالگی دارم حال میکنم،،گفتم دروغ میگی؟گفت چی دروغی،،تو فک کردی مو بچه ام…نه عامو…خیال کردی،،گفتم ایوالله…بابا ما که ضعیفیم،،زیر۱۰دقیقه خلاص میشیم…نمیدونم چرا سر درد و دلم با این بچه باز شده بود…گفت ۱۰دقیقه…میو میگو ۲دقیقه خلاصی…گفتم چی میگی دیگه نه اینقدر…گفت لامصب اون چیزی مو توی اتاقت دیدم ببخشید ها تو رو زیر۱دقیقه خالیت میکنه…گفتم البته اینو راست میگی هم خوشگله هم خوش اندامه… دوستش دارم خیلی زیاد…گفت ها مواظبش باش چشم حرومی دنبال اینجور مال زیاده…گفتم کاش من هم مث شما بندریها بودم…میتونستم بالای۲۰دقیقه حال کنم…گفت خب دارو هست،بخور سوار مادیونت بشو.گفتم بچه تو چقدر دریده ای،،خندید گفت آدم که به سن و سالش کبیر نمیشه…ننه میگه آدم به عقلش کبیر میشه…گفتم ایوالله ننه ات…بابات چی؟گفت دبی با زن دیگه اش زندگی میکنه.اینجا رو داده به من و ننه ام.گفتم تو که گفتی بزار بابام بیاد کولر رو درست کنه،،گفت اون آقا کلونمه…بوای ننه امه،،گفتم آفرین پسر خوب.حالا من بقول تو دارو بخورم سفت بشم دیر ارضا بشم…مشکل جای دیگه است…گفت میدونم توی اندازه و بقول خودتون سایز مشکل دارین…اون دیگه خدادادیه…گفتم ممنون دمت گرم.گفت میخوای برات دارو بیارم…ژل…قرص کپسول…گفتم جدی…گفت ها.شب سیت میاروم…یکمم گرونه…ولی اصله.گفتم دمت گرم تو بیار خوب باشه میارزه…طفلی چند وقته خیری از من ندیده…خندید.گفت ای عامو…خدا بزرگه…رفتم توی سوئیت، مهناز پرسید ها چی شد؟گفتم عجله نکن تازه باهاش رفیق شدم…بزار شب بشه…رفته دارو واسم بیاره بخورم خوب بکنمت…خندید.گفت دیوونه…اون بچه است چرت و پرت میگه…گفتم چی میگی صد تا آدم تشنه مث من و تو رو تشنه میبره لب چشمه و تشنه تر بر میگردونه،پسره اینجا مار خورده اژدها شده…اون جوری که فهمیدم اینجا به هیچ زن و دختری رحم نمیکنه…فک کنه ننه خودشو
هم گاییده و خودش عمل اومده…مهناز میخندید…گفتم اگه بشه بیارمش بکندت جر واجرت میکنه…کوسکش در مورد تو حرف میزد کیرش مث مال خر شده بود…خلاصه من و مهناز رفتیم گردش و شب دیر تر برگشتیم.خداییش خوش گذشت.تا رسیدیم بخدا منتظر ما بود.خودش در رو باز کرد ماشینو آوردم داخل…چشاش از دیدن مهناز میدرخشید…ده دقیقه ای لباس عوض کردم و رفتم پیشش گفت کجایی کا.بیا…ببین این رو الان بخور با۱لیوان آب… نیمساعت نشده اینو بخور…گفتم اینها چی هستند.گفت یکی شقش میکنه یکی ابتو دیر میاره…اینو قبل کار بزن به چیزش ببخشید ناز خانومت…گرم میشه هوس میکنه…این یکی رو بزن نرم و روان میکنه…اینو بزن اگه از عقب حال کردی بی حسش میکنه…گفتم هی چی خبره…خانوممه ها.خدایی نکرده خیابونی که نیست.گفت عامو چون زنته باید بیشتر مواظبش باشی که خدایی نکرده خیابونی نشه.توی دلم گفتم راست میگه دیگه…اونی که خیابونیه دیگه کارش تمومه…مهم نیست که.گفت برو حال کن،اگه راضی بودی صبح بیا حساب کن…اولی رو بخور دومی نیمساعت دیگه.برو خوشبحالت…گفتم بی ادب چیه دلت رفته…خندید.گفتم اگه پسر خوب باشی دهنت قرص باشه…شاید کاری واست کردم…ببینم اجازه میده تو رو هم بیارم توی تخت…چشماش۴تاشده بود.گفت شوخی میکنی،گفتم نه ازت خوشم اومده.ولی به شرطی که هرچی امشب دیدی فراموشت بشه.گفت به جون ننم به همین سوی چراغ به ناموسم قسم به کسی چیزی نمیگوم…ای خدا دمتگرم…خندیدم.گفتم خبرت میکنم.برگشتم توی اتاق تمام جریان رو گفتم و کارهایی رو که گفت انجام دادم…ولی مهناز استرس داشت و دو دل بود.گفت رضا بخدا میترسم گفتم نه من هستم خیالت جمع…بچه است ذوق کرده…اصلا نترس…گفت تو که میگفتی جریده ایه واسه خودش…گفتم باشه ولی هنوزم بچه است…بلاخره با بدبختی راضی شد…رفت دوش سرپایی گرفت برگشت اومد.گفتم دراز بکش ازین بزنم پسره میگفت لذت سکس رو برای خانومت بیشتر میکنه…باز هم میترسید ولی ژل رو زدم…کیرم هم عین گرز شده بود.فهمیدم حرفش درست بوده…قرص دومی رو انداختم بالا…ساعت۱ونیم شب رد بود.از لای پرده دیدم چشمش سمت سوئیت ماست.گفتم مهناز عشقم آماده ای؟بخدا گریه کرد.گفتم جانم باشه گریه نکن نمیگم بیاد.گفت رضا میترسم.گفتم از چی؟گفت از ابرومون،گفتم کسی نمیفهمه… مطمئن باش اون اصلا به کسی نمیگه…وقتی اومد خودت بهش بگو…گفت وای روم نمیشه.گفتم صبر کن…لای در رو باز کردم با دست اشاره کردم که بیا…لعنتی عین پلنگ لامپها رو خاموش کرد قفل زد اومد…بر پدرش لعنت ندیده شق بود.مهناز هنوز لباس داشت…وقتی مجید رسید.گفت مجید آقا یکوقت پیش کسی حرفی نزنی ها…گفت نه خانوم قربونت بشم.مجید لال بشه اگه بخاد آبروی کسی رو مخصوصا شما رو بریزه،،به مهنازاشاره کردم لخت بشه…آخ تا بالاتنه رو لخت کرد…باور کنید لامصب حس کثیف و عجیبیه،من نمیدونستم چکار کنم.کسی که یکعمر بهش امر و نهی کرده بودم خودتو بپوشون…حتی توی مراسم نمیزاشتم برقصه،اکثرا قبلنا چادری بود…حالا خودم براش بکن آورده بودم…مهناز تا دامن رو کشید پایین…اوف لامصب ادا در میآورد.اصلا شورت نداشت…من و مجید هم لخت شدیم…به هر چی بگی قسم بی شرف درست کیرش هم قد و هم کلفتی دو برابر کیر من بود…پهناش حتی بیشتر هم بود.مهناز چشاش داشت در میومد.گفت رضا اینو ببین…چقدره…مجید گفت بیا بخورش…مهناز گفت نه من خوردن و از پشت دادن دوست ندارم…گفت باشه آینده معلوم میشه…اونی که نمیده چند بار میده…من خندیدم…توی دلم گفتم این فک کرده من اینجا میمونم تا این چلغوز هر روز مهناز رو بکنه…گفت پس بزار بخورمش…لامصب زبونش هم کلفت بود…مهناز گفت رضا زبونش هم از کیر تو بزرگتره…با اون لبهای چاق بندریش و دهن گشادش طوری کوس میخورد کوس مهناز دیده نمیشد…من هم سینه هاشو میخوردم…چه ناله ای میکرد.مجید گفت عامو خودت اول بکن چون اگه مو بکنم این مث دروازه میشه…بکن جا باز کنه…بعد مو بزارم…من رفتم روی کوس طوری خیس بود.چشای مهناز شهلای شهلا بود.نگاهم کرد پسره کیرمو دید…گفتم نگاهش نکن مال تو غیر طبیعیه،گفت خودم میدونم…اینجا مو زیاد زن جلوی چشم شوهراشون کردم…همه مث تو بودن.خجالت نکش فقط کیف کن…بکنش…این کوس رو الان بکن تا بفهمی حالش چطوری میشه…کیر من هم شقه شق بود…تا ته دادم داخلش پاها بالا بود و با تمام قوا تلمبه میزدم…لبها روی لب مهناز…گفت آفرین آفرین عشقم…خوب میکنی…بکن…دارم میام…تا اینو گفت کشیدم بیرون…گفت لوسی چرا درش اوردی؟گفتم چون اگه ارگاسم بشی دیگه نمیزاری مجید بکندت…مجید گفت نه نترس…اون امشب تا صبح التماس کیر میکنه…خیالت راحت…گفتم نه تو بیا بکن…رفتم کنار.اومد جلو.گفت بسم الله…جانم خدا…مهناز با اون چشای قشنگش نگاهم میکرد.گفت مجید جان آروم خب،،گفت خیالت تخت…پسره در ژل دیگه رو باز کرد پاشید روی کیرش…مالش داد.لیزتر شد…آروم فرو کرد توی کوس…مهناز گفت وای رضارضا پاهام دو برابر بیشتر از هم
باز شد وای مامان جر خوردم.آخ آخ… مجید جان مجید جان…وایستا وایستا…مجید کشید بیرون،گفت جان جان خوشگل جان.نترس دل به کار بده الان حالی بشت بدوم که تا آخر عمرت مجید رو فراموش نکنی،،دوباره ژل زد و فرو کرد توی کوسش…آروم آروم با حوصله تلمبه میزد و آخ آخ میکرد… میگفت رضا خوشبحالت این کوس از بهشت آمده…جان چی گرمه و نرمه…آخ مهناز خانوم مو ننه ام بهم زیاد شیر نداده…میخوام ممه هات رو بخورم تا شیر بیاد…بقران اینقدری دهنش گشاد بود یک سینه بزرگ مهناز رو تا آخرش کرد توی دهنش.و میمکید.دیگه شروع کرد تلمبه زدن…صدای جیغ جیغ مهناز بلند بود…گفتم هیس عزیزم صدا بیرون میره.گفت تو که نمیدونی چقدر بزرگه…گفتم اگه دردت میاد بگم نکنه.گفت نه بزار بکنه دردش رو دوست دارم.وای رضا…جرم میده.پسره چنان سینه رو میمکید و تلمبه میزد…از زیر کیرش فیلم گرفتم.کم مونده بود خایه ها رو هم فشار بده توی کوس…پدرسگ تخماش اندازه تخم دایناسور بودن.سینه رو ول کرد گفت ها چطوره خوشگله گفت عالیه عالیه…آفرین پسر خوب آفرین… کیر من از دیدن این صحنه ها شق تر شده بود…رفتم جلو دهنش گفتم بخور…گفت نه رضا بدم میاد…بیار بمالش واست…مجید گفت نه صبر کن…قمبلش کن…داگی شد…کمرش رو گرفت چنان شلاقی تلمبه میزد…این لمبرهای کون مهناز زیر دستش مث رقص بندری تکون میخوردند،من رفتم زیر سینه های مهناز مث بره گوسفند سینه هاش رو میخوردم…گفت بخور رضا بخور…مجید واینستا تند تند…آفرین… یک هو داد زد مجید مجید جون مادرت درشششششش ببببیییاررر…تا کشید بیرون چه آبی از کوس مهناز زد بیرون…دمر ولو شد روی تخت…گفت چیکار کردی با من…وای خدا.چم شد.اخ خوابم میاد.دمر بود.نه من آبم اومده بود نه مجید…این قرص این پسره نمیدونم چی بود که تاخیر شدید انداخته بود…گفتم پس ما چی؟گفت آخ رضا تو رو خدا بذار توی حال خودم باشم خب…امشب مال من باشه…بخدا من هم یک شب واست جبران میکنم…حالش که بهتر شد برگشت گفت اینو باش هنوز شقه…بخدا خودش رفت جلو کیر مجید رو با وجود اینکه با آب کوسش قاطی بود…کرد توی دهنش و چه ساکی زد…پسره یک جوری آبش رو پاشید توی دهن این میخواست خفه بشه ولی گفت آخ چه شربتت زیاد و شیرین بود.گفت جان دختر ولی نذاشتی بزارم توی کون تپلت.اون باشه یه شب دیگه.ولی من دلم تیکه تیکه شد.توی چندین سال زندگی حتی یکبار هم این کار رو واسم نکرده بود.نمیدونم حس کردین یا نه؟وقتی دلت میشکنه میخوای بمیری.نباشی.روز و روزگار واست تموم میشه.بدون اینکه ازش بخوام.و بگم رفتم دوش بگیرم.گفتم مجید آقا برو خونه اتون،گفت چشم.زودی رفت.توی حموم بودم.مهناز شنگول اومد داخل.هنوز هم حواسش بهم نبود.که دلمو بدجور شکونده بود.گفت وای رضا مرسی ناکس چیکارم کرد.یک وجبی منو برد دنیای دیگه رو آورد.زیر دوش تند تند خودشو شست.اصلا متوجه من نبود.جالب بود۲تا غسل کرد.جالب تر بود،غسل توبه کرد بلند بلند نیت میکردخدایا منو ببخش.ولی من قلبم عین بمب ساعتی میزد.گرومپ گرومپ.اومدیم بیرون سریع خوابش برد.صبح ساعت۹رفتم سراغ مجید تا پولشو بدم.گفت نه کا.مگه مو از تو پول میستونم؟؟تازه کلی براتون سوغاتی آوردم. داد بهم.حتی بقیه پول سوئیت رو هم ازم نگرفت.اون روز ما برگشتیم.و تازه مهناز توی راه متوجه حال و احوال من شد.بعد۱۲ساعت.گفت رضا چته؟رضا خودت خواستی،،خودت گفتی.حالا چرا با این رفتارت میخوای از دماغم بیاری،ساکت بودم.شب بود شام خوردیم.کل مسیر برگشت رو حس حرف زدن نداشتم.همسرم عشقم با وجودیکه من از همه چیم گذشتم و به خاطر خوشی اون غیرت و تعصبم رو گذاشتم زیر پام…منو دوستم نداشت…فقط تحملم میکرد.شاید هم حق داشت.یک کله تا صبح گازیدم و نزدیک ظهر رسیدم خونه…کلی بار و بندیل داشتیم همه رو آوردم خونه…سریع رفتم دوش گرفتم…عید بود میدونستم فامیلها بفهمند برگشتیم،میان مهمونی،،خسته بودم.خوابیدم…بقران وقتی چشم وا کردم توی بیمارستان اتاق مراقبتهای ویژه بودم…پسرم اومد پیش من.گفت وای خدا را شکر بابا جون…حالت خوب شدچند روزی بیمارستان بودم و چون توی اتاقم دوتا مریض دیگه بودند.بیشتر پسرم و داداشم و دامادم مراقبم بودند…برگشتم خونه گوسفندی کشتند و مهمونی دادند.و شکر خدا کردند که من سالم هستم و خوب شدم…چند شب هنوز خونه من شلوغ بود.اون چند روز زیاد باهاش گرم نبودم…بعد دو شب بالاخره با زنم تنها شدم.دارو هامو آورد.عصبی شدید بود.گفت رضا رضای سگ پدر.مگه خودت ازم نخواستی همچین کثافت کاری رو انجام بدیم؟بعدشم مگه من مقصرم.چرا باهام حرف نمیزنی…لعنتی میدونی توی خواب سکته قلبی کرده بودی…دکتره میگفت از فکر و خیال زیاد سکته کرده…بخدا اون دنیا خودت باید جواب بدی نه من…زد زیر گریه،رضا دیگه اصلا دوستت ندارم…خیلی بیشعوری،بخدا اگه میتونستم ازت جدا میشدم.تا اینو گفت خودبخود گریه ام در اومد.گفت گریه نکن عزیزم بخدا دروغ گفتم.گریه نکن خب برات بده.رضا چته خب خودت خواستی،مگه من بهت نگفتم کار بدیه عاقبت خوشی
نداره،تو گوش ندادی گفتی فانتزی منه،بلاخره مجبورم کرد بهش گفتم. مهناز تو فک میکنی چرا ناراحتم و غصه میخورم.ها.؟؟فک کردی واسه اون کاریه که به قول خودت من ازت خواستم.نه مهناز درد من جای دیگه ایه،مهناز از اون شب چند شب میگذره…گفت نزدیک۱۵روزه،،گفتم خب…توی این ده روز چرا یکبار نگفتی رضا هم دلش محبت و عشق میخاد چرا فک نکردی این فانتزی رضا بود.پس چرا رضا ارضا نشد.چرا با خودت نگفتی،خب بالای۲۵ساله زن رضا هستم یکبار به دل خواه خودم واسه رضا ساک بزنم…اونشب من بهت گفتم واسم بخور…گفتی رضا بدم میاد چندشم میشه…نزار حالم خراب بشه…به من که رسیدم که یکعمره واست جون کندم و دوستت داشتم.گفتی اخه بدم میاد.اما مال اون پسره رو خودت خوردی حتی ابشم خوردی؟اونوقت میگی چه شربت شیرین و زیادی داشت،،دلم شکست ازت مهناز…بدجوری شکست…نامردی مهناز نامرد…فهمیدم یکعمر روی قبر خالی گریه کردم.تو دوستم نداشتی فقط تحملم کردی…تازه فهمید دردم چیه…زبونش بند اومد.چیزی نمیگفت.گفتم حالا فهمیدی دردم چیه.دردم اینه یکعمر فک میکردم همینجوری که من عاشقتم و از ته دل دوستت دارم.حتما تو هم دوستم داری…ولی وقتی بعد یکعمر میفهمی چقدر خر بودی و اشتباه کردی معلومه که از غصه سکته میکنی…الان فک میکنی من حسودم…ولی نه مهناز…من الان فهمیدم باختم بد هم باختم…گفت رضا بقران اشتباه میکنی…من دیوونه توام…رضا بپرس از همه…بپرس من اومدم صدات بزنم بلند شی میخاد مهمون بیاد خونه امون…هر چی صدات زدم بلند نشدی.مادرم و خواهرم خونه ما بودند…آمبولانس که اومد.بپرس بخدا.من رو هم کنارت آوردند بیمارستان.من فک کردم مردی…همه فک کردند دیگه بر نمیگردی…اینقدر واسه تو دعا خوندم گریه کردم خودم داشتم هلاک میشدم…رضا اونشب هیچ کار و حرکتم دست خودم نبود…خیلی هیجان زده شده بودم.اخه اخه،،گفتم اره میدونم اخه بلاخره بعد یکعمر یک نفر پیدا شد که خوب سرحالت بیاره…و ابتو بیاره…گفت نه بخدا نه…آخه حس تجربه جدیدی بود…با یکی دیگه اون هم ممنوعه…نمیتونم بگم چه حسی داشتم…روز بعد تازه به خودم اومدم فهمیدم که منه الاغ چه کارایی که نکردم…رضا بقران من هم برات جبران میکنم…حالا ببین…تا بدونی چقدری زیادتر از خودت دوستت دارم…باور کنید تا خود صبح واسه هم درد و دل کردیم.با وجودیکه نزدیکی کردن واسم خوب نبود اما خودش واسم خورد خیلی ناز هم خورد…اولین بار بود آبم ریخت توی دهنش…گفت شربت عشقم خوشمزه تره…ولی باور کنید برام فایده ای نداشت انگار بچه خر میکرد… اونی که نباید میشد شده بود دیگه…چند مدتی گذشت زندگیمون توی روال عادی خودش برگشته بود…من هم بیشتر به ورزش و مکمل رو آوردم…احساس خوب جوونی پیدا کرده بودم.بعد از۲۸سال خدمت و ۲سال سربازی بلاخره بازنشسته شدم…ولی رفیقم پزشک بود…آزمایشگاه تخصصی خصوصی زد.منو هم برد اونجا…حقوق عالی داشت،جا و مکان عالی تر…بعد دکتر که اکثرا نبود.من همه کاره بودم…دور و برم پر دخترای ناز بودند.که اکثرا کار اموزها ودانشجوهای خودش بودند.وای چه کوس و کون هایی داشتند.چند باری مچ بعضی هاشون رو موقع سکس توی دفتر و اتاق خود دکتر گرفته بودم…رفیقم میخندید.از اون جریان یک سال و نیم بیشتر رد شد…نزدیک تولدم بود.مهناز گفت رضا جون واسه تولدت برنامه دارم فقط هر وقت بهت گفتم خودتو زود برسون خونه…گفتم ولش کن مهناز جون…منو چی به این حرفها…گفت رضا دیگه؟گقتم باشه.هر چی تو بگی،درست روزی که فرداش تولدم بودساعت۹صبح بهم زنگ زد.رضا بیا خونه زود کارت دارم.پرسیدم نه سرم خیلی شلوغه،گفت بیا تو رو خدا بیا…گفتم باشه…خوب شد خود دکتر رسید ازش اجازه گرفتم و زدم بیرون…تندی رسیدم خونه…گفتم چیه چی شده جانم.گفت بیا میخام کادو تولدت رو بهت بدم…گفتم خب فردا تولدم امروز نیست که، گفت بیا دیگه فردا مهمون دعوت کردم ولی امروز میخام کادوی اصلیم رو بدم…چشات و ببند تو رو خدا محکم ببند…بیا با من…باز نکنی ها…دستمو گرفته بود منو برد اتاق خوابمون…گفت حالا باز کن…جانم چی میدیدم…یک دختر ریزه میزه کوچولو موچولو لخت و پتی،بعدا فهمیدم مطلقه و۲۲سالشه.فقط از کون داده بود…کوسش هنوز پلمپ بود…عقدش کرده بودند ولی توی دوران عقد و نامزدی متارکه کرده بود…پسره فقط کونشو افتتاح کرده بود.شاگرد مهناز بود اومده بود دیپلم ناقصش رو بگیره کامل کنه…این هم مخ اینو زده بود.برای من آورده بود مثلا جبران کنه که خداییش هم کرد…چقدر ناز بود.درست نقطه برعکس مهناز بود…ریزه بود سینه ها و کون کوچولو داشت…سبزه بود.موهای مشکی و بلند داشت.خود مهناز لختم کرد.دختره اسمش صبا بود سلام داد اومد جلو…شروع کرد ساک زدن…کیرم در عرض چند ثانیه شق شد…گفتم مهناز اینقدری خوب میخوره که به کردن نمیکشم…الان آبم میاد.گفت بزار یکبار بیاد…بعد زیاد بکن…آبم اومد دختره تمومش رو از جون و دل خورد…مهناز سریع برامون آبمیوه آورد.گفت رضا این از اون قرصهای
مجید ها.بخور شق شه…گفتم ای ناقلا.گفت ژلهاش رو هم هنوز دارم…دختره وسط ما بود.مهناز لباس داشت.گفتم تو رو خدا تو هم لخت شو.گفت باشه عزیزم…باور کنید وقتی لخت شد بدنش به ده تا دختر می ارزید…خود دختره شوکه شد.گفت وای مهناز جون چقدر نازی تو…رفتم توالت برگشتم…هر دو با لباس زیر توی خونه بودند حرف میزدن.شیرینی میخوردن…روی تخت نشستم کنارشون…دختره معلوم بود تازه دوش گرفته چون موهاش خیس بودند.گفتم عشقم میشه دوتا تون کنار هم لخت بشین میخام عسل بخورم…هر دو خندیدند…جاتون خالی چه کوسی لیسیدم از جفتشون…قرصه واقعا اثر کرده بود…بخاطر قلبم جرات نکردم تاخیری رو بخورم…فقط از اون ژل کون زدم به دختره آخه نمیشد دست به جلوش زد…همون کونش هم تنگه تنگ بود…مهناز خیلی خوشگل بادستاش لای کون صبا رو باز کرد…فشار دادم توی کونش…اولش جیغ بلندی زد…ولی بعدش نق و نوق میکرد… مهناز گفت بکنش عزیزم بکن…صبا جون کون زیاد داده…دوست داره…من هم تلمبه میزدم عجب کونی هم داشت…سایز کیر من واسه این کوس و کون کوچیک خوب بود…جانم کون…یکربع داگی کونشو گاییدم خوب گشاد شده بود عین غار بود…عرق از سر و کونم میریخت.ابم اومد پاشیدم توی کونش.بار دوم بود کم بود ولی حال داد…دختره تیز پرید توالت و برگشتنی زودی لباس پوشید و لب قشنگی هم به من داد هم به مهناز و رفت…مهناز گفت چطور بود.گفتم بقران تو خودت هزار برابر از اینها خوشگلتری،،کاش خودت بهم همین کون رو داده بودی…خندید…گفت بیا بریم دوش بگیریم…توی حموم زیر دوش بهش گفتم این ریزه میزه برای کیر من خوب بود…نه کون درشت تو…حق داری کیر بزرگ دوست داری…سرش و انداخت پایین.گفتم خجالت میکشی.گفت رضا دوباره بریم قشم.گفتم جانم دختر…دو ماه بعد رفتیم قشم همونجا ولی خبری از مجید نبود رفته بود دبی پیش پدرش…دماغ مهناز بد سوخت…ولی اونجا واسش یک دیلدو سفید و کلفت خریدم برقی و شارژی تلمبه زن…خودش میگفت عالیه…کیف میکنم باهاش…خدا کنه راست گفته باشه.ولی تو رو خدا شما ها ازین کارها نکنید تجربه تلخ و بدیه.چون میدونم دلش از من زده شده…
یکبار تستش کنی شاید خوب باشه ها…گفت نه کیر کوچولوی تو دردمو میاره این گنده ها که حتما منو میکشند.گفتم آخ دوست دارم گاییده شدن و ناله کردنت رو زیر یکی ازینا ببینم.گفت آره فهمیدم دوست داری…میخوای جیغمو در بیارند.گفتم آره میخوام…اصلا وقتی باهاش حرف میزدم خوشش میومد…چنان کوسش متورم شد.و با مکیدن چوچوله اش چنان ابی ریخت توی دهنم که تمام صورتم خیسه خیس شد.چند بار نفسش جابجا شد و شکمش بالا پایین شد.و آه قشنگی کشید…دیگه نذاشت بهش دست بزنم.چرخید دمر شد…رفتم بغلش گرفتم.گفتم خوب بود.گریه کرد.رضا خیلی بدی.چرا مجبورم کردی از اینها ببینم…گفتم مگه چیه؟چی میشه با هم دیدیم…گریه نکن.گفت رضا دیدی حالم چطور شد.گفتم حق داری…تو هنوز جوون و خوشگلی ولی من دیگه خسته و پیر و ناتوان شدم…خودت میدونی توی زندگی چقدر زحمت کشیدم تا تونستم این زندگی رو واسه تو و بچه ها بسازم…حق داری،تو مقصر نیستی…گفت نه عزیزم فدات بشم.تو مرد منی آقای منی…من تو رو از بچه هام هم بیشتر دوستت دارم.قربونت بشم.دیگه ازین فکر نکنی ها…کی گفته تو پیر شدی…خیلی هم جوون و خوشگلی…اون شب بعد از مدتها کلی با هم دیگه درد و دل کردیم.و لختی خوابمون برد…صبح سرحال قبراق بلند شدیم رفتیم حموم و توی حموم بدون اینکه من بگم خودش کیرمو خورد خیلی هم قشنگ خورد.خیلی زود آبم اومد.گفت خوب بود.گفتم عالی بود خوب نبود.دیشب دلم نیومد بهت بگم.گفت ببخشید خودم فهمیدم تو موندی ارضا نشدی…خلاصه یک هفته دیگه فقط سر کار بودیم و شب ۵شنبه وجمعه عروسی بودیم.و جمعه شب که فرداش شنبه بود…وقتی رسیدیم خونه ساعت۱نصف شب بود…ولی دیدم خودش سریع لخت شد…اومد توی تخت…یعنی آماده ام…من هم واسه اینکه خجالت نکشه و منتی هم اون بزاره سر من…گفتم عشقم واسه ات فیلم بزارم…گفت رضا بزار ولی دیگه ازون حرفهای بی حیایی نزن.ازت خجالت میکشم…فهمیدم یعنی ازون حرفها هم زیاد بگو…ایندفعه واسش تریسام سیاه پوست گذاشتم…گفت وای چقدر کلفت و سیاهند.گفتم کدوم خوبه سیاها یا سفید… گفت رضا چه میدونم؟گفتم الان تو باشی مجبور باشی کدوم رو انتخاب میکنی…اون دوتا پسره اون هفته یا این سیاهها رو.گفت رضا خیلی بدی.گفتم اتفاقا فک کنن چون تو سفیدی مث این خانومه گاییده شدنت با دوتا سیاه کیر کلفت صحنه قشنگی بشه…گفت پس تو کجای کاری.گفتم منه خسته میخوام بشینم این بالا فقط عشق و حال کردن عزیز دلمو نگاه کنم و از صدای ناله های قشنگش ارضا بشم…بیام دو دسته لای کونش رو باز کنم آب دهن بریزم لای کونش تا خیس و لیز و روون بشه تا این کیر گنده خوب بره داخلش…گفت وای مرسی عزیزم…دمر بود فیلم میدید…بخدا با زبون و انگشت کونشو سیخ میکردم…با انگشت داخل کونش آبش اومد…گفتم نخواب و تکون نخور.کوستو خشک کن تا برگردم…رفتم از توی یخچال ۱بادمجون کلفت و سیاه و بلند آوردم اولش زیر آب گرم داغ و نرمش کردم.تا رفتم توالت برگشتم…این هم زود رفت برگشت…گفتم بزن بقیه فیلم و ببینیم…کار رسید جائیکه دو نفری زنه رو میکردن…گفت وای چقدر زنه طاقت داره…دو تا کیر کلفت و سیاه باهم…گفتم حالا عشقم داگی کنه…تا واسش کار قشنگی بکنم.گفت باشه باز چیه…تا داگی شد…چوچوله اش رو با دهنم گرفتم…آرومی بادمجون رو تف زدم کردم توی کوسش…یکهو تکون خورد اون چی بود.گفتم یک کیر سیاه و کلفت…برگشت گفت وای رضا اون بزرگه…گفتم هیس…باید کوست کم کم آماده بشه…زیادی پر رو شده… با این کیر کوچولوی من فقط تونستم نازش کنم نه که جرش بدم…گفت باشه پس جرش بده…آقا دوباره رفتم زیرش…داگی بود چوچوله رو مکیدم…بادمجون رو به زور کردم کوسش…آخ بلندی گفت…فیلم هم میدید…آب کوس کف دار و سفیدش عین کره آب شده دور بادمجون رو گرفته بود…سرعت تلمبه ها رو بیشتر کردم.هرچی گفت بسه ولش نکردم…تا ته میدادم توی کوسش و جیغ جیغ میکرد…یهو کشید بیرون چه آب کوسی زیاد ازش زد بیرون…لرزش شدیدی توی حالت دمرو بدنش رو گرفت…خودم انداختم روش.بغلش کردم.گفت ولم نکن رضا…گرمی خوشم میاد…ررررضضضااا،،گفتم جانم…چی شده.گفت ررضضضاا،،لکنت گرفته بود.گفتم جان رضا…چی شد خوب بود.گفتم بزار برم واست آبمیوه بیارم…گفت بدو رضا فشارم افتاد…برگشتم…چند دقیقه ای طول کشید.وقتی برگشتم حالش بهتر بود.لبخند قشنگی زد.آبمیوه بهش دادم.گفت رضا لعنت بهت بیاد…چقدر خوب بود…آخ…گفتم دوست داری بهت تجاوز بشه مگه نه،گفت وای خدا نکنه…ولی اینجوری گاییده شدن رو دوست دارم…مرسی…گفتم نامرد پس من چی؟گفت باشه…گفتم دمر میشی بزارم کونت.گفت نه بخدا درد داره…گفتم باشه پس بخواب، گفت نه بیا بکن عزیزم…کی بکنه بهتر از عشقم…مرسی حال قشنگی بهم دادی، دمر شد خودش لای کونشو باز کرد.من هم که کیرم طفلی شق بود دیگه.تا سوراخ کون رو دید شق تر هم شد…با یک آب دهن تا نصفه فرو کردم توش…آخه کونش بزرگه نمیرسه که بیشتر بره داخلش…نق نق میکرد ولی خوب گاییدمش و ریختم توش…رفتیم حمومو
کلی هم رو بوسیدیم…توی حموم پرسیدم مهناز دوست دارم واقعا گاییده شدنت رو ببینم.گفت وای رضا مگه بی غیرتی،؟گفتم نمیدونم چم شده ولی خیلی دوست دارم این حس رو تجربه کنم…گفت نه عزیز دلم تو رو خدا نگو خب،حتی فک کردن بهش تنم رو میلرزونه.این کارها و فیلم دیدنهای ما فقط برای تنوع و سرگرمیه،دیگه نمیخام فیلم ببینی،گفتم نه نگو دیگه…ببین دو هفته است چقدر قشنگ حال میکنیم…توی بغلم بود…زیر دوش…گفتم ببین هیچوقت چند ساله اصلا اینجوری بغلم نکرده بودی…اصلا منو فراموشت شده بود…گفت ببخشید بخدا دوستت داشتم و دارم…ولی این کارها بده و زشته و خطرناکه…رضا میدونم چند وقتی بهت کم کسر کردم.ولی ببخشید.دیگه گاه گداری ازین فیلمها میدیدیم… ولی سعی میکرد خودشو کنترل کنه…تا اینکه عید بود.گفت بریم مسافرت…گفتم کجا؟گفت بریم قشم میگن خیلی توی عید خوبه…دو نفری ماشین خودمون رو برداشتیم و رفتیم مسافرت.اصلا فک نمیکردم قشم اینقدر بزرگ باشه…با کلی زحمت و بدبختی ماشین رو بردیم اون سمت آب توی جزیره…دو شب اول توی ماشین خوابیدیم…اما دیگه نمیشد…بدن خسته بود و حموم لازم بود…به زور جا گیر آوردیم اون هم حومه قشم…جایی بود نزدیک ۱روستا.یارو مکان قشنگی به راه کرده بود…خونه سوئیت آلاچیق اجاره می داد ولی پوست میکند… خودش هم توی۱دکه بود…من۱سوییت مرتب ازش اجاره کردم.و رفتیم ساکن شدیم تا شب دوش گرفتیم و استراحت خوبی کردیم…شب رفتیم رستوران و برگشتیم…بدبختی دلمون هوس قلیون کرد و داشتم میشستمش،ته قلیونم از دستم افتاد شکست…رفتم دم دکه تا از یارو بپرسم داره ۱ته قلیون یا خود قلیون رو بهم بده…توی دکه که۴طرفش شیشه بود.۱پسره نوجوون ولی کمی گنده توی دکه روی تخت نشسته بود.بی ناموس داشت فیلم پورن میدید.از لای پاچه شلوارکش کیرش رو در آورده بود بیرون خودش سیاه بود.ولی کیری داشت مث مال خر سفید و گنده…باب طبع مهناز سر کوچیک تنه کلفت و گنده…من آرومی ازش فیلم گرفتم…یهو متوجه من شد و خودش رو جمع و جور کرد ولی من تونستم فیلمم رو بگیرم…گفت هی عامو چی میخوای این وقت شب…زاغ سیاه مونه،،چوب میزنی…بیوم حالته بگیروم…بندری حرف میزد…گفتم نه یک ته قلیون میخوام.گفت ندارم داشتم هم به تو نمیدادم.گفتم آخه چرا؟گفت معلومه خیلی خایمالی،،گفت عه درست حرف بزن پسر جون من سن و سال پدرتم ها…گفت اگه پدر مو هم مث تو فضول بود دهنشه سرویس میکردم… برگشتم.گفت هوی کجا فیلم مونه پاک کن.خر خودتی،خندیدم.گفتم بیا بابا…تو میگی نوبرش رو آورده… گفت پررو…ولی پاک نکردم.برگشتم توی سوئیت به مهناز گفتم بیا ببین چی شکار کردم.؟گفت چی؟؟.فیلمو نشونش دادم گفت اوه این کیه دیگه؟گفتم همین پسره توی دکه نگهبانی داشت فیلم میدید جق میزد.گفت پدرسگ چه چیزی توی شورتش قایم کرده…گفتم آخ جون،کیره باب کوس تپل توست.خندید گفت بیشعور.گفتم جدی بخدا.میزاری بیاد بکنه تو.جدی گفت خیلی بی غیرت و بیشعوری…خاک تو اون سرت بدبخت.گفتم مرسی.من دلم میخواد تو لذت ببری کیف کنی.اینقدری که دوستت دارم…اونوقت تو داری منو له میکنی.خودش فهمید که دلم شکست…بوسم کرد.گفت رضا جان بقران مگه شوخیه…اونها فیلم هستند این واقعیه…رضا ناموسه و آبروست.این بچه بیاد منو بکنه…بعد یک عمر چطوری توی چشات نگاه کنم…بخدا راستشو بگم بدم نمیاد.تنوعه…ولی ما باید خودمون رو کنترل کنیم عزیز دلم…تو که اینجوری نبودی دلت میترکید یکی بهم چپ نگاه کنه…گفتم الانم همینجوره… شک نکن.ولی این یک فانتزی شهوتی احساسیه،یک حس عجیب و بد و خواستنی…میدونی مث چیه…مث همون تریاکه یا قلیونه میدونی برات بده اما میکشی…میدونی مشروب بده اما میخوری…حالا هم ببخشید عزیزم معذرت میخوام.ولی دیگه بهم نگو بی غیرت.صورتمو با دستای ناز و کشیده اش گرفت توی دستش محکم بوسم کرد…یک ساعتی بود توی تختخواب بودیم…من بیدار بودم…فک کردم خوابه…برگشت گفت رضا واقعا بهم اجازه میدی اون بیاد باهام ازون کارا بکنه…سوارم بشه بهم تلمبه بزنه…گفتم آره یکباره چیزی نمیشه،گفت رضا گشاد نشم،گفتم نه دیوونه کله بچه ازت اومد بیرون گشاد نشدی با یکبار سکس گشاد میشی.گفت بعدا ازم بدت نیاد طلاقم بدی.گفتم خدا نکنه این حرفها چیه میگی، خنگه خودم دوست دارم.گفت باشه بگو بیاد.گفتم چی؟خندید رفت زیر پتو.گفت کر شدی نشنیدی؟یا ذوق مرگ شدی،؟گفتم که باشه بگو بیاد منو بکنه.آخ و اوخم رو با اون کیر کلفتش در بیاره.گفتم چشم جانم.گفتم لخت شو تا بیام.گفت وای الان.؟گفتم پس چه وقت…گفت بزار برم حموم یک کم صاف و صوف کنم…تو الان بیا خودت منو بکن.آبم داره میریزه…فردا شب اون بیاد بکنه.که پسفردا زود برگردیم.گفتم چشم عزیزم…لخت شد کوسش همچین خیس بود تف لازم نداشت.چقدر عاشقونه گاییدمش.ریختم توی کوسش.گفت نریز دیگه اگه آخر عمری حامله بشم چی،من هنوز عادتم منظمه ها.گفتم بشی چقدر خوب.خندید.گفتم بزار من هم احساس جوونی کنم.گفت لعنتی تو هنوزم جوونی،چرا بد فکر میکنی.
فردا صبح خودش چند بار پسره رو انداز براندازش کرد…گفت همین جغله بچه چی کیری داشت…رضا ابشو نریزه توی کوسم…گفتم بریم دارو خونه قرص و کاندوم بگیر…گفت باشه…رضا حالا چطوری میخوای بهش بگی بیاد سراغ من…گفتم اونش با من…تا صبح داشتم فک میکردم…تا ظهر خیابون بودیم عین گرمای تابستان توی تهران هوا دم داشت و گرم بود.خیس برگشتیم سوئیت گفتم برو توی حموم لخت باش برم صداش بزنم بیاد.وقتی ما رسیدیم انگاری تو نمیدونی من پسره رو آوردم کولر رو نگاه کنه…لختی بیا دم در بگو رضا حوله رو بده بهم…گفت ای دیوونه…گفتم بزار ببیندت کف کنه بعد…گفت آخه… گفتم آخه نداره…کی من و تو رو اینجا میشناسه.بجنب دوش گرفتنت تموم شد صدام بزن…گفت باشه…یک ربعی بود گفت کارم تمومه،گفتم باش تا بیام.رفتم سراغ پسره گفتم ببخشید اسمت چی بود فراموشم شد.گفت خیال کن مجید.گفتم مجید آقا کولر ما خوب خنک نمیکنه…گفت این وقت سال کولر گرفتی؟گفتم آقا جان ما مال بندر که نیستیم…اینجا واسه ما جهنمه،گفت بزار بگم بابام خودش بیاد.گفتم نه زودی خودت بیا گرممه،گفت چقدر تو پیله ای کا،،اومد داخل در رو بستم.کولر رو روشنش کرد.درست پنجره روبروی در حموم بود.تا اومد حرف بزنه سر بالا کرد لعنتی مهناز عین پری دریایی اومد دم در گفت رضا جون عشقم بهم حوله میدی لخته لخت بود کوسشو شیو کرده بود عین کوس بچه۴ساله بود.بدون پرز و پشم و مو…تا چشمش به پسره افتاد مثلا شوکه شده جیغ زد رفت داخل.پسره مات مونده بود…الکی چرت و پرت گفت…عین مشنگها رفت بیرون…من و مهناز از خنده روده بر شده بودیم…نیمساعت بعد پسره اومد واقعا نمیدونم چکار کرد کولره بهتر خنک کرد.ظهر هم بود…رفتم توی دکه تا منو دید انگار برق گرفتتش،گفت چیزی لازمه کا…سیت بیاروم،گفتم نه اومدم تشکر کنم ازت کولر خیلی خوب شد.راستی اینجا بازار خوب کجاست…یککم سوغاتی چیزی بخرم…من تازه با این خانومه نامزد کردیم…گفت ها.اولش فک کردم…دخترته… پس نگو نومزادته،جوونه…گفتم و خوشگله،گفت روم نشد بگم ها خیلی خوشگله…مواظبش باش.گفتم تو چی زن نداری،گفت نه کا…مو هنوز خدمت نرفتم۱۷سالمه…گفتم ایوالله خوب درشت و بزرگی.گفت ها تک پسرم ننه ام خیلی بهم میرسه دوستم داره…گفتم ولی یک چیزی بهت بگم ناراحت نشی ها.زیاد خودارضایی نکن ضعیف میشی…گفت خودارضایی دیگه چنه؟گفت همون جق نزن.ضعیف میشی بعدا وقتی زن بگیری آبت زود میاد زنت ازت راضی نمیشه…خندید گفت نه کا،،مو همیشه گرمیانه میخورم و خرما زیاد میخورم،،ننه ام بهم خرچنگ و میگو زیاد میده تا قوی بمونم…اگه زن گیرم بیفته زیر۲۰دقیقه ولش نمیکنم…گفتم الان اینجوری میگی…اما هنوز تجربه نداری…بدن زن جماعت طوریه که آدم وقتی بغلش میکنه خودبخود شل میشی…گفت این شما تهرانی ها و شهرستانی هایین که اینجوری هستین…ما بندریها به زن جماعت رحم نمیکنیم،،ها در ضمن بهت بگوم…مو اگه هفته ای یک دختر زیرم نباشه دق میکنم…تو چی فک کردی…مو اینجا چیکار موکونم…اینقدری مسافر و جنده میان اینجا که حد نداره…از۱۲سالگی دارم حال میکنم،،گفتم دروغ میگی؟گفت چی دروغی،،تو فک کردی مو بچه ام…نه عامو…خیال کردی،،گفتم ایوالله…بابا ما که ضعیفیم،،زیر۱۰دقیقه خلاص میشیم…نمیدونم چرا سر درد و دلم با این بچه باز شده بود…گفت ۱۰دقیقه…میو میگو ۲دقیقه خلاصی…گفتم چی میگی دیگه نه اینقدر…گفت لامصب اون چیزی مو توی اتاقت دیدم ببخشید ها تو رو زیر۱دقیقه خالیت میکنه…گفتم البته اینو راست میگی هم خوشگله هم خوش اندامه… دوستش دارم خیلی زیاد…گفت ها مواظبش باش چشم حرومی دنبال اینجور مال زیاده…گفتم کاش من هم مث شما بندریها بودم…میتونستم بالای۲۰دقیقه حال کنم…گفت خب دارو هست،بخور سوار مادیونت بشو.گفتم بچه تو چقدر دریده ای،،خندید گفت آدم که به سن و سالش کبیر نمیشه…ننه میگه آدم به عقلش کبیر میشه…گفتم ایوالله ننه ات…بابات چی؟گفت دبی با زن دیگه اش زندگی میکنه.اینجا رو داده به من و ننه ام.گفتم تو که گفتی بزار بابام بیاد کولر رو درست کنه،،گفت اون آقا کلونمه…بوای ننه امه،،گفتم آفرین پسر خوب.حالا من بقول تو دارو بخورم سفت بشم دیر ارضا بشم…مشکل جای دیگه است…گفت میدونم توی اندازه و بقول خودتون سایز مشکل دارین…اون دیگه خدادادیه…گفتم ممنون دمت گرم.گفت میخوای برات دارو بیارم…ژل…قرص کپسول…گفتم جدی…گفت ها.شب سیت میاروم…یکمم گرونه…ولی اصله.گفتم دمت گرم تو بیار خوب باشه میارزه…طفلی چند وقته خیری از من ندیده…خندید.گفت ای عامو…خدا بزرگه…رفتم توی سوئیت، مهناز پرسید ها چی شد؟گفتم عجله نکن تازه باهاش رفیق شدم…بزار شب بشه…رفته دارو واسم بیاره بخورم خوب بکنمت…خندید.گفت دیوونه…اون بچه است چرت و پرت میگه…گفتم چی میگی صد تا آدم تشنه مث من و تو رو تشنه میبره لب چشمه و تشنه تر بر میگردونه،پسره اینجا مار خورده اژدها شده…اون جوری که فهمیدم اینجا به هیچ زن و دختری رحم نمیکنه…فک کنه ننه خودشو
هم گاییده و خودش عمل اومده…مهناز میخندید…گفتم اگه بشه بیارمش بکندت جر واجرت میکنه…کوسکش در مورد تو حرف میزد کیرش مث مال خر شده بود…خلاصه من و مهناز رفتیم گردش و شب دیر تر برگشتیم.خداییش خوش گذشت.تا رسیدیم بخدا منتظر ما بود.خودش در رو باز کرد ماشینو آوردم داخل…چشاش از دیدن مهناز میدرخشید…ده دقیقه ای لباس عوض کردم و رفتم پیشش گفت کجایی کا.بیا…ببین این رو الان بخور با۱لیوان آب… نیمساعت نشده اینو بخور…گفتم اینها چی هستند.گفت یکی شقش میکنه یکی ابتو دیر میاره…اینو قبل کار بزن به چیزش ببخشید ناز خانومت…گرم میشه هوس میکنه…این یکی رو بزن نرم و روان میکنه…اینو بزن اگه از عقب حال کردی بی حسش میکنه…گفتم هی چی خبره…خانوممه ها.خدایی نکرده خیابونی که نیست.گفت عامو چون زنته باید بیشتر مواظبش باشی که خدایی نکرده خیابونی نشه.توی دلم گفتم راست میگه دیگه…اونی که خیابونیه دیگه کارش تمومه…مهم نیست که.گفت برو حال کن،اگه راضی بودی صبح بیا حساب کن…اولی رو بخور دومی نیمساعت دیگه.برو خوشبحالت…گفتم بی ادب چیه دلت رفته…خندید.گفتم اگه پسر خوب باشی دهنت قرص باشه…شاید کاری واست کردم…ببینم اجازه میده تو رو هم بیارم توی تخت…چشماش۴تاشده بود.گفت شوخی میکنی،گفتم نه ازت خوشم اومده.ولی به شرطی که هرچی امشب دیدی فراموشت بشه.گفت به جون ننم به همین سوی چراغ به ناموسم قسم به کسی چیزی نمیگوم…ای خدا دمتگرم…خندیدم.گفتم خبرت میکنم.برگشتم توی اتاق تمام جریان رو گفتم و کارهایی رو که گفت انجام دادم…ولی مهناز استرس داشت و دو دل بود.گفت رضا بخدا میترسم گفتم نه من هستم خیالت جمع…بچه است ذوق کرده…اصلا نترس…گفت تو که میگفتی جریده ایه واسه خودش…گفتم باشه ولی هنوزم بچه است…بلاخره با بدبختی راضی شد…رفت دوش سرپایی گرفت برگشت اومد.گفتم دراز بکش ازین بزنم پسره میگفت لذت سکس رو برای خانومت بیشتر میکنه…باز هم میترسید ولی ژل رو زدم…کیرم هم عین گرز شده بود.فهمیدم حرفش درست بوده…قرص دومی رو انداختم بالا…ساعت۱ونیم شب رد بود.از لای پرده دیدم چشمش سمت سوئیت ماست.گفتم مهناز عشقم آماده ای؟بخدا گریه کرد.گفتم جانم باشه گریه نکن نمیگم بیاد.گفت رضا میترسم.گفتم از چی؟گفت از ابرومون،گفتم کسی نمیفهمه… مطمئن باش اون اصلا به کسی نمیگه…وقتی اومد خودت بهش بگو…گفت وای روم نمیشه.گفتم صبر کن…لای در رو باز کردم با دست اشاره کردم که بیا…لعنتی عین پلنگ لامپها رو خاموش کرد قفل زد اومد…بر پدرش لعنت ندیده شق بود.مهناز هنوز لباس داشت…وقتی مجید رسید.گفت مجید آقا یکوقت پیش کسی حرفی نزنی ها…گفت نه خانوم قربونت بشم.مجید لال بشه اگه بخاد آبروی کسی رو مخصوصا شما رو بریزه،،به مهنازاشاره کردم لخت بشه…آخ تا بالاتنه رو لخت کرد…باور کنید لامصب حس کثیف و عجیبیه،من نمیدونستم چکار کنم.کسی که یکعمر بهش امر و نهی کرده بودم خودتو بپوشون…حتی توی مراسم نمیزاشتم برقصه،اکثرا قبلنا چادری بود…حالا خودم براش بکن آورده بودم…مهناز تا دامن رو کشید پایین…اوف لامصب ادا در میآورد.اصلا شورت نداشت…من و مجید هم لخت شدیم…به هر چی بگی قسم بی شرف درست کیرش هم قد و هم کلفتی دو برابر کیر من بود…پهناش حتی بیشتر هم بود.مهناز چشاش داشت در میومد.گفت رضا اینو ببین…چقدره…مجید گفت بیا بخورش…مهناز گفت نه من خوردن و از پشت دادن دوست ندارم…گفت باشه آینده معلوم میشه…اونی که نمیده چند بار میده…من خندیدم…توی دلم گفتم این فک کرده من اینجا میمونم تا این چلغوز هر روز مهناز رو بکنه…گفت پس بزار بخورمش…لامصب زبونش هم کلفت بود…مهناز گفت رضا زبونش هم از کیر تو بزرگتره…با اون لبهای چاق بندریش و دهن گشادش طوری کوس میخورد کوس مهناز دیده نمیشد…من هم سینه هاشو میخوردم…چه ناله ای میکرد.مجید گفت عامو خودت اول بکن چون اگه مو بکنم این مث دروازه میشه…بکن جا باز کنه…بعد مو بزارم…من رفتم روی کوس طوری خیس بود.چشای مهناز شهلای شهلا بود.نگاهم کرد پسره کیرمو دید…گفتم نگاهش نکن مال تو غیر طبیعیه،گفت خودم میدونم…اینجا مو زیاد زن جلوی چشم شوهراشون کردم…همه مث تو بودن.خجالت نکش فقط کیف کن…بکنش…این کوس رو الان بکن تا بفهمی حالش چطوری میشه…کیر من هم شقه شق بود…تا ته دادم داخلش پاها بالا بود و با تمام قوا تلمبه میزدم…لبها روی لب مهناز…گفت آفرین آفرین عشقم…خوب میکنی…بکن…دارم میام…تا اینو گفت کشیدم بیرون…گفت لوسی چرا درش اوردی؟گفتم چون اگه ارگاسم بشی دیگه نمیزاری مجید بکندت…مجید گفت نه نترس…اون امشب تا صبح التماس کیر میکنه…خیالت راحت…گفتم نه تو بیا بکن…رفتم کنار.اومد جلو.گفت بسم الله…جانم خدا…مهناز با اون چشای قشنگش نگاهم میکرد.گفت مجید جان آروم خب،،گفت خیالت تخت…پسره در ژل دیگه رو باز کرد پاشید روی کیرش…مالش داد.لیزتر شد…آروم فرو کرد توی کوس…مهناز گفت وای رضارضا پاهام دو برابر بیشتر از هم
باز شد وای مامان جر خوردم.آخ آخ… مجید جان مجید جان…وایستا وایستا…مجید کشید بیرون،گفت جان جان خوشگل جان.نترس دل به کار بده الان حالی بشت بدوم که تا آخر عمرت مجید رو فراموش نکنی،،دوباره ژل زد و فرو کرد توی کوسش…آروم آروم با حوصله تلمبه میزد و آخ آخ میکرد… میگفت رضا خوشبحالت این کوس از بهشت آمده…جان چی گرمه و نرمه…آخ مهناز خانوم مو ننه ام بهم زیاد شیر نداده…میخوام ممه هات رو بخورم تا شیر بیاد…بقران اینقدری دهنش گشاد بود یک سینه بزرگ مهناز رو تا آخرش کرد توی دهنش.و میمکید.دیگه شروع کرد تلمبه زدن…صدای جیغ جیغ مهناز بلند بود…گفتم هیس عزیزم صدا بیرون میره.گفت تو که نمیدونی چقدر بزرگه…گفتم اگه دردت میاد بگم نکنه.گفت نه بزار بکنه دردش رو دوست دارم.وای رضا…جرم میده.پسره چنان سینه رو میمکید و تلمبه میزد…از زیر کیرش فیلم گرفتم.کم مونده بود خایه ها رو هم فشار بده توی کوس…پدرسگ تخماش اندازه تخم دایناسور بودن.سینه رو ول کرد گفت ها چطوره خوشگله گفت عالیه عالیه…آفرین پسر خوب آفرین… کیر من از دیدن این صحنه ها شق تر شده بود…رفتم جلو دهنش گفتم بخور…گفت نه رضا بدم میاد…بیار بمالش واست…مجید گفت نه صبر کن…قمبلش کن…داگی شد…کمرش رو گرفت چنان شلاقی تلمبه میزد…این لمبرهای کون مهناز زیر دستش مث رقص بندری تکون میخوردند،من رفتم زیر سینه های مهناز مث بره گوسفند سینه هاش رو میخوردم…گفت بخور رضا بخور…مجید واینستا تند تند…آفرین… یک هو داد زد مجید مجید جون مادرت درشششششش ببببیییاررر…تا کشید بیرون چه آبی از کوس مهناز زد بیرون…دمر ولو شد روی تخت…گفت چیکار کردی با من…وای خدا.چم شد.اخ خوابم میاد.دمر بود.نه من آبم اومده بود نه مجید…این قرص این پسره نمیدونم چی بود که تاخیر شدید انداخته بود…گفتم پس ما چی؟گفت آخ رضا تو رو خدا بذار توی حال خودم باشم خب…امشب مال من باشه…بخدا من هم یک شب واست جبران میکنم…حالش که بهتر شد برگشت گفت اینو باش هنوز شقه…بخدا خودش رفت جلو کیر مجید رو با وجود اینکه با آب کوسش قاطی بود…کرد توی دهنش و چه ساکی زد…پسره یک جوری آبش رو پاشید توی دهن این میخواست خفه بشه ولی گفت آخ چه شربتت زیاد و شیرین بود.گفت جان دختر ولی نذاشتی بزارم توی کون تپلت.اون باشه یه شب دیگه.ولی من دلم تیکه تیکه شد.توی چندین سال زندگی حتی یکبار هم این کار رو واسم نکرده بود.نمیدونم حس کردین یا نه؟وقتی دلت میشکنه میخوای بمیری.نباشی.روز و روزگار واست تموم میشه.بدون اینکه ازش بخوام.و بگم رفتم دوش بگیرم.گفتم مجید آقا برو خونه اتون،گفت چشم.زودی رفت.توی حموم بودم.مهناز شنگول اومد داخل.هنوز هم حواسش بهم نبود.که دلمو بدجور شکونده بود.گفت وای رضا مرسی ناکس چیکارم کرد.یک وجبی منو برد دنیای دیگه رو آورد.زیر دوش تند تند خودشو شست.اصلا متوجه من نبود.جالب بود۲تا غسل کرد.جالب تر بود،غسل توبه کرد بلند بلند نیت میکردخدایا منو ببخش.ولی من قلبم عین بمب ساعتی میزد.گرومپ گرومپ.اومدیم بیرون سریع خوابش برد.صبح ساعت۹رفتم سراغ مجید تا پولشو بدم.گفت نه کا.مگه مو از تو پول میستونم؟؟تازه کلی براتون سوغاتی آوردم. داد بهم.حتی بقیه پول سوئیت رو هم ازم نگرفت.اون روز ما برگشتیم.و تازه مهناز توی راه متوجه حال و احوال من شد.بعد۱۲ساعت.گفت رضا چته؟رضا خودت خواستی،،خودت گفتی.حالا چرا با این رفتارت میخوای از دماغم بیاری،ساکت بودم.شب بود شام خوردیم.کل مسیر برگشت رو حس حرف زدن نداشتم.همسرم عشقم با وجودیکه من از همه چیم گذشتم و به خاطر خوشی اون غیرت و تعصبم رو گذاشتم زیر پام…منو دوستم نداشت…فقط تحملم میکرد.شاید هم حق داشت.یک کله تا صبح گازیدم و نزدیک ظهر رسیدم خونه…کلی بار و بندیل داشتیم همه رو آوردم خونه…سریع رفتم دوش گرفتم…عید بود میدونستم فامیلها بفهمند برگشتیم،میان مهمونی،،خسته بودم.خوابیدم…بقران وقتی چشم وا کردم توی بیمارستان اتاق مراقبتهای ویژه بودم…پسرم اومد پیش من.گفت وای خدا را شکر بابا جون…حالت خوب شدچند روزی بیمارستان بودم و چون توی اتاقم دوتا مریض دیگه بودند.بیشتر پسرم و داداشم و دامادم مراقبم بودند…برگشتم خونه گوسفندی کشتند و مهمونی دادند.و شکر خدا کردند که من سالم هستم و خوب شدم…چند شب هنوز خونه من شلوغ بود.اون چند روز زیاد باهاش گرم نبودم…بعد دو شب بالاخره با زنم تنها شدم.دارو هامو آورد.عصبی شدید بود.گفت رضا رضای سگ پدر.مگه خودت ازم نخواستی همچین کثافت کاری رو انجام بدیم؟بعدشم مگه من مقصرم.چرا باهام حرف نمیزنی…لعنتی میدونی توی خواب سکته قلبی کرده بودی…دکتره میگفت از فکر و خیال زیاد سکته کرده…بخدا اون دنیا خودت باید جواب بدی نه من…زد زیر گریه،رضا دیگه اصلا دوستت ندارم…خیلی بیشعوری،بخدا اگه میتونستم ازت جدا میشدم.تا اینو گفت خودبخود گریه ام در اومد.گفت گریه نکن عزیزم بخدا دروغ گفتم.گریه نکن خب برات بده.رضا چته خب خودت خواستی،مگه من بهت نگفتم کار بدیه عاقبت خوشی
نداره،تو گوش ندادی گفتی فانتزی منه،بلاخره مجبورم کرد بهش گفتم. مهناز تو فک میکنی چرا ناراحتم و غصه میخورم.ها.؟؟فک کردی واسه اون کاریه که به قول خودت من ازت خواستم.نه مهناز درد من جای دیگه ایه،مهناز از اون شب چند شب میگذره…گفت نزدیک۱۵روزه،،گفتم خب…توی این ده روز چرا یکبار نگفتی رضا هم دلش محبت و عشق میخاد چرا فک نکردی این فانتزی رضا بود.پس چرا رضا ارضا نشد.چرا با خودت نگفتی،خب بالای۲۵ساله زن رضا هستم یکبار به دل خواه خودم واسه رضا ساک بزنم…اونشب من بهت گفتم واسم بخور…گفتی رضا بدم میاد چندشم میشه…نزار حالم خراب بشه…به من که رسیدم که یکعمره واست جون کندم و دوستت داشتم.گفتی اخه بدم میاد.اما مال اون پسره رو خودت خوردی حتی ابشم خوردی؟اونوقت میگی چه شربت شیرین و زیادی داشت،،دلم شکست ازت مهناز…بدجوری شکست…نامردی مهناز نامرد…فهمیدم یکعمر روی قبر خالی گریه کردم.تو دوستم نداشتی فقط تحملم کردی…تازه فهمید دردم چیه…زبونش بند اومد.چیزی نمیگفت.گفتم حالا فهمیدی دردم چیه.دردم اینه یکعمر فک میکردم همینجوری که من عاشقتم و از ته دل دوستت دارم.حتما تو هم دوستم داری…ولی وقتی بعد یکعمر میفهمی چقدر خر بودی و اشتباه کردی معلومه که از غصه سکته میکنی…الان فک میکنی من حسودم…ولی نه مهناز…من الان فهمیدم باختم بد هم باختم…گفت رضا بقران اشتباه میکنی…من دیوونه توام…رضا بپرس از همه…بپرس من اومدم صدات بزنم بلند شی میخاد مهمون بیاد خونه امون…هر چی صدات زدم بلند نشدی.مادرم و خواهرم خونه ما بودند…آمبولانس که اومد.بپرس بخدا.من رو هم کنارت آوردند بیمارستان.من فک کردم مردی…همه فک کردند دیگه بر نمیگردی…اینقدر واسه تو دعا خوندم گریه کردم خودم داشتم هلاک میشدم…رضا اونشب هیچ کار و حرکتم دست خودم نبود…خیلی هیجان زده شده بودم.اخه اخه،،گفتم اره میدونم اخه بلاخره بعد یکعمر یک نفر پیدا شد که خوب سرحالت بیاره…و ابتو بیاره…گفت نه بخدا نه…آخه حس تجربه جدیدی بود…با یکی دیگه اون هم ممنوعه…نمیتونم بگم چه حسی داشتم…روز بعد تازه به خودم اومدم فهمیدم که منه الاغ چه کارایی که نکردم…رضا بقران من هم برات جبران میکنم…حالا ببین…تا بدونی چقدری زیادتر از خودت دوستت دارم…باور کنید تا خود صبح واسه هم درد و دل کردیم.با وجودیکه نزدیکی کردن واسم خوب نبود اما خودش واسم خورد خیلی ناز هم خورد…اولین بار بود آبم ریخت توی دهنش…گفت شربت عشقم خوشمزه تره…ولی باور کنید برام فایده ای نداشت انگار بچه خر میکرد… اونی که نباید میشد شده بود دیگه…چند مدتی گذشت زندگیمون توی روال عادی خودش برگشته بود…من هم بیشتر به ورزش و مکمل رو آوردم…احساس خوب جوونی پیدا کرده بودم.بعد از۲۸سال خدمت و ۲سال سربازی بلاخره بازنشسته شدم…ولی رفیقم پزشک بود…آزمایشگاه تخصصی خصوصی زد.منو هم برد اونجا…حقوق عالی داشت،جا و مکان عالی تر…بعد دکتر که اکثرا نبود.من همه کاره بودم…دور و برم پر دخترای ناز بودند.که اکثرا کار اموزها ودانشجوهای خودش بودند.وای چه کوس و کون هایی داشتند.چند باری مچ بعضی هاشون رو موقع سکس توی دفتر و اتاق خود دکتر گرفته بودم…رفیقم میخندید.از اون جریان یک سال و نیم بیشتر رد شد…نزدیک تولدم بود.مهناز گفت رضا جون واسه تولدت برنامه دارم فقط هر وقت بهت گفتم خودتو زود برسون خونه…گفتم ولش کن مهناز جون…منو چی به این حرفها…گفت رضا دیگه؟گقتم باشه.هر چی تو بگی،درست روزی که فرداش تولدم بودساعت۹صبح بهم زنگ زد.رضا بیا خونه زود کارت دارم.پرسیدم نه سرم خیلی شلوغه،گفت بیا تو رو خدا بیا…گفتم باشه…خوب شد خود دکتر رسید ازش اجازه گرفتم و زدم بیرون…تندی رسیدم خونه…گفتم چیه چی شده جانم.گفت بیا میخام کادو تولدت رو بهت بدم…گفتم خب فردا تولدم امروز نیست که، گفت بیا دیگه فردا مهمون دعوت کردم ولی امروز میخام کادوی اصلیم رو بدم…چشات و ببند تو رو خدا محکم ببند…بیا با من…باز نکنی ها…دستمو گرفته بود منو برد اتاق خوابمون…گفت حالا باز کن…جانم چی میدیدم…یک دختر ریزه میزه کوچولو موچولو لخت و پتی،بعدا فهمیدم مطلقه و۲۲سالشه.فقط از کون داده بود…کوسش هنوز پلمپ بود…عقدش کرده بودند ولی توی دوران عقد و نامزدی متارکه کرده بود…پسره فقط کونشو افتتاح کرده بود.شاگرد مهناز بود اومده بود دیپلم ناقصش رو بگیره کامل کنه…این هم مخ اینو زده بود.برای من آورده بود مثلا جبران کنه که خداییش هم کرد…چقدر ناز بود.درست نقطه برعکس مهناز بود…ریزه بود سینه ها و کون کوچولو داشت…سبزه بود.موهای مشکی و بلند داشت.خود مهناز لختم کرد.دختره اسمش صبا بود سلام داد اومد جلو…شروع کرد ساک زدن…کیرم در عرض چند ثانیه شق شد…گفتم مهناز اینقدری خوب میخوره که به کردن نمیکشم…الان آبم میاد.گفت بزار یکبار بیاد…بعد زیاد بکن…آبم اومد دختره تمومش رو از جون و دل خورد…مهناز سریع برامون آبمیوه آورد.گفت رضا این از اون قرصهای
مجید ها.بخور شق شه…گفتم ای ناقلا.گفت ژلهاش رو هم هنوز دارم…دختره وسط ما بود.مهناز لباس داشت.گفتم تو رو خدا تو هم لخت شو.گفت باشه عزیزم…باور کنید وقتی لخت شد بدنش به ده تا دختر می ارزید…خود دختره شوکه شد.گفت وای مهناز جون چقدر نازی تو…رفتم توالت برگشتم…هر دو با لباس زیر توی خونه بودند حرف میزدن.شیرینی میخوردن…روی تخت نشستم کنارشون…دختره معلوم بود تازه دوش گرفته چون موهاش خیس بودند.گفتم عشقم میشه دوتا تون کنار هم لخت بشین میخام عسل بخورم…هر دو خندیدند…جاتون خالی چه کوسی لیسیدم از جفتشون…قرصه واقعا اثر کرده بود…بخاطر قلبم جرات نکردم تاخیری رو بخورم…فقط از اون ژل کون زدم به دختره آخه نمیشد دست به جلوش زد…همون کونش هم تنگه تنگ بود…مهناز خیلی خوشگل بادستاش لای کون صبا رو باز کرد…فشار دادم توی کونش…اولش جیغ بلندی زد…ولی بعدش نق و نوق میکرد… مهناز گفت بکنش عزیزم بکن…صبا جون کون زیاد داده…دوست داره…من هم تلمبه میزدم عجب کونی هم داشت…سایز کیر من واسه این کوس و کون کوچیک خوب بود…جانم کون…یکربع داگی کونشو گاییدم خوب گشاد شده بود عین غار بود…عرق از سر و کونم میریخت.ابم اومد پاشیدم توی کونش.بار دوم بود کم بود ولی حال داد…دختره تیز پرید توالت و برگشتنی زودی لباس پوشید و لب قشنگی هم به من داد هم به مهناز و رفت…مهناز گفت چطور بود.گفتم بقران تو خودت هزار برابر از اینها خوشگلتری،،کاش خودت بهم همین کون رو داده بودی…خندید…گفت بیا بریم دوش بگیریم…توی حموم زیر دوش بهش گفتم این ریزه میزه برای کیر من خوب بود…نه کون درشت تو…حق داری کیر بزرگ دوست داری…سرش و انداخت پایین.گفتم خجالت میکشی.گفت رضا دوباره بریم قشم.گفتم جانم دختر…دو ماه بعد رفتیم قشم همونجا ولی خبری از مجید نبود رفته بود دبی پیش پدرش…دماغ مهناز بد سوخت…ولی اونجا واسش یک دیلدو سفید و کلفت خریدم برقی و شارژی تلمبه زن…خودش میگفت عالیه…کیف میکنم باهاش…خدا کنه راست گفته باشه.ولی تو رو خدا شما ها ازین کارها نکنید تجربه تلخ و بدیه.چون میدونم دلش از من زده شده…
نوشته: رضا بازنده
12 پاسخ به “مثلا خواست واسم تلافی کنه”
یه جوری حوصله سر بر بود که تا بادمجون بیشتر نتونستم بخونمبا احترام دیس لایک دوم
جای بسی تعجب
لهجه ای ک تو از زبان مجید گفتی کاملا بوشهری بود و هیچ ربطی به لهجه قشمی نداشت ، داستانت خوب بود ولی فقط فانتزی ذهنت بود ک میخواستی اجرا کنی ، دفعه بعد به جزئیات بیشتر دقت کن
باید با مجید ادامه میدادی. قسمت داستان مجید خیلی هات و خوب شده بود. ولی بعدش خراب شد. مجید قابلیت سه چهار قسمت داشت.
سلام دوست من .یکی از بهترین خاطراتی بود که خوندم هم نوشتار خوب بود و هم حس و شهوت رو منتقل کرد . زن خوبی داری که هم دوستت داره و هم پایه لذت و زندگیت هست . گذشته رو فراموش کن .شما باید اول با خانمت همه چی رو میبستین که فقط همین یکبار باشه برای تجربه و بعدش با خاطراتش سکس داغ داشته باشین .مرد خوشبختی هستی که همچین زن پایه و باعشقی داری نه مثل بعضیا مثل خودم که یه زن عنق و سرد مزاج و مغرور و گنده دماغ که مثل ننه بابای کصکشش انگار از کون فیل افتاده . با همچین زنی مثل یه نعمت باارزش برخورد کن و خوشبختی رو ادامه بده. انگار نه خوانی اومده نه خوانی رفته … باعشق …با احترام …از زندگیتون لذت ببرید زندگی خیلیامون رو همین حرف مردم و ای مردم چی میگن جهنم کرده . یا خق
ما یک عمر ک تو تهران دنبال تریسام با همچین زوج هات و سکسی هستیم ، اونوقت ی پسر ۱۷ ساله سیاه داغون همچین کصی گیرش میادخداتو شکرراست میگن ک هرچی بیشتر دنبال ی جیزی باشی کمتر بهش میرسی و هرچی به چیزی فکر نکنی برات اتفاق میوفته
وای چقدر ضر زدی
جقی
تو بیغیرتی کسکش
خیلی عالی بود ولی راستش اوردن دختر توسط خانم داستانو از واقعی بودن در آورد چون هیچ خانمی واسه عشق واقعیش دختر نمیاره سعی میکنه خودش سکسی تر بشه
کل بکن تو شده دیوث و کوسکش و کونیریدم به علایقتون
واسه اولین بار خوشم اومد از داستان های بکن تودرسته بقیه کسشعر و خیالات هستناما این یکی واقعی بود