هوا کمی سوز داشت و با اینکه ترمینال خلوتتر از روزای دیگه بود، هنوز پر از جنبوجوش مسافرا بود و انگار صدای موتور اتوبوسها هیچوقت قرار نبود قطع بشه. من و سجاد، دو تا لیوان چایی داغ گرفتیم و یه گوشه وایستادیم و منتظر شدیم اتوبوس آمادهی حرکت بشه. هنوز نصف لیوان چاییمو نخورده بودم که صدای کمکراننده بلند شد: “بدو جا نمونی، پنج دقیقه دیگه حرکته!”من و سجاد، بعد کلی برنامهریزی، بالاخره عازم مشهد بودیم.
اواخر سربازیم بود و با حساب مرخصی مشهد و استحقاقی ده روزی وقت داشتم با دوستم بزنم به جاده. از وقتی سربازی رفتم، حسرت یه سفر درست و درمون با رفقا به دلم مونده بود. قبلاً یه اکیپ خوشسفر داشتیم که تا موقعیت گیر میاومد، ساکو میبستیم و راه میافتادیم. قرار نبود بریم مشهد، ولی وقتی اسم پدر و مادر سجاد تو قرعهکشی حاج حسین نعمتاللهی (بانی سفر زیارتی محل) دراومد و اونا نمیتونستن برن، پیشنهاد دادن ما جاشون بریم. با یه دو دوتا چهارتا ساده دیدیم نه پول هتل لازمه، نه کرایه رفتوبرگشت؛ پس میتونیم همه پولمونو خرج تفریح و خرید کنیم. چی بهتر از این؟
بیشتر مسافرت خانوادگی و به هوای زیارت اومده بودن و انگار فقط من و سجاد تو این حال و هوا نبوديم. فضای ترمینال پر از پچپچ مسافرا و صدای گاهوبیگاه بوق حرکت اتوبوس ها بود. هنوز چاییمو مشغول چایی خوردن بودم که یهو یه سمند سفید سر رسید و چند تا مسافر پیاده شدن. چشمم افتاد به مرضیه، هممحلیمون و فامیل دور سجاد. مرضیه رو از قبل میشناختم؛ برای خودش تیکهای بود. یه بار تو اینستا بهش درخواست داده بودم، ولی هنوز قبول نکرده بود. قدش بلند بود، حدود 175-178، با پوست سفید و موهای بلوند که زیر شال کرم رنگش یه کم بیرون زده بود، یه مانتو شومیز با رنگ بژ تیره تا زیر باسنش، با یه شلوار همرنگ، پوشیده بود و حسابی شیک و مرتبش کرده بود. همینطور که با نگاهم مرضیه رو دنبال میکردم برای اولین بار چشمم به رعنا افتاد، دیگه کلاً محو شدم. هنوز نمیدونستم خواهر مرضیهست، اگه ازش خوشگلتر نبود، کمتر هم نبود! قدش یه کم کوتاهتر از مرضیه بود، حدود 170-175، با پوست سفید و موهای بلوطی روشن که با گیره پشت سرش جمع شده بود. مانتو کتی آبی تا زیر باسنش، با یه کراپ سیاه زیرش و شلوار جین تنگ، حسابی اندام پر و قشنگش نشون میداد. شال طوسی ای که شل دور گردنش بود هر چند ثانیه میافتاد، انگار عمداً میخواست چشمها دنبالش بره. دوتا بچهی مرضیه (دختر و پسر تقریبا 7 یا 8 ساله) دورشون میپلکیدن، و یه نوجوون لاغر و استخونی با موهای فر ژلزده، که بعداً فهمیدم علیرضا، پسر 15 سالهی رعناست، با هدفون دور گردن و کوله رو دوشش دنبالشون میاومد.با نگاهم دنبالشون کردم که ببینم کس دیگهای همراهشونه یا نه. سجاد یهو گفت: “کور نشی یه وقت!” خندهم گرفت و گفتم: “دستم خودم نیست، داداش! میدونی وقتی همچين جیگرایی میبینم دست و پام شل میشه. بیا سریع سوار شیم، یهو جا میمونیم!”
سجاد با خنده گفت: “چی رو جا میمونیم؟ اتوبوس جلومونه! صبر کن همه سوار شن.”
دستشو کشیدم و گفتم: “اذیت نکن، بریم! صندلی های خوبو میگیرن!”
سجاد یه چشم غره رفت و با لهجه گفت: “من که میدونم درد چیه! تره شه خشکه سینه گد هاکردمه!” (یعنی خوب میشناسمت!) خندیدم و با عجله رفتیم سمت اتوبوس. دور اتوبوس پر از همهمه مسافرا بود هرکی سعی میکرد یه جای خوب پیدا کنه و کنار خانوادش بشینه، من و سجاد صبر کردیم تا مرضیه و رعنا با بچههاشون سوار بشن و کمی بعد ماهم سوار شدیم اتوبوسمونVIP بود، شیک و تمیز، با صندلیای نو و مرتب، آمادهی حرکت شده بود وقتی با مرضیه و رعنا چشم تو چشم شدیم خیلی گرم باهامون احوالپرسی کردن و بعد رو صندلی کناریشون نشستیم. سجاد رفت کنار پنجره، منم بغلش نشستم. علیرضا، پسر رعنا، با هودی طوسی و شلوار جین آبی تیره و هدفون به گوش، رو صندلی پشت ما نشست و سرش تو گوشی بود. دوتا بچهی مرضیه، دختر و پسرش، رو صندلی جلوی رعنا و مرضیه مشغول بازی با تبلت بودن و هر چند ثانیه یه صدای خنده یا دعوای بچهگونهشون بلند میشد.بوی عطر تند رعنا تو فضای تنگ اتوبوس بدجوری حواسمو پرت میکرد. چند باری زیر چشمی نگاهش کردم. نمیتونستم چشم ازش بردارم برای این که تابلو نشه سریع گوشیمو برداشتم و سعی کردم خودمو مشغول کنم، کمک راننده اومد و یه دور همه مسافرا رو نگاه کرد و گفت: همه سوار شدن؟ “
بعد از اینکه مطمئن شد همه سوار شدن نور داخل اتوبوس کم شد و صدای موتور بلند شد و اتوبوس حرکت کرد.
نیم ساعتی از حرکت گذشته بود و فضای پر از همهمه اتوبوس حالا آروم تر شده بود. بیشتر مسافرا تو خودشون بودن؛ یکی با گوشی ور میرفت، یکی چشماشو بسته بود و سعی میکرد بخوابه.
یادم افتاد قرص ضد تهوع رو نخوردم. من همیشه تو ماشین حالم بد میشه، واسه همین یه دیمنهیدرینات قبل حرکت میخورم. از تو کولهم یه ورق قرص درآوردم و یکی انداختم بالا. سجاد سرشو برگردوند و گفت: “چی خوردی؟”
گفتم: “دیمنهیدرینات.”
سجاد دستشو دراز کرد: “یکی به منم بده.”
همین که داشتم قرصو بهش میدادم، یه صدای آروم شنیدم: “ببخشد، آقا…”
گفتم: “جانم، بفرمایید!”
رعنا با یه نگاه زیر چشمی گفت: “این قرص برای ماشینگیره، درسته؟”
گفتم: “آره، میخوای؟”
رعنا سرشو تکون داد: “اگه لطف کنی، ممنون میشم. من و پسرم هر دو ماشینگیر داریم. یه ورق قرص داشتم، ولی چون عجله داشتم یادم رفت بردارم.”
گفتم: “بفرمایید، این حرفا چیه!” ورق قرص و دراز کردم دادم بهش. رعنا برگشت به علیرضا و گفت: “مامان، بیا این قرصو بخور، اذیت نشی.” علیرضا با یه اخم کوچیک هدفونشو از گوشش درآورد، قرصو گرفت و با یه آب معدنی کوچیک که کنارش بود خورد. سرشو دوباره انداخت تو گوشی، انگار نه انگار چیزی شده.
حدس زده بودم پسرشه، ولی وقتی گفت “مامان”، یه کم جا خوردم. ناخودآگاه گفتم: “پسرتونه؟”
رعنا خندهش گرفت و با یه عشوهی ظریف گفت: “آره، چطور مگه؟”
گفتم: “هیچی، فقط اصلاً بهتون نمیاد! فکر نکنم سنتون زیاد باشه.”
رعنا با یه لبخند ناز، سرشو یه کم کج کرد و گفت: “سنی ندارم، 35 سالمه. بابام زود شوهرم داد.” بعد با یه نگاه بازیگوش ادامه داد: “راستی، شما پسر صابرهخانومین؟”
قبل از اینکه جواب بدم، مرضیه از کنار پنجره پرید وسط: “نشناختی؟ پسر سمیهست!”
گفتم: “آره، صابره خالم میشه.”
رعنا یه “اوه” آروم گفت و خندید: “ببخشید، نشناختم!”
گفتم: “راستش منم شما رو به جا نمیارم.”
مرضیه دوباره پرید وسط و گفت: “رعنا خواهر بزرگمه!”
گفتم: “خوشبختم، منم امیرحسینم.”
دیگه داشتیم کمکم گرم میگرفتیم که سجاد زیر گوشم گفت کرد: “امیر، اینا آشنان! یه وقت گندی نزنی، آبرمون میره!”
خندیدم و آروم گفتم: “به من شک داری؟ حواسم هست!” ولی ته دلم میدونستم وقتی از یه زن خوشم میاد، زبونم باز میشه و میرم تو فاز مخزنی، حالا یا میشه یا نه!بعد دو ساعت، اتوبوس تو یه رستوران بینراهی وایستاد که سرویس بریم و شام بخوریم. مسافرا پیاده شدن، و فضای شلوغ رستوران پر از صدای بشقاب و پچپچ بود. من و سجاد رفتیم یه گوشهی حیاط رستوران که سیگار بکشیم.
سیگارو گذاشتم دهنم و سجاد فندکو روشن کرد و با خنده گفت: “خوب با رعنا گرم میگیری، کسلیس! کی بودی تو؟”
خندیدم و گفتم: “خدایی هر دوتا خواهر ردیفن، میزون میزوووون! نمیخوای دست به کار شی؟”
سجاد پک عمیق به سیگارش زد و گفت: “من خودم فاب دارم، همین یدونه هم از سرم زیادیه!”
گفتم: “حالا از ما گفتن بود، خود دانی!”
همین موقع صدای مرضیه که داشت از سرویس برمیگشت از پشت سرمون اومد: “آقا سجاد، اگه جا نیست، بیاین سر میز ما!”
رفتیم تو رستوران و دیدیم رعنا با بچههاشون سر یه میز گوشهی رستوران نشستن، ما هم سفارش دادیم و رفتیم سر میزشون. نشستیم و مشغول گپ زدن شدیم. مرضیه که با موبایلش ور میرفت یهو گوشیشو و رو به من کرد و گفت: “امیرآقا، این پیج شماست؟ بهم ریکوئست داده بودین؟”
گفتم: “آره، پیج منه!”
مرضیه: “ببخشید، تازه دیدم!”
گفتم: “نه بابا، مهم نیست.”
غذا رو خوردیم و برگشتیم تو اتوبوس راه افتادیم.
یک ساعتی از حرکت اتوبوس گذشته بود و فضای شلوغ و پرهمهمهی اول حالا جای خودشو به یه سکوت نرم شبانه داده بود، بیشتر چراغ ها خاموش بود و پر شدن شکم و خستگی راهکاری کرده بود اکثر مسافرا خوابشون ببره. سجاد داشت چرت میزد و مرضیه رفته بود صندلی جلویی و کنار بچههاش خوابیده بود.
داشتم با گوشی فیلم میدیدم که اتفاقی چشمم به رعنا افتاد. کلافه به نظر میرسید؛ هی وول میخورد و شالو درست میکرد. آروم صداش کردم: “رعنا… رعنا خانوم!”
سرشو برگردوند و با یه لبخند خسته گفت: “چیه؟”
گفتم: “خسته نیستی؟ چرا نمیخوابی؟”
رعنا یه آه کشید و با یه همون حالت کلافه گفت: “تو ماشین خوابم نمیبره، حوصلم سررفته. خوراکی چیزی هم نداریم بخوریم، سرمون گرم شه.”
خندیدم و گفتم: “تخمه دارم، میخوری؟”
چشماش برق زد و با خنده گفت: “واقعاً؟ همهچی تو بساطت داری، نه؟”
گفتم: “چون زیاد مسافرت میرم، میدونم چی ببرم. تو مسیرای طولانی، تخمه واقعاً جوابه!”
رعنا با یه لبخند ناز گفت: “خودتم بیا پیش من بشین، یه کم گپ بزنیم. گوشی رو ول کن!”
قلبم یه تکون خورد. گفتم: “باشه، الان میام!”بلند شدم و رفتم رو صندلی خالی کنار رعنا ضربان قلبم رفت بالا. لعنتی، بد خوشگل بود!
یه بسته تخمه از کولهم درآوردم و شروع کردیم به گپ زدن. حرف از سفرای قدیمی و خاطرات بامزهم کشید به فیلم دیدن،
فیلمو پلی کردیم و گوشی رو سینی تاشو اتوبوس گذاشتم. کمکم انقدر به هم نزدیک شدیم که پاهامون به هم چسبیده بود. گرمای بدنش حس میکردم و تنم هر لحظه داغتر میشد. رعنا یه لحظه سرشو برگردوند و با یه نگاه شیطون گفت: “اگه اینجوری برات سخته، دستتو بذار رو شونم. اینجوری به هم تکیه میدیم، راحتتر فیلم میبینیم.”
گفتم: “اگه اینجور راحتتری، باشه!”
دستمو آروم گذاشتم رو شونهش و یه جورایی بغلش کردم. قلبم تندتر میزد، و حس میکردم کیرم داره آروم آروم راست میشه. پسرم طالب رعنا شده بود! اصلاً نمیفهمیدم تو فیلم چی میگذره. فقط دلم میخواست محکمتر بغلش کنم و لباشو ببوسم. رعنا سرشو آروم گذاشت رو شونهم، و چند دقیقه بعد، نفسای آرومش نشون داد خوابش برده. موهاش روی صورتم ریخته بود، وسوسه شدم دستمو آروم بردم سمت پاش و روی رونش گذاشتم و آروم شروع کردم مالیدن پاش و داشتم دستم می بردم بین پاهاش که یهو صدای سرفهی بلند یه پیرمرد از ردیف های عقب زهره ترکم کرد! تو دلم هزار تا فحش بهش دادم. قلبم تند میزد، و سریع دستمو کشیدم. یه نگاه به اطراف انداختم؛ مرضیه هنوز پیش بچههاش خواب بود، و علیرضا سرش تو گوشی بود. سریع خودمو جمع کردم و به صندلی تکیه دادم. ترسیدم کسی چیزی دیده باشه و دردسر بشه. چشمامو بستم و خوابم برد با احساس تکون خوردن بیدار شدم. سجاد داشت با دست آروم تکونم میداد. با اشاره بهم فهموند چرا پیش رعنا خوابیدم و آروم زیر گوشم گفت: “پاشو، ماشین وایستاده. بریم یه آبی به دست و صورتمون بزنیم.”
گفتم: “تو برو، من الان میام.”
سجاد گفت: “باشه، منتظرم.”
هنوز بیشتر مسافرا خواب بودن. آروم صدام زدم: “رعنا… رعنا خانوم!”
رعنا چشماشو نیمهباز کرد و سرشو سمت من چرخوند و گفت: “کی خوابم برد؟”
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای کمکراننده بلند شد: “اینجا توقف آخره! تا مشهد دیگه نمیایستیم. نیم ساعت وقت دارین سرویس برین و نماز بخونین.”
هر دو بلند شدیم. من زودتر رفتم پایین پیش سجاد. دست و صورتم شستم و خواب از سرم پرید یه نخ سیگار روشن کردیم کشیدیم، سجاد دوباره رفت بالای منبر: “امیر، مواظب باش! طرف آشناست، متاهله، دردسر میشه!”
ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نبود.
بعد سرویس و سیگار، سوار اتوبوس شدیم و یه راست رفتیم تا مشهد. وقتی رسیدیم، با بقیه مسافرا رفتیم سمت هتلی که حاج حسین رزرو کرده بود.
یه هتل سهستاره نزدیک حرم بود. هتل آنچنان تعریفی نبود؛ یه ساختمون ساده با لابی پر از مسافرای زیارتی که چمدون به دست اینور اونور میرفتن. بیشتر خانوادهها، از جمله رعنا و مرضیه با بچههاشون، تو طبقه دوم بودن که اتاق های بزرگتری داشت. من و سجاد یه اتاق دونفره تو طبقه سوم گرفتیم. اتاقمون یه تخت دو نفره و یه پنجره بزرگ رو به خیابون داشت و یه مینییخچال با چند تا نوشابه، آبمیوه، و انرژیزا. یه آشپزخونه نقلی گوشه اتاق بود و یه دستشویی که توالت فرنگی و حمامش یکی بود. بدیش این بود که من و سجاد به توالت فرنگی عادت نداشتیم، واسه همین مجبور بودیم برای سرویس رفتن بریم طبقه دوم که یه دستشویی عمومی با توالت ایرانی داشت. هر کی تو هتل به فرنگی عادت نداشت، اونجا پیداش میشد. تنها خوبی اتاقمون این بود که طبقه سوم حسابی خلوت بود؛ بیشتر اتاق خالی بودن، و جز صدای گاهگداری مسافرا، انگار مال خودمون بود.بعد از رسیدن، یه دوش گرفتیم و از خستگی راه خوابمون برد. نزدیک غروب بیدار شدیم، ولی وقت نشد جایی بریم. فقط یه سر تا حرم رفتیم، تو راه یه معجون به بدن زدیم آخر شب، حدود ساعت یک، من و سجاد تو اتاق بودیم، هرکی سرش تو گوشی. سجاد با دوستدخترش چت میکرد و منم تو اینستاگرام میچرخیدم که یهو دیدم رعنا بهم درخواست داده!
سریع قبول کردم و فالوش کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دایرکتش اومد:
“هنوز نخوابیدی؟”
نوشتم: “سلام، نه، نمیتونم بخوابم.”
رعنا: “چرا؟ نکنه تو هم جات عوض میشه، خواب نمیبره؟”
نوشتم: “دیشب پیش تو خوابیدم، بد عادت شدم!”
رعنا یه ایموجی 😮 فرستاد: “چی میگی؟ همش یه شب بیشتر نبود!”
نوشتم: “همون یه شب برام قدر یه دنیا بود 😉”
رعنا: “چه زبونی داری تو 😂😂 دوست داشتی پیش من باشی؟”
دیگه زبونم باز شد: “آره، کیه که دلش نخواد؟”
رعنا: “اگه الان پیشم بودی، چیکار میکردی؟”
نوشتم: “اول از همه بغلت میکردم و آروم گردنتو میبوسیدم…”
رعنا دوتا ایموجی عصبانی 🤬🤬 فرستاد
نوشتم: “چیه، دوست نداری؟”
رعنا: “پسره بیحیا، مثلاً متاهلم!”
خندیدم و گفتم: “اگه نبودی چی؟”
رعنا: “دوست داشتم یه نفر محکم بغلم کنه و فشارم بده و…”
دیگه داشتم دیوونه میشدم: “جوون، نمیشه اون یه نفر من باشم؟ 🤤”
رعنا: “بسته دیگه، پررو نشو 😤”
گفتم: “باشه بابا، جوش نزن! اصلاً، خودت چرا بیداری؟”
رعنا: “از بس تو اتوبوس بودیم، کمرم درد میکنه، خوابم نمیبره.”
گفتم: “آخه، الان پیشت بودم، کمرت ماساژ میدادم، دردش کم میشد.”
رعنا: “واقعاً بلدی؟”
گفتم: “آره، خوراکمه!”
رعنا: “اگه راست میگی، بگو ببینم چطور ماساژم میدادی؟”
دیگه بد فاز گرفتم: “اول باید لباسا دربیاری و رو تخت دراز بکشی، بعد یه کم روغن بادوم میگیرم و آروم با انگشتام از کف پا شروع میکنم…”
رعنا یهو نوشت: “امیرحسییییییین!”
گفتم: “جان؟”
رعنا: “اینجوری میگی، یه جوری میشم، خجالت میکشم…”
خندیدم و نوشتم: “اصلاً بهت نمیخوره خجالتی باشی!”
رعنا: “اذیت نکن، قهر میکنما!”
گفتم: “باشه، هر چی شما بگی!”یهو پیام داد: “مرضیه هم بیداره. میای یه سر تا حرم بریم؟”
با تعجب نوشتم: “چه یهویی؟ ساعت نزدیک دوعه!”
رعنا: “الان خلوته، بریم. مرضیه هم دلش میخواد.”
پرسیدم: “بچهها چی؟”
رعنا: “علیرضا پیششونه.”
گفتم: “باشه، آماده شدین پیام بده، بریم.”به سجاد گفتم، با هزار غرغر و منت قبول کرد همراهمون بیاد. آماده شدیم و رفتیم تو حیاط حرم. هوا حسابی خنک بود و رعنا و مرضیه رفتن سمت ضریح برای زیارت. من و سجاد رفتیم یه گوشه که چایی و دمنوش میدادن. سجاد چایی دارچین و من مدام دمنوش میخوردم، فکر کنم دمنوش آویشن و اسطوخودوس بود، تو اون هوای خنک حسابی میچسبید. حیف که نمیذاشتن تو حیاط سیگار بکشی وگرنه چایی سیگار خیلی حال میداد.
یه مدت اونجا بودیم و “نزدیک اذان صبح، همه برگشتیم هتل و هر کی رفت اتاقش. من تا چشمامو بستم، خوابم برد.
اتاق خواب یه پرده نازک داشت که باعث شد نور آفتاب انقدر اذیتم کنه که نزدیک ساعت 10 بود که بیدار شم.
سالار مثل همیشه سر صبح عین سیخ ایستاده بود، بلند شدم یه آبی به دست و صورتم بزنم، دور و برمو که نگاه کردم، دیدم سجاد نیست. یه پاکت سیگار از میز برداشتم، ولی خالی بود. کلافه زنگ زدم به سجاد. گوشی رو برداشت:
“سلام، کجایی؟”
سجاد: “اومدم پیش یکی از رفیقام، ناهار پیشش میمونم.”
گفتم: “مگه مشهد رفیق داشتی؟”
سجاد: “آره، یکی از همکلاسی های دانشگاهمه.”
گفتم: “اوکی، میبینمت.”
تنهایی باعث شد بدجوری تو فکر رعنا برم. حشری شده بودم و کلافگی داشت دیوونهم میکرد. رفتم سالن غذاخوری هتل، یه صبحانه ساده زدم به بدن و برگشتم سمت اتاق. تو راه، موقع رد شدن از طبقه دوم، یهو چشمم به رعنا افتاد که دم دستشویی عمومی وایستاده بود، چشم تو چشم شدیم رفتم جلو و گفتم: “چطوري؟ چیکار میکنی؟”
رعنا با یه لبخند ناز گفت: “خوبم، مرسی. هیچی، مرضیه با بچهها رفته بازار، منم منتظرم تا بیان. تو چطوري؟“یه جرقه تو ذهنم زد. فرصت از این بهتر گیر نمیاومد! گفتم: ” هیچی بابا حوصلم سر رفته، سجاد رفته پیش دوستش، بعد ناهار میاد، بیا بریم اتاق من، یه کم گپ بزنیم تا مرضیه و بچهها بیان.”
رعنا یه لحظه جا خورد، و حالت چهرش عوض شد. انگار میدونست فقط برای گپ زدن دعوتش نکردم. دودل بود، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، با خنده گفتم: “ناز نکن، شاید ماساژتم دادم!”
خندهش گرفت و با یه عشوهی ظریف گفت: “چرت نگو، بیمزه! میزنم تو دهنتا!” ولی بعد یه نگاه شیطون انداخت و راه افتاد سمت پلههای طبقه سوم. قلبم تندتر زد. پشت سرش رفتم، رسیدیم دم اتاق. درو باز کردم، رعنا اول رفت تو و داشت با کنجکاوی اتاقو نگاه میکرد. یه قدم پشت سرش رفتم تو و درو آروم بستم. دیگه نتونستم طاقت بیارم. تیشرتمو درآوردم و پرت کردم یه گوشه. همین که برگشت سمتم و چشمش بهم افتاد، شوکه شد و گفت: “وای خدا، حدس میزدم اینجوری میشه! یه لحظه وایستا، امیرحس…”
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه، پریدم جلو و لباشو بوسیدم، سعی کرد یه کم عقب بکشه و گفت: “امیرحسین، یه لحظه وایستا!”
ولی من تو فاز دیگهای بودم. بغلش کردم و نشوندمش رو کابینت نقلی آشپزخونه. شروع کردم گردنشو بوسیدن، نمیتونستم جلوی خودمو بگيرم یهو گوشمو گاز گرفت
گفتم: “وحشی، چرا گاز میگیری؟”
رعنا هلم داد عقب و با عصبانیت گفت: “نکن، جیغ میزنما!”
آروم دستشو گرفتم و گفتم: “چرا بازی درمیاری؟ بچه که نیستی! وقتی داشتی میومدی تو اتاق، فکر اینجاشو نکرده بودی؟”
رعنا یه لحظه ساکت شد، بعد با یه لحن جدی گفت: “خریت کردم. الانم میخوام برم.”
گفتم: “الان داری خریت میکنی! اومدی اینجا چون دوست داشتی این اتفاق بیافته. چون میخواستی سکس کنی. این اداها دیگه چیه؟”
رعنا نگاهشو انداخت پایین گفت: ادا در نمیارم اینجوری دوست ندارم. شوهرم همیشه اینطور خشک و خشن رفتار میکنه حیوون که نیستم،” صبر کن آماده شم.
یه لحظه جا خوردم. حس کردم باید آرومتر پیش برم. گفتم: “باشه، ببخشید، هرجور تو بخوای پیش میریم. حالا اجازه هست کمک کنم لباساتو در بیاری؟”
رعنا با یه لبخند خجالتی سرشو تکون داد. قلبم داشت منفجر میشد. دونهدونه لباساشو درآوردم. هر لباسی که کم میشد، خوشگلی بدنش بیشتر خودشو نشون میداد.
رفت رو تخت نشست، منم شلوارمو درآوردم و رفتم پیشش. محکم بغلش کردم و لب گرفتن شروع شد. سرم دائم از لباش به سینههاش در حرکت بود. پوست نرمش زیر لبام و بوی تنش داشت دیوونهم میکرد. گیر موی پشت سرشو باز کردم و موهای بلوطیش ریخت رو شونههاش. سرمو گذاشتم بین سینههاش و نوک سینههاشو آروم لیس زدم. رعنا محکم بغلم کرده بود و دستشو تو موهام میکشید. یه لحظه ازش جدا شدم و شورتمو درآوردم. تا کیرمو دید، کنارم نشست و همینطور که باهام لب میگرفت، دستشو روش کشید، از بالا تا پایین. بعد خم شد و یهو کیرمو تا ته گذاشت تو دهنش. انگار برق منو گرفت! چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. چندبار سریع سرشو عقب و جلو کرد، بعد کیرمو درآورد و آروم و با ولع سر و کنارشو لیس زد. منم دستمو روی بدنش میکشیدم، از کمرش تا باسنش. چنگ زدن به باسنش یه حال دیگهای میداد. آروم کسشو مالیدم تا خیس شد، بعد دوتا انگشتمو گذاشتم داخل و شروع کردم تحریکش کردن. خوشش اومده بود و مثل وحشیها برام ساک میزد، طوری که صداش دراومده بود و آب از گوشهی لبش سرازیر شده بود.
یکی دو دقیقه تو همون حال و هوا ادامه دادیم. رعنا زیرم نفسنفس میزد، و آب دهنش که از گوشهی لبش سرازیر شده بود رو با دستش پاک کرد. دو سه بار لبامو بوسید، و یه لحظه نگاهمون قفل شد. چشماش برق شیطنت داشت، ولی یه کم هم نگران به نظر میرسید. خودمو ازش جدا کردم و با یه لبخند گفتم: “دراز بکش.” رعنا با یه عشوهی ظریف دراز کشید و پاهاشو باز کرد. کیرمو آروم گذاشتم رو لبهی کسش و یهو فرو کردم. یه نالهی ضعیف کرد: “آاااه…” من شروع کردم به تلمبه زدن، آروم و با ملایمت. همینطور که پیش میرفتم، با دیدن صورت نازش و موهای بلوطیش که رو بالش پخش شده بود، لذت میبردم. تکون خوردن سینههاش با هر تلمبه حس عجیبی بهم میداد. جفت پاهاشو انداختم رو یه طرف دوشم و تلمبه زدنو ادامه دادم، ولی اینبار سریعتر. یه کم به جلو خم شدم و سینهشو با دست گرفتم، آروم فشار دادم. یهو دردش گرفت و محکم زد پشت دستم: “آروووم، آرومتر!”پاهاشو از رو دوشم برداشتم و کامل رفتم تو بغلش. بدنای داغمون به هم چسبید، و عرق کردنمون شروع شده. همینطور که تلمبه میزدم، لباشو میبوسیدم و گردنشو لیس میزدم. رعنا گردنمو محکم گرفته بود و نالههاش بلندتر شده بود: “آااه… اووو…” حس میکردم کسش با هر تلمبه تنگتر میشه. بعد چند دقیقه از هم جدا شدیم. رعنا تو پوزیشن سگی نشست. یه دستی رو کون خوشگلش کشیدم و دو سه تا ضربه آروم بهش زدم. با خنده گفتم: “عجب چیزیه، مثل هندونهی رسیدهست!” کیرمو با دست گرفتم، رو کسش مالیدم و یکی دوتا ضربه زدم. آروم گذاشتم تو. بدجوری خیس شده بود، و گرمای کسش داشت دیوونهم میکرد. اینبار برعکس قبل، از همون اول محکم تلمبه زدم. اسیر لذت شده بودم، نمیتونستم خودمو کنترل کنم. رعنا به ملافه چنگ زده بود و سعی میکرد نالههاشو خفه کنه: “آااا… اوووو… اوووممم… آاااه… اووووف…” صدای تلمبهها که به کونش میخورد تو اتاق میپیچید و منو حشریتر میکرد.یهو گوشی رعنا زنگ خورد. یه لحظه وایستادم، ولی شهوت نمیذاشت زیاد صبر کنم. رعنا دستشو دراز کرد و گوشی رو که یکم جلوتر رو تخت افتاده بود برداشت. صفحه رو نگاه کرد و با چشمای نگران بهم گفت: “یه دقیقه وایستا، علیرضاست!” تو دلم گفتم: “لعنتی، چه بد موقع!” ولی نمیتونستم خودمو نگه دارم. رعنا گوشی رو جواب داد: “الو، جان مامان…” منم دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. رعنا انگشتشو گاز گرفت و با یه نگاه پر از چشمغره بهم زل زد.
علیرضا: “کجا رفتی؟”
رعنا با لرزش تو صداش گفت: “حررررمم، مامان…”
رعنا دستشو آورد عقب و دستی که کمرشو گرفته بودم محکم چنگ زد. سعی کردم آروم باشم ولی شهوت داشت دیوونهم میکرد. علیرضا گفت: “چرا بهم نگفتی؟ منم میاومدم، حوصلم سر رفته.”
رعنا با نفسنفس و لرزش صداش گفت: “یهههویی شد… یکم صبر کن، خاله میاد پیشت…”
من دیگه صبرم تموم شده بود و دوباره محکمتر تلمبه زدم. علیرضا گفت: “باشه، کی میای؟”
رعنا با زور گفت: “بععده نماااز… خدافظ!” و گوشی رو قطع کرد. یهو برگشت و با خنده عصبی گفت: “حیوووون، نمیبینی دارم حرف میزنم؟”
خندیدم و گفتم: “ببخشید، نمیتونم جلومو بگیرم!”
رعنا با یه عشوهی وحشی گفت: “خفه شو و همینجوری ادامه بده!”
گفتم: “چشم، فدات میشم! تو فقط همینو ازم بخواه!“از خود بیخود شدم. با دستم پشت گردن رعنا رو گرفتم و صورتشو چسبوندم به تشک. محکم تلمبه زدنو ادامه دادم. صدای نالههاش با صدای تلمبهها قاطی شده بود، و عرق از صورتم میچکید. چند دقیقه تو همون حالت ادامه دادم، ولی رعنا خسته شد و دمر رو تخت دراز کشید. یه لحظه صبر کردم تا نفس تازه کنم. تف کردم کف دستم و دور کیرم مالیدم. لای کونشو باز کردم و سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش. تا حسش کرد، سریع رفت جلو و روشو برگردوند سمتم. با اخم گفت: “از پشت نه، فهمیدی؟ دردم میگیره!”
گفتم: “باشه، چرا اینجوری میکنی؟”
دوباره دمر دراز کشید و من آروم کیرمو گذاشتم تو کسش، شروع کردم به تلمبه زدن، اینبار آرومتر ولی محکم رعنا دستشو زیر ملافه برد و بالشو محکم گرفت.
به جلو خم شدم و همونطور که تلمبه میزدم، پشت گردن و شونههای رعنا رو میبوسیدم. یهو حس کردم کسش منقبض شد، جوری که انگار کیرمو میکشه تو خودش. پاهاشو سفت کرد و صداش بلند شد: “آاااهههه… امییییییرررررحسیییییین… اااییییی!” تنش شروع به لرزیدن کرد، چشماشو بست، و نالههاش آروم شد. انگار حسابی شل کرده بود و غرق لذت شده بود. منم که به حد خودم رسیده بودم، یکی دو دقیقه بعد حس کردم دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم. کیرمو درآوردم و آبم رو کمر و کون خوشگلش ریختم. چندتا نفس عمیق کشیدم. دیدن صحنهای که رعنا لخت رو تخت ولو شده و آبی که رو کونش ریخته، دوباره حشریم کرد. کیرم داشت دوباره راست میشد! آروم کیرمو به آبم که رو کونش بود مالیدم و یهو کردم تو کونش. رعنا یه جیغ کوتاه کشید: “آخ!” سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنش. چند ثانیه بعد که حس کردم آروم شده، دستمو برداشتم. سریع روشو برگردوند و با اخم گفت: “کثااافت بدجنس!” صورتمو بهش نزدیک کردم و لباشو بوسیدم، یه بوسهی طولانی،” چند دقیقه تو همون حال ادامه دادیم، ولی رعنا حسابی خسته شده بود. با نفسنفس زدن گفت: “تمومش کن دیگه، نمیتونم خسته شدم!” گفتم: “هنوز مونده تا ارضا شم!” یهو با یه عشوهی عصبی زد به دستم و گفت: “بلند شو!” بلند شدم و ولو شدم رو تخت. رعنا کنارم نشست، یه کم برام ساک زد و بعد شروع کرد با سرعت جق زدن. نمیدونم چقدر طول کشید، ولی خیلی زود دوباره ارضا شدم. آبم رو شکمم و دست رعنا ریخت.
رعنا با یه لبخند خسته کنارم ولو شد رو تخت. نفسامون هنوز تند بود، و عرق از پیشونیم میچکید. یه کم که حالمون جا اومد، رعنا بلند شد و گفت: “باید دوش بگیرم، بوی عرق میدم!” رفت سمت حمام اتاق. صدای شرشر آب تو دستشویی پیچید، و من هنوز لخت رو تخت ولو بودم، و گوشی دستم. وقتی از حمام اومد، موهاش خیس بود و بوی شامپو میداد. لباساشو پوشید و گفت: “من دارم میرم، اومد نزدیکم، یه بوسهی آروم رو لبام گذاشت و گفت: بعدا میبینمت و درو آروم باز کرد و رفت.همونطور لخت رو تخت ولو بودم تا نزدیک غروب خوابم برد. با صدای سجاد از خواب بلند شدم “چه خبره اینجا؟ تو چرا لختی؟!” با کلافگی گفتم: “ولم کن، میخوام بخوابم!” سجاد بینیشو گرفت و با غرغر گفت: “میخوام بخوابم و کوفت! حداقل پنجره رو باز میکردی، اتاق بوی زنا گرفته، آخر کار خودت کردی نه؟!” گفتم: “باشه بابا، حالا جوش نیار!” شکمم صدا میداد و حسابی ضعف کرده بودم. تصمیم گرفتم برم سالن غذاخوری یه چیزی بخورم. داشتم لباس میپوشیدم که سجاد دوباره صدام کرد: “کجا داری میری؟ حداقل یه دوش بگیر، بو گوه میدی!” یه لحظه صورتمو خم کردم ببینم بوی عرق میدم یا نه، حق با سجاد بود! بوی جنازه میدادم. رفتم سمت حمام و یه دوش سریع گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین به سالن غذاخوری.
نوشته: Dark mind
16 پاسخ به “بهترین سفر مشهد عمرم”
تجربه جالبی بود اگه واقعی باشه
قشنگ بودداستانای قشنگی ک ارزش خوندن داره ادمو سرحال میکنه
جدیدا چ زود پا میدنبا موهای خیس از حرم برگشت هتل پیش پسرش ؟😁
عالی بودی
چطور با این همه هیجان زود نشدی؟
بعد چند وقت یه داستان جالب دیدم ادامه بده افرین
بعدش چیبازم رابطه داشتید؟
آخه کدوم پسری به جزییات لباس های خانمها اینقدر مسلطه و زوم میکنه!؟کراپ و مانتو کتی و مانتو شومیز و این کسشعرهانویسنده یا زنه یا مردی که فروشنده لباس زنونست.
منم دلم یه سفر فسق و فوجوری میخواد…
جالبه ها هم به حرم رفتن معتقد باشی هم زنای محسنه بکنیته تهشه 😂
خوب بودچون قصه داست. روایت داستانی وجود داشت.ضعف داشت چون نیاز به بازخوانی و اصلاح نگارش وجود داشت.ضعف داشت چون پرداخت داستان و روایت قوی نیست.شما می توانید بهتر بنویسیدموفق باشید
دو تا نکنه رعایت نشده بود.تا جایی که من دیدم اتوبوس وی آی پی تک صندلی هست یه ردیفش.هتل ها ساعت 10 صبحاته ندارن
خیلی گاف داشت
خوب بید . لایکیدم . سفر زیارتی رو تبدیل به سفرِ سیاحتیِ گایشی – نوازشی کردی . نوش جونت باشه .فقط اینبار که رفتی حَرَم پیش آقا رضا بهش بگو تو رضا ، منهم که یکی رو گایش کردم رضا (یعنی راضی) ، کون لق هرچی نارضا (یعنی ناراضی) !
خدا شانس بده
پسرم تو لابی و راهروهای تمام هتل های ایران دوربین هستنمیشه یه زن و ببری اتاق خودتولی فانتزی جالبی بوداز افکار بچگانه ی خیلی از نویسنده های سایت بهتر بود.