یخ داغ (۵ و پایانی)

سریع و تند بدون هیچ وقفه‌ای از سوییت زدیم بیرون ،حال بد و احساس ندامت و پشیمانی کنج دلمو گرفته بود رامین حالمو میفهمید و هیچی نگفت و نزدیک خونه پیاده شدم
سریع ب سمت خونه رفتم ،دیدم سمیرا خواهر سحر که استاد دانشگاه و یه خانم باوقار و کامل بود دم در خونه وایساده گویا کسی خونه نیست
تازه یادم افتاد گوشیم رو سایلنت گذاشتم سریع رفتم سمتش و روبوسی کردیم و عذرخواهی کردم که اینجا منتظر مونده
گفت یه چند دقیقه ای هست اینجام بهتون زنگ زدم جواب ندادید خواستم برم دیگه زنگ خونه ام زدم کسی جواب نداد
کلید رو انداختم بریم داخل که گفت نه خونه نمیام باید برم کلی کار دارم اگه ممکنه همینجا بریم داخل ماشینم کمی حرف بزنیم ،
منم میدونستم الان خونه بهم ریخته و کسی هم خونه نیست دیگه سماجت نکردم برای اومدن تو خونه رفتیم داخل ماشینش
کلی خش و بش کردیم و این همه وقارت و خانومی ازش می‌بارید ،منی که هنوز آب کیر و کسم لای پامو حس میکردم حتی بوش رو هم واضح حس میکردم احساس بد و کثافت بودن به خودم داشتم ،ساعت ماشینش رو ده دقیقه به دوازده بود
استاد سخنگویی بود تو کل کنفرانسهای دانشگاه سخنگویی میکرد ،تفاوت سنی چندانی نداشتیم تقریبا یک سال و نیم ازش بزرگتر بودم بخاری ماشین باعث میشد بیشتر بوی لجن و تعفن و کثافت بودن خودم رو حس کنم
حس وقاحت و بی حیا بودن خودمو حس میکردم انقدر نفرت داشتم از خودم که متوجه حرفاش دقیق نمی‌شدم همش عرق میکردم از هرزگی خودم از جنده بودن خودم
من امروز یه جنده بودم اینو بیشتر و بیشتر حس میکردم هر لحظه
این یه خانومه منم یه خانم ،
در مورد سحر و پژمان می‌گفت که پژمان چه حرفایی رو زده تو دادگاه که هیچ کدوم واقعیت نداشته و اصلا سحر ایجور دختری نیست که بیاد خیانت کنه
اصلا به اون کسی که زنگ زده و پیام فرستاده و قربون صدقه رفته برا من بوده که یه شماره دیگمه سیو نکرده ،پژمان هم از بقیه پیامها عکس نگرفته فقط خواسته الکی یه چیزی بعنوان پاپوش درست کنه
پوران خانم کل خانواده همه از شخصیت خاص و خانم بودن شما و تفاوت بسیار شما با پژمان و آقا بهزاد میگند و برای همینه که من اومدم مستقیم با خود شما حرف بزنم
از پژمان براتون میگم از رفتارش که قضاوت رو به خودتون میسپارم شما خودتون وکیل و قاضی باشید هیچ حرفی رو حرف شما نمی‌زنم چونکه میشناسمتون
( این تعریف و تمجید رو ازم میکرد انگار یه پتک سنگین تو سرم میزد ،من دیگه اون خانمی که تو دهنتون هست نیستم ،تا همین چند دقیقه پیش زیر یه پسر بچه سال بودم و جر میخوردم هنوز آب کیرش لای پام و حس میکنم ) زدم زیر گریه اشک و بغضم ترکید
.چی شد پوران خانم ؟
_ هیچی هیچی شما بفرمایید من گوش میدم
و ادامه داد حرف زدنش رو
پژمان یه آدم بسیار ترسو و در واقع بگم خیلی بی عرضه هست من دارم رُک حرفامو میگم امیدوارم ناراحت نشید ،
نمیدونم اینارو میدونید یا نه من لازم می‌دونم بگم
میدونید یه شب پژمان و سحر تو پارک بودن و یه مردی متلک می‌ندازه به سحر و آقا پژمان هیچی نگفته و سحر خودش با اون مرده دعوا را میندازه و چند نفر دیگه میان به طرفداری از سحر با اون مرده گلاویز می‌شند
و اقا پژمان خودش رو تو اون جمع قایم می‌کنه و سحر خودش تک و تنها میاد خونه ؟
میدونستی یه همسایه داشتن همیشه براشون اذیت آزارشون میده و این خود سحره می‌ره شکایت و دادگاه پاسگاه و پژمان نفسشم در نمیاد
عذر خواهی میکنم خیلی خیلی ببخشید که اینو میگم
میدونید پژمان جنده بازی کرده و بیشتر از سه ماه دست به سحرم نزده و سحر چهار بار مچش رو گرفته ؟
اونیکی پراید شون چی شد ؟
دزد بردش ؟
آره دزد بردش اما چجوری ؟
تو محلشون می‌فهمند پژمان یه آدم ضعیف و ببخشید بی عرضه هست یه بچه پانزده شانزده ساله که از اقوام همون محله بوده قطعا ،هی دم خونه پژمان رو از ماشین پیاده می‌کنه و سیر میزدنش و پراید رو میبره ، حتی عرضه این کارو نداشته بره دنبالش یا شکایت بکنه اینو حتی به سحر هم نگفته بودم همسایه ها بعداً به سحر گفتند
خیلی چیزایی دیگه هست که نمخام ازین بیشتر ناراحتتون کنم ،از خودارضاییاش و و و …
حرفاش رو کاملا باور می کردم چون این خصوصیات رو کاملا بهزاد هم داشت ،
بغل خونمون یه زمین خالیه که بغلش هم یه خونه دیگه یه زمین هشتاد نود متری که کلی نخاله و ضایعات ساختمانی توش می‌ریختند
سمیرا هم ماشینش رو روبرو خونه گذاشته بود بارون شروع به باریدن کرد مشغول گوش دادن به حرفهاش بودم
که دیدم یه پیکان ویراژ گونه سرش رو بسمت زمین خالی کشوند و وایستاد از این پیکانها که به نوعی عشقبازگونه تزیین شده بود یه دختر و پسر داخل ماشین بودن که لب تو لب شدن و هردومون متوجه شدیم ،سمیرا گفت نگاه کن دیگه جا براشون قحط بوده خاک تو سر خانواده دختره برا تربیتش حداقل با یه آدم حسابی وارد رابطه میشدی نه یه لاشی
دختره رو وااااای خاک عالم بسرم بشه
باران بود ،بله پیاده شد و پسره هم پیاده شده یه پسر
واقعا لاشی و لات و اراذل پوش ،از هم خداحافظی کردن و ماشینش رو ویراژ زد و رفت باران هم کلید انداخت تو درب رو داخل رفت ،یه سکوت بینمون و بدونه اینکه به روم بیاره حرفهای پژمان رو ادامه داد
شرمساری از تو وجودم می‌بارید کاش میمردم من بدترین لحظه عمرمو از وقتی سمیرا رو دیدم دارم حس میکنم
پژمان هم داشت آروم آروم زیر نم بارون بطرف خونه میومد کاش زودتر میومد ببینم چه عکس العملی داشت باران رو با اون وضعیت میدید
اونم رفت کنار دیوار زمین خالی از تو جیبش سیگار در آورد شروع به کشیدن کرد بارون می‌بارید متوجه داخل ماشین نمی‌شد و مارو نمی‌دید
پژمان رو نمی‌دونستم سیگار می‌کشه
چهره نحیف و بی ریختش رو دو چندان میکرد
سمیرا گفت سحر گفته بوده پیشم سیگار نمیشه ولی حتی تو ماشینش لول تریاک پیدا کردم و همیشم بوی سیگار میده ،
ننگ بهتون امروز آبرو برامون نذاشتین اونم سیگارش رو نصفه پرت کرد و داخل رفت ،
یک دقیقه نگذشت که بهزاد برگشت دم ماشین رو تو زمین خالی گذاشت و چون بعد نهار می‌رفت اسنپ دیگه داخل حیاط نمی‌آورد و از ماشین پیاده شد و زیپ شلوارش رو کشید پایین و نشست و شروع به شاشیدن کرد بخار شاشش بلند میشد و دقیقا زیر نوشته لعنت بر پدر و مادر هرکسی اینجا آشغال می‌ریزد و دستشویی انجام میدهد
بلند شدو چهره مچاله شدش رو از فرط سرما تو هم جمع کرد و اونم وارد خونه شد
اون زمین خالی و اون آشغالها داخلش نماد خانواده ما بودند امروز مادر خونه هم اون جمع رو کامل کرد یه خانواده بی سروپا که فقط برا تو خودمون زرنگ بودیم و حرف زدن بلد بودیم
سمیراا دیگه فکر کنم پیش خودش گفت تا ایقدر حقیرتر نشدم گفت من دیگه برم
فقط حرف آخرم ما می‌شناسیم شمارو
فقط می‌دونم نمی‌تونید مهریه یا هرچی لازمه رو بپردازید
همگی تصمیم گرفتیم طلاق بصورت توافقی انجام بدیم به پژمان هم بگو این حرفهای الکی رو بیخیال بشه کم تو دادگاه بگه و نذار اوضاع ازین بیشتر بدتر بشه ازم خداحافظی کرد و رفت
پیاده شدم دستم تو جیب بارونیم کردم و چندتا دستمال کاغذی مچاله شده بعد سکس من و رامین تو جیبم بود که هول هولکی متوجه نشده بودم تو جیبم گذاشته بودم داخلش درش آوردم و به داخل زمین خالی انداختم تا کثافت بودن و حقارت و نابودی یه خانواده رو امروز تکمیل کنم
حالم خیلی بد بود تو حیاط رفتم گوشیمو برداشتم
شماره رامین رو بلافاصله تو همه اپلیکیشن ها بلاک کردم حالم از خودم و خودش بهم میخورد
دوست داشتم خودمو بکشم
وارد خونه شدم
بهزاد بلافاصله گفت کجا بودی تا حالا
گفتم بیرون بودم پیش سمیرا خواهر سحر همینجا دم در خونه ،لعنت به همتون آبرو برامون نذاشتین یکی میاد شاش می‌کنه یکی میاد سیگار می‌کشه یکی میاد لب بازی می‌کنه عوضی های کثافت همه مات و مبهوت شده بودند حتی خودمو خواستم لو بدم تا حالا مث یه جنده کُس دادم ، نفرت دارم از همتون آشغال های عوضی برید گم شید
باران فوری پرید تو اتاقش
داد زدم رو سرش بیا اینجا ببینم اون لاشی دیگه کی بود باهاش برگشتی
. چی میگی مامان من با کسی برنگشتم
_ گه نخور کثافت دیدمت چکار کردی جلو سمیرا سکه یه پولم کردی قبلاً ها سر خیابون پیاده میشدی الان تا دم در با بوس و بغل میای
،پژمان یهویی گفت غلط کرده باران ،مامان چی میگه باران براش بلند شد
گفتم بشین سرجات بی عرضه تو عرضه داشتی برا اونا که به زنت بد وبیراه گفتن غیرتی میشدی بی وجود جنده باز تریاکی
شوکه شده بود
رفتم سمت بهزاد تو چی ،چیزی نمخای بگی تو که رفتی تو لاک خودت الان چرا برام شکاک نیستی ،عمر و جوونیمو گرفتی دیگه میگی کسی بهم نگاه نمیکنه میدونی روزی چندبار تو کوچه خیابان بهم پیشنهاد میدن ؟
چون میدونند یه شوهر بی عرضه و ریقو دارم میدونند از بس هیچ کاری بر نمیاد برا اونه به خودشون اجازه میدن ،
ما لیاقتمون هیچی نیست بخدا لیاقتمون همون زمین خالیه که الان جلو چش منو سمیرا شاشیدی توش ،
اینارو گفتم رفتم تو اتاقم در و محکم رو خودم بستم و زار زار شروع به گریه کردن کردم
متین بودن خانم بودن سمیرا با هرزگی امروز خودم رو همش مقایسه میکردم
دلم میخواست خودمو بکشم
چرا اینکارو کردم خدا لعنتم کنه
یک هفته از این ماجرا گذشت از خونه حتی تو حیاط هم بیرون نمی‌رفتم
قرار شد پژمان بره کارهای طلاق رو بصورت توافقی انجام بده تا ازین بیشتر رسوا نشدیم
باران رو کامل زیر نظر داشتم اما به حرفام گوش نمی‌داد ،
بهزاد رو دیگه حتی پیشش نمی خوابیدم بدجور ازش احساس تنفر داشتم شبا رو تنها تو هال خونه میخوابیدم ،
از رامین هیچ خبری نداشتم حتی نخواستم برم تو لیست پیامهای مسدود شده ببینم چی فرستاده
اگه اون روز سمیرا رو نمی‌دیدم شاید هیچوقت این احساس تنفر به خودم و خانواده رو نداشتم
میخواستم یه تنه خونواده رو جمع کنم اما با چه عشق و امیدی به چی بهزاد بنازم و عشق بورزم ، یه پیامک ناشناس برام اومد
پوران خانم خوبید ،کجایید تو رو خدا مردم از نگرانی
رامین بود دیگه ،
هیچ جوابی بهش ندادم و بی توجه به حرفاش به انجام کارهای خونه ادامه دادم رفتم تو وسایلم خودم که مرتب کنم کیف دستیم رو خواستم رژ و اینارو از داخلش بردارم این چند روز اصلا سمت آرایش و اینا نرفته بودم الآنم خواستم فقط خونه رو مرتب کنم شاید حالم بهتر بشه ،یه دفعه متوجه یه جعبه کوچیک تو کیف دستیم شدم سریع باز کردم داخلش یه دستبند طلا بود
اینو رامین برام گرفته بود و بهم نگفته بود خیلی خوشگل و سنگین بود یه خط خوشگل نوشته بود برایم بمونی همیشگی من
مات شده بودم از زیبایی دستبند سریع تو کمد لباسام قایمش کردم و نوشتش رو تیکه تیکه خرد کردم و تو سطل زباله ریختم
پژمان و سحر برای همیشه از هم جدا شدند
پژمان با کوله باری از نا امیدی و غم بسوی اصفهان محل کارش که یه شرکت معدنی بود بدونه هیچ خداحافظی حرکت کرد ،آینده ای نامعلوم و نگران کننده هیچ کنترلی دیگه روی بچه ها نداشتیم حرفایی که سمیرا زده بود و حدس بر مصرف و کشیدن تریاکش یه سر سوزن برا بهزاد هم اهمیت نداشت ،بهزاد شده بود یه مرد سست و بی انگیزه ب همه چی
و این رفتارش باعث میشد باران تا دیروقت بیرون باشه و با اون پسره لاشی باشه
حرفهای من دیگه براش اهمیت نداشت رو سرم داد میزد
اوضاع خونه با مرتب کردن و نظافت تغییری نمی‌کرد انگار خاک مرده پاشیده باشند هیچ گفتگویی تو خونه نبود نهار یا شام هرچی دستم میومد درست میکردم و اگرم نبود هیچی درست نمی‌کردم بهزاد یه ریال هم خرج نمی‌کرد حتی نون هم نمی‌گرفت
خواستم لباسامو‌ جمع کنم و برم خونه مادرم دیدم اونجام حال حوصله حرف شنیدن و پاسخ دادن به قضیه پژمان و سحر رو ندارم
رامین از اون روز که اون پیام با شماره دیگش رو فرستاده بود دیگه هیچ پیامی نفرستاده بود و ازش بیخبر بودم
احساس تنفر ازش نداشتم بیشتر از خودم نفرت داشتم هنوز نتونسته بودم خودمو ببخشم همش خودم رو سرزنش میکردم
از تو پنجره همسایه ها رو می‌دیدم که با شوق و اشتیاق دارند از خونه میزنند بیرون زن و شوهر ,پدر و بهمراه خانواده و بچه ها
اما ما چه
یه خانواده داغون و از هم گسیخته و یخ
که هیچوقت گرم و داغ نمیشد
رامین بهم پیام فرستاد پوران خانم تورا به هرکی می‌پرستی جوابمو بده فقط بگو چی شده
بخدا هرجور لازمه من خودمو بهت می‌رسونم حتی فکر ازدواج با باران تو سرم زده فقط بخاطر اینکه بتو نزدیک بشم اینو جدی میگم
هیچ جوابی ندادم و تو فکر رفتم یعنی ممکنه اینکارو بکنه ، اونوقت زندگی باران رو هم تباه میشه البته الآنم زندگیش در حال تباه شدنه
حال زندگی و خانوادمون طوری بود که هر کدوممون برای فرار از اون وضعیت حاضر بودیم دست به هر کاری بزنیم ،بهش زنگ زدم
سریع یه بوق نخورده جواب داد
چیه چرا چرت میگی ،وقتی بلاک کردم یعنی نمیخوام ادامه بدم
ـ آخه چی شده چرا یهویی اینجوری شدی
_ اون زنجیر هم برام فرستادی می‌زارم یه گوشه موشه بیا ببرش
ـ زنجیر چیه هزاران تا از اون زنجیر فدای یه تار موی سرت , جان من اینجور نکن نمیدونی من چقدر دوسِت دارم
_ من اشتباه کردم رامین گُه خوردم دیگه همه چی تمومه من اون آدمی نیستم تو روحیاتم نیست بتونم باهات راه بیام نه با تو با هرکسی
ـ پوران پوران پوران جان عزیزترین کس زندگیت نابودم نکن
_ کاری نداری؟
ـ پوران بخدا هر کاری لازم باشه انجام میدم جدی میگم میام خواستگاری باران
دیگه جوابش رو ندادم
بهزاد زودتر از همیشه برگشت با چهره از همیشه درهمش
چی شده بهزاد چرا زود برگشتی
شروع کرد به بد وبیراه گفتن و کفر گفتن
از کار بیمه نمیدونم چی شده بود اخراجش کرده بودن
زیاد پیگیرش نبودم کار بکنه نکنه هیچ تفاوتی برامون نداشت
دیدم سریع لباساش رو عوض کرد و چند دست لباس دیگر انداخت تو یه نایلون و کمی خرت و پرت جمع کرد و گفت من مدتی میرم اصفهان پیش پژمان ،تو دفتر بیمه یه مشکلی برام پیش اومده کسی دنبالم اومد بگو نمیدونم کجاست و خبر ازش ندارم ،
_ آخه چی شده بهزاد بگو چیکار کردی
سرم داد زد ول کن دیگه همینو بگو
تو حساب و ارقام بیمه اشتباه کردم الان باید کلی خسارت پرداخت کنم
منم ندارم از کجا بیارم گور باباشون،
ـ آخه مگه نمیگی اشتباه کردی ،تو چرا باید خسارت بدی ؟ بمون و رسیدگی کن
_ تا بیام توضیح بدم بهشون تو زندان پیر شدم
کم بپرس دیگه زن کاریت نباشه و زد به چاک
داد زدم رو سرش خدا لعنتت کنه بهزاد کجا میری چرا جواب درست حسابی بهم نمیدی
زار زار نشستم و گریه کردم و بهزاد هم هراسان و سریع دور شد ،
نمیدونستم چیکار کنم به کی بگم چی شده
خواستم به محل کارش زنگ بزنم پشیمون شدم نمی‌دونستم اصل ماجرا چیه و چه گندی زده فقط باید منتظر میموندم تا گندش در میاد
بی روح و سرد رو مبل نشستم
خونه سرد و بی حس رو نگاه میکردم
نابودی کامل یه خانواده به اوجش رسیده بود
به باران زنگ زدم گوشیش رو جواب نمی‌داد
سوز سرمای اواخر آذر ماه به ریزه های برف همراه بود
سرمای استخوان سوز خانواده از بیرون بیشتر بود
دیگر کم آورده بودم
امیدی به آینده و درست شدن این اوضاع نداشتم ،ساعتهای حدود نه شب بود که رو مبل یه پتو انداخته بودم روی خودم صدای کلید انداختن در رو شنیدم نمیدانم از کی خوابم برده بود اتاقها تاریک هیچ لامپی روشن نکرده بودم
باران بود لامپ رو روشن کرد
عه مامان خونه ای؟
چرا تاریکی نشستی فکر کردم برق رفته ،
_ کجا بودی باران ؟
ـ کلاس کلاس کلاس
و رفت تو اتاقش دیگه هیچی نگفتم و دیگه حرفام براش مهم نبود و بی اهمیت بود
به بهزاد زنگ زدم انقدر بیخیال بود که مهم نبود که ما براش نگران هستیم یا نه
جواب داد
_ کجای بهزاد رسیدی ؟
ـ سلام نه جاده زیاد خوب نبود رفتم پیش یکی از دوستام تو تهران فردا دم صبح حرکت میکنم
_ نمیگی چی شده مُردم از نگرانی
ـ گفتم که هیچی نیست یه اشتباه بوده درست میشه ،من نمیتونم زیاد در موردش بحث کنم بهت زنگ میزنم فردا
هیچی بهش نگفتم و تلفن رو قطع کردم
صدای خنده های باران تو اتاقش که داشت تلفنی حرف میزد میومد
دیگه حتی قدرت اینو نداشتم برم باهاش بگو مگو کنم ،دلم میخواست برام مهم نباشند اما نمی‌تونستم
بلند شدم و سریع رفتم داخل اتاقش گوشیش رو پرت کردم تو دیوار و شروع به زدنش کردم موهای همو چنگ انداختیم و کسی نبود جدامون کنه هرچی بدبختی داشتم رو سر باران خالی کردم
و دیگه صدای ازش نیامد گویا متوجه شده بود که بهزاد هم خونه نیست و از فرصت استفاده کرد و یهویی از خونه زد بیرون
صداش زدم باران باران وایسا
تو پنجره نگاش کردم همون پسره با پیکانش سرکوچه سوارش کرد و رفت،
تمومی نداشت سایه شوم تو خونمون هر لحظه با اتفاقای بدتری روبرو می شد همش استرس اینو داشتم اتفاق بعدی چطور می‌تونه باشه
سرم از ضعف داشت میترکید انقدر درد داشت
امروز رو هیچی نخورده بودم
نمی‌تونستم چیزی بخورم ،رفتم‌ تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و لامپها رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم گوشیمو برداشتم کمی سماجت کردم که بخوابم خوابم نمی‌برد
بیشتر روز رو خوابیده بودم ،هوا بسیار سرد بود باران کجا رفت با این پسره، بلای سرش نیاد
بهزاد چیکار کرده که اینقدر ترس داشت و فرار کرد
پژمان چه میشه ؟
تو این فکرهای استرس زا و بد بودم رامین اومد تو ذهنم تنها کسی که بهم اهمیت می‌داد و براش مهم بودم اون بود
بهش پیام دادم
بیداری ؟
میتونی حرف بزنی ؟
مث همیشه که سریع جواب میدهد خبری ازش نبود
بلند شدم یه روسری برداشتم و سرمو محکم بستم تا شاید از شدت دردش کمتر بشه
که روشن شدن نور گوشیم تو اتاق متوجهم کرد رفتم دیدم رامینه نوشته
جانم عزیزم آره میتونم
بهش زنگ زدم
سریع جواب دادم
اما حرفی نزد این وقت شب گویا شک داشت من باشم یا کسی دیگه
. الو رامین ؟
_ سلام پورانم خوبی عزیزم
. مرسی خوبی؟
_ مرسی عزیزم حالت چطوره پوران دردت به عمرم
. خدا نکنه !
و هیچ حرفی نزدم و سکوتی شکل گرفت
. پوران جان عزیزم خوبی؟
زدم زیر گریه و از امروز و بدبختیام و همش رو موبمو براش گفتم و اونم همرو با دقت گوش میداد
و حرفهای التیام بخش به زخمهای عمیق جسم و روحم می‌گفت
من نیاز داشتم به این حرفها یکی میخواست پشت خودم باشه نه اینکه من پناه باشم
من نیاز به یه پناه و تکیه گاه داشتم که تو خانواده ویران شده بود
رامین این حس پناه و آرامش رو بهم میداد
هر لحظه بیشتر بهش حسم بیشتر بود حداقل برای فرار از این مشکلات و فکر نکردن به آن یه مسکن و درمان قوی بود
تا خود صبح داشتیم حرف می‌زدیم بدونه یه حرف خارج از بحثی که من موضوع آن را امشب به میان آوردم از اون روز و اون سکس هیچ حرفی نمیزد ،نکنه من ناراحت بشم این خودش گویای یه شخصیت متین و انسان با ادب رو نشون میداد
گفتم میخوام ببینمت و با ذوق فراوان هورای کشید
گفت کی و کجا؟
گفتم فردا خوبه میتونم ولی اون سوییت دیگه نه
جاش رو خودت فکر کن و پیدا کن تا بیام
دیگه خواستم قید همه چیو بزنم ،من چرا بیخود و بیهوده خودمو فنا کنم هیچکس به حرفام سرسوزنی اعتنا نمیکنه
ساعتهای هشت صبح بود که خوابم برد تا اینکه با صدای زنگ در خونه بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم از یازده ظهر گذشته بود ،خبری از سر دردم نبود رفتم طرف پنجره پایین رو نگاه کردم دوتا مامور نیروی انتظامی پایین در وایساده بودند ،
گفتم الان میام
دامنم پوشیدم و پالتوم رو تنم کردم و سریع رفتم پایین
دنبال بهزاد اومده بودند ،خودمم خیلی کنجکاو بودم چهره و سوالاتی که می پرسیدم ازشون متوجه شدند دارم راست میگم و از چیزی اطلاع ندارم
آقا بهزاد جعل امضاء ،جعل سند ،و حتی با گرفتن رشوه کلی پرونده که شامل تصادفات سنگین و قتلی بوده رو انجام داده و زده به چاک ،منم گفتم اون روز اومده و گفته یه مشکلی اشتباهی برام پیش اومده که کار من نیست و فعلا تا چند روز خونه نمیام
همین و هیچ اطلاعی دیگم ازش ندارم
نامه احضاریه و اینارو بهم دادند و رفتند ،
معلوم بود گند بزرگی زده جعل خودش یه دادگاه ویژه میخواد ، رفتم بالا دیدم گوشیم زنگ میخوره رامین بود
ـ سلام پورانم خوبی ،خیلی پیام دادم
امیدی به آینده و درست شدن این اوضاع نداشتم ،ساعتهای حدود نه شب بود که رو مبل یه پتو انداخته بودم روی خودم صدای کلید انداختن در رو شنیدم نمیدانم از کی خوابم برده بود اتاقها تاریک هیچ لامپی روشن نکرده بودم
باران بود لامپ رو روشن کرد
عه مامان خونه ای؟
چرا تاریکی نشستی فکر کردم برق رفته ،
_ کجا بودی باران ؟
ـ کلاس کلاس کلاس
و رفت تو اتاقش دیگه هیچی نگفتم و دیگه حرفام براش مهم نبود و بی اهمیت بود
به بهزاد زنگ زدم انقدر بیخیال بود که مهم نبود که ما براش نگران هستیم یا نه
جواب داد
_ کجای بهزاد رسیدی ؟
ـ سلام نه جاده زیاد خوب نبود رفتم پیش یکی از دوستام تو تهران فردا دم صبح حرکت میکنم
_ نمیگی چی شده مُردم از نگرانی
ـ گفتم که هیچی نیست یه اشتباه بوده درست میشه ،من نمیتونم زیاد در موردش بحث کنم بهت زنگ میزنم فردا
هیچی بهش نگفتم و تلفن رو قطع کردم
صدای خنده های باران تو اتاقش که داشت تلفنی حرف میزد میومد
دیگه حتی قدرت اینو نداشتم برم باهاش بگو مگو کنم ،دلم میخواست برام مهم نباشند اما نمی‌تونستم
بلند شدم و سریع رفتم داخل اتاقش گوشیش رو پرت کردم تو دیوار و شروع به زدنش کردم موهای همو چنگ انداختیم و کسی نبود جدامون کنه هرچی بدبختی داشتم رو سر باران خالی کردم
و دیگه صدای ازش نیامد گویا متوجه شده بود که بهزاد هم خونه نیست و از فرصت استفاده کرد و یهویی از خونه زد بیرون
صداش زدم باران باران وایسا
تو پنجره نگاش کردم همون پسره با پیکانش سرکوچه سوارش کرد و رفت،
تمومی نداشت سایه شوم تو خونمون هر لحظه با اتفاقای بدتری روبرو می شد همش استرس اینو داشتم اتفاق بعدی چطور می‌تونه باشه
سرم از ضعف داشت میترکید انقدر درد داشت
امروز رو هیچی نخورده بودم
نمی‌تونستم چیزی بخورم ،رفتم‌ تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و لامپها رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم گوشیمو برداشتم کمی سماجت کردم که بخوابم خوابم نمی‌برد
بیشتر روز رو خوابیده بودم ،هوا بسیار سرد بود باران کجا رفت با این پسره، بلای سرش نیاد
بهزاد چیکار کرده که اینقدر ترس داشت و فرار کرد
پژمان چه میشه ؟
تو این فکرهای استرس زا و بد بودم رامین اومد تو ذهنم تنها کسی که بهم اهمیت می‌داد و براش مهم بودم اون بود
بهش پیام دادم
بیداری ؟
میتونی حرف بزنی ؟
مث همیشه که سریع جواب میدهد خبری ازش نبود
بلند شدم یه روسری برداشتم و سرمو محکم بستم تا شاید از شدت دردش کمتر بشه
که روشن شدن نور گوشیم تو اتاق متوجهم کرد رفتم دیدم رامینه نوشته
جانم عزیزم آره میتونم
بهش زنگ زدم
سریع جواب دادم
اما حرفی نزد این وقت شب گویا شک داشت من باشم یا کسی دیگه
. الو رامین ؟
_ سلام پورانم خوبی عزیزم
. مرسی خوبی؟
_ مرسی عزیزم حالت چطوره پوران دردت به عمرم
. خدا نکنه !
و هیچ حرفی نزدم و سکوتی شکل گرفت
. پوران جان عزیزم خوبی؟
زدم زیر گریه و از امروز و بدبختیام و همش رو موبمو براش گفتم و اونم همرو با دقت گوش میداد
و حرفهای التیام بخش به زخمهای عمیق جسم و روحم می‌گفت
من نیاز داشتم به این حرفها یکی میخواست پشت خودم باشه نه اینکه من پناه باشم
من نیاز به یه پناه و تکیه گاه داشتم که تو خانواده ویران شده بود
رامین این حس پناه و آرامش رو بهم میداد
هر لحظه بیشتر بهش حسم بیشتر بود حداقل برای فرار از این مشکلات و فکر نکردن به آن یه مسکن و درمان قوی بود
تا خود صبح داشتیم حرف می‌زدیم بدونه یه حرف خارج از بحثی که من موضوع آن را امشب به میان آوردم از اون روز و اون سکس هیچ حرفی نمیزد ،نکنه من ناراحت بشم این خودش گویای یه شخصیت متین و انسان با ادب رو نشون میداد
گفتم میخوام ببینمت و با ذوق فراوان هورای کشید
گفت کی و کجا؟
گفتم فردا خوبه میتونم ولی اون سوییت دیگه نه
جاش رو خودت فکر کن و پیدا کن تا بیام
دیگه خواستم قید همچیو بزنم ،من چرا بیخود و بیهوده خودمو فنا کنم هیچکس به حرفام سرسوزنی اعتنا نمیکنه
ساعتهای هشت صبح بود که خوابم برد تا اینکه با صدای زنگ در خونه بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم از یازده ظهر گذشته بود ،خبری از سر دردم نبود رفتم طرف پنجره پایین رو نگاه کردم دوتا مامور نیروی انتظامی پایین در وایساده بودند ،
گفتم الان میام
دامنم پوشیدم و پالتوم رو تنم کردم و سریع رفتم پایین
دنبال بهزاد اومده بودند ،خودمم خیلی کنجکاو بودم چهره و سوالاتی که می پرسیدم ازشون متوجه شدند دارم راست میگم و از چیزی اطلاع ندارم
آقا بهزاد جعل امضاء ،جعل سند ،و حتی با گرفتن رشوه کلی پرونده که شامل تصادفات سنگین و قتلی بوده رو انجام داده و زده به چاک ،منم گفتم اون روز اومده و گفته یه مشکلی اشتباهی برام پیش اومده که کار من نیست و فعلا تا چند روز خونه نمیام
همین و هیچ اطلاعی دیگم ازش ندارم
نامه احضاریه و اینارو بهم دادند و رفتند ،
معلوم بود گند بزرگی زده جعل خودش یه دادگاه ویژه میخواد ، رفتم بالا دیدم گوشیم زنگ میخوره رامین بود
ـ سلام پورانم خوبی ،خیلی پیام دادم
گویا خواب بودی ،
در همین حال پشت خطی باران بود که داشت زنگ میزد از رامین خداحافظی کردم فعلا و باران رو وصل کردم
ـ بله باران کجایی؟
.سلام مامان بخدا حال حوصله اون خونه و اون اتفاقات رو ندارم
_ آخ کجایی؟ معلومه کجا رفتی؟

. با فرشاد همون پسره که منو دیدی باهاش هستم ،خیالت راحت نگاه قیافه و ایناش نکن پسر امنیه پس فردا برمی‌گردم خیالت راحت باشه
_ چی میگی باران پس فردا برمی‌گردم میگم کجایی؟
. رفتیم شمال پس فردا برمی‌گردم بخدا هیچ کاری نمیکنم خیالت راحت باشه خودت پیش بابا یه چی بگو
و خداحافظی کرد
لعنت بهتون لعنت که زندگیمو جهنم کردین
به رامین زنگ زدم و گفت یه سوییت دیگه پیدا کردم
بهش گفتم رامین ببین من خودم تنهام نمیدونم ریسک کنیم یا نه که بیای اینجا
_ نمیدونم پوران جون چی بگم خودتون هرچی بگین ،
. هیچکس خونه نیست بهزاد و پژمان اصفهان هستند و بارانم تا پس فردا خونه نیست با دوستاش رفتند شمال
هوا کمی تاریک شد بیا
و خداحافظی کردیم و سریع دستی به خونه و اینا کشیدم و سراغ یخچال رفتم که شام درست کنم
یخچال خالی خالی بود هیچی توش نبود بجز چندتا شربت معده و سینه درد، و یکی دوتا بطری خالی که حتی حال اینو نداشتن بطری ها رو آب توش کنند فکر کنم از تابستان اینجور خالی توش مونده بود
به رامین پیام فرستادم برا شام یه ساده بیار حال غذا درست کردن ندارم
اتاق خوابم رو تمیز کردم و اسپری خوشبو کننده پاشیدم و کمی نون از فریزر برداشتم و چای درست کردم تو چایساز با کمی پنیر خوردم
رفتم حموم مثل دفعه قبل خودمو سفید سفید کردم ،کُسم با اینکه لیزر انداخته بودم و صاف بود بازم موبر زدم تا تمیز تمیز بشه
ساعتهای چهار و نیم عصر بود که به رامین زنگ زدم که کم کم میتونی بیای هوا تاریک داره میشه
استرس داشتم تو کوچه و دور و بر رو از تو پنجره نگاه کردم هوا سرد بود کسی نبود یه دامن کوتاه مشکی پام کردم و یه بلوز مخملی بنفش تنم کردم و موهامو پریشون پشت سرم انداختم و به رامین زنگ زدم
گفت نزدیکم چکار کنم ماشین رو بیارم داخل یا نه
زود گفتم نیاری
بعد چهل دقیقه دیگه بهم زنگ زد نزدیک خونه ام ، دکمه آیفون خراب بود رفتم پایین در رو باز کردم و رو هم گذاشتم باد دوباره می‌بست یه سنگ کوچک لای در گذاشتم که بسته نشه بهش زنگ زدم که درباره سریع بیاد داخل
سریع رفتم بالا
صدای بسته شدن در رو شنیدم داخل حیاط رامین بود که داشت میومد بالا
_ ای جااااانم پوران من
یه نایلون که داخل روزنامه پیچ شده بود دستش بود رو عسلی گذاشتم و سفت بغلم کرد طوری که بلندم کرد عقب عقب اومدم پشتم چسبید به دیوار و شروع به خوردن لبام کرد منم امون ندادم و مثل گرسنه وحشیانه شروع ب خوردن لباش کردم دیگه سرم و به پشت انداختم و شروع ب خوردن گردنم کرد
.وایسا رامین بسه چخبره
_ بسه؟ دیوونه شدم برات نمیدونی چی کشیدم ای مدت نبودی
دوباره شروع به بغل و بوس کردن کرد
گفتم بسه رامین واقعا نمیتونم مُردم از گشنگی بیا‌ چیزی بخوریم ،کلی وقت داریم جون بگیر امشب میخوام جونتو بگیرم
داشتم غذاها رو ب سمت آشپزخونه می‌بردم که دیوانه وار از پشت بغلم کرد که افتادم زمین و دولا شدم به حالت چهاردست و پا بهم چسبیده بود از پشت منم قدم قدم بسمت آشپزخونه هی میرفتم
تند تند کیرش رو از پشت بهم می‌مالید فقط دامن پام بود قشنگ سفتیش رو حس میکردم لای چاک کونم
بسه رامین بسه نمیتونم واقعاً دیوونه نشو دیگه
تا دست برداشت
همونجا نایلون رو باز کرد و کباب سلطانی و نون سنگک و سبزی تازه آورده بود مثل وحشی شروع به خوردن کردم
با اشتها و بدون هیچ خجالتی صدای غذا خوردن رو در میاوردم
مخاستم خوش باشم بعدشم پشیمون بشم برام دیگه مهم نبود همین چند ساعت رو خواستم زندگی کنم
کوبیده ها رو درشته برام می‌گرفت براش واق واق میزدم و می‌پریدم از دستش می‌گرفتم و قورتش ميدادم حسابی حشری شده بودم خودم با اون کارایی که میکردم
گفتم چرا نمخوری هی منو نگاه می‌کنی
معطل چی ؟
گفت فقط من یه چیو میخورم اونم وسط پات قایم شده
براش بازش کردم پاهامو دادم بالا دستامو رو آرنج تکیه گاه قرار دادم
_ جوووونم و حمله ور شد بسمت کسم محکم گازش می داد
وااااای رامین !!!
همونجا وسط آشپزخونه شروع به مالیدن و لیسیدن کسم کرد
کسمو به صورتش فشار میدادم
موهاشو محکم چنگ میزدم و می‌کشیدم
بخووووور لعنتی بخووور من جنده ی توم
خیلی از دفعه قبلی زودتر حشری شده بودم
گفتم اینجا بسه بریم تو اتاق تا خود صبح منو بکن ،کسم مال توه همش مال توه تا صبح باید منو بکنی
بلندم کرد منو انداخت رو دوشش انگشتاش رو چاک کونم بود و فشارش میداد جیغ میزدم ولم کن رامین وااااای رامین
پاهامو دو طرف گردنش انداختم رو شونش نشستم سرش و موهاش تو دستم بود دوان دوان تو اتاق میدوید و جیغ میزدم الانه بیفتم دیوونه
دستشو از پشت سرش گذاشت زیر کونمو بلندم کرد از جلو صورتش منو به حالت برعکس گذاشت سرم رو به پایین کونم رو به بالا کمرمو گرفته بود دامنم سمت شکمم افتاده بود کون و کس لختم جلو صورتش شروع کرد به بوییدن و بوسیدن کونم زبونش رو روی سوراخم می‌مالید منم کیر سفتش زیر شلوارش جلو دهنم بود ( اگه اینقدر از کلمه کیر سفت استفاده میکنم چونکه واقعا ندیده بودم تا اون موقع ،همش کیر شل و آویزان بهزاد رو می‌دیدم)
زیپ شلوارش رو پایین کشیدم شورتش که کشش سفت بود و بزحمت باز کردم کیرش انقدر بزرگ و کلفت بود به زور تونستم در بیارم از تو شورتش شروع به ساک زدن کردم رامین هم از بالا کونمو لیس میزد
فکر کنم از لذت دیگه نمیتونست منو این مدلی نگه داره بردم سمت تخت و نیمه محکم منو زد رو تخت و بهم هجوم آورد انگشتش رو تو کسم کرد و زبونش رو تو سوراخ کونم میچرخوند
آب دهنم رو تخت جاری داشت می‌ریخت به معنای واقعی کف کرده بودم
زجه میزدم از اینهمه شهوت ،له له میزدم از اینکه زبونش تو سوراخ کونمه و انگشتش تو سوراخ کسم
من خیس شده بودم ،من آتیش شده بودم کسم لیز لیز شده بود شلپ شلوپ میکرد انگشتش تو سوراخ کسم
بسمه رامین وااااای رامین چقدر خوبی تو
یه عکس قدیمی از بهزاد تو اتاق بود
همین مدلی که کونمو داده بودم بالا و قمبل کرده بودم و سرم یوری چسبیده بود رو تخت نگاه عکس بهزاد کردم ،چکار کردی بهزاد بالاخره زنت جنده شد
رومو برگردوندم اونور باید حال میکردم باید لذت می‌بردم ،
بهزاد بلند شد لباساش رو در آورد و منم دامن کوتاه رو در آوردم و زود بلوز مخملی رو در آوردم سینه هامو تو دست گرفتم میمالیدم و منتظر شروع رامین بودم
رامین لخت لخت جلوم وایساد و گفت بیا اینجا اون نشست رو تخت و منو رو زمین جلو تخت براش زانو زدم و شروع به خوردن کیرش کردم سرش رو مزه مزه میکردم و تو دهنم میزدم و یهویی تا ته تو دهنم میکردم و براش ساک میزدم
دستمو دور کیرش حلقه کردم و براش جق میزدم و تف میزدم و دوباره تو دهنم میکردم عقب جلو میکردم ،کُسم داشت آتیش میگرفت دوتا پاشنه پامو کنار هم گذاشتم و رو سوراخ کسم تنظیم کردم و همزمان هم ساک میزدم هم کسمو رو پاشنه پام فشار میدادم و میچرخوندم
خیسی کسمو رو با پاشنه پام حسام میکردم سوراخ کونم رو لمس میکرد بیشتر حشری میشدم و با ولع زیادتری براش ساک میزدم
رامین موهامو دور دستش پیچوند و سرمو تند تند رو کیرش عقب جلو میکرد داشتم خفه میشدم چند بار عوق زدم زیر دوتا کشاله رانش رو گرفتم زور میزدم به بالا که خودش همراهی کرد و شروع به مکیدن خایه هاش کردم زبونمو زیر خایه هاش بردم سوراخ تمیز کونش توجهم رو جلب کرد و براش لیس زدم صداش بلند شد داشت لذت میبرد کونمو تند تند رو پاشنه پام فشار میدادم تو اوج آتیش بودم بلندم کرد و انداختم رو تخت که میخواست برام لیس بزنه دیگه تحمل نیاوردم نمی‌تونستم اینجور ادامه بده ب سمت خودم کشیدمش با زبون بی زبونی و چشای خمارم بهش حالی کردم باید بکنه توش ،که خودشم مقاومت نکرد پاهامو براش باز کردم و سرش رو زیر گردنم گذاشت و با دستم کیرش رو رو سوراخ کسم تنظیم کرد و تا ته فرو کرد تو کُس پرآبم و شروع به تلمبه زدن کرد پاهامو رو باسنش حلقه کردم و به خودم بیشتر فشار میدادم
کلفتی و بلندی کیرش رو تو وجودم حس میکردم گفتم بیشتر بیشتر و بیشتر تر
رامین من میخوام من بیشتر میخوام حریف من نمیشی تو بچه
و تند تند میزد تو کسم جوریکه سرم میزد به لبه های بالای تخت ،الان بود که تخت زیر ضربه های محکم رامین خرد و شکسته بشه ناله ام به فریاد تبدیل شد بود
برم گردوند سریع بدونه اینکه چیزی بگه داگی وایسادم دوباره تا ته شروع به کردنم کرد و با سیلی رو کونم میزد ، درد داشتم و لذتش دو چندان امشب سیرشدنی نبودم امشب شهوتی ترین زن دنیا بودم
داری کی رو میکنی رامین ؟ کیرتو تو کس کی داری عقب جلو میکنی رامین ؟ کثافت تو میخوای تو شکم کی خالی کنی رامین؟
اونم نعره میزد و اسممو صدا میزد پوران ! پوران ! دارم تو کس پوران میکنم کیرم تا ته تو کس پورانه ،
_ پوران کیه ؟ پوران جنده رو میگی ؟
. آره پوران جنده رو میگم ، دارم میکنمت جنده
وااااای کیر به این کلفتی و خوش تراشی چکارم کرده بود
کیرش رو در آورد
از رو تخت بلندم کرد نمی‌دونستم چکار میخواد بکنه
دستش رو گذاشت زیر دو طرف کونم و بلندم کرد منم دست انداختم دور گردنش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم و ایستاده کیرش رو دوباره توم گذاشت و فشار میداد و تند تند و تا ته توش میزد
چسبوندم گوشه دیوار و هی میزد تو کسم
گفتم وایسا زیاد نمیره تو ایجوری
نشستم رو میز آرایش و پاهامو براش باز کردم و اونم ایستاده که کنترل بیشتری داشت تا جاییکه که میتونست تو کسم میزد
تو اوج بودم ناخنامو تو پشتش فرو میکردم و چنگ میزدم
داشتم میومدم به نهایت لذت رسیده بودم
حس میکردم کیرش دو برابر شده
جیغ زدم و بدنم به لرزه افتاد و از ته اعماقم یه موج آتشین به دم سوراخ کسم رسید و آب از کسم رو کمر کیر رامین جاری شد و کیر لیز شده رامین انگار تو جام فرنی ریخته بودند و نگاه میکردم که تو کس من عقب جلو میشد
نفسام و جیغ‌های شهوتی من باعث شد داد رامین هم بلند شد و شدت تلمبه هاش رو محکم کنه و با ناله ی واااای اووووومدم یه موج داغ رو با فشار تا ته شکمم حس میکردم انگار یه بطری بزرگ آب رو با فشار تو کسم خالی میکردن
ضربات آخرش رو عمیق تر میزد و کیرش رو تا ته تو کسم زد و دیگه در نیاورد ،افتادم زمین و هونجا روم وایساد
نفس نفس زنان با چشمهای نیمه بازم زیر رامین بودم و طنابی که از آب کیر رامین و کس من از میز توالت درست شده بود و بطرف پایین میومد رو نگاه میکردم
آخ رامینم خیلی دوستت دارم
. فدات شم عشق من من دیوونتم قربونت برم
بوسم میکرد ،نازم میکرد همش نوازش و قربون صدقه ام می‌رفت چقدر عاشق نوازش بعد سکس بودم که هیچوقت این اتفاق بین من و بهزاد نیفتاده بود ،یادم نمیاد بجز چند بار اونم ماه‌های اول ازدواج زیرش ارضا شده باشم
به پهلو خوابیدم و سرم رو روی بازوش گذاشتم و کونمو بهش فشار میدادم و اونم محکم منو بغل کرده بود
_ خیلی عاشقتم پوران ،خیلی
. منم رامین
. چی میشه رامین . تا کی ایجور باهمیم یعنی تا کی مال منی ، اگه بری چکار کنم
_ من هستم عشقم تا نفس دارم باهات
. رامین اگه زن بگیری چی ؟ من نمیتونم اون روز رو ببینم
_ زن؟ من هیچوقت زن نمی‌گیرم بهت قول میدم ،قبلا هم بهت گفتم هیچوقت زن نمی‌گیرم ،حتی دیگه آلمان هم نمی‌رم تمام زندگیم فقط و فقط تویی
صدای گوشیم میومد که تو آشپزخونه بود سریع پاشدم و رفتم سمتش
دیدم پژمان بود
رامین هم دنبالم اومد
یه هیسی کشیدم و جواب دادم
جوووونم پژمان خوبی ،
_ سلام مامان خوبی ،میگم بابا اومده اینجا
معلومه که زیاد خوب نیست چیزی هم بهم نمیگه ، چیه ماجرا
دستای رامین رو دور کمرم حس کردم و از پشت بغلم کرد
و منم کل ماجرا رو برا پژمان گفتم
که چه گندی زده ، و امروزم مامور اومده بود دم خونه دنبالش
که گفت مامان بابا الان اومد تو اتاق میخواد باهات حرف بزنه
گوش رامین هم بغل تلفن بود و حرفامون داشت گوش میداد و از پشت بغلم کرده بود
. سلام بهزاد خوبی کی رسیدی ؟
_ سلام پوران خوبی یکی دو ساعتی اومدم اینجا
ماجرای ماموراها هم براش گفتم و بهم گفت که مخاد ماشینش رو بفروشه و یادش رفته امروز سند و مدارک ماشین رو با خودش ببره و اینکه براش بفرستم فردا بده اتوبوسی چیزی
دستای رامین رو کسم حس میکردم و سفت شدن دوباره کیرش رو چاک کونم
حس میکردم داره لذت میبره از اینکه اونور خط شوهر کسیه که لخت کس و کونش رو داره میماله
زیر گردنم و می‌بوسید و لیس میزد
انگشتش رو تو دهنش کرد و دم سوراخ کونم کرد و آروم می‌مالید
. چیه پوران خوب نیستی ؟ نفس نفس میزنی !
_ نه چ حالی بهزاد اصلا نخوابیدم سر درد شدید دارم و احساس میکنم بدجور بدنم ضعیف شده و همش تب دارم
داشتم از بغل رامین خودمو جدا میکردم
که مقاومت میکرد و محکم تر منو گرفت تو بغلش
انگشتش رو دوباره خیس کرد و دم سوراخ کونم گذاشت و آروم هلش داد توش
واااای چ دردی
دیگه داشت لوم میداد بیشتر حشری شده بود
نمی‌تونستم از دستش در برم
و فقط میگفتم آره بهزاد بله بهزاد ،چشم میفرستم
هرطور بود میخواستم زودتر قطع کنه تا لو نرفتم
تا اینکه تلفن رو قطع کردیم هر جور شد
گفتم چیه رامین دیوونه شدی
. هیس صدات در نیاد
_ چکار میخوای بکنی
کیرش رو میخواست تو کونم بکنه که نذاشتم و رو سرش داد زدم که نکنه و اونم دیگه ادامه نداد و سرمو بوسید و بغلم کرد
. ببخشید پوران جان نمیدونم چرا اینجور شدم
بوسم کرد و دوباره تو بغلش جا گرفتم و نشستیم کف آشپزخونه
گفتم بریم یه دوش بگیریم و سرحال بشیم میریم چای و قلیون درست بکنیم و بشینیم با هم تا خود صبح
یه بوس از لبام کرد و دستامو گرفت و بلندم کرد.

نوشته: پوران

بازدید 11,033

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “یخ داغ (۵ و پایانی)”

  1. پوران عزیزم خیلی عالیه خوشحالم برات که یکی تو این شرایط اومده کمکت عزیزم قدرشو بدون

  2. موضوعی بسیار جذابایده ای جذاب ترپرداخت داستان قطعا بالاتر از سطح متوسط است. به خصوص قسمت آخراینها یعنی توانایی نگارنده.امانگارش ایراد داره. منطق روایت هم ایراد داره. به نظرم ارتباط رامین و پوران شتابزده بود. این امر منطق روایت رو کم کرد. اما پرداخت داستان زیبا بود.دوست دارم بیشتر بنویسی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید