سلام دوستان…اسمم علیاره. ولی شما همون علی بخونید.الان بالای۴۰سالمه و مکانیک خودرو هستم.برادرم خدا رحمتی از من۲سالی کوچیکتر بود.و از اولش هم مریض بود.بالاخره فوت شد.وقتی۲۰سالش نشده بود با دختری ۱۵ساله ازدواج کرد…یعنی خیلی زود ازدواج کرد.پدرمون وضع مالیش خوب بود هوای ما رو داشت.از برادرم ۲تا بچه۱دختررو۱پسر موند…دختره ازدواج کرد و پسره رفت دانشکده افسری…اما خودم دیر ازدواج کردم.بالای۲۷سالم بود.همسر اولم زود۵سال نشده بهونه گرفت که ازت بچه نمیشه و ازم جدا شد…البته بعدا بهم گفت چون زیادی غیرتی بازی و تعصب بازی در میاوردی از دستت خسته شدم…آخه من دیپلم داشتم و مکانیک بودم.ولی اون لیسانس داشت و دبیر بود…زیاد هم زیبا نبود ولی چون وضع مالی من خوب بود زنم شده بود…با گرفتن۱ چهارم مهریه اش طلاق گرفت.و رفت.من چند سالی مجرد موندم…دوستان توی زیبایی دختر نظیر زن داداشم توی فامیل نبود و نیست…دختر روستایی آروم بسیار خوش قد و قواره و مهربون.من دیگه خیال زن گرفتن نداشتم…توی مرکز استان بهترین خونه زندگی و ماشین رو داشتم…گاراژ دار شده بودم و کلی کارگر و اوستا زیر دستم بودن…تا دلتون بخواد سفر خارج رفتم و کس کلک بازی کردم…تا اینکه۱ویلا توی شمال خریدم…اون موقع بعد چند وقتی رفتم روستا به خانواده سر بزنم…دیدم برادرم با زنش صحبت میکرد…گفت داداش علی به محمدیار(اسم برادرم بود)همش میگم بریم مسافرت دلمون پوسید…هم یکبار توی عمرمون دریا رو ندیدیم…گفتم زن داداش جدی میگی؟گفت بخدا هنوز ندیدم…گفتم داداش من توی نکا یک ویلا خریدم بیا بهت کلید بدم برو.گفت بخدا علی جان حوصله رانندگی ندارم.در ضمن ماشین من که مال مسافرت نیست…گفتم بیا با پاترول سافاری من برو…زن داداشم خیلی حال کرد.گفت بیا هم ماشین هم ویلا جور شد…فرداش من برگشتم سر کارم…زنداداشم زنگ زد داداش علی…گفتم جانم…گفت راست گفتی برای ویلا و ماشین…گفتم عه چرا دروغ بگم…حتی اگه پول کم دارید…بیا خودم بهت میدم تو به محمد نگو.بگو خودم از خرج خونه جمع کردم…آخه میدونستم برادرم مغروره…داداشم بود ولی با وجود مریضیش از اول مغرور بود…زن داداشم گفت وای داداش ممنون…فردا نه پسفردا با ماشین پراید داغونشون اومدن گاراژ گفت داداش اگه رفتیم اونجا فامیلهای زنم اومدن ناراحت نمیشی…گفتم اصلا…اونجا مال خودته محمد چرا اینجوری فک میکنی…مقداری پول یواشکی به زن داداش دادم…نمیدونم چرا اینقدر دوستش داشتم…گفتم محمد برو من هم شب جمعه خودمو میرسونم…فک کردم ناراحت میشه اما بیشتر خوشحال شد،گفت حتما بیا…چون این محبوبه فامیلاش میان…ازشون خوشم نمیاد تو بیا من تنهام…گفتم چشم…آنها رفتند و من چند روز بعد ۵شنبه پدر مادر پیرم رو برداشتم و رفتم اونجا…ویلا غیر خانواده برادرم.خانواده خاله خانمش هم بودن…۲تا دختر خاله خوشگلش با مادربزرگ پیرش و شوهر خاله اش بودن…زن داداشم اومد جلو برای اولین بار بهم دست داد…کلی ازم تشکر کرد…دستهای ناز و سفید و قشنگش حال و احوالم رو عوض کرد…دختر خاله های خوشگلی داشت عین خودش…سلام آروم و کوچیکی دادند و از جلوی چشمم دور شدن…موقع شام همه توی آلاچیق ویلا دور هم بودیم خیلی ناز بودن نمیدونستی کدوم رو نگاه کنی.بعد شام.بساط نعشه رو برای پدرم و شوهر خاله زن داداشم آماده کردم…داداشم هم چون مریض بود چند تا دود هم زد…ولی من نکشیدم…خاله خانوم گفت علی آقا شما نمیکشی…گفتم عمرا دود چیه، فقط دو پیک شراب ناب…دختر کوچیکش خیلی خوشگل بود.اسمش راحله بود…سفید خوش قد وبالا…چشمای گیرا و زیبایی داشت…من چند تا شیر بلال گرفته بودم بچه های برادرم و با زن داداشم برداشتم رفتیم زغال ردیف کردیم و اون دختر ها هم اومدن…شیر بلال دادم خوردن کیف کردن…بچه برادرم گفت عمو والیبال بازی کنیم…آخه توی ویلا از قبل تور والیبال بود.من و بچه های برادرم یکطرف اون ۳تا خوشگل هم یکطرف…حین بازی یک آن چنان توپ خورد تخت سینه راحله آخ بلند وقشنگی گفت…اون سینه های گنده سفت و دخترونه اش ضربه خورد…حالش کمی بد شد…خب خانومها ضعیف و لطیف هستن دیگه.و کمی هم عشوه و ناز دارند…بازی کنسل شد و رفتند توی ویلا…رفتم دنبالشون پرسیدم محبوبه جان اگه مشکلی هست ببریمش درمونگاه…اومد از اتاق بیرون اولش چشمک آرومی زد و بعدش گفت نه داداش علی خوب میشه…بعدشم آروم گفت کمی لوس بازی در میاره…شما رو دیده داره الکی ناز میکنه.گفتم عجب زبله،خندید رفت توی اتاق…ساعت تقریبا۲نصف شب رد بود…همه رفته بودن بخوابند…من توی آلاچیق تنها بودم…لامپ اتاق داداشم اینها هنوز روشن بود…بساط مشروب رو از توی ماشین در آوردم تا برم تنهایی لبی تر کنم…گفتم برم سراغ محمد ببینم اگه بیداره میخوره بیاد پیشم…تا رسیدم دم پنجره دیدم صدای نجوای قشنگی میاد…آخه گرم بود پنجره باز بود…محبوبه بود…گفت محمد جان خوردن بسه زیاد خوردیش حالا پاشو یککم بهش برس…بکنش زیاد هم
بکن ببین اجازه دادم تریاک بکشی تا کمرت سفت بشه…غریزه بهم اجازه نمیداد برگردم.آخه نمیدونم این شهوت لعنتی چیه که اینقدر همه موجودات گرفتارش میشن…از گوشه پنجره آروم داخل رو نگاه کردم. ای جان آهوی زیبای فامیل داگی شد روی تخت،کوس سفیدو تپلی داشت بدنش خیلی سفید بود چوچوله کوچیکش که با خوردن برادرم متورم هم شده بود از لای کوسش بیرون زده بود…دلم از دیدن این صحنه داشت آتیش میگرفت.داداش من هم با اون کیر لاغرو و کوتاهش سر پا از پشت کرد توی کوسش…و شروع کرد تلمبه زدن.و چند دقیقه کمی بود مشغول بود و محبوبه هم صدای ناز التماس درخواستش بلند بود…آخ محمد جان ادامه بده تو رو جون محبوبه ابت نیاد ها…چند وقته منو نکردی…آخ محمد بکن…اوف چقدر خوبه…آفرین شوهر خوبم…آفرین آفرین… محمد هم آروم آروم تلمبه میزد.و ۵دقیقه نشده پنچر شد و آبش رو ریخت توی کوس تنگ زنش…تازه برگشت بوس خوشگلی به محمد داد.افرین خیلی خوب بود.طفلی به این سکس ضعیف می گفت آفرین.من با یک شلوارک بلند و گشاد بودم.چون دیر وقت بود…و تنها بودم…کیرم مث تنه درخت سفت شده بود.کیر کلفت و ۱۸سانتی من که کمی هم سرش رو به بالا انحراف داره…دیگه طاقت نداشتم آخه صحنه قشنگی بود.از شلوارک کشیدمش بیرون اخه اینقدر مالونده بودمش دلم میخواست ارضا بشم دلم میخواست جق بزنم توی اون سن.ماجرای چندسال قبله،و تا دور زدم برگردم برم توی آلاچیق کیرمم دستم بود.دیدم اوه راحله خوشگله بیرونه درست۱متری من بود.هین بلندی کشید.و چرخید برگرده توی ویلا.که از پشت بغلش کردم.گفتم خوشگله تو هم همه چی رو دیدی؟آروم گفت آره.تو رو خدا علی آقا ولم کن.گفتم هیس ساکت باش پنجره بازه مشکوک میشن.کیرم هم شق بود ولی کردمش توی شلوارکم.راحله با یک شلوار کتان۶جیب طرح مردونه خوشگل بود.تیشرت گشادی تنش بود.محکم گرفته بودمش…بدن نرمی داشت…شال سرش بود.چسبونده بودم بهش.گفت ولم کن تو رو خدا.اصلا اگه میخواستم هم نمیتونستم.چون کیرم در حد بالای شقی بود و شهوتم به تمامی احساساتم غلبه کرده بود.گفتم هیس ساکت باش.الان تموم میشه.دستمو بردم زیر تیشرتش.تا اومد حرف بزنه.دهنش رو آروم گرفتم گفتم هیس ساکت باش.بهت قول میدم آسیبی بهت نمیزنم.فقط یک حال معمولی.سینه های بزرگ و سفتی داشت.آروم از کرستش کشیدمشون بیرون دستم زیر تیشرتش بود.نمیدونم از خجالتش بود از ترسش بود از چی بود آروم گریه میکرد.سینه هاشو میمالیدم.حتی دهنش رو هم ول کردم دودسته از زیر تیشرت جفت سینه هاشو میمالیدم.چسبونده بودمش توی تاریکی به دیوار و از پشت گردن بوسش میکردم.و گریه میکرد.گفتم هیس نترس خوشگله بخدا کاریت نمیکنم.جانم تو چقدر خوشگلی؟آخ فدات بشم.میخای زن علی بشی یانه،هیچچی نمیگفت…با دست چپم آروم کوسشو گرفتم.گفت بخدا اگه ولم نکنی جیغ میزنم.گفتم باشه باشه نترس.از روی شلوار کیرمو به کون تپلش مالیدم و سینه هاشم میمالیدم تا آبم توی شلوارکم اومد.برگردوندمش چشاش پر اشک بود.گفتم دیدی چیزی نشد.میترسیدی،لبشو بوسیدم.اروم چشای قشنگش رو بوسیدم خیس بودن شوری اشک چشماشو احساس کردم.ازش معذرت خواهی کردم.دست ناز و کوچیکش رو بوسیدم.گفتم ببخشید راحله جون.دست خودم نبود آخه خیلی وقته مجردم و رابطه نداشتم.رفتم محمد رو صداش بزنم.اون صحنه سکس قشنگو دیدم حالم خراب شد.یهو توی فرشته هم جلوم ظاهر شدی…دیگه کنترلم رو از دست دادم.منو ببخش خب.فقط ساکت بود.گفتم بیا بریم توی آلاچیق،هیچچی نگفت برگشت توی ویلا.کم کم ترس برم میداشت با خودم گفتم کوسخول.آخه دختره هنوز دیپلم نداره.توی مشنگ به نوعی بهش تجاوز کردی اگه بره به خانواده اش بگه دهنت گاییده است.خیلی بهم ریختم.رفتم سریع شلوارکم رو درآورد عوض کردم اخه خیس بودم.عصبی بودم قندم هم افتاده بود.از آلاچیق بیرون اومدم.رفتم توی ویلا لامپهای اصلی خاموش بودن.فقط شب خوابهای تزیینی توی حال روشن بودن.نورهای رنگی رویایی قشنگی توی هال پذیرایی بود.مشروب نخورده حالم از ترس و استرس دگرگون شده بود.رفتم سراغ یخچال ولی دیدم قابلمه غذا هنوز روی اجاق گازه.آروم درش رو برداشتم.دیدم توش غذا هست و یک تیکه ته دیگ برداشتم با خوردنش حالم کمی جا اومد.اومدم سراغ یخچال آبمیوه نبود.کمی نوشابه ریختم توی لیوان سر کشیدم.تا اومدم بیام کنار.صدای نازی گفت یک کم هم به من میدی.دیدم راحله است.گفتم راحله خانوم شام هم کم خوردی.شیکم خالی اذیت نشی.گفت قابلمه رو برداریم با نوشابه بریم توی آلاچیق با هم بخوریم.لبخند زدم گفتم باشه بریم.تو برو من میام.دوتا قاشق برداشتم انداختم توی قابلمه و با نوشابه و لیوان رفتیم توی آلاچیق.گفتم تو هم مث من بیخواب شدی مگه نه؟گفت آره.آخه توپ بهم خورد خیلی دردم اومد.گفتم ببخشید بازی بود دیگه.گفت بعدشم.اون کاره زشتت.گفتم من که ازت معذرت خواستم که.گفت اهان آره مگه اون حس کار بدت با یک معذرت خواهی کوچیک تموم میشه.گفتم عزیزم خب چکار کنم واست،.گفت تو که ازم خواستگاری کردی،نکنه پشیمون شدی؟
گفتم نه بخدا از خدامه،تو جوابت چیه؟،لبخند زد.گفت اگه پسر خوبی باشی راحله رو دوست داشته باشی…من هم جوابم مثبته.غذا رو گرم کردم.دو نفری باهم شام که نه…سحری خوردیم و همینجوری که دهنش چرب و غذایی بود لبهای نازشو بوسیدم…لبخند زد.خیلی خیلی خوشگل بود.خیلی خوشگل توی قابلمه داش مشدی وار کنارم شام خورد.گرسنه هم بود.لبهای غنچه گوشتی کوچولویی داشت…پرسیدم راحله جون ازم ناراحت شدی…گفت آره… ولی بیشتر ترسیدم.گفتم ببخشید عزیزم.راحله میدونی من قبلا یک زن طلاق دادم…گفت آره میدونم دختر خاله بهم گفت مقصر زنش بود دلش دله بازی و پرو بازی میخواست ولی علی یار مرده بهش اجازه نمیداد… گفتم پس خوبه همه چی رو میدونی…گفت آقا علیار،گفتم جانم فقط بگو علی، گفت علی آقا میزاری درس بخونم…گفتم باشه بخون…گفت دانشگاه چی،،گفتم عزیزم احتیاجی نیست بری دانشگاه…مدرک بگیری چی بشه، عزیزم…خودم نوکرتم همه چی هست…خونه زندگی ماشین ویلا گاراژ…کلی کارگر…گفت یعنی نمیزاری برم…گفتم زنم بشو اگه دوست داشتی دانشگاه هم برو…ولی بهت قول میدم وقتی سالی یکبار رفتی خارج و ماهی یکبار بیایی همین ویلای خودمون اصلا حوصله درس خوندن پیدا نمیکنی…گفت همه مال خودته یا با آقا محمد یار شریکی،گفتم نه همه مال خودمه…ولی تو به روی داداش و زنداداشم نیاری ها…ناراحت میشن…فقط چشم قشنگی گفت…آسمون داشت روشن میشد سپیده زده بود.پرسیدم مگه خوابت نمیاد.گفت آقا علیار…خندیدم…گفت علی آقا دوست دارم کنارت بشینم…گفتم بخدا از خدامه…دست قشنگشو گرفتم…کشیدمش توی بغلم.سرخ شد.نشوندمش روی پام.خودش دستشو انداخت دور گردنم…لبم رو بوسید.گفتم مرسی شاه خاتون…عجب دختری هستی.گفت آق علی جون،،گفتم جونم؟؟گفت برام عروسی هم میگیری…گفتم بزرگترین عروسی روستامون رو واست میگیرم…گفت ما توی شهریم…گفتم بهترین تالار شهر خوبه…دوباره بوسم کرد.گفتم راحله عزیزم.برو بخواب من هم بخوایم که فردا ببرمت کلی بچرخونمت…فقط نزار کسی متوجه بشه تا بیام خواستگاریت،گفت باشه…بوسیدمش و رفت…اینبار عجب دختری انتخاب کرده بودم.مث زنداداشم خوشگل و ناز و ملوس…ساعت۵صبح تازه خوابم برد.۹از سر و صدا بیدار شدم…بچه های داداشم با بقیه بغیر راحله بیدار بودن و صبحونه خورده سرحال قبراق منتظر بیدار شدن من بودن…بلندشدم دوش گرفتم اومدم برم اتاقم.راحله بیدار شده بود…کسی نبودگفتم.برو دوش بگیر بریم گردش.چشم قشنگی گفت…دوتا خواهرها رو با بچه های داداشم برداشتم رفتیم گردش…بردمشون شهرهای اطراف…کمی خرید کردیم…لب ساحل رفتیم…گاه گداری که تنها میشدیم باهم حرف میزدیم…تا غروب که برگشتیم…بچه های داداشم…گفتند بابا بخدا اگه بدونی عمو ما ها رو کجا برد…تو که ما رو هیچ جا نبردی…مامان چقدر قشنگه ساحل جنگل…بازار…زنداداشم گفت خب بخیل خان ما رو هم میبردی دیگه…گفتم انشالله فردا…شب قشنگی بود…زنداداشم گفت داداش علی…ریحانه رو دوستش داری…فک کرد خواهر بزرگه رو میخام…گفتم نه بابا…گفتم کوچیکه رو میخام راحله رو…گفت نه بابا…گفتم بخدا…بهش هم گفتم راضیه…گفت وای مبارکه از خدا شون هم هست…نیم ساعت نشده بود…به مادرم و داداشم و همه گفته بود…رضایت هم گرفته بود…اونها هم از خداشون بود.یک ماه فقط آشنایی بود و رفت و آمد فامیلی نتونستم کاری بکنم.گاهی باهم خیابون دور میزدیم،خلاصه سر یک ماه کوچولو خانوم شد همسرم…حتی جهیزیه هم نزاشتم بگیرند و مستقیم بعد عروسی آوردمش خونه…شب اول بود رسومات تخمی ایرانی برقرار بود…اولین بار بود که با هم تنها بودیم…خجالت میکشید لباس در بیاره…لباس عروس قشنگشو براش در آوردم… چقدر ناز بود درسته۱۷سالش بود اما بدن فوقالعاده خانومی داشت…سفید عین برف.همسر قبلی لاغر و سبزه بود.ولی این با این بدنش عین پری رویاهام بود…نمیدونستم کجاش رو ببوسم چشمای قشنگشو.لباشو…سینه هاشو.گردنشو…اینقدر زیبا بود هول شده بودم.خجالت میکشید…بلند شدم دیگه وقت عشق و حال بود…بعد شب اول که توی ویلا مالونده بودمش حسرت گاییدنش توی دلم مونده بود…اسلحه رو بیرون کشیدم…از بوی کوس هار شده بود…شق و راست و سر بالا.نگاهش کرد گریه کرد…گفتم عه راحله عزیزم.چیه؟گفت علی جان ازت میترسم…گفتم از من.اخه چرا؟گفت از اون بیشتر…خیلی بزرگه.گفتم مگه تا الان دیدی که میگی؟گفت دختر خاله گفت درد و سوزشش زیاده…و با دست نشونم داد.گفته اینقدریه،ولی اینکه خیلی گنده است…گفتم خوب روزی داری برای تو بزرگه…گفت نه نمیخوام.گفتم نترس علی دوستت داره…چشمای قشنگتو ببند تا آروم کار رو تموم کنم… گفت وای مامان…گفتم هیس…هنوز که کاری نشده…یادم اومد محبوبه بهم گفت این یککم لوسه…آروم پاشو دادم بالا…آرومی کوس سفید و کوچولوش رو خیس کردم…سر کیرمم خیس کردم…گفتم آماده باش…نترس خودتو شل بگیر…یک لحظه است…تا اومد بگه چشم…شاه کیر رو تا نصفه محکم فشار دادم توی کوسش…عین خربزه مشهدی قاچ خورد.چنان
جیغ بلندی کشید که حد نداشت.گفتم وای راحله چته؟گفت علی جان دارم میمیرم…دوتا تلمبه دیگه زدم بیشتر جیغ زد…کشیدم بیرون…بین پاهاش پر خون بود تر و تمیزش کردم.و رسومات تخمی انجام شد…چند شبی از کوس موس خبری نبود همش میگفت خونریزی دارم…تا اینکه من زنگ زدم زنداداشم باهاش خصوصی حرف زدم.گفتم محبوبه جان بیزحمت باهاش حرف بزن…دیگه داره اذیتم میکنه…ده روز شده میترسه باهام رابطه نداره…گفت آقا علیار مگه بهت نگفتم راحله لوسه زیاد بهش رو نده…از اول همینجوری بود…تو شوهرشی برو هر کاری میخای باهاش بکن.گوه خورده میگه دردم میاد…برای همه همینجوری بوده…تو که قبلا زن داشتی.میدونی،گفتم آخه من سن و سالم از این بیشتره بچه ساله نمیخام اذیت بشه…گفت چی میگی من سن این بودم دوتا بچه داشتم…دیدم راست میگه…خلاصه شب رفتم خونه…بعد شام دستشو گرفتم بردمش اتاق خواب…گفتم لخت شو گفت نه میترسم.گفتم راحله نزار ازت دلخور بشم…گفت بشو…وقتی دردم میاد باید چکار کنم.باید صبر کنی زخمم خوب بشه…گفتم نمیشه…چون دوباره بکنم تازه میشه…پس باید الان بکنمت…گوش نداد.پرتش کردم روی تخت…دامن تنش بود زدم بالا…شورت نداشت…تا دمر شد…خواست در بره…پریدم روش…کیرمو کشیدم بیرون…از پشت خیس کردم و با قدرت فشار دادم توی کوسش…تا تونستم فشار دادم…تا ته کیرم رفت توش…چه جیغ و دادی میکرد… خوب بود خونه بزرگ و ویلایی بود…اگه نه همه صداش رو میشنیدند… گفتم دیگه بسه،،زیادی بهت رو دادم…کشیدم ازش بیرون گریه میکرد…هنوز کیرم خونی بود…با دستمال کاغذی تمیزش کردم…فک کرد تمومه…گفتم کجا برگرد…پاهاشو دادم بالا…دوباره چپوندم توش.کشیدم بیرون…خیسش کردم و دوباره گاییدمش…ساکت شده بود باهام قهر بود…لبشو گرفتم خوب بوسیدمش.گفتم قهر کنی علی ازت دلخور میشه…چیزی نگفت…دوباره سنگین تلمبه زدم.بازم گریه کرد.گفتم اگه میخای آروم بکنم.باید لبهامو ببوسی و بغلم کنی تا آروم بکنم…دستهاشو انداخت دور بدنم.لبهاشو بوسیدم اونم آروم بوسم کرد…با دستمال اشکاش رو پاک کردم…کیرمو کشیدم بیرون تمیز کردم و دوباره خیسش کردم و خیلی ناز و آروم کردمش.پرسیدم خوبه…جواب نداد.گفتم اگه جوابمو ندی محکم میکنم…آروم گفت آروم بکنی دوست دارم.گفتم مرسی خانوم خوشگل خودم…آفرین… تلمبه های ریز میزدم توی کوسش…آهان تازه داشت لذت میبرد… کوسش لیز و خیس شد…مکس کردم.گفت بکن دیگه.گفتم جانم باشه عزیزم.مرسی…خندید.لبهاشو بوسیدم و ادامه دادم…تا خوب دیگه نصفه میکردم توش…آبم اومد ریختم توش.ارگاسم شده بود لبهامو ول نمیکرد.پرسیدم چطور بود.گفت اولش نه دردم اومد…ولی آخرش عالی بود…بغلش کردم بردمش حموم…هیکل ملوسک رو شستم و تا تونستم بوسیدم و لیسیدمش…میخواستم از دستم دلخور نشه…دو سه شبی گذشته بود…خودش اینبار لخت شد.گفت آروم بکنی ها.گفتم جانم چشم…دیگه وقتش بود اصل لذت سکس رو بهش نشون بدم…بعد کمی لب بازی.رفتم سراغ کوس تپل و نازش…طوری کوسشو لیسیدم و مک میزدم…محکم کوسشو به دهنم فشار میداد…فقط میگفتم علی جان عشقم عزیزم.داری چکارم میکنی.اااههههه…گفتم جان…چرخوندمش…وای جان چه کونی تنگه تنگ…در ضمن دوستان من عاشق کون کردنم…تا الان هم که کون اینو نکردم چون همسرم بود و میدونستم نباید به این زودی درد کون رو بچشه…نکنه ازم دلگیر بشه…مخصوصا کیرهای سر کلفت واسه کون خوب نیستن…چه برسه سر کلفت و سر بالا…وقتی زبونم رو دور سوراخ کونش کشیدم…گفت علی اشتباه لیسیدی…اونجا بده…گفتم جان اصلا اینجاست…نگران نباش تو گل رز زیبای منی…همه جات قشنگه و خوردنی…پرسیدم مگه دوست نداری؟ گفت علی دوست دارم میترسم مریض بشی.گفتم جانم نه نمیشم…چقدر از کوس تا کون…تا لپهای کونش رو لیسیدم…بقران مگه میشد ازش دل بکنم…برگشت گفت علی بکن توم،،گفتم جان راه افتادی ها…خندید…گفتم خب تو هم برای من بخور دیگه،،گفت چیو بخورم.گفتم این چنبر خیار خوشگل و سر بالا رو…گفت نه علی کثیفه،با خشم گفتم جان چی شد؟چی گفتی؟گفت ببخشید.باشه…بگو چطوری باید بخورم.گفتم بکن توی دهنت زبونتو زیرش بزار لیسش بزن مکش بزن…ولی دندونات بهش نخوره که دردش میاد…شروع کرد.بی پدر دهن کوچولویی داره…گفت علی جاش نمیشه توی دهنم…گفتم بخور دیگه بازی در نیار.چند دقیقه ای برام خورد…بلد نبود اما خب چون خوشگل و کم سن وساله برام لذت زیادی داشت…درازش کردم و دوباره از جلو کوسشو لیسیدم و بعد پاها بالا کردم توش.گفت اولش آروم ولی بعدش محکم بکن.گفتم چشم…اونشب سکس قشنگی کردیم…بعد اینکه هر دو ارضا شدیم گفت بریم حموم دیگه،،گفتم نه صبر کن هنوز باهات کار دارم…پرسید چکار.گفتم بهت میگم…رفتم کمی نوشیدنی آوردم خوردیم…بعدش چرخوندمش دمر شد…کرم زدم سوراخ تنگ کونش…اولین انگشت رو که فشار دادم داخلش گفت وای علی نکن دردم میاد…گفتم هیس…من عاشق کون کردنم.گفت نه نمیخوام…تا اینو گفت از روبرو بغلش کرده بودم…ولی
چون با دست چپم داشتم انگولکش میکردم…یهو تا ته انگشت وسطی رو با فشار دادم داخلش…انگشتم و کونش چرب بودن.تا ته ته رفت توش…انگار دیوار سفتی برداشته شد…جیغ زد.ای بابا توی بغلم غش کرد.دلم داشت میترکید… مث سگ ترسیده بودم…پدرسگ بد تنگ بود.رفتم آب قند آوردم دادم بهش…به حال اومد.تا منو دید.چرخید باهام قهر کرد.پرسیدم راحله خوبی؟چیزی نگفت گریه کرد. بوسیدمش.گفت بوسم نکن تو اصلا دوستم نداری.داشتی منو میکشتی…اینقدری دردم اومد بیهوش شدم.گفتم تو خیلی ناز نازی هستی…فقط انگشتم بود.کیرم که نبود.گفت وای خدا مرگم رو بده نکنه میخواستی اون رو بکنی توم…گفتم شک نکن میخام با کیر کونتو بکنم…و باید بدونی که من عاشق کونم…مخصوصا کون تنگ تو…گفت اگه فقط و فقط یک ذره دوستم داری دیگه این کار رو نکن و ازم نخواه.چون مهرت از دلم بیرون میاد.گفتم راحله پس تو رو نکنم کیو بکنم…گفت نمیدونم…فقط میدونم اگه منو بزور بکنی…نمیخوامت ازت جدا میشم…صددرصد زن قبلیتو از این کارا کردی ازت جدا شده…حق داشته…تو بی رحمی.گفتم باشه نده بهم…چرخیدم پشتمو بهش کردم…پشت به هم خوابیدیم…چند روزی ازش واقعا دلگیر بودم.کمتر باهم حرف میزدیم…تا اینکه صبح اول وقت بود توی گاراژ بودم…مشتری دارم خانوم مدیره زیبا جا افتاده مطلقه…و بسیار شیرین زبون…یک ال نود داره حتی برای تعویض روغن هم میاره پیش ما.من دیگه کار که نمیکنم فقط نظارت دارم…توی دفترم نشسته بودم کنارم بود.پادوی گاراژ نبود…دادم ماشینشو ببره یک روشویی هم انجام بده…خودم بلند شدم دو تا چای ناب ریختم واسش…توی این حین خانومه گفت…علی آقا چقدر طول کشید…گفتم فرستادم ماشینو واستون روشویی تمیزش کنند…گفت وای ممنونم ازتون…شما همیشه بهم لطف داشتین…همش هر چی میپرسید اولش علی آقا علی آقا میکرد… تا چایی رو براش آوردم برگشتم شانس تخمی من…زن داداشم با راحله و مادر زنم دم در بودن…مات موندم که اینها این وقت روز اینجا چکار می کنند اخه اولین بار بود میومدن محل کارم…ولی من هم دست و پام رو گم نکردم…از دوربین نگاه کردم داخل سالن کارواش رو،با میکروفون گفتم صمد زود تموم کن کار ماشین ال نود رو…مشتری منتظره…زنم اول اومد داخل…خوشگل و ناز و مغرور…سلام ارومی داد،بعدش جنده خانوم مامانش…و بعد زن داداشم با لبخند زیبایی وارد شدند…همسرم با غرور مستقیم عمدا رفت روی صندلی من نشست…یک وجبی عجب زرنگ و مغرور بود.گفتم بشینید براتون چایی بیارم.راحله گفت پس کارگرت کجاست که خودت بیاری؟؟گفتم خب عزیزم همه مشغول کارند.نگران نباش با آوردن دو تا چایی آدمیزاد طوریش نمیشه…حالا اینجا چکار میکنید؟خانومه مشتریم حساب کار دستش اومد…ماشینش حاضر شده بود…با ناز گفت علی آقا بیزحمت حساب منو بگیرید…بهش گفتم…گفت کم نگفتین؟گفتم نه کارواش رو بعد تعویض روغن مهمون ما هستید…با ناز قشنگی مانتو کوتاه پوشیده بود کون بزرگ و نازی داشت…میدونستم اهل حاله…همراهیش کردم رفت…برگشتم راحله پرسید علی جان برای همه مشتریات تا دم در میری برمیگردی؟گفتم نه من فقط برای خوشگلا میرم…تا اینو گفتم زنداداشم با مادر زنم زدند زیر خنده…اخمای راحله رفت توی هم…گفتم چته؟خب مشتریه دیگه…باید احترام بزاریم که بره دوباره برگرده…غصه نخور تو ازون خوشگلتری، لبخند زد.گفتم محبوبه این چه فتنه ای بود انداختیش گردن من…گفت عه داداش علی خودت خواستیش یکشبه عاشقش شدی، گفتم چه میدونستم اینقدر زبله، گفتم حالا اینحا چه خبره، گفت راستش برای ریحانه خواستگار اومده…پدر اینها که پیره و مریض، اگه میتونی پرس و جو کن ببین پسره کیه و چیه؟گفتم اسم و آدرس بدین…خب بعدش.راحله گفت هیچچی،،میخام برم موهامو رنگ کنم.گفتم…خب برو،گفت تو ناراحت نمیشی…؟گفتم نه عزیزم چرا ناراحت بشم…فقط موهاتو کوتاه نکن.ولی هر رنگی دوست داری بزن.گفت وای مامان اینکه مهربونه.گفتم نامرد تو کی از من بدی دیدی؟از روزی همسرم شدی تا الان شده از گل نازکتر چیزی بهت گفته باشم…تو منو دوست نداری من که عاشقتم…گفت نه بخدا چرا دوستت نداشته باشم. گفتم حالا برو بعد صحبت میکنیم…زنداداشم لبخندمعنی داری زد…بلند شدن رفتند…نیمساعت بعد بهم زنگ زد.علی جون گفتم جونم عزیزم…گفت اگه اپیلاسیون کنم ناراحت میشی؟گفتم نه آخه چرا ناراحت بشم؟گفت گرون میشه ها…گفتم راحله غصه پول رو نخور فقط دوستم داشته باش…نیازمو برطرف کن…من تورو میذارمت روی چشام…گفت مرسی…تلافی میکنم.ظهر رفتم هنوز خونه نبود.زنگ زدم برنداشت،به زن داداشم زنگ زدم…گفت علی جان کار مامانه راحله طول کشید.اگه نه کار من و راحله تمومه…گفتم ساعت۲ظهره ها…اون پدرسگ داره چیکار میکنه…گفت وای علی آقا خالمه ها…نگو دیگه…گفتم آخه اون رو چی به آرایش.گفت نه داره اپیلاسیون میکنه…گفتم نه…ای بدبختی،محبوبه زده بود زیر خنده…خلاصه که کلی پول اپیلاسیون و رنگ مو پیاده شدم…حتی به راحله گفتم مال محبوبه رو هم حساب کنه
ساعت۳بردمشون رستوران…بعدش زنداداشم رو رسوندم روستا…شب شام خونه برادرم بودم…ولی بعد شام رفتم خونه پدر مادرم که تنها بودندبهشون سری بزنم…ولی راحله نیومد دیدنشون…موند شهر خونه مادرش…مادرم دلش میخواست ببیندش…ولی نیومد.موقع برگشت رفتم خونه داداشم خداحافظی…گفت علی دوره دیر وقته نرو امشب رو بمون…گفتم نه یکساعته رسیدم…موردی نیست…موقع خداحافظی داداشم نیومد تا دم در…ولی محبوبه اومد…گفت داداش علی از خرج و مخارج امروزت ممنونم…گفتم قابلتو نداشت.گفت داداش علی راحله و خاله فامیل من هستند ولی کمی زیادی پررو هستند…مخصوصا خاله بهش زیاد رو نده…گفتم خودم فهمیدم…راستش محبوبه میدونی چرا با راحله ازدواج کردم؟گفت نه چرا؟گفتم چون اولا شبیه تو بود.دوما از فامیل تو بود…سوما فک کردم حتما مث تو میشه…گفت وای مگه من کی هستم.گفتم تو عالی هستی…درسته من از مال دنیا شکر خدا بی نصیب نیستم…ولی توی زندگی خاموادگیم…همسرم اونی که میخام نیست…یا هنوز نشده ولی محمد یار با بودن تو شانس بزرگی اورد…ولی من این زن دوممه،گفت چراازش ناراحتی؟گفتم از خودش بپرس،؟برگشتم شهر…ساعت۱۲شب بود رسیدم خونه مادرزنم…راحله رو برداشتم رفتیم خونه.خندون و خوشحال بود.رسیدیم خونه رفت اتاق خواب…من رفتم دوش بگیرم…برگشتم لخته لخت روی تخت بود.گفت بی ذوق رفتی حموم…گفتم خوشگل خانوم با خودم گفتم همسرم خوشگل شده…بزار برم خودمو بشورم بوی عرق ندم…بعد بیام پیشش…گفت علی ببین باهام چکار کرد…موهام چطوره.گفتم عالیه.ناز بودی نازترین شدی،گفت علی دوستم داری؟گفتم زیاد…تو چی گفت خیلی خیلی زیاد…علی بیا بغلم کن…علی چته چرا ناراحتی…گفتم نه بخدا ناراحت نیستم…گفت چرا هستی،نکنه چون پول ارایشگاه مامانم رو دادم ناراحتی،گفتم اه راحله چرا چرت میگی؟چرا نمیفهمی.من ازت سکس کامل میخام…تو فقط خودتو دوست داری.گفت وای نکنه بازم دلت…گفتم آره خیلی زیاد…گفت نه تو رو خدا نه…از اونشب وقتی یاد اون حس میفتم میخام دوباره غش کنم…گفتم حالا نترس.بخواب…کوسش بوی بهشت میداد…کلی خوردم و کردمش…دیگه با این کیر کلفت و سر بالا فقط حال میکرد.و تشکر میکرد…اون ارگاسم میشد ولی من دلم کون میخواست بهم نمیداد.حتی چندباری هم از عمد پشتش رو بهم کرد و خوابید حتی ارضا هم نشدم…عاشق کوس دادن و حال کردن بود.ولی کون نمیداد.ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم.یکبار که دمر بود.گفتم با دستات لای کون رو باز کن…گفت علی نکنی پشتم که ناراحت میشم ها…گفتم نه کونت گنده شده میخام دمرو بزارم توی کوست.گفت باشه عزیزم…کیرمو خیس کردم با یک فشار دقیق نشانه گرفتم. چپوندم توی کونش…صفرش باز شد…آخ دلم آروم شد…یک جیغی زد.که نگو…ولی غش مش نکرد…روی پشتش دراز کشیدم. هر چی داد و بیداد کرد.جیغ زد بلند نشدم…گفتم بزار کیرم توش باشه تا آبم بیاد…اگه نکنمت سکسم کامل نمیشه.شروع کرد گریه و التماس درخواست…ولی دیگه کیر توش بود و تا آبم نمیومد ولش نمیکردم.تحت کنترل کاملم بود.اومدم تلمبه زدن رو شروع کنم…جیغ و دادش بیشتر شد…نه نکن علی نکن.داره کونم پاره میشه…وای مامان کونم جر خورد…خدا داره منو میکشه…ولی کو گوش شنوا کیرمو بیشتر داخلش ندادم…ولی چند تا تلمبه قشنگ زدم.و آبمو ریختم توی کونش…تا کیرم خوابید بعد کشیدمش بیرون…نگاهش کردم چشاش پر اشک بود.از روی پشتش که بلند شدم…سرش رو فرو کرد توی بالش بهم نگاه نکرد…رفتم حموم.برگشتم زودی رفت حموم.برگشت باهام قهر بود.حتی صبح واسم چایی هم دم نکرده بود.رفتم سر کار اون روز خیلی هم سرم شلوغ بود…ظهر هم نتونستم برگردم خونه…شب ساعت۱۰رسیدم خونه…رفتم داخل نبود…زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود.فهميدم قهر کرده…رفتم اتاقش…چمدون هم برداشته بود…رفتم خونه مامانش سراغش. در زدم باز کردند.رفتم بالا.عصبی بودم.خواهرش گفت داداش علی بزار امشب باشه فردا مامانم میارتش خونه اتون…گفتم عمرا…اگه یکبار بهش رو بدم از فردا دائم چمدون بدست های برمیگرده و من هم باید دنبالش باشم…در ضمن کم کم داشت بله برون خواهرش هم با اون پسره میرسید.رفتم توی اتاقش…حتی پدرش اول رفت گفت راحله شوهرت اومده برگرد خونه ات…گفت نمیخام نمیرم…دیگه دوستش ندارم.رفتم توی اتاق…پدرش رفت بیرون در رو بست…گفتم خوشم باشه.مرسی دیگه دوستم نداری ها.گفت آره دیگه دوستت ندارم…تو بدی…خیلی بدی.مگه تو دوستم داری…گفتم تو نمیدونی من تو رو از خودم هم بیشتر دوستت دارم…روی تخت نشسته بود…نشستم زیر پاش…گفتم پاشو لوس نشو…بریم خونه شام نخوردم امروز خیلی سرم شلوغ بود.خیلی خسته ام…گفت به درک اصلا نمیام.هیچچی نگفتم بهش…یعنی نخواستم عصبی بشم.بلند شدم.فقط گفتم مرسی عزیزم.خیلی با ادبی.اومدم بیرون.مادر زنم گفت علی آقا بیا آشپزخونه شام بکشم بخور…گفتم کوفت بخورم.کار دارم میخام برم خیلی خسته ام…اومدم برم بیرون…در رو بست دستم رو گرفت برد آشپزخونه… برام شام کشید.هنوز قاشق اول رو نخورده بودم…مادرش میخواست چیزی بگه.که راحله از اتاقش اومد بیرون.نمیدونست من توی خونه ام…از خواهرش پرسیدرفت؟خواهرش هم نمیدونست هستم…گفت فک کنم رفت…گفت مامان خودشو مسخره کرده…بیا شام بکشم بخور…کوفت رو بخوره.بزار بره تنهایی بکشه تا قدرم رو بدونه…دیگه منو اذیتم نکنه.خواهرش گفت راحله علی آقا مرد خوبیه.خودت هم میدونی.مگه چکارت کرده؟گفت خودش میدونه.مامان مسخره اش رو در آورده… همش وایستا وایستا…نمیزاره من کارم رو بکنم…لوسش کردن.مادرش سرش پایین بود.من چیزی نگفتم…قاشق رو گذاشتم توی بشقاب دیگه چیزی نخوردم.اون هنوز داشت نطق میکرد…گفت ریحانه…بخدا فقط با شوهر هم سن و سال خودت ازدواج کن…نه بیشتر…ریحانه گفت زر زر نکن…علی آقا که ازین خواستگار من هم خوش تیپ تره…چی کم و کسری داره…؟تو بیشعوری راحله…پز رو شدی.مادرش کنارم بود.گفت علی جان تو ببخشش…اومد بره بیرون…دستشو گرفتم…ریحانه گفت…راحله تو قدر نعمت رو نمیدونی.بهترین زندگی داری ولی داری خرابش میکنی…کاش میومدی اقلا یک چایی دستش میدادی،خسته و کوفته بود…اومده بود دنبالت…گفت صدبار گفتم بازم میگم کوفت رو بخوره…بلند شدم…رفتم توی سالن…تا هر دو من رو دیدن شوکه شدن…گفتم راحله جون منتظر نامه دادگاه باش…بعد برو شوهر همسن خودت بکن…کوفت رو بده اون بخوره.خواهرش گفت حقته،عوضی خودخواه…راحله مات و مبهوت بود.کفش پوشیدم و زدم بیرون.مادرش و خواهرش تا دم در اومدند.حتی خداحافظی هم نکردم…گوشیم رو خاموش کردم. رفتم رستوران شام خوردم.وبعدش کمی دور زدم رفتم خونه…از قبل لامپها روشن بودن…رفتم داخل توی خونه بود.حتی نگاهش نکردم.توی هال بود…من هم انگار نه انگار که آدمی هم توی خونه هست.رفتم اتاقم.اومدم پیشم.گفت علی غلط کردم گوه خوردم.منو ببخش…تو شوهرمی از این به بعد هر کاری دلت خواست باهام بکن…گفتم نه فردا که طلاقت دادم برو به اون شوهرت بگو هر کاری دوست داره بکنه…دوباره گفت علی جون گوه خوردم…گفتم کاری به کار خورد و خوراکت ندارم…تو قدر نعمت رو نمیدونی…از روزی زنم شدی…بغیر خوبی کاری باهات نکردم…هفته ای چند میلیون ریختم توی کارتت…یکبار ازت نپرسیدم داری با این پولها چکار میکنی کجا خرجشون میکنی،؟چندین تا مسافرت خوب بردمت…خدا تومن هزینه ات کردم…تا پول آرایش و اپیلاسیون ننه و خواهرت رو من میدم…فک کردی نمیدونم…تا پول نعشه بابات رو از کارت من میکشی.اونوقت برای یک استکان چایی تلخ میگی من برم کوفت بخورم…مهم نیست…حقمه…از اتاقم انداختمش بیرون…تا صبح راحت خوابیدم…صبح اومدم برم وکیل بگیرم طلاقشو بدم.بخدا باور کنید تموم شب رو نخوابیده بود…تا اومدم از در برم بیرون…زنداداشم رسید.با دختر برادرم بود.گفت داداش علی.نری دادگاه ها…بسشه تنبیه شده…از دیشب ساعتها الان نزاشته من بخوابم… دائم داره بهم زنگ میزنه…بخدا ساعت۷صبح به زور از روستا اومدم تا شهر…ماشین محمدیار خراب بود.مجبور شدم با تو راهی اومدم.گفتم نه زنداداش. زندگی که عشق و علاقه نباشه.محبت فقط یکطرفه باشه فایده نداره که…این فقط عاشق پول منه نه خود من…از پشتم گفت نه بخدا نه…من ازت دلگیر بودم.ناراحت بودم ولی نمیتونستم به کسی بگم چرا ناراحتم…میخواستم خودم مشکلم رو برطرف کنم…تا تو تنبیه بشی یه وقت دوباره ازون کارها باهام نکنی…ولی راه رو اشتباهی رفتم…دویید اومد بغلم کرد.بخدا به محبوبه گفتم چرا باهات قهر کردم.ولی جلوی محبوبه بهت قول میدم…همیشه همونی باشم که تو میخوای…محبوبه.گفت علی جان داداش بخاطر محبوبه…اون روز نرفتم دادگاه.گوشیم رو عمدا روشنش نکردم…سر کار بودم…یک MVM شاسی رسید توش دوتا دلبر بودند…مستقیم اومدن دفترم.خیلی ناز بودن.ساعت۱۱بود من و راحله خبری از هم نداشتیم.این خوشگله هم ریده بودن توی گيربكس ماشینشون،شاگردم دور زد برگشت گفت اوستا گیربکس داغونه…خودت چک کن…رفتم دور زدم برگشتم…دخترا اومدن داخل کارگاه مکانیکی.گفتم حواستون باشه لباساتون چرب نشه.خوشگل و ناز لبخند میزدن.براشون توضیح دادم ماشینشون چش شده چقدر هزینه داره…رفتیم توی دفترم…کارت دفتر رو دادم.و گفتم پسفردا تماس بگیرید.تا ببینیم کار ماشین تمومه یا نه،گفت اوستا میشه شماره خودتون رو داشته باشیم.گفتم من نباشم هم اینجا هستند که جوابتون رو بدن.گفت حالا شما شماره خودتون رو بدین چی میشه مگه؟گفتم چشم…تا اومدم کارت خودمو بدم بهش بگیره راحله با محبوبه از در اومدن داخل…قشنگ بدون رودربایستی کارتمو از دست دختره گرفت…گفت خانوم موتور ماشینت خرابه یا موتور خودت…برو هروقت درست شد بیا ماشینتو ببر…دختره گفت به تو چه،مگه فضولی…راحله گفت آره فضولم…و این خوشگل خان شوهرمه.دختره گفت اوه صاحبش اومد…رفیقش خندید زود رفتن…زنداداشم خنده بلندی کرد.گفت علی این که ول کن تو نیست…گفتم فقط زبون داره ۶متر…ناکس تیپ هم زده بود وحشی…گفت بیا بریم خرید…بله برون
ریحانه آخر هفته است.میخام لباس مجلسی بخرم.گفتم من نمیتونم کار دارم…در ضمن لباس زیاد داری،گفت علی جدی میگی…نمیایی،گفتم نه چرا بیام.مگه خولم…مث اینکه دیشب رو فراموشت شده…محبوبه جان بجان خودم از مادرش بپرس اومدم قاشق اول رو بزارم دهنم.به خواهرش گفت بزار بره کوفت رو بخوره…لقمه زهر مارم شد.مگه من مونده اون یک لقمه نون خونه بابای اینم…من بخاطر این رفتم خونه پدرش.بجان خودم اگه اشاره کنم…صدتا دختر خوشگل و خانوم دور و برم هستند…ولی من احمق تازه ازون یکی راحت شده بودم خودمو گرفتار این یکی کردم…گفت علی پشیمونی؟گفتم مگه تو نیستی…دیشب چی میگفتی به ریحانه…گفت علی بقران اشتباه کردم…اشکای قشنگش آروم اومد.گفت محبوبه بیا بریم…گفتم بمون کاپشنم رو بردارم بعد…نگاهم کرد لبخند قشنگ و کوچیکی زد.دستمال دادم اشکش رو پاک کرد…رفتم ماشینمو آوردم دم در گاراژ سوار شدن…رفتیم مرکز خرید.توی مرکز خرید شلوغ بود…دستشو گرفته بودم…کمی براش خرید کردم.حتی برای زنداداشم و دخترش هم خرید کردیم…آخرین مزون.که رفتیم.لباس مجلسی خرید.مزون بزرگی بود…بقران رفتم ببینم لباسش قشنگه یا نه…کمی سر شونه هاش لخت بود و چاک قشنگی هم داشت.گفت خوبه.گفتم اینجوری که کسی تشخیص نمیده تو عروسی یا ریحانه.گفت بزار بردارمش دیگه.گفتم بردار…همون لحظه تا اومدم کنار…همسر قبلیم با مادر و خواهرش بودند…من و محبوبه و دخترش کنار هم بودیم.گفت علی آقا زمان ما که به من میرسید غیرتی میشدی و میگفتی اینجوری بپوش اونجوری بپوش…حالا خانوم جدیدت دامن چاک دار میپوشه سر شونه لخت…خیابون هم دستشو میگیری مانتو کوتاه تنش میکنی…تندتند گلایه میکرد.مادرش گفت بیا بریم دختر جان آخه به تو چی؟من چیزی نمیگفتم…که راحله از اتاق پرو اومد بیرون…گفت عزیزم علی جون چیه چی میگه این خانوم…گفتم هیچچی ولش کن.گفت خانوم چیه دیوونه شدی.گفت آره اگه دیوونه نبودم…شوهر جوون و خوشتیپم رو از دست نمیدادم.تا که توی تازه به دوران رسیده ازم بگیریش،علی خیلی نامردی…اگه با من هم اینجوری رفتار میکردی چرا ازت جدا بشم…برا من خیلی سخت میگرفتی…محبوبه یادته…گفتم صدیقه خانم ببخشید دیگه تموم شد رفت…حالا برو خوش باش زندگی خودتو بکن…بزار ما هم خوش باشیم.راحله گفت آهان الان اونجات سوخته…خب میخواستی خوب باشی نگهش داری از دستش ندی.بعدشم دست منو گرفت گفت علی بیا نمون اونجا…داره مخ آدم رو میخوره…رفتیم حساب کردیم و زدیم بیرون…تا اومدم سوار ماشین بشم.همسر قبلیم رسید گفت علی چی از من دیده بودی که باهام اینجوری برخورد میکردی…ولی به این یک وجبی پررو اینقدر رو دادی…من که چیزی برات کم نمیزاشتم.گفتم خودت طلاق خواستی من که ندادم…گفت خب اون شرایط سخت…این شرایط الان…من شانس نداشتم…گفتم حالا که شوهر و بچه داری برو پی زندگیت…تو که زودتر از من ازدواج کردی؟راحله گفت تو الان شوهر و بچه داری هنوز چشمت دنبال شوهر منه…گفت بچه جون عشق همون عشق اول…اگه هوسه همون یکی بسه،،بعدشم رفت…دلم واسش سوخت…بردم زنداداشم و دخترش رو رسوندم روستا…راحله باهام اومد…بعد شام برگشتیم خونه…گفت علی میخوای دوباره بکنی توی پشتم.گفتم که باز قهر کنی بری فتنه بسازی؟گفت نه میخوام زیرت جون بدم…تا دیشب فک میکردم زن قبلیت رو حتما از پشت کردی ازت جدا شده…تازه فهمیدم…برای چی جدا شده.حتی حرف محبوبه هم باورم نشده بود…ولی امروز خودم فهمیدم چقدر دوستم داری که بهم آزادی دادی…منو ببخش خب…گفتم باشه…خوبه خودت فهمیدی…داگی نگهش داشتم.گفتم ببین کیر من سرش کلفته…خودتو سفت نکن…فقط چند دفعه سرش رو میزارم و درش میارم…تا آبم بیاد.گفت فقط آروم بکن.اخه تو که نمیدونی چقدر درد داره،،تا سر کیرم رفت توش کمرشو سفت گرفتم بازم گریه کرد…ولی قشنگ کیرم داخلش بود.خیمه زدم روش.اخ و واخش بلند بود.اخه حساب کون نبود که…تپل تنگ سفید…زیبا.محکم از کونش کشیدم بیرون…فرو کردم توی کوسش…صدای گوز قشنگی ازش زد بیرون.جیغ کشید از زیرم در رفت. قهر کرد.خندیدم.گفتم چی شد باز که قهر کردی…گفت تو باعث شدی آبروم بره.گفتم مگه غیر من کی هست…فدات بشم…صدای ناله کونت بود…من که دوستش داره…تو از من دورش نکن…گوز و ناله اش که مهم نیست…خندید گفت خیلی بی ادبی…گفتم مگه نشنیدی، شاعر میگه ای نوای کون تو چون ساز نی…داغ کونت مو ببینم تا به کی،،، چقدر خندید…اونشب بیشتر کوسشو گاییدم.گفت کونم دردش زیاده…هر چند بار یکی بکن تا کم کم عادت کنم.خلاصه که کون کردن این خانوم پروسه طولانی بود…تا اینکه من پای سیستمها و دوربینهای گاراژ نشسته بودم و داشتم دوربینها و سالنها رو چک میکردم…توی سالن کارواش ۳تا جوون نشسته بودن…درست زیر میکروفون دوربین.یکی بلند شد رفت تقریبا۱۷سالشه بچه خوشگل ولی بی پوله…اون دوتای دیگه با هم حرف میزدن…لاغره گفت این لامصب چه کونی داره…کاش میشد بکنیمش…هیکلیه گفت خب من همیشه میکنمش
لاغره گفت کوس نگو دیگه تو اینو میکنی؟گفت به جان مادرم سوراخی توشی میده عین زن جنده…گفت لاشی کیر تو مث مال خره اینو توشی میکنی؟گفت بیا بیارم تو هم بکن…کوسخول خودم کون اینو آب قند دادم…گفت آب قند چیه دیگه…گفت کون رو که کردی یک حبه قند خیس کن بزار توی کونش بعد ابتو بریز روی قند بزار توی سوراخ کونیه جذب بشه…تا آخر عمر از کون دادن سیر نمیشه…گفت برو چرت نگو…گفت خب بیا یکبار آب قند بدم کونتو تا ببینی…این کلک قدیمی بچه بازهاست، طرف خارش کون میگیره…تا آب کیر توش نره سیر نمیشه…من چشام از تعجب ۴تا شده بود…با خودم گفتم این چالش رو امشب باید روی جوجه طلاییم تست کنم…هنوز فکرم درست توی ذهنم جمع و جور نشده بود که.خودش زنگ زد علی جون کجایی؟گفتم خب گاراژم دیگه میخواستی کجا باشم.گفت امشب زود بیا مهمون داریم.گفتم چیه چیزی لازمه بگو بگیرم بیام…گفت نه شکر خدا همه چی هست…پرسیدم خب پس چی شده،گفت خواستم ریحانه و شوهرش رو برای اولین بار دعوتشون کنم…بیان خونه ما.ولی نمیدونم کادو چی بهشون بدم…آخه خودت میدونی عقد کنون نگرفتن شوهرش پول نداشت…مونده تا عروسیشون.گفتم خب بلاخره که زن عقدی که،هرچی دوست داری بده…گفت نمیدونم چی بدم…گفتم غصه نخور بزار بیام بهت میگم…تو بفکر پذیراییت باش.این کادو واسه من شد نقطه قوت،شب رسیدم خونه دست خالی بودم.اومد پیشم مهمون زیاد داشت تنها خواهرش نبود.گفت وای علی جان دست خالی اومدی که…کادو فراموشت شد…خندیدم.گفتم غصه نخور…چقدر عجولی.بیا این نیم سکه رو بده بهشون…گفت وای عزیزم چی بهت بگم چقدر ریحانه طفلی خوشحال بشه…هدفم فقط رام کردن این اسب وحشی زیبا بود…خلاصه که مهمونی تموم شد…شبش پریده بود سر و کله من…جانم شوهر خودم…هم فامیلای خودم هم دومادمون کف کردن…اینها سکه کجا دیده بودند…گفت علی میخام برات تلافی کنم امشب نه خسته ام فردا شب…گفتم باشه یکشب دیگه هم من رو بزار توی کف…فرداشبش واسه خودم اسپری تاخیری خریدم…آخه توی کف کون این مونده بودم که کیرمو اقلا تا نصفه فشار بدم توش…همیشه نصفه نیمه و الکی کون میداد…شب بود…خودش دمر شد.کلی کرم مالی کردمش…اسپری رو هم زده بودم کیر شق و بی حس بود.گفتم عزیزم امشب اذیتم نکنی ها.دردت هم اومد تحمل کن بزار لذت ببرم.گفت مگه میخای چکارم کنی.گفتم میخام سیر کونتو بکنم بعد این همه مدت از دلم دربیاد…بازش کن با دستات…دراز کشیدم روش…کیرمو فشار دادم داخلش…گفت وای وای وای…علی علی دارم میمیرم.دراز کشیدم روش.گفتم خودتو شل بگیر خب…گفت نمیشه نمیشه…باز هم گریه کرد…خیلی حال قشنگی بود.گریه نازی میکرد.آه از نهادم در اومد.گفتم جانم به این کون…دختر چه کونی ساختی تو…آخ شروع کردم تلمبه زدن.اون هم جیغ جیغ میکرد…شاید ده دقیقه کونشو گاییدم…خیلی گریه میکرد…در آوردم کیرمو عین غار کونش باز بود…گفتم بلند نشو الان میام…سریع رفتم ۱حبه قند متوسط خیس کردم…آوردم فرو کردم توی کونش.گفت وای چی بود علی…گفتم قند بود چون اگه زخم بشه کونت زود خوب میشه…گفت داره توش میسوزه…گفتم نق نزن برگرد…تا برگشت پاهاشو زدم بالا.فکر کرد میخوام کوس بکنم…خودشو سبک و شل گرفت با یک نشانه گیری دقیق.تا نصف بیشتر کیرمو دادم داخل کونش.اون هم لنگها بالا.از روبرو…دیگه کامل در اختیارم بود…طوری جیغ میزد…گوشهام درد میگرفت… ولی خوب گاییدمش…ابمو ریختم توی کونش…خوب صبر کردم تا جذبش بشه…کیرم شل شد بعد درش آوردم بیرون…ساکته ساکت بود.چندین بار لب و سر و صورتش رو بوسیدم…گفتم اگه قهر کنی سورپرایزی که برات دارم رو نمیگم.چشاش برق زد…زود بگو چیه اگه نه دارم قهر میکنم…گفتم میخام بفرستمت بری گواهینامه بگیری…واست ماشین بخرم…پدرسگ چنان خوشحال شد لبهامو میبوسید انگار نه انگار که کونش جر خورده…گفتم ها چی شد مست شدی…گفت علی خیلی بی رحمی فک کردم میخای منو بکشی…گفتم تو عشق علیاری احمق جون اونوقت تو رو میکشمت؟نترس.پاشو بریم حموم.گفت علی جان پاهام درد میگیره…کونمم میسوزه…گفتم بیا زیر آب گرم خوب میشی…توی حموم نشست آبکی ها رو تخلیه کرد.از حبه قنده یک کوچولو مونده بود.فرداش سرکار بودم زنگ زد گریه کرد.گفتم چته قربونت بشم.گفت رفتم توالت کلی درد کشیدم.گفتم اوه حالا گفتم ببین چی شده…گفت برات درد کشیدن من مهم نیست…گفتم مهمه ترسیدم خدایی نکرده چی شده باشه…اشکال نداره خوب میشی…گفت علی خیلی توش میخاره…گفتم داره زخمت خوب میشه برای همون…خوب سیر کون شده بودم…ده روزی طول کشید دو باری سکس کوس کرده بودیم…شب بود با انگشت از کون شروع کردم…هیچوقت نمیزاشت کونشو دستکاری کنم…مگه با منت و التماس…ولی خودش گفت علی اول انگشتت رو چرب کن دردم نیاد…گفتم چشم عروسکه من…آخ چقدر من انگشتی اول یکی بعد دوتا بعد سه تایی کون قشنگشو سیخکاری کردم…آخرش خودش گفت بکنش دیگه…خودتو خوردی خسته شدم…اصلا دلم عین چی میجوشید.کیف کردم.دمر شد خودشبا دستاش کونو باز کرد.اروم کردم توش آخ کوچیکی گفت…سوراخش چرب و روون بود…تندتند تلمبه میزدم…گفت علی بده توش تکونش نده دردش رو دوست دارم.گفتم باشه عزیزم…کیرم داخلش بود دراز کشیدم روش…آروم آروم بیشتر دادم داخلش…وقتی نگاه کردم…قشنگ۱۸سانت کیر کلفت تا ته…توی کونش بود خایه هام چسبیده بودن به سوراخش.گفت آه چقدر خوبه…علی توش میخارید کیر کلفتتو میخواست…گفتم خب زودتر میگفتی،گفت علی من که نباید بگم باید خودت حال خانومت رو درک کنی.اخ با این حرفهاش آبم اومد ریختم عمق کونش…گفت مرسی عزیزم چی داغ شد توی کونم.بوسیدمش بلند شدیم رفتیم حموم سر کیرم کمی عنی بود اما اشکال نداشت…وقتی بیرونش کشیدم چوس کش دار و هواداری هم داد.خودشم خندید گفت خودت مقصری…گفتم بریم حموم…توی حموم بغلش کردم کلی بوسیدمش…گفت خوب بود.گفتم عالی بود عالی…گواهینامه گرفت یک ماشین بهش داده بودم…بگم توی ده روز ده بار بیشتر تصادف کرد.باورتون نمیشه…میزد همه جا…پاسپورت گرفتیم بردمش ترکیه…توی اون ده روز هرچی ندیده بود و بلد نبود رو هم یاد گرفت…تازه زنها اونجا رو دیده بود تیپ میزد وحشی…بردمش استخر مختلط بود.اولش نمیومد بعد که دید نصف استخر دخترای ایرانی هستند خودش هم اومد…کلی گردوندمش…دیگه سکس کردنمون کامل بود…مشکلی اصلا توی زندگیمون نبود.فقط چند سال رد شده بود خانوم کاملی شده بود ولی حامله نمیشد.من خودم دیگه مطمئن شده بودم حتما ایراد از خودمه چون همسر قبلیم هم که با من بود باردار نشد ولی دوباره که ازدواج کرد حامله شد.خودم میدونستم برای همین دکتر نمیرفتم.ولی زندگی به راه بود…تا اینکه برادرم بنده خدا بدجور مریض شد و درست موقعی که دخترش نامزد کرد فوت شد…غم بدی افتاد توی خونه ما…پدرم چون همیشه با برادرم با هم سر زمینها کار میکردن و بیشتر با هم بودند…اون هم یه جورایی بعد از فوت برادرم غصه خورد و دق کرد و۶ماه از فوت داداشم نگذشته بود فوت شد…اصلا خیلی خیلی بد شد…من نمیدونستم باید چکار کنم.مواظب مادرم باشم…مواظب خونه زندگی خودم باشم یا زندگی داداشم…غم و غصه مالی اصلا نداشتم…ولی خب یکهو شوک بزرگی شد و از دست دادن پدر و برادرم و مسئولیت زندگی شون افتاد گردنم…بخاطر زمینها و باغات و گوسفندها نمیشد بیارمشون شهر…مادرم و زنداداشم مجبور بودن روستا بمونند.یکسالی بود مسافرت داخلی هم نرفته بودم چه برسه خارجی..رابطه با خانومم معمولی بود زندگی بر وفق مردا بود…تا اینکه وقت عروسی بچه برادرم شد و براش خودم جهیزیه گرفتم و اومد شهر رفت سر خونه زندگی خودش…پسر داداشم فرامرز بزرگ شده بود…بهش گفتم بیا گاراژ بهت کار یاد بدم بمون پیش خودم گفت نه عمو بزار ورودی دانشکده افسری رو امتحان بدم برم اونجا.میخام مستقل باشم…برای اینکار باید حتما مدتی میومد شهر که کمی درس بخونه…مادرش محبوبه میدونست که من خیلی دوستش دارم. برای همین از من خواهش کرد بزارم فرامرز مدتی خونه من باشه تا جایی دیگه نره خدایی نکرده معتادی چیزی نشه…نگرانیهای معمولی مادرانه…گفتم خواهش نمیخواد من که بچه ندارم عین بچه خودمه…خیلی ازم تشکر کرد…گفت داداش علی چرا دکتر نمیری تا بفهمی مشکل از تو یا زنته،گفتم خودم میدونم مشکل از منه…چون زن قبلیم الان بچه داره…وقتی زن من بود حامله نشد…ولی الان بچه داره…دیگه حرفی ردوبدل نشد…توی این حین که فرامرز اومد خونه ما اکثرا روزها با من گاراژ بود.ولی گاه گداری زودتر برمیگشت خونه…ده روزی بود خونه ما بود.گاهی میدیدم ماشینه راحله دستشه یا باهم رفتن خرید…خلاصه چیزی نمی گفتم…تا اینکه با یک رفیقم دو نفری به بهونه خرید رفتیم ترکیه…وقتی به راحله گفتم…گفت اشکال نداره مدتیه فشار کاری زیاد داری برو بزار خستگیت در بره…فرامرز مواظبمه و پیش من هست…چمدون بستم و رفتم ترکیه…اصلا دلم خوش نبود چون همسرم که خیلی دوستش داشتم باهام نبود…توی ترکیه با پرس و جوی زیاد توی آنکارا دکتر خوبی پیدا کردم و رفتم برای اینکه ببینم مشکلی دارم یانه، بعد از کلی آزمایش و تست که جای گفتنش نیست…دکتره گفت به هیچ عنوان شما مشکلی برای پدر شدن نداری.صددرصد مشکل از خانومه،،گفتم پس چرا همسر قبلیم باردار نشد…گفت صددرصد اون جلوگیری می کرده به شما نمیگفته، خلاصه شنگول شدم…دو روز بعد باید برمیگشتم ایران…خودم زنگ زدم به راحله دیر جواب داد.انگار خسته بود…گفتم ها چته؟له له میزنی…گفت چیزی نیست…پس کی برمیگردی…دو روز دیگه بود ولی گفتم آخر هفته حتما بر میگردم،،گفت انشالله خوش بگذره…البته اون دو روز رو هم خوش گذروندم ولی اصلا به خانومم خیانت نکردم یا اینکه برم بخام کاری بکنم…میخواستم با برگشتنم سورپرایزش کنم…ساعت۷دقیق رسیدم در خونه…دیدم لامپها خاموشه ماشینش هم نیست…چمدونها رو که کلی هم سوغاتی گرفته بودم…رو بردم بالا.گذاشتم کنار تخت و اول رفتم دوش بگیرم…میدونستم با فرامرز رفته بیرون.…اومدم بیرون هم
خبری ازشون نبود.خودم عمدا لامپها رو خاموش نگه داشته بودم که مثلا وقتی برگشتن منو دیدند سورپرایز بشن…ساعت۱۱بود رسیدند.خوشحال و خندون شوخی کنان رسیدن.در ضمن فرامرز به زن من از اول میگفت خاله نه زن عمو…چون همسر من دختر خاله مادرش بود دیگه،،اصلا متوجه حضور من نبودند…گفت خاله ولی این دوستت خیلی خیلی زرنگه،میخواست تموم خرج امشب رو بندازه گردن ما.ولی دیدی چطوری پیچوندمش، راحله گفت ولی خوب به خودت رسیدی و خوب حالی باهاش کردی…گفت خاله اونها رو ولشون کن…عشق و حال فقط خودت…صدتا دختر فدای یک تار موی سرت…بعدشم محکم بغلش کرد و لبهاشو بوسید…گفت خاله بدو بیا روی تخت بقران دیگه طاقت ندارم.گفت صبر کن پسر برم دستشویی،گفت بدو تو رو خدا بدو…بعدشم خودش توی هال لخت شد و گفت ببینش چه انتظاری میکشه…راحله گفت خاک بر سرت که عین همین عموی وحشیت هستی…فک کنم علی باباته نه اون محمد خدا رحمتی…گفت نخیرم مامان من زن خوبیه اصلا به هیچ عنوان به عمو پا بده نیست…راحله رفت توالت برگشت.گفت ولی میدونی ارزوشه علی شوهرش بود…اون زمانی که من هنوز زن علی نبودم یکبار بهم گفت…کاش علیار شوهرم بود…میگم شاید یکی دو باری عموت تنگ مامانت گذاشته شدی تو بچه اش…گفت خاله چرت نگو از عمو که بچه نمیشه…گفت عه چرا نشه…چیز داره اندازه قد تو…گفت مگه به چیزه…دوتا زن گرفته هیچکدوم حامله نشدین…گفت دیوونه اولا من رفتم خونه زن اولش و قسمش دادم راستشو بگه…بهم گفت چون علیار مرد خشنی بود دلم نمیخواست ازش حامله بشم همش قرص میخوردم…خودم هم رفتم دکتر فهمیدم…تنبلی تخمدان دارم…بعدشم کیست داشتم برطرف شد…دیگه به عموت اینجوری نگی ها.نگاه نکن من باتو میچرخم…من عاشق علیارم…انشالله میخام ازش حامله بشم دارم دارو میخورم…گفت ولش کن خاله بیا دیگه…گناه دارم…هر دو لخت بودن…اصلا انگار نه انگار من هم گوشه خونه هستم…رفتند اتاق خواب…اصلا متوجه دوتا چمدون بزرگ نشدند…گفت خاله یککم برام بخور دیگه…گفت نه الان عرقو شده ازش بدم میاد…بیا بکن پشتم زود تمومش کن…باید برم دوش بگیرم…من از پشت ازشون فیلم میگرفتم.گفت نه نه…اون جلو فقط مال عشقمه…بکن عقب زود باش…فرامرز هم با اون کیر نصف نیمه اش دو دقیقه ای مث باباش آبش اومد…ولی محکم و وحشی تلمبه میزد…من نمیدونستم چکار کنم.شوکه شوکه بودم…آخه همسرم…بچه داداشم…بکشمشون،بزنمشون،چکار کنم…شده بودم چوب دوسر نجس…این طرف صورتم میزدم درد میگرفت…اون طرف هم میزدم درد میگرفت.فقط کارشون زود تموم شد…راحله زود دویید توی حموم…فرامرز گفت آروم الان آبم از کونت میپاشه بیرون…بعدشم بلند خندید…یک چوب درخت گردو خوشگلی داده بودم واسم تراشیده بودن و دسته چرمی قشنگی بهش وصل بود…همیشه پشت در ورودی هال میزاشتم…رفتم برداشتمش…وقتی رفتم داخل اتاق داشت شورت میپوشید… در اتاق رو بستم که صداش بیرون نره.تا اومد حرف بزنه یکجوری زدمش شاید بگم بخدا بالای۲۰تا چوب بهش زدم…فقط میگفت عمو گوه خوردم…گفتم ساک و لباسهاتو جمع میکنی روستا هم نمیری…میری اتاق بالای کار واش با جان محمد اونجا میخوابی تا بعد تکلیفت رو روشن کنم…فقط میگفت چشم عمو جان چشم…ده دقیقه نشد با بدن داغون جمع کرد رفت…من موندم و راحله چوب به دست…توی هال نشسته بودم…لخته لخت اومد بیرون رفت توی اتاق…داد زد پس کجایی پخمه…خبری ازت نیست.رفتم داخل در رو بستم داشت لباس زیر میپوشید.گفتم پخمه من هستم که به تو بچه گدا اطمینان کردم و آدمت کردم…و زندگی لاکچری برات ساختم…تا برگشت.منو دید درجا سکته زد.غش نه ها.بخدا سکته زده بود.چون بردمش بیمارستان و چند روز اونجا بود…رفتم پیش مادرش فقط به اون جریان رو گفتم و فیلمو نشونش دادم…بسیار گریه کرد و عذر خواهی کرد…وقتی گذاشتمش بیمارستان و مادرش رو بردم گذاشتم روی سرش دیگه نرفتم دیدنش.ازش دل چرکین بودم به مادرش هم سپردم به کسی و فامیل چیزی نگه…چون ابرو ریزی میشه.بیاد بیرون خوب بشه طلاقش میدم…فرداش رفتم روستا.سراغ زن داداشم پسرش توی گاراژ بود و منتظر روز آزمون دانشکده بود…بیشتر کارهاش رو کرده بود.به بچه های کارواش سپردم کار خر رو ازش بکشند.اگه میرفتم گاراژ شاید میزدم له و لورده اش میکردم…رفتم روستا.فقط خواستم زنداداشم رو بترسونمش آخه خیلی دوستش داشتم و دارم…تنها زنیه که اندازه مادرم دوستش دارم…بردمش توی باغ پرسید علی جان چیزی شده؟گفتم بیا کارت دارم نمیخام پیش مادرم چیزی بهت بگم…گفت بگو.گفتم محبوبه من تا الان برای تو و بچه هات عموی بدی بودم.؟گفت نه ازت ممنونم…توی این یکسال و خورده که از مرگ محمد گذشته اگه تو نبودی من نمیدونستم چکار کنم…گفتم ببین برای دخترت جهیزیه گرفتم عروسی گرفتم…پسرت داره میره دانشگاه افسری.ولی دیگه خط من و شما جداست…میخوام مادرم رو ببرم شهر پیش خودم…و تموم املاک رو بفروشم…میدونی که قانونی چیزی به شما نمیرسه چون محمد قبل پدرم فوت
شده، گفت علیار تو خودتی با من اینجوری حرف میزنی…ازت توقع نداشتم…خدا بزرگه هر جور دوست داری هر کاری دوست داری بکن…فقط بگو چی شده…واقعا گریه ام در اومد.گفتم خیلی نامردی محبوبه…با اون بچه تربیت کردنت…من بغیر خوبی توی این تموم سالها کاری باهاتون نکردم…ولی شما نمک خوردین نمکدون شکستین.گفت علی جان بگو چی شده…گفتم این رو ببین… گوشی رو دادم دستش…ساکت فیلم رو نگاه کرد.بعدش ساکت منو نگاه میکرد.گفت…علیار علیار جان.چکارشون کردی،گفتم نترس حال پسرت خوبه…کتکش زدم اما دلم نیومد.بکشمش،بچه برادرمه،،ولی اون جنده تا منو دید در جا سکته کرد الان بیمارستانه،خدا کنه بمیره…گفت علی جان علی…بخدا نمیدونم باید بهت چی بگم.گفتم هیچچی…چی بگی ریدی به من با اون کار پسرت…دیگه هیچ وقت نمیخام خودتوپسرتو دخترتو ببینم.چادر رنگی روستایی سرش بود توی خونه باغ خودمون بودیم…وضع مالیش بد نبود ها…اشتباه فک نکنید…هنوزم بسیار زیبا ودلربا بود.توی خوشگلی و خوش اندامی تک بود…الان که نزدیک۴۰سالش بود تازه جا افتاده تر هم شده بود.خودشو انداخت بغلم محکم منو گرفت.گفت علی منو تنهام نزار پس من تنهایی چکار کنم.؟علی من ازت خیلی انتظار دارم…کاری به اون راحله پفیوس و اون پسر بی چشم و رو ندارم…من من از اول توی این خانواده فقط روی تو حساب کردم…بخدا حوصله مادرت رو هم ندارم…فقط بخاطر تو باهاش موندم…گفتم پس باید به حرفم گوش کنی…الان میبرمت پیش مادرم ولی بهش نمیگم چی شده…فقط میگم میخام محبوبه رو بگیرمش…حرفی نمیزنی.زن خودم میشی.گفت وای نه علیار…گفتم چرا مگه دوستم نداری؟گفت بقران نمیتونم بگم چقدر میخامت…گفتم پس حرف نزن و بیا.رفتم خونه پیش مادرم تا بهش گفتم از خداش هم بود.همون روز تموم گوسفندا رو فروختم حتی تموم آذوقه ای که برای خوردنشون بود…همه رو دادم پسر عموهام…بنده خدا ها از خداشون هم بود…مادرم و محبوبه رو آوردم شهر…بردمش صیغه دائم ولی محضری براش خوندم…مادرم پرسید پس راحله کجاست.؟گفتم قهریم میخام طلاقش بدم…مادرش میدونه خونه اونهاست…گفت خودت میدونی پسر جان…ولی این محبوبه زن خوبیه…محبوبه رو فرستادم آرایشگاه بهش گفتم باید چکار کنه…اپیلاسیون کامل فرستادمش…عین عروس برگرده…رفتم سراغ بچه داداشم.گفتم بیا کارت دارم…مث سگ میترسید… گفتم ننه ات رو صیغه کردم…اگه زر بزنی همینجا میدم جرت بدن…گفت نه بخدا عمو کارخوبی کردی مبارک باشه…عمو منو بکش بخدا اون خاله راحله مقصر نبود من اولش باهاش کار بد کردم…اون تو رو دوست داره…تا اینو گفت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم…بدجوری کتکش زدم…به زور از زیر دست و پای من درش آوردن…بردمش سر و صورتش رو درمون کردند…بردمش پیش مادرش…تا دیدش…تف انداخت صورتش…گفت عوضی نون نمک عمو رو خوردی نمکدون شکستی…بدم میاد ازت…پیش مادرم توی اتاق مهمونی موند…مادرم پرسید چی شده…گفتم توی کارواش دعوا کرده…شب اول وقتی با محبوبه بودم…گفتم محبوبه جان بخدا نمیخام اجباری توی کارت باشه…دلم میخواد از ته دل با من باشی…گفت خیالت جمع۲۰ساله دلم میخواست کاش تو شوهرم بودی…خوشگل بود خوشگل تر هم شده بود…گفتم محبوبه میدونی چند ساله مهرت توی دلمه…از شبی که از پنجره دیدم داشتی با محمد سکس میکردی…بدنت رو دیدم عاشقت شدم.اصلا بخاطر تو با راحله ازدواج کردم…گفت بخدا اون شب من به محمد گفتم فک کنم کسی پشت پنجره بود ولی اون گفت نه خیال میکنی…توی همین حین لخت کرد.من با شورت بودم…گفت تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن دیگه.گفتم نمیشه.عزیزم…نگاه کردنت سیرابم میکنه،سوتینش رو در آوردم… سینه های بزرگ و نازی داشت خوشگل سفید سر گنده…کمر باریک کمی شیکم تپل داشت کون عجب گنده…آرایش قشنگی داشت…خیلی بوسیدمش…تک به تک بوسه ها رو جواب میداد…لبهام رژ لبی شده بودن.خوابوندمش روی تخت…سینه هاشو میخوردم گردنشو میمکیدم،با دستاش صورتمو گرفت و لب قشنگی بهم داد…رفتم سراغ کوسش جان چی کوسی…تپل تر شده بود…هر چی میخوردم سیر نمیشدم… گفت عشقم بسه پاشو بکنش تا از دلت در بیاد.پاشو فهمیدم چندساله توی دلت آتیش مونده…پاشو فدات شم آقای من…بلند شدم.خودش شورتمو کشید پایین…تا کیرمو دید گفت…اوه واویلا چی بزرگه…خدا چی سر بالاست،علیار تو رو خدا مراعات کنی ها.وای…من تا الان همچین چیزی ندیده بودم.وای راحله گفت خیلی بزرگه ولی من با خودم گفتم این لوسه حرف مفت میزنه…گفتم نمیخوری برای من؟؟گفت میخورمش چرا نخورم…چقدر ناز ساک میزد…مهربون و خواستنی بود…گفتم دراز بکش عزیزم.گفت علی جون خیلی آروم خب…گفتم چشم…سر کیرمو خوب خیس کردم سوراخ کوس هم خیس بود.با یک فشار کوچیک کردم داخلش…اما مگه میرفت توش…سر کیر من گنده و سربالا کوس اینم تپل و تنگ.کشیدمش بیرون…گفت دوباره خیسش کن.گفتم باشه عشقم…خیسش کردم و با فشار بیشتر دادمش داخلش.گفت اوف جر داد منو…گفتم چقدر تنگه این ناز تو…لبخند زد.گفت لامصب
اون بزرگه،شروع کردم تلمبه زدن و لب بازی.بقران چشای قشنگش طوری شهلا شده بود نگاهش کردم گفتم چرا تو اینقدر خوشگلی،گفت هر وقت نگاهم میکردی میفهمیدم دوستم داری…اما حیا داشتی…میفهمیدم توی نگاهت پر حسرته.حالا دیگه با هم هستیم…بکن عزیزم بکن که ته دلم آتیشه… خاموشش کن…آخ خدا چقدر خوبه…علی جان زیاد بکن خب…گفتم باشه میدونم تو هم خوب حشری هستی.گفت علی بزار واست قنبلش کنم…برگشت داگی شد اولش چوچوله اش رو محکم مکیدم گفت وای علی بکنش…میخوام ارضا بشم…گفتم باشه کیرم رو محکم کوبیدم توش…تا تهش رفت داخلش…چند تا تلمبه سنگین و سریع زدم…خودش کشید بیرون گفت آفرین ماشالله عجب کیفی کردم…برگشت همون بوسی که چندسال قبل به محمد داداشم داد رو به من هم داد…خیلی اون شب رویایی و قشنگ بود…دوباره انداختمش زیرم و خوب گاییدمش آبم رو هم ریختم داخلش…چند شب هر شب میکردمش…هر جا گیرش میآوردم میکردمش…خودشم دوست داشت…پسرش رو بالاخره امتحان داد و گورش رو گم کرد…ده روزی پیش من بود.صیغه دائم بود…مادرم هم کنارم بود…سر سفره ناهار بودیم…مادرم پرسید علیار چرا نمیری دنبال راحله…گفتم مادر دخالت نکن…گفت دستم درد نکنه حالا من دخالت نکنم دهنم رو ببندم…گفتم مادر مسئله ای هست که تو نمیدونی،بعد ناهار محبوبه گفت علی جان دیروز خاله ام اومد پیش ما.فک میکرد مادرت در جریانه از زبونش همه چی بیرون اومد…مادرت هم کلی فرامرز و راحله رو فحش و نفرین کرد…و بهش گفت پس پسرم حق داشته اومده زن داداشش رو گرفته…هم پسرش رو تنبیه کرده هم زن جنده اش رو…ولی امروز صبح زنگ زد گفت حال راحله خراب شده دوباره سکته زده بردنش بیمارستان…میگم نکنه بمیره خونش بیفته گردن من…گفتم به توچی مربوطه…؟گفت آخه پسر من باعث و بانیش شده.میایی بریم دیدنش.گفتم نه دیگه دوستش ندارم…رفتم پیش مادرم گفتم حالا که فهمیدی چقدر بدبختم…بهت میگم…گفت تو هم که خوب تلافی کردی،برو ملاقاتش.حالش خیلی بده.گناه داره.اون جوری که تعریف میکنه.مقصر فرامرز بوده نه اون…حالا به هر حال کاریه که شده…طلاقش میدی بده ولی برو دیدنش…دیشب تا فهمیده دوباره زن گرفتی اون هم محبوبه رو.خانواده اش هم بدجوری خرابش کردن…سکته بدی زده…گفتم به درک…مادرم گفت پسرم تو مرد مهربونی هستی برو دیدنش.دلت رو دریا کن…چون خوبی خدا همه چی بهت داده…گفتم مادر کدوم همه چی شاید اگه بچه داشت همچین کاری نمیشد…گفت برو دیدنش شاید خدا داره امتحانت میکنه…گفتم باشه…بدون گل و شیرینی…رفتم دیدنش…توی مراقبتهای ویژه بخش قلب بود.ده روز بیشتر بود ندیده بودمش.زیر اکسیژن بود.چقدر لاغر شده بود.واقعا ترسیدم بمیره…از پشت پنجره اشکام میریختن…چندسالی خیلی باهم خوش بودیم…فقط یکبار تنهاش گذاشتم.مادرش رسید کنارم وایستاد دستمو گرفت گفت…علی جان دخترم گناه داره…تنهاش نذار.دکتر گفته یک بار دیگه سکته کنه بی برو برگرد میمیره…برگشتم تا دید گریه میکنم…مادرانه بغلم کرد.دوتایی گریه کردیم.چند روزی اصلا حالش خوب نمیشد…تا اینکه به زور پول و داروهای درجه یک…کم کم حالش خوب شد…رفتم روی سرش.حرفی نمیزد…لاغره لاغر شده بود ولی هنوز هم خوشگل بود. دستشو گرفتم صورتشو چرخوند.گفتم خوشگله اگه برم رفتم ها…گفت علی جان ازت خجالت میکشم…نمیدونم چرا نمیمیرم.گفتم چون باید بمونی تا با اون زبونت بیشتر منو جز بدی،،لبخند زد.گفت بمونم اگه طلاقم بدی…خودم خودمو میکشم…گفتم نه مادرم نمیذاره طلاقت بدم…خودت هم تنبیه شدی…اون لاشی رو هم چند باری خوب کتکش زدم…و انداختمش بیرون…گفت علی من نمیتونم با محبوبه زندگی کنم ها…براش خونه دیگه بگیر.گفتم اون هم چشم.گفت بزار مامانت با من باشه.تا خیالت از من راحت باشه.گفتم چرت نگو…خودت همه چی رو خراب کردی…گفت بقران من مقصر نبودم…بار اول شب به زور بهم تجاوز کرد…گفتم میدونم باهاش چکار کنم…هر چند هیچ کاری هم با اون نکردم…چون بچه برادرم بود…ولی برای دلخوشی این گفتم…خلاصه که بعد چند روز برگشت سر زندگیش…مادرم کنارش موند…دیگه نذاشتم بره روستا…برای محبوبه نزدیک گاراژ خونه خریدم…عقد دائمی کردمش…البته خود راحله اومد رضایت داد…میدونست مجبوره…یکشب پیش این هستم یک شبی اون…شب نوبت راحله بود صبح که از پیشش رفتم گاراژ…ساعت۱۰بود…دیدم مادرم و دو تا خانومها اومدند گاراژ…گفتم خدا بخیر بگذرونه… چی شده…مادرم بوسم کرد…گفت مبارکه پسرم…گفتم چی مبارکه؟گفت محبوبه حامله است.از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم…فرستادم یکی از شاگردهام رفت یک طبق بزرگ شیرینی گرفت…گفتم راحله غصه نخوری ها…تو هم انشالله حامله میشی،،گفت انشالله…به هر حال الان که شکر خدا همه چی خوبه…انشالله حال شما هم خوب باشه
بکن ببین اجازه دادم تریاک بکشی تا کمرت سفت بشه…غریزه بهم اجازه نمیداد برگردم.آخه نمیدونم این شهوت لعنتی چیه که اینقدر همه موجودات گرفتارش میشن…از گوشه پنجره آروم داخل رو نگاه کردم. ای جان آهوی زیبای فامیل داگی شد روی تخت،کوس سفیدو تپلی داشت بدنش خیلی سفید بود چوچوله کوچیکش که با خوردن برادرم متورم هم شده بود از لای کوسش بیرون زده بود…دلم از دیدن این صحنه داشت آتیش میگرفت.داداش من هم با اون کیر لاغرو و کوتاهش سر پا از پشت کرد توی کوسش…و شروع کرد تلمبه زدن.و چند دقیقه کمی بود مشغول بود و محبوبه هم صدای ناز التماس درخواستش بلند بود…آخ محمد جان ادامه بده تو رو جون محبوبه ابت نیاد ها…چند وقته منو نکردی…آخ محمد بکن…اوف چقدر خوبه…آفرین شوهر خوبم…آفرین آفرین… محمد هم آروم آروم تلمبه میزد.و ۵دقیقه نشده پنچر شد و آبش رو ریخت توی کوس تنگ زنش…تازه برگشت بوس خوشگلی به محمد داد.افرین خیلی خوب بود.طفلی به این سکس ضعیف می گفت آفرین.من با یک شلوارک بلند و گشاد بودم.چون دیر وقت بود…و تنها بودم…کیرم مث تنه درخت سفت شده بود.کیر کلفت و ۱۸سانتی من که کمی هم سرش رو به بالا انحراف داره…دیگه طاقت نداشتم آخه صحنه قشنگی بود.از شلوارک کشیدمش بیرون اخه اینقدر مالونده بودمش دلم میخواست ارضا بشم دلم میخواست جق بزنم توی اون سن.ماجرای چندسال قبله،و تا دور زدم برگردم برم توی آلاچیق کیرمم دستم بود.دیدم اوه راحله خوشگله بیرونه درست۱متری من بود.هین بلندی کشید.و چرخید برگرده توی ویلا.که از پشت بغلش کردم.گفتم خوشگله تو هم همه چی رو دیدی؟آروم گفت آره.تو رو خدا علی آقا ولم کن.گفتم هیس ساکت باش پنجره بازه مشکوک میشن.کیرم هم شق بود ولی کردمش توی شلوارکم.راحله با یک شلوار کتان۶جیب طرح مردونه خوشگل بود.تیشرت گشادی تنش بود.محکم گرفته بودمش…بدن نرمی داشت…شال سرش بود.چسبونده بودم بهش.گفت ولم کن تو رو خدا.اصلا اگه میخواستم هم نمیتونستم.چون کیرم در حد بالای شقی بود و شهوتم به تمامی احساساتم غلبه کرده بود.گفتم هیس ساکت باش.الان تموم میشه.دستمو بردم زیر تیشرتش.تا اومد حرف بزنه.دهنش رو آروم گرفتم گفتم هیس ساکت باش.بهت قول میدم آسیبی بهت نمیزنم.فقط یک حال معمولی.سینه های بزرگ و سفتی داشت.آروم از کرستش کشیدمشون بیرون دستم زیر تیشرتش بود.نمیدونم از خجالتش بود از ترسش بود از چی بود آروم گریه میکرد.سینه هاشو میمالیدم.حتی دهنش رو هم ول کردم دودسته از زیر تیشرت جفت سینه هاشو میمالیدم.چسبونده بودمش توی تاریکی به دیوار و از پشت گردن بوسش میکردم.و گریه میکرد.گفتم هیس نترس خوشگله بخدا کاریت نمیکنم.جانم تو چقدر خوشگلی؟آخ فدات بشم.میخای زن علی بشی یانه،هیچچی نمیگفت…با دست چپم آروم کوسشو گرفتم.گفت بخدا اگه ولم نکنی جیغ میزنم.گفتم باشه باشه نترس.از روی شلوار کیرمو به کون تپلش مالیدم و سینه هاشم میمالیدم تا آبم توی شلوارکم اومد.برگردوندمش چشاش پر اشک بود.گفتم دیدی چیزی نشد.میترسیدی،لبشو بوسیدم.اروم چشای قشنگش رو بوسیدم خیس بودن شوری اشک چشماشو احساس کردم.ازش معذرت خواهی کردم.دست ناز و کوچیکش رو بوسیدم.گفتم ببخشید راحله جون.دست خودم نبود آخه خیلی وقته مجردم و رابطه نداشتم.رفتم محمد رو صداش بزنم.اون صحنه سکس قشنگو دیدم حالم خراب شد.یهو توی فرشته هم جلوم ظاهر شدی…دیگه کنترلم رو از دست دادم.منو ببخش خب.فقط ساکت بود.گفتم بیا بریم توی آلاچیق،هیچچی نگفت برگشت توی ویلا.کم کم ترس برم میداشت با خودم گفتم کوسخول.آخه دختره هنوز دیپلم نداره.توی مشنگ به نوعی بهش تجاوز کردی اگه بره به خانواده اش بگه دهنت گاییده است.خیلی بهم ریختم.رفتم سریع شلوارکم رو درآورد عوض کردم اخه خیس بودم.عصبی بودم قندم هم افتاده بود.از آلاچیق بیرون اومدم.رفتم توی ویلا لامپهای اصلی خاموش بودن.فقط شب خوابهای تزیینی توی حال روشن بودن.نورهای رنگی رویایی قشنگی توی هال پذیرایی بود.مشروب نخورده حالم از ترس و استرس دگرگون شده بود.رفتم سراغ یخچال ولی دیدم قابلمه غذا هنوز روی اجاق گازه.آروم درش رو برداشتم.دیدم توش غذا هست و یک تیکه ته دیگ برداشتم با خوردنش حالم کمی جا اومد.اومدم سراغ یخچال آبمیوه نبود.کمی نوشابه ریختم توی لیوان سر کشیدم.تا اومدم بیام کنار.صدای نازی گفت یک کم هم به من میدی.دیدم راحله است.گفتم راحله خانوم شام هم کم خوردی.شیکم خالی اذیت نشی.گفت قابلمه رو برداریم با نوشابه بریم توی آلاچیق با هم بخوریم.لبخند زدم گفتم باشه بریم.تو برو من میام.دوتا قاشق برداشتم انداختم توی قابلمه و با نوشابه و لیوان رفتیم توی آلاچیق.گفتم تو هم مث من بیخواب شدی مگه نه؟گفت آره.آخه توپ بهم خورد خیلی دردم اومد.گفتم ببخشید بازی بود دیگه.گفت بعدشم.اون کاره زشتت.گفتم من که ازت معذرت خواستم که.گفت اهان آره مگه اون حس کار بدت با یک معذرت خواهی کوچیک تموم میشه.گفتم عزیزم خب چکار کنم واست،.گفت تو که ازم خواستگاری کردی،نکنه پشیمون شدی؟
گفتم نه بخدا از خدامه،تو جوابت چیه؟،لبخند زد.گفت اگه پسر خوبی باشی راحله رو دوست داشته باشی…من هم جوابم مثبته.غذا رو گرم کردم.دو نفری باهم شام که نه…سحری خوردیم و همینجوری که دهنش چرب و غذایی بود لبهای نازشو بوسیدم…لبخند زد.خیلی خیلی خوشگل بود.خیلی خوشگل توی قابلمه داش مشدی وار کنارم شام خورد.گرسنه هم بود.لبهای غنچه گوشتی کوچولویی داشت…پرسیدم راحله جون ازم ناراحت شدی…گفت آره… ولی بیشتر ترسیدم.گفتم ببخشید عزیزم.راحله میدونی من قبلا یک زن طلاق دادم…گفت آره میدونم دختر خاله بهم گفت مقصر زنش بود دلش دله بازی و پرو بازی میخواست ولی علی یار مرده بهش اجازه نمیداد… گفتم پس خوبه همه چی رو میدونی…گفت آقا علیار،گفتم جانم فقط بگو علی، گفت علی آقا میزاری درس بخونم…گفتم باشه بخون…گفت دانشگاه چی،،گفتم عزیزم احتیاجی نیست بری دانشگاه…مدرک بگیری چی بشه، عزیزم…خودم نوکرتم همه چی هست…خونه زندگی ماشین ویلا گاراژ…کلی کارگر…گفت یعنی نمیزاری برم…گفتم زنم بشو اگه دوست داشتی دانشگاه هم برو…ولی بهت قول میدم وقتی سالی یکبار رفتی خارج و ماهی یکبار بیایی همین ویلای خودمون اصلا حوصله درس خوندن پیدا نمیکنی…گفت همه مال خودته یا با آقا محمد یار شریکی،گفتم نه همه مال خودمه…ولی تو به روی داداش و زنداداشم نیاری ها…ناراحت میشن…فقط چشم قشنگی گفت…آسمون داشت روشن میشد سپیده زده بود.پرسیدم مگه خوابت نمیاد.گفت آقا علیار…خندیدم…گفت علی آقا دوست دارم کنارت بشینم…گفتم بخدا از خدامه…دست قشنگشو گرفتم…کشیدمش توی بغلم.سرخ شد.نشوندمش روی پام.خودش دستشو انداخت دور گردنم…لبم رو بوسید.گفتم مرسی شاه خاتون…عجب دختری هستی.گفت آق علی جون،،گفتم جونم؟؟گفت برام عروسی هم میگیری…گفتم بزرگترین عروسی روستامون رو واست میگیرم…گفت ما توی شهریم…گفتم بهترین تالار شهر خوبه…دوباره بوسم کرد.گفتم راحله عزیزم.برو بخواب من هم بخوایم که فردا ببرمت کلی بچرخونمت…فقط نزار کسی متوجه بشه تا بیام خواستگاریت،گفت باشه…بوسیدمش و رفت…اینبار عجب دختری انتخاب کرده بودم.مث زنداداشم خوشگل و ناز و ملوس…ساعت۵صبح تازه خوابم برد.۹از سر و صدا بیدار شدم…بچه های داداشم با بقیه بغیر راحله بیدار بودن و صبحونه خورده سرحال قبراق منتظر بیدار شدن من بودن…بلندشدم دوش گرفتم اومدم برم اتاقم.راحله بیدار شده بود…کسی نبودگفتم.برو دوش بگیر بریم گردش.چشم قشنگی گفت…دوتا خواهرها رو با بچه های داداشم برداشتم رفتیم گردش…بردمشون شهرهای اطراف…کمی خرید کردیم…لب ساحل رفتیم…گاه گداری که تنها میشدیم باهم حرف میزدیم…تا غروب که برگشتیم…بچه های داداشم…گفتند بابا بخدا اگه بدونی عمو ما ها رو کجا برد…تو که ما رو هیچ جا نبردی…مامان چقدر قشنگه ساحل جنگل…بازار…زنداداشم گفت خب بخیل خان ما رو هم میبردی دیگه…گفتم انشالله فردا…شب قشنگی بود…زنداداشم گفت داداش علی…ریحانه رو دوستش داری…فک کرد خواهر بزرگه رو میخام…گفتم نه بابا…گفتم کوچیکه رو میخام راحله رو…گفت نه بابا…گفتم بخدا…بهش هم گفتم راضیه…گفت وای مبارکه از خدا شون هم هست…نیم ساعت نشده بود…به مادرم و داداشم و همه گفته بود…رضایت هم گرفته بود…اونها هم از خداشون بود.یک ماه فقط آشنایی بود و رفت و آمد فامیلی نتونستم کاری بکنم.گاهی باهم خیابون دور میزدیم،خلاصه سر یک ماه کوچولو خانوم شد همسرم…حتی جهیزیه هم نزاشتم بگیرند و مستقیم بعد عروسی آوردمش خونه…شب اول بود رسومات تخمی ایرانی برقرار بود…اولین بار بود که با هم تنها بودیم…خجالت میکشید لباس در بیاره…لباس عروس قشنگشو براش در آوردم… چقدر ناز بود درسته۱۷سالش بود اما بدن فوقالعاده خانومی داشت…سفید عین برف.همسر قبلی لاغر و سبزه بود.ولی این با این بدنش عین پری رویاهام بود…نمیدونستم کجاش رو ببوسم چشمای قشنگشو.لباشو…سینه هاشو.گردنشو…اینقدر زیبا بود هول شده بودم.خجالت میکشید…بلند شدم دیگه وقت عشق و حال بود…بعد شب اول که توی ویلا مالونده بودمش حسرت گاییدنش توی دلم مونده بود…اسلحه رو بیرون کشیدم…از بوی کوس هار شده بود…شق و راست و سر بالا.نگاهش کرد گریه کرد…گفتم عه راحله عزیزم.چیه؟گفت علی جان ازت میترسم…گفتم از من.اخه چرا؟گفت از اون بیشتر…خیلی بزرگه.گفتم مگه تا الان دیدی که میگی؟گفت دختر خاله گفت درد و سوزشش زیاده…و با دست نشونم داد.گفته اینقدریه،ولی اینکه خیلی گنده است…گفتم خوب روزی داری برای تو بزرگه…گفت نه نمیخوام.گفتم نترس علی دوستت داره…چشمای قشنگتو ببند تا آروم کار رو تموم کنم… گفت وای مامان…گفتم هیس…هنوز که کاری نشده…یادم اومد محبوبه بهم گفت این یککم لوسه…آروم پاشو دادم بالا…آرومی کوس سفید و کوچولوش رو خیس کردم…سر کیرمم خیس کردم…گفتم آماده باش…نترس خودتو شل بگیر…یک لحظه است…تا اومد بگه چشم…شاه کیر رو تا نصفه محکم فشار دادم توی کوسش…عین خربزه مشهدی قاچ خورد.چنان
جیغ بلندی کشید که حد نداشت.گفتم وای راحله چته؟گفت علی جان دارم میمیرم…دوتا تلمبه دیگه زدم بیشتر جیغ زد…کشیدم بیرون…بین پاهاش پر خون بود تر و تمیزش کردم.و رسومات تخمی انجام شد…چند شبی از کوس موس خبری نبود همش میگفت خونریزی دارم…تا اینکه من زنگ زدم زنداداشم باهاش خصوصی حرف زدم.گفتم محبوبه جان بیزحمت باهاش حرف بزن…دیگه داره اذیتم میکنه…ده روز شده میترسه باهام رابطه نداره…گفت آقا علیار مگه بهت نگفتم راحله لوسه زیاد بهش رو نده…از اول همینجوری بود…تو شوهرشی برو هر کاری میخای باهاش بکن.گوه خورده میگه دردم میاد…برای همه همینجوری بوده…تو که قبلا زن داشتی.میدونی،گفتم آخه من سن و سالم از این بیشتره بچه ساله نمیخام اذیت بشه…گفت چی میگی من سن این بودم دوتا بچه داشتم…دیدم راست میگه…خلاصه شب رفتم خونه…بعد شام دستشو گرفتم بردمش اتاق خواب…گفتم لخت شو گفت نه میترسم.گفتم راحله نزار ازت دلخور بشم…گفت بشو…وقتی دردم میاد باید چکار کنم.باید صبر کنی زخمم خوب بشه…گفتم نمیشه…چون دوباره بکنم تازه میشه…پس باید الان بکنمت…گوش نداد.پرتش کردم روی تخت…دامن تنش بود زدم بالا…شورت نداشت…تا دمر شد…خواست در بره…پریدم روش…کیرمو کشیدم بیرون…از پشت خیس کردم و با قدرت فشار دادم توی کوسش…تا تونستم فشار دادم…تا ته کیرم رفت توش…چه جیغ و دادی میکرد… خوب بود خونه بزرگ و ویلایی بود…اگه نه همه صداش رو میشنیدند… گفتم دیگه بسه،،زیادی بهت رو دادم…کشیدم ازش بیرون گریه میکرد…هنوز کیرم خونی بود…با دستمال کاغذی تمیزش کردم…فک کرد تمومه…گفتم کجا برگرد…پاهاشو دادم بالا…دوباره چپوندم توش.کشیدم بیرون…خیسش کردم و دوباره گاییدمش…ساکت شده بود باهام قهر بود…لبشو گرفتم خوب بوسیدمش.گفتم قهر کنی علی ازت دلخور میشه…چیزی نگفت…دوباره سنگین تلمبه زدم.بازم گریه کرد.گفتم اگه میخای آروم بکنم.باید لبهامو ببوسی و بغلم کنی تا آروم بکنم…دستهاشو انداخت دور بدنم.لبهاشو بوسیدم اونم آروم بوسم کرد…با دستمال اشکاش رو پاک کردم…کیرمو کشیدم بیرون تمیز کردم و دوباره خیسش کردم و خیلی ناز و آروم کردمش.پرسیدم خوبه…جواب نداد.گفتم اگه جوابمو ندی محکم میکنم…آروم گفت آروم بکنی دوست دارم.گفتم مرسی خانوم خوشگل خودم…آفرین… تلمبه های ریز میزدم توی کوسش…آهان تازه داشت لذت میبرد… کوسش لیز و خیس شد…مکس کردم.گفت بکن دیگه.گفتم جانم باشه عزیزم.مرسی…خندید.لبهاشو بوسیدم و ادامه دادم…تا خوب دیگه نصفه میکردم توش…آبم اومد ریختم توش.ارگاسم شده بود لبهامو ول نمیکرد.پرسیدم چطور بود.گفت اولش نه دردم اومد…ولی آخرش عالی بود…بغلش کردم بردمش حموم…هیکل ملوسک رو شستم و تا تونستم بوسیدم و لیسیدمش…میخواستم از دستم دلخور نشه…دو سه شبی گذشته بود…خودش اینبار لخت شد.گفت آروم بکنی ها.گفتم جانم چشم…دیگه وقتش بود اصل لذت سکس رو بهش نشون بدم…بعد کمی لب بازی.رفتم سراغ کوس تپل و نازش…طوری کوسشو لیسیدم و مک میزدم…محکم کوسشو به دهنم فشار میداد…فقط میگفتم علی جان عشقم عزیزم.داری چکارم میکنی.اااههههه…گفتم جان…چرخوندمش…وای جان چه کونی تنگه تنگ…در ضمن دوستان من عاشق کون کردنم…تا الان هم که کون اینو نکردم چون همسرم بود و میدونستم نباید به این زودی درد کون رو بچشه…نکنه ازم دلگیر بشه…مخصوصا کیرهای سر کلفت واسه کون خوب نیستن…چه برسه سر کلفت و سر بالا…وقتی زبونم رو دور سوراخ کونش کشیدم…گفت علی اشتباه لیسیدی…اونجا بده…گفتم جان اصلا اینجاست…نگران نباش تو گل رز زیبای منی…همه جات قشنگه و خوردنی…پرسیدم مگه دوست نداری؟ گفت علی دوست دارم میترسم مریض بشی.گفتم جانم نه نمیشم…چقدر از کوس تا کون…تا لپهای کونش رو لیسیدم…بقران مگه میشد ازش دل بکنم…برگشت گفت علی بکن توم،،گفتم جان راه افتادی ها…خندید…گفتم خب تو هم برای من بخور دیگه،،گفت چیو بخورم.گفتم این چنبر خیار خوشگل و سر بالا رو…گفت نه علی کثیفه،با خشم گفتم جان چی شد؟چی گفتی؟گفت ببخشید.باشه…بگو چطوری باید بخورم.گفتم بکن توی دهنت زبونتو زیرش بزار لیسش بزن مکش بزن…ولی دندونات بهش نخوره که دردش میاد…شروع کرد.بی پدر دهن کوچولویی داره…گفت علی جاش نمیشه توی دهنم…گفتم بخور دیگه بازی در نیار.چند دقیقه ای برام خورد…بلد نبود اما خب چون خوشگل و کم سن وساله برام لذت زیادی داشت…درازش کردم و دوباره از جلو کوسشو لیسیدم و بعد پاها بالا کردم توش.گفت اولش آروم ولی بعدش محکم بکن.گفتم چشم…اونشب سکس قشنگی کردیم…بعد اینکه هر دو ارضا شدیم گفت بریم حموم دیگه،،گفتم نه صبر کن هنوز باهات کار دارم…پرسید چکار.گفتم بهت میگم…رفتم کمی نوشیدنی آوردم خوردیم…بعدش چرخوندمش دمر شد…کرم زدم سوراخ تنگ کونش…اولین انگشت رو که فشار دادم داخلش گفت وای علی نکن دردم میاد…گفتم هیس…من عاشق کون کردنم.گفت نه نمیخوام…تا اینو گفت از روبرو بغلش کرده بودم…ولی
چون با دست چپم داشتم انگولکش میکردم…یهو تا ته انگشت وسطی رو با فشار دادم داخلش…انگشتم و کونش چرب بودن.تا ته ته رفت توش…انگار دیوار سفتی برداشته شد…جیغ زد.ای بابا توی بغلم غش کرد.دلم داشت میترکید… مث سگ ترسیده بودم…پدرسگ بد تنگ بود.رفتم آب قند آوردم دادم بهش…به حال اومد.تا منو دید.چرخید باهام قهر کرد.پرسیدم راحله خوبی؟چیزی نگفت گریه کرد. بوسیدمش.گفت بوسم نکن تو اصلا دوستم نداری.داشتی منو میکشتی…اینقدری دردم اومد بیهوش شدم.گفتم تو خیلی ناز نازی هستی…فقط انگشتم بود.کیرم که نبود.گفت وای خدا مرگم رو بده نکنه میخواستی اون رو بکنی توم…گفتم شک نکن میخام با کیر کونتو بکنم…و باید بدونی که من عاشق کونم…مخصوصا کون تنگ تو…گفت اگه فقط و فقط یک ذره دوستم داری دیگه این کار رو نکن و ازم نخواه.چون مهرت از دلم بیرون میاد.گفتم راحله پس تو رو نکنم کیو بکنم…گفت نمیدونم…فقط میدونم اگه منو بزور بکنی…نمیخوامت ازت جدا میشم…صددرصد زن قبلیتو از این کارا کردی ازت جدا شده…حق داشته…تو بی رحمی.گفتم باشه نده بهم…چرخیدم پشتمو بهش کردم…پشت به هم خوابیدیم…چند روزی ازش واقعا دلگیر بودم.کمتر باهم حرف میزدیم…تا اینکه صبح اول وقت بود توی گاراژ بودم…مشتری دارم خانوم مدیره زیبا جا افتاده مطلقه…و بسیار شیرین زبون…یک ال نود داره حتی برای تعویض روغن هم میاره پیش ما.من دیگه کار که نمیکنم فقط نظارت دارم…توی دفترم نشسته بودم کنارم بود.پادوی گاراژ نبود…دادم ماشینشو ببره یک روشویی هم انجام بده…خودم بلند شدم دو تا چای ناب ریختم واسش…توی این حین خانومه گفت…علی آقا چقدر طول کشید…گفتم فرستادم ماشینو واستون روشویی تمیزش کنند…گفت وای ممنونم ازتون…شما همیشه بهم لطف داشتین…همش هر چی میپرسید اولش علی آقا علی آقا میکرد… تا چایی رو براش آوردم برگشتم شانس تخمی من…زن داداشم با راحله و مادر زنم دم در بودن…مات موندم که اینها این وقت روز اینجا چکار می کنند اخه اولین بار بود میومدن محل کارم…ولی من هم دست و پام رو گم نکردم…از دوربین نگاه کردم داخل سالن کارواش رو،با میکروفون گفتم صمد زود تموم کن کار ماشین ال نود رو…مشتری منتظره…زنم اول اومد داخل…خوشگل و ناز و مغرور…سلام ارومی داد،بعدش جنده خانوم مامانش…و بعد زن داداشم با لبخند زیبایی وارد شدند…همسرم با غرور مستقیم عمدا رفت روی صندلی من نشست…یک وجبی عجب زرنگ و مغرور بود.گفتم بشینید براتون چایی بیارم.راحله گفت پس کارگرت کجاست که خودت بیاری؟؟گفتم خب عزیزم همه مشغول کارند.نگران نباش با آوردن دو تا چایی آدمیزاد طوریش نمیشه…حالا اینجا چکار میکنید؟خانومه مشتریم حساب کار دستش اومد…ماشینش حاضر شده بود…با ناز گفت علی آقا بیزحمت حساب منو بگیرید…بهش گفتم…گفت کم نگفتین؟گفتم نه کارواش رو بعد تعویض روغن مهمون ما هستید…با ناز قشنگی مانتو کوتاه پوشیده بود کون بزرگ و نازی داشت…میدونستم اهل حاله…همراهیش کردم رفت…برگشتم راحله پرسید علی جان برای همه مشتریات تا دم در میری برمیگردی؟گفتم نه من فقط برای خوشگلا میرم…تا اینو گفتم زنداداشم با مادر زنم زدند زیر خنده…اخمای راحله رفت توی هم…گفتم چته؟خب مشتریه دیگه…باید احترام بزاریم که بره دوباره برگرده…غصه نخور تو ازون خوشگلتری، لبخند زد.گفتم محبوبه این چه فتنه ای بود انداختیش گردن من…گفت عه داداش علی خودت خواستیش یکشبه عاشقش شدی، گفتم چه میدونستم اینقدر زبله، گفتم حالا اینحا چه خبره، گفت راستش برای ریحانه خواستگار اومده…پدر اینها که پیره و مریض، اگه میتونی پرس و جو کن ببین پسره کیه و چیه؟گفتم اسم و آدرس بدین…خب بعدش.راحله گفت هیچچی،،میخام برم موهامو رنگ کنم.گفتم…خب برو،گفت تو ناراحت نمیشی…؟گفتم نه عزیزم چرا ناراحت بشم…فقط موهاتو کوتاه نکن.ولی هر رنگی دوست داری بزن.گفت وای مامان اینکه مهربونه.گفتم نامرد تو کی از من بدی دیدی؟از روزی همسرم شدی تا الان شده از گل نازکتر چیزی بهت گفته باشم…تو منو دوست نداری من که عاشقتم…گفت نه بخدا چرا دوستت نداشته باشم. گفتم حالا برو بعد صحبت میکنیم…زنداداشم لبخندمعنی داری زد…بلند شدن رفتند…نیمساعت بعد بهم زنگ زد.علی جون گفتم جونم عزیزم…گفت اگه اپیلاسیون کنم ناراحت میشی؟گفتم نه آخه چرا ناراحت بشم؟گفت گرون میشه ها…گفتم راحله غصه پول رو نخور فقط دوستم داشته باش…نیازمو برطرف کن…من تورو میذارمت روی چشام…گفت مرسی…تلافی میکنم.ظهر رفتم هنوز خونه نبود.زنگ زدم برنداشت،به زن داداشم زنگ زدم…گفت علی جان کار مامانه راحله طول کشید.اگه نه کار من و راحله تمومه…گفتم ساعت۲ظهره ها…اون پدرسگ داره چیکار میکنه…گفت وای علی آقا خالمه ها…نگو دیگه…گفتم آخه اون رو چی به آرایش.گفت نه داره اپیلاسیون میکنه…گفتم نه…ای بدبختی،محبوبه زده بود زیر خنده…خلاصه که کلی پول اپیلاسیون و رنگ مو پیاده شدم…حتی به راحله گفتم مال محبوبه رو هم حساب کنه
ساعت۳بردمشون رستوران…بعدش زنداداشم رو رسوندم روستا…شب شام خونه برادرم بودم…ولی بعد شام رفتم خونه پدر مادرم که تنها بودندبهشون سری بزنم…ولی راحله نیومد دیدنشون…موند شهر خونه مادرش…مادرم دلش میخواست ببیندش…ولی نیومد.موقع برگشت رفتم خونه داداشم خداحافظی…گفت علی دوره دیر وقته نرو امشب رو بمون…گفتم نه یکساعته رسیدم…موردی نیست…موقع خداحافظی داداشم نیومد تا دم در…ولی محبوبه اومد…گفت داداش علی از خرج و مخارج امروزت ممنونم…گفتم قابلتو نداشت.گفت داداش علی راحله و خاله فامیل من هستند ولی کمی زیادی پررو هستند…مخصوصا خاله بهش زیاد رو نده…گفتم خودم فهمیدم…راستش محبوبه میدونی چرا با راحله ازدواج کردم؟گفت نه چرا؟گفتم چون اولا شبیه تو بود.دوما از فامیل تو بود…سوما فک کردم حتما مث تو میشه…گفت وای مگه من کی هستم.گفتم تو عالی هستی…درسته من از مال دنیا شکر خدا بی نصیب نیستم…ولی توی زندگی خاموادگیم…همسرم اونی که میخام نیست…یا هنوز نشده ولی محمد یار با بودن تو شانس بزرگی اورد…ولی من این زن دوممه،گفت چراازش ناراحتی؟گفتم از خودش بپرس،؟برگشتم شهر…ساعت۱۲شب بود رسیدم خونه مادرزنم…راحله رو برداشتم رفتیم خونه.خندون و خوشحال بود.رسیدیم خونه رفت اتاق خواب…من رفتم دوش بگیرم…برگشتم لخته لخت روی تخت بود.گفت بی ذوق رفتی حموم…گفتم خوشگل خانوم با خودم گفتم همسرم خوشگل شده…بزار برم خودمو بشورم بوی عرق ندم…بعد بیام پیشش…گفت علی ببین باهام چکار کرد…موهام چطوره.گفتم عالیه.ناز بودی نازترین شدی،گفت علی دوستم داری؟گفتم زیاد…تو چی گفت خیلی خیلی زیاد…علی بیا بغلم کن…علی چته چرا ناراحتی…گفتم نه بخدا ناراحت نیستم…گفت چرا هستی،نکنه چون پول ارایشگاه مامانم رو دادم ناراحتی،گفتم اه راحله چرا چرت میگی؟چرا نمیفهمی.من ازت سکس کامل میخام…تو فقط خودتو دوست داری.گفت وای نکنه بازم دلت…گفتم آره خیلی زیاد…گفت نه تو رو خدا نه…از اونشب وقتی یاد اون حس میفتم میخام دوباره غش کنم…گفتم حالا نترس.بخواب…کوسش بوی بهشت میداد…کلی خوردم و کردمش…دیگه با این کیر کلفت و سر بالا فقط حال میکرد.و تشکر میکرد…اون ارگاسم میشد ولی من دلم کون میخواست بهم نمیداد.حتی چندباری هم از عمد پشتش رو بهم کرد و خوابید حتی ارضا هم نشدم…عاشق کوس دادن و حال کردن بود.ولی کون نمیداد.ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم.یکبار که دمر بود.گفتم با دستات لای کون رو باز کن…گفت علی نکنی پشتم که ناراحت میشم ها…گفتم نه کونت گنده شده میخام دمرو بزارم توی کوست.گفت باشه عزیزم…کیرمو خیس کردم با یک فشار دقیق نشانه گرفتم. چپوندم توی کونش…صفرش باز شد…آخ دلم آروم شد…یک جیغی زد.که نگو…ولی غش مش نکرد…روی پشتش دراز کشیدم. هر چی داد و بیداد کرد.جیغ زد بلند نشدم…گفتم بزار کیرم توش باشه تا آبم بیاد…اگه نکنمت سکسم کامل نمیشه.شروع کرد گریه و التماس درخواست…ولی دیگه کیر توش بود و تا آبم نمیومد ولش نمیکردم.تحت کنترل کاملم بود.اومدم تلمبه زدن رو شروع کنم…جیغ و دادش بیشتر شد…نه نکن علی نکن.داره کونم پاره میشه…وای مامان کونم جر خورد…خدا داره منو میکشه…ولی کو گوش شنوا کیرمو بیشتر داخلش ندادم…ولی چند تا تلمبه قشنگ زدم.و آبمو ریختم توی کونش…تا کیرم خوابید بعد کشیدمش بیرون…نگاهش کردم چشاش پر اشک بود.از روی پشتش که بلند شدم…سرش رو فرو کرد توی بالش بهم نگاه نکرد…رفتم حموم.برگشتم زودی رفت حموم.برگشت باهام قهر بود.حتی صبح واسم چایی هم دم نکرده بود.رفتم سر کار اون روز خیلی هم سرم شلوغ بود…ظهر هم نتونستم برگردم خونه…شب ساعت۱۰رسیدم خونه…رفتم داخل نبود…زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود.فهميدم قهر کرده…رفتم اتاقش…چمدون هم برداشته بود…رفتم خونه مامانش سراغش. در زدم باز کردند.رفتم بالا.عصبی بودم.خواهرش گفت داداش علی بزار امشب باشه فردا مامانم میارتش خونه اتون…گفتم عمرا…اگه یکبار بهش رو بدم از فردا دائم چمدون بدست های برمیگرده و من هم باید دنبالش باشم…در ضمن کم کم داشت بله برون خواهرش هم با اون پسره میرسید.رفتم توی اتاقش…حتی پدرش اول رفت گفت راحله شوهرت اومده برگرد خونه ات…گفت نمیخام نمیرم…دیگه دوستش ندارم.رفتم توی اتاق…پدرش رفت بیرون در رو بست…گفتم خوشم باشه.مرسی دیگه دوستم نداری ها.گفت آره دیگه دوستت ندارم…تو بدی…خیلی بدی.مگه تو دوستم داری…گفتم تو نمیدونی من تو رو از خودم هم بیشتر دوستت دارم…روی تخت نشسته بود…نشستم زیر پاش…گفتم پاشو لوس نشو…بریم خونه شام نخوردم امروز خیلی سرم شلوغ بود.خیلی خسته ام…گفت به درک اصلا نمیام.هیچچی نگفتم بهش…یعنی نخواستم عصبی بشم.بلند شدم.فقط گفتم مرسی عزیزم.خیلی با ادبی.اومدم بیرون.مادر زنم گفت علی آقا بیا آشپزخونه شام بکشم بخور…گفتم کوفت بخورم.کار دارم میخام برم خیلی خسته ام…اومدم برم بیرون…در رو بست دستم رو گرفت برد آشپزخونه… برام شام کشید.هنوز قاشق اول رو نخورده بودم…مادرش میخواست چیزی بگه.که راحله از اتاقش اومد بیرون.نمیدونست من توی خونه ام…از خواهرش پرسیدرفت؟خواهرش هم نمیدونست هستم…گفت فک کنم رفت…گفت مامان خودشو مسخره کرده…بیا شام بکشم بخور…کوفت رو بخوره.بزار بره تنهایی بکشه تا قدرم رو بدونه…دیگه منو اذیتم نکنه.خواهرش گفت راحله علی آقا مرد خوبیه.خودت هم میدونی.مگه چکارت کرده؟گفت خودش میدونه.مامان مسخره اش رو در آورده… همش وایستا وایستا…نمیزاره من کارم رو بکنم…لوسش کردن.مادرش سرش پایین بود.من چیزی نگفتم…قاشق رو گذاشتم توی بشقاب دیگه چیزی نخوردم.اون هنوز داشت نطق میکرد…گفت ریحانه…بخدا فقط با شوهر هم سن و سال خودت ازدواج کن…نه بیشتر…ریحانه گفت زر زر نکن…علی آقا که ازین خواستگار من هم خوش تیپ تره…چی کم و کسری داره…؟تو بیشعوری راحله…پز رو شدی.مادرش کنارم بود.گفت علی جان تو ببخشش…اومد بره بیرون…دستشو گرفتم…ریحانه گفت…راحله تو قدر نعمت رو نمیدونی.بهترین زندگی داری ولی داری خرابش میکنی…کاش میومدی اقلا یک چایی دستش میدادی،خسته و کوفته بود…اومده بود دنبالت…گفت صدبار گفتم بازم میگم کوفت رو بخوره…بلند شدم…رفتم توی سالن…تا هر دو من رو دیدن شوکه شدن…گفتم راحله جون منتظر نامه دادگاه باش…بعد برو شوهر همسن خودت بکن…کوفت رو بده اون بخوره.خواهرش گفت حقته،عوضی خودخواه…راحله مات و مبهوت بود.کفش پوشیدم و زدم بیرون.مادرش و خواهرش تا دم در اومدند.حتی خداحافظی هم نکردم…گوشیم رو خاموش کردم. رفتم رستوران شام خوردم.وبعدش کمی دور زدم رفتم خونه…از قبل لامپها روشن بودن…رفتم داخل توی خونه بود.حتی نگاهش نکردم.توی هال بود…من هم انگار نه انگار که آدمی هم توی خونه هست.رفتم اتاقم.اومدم پیشم.گفت علی غلط کردم گوه خوردم.منو ببخش…تو شوهرمی از این به بعد هر کاری دلت خواست باهام بکن…گفتم نه فردا که طلاقت دادم برو به اون شوهرت بگو هر کاری دوست داره بکنه…دوباره گفت علی جون گوه خوردم…گفتم کاری به کار خورد و خوراکت ندارم…تو قدر نعمت رو نمیدونی…از روزی زنم شدی…بغیر خوبی کاری باهات نکردم…هفته ای چند میلیون ریختم توی کارتت…یکبار ازت نپرسیدم داری با این پولها چکار میکنی کجا خرجشون میکنی،؟چندین تا مسافرت خوب بردمت…خدا تومن هزینه ات کردم…تا پول آرایش و اپیلاسیون ننه و خواهرت رو من میدم…فک کردی نمیدونم…تا پول نعشه بابات رو از کارت من میکشی.اونوقت برای یک استکان چایی تلخ میگی من برم کوفت بخورم…مهم نیست…حقمه…از اتاقم انداختمش بیرون…تا صبح راحت خوابیدم…صبح اومدم برم وکیل بگیرم طلاقشو بدم.بخدا باور کنید تموم شب رو نخوابیده بود…تا اومدم از در برم بیرون…زنداداشم رسید.با دختر برادرم بود.گفت داداش علی.نری دادگاه ها…بسشه تنبیه شده…از دیشب ساعتها الان نزاشته من بخوابم… دائم داره بهم زنگ میزنه…بخدا ساعت۷صبح به زور از روستا اومدم تا شهر…ماشین محمدیار خراب بود.مجبور شدم با تو راهی اومدم.گفتم نه زنداداش. زندگی که عشق و علاقه نباشه.محبت فقط یکطرفه باشه فایده نداره که…این فقط عاشق پول منه نه خود من…از پشتم گفت نه بخدا نه…من ازت دلگیر بودم.ناراحت بودم ولی نمیتونستم به کسی بگم چرا ناراحتم…میخواستم خودم مشکلم رو برطرف کنم…تا تو تنبیه بشی یه وقت دوباره ازون کارها باهام نکنی…ولی راه رو اشتباهی رفتم…دویید اومد بغلم کرد.بخدا به محبوبه گفتم چرا باهات قهر کردم.ولی جلوی محبوبه بهت قول میدم…همیشه همونی باشم که تو میخوای…محبوبه.گفت علی جان داداش بخاطر محبوبه…اون روز نرفتم دادگاه.گوشیم رو عمدا روشنش نکردم…سر کار بودم…یک MVM شاسی رسید توش دوتا دلبر بودند…مستقیم اومدن دفترم.خیلی ناز بودن.ساعت۱۱بود من و راحله خبری از هم نداشتیم.این خوشگله هم ریده بودن توی گيربكس ماشینشون،شاگردم دور زد برگشت گفت اوستا گیربکس داغونه…خودت چک کن…رفتم دور زدم برگشتم…دخترا اومدن داخل کارگاه مکانیکی.گفتم حواستون باشه لباساتون چرب نشه.خوشگل و ناز لبخند میزدن.براشون توضیح دادم ماشینشون چش شده چقدر هزینه داره…رفتیم توی دفترم…کارت دفتر رو دادم.و گفتم پسفردا تماس بگیرید.تا ببینیم کار ماشین تمومه یا نه،گفت اوستا میشه شماره خودتون رو داشته باشیم.گفتم من نباشم هم اینجا هستند که جوابتون رو بدن.گفت حالا شما شماره خودتون رو بدین چی میشه مگه؟گفتم چشم…تا اومدم کارت خودمو بدم بهش بگیره راحله با محبوبه از در اومدن داخل…قشنگ بدون رودربایستی کارتمو از دست دختره گرفت…گفت خانوم موتور ماشینت خرابه یا موتور خودت…برو هروقت درست شد بیا ماشینتو ببر…دختره گفت به تو چه،مگه فضولی…راحله گفت آره فضولم…و این خوشگل خان شوهرمه.دختره گفت اوه صاحبش اومد…رفیقش خندید زود رفتن…زنداداشم خنده بلندی کرد.گفت علی این که ول کن تو نیست…گفتم فقط زبون داره ۶متر…ناکس تیپ هم زده بود وحشی…گفت بیا بریم خرید…بله برون
ریحانه آخر هفته است.میخام لباس مجلسی بخرم.گفتم من نمیتونم کار دارم…در ضمن لباس زیاد داری،گفت علی جدی میگی…نمیایی،گفتم نه چرا بیام.مگه خولم…مث اینکه دیشب رو فراموشت شده…محبوبه جان بجان خودم از مادرش بپرس اومدم قاشق اول رو بزارم دهنم.به خواهرش گفت بزار بره کوفت رو بخوره…لقمه زهر مارم شد.مگه من مونده اون یک لقمه نون خونه بابای اینم…من بخاطر این رفتم خونه پدرش.بجان خودم اگه اشاره کنم…صدتا دختر خوشگل و خانوم دور و برم هستند…ولی من احمق تازه ازون یکی راحت شده بودم خودمو گرفتار این یکی کردم…گفت علی پشیمونی؟گفتم مگه تو نیستی…دیشب چی میگفتی به ریحانه…گفت علی بقران اشتباه کردم…اشکای قشنگش آروم اومد.گفت محبوبه بیا بریم…گفتم بمون کاپشنم رو بردارم بعد…نگاهم کرد لبخند قشنگ و کوچیکی زد.دستمال دادم اشکش رو پاک کرد…رفتم ماشینمو آوردم دم در گاراژ سوار شدن…رفتیم مرکز خرید.توی مرکز خرید شلوغ بود…دستشو گرفته بودم…کمی براش خرید کردم.حتی برای زنداداشم و دخترش هم خرید کردیم…آخرین مزون.که رفتیم.لباس مجلسی خرید.مزون بزرگی بود…بقران رفتم ببینم لباسش قشنگه یا نه…کمی سر شونه هاش لخت بود و چاک قشنگی هم داشت.گفت خوبه.گفتم اینجوری که کسی تشخیص نمیده تو عروسی یا ریحانه.گفت بزار بردارمش دیگه.گفتم بردار…همون لحظه تا اومدم کنار…همسر قبلیم با مادر و خواهرش بودند…من و محبوبه و دخترش کنار هم بودیم.گفت علی آقا زمان ما که به من میرسید غیرتی میشدی و میگفتی اینجوری بپوش اونجوری بپوش…حالا خانوم جدیدت دامن چاک دار میپوشه سر شونه لخت…خیابون هم دستشو میگیری مانتو کوتاه تنش میکنی…تندتند گلایه میکرد.مادرش گفت بیا بریم دختر جان آخه به تو چی؟من چیزی نمیگفتم…که راحله از اتاق پرو اومد بیرون…گفت عزیزم علی جون چیه چی میگه این خانوم…گفتم هیچچی ولش کن.گفت خانوم چیه دیوونه شدی.گفت آره اگه دیوونه نبودم…شوهر جوون و خوشتیپم رو از دست نمیدادم.تا که توی تازه به دوران رسیده ازم بگیریش،علی خیلی نامردی…اگه با من هم اینجوری رفتار میکردی چرا ازت جدا بشم…برا من خیلی سخت میگرفتی…محبوبه یادته…گفتم صدیقه خانم ببخشید دیگه تموم شد رفت…حالا برو خوش باش زندگی خودتو بکن…بزار ما هم خوش باشیم.راحله گفت آهان الان اونجات سوخته…خب میخواستی خوب باشی نگهش داری از دستش ندی.بعدشم دست منو گرفت گفت علی بیا نمون اونجا…داره مخ آدم رو میخوره…رفتیم حساب کردیم و زدیم بیرون…تا اومدم سوار ماشین بشم.همسر قبلیم رسید گفت علی چی از من دیده بودی که باهام اینجوری برخورد میکردی…ولی به این یک وجبی پررو اینقدر رو دادی…من که چیزی برات کم نمیزاشتم.گفتم خودت طلاق خواستی من که ندادم…گفت خب اون شرایط سخت…این شرایط الان…من شانس نداشتم…گفتم حالا که شوهر و بچه داری برو پی زندگیت…تو که زودتر از من ازدواج کردی؟راحله گفت تو الان شوهر و بچه داری هنوز چشمت دنبال شوهر منه…گفت بچه جون عشق همون عشق اول…اگه هوسه همون یکی بسه،،بعدشم رفت…دلم واسش سوخت…بردم زنداداشم و دخترش رو رسوندم روستا…راحله باهام اومد…بعد شام برگشتیم خونه…گفت علی میخوای دوباره بکنی توی پشتم.گفتم که باز قهر کنی بری فتنه بسازی؟گفت نه میخوام زیرت جون بدم…تا دیشب فک میکردم زن قبلیت رو حتما از پشت کردی ازت جدا شده…تازه فهمیدم…برای چی جدا شده.حتی حرف محبوبه هم باورم نشده بود…ولی امروز خودم فهمیدم چقدر دوستم داری که بهم آزادی دادی…منو ببخش خب…گفتم باشه…خوبه خودت فهمیدی…داگی نگهش داشتم.گفتم ببین کیر من سرش کلفته…خودتو سفت نکن…فقط چند دفعه سرش رو میزارم و درش میارم…تا آبم بیاد.گفت فقط آروم بکن.اخه تو که نمیدونی چقدر درد داره،،تا سر کیرم رفت توش کمرشو سفت گرفتم بازم گریه کرد…ولی قشنگ کیرم داخلش بود.خیمه زدم روش.اخ و واخش بلند بود.اخه حساب کون نبود که…تپل تنگ سفید…زیبا.محکم از کونش کشیدم بیرون…فرو کردم توی کوسش…صدای گوز قشنگی ازش زد بیرون.جیغ کشید از زیرم در رفت. قهر کرد.خندیدم.گفتم چی شد باز که قهر کردی…گفت تو باعث شدی آبروم بره.گفتم مگه غیر من کی هست…فدات بشم…صدای ناله کونت بود…من که دوستش داره…تو از من دورش نکن…گوز و ناله اش که مهم نیست…خندید گفت خیلی بی ادبی…گفتم مگه نشنیدی، شاعر میگه ای نوای کون تو چون ساز نی…داغ کونت مو ببینم تا به کی،،، چقدر خندید…اونشب بیشتر کوسشو گاییدم.گفت کونم دردش زیاده…هر چند بار یکی بکن تا کم کم عادت کنم.خلاصه که کون کردن این خانوم پروسه طولانی بود…تا اینکه من پای سیستمها و دوربینهای گاراژ نشسته بودم و داشتم دوربینها و سالنها رو چک میکردم…توی سالن کارواش ۳تا جوون نشسته بودن…درست زیر میکروفون دوربین.یکی بلند شد رفت تقریبا۱۷سالشه بچه خوشگل ولی بی پوله…اون دوتای دیگه با هم حرف میزدن…لاغره گفت این لامصب چه کونی داره…کاش میشد بکنیمش…هیکلیه گفت خب من همیشه میکنمش
لاغره گفت کوس نگو دیگه تو اینو میکنی؟گفت به جان مادرم سوراخی توشی میده عین زن جنده…گفت لاشی کیر تو مث مال خره اینو توشی میکنی؟گفت بیا بیارم تو هم بکن…کوسخول خودم کون اینو آب قند دادم…گفت آب قند چیه دیگه…گفت کون رو که کردی یک حبه قند خیس کن بزار توی کونش بعد ابتو بریز روی قند بزار توی سوراخ کونیه جذب بشه…تا آخر عمر از کون دادن سیر نمیشه…گفت برو چرت نگو…گفت خب بیا یکبار آب قند بدم کونتو تا ببینی…این کلک قدیمی بچه بازهاست، طرف خارش کون میگیره…تا آب کیر توش نره سیر نمیشه…من چشام از تعجب ۴تا شده بود…با خودم گفتم این چالش رو امشب باید روی جوجه طلاییم تست کنم…هنوز فکرم درست توی ذهنم جمع و جور نشده بود که.خودش زنگ زد علی جون کجایی؟گفتم خب گاراژم دیگه میخواستی کجا باشم.گفت امشب زود بیا مهمون داریم.گفتم چیه چیزی لازمه بگو بگیرم بیام…گفت نه شکر خدا همه چی هست…پرسیدم خب پس چی شده،گفت خواستم ریحانه و شوهرش رو برای اولین بار دعوتشون کنم…بیان خونه ما.ولی نمیدونم کادو چی بهشون بدم…آخه خودت میدونی عقد کنون نگرفتن شوهرش پول نداشت…مونده تا عروسیشون.گفتم خب بلاخره که زن عقدی که،هرچی دوست داری بده…گفت نمیدونم چی بدم…گفتم غصه نخور بزار بیام بهت میگم…تو بفکر پذیراییت باش.این کادو واسه من شد نقطه قوت،شب رسیدم خونه دست خالی بودم.اومد پیشم مهمون زیاد داشت تنها خواهرش نبود.گفت وای علی جان دست خالی اومدی که…کادو فراموشت شد…خندیدم.گفتم غصه نخور…چقدر عجولی.بیا این نیم سکه رو بده بهشون…گفت وای عزیزم چی بهت بگم چقدر ریحانه طفلی خوشحال بشه…هدفم فقط رام کردن این اسب وحشی زیبا بود…خلاصه که مهمونی تموم شد…شبش پریده بود سر و کله من…جانم شوهر خودم…هم فامیلای خودم هم دومادمون کف کردن…اینها سکه کجا دیده بودند…گفت علی میخام برات تلافی کنم امشب نه خسته ام فردا شب…گفتم باشه یکشب دیگه هم من رو بزار توی کف…فرداشبش واسه خودم اسپری تاخیری خریدم…آخه توی کف کون این مونده بودم که کیرمو اقلا تا نصفه فشار بدم توش…همیشه نصفه نیمه و الکی کون میداد…شب بود…خودش دمر شد.کلی کرم مالی کردمش…اسپری رو هم زده بودم کیر شق و بی حس بود.گفتم عزیزم امشب اذیتم نکنی ها.دردت هم اومد تحمل کن بزار لذت ببرم.گفت مگه میخای چکارم کنی.گفتم میخام سیر کونتو بکنم بعد این همه مدت از دلم دربیاد…بازش کن با دستات…دراز کشیدم روش…کیرمو فشار دادم داخلش…گفت وای وای وای…علی علی دارم میمیرم.دراز کشیدم روش.گفتم خودتو شل بگیر خب…گفت نمیشه نمیشه…باز هم گریه کرد…خیلی حال قشنگی بود.گریه نازی میکرد.آه از نهادم در اومد.گفتم جانم به این کون…دختر چه کونی ساختی تو…آخ شروع کردم تلمبه زدن.اون هم جیغ جیغ میکرد…شاید ده دقیقه کونشو گاییدم…خیلی گریه میکرد…در آوردم کیرمو عین غار کونش باز بود…گفتم بلند نشو الان میام…سریع رفتم ۱حبه قند متوسط خیس کردم…آوردم فرو کردم توی کونش.گفت وای چی بود علی…گفتم قند بود چون اگه زخم بشه کونت زود خوب میشه…گفت داره توش میسوزه…گفتم نق نزن برگرد…تا برگشت پاهاشو زدم بالا.فکر کرد میخوام کوس بکنم…خودشو سبک و شل گرفت با یک نشانه گیری دقیق.تا نصف بیشتر کیرمو دادم داخل کونش.اون هم لنگها بالا.از روبرو…دیگه کامل در اختیارم بود…طوری جیغ میزد…گوشهام درد میگرفت… ولی خوب گاییدمش…ابمو ریختم توی کونش…خوب صبر کردم تا جذبش بشه…کیرم شل شد بعد درش آوردم بیرون…ساکته ساکت بود.چندین بار لب و سر و صورتش رو بوسیدم…گفتم اگه قهر کنی سورپرایزی که برات دارم رو نمیگم.چشاش برق زد…زود بگو چیه اگه نه دارم قهر میکنم…گفتم میخام بفرستمت بری گواهینامه بگیری…واست ماشین بخرم…پدرسگ چنان خوشحال شد لبهامو میبوسید انگار نه انگار که کونش جر خورده…گفتم ها چی شد مست شدی…گفت علی خیلی بی رحمی فک کردم میخای منو بکشی…گفتم تو عشق علیاری احمق جون اونوقت تو رو میکشمت؟نترس.پاشو بریم حموم.گفت علی جان پاهام درد میگیره…کونمم میسوزه…گفتم بیا زیر آب گرم خوب میشی…توی حموم نشست آبکی ها رو تخلیه کرد.از حبه قنده یک کوچولو مونده بود.فرداش سرکار بودم زنگ زد گریه کرد.گفتم چته قربونت بشم.گفت رفتم توالت کلی درد کشیدم.گفتم اوه حالا گفتم ببین چی شده…گفت برات درد کشیدن من مهم نیست…گفتم مهمه ترسیدم خدایی نکرده چی شده باشه…اشکال نداره خوب میشی…گفت علی خیلی توش میخاره…گفتم داره زخمت خوب میشه برای همون…خوب سیر کون شده بودم…ده روزی طول کشید دو باری سکس کوس کرده بودیم…شب بود با انگشت از کون شروع کردم…هیچوقت نمیزاشت کونشو دستکاری کنم…مگه با منت و التماس…ولی خودش گفت علی اول انگشتت رو چرب کن دردم نیاد…گفتم چشم عروسکه من…آخ چقدر من انگشتی اول یکی بعد دوتا بعد سه تایی کون قشنگشو سیخکاری کردم…آخرش خودش گفت بکنش دیگه…خودتو خوردی خسته شدم…اصلا دلم عین چی میجوشید.کیف کردم.دمر شد خودشبا دستاش کونو باز کرد.اروم کردم توش آخ کوچیکی گفت…سوراخش چرب و روون بود…تندتند تلمبه میزدم…گفت علی بده توش تکونش نده دردش رو دوست دارم.گفتم باشه عزیزم…کیرم داخلش بود دراز کشیدم روش…آروم آروم بیشتر دادم داخلش…وقتی نگاه کردم…قشنگ۱۸سانت کیر کلفت تا ته…توی کونش بود خایه هام چسبیده بودن به سوراخش.گفت آه چقدر خوبه…علی توش میخارید کیر کلفتتو میخواست…گفتم خب زودتر میگفتی،گفت علی من که نباید بگم باید خودت حال خانومت رو درک کنی.اخ با این حرفهاش آبم اومد ریختم عمق کونش…گفت مرسی عزیزم چی داغ شد توی کونم.بوسیدمش بلند شدیم رفتیم حموم سر کیرم کمی عنی بود اما اشکال نداشت…وقتی بیرونش کشیدم چوس کش دار و هواداری هم داد.خودشم خندید گفت خودت مقصری…گفتم بریم حموم…توی حموم بغلش کردم کلی بوسیدمش…گفت خوب بود.گفتم عالی بود عالی…گواهینامه گرفت یک ماشین بهش داده بودم…بگم توی ده روز ده بار بیشتر تصادف کرد.باورتون نمیشه…میزد همه جا…پاسپورت گرفتیم بردمش ترکیه…توی اون ده روز هرچی ندیده بود و بلد نبود رو هم یاد گرفت…تازه زنها اونجا رو دیده بود تیپ میزد وحشی…بردمش استخر مختلط بود.اولش نمیومد بعد که دید نصف استخر دخترای ایرانی هستند خودش هم اومد…کلی گردوندمش…دیگه سکس کردنمون کامل بود…مشکلی اصلا توی زندگیمون نبود.فقط چند سال رد شده بود خانوم کاملی شده بود ولی حامله نمیشد.من خودم دیگه مطمئن شده بودم حتما ایراد از خودمه چون همسر قبلیم هم که با من بود باردار نشد ولی دوباره که ازدواج کرد حامله شد.خودم میدونستم برای همین دکتر نمیرفتم.ولی زندگی به راه بود…تا اینکه برادرم بنده خدا بدجور مریض شد و درست موقعی که دخترش نامزد کرد فوت شد…غم بدی افتاد توی خونه ما…پدرم چون همیشه با برادرم با هم سر زمینها کار میکردن و بیشتر با هم بودند…اون هم یه جورایی بعد از فوت برادرم غصه خورد و دق کرد و۶ماه از فوت داداشم نگذشته بود فوت شد…اصلا خیلی خیلی بد شد…من نمیدونستم باید چکار کنم.مواظب مادرم باشم…مواظب خونه زندگی خودم باشم یا زندگی داداشم…غم و غصه مالی اصلا نداشتم…ولی خب یکهو شوک بزرگی شد و از دست دادن پدر و برادرم و مسئولیت زندگی شون افتاد گردنم…بخاطر زمینها و باغات و گوسفندها نمیشد بیارمشون شهر…مادرم و زنداداشم مجبور بودن روستا بمونند.یکسالی بود مسافرت داخلی هم نرفته بودم چه برسه خارجی..رابطه با خانومم معمولی بود زندگی بر وفق مردا بود…تا اینکه وقت عروسی بچه برادرم شد و براش خودم جهیزیه گرفتم و اومد شهر رفت سر خونه زندگی خودش…پسر داداشم فرامرز بزرگ شده بود…بهش گفتم بیا گاراژ بهت کار یاد بدم بمون پیش خودم گفت نه عمو بزار ورودی دانشکده افسری رو امتحان بدم برم اونجا.میخام مستقل باشم…برای اینکار باید حتما مدتی میومد شهر که کمی درس بخونه…مادرش محبوبه میدونست که من خیلی دوستش دارم. برای همین از من خواهش کرد بزارم فرامرز مدتی خونه من باشه تا جایی دیگه نره خدایی نکرده معتادی چیزی نشه…نگرانیهای معمولی مادرانه…گفتم خواهش نمیخواد من که بچه ندارم عین بچه خودمه…خیلی ازم تشکر کرد…گفت داداش علی چرا دکتر نمیری تا بفهمی مشکل از تو یا زنته،گفتم خودم میدونم مشکل از منه…چون زن قبلیم الان بچه داره…وقتی زن من بود حامله نشد…ولی الان بچه داره…دیگه حرفی ردوبدل نشد…توی این حین که فرامرز اومد خونه ما اکثرا روزها با من گاراژ بود.ولی گاه گداری زودتر برمیگشت خونه…ده روزی بود خونه ما بود.گاهی میدیدم ماشینه راحله دستشه یا باهم رفتن خرید…خلاصه چیزی نمی گفتم…تا اینکه با یک رفیقم دو نفری به بهونه خرید رفتیم ترکیه…وقتی به راحله گفتم…گفت اشکال نداره مدتیه فشار کاری زیاد داری برو بزار خستگیت در بره…فرامرز مواظبمه و پیش من هست…چمدون بستم و رفتم ترکیه…اصلا دلم خوش نبود چون همسرم که خیلی دوستش داشتم باهام نبود…توی ترکیه با پرس و جوی زیاد توی آنکارا دکتر خوبی پیدا کردم و رفتم برای اینکه ببینم مشکلی دارم یانه، بعد از کلی آزمایش و تست که جای گفتنش نیست…دکتره گفت به هیچ عنوان شما مشکلی برای پدر شدن نداری.صددرصد مشکل از خانومه،،گفتم پس چرا همسر قبلیم باردار نشد…گفت صددرصد اون جلوگیری می کرده به شما نمیگفته، خلاصه شنگول شدم…دو روز بعد باید برمیگشتم ایران…خودم زنگ زدم به راحله دیر جواب داد.انگار خسته بود…گفتم ها چته؟له له میزنی…گفت چیزی نیست…پس کی برمیگردی…دو روز دیگه بود ولی گفتم آخر هفته حتما بر میگردم،،گفت انشالله خوش بگذره…البته اون دو روز رو هم خوش گذروندم ولی اصلا به خانومم خیانت نکردم یا اینکه برم بخام کاری بکنم…میخواستم با برگشتنم سورپرایزش کنم…ساعت۷دقیق رسیدم در خونه…دیدم لامپها خاموشه ماشینش هم نیست…چمدونها رو که کلی هم سوغاتی گرفته بودم…رو بردم بالا.گذاشتم کنار تخت و اول رفتم دوش بگیرم…میدونستم با فرامرز رفته بیرون.…اومدم بیرون هم
خبری ازشون نبود.خودم عمدا لامپها رو خاموش نگه داشته بودم که مثلا وقتی برگشتن منو دیدند سورپرایز بشن…ساعت۱۱بود رسیدند.خوشحال و خندون شوخی کنان رسیدن.در ضمن فرامرز به زن من از اول میگفت خاله نه زن عمو…چون همسر من دختر خاله مادرش بود دیگه،،اصلا متوجه حضور من نبودند…گفت خاله ولی این دوستت خیلی خیلی زرنگه،میخواست تموم خرج امشب رو بندازه گردن ما.ولی دیدی چطوری پیچوندمش، راحله گفت ولی خوب به خودت رسیدی و خوب حالی باهاش کردی…گفت خاله اونها رو ولشون کن…عشق و حال فقط خودت…صدتا دختر فدای یک تار موی سرت…بعدشم محکم بغلش کرد و لبهاشو بوسید…گفت خاله بدو بیا روی تخت بقران دیگه طاقت ندارم.گفت صبر کن پسر برم دستشویی،گفت بدو تو رو خدا بدو…بعدشم خودش توی هال لخت شد و گفت ببینش چه انتظاری میکشه…راحله گفت خاک بر سرت که عین همین عموی وحشیت هستی…فک کنم علی باباته نه اون محمد خدا رحمتی…گفت نخیرم مامان من زن خوبیه اصلا به هیچ عنوان به عمو پا بده نیست…راحله رفت توالت برگشت.گفت ولی میدونی ارزوشه علی شوهرش بود…اون زمانی که من هنوز زن علی نبودم یکبار بهم گفت…کاش علیار شوهرم بود…میگم شاید یکی دو باری عموت تنگ مامانت گذاشته شدی تو بچه اش…گفت خاله چرت نگو از عمو که بچه نمیشه…گفت عه چرا نشه…چیز داره اندازه قد تو…گفت مگه به چیزه…دوتا زن گرفته هیچکدوم حامله نشدین…گفت دیوونه اولا من رفتم خونه زن اولش و قسمش دادم راستشو بگه…بهم گفت چون علیار مرد خشنی بود دلم نمیخواست ازش حامله بشم همش قرص میخوردم…خودم هم رفتم دکتر فهمیدم…تنبلی تخمدان دارم…بعدشم کیست داشتم برطرف شد…دیگه به عموت اینجوری نگی ها.نگاه نکن من باتو میچرخم…من عاشق علیارم…انشالله میخام ازش حامله بشم دارم دارو میخورم…گفت ولش کن خاله بیا دیگه…گناه دارم…هر دو لخت بودن…اصلا انگار نه انگار من هم گوشه خونه هستم…رفتند اتاق خواب…اصلا متوجه دوتا چمدون بزرگ نشدند…گفت خاله یککم برام بخور دیگه…گفت نه الان عرقو شده ازش بدم میاد…بیا بکن پشتم زود تمومش کن…باید برم دوش بگیرم…من از پشت ازشون فیلم میگرفتم.گفت نه نه…اون جلو فقط مال عشقمه…بکن عقب زود باش…فرامرز هم با اون کیر نصف نیمه اش دو دقیقه ای مث باباش آبش اومد…ولی محکم و وحشی تلمبه میزد…من نمیدونستم چکار کنم.شوکه شوکه بودم…آخه همسرم…بچه داداشم…بکشمشون،بزنمشون،چکار کنم…شده بودم چوب دوسر نجس…این طرف صورتم میزدم درد میگرفت…اون طرف هم میزدم درد میگرفت.فقط کارشون زود تموم شد…راحله زود دویید توی حموم…فرامرز گفت آروم الان آبم از کونت میپاشه بیرون…بعدشم بلند خندید…یک چوب درخت گردو خوشگلی داده بودم واسم تراشیده بودن و دسته چرمی قشنگی بهش وصل بود…همیشه پشت در ورودی هال میزاشتم…رفتم برداشتمش…وقتی رفتم داخل اتاق داشت شورت میپوشید… در اتاق رو بستم که صداش بیرون نره.تا اومد حرف بزنه یکجوری زدمش شاید بگم بخدا بالای۲۰تا چوب بهش زدم…فقط میگفت عمو گوه خوردم…گفتم ساک و لباسهاتو جمع میکنی روستا هم نمیری…میری اتاق بالای کار واش با جان محمد اونجا میخوابی تا بعد تکلیفت رو روشن کنم…فقط میگفت چشم عمو جان چشم…ده دقیقه نشد با بدن داغون جمع کرد رفت…من موندم و راحله چوب به دست…توی هال نشسته بودم…لخته لخت اومد بیرون رفت توی اتاق…داد زد پس کجایی پخمه…خبری ازت نیست.رفتم داخل در رو بستم داشت لباس زیر میپوشید.گفتم پخمه من هستم که به تو بچه گدا اطمینان کردم و آدمت کردم…و زندگی لاکچری برات ساختم…تا برگشت.منو دید درجا سکته زد.غش نه ها.بخدا سکته زده بود.چون بردمش بیمارستان و چند روز اونجا بود…رفتم پیش مادرش فقط به اون جریان رو گفتم و فیلمو نشونش دادم…بسیار گریه کرد و عذر خواهی کرد…وقتی گذاشتمش بیمارستان و مادرش رو بردم گذاشتم روی سرش دیگه نرفتم دیدنش.ازش دل چرکین بودم به مادرش هم سپردم به کسی و فامیل چیزی نگه…چون ابرو ریزی میشه.بیاد بیرون خوب بشه طلاقش میدم…فرداش رفتم روستا.سراغ زن داداشم پسرش توی گاراژ بود و منتظر روز آزمون دانشکده بود…بیشتر کارهاش رو کرده بود.به بچه های کارواش سپردم کار خر رو ازش بکشند.اگه میرفتم گاراژ شاید میزدم له و لورده اش میکردم…رفتم روستا.فقط خواستم زنداداشم رو بترسونمش آخه خیلی دوستش داشتم و دارم…تنها زنیه که اندازه مادرم دوستش دارم…بردمش توی باغ پرسید علی جان چیزی شده؟گفتم بیا کارت دارم نمیخام پیش مادرم چیزی بهت بگم…گفت بگو.گفتم محبوبه من تا الان برای تو و بچه هات عموی بدی بودم.؟گفت نه ازت ممنونم…توی این یکسال و خورده که از مرگ محمد گذشته اگه تو نبودی من نمیدونستم چکار کنم…گفتم ببین برای دخترت جهیزیه گرفتم عروسی گرفتم…پسرت داره میره دانشگاه افسری.ولی دیگه خط من و شما جداست…میخوام مادرم رو ببرم شهر پیش خودم…و تموم املاک رو بفروشم…میدونی که قانونی چیزی به شما نمیرسه چون محمد قبل پدرم فوت
شده، گفت علیار تو خودتی با من اینجوری حرف میزنی…ازت توقع نداشتم…خدا بزرگه هر جور دوست داری هر کاری دوست داری بکن…فقط بگو چی شده…واقعا گریه ام در اومد.گفتم خیلی نامردی محبوبه…با اون بچه تربیت کردنت…من بغیر خوبی توی این تموم سالها کاری باهاتون نکردم…ولی شما نمک خوردین نمکدون شکستین.گفت علی جان بگو چی شده…گفتم این رو ببین… گوشی رو دادم دستش…ساکت فیلم رو نگاه کرد.بعدش ساکت منو نگاه میکرد.گفت…علیار علیار جان.چکارشون کردی،گفتم نترس حال پسرت خوبه…کتکش زدم اما دلم نیومد.بکشمش،بچه برادرمه،،ولی اون جنده تا منو دید در جا سکته کرد الان بیمارستانه،خدا کنه بمیره…گفت علی جان علی…بخدا نمیدونم باید بهت چی بگم.گفتم هیچچی…چی بگی ریدی به من با اون کار پسرت…دیگه هیچ وقت نمیخام خودتوپسرتو دخترتو ببینم.چادر رنگی روستایی سرش بود توی خونه باغ خودمون بودیم…وضع مالیش بد نبود ها…اشتباه فک نکنید…هنوزم بسیار زیبا ودلربا بود.توی خوشگلی و خوش اندامی تک بود…الان که نزدیک۴۰سالش بود تازه جا افتاده تر هم شده بود.خودشو انداخت بغلم محکم منو گرفت.گفت علی منو تنهام نزار پس من تنهایی چکار کنم.؟علی من ازت خیلی انتظار دارم…کاری به اون راحله پفیوس و اون پسر بی چشم و رو ندارم…من من از اول توی این خانواده فقط روی تو حساب کردم…بخدا حوصله مادرت رو هم ندارم…فقط بخاطر تو باهاش موندم…گفتم پس باید به حرفم گوش کنی…الان میبرمت پیش مادرم ولی بهش نمیگم چی شده…فقط میگم میخام محبوبه رو بگیرمش…حرفی نمیزنی.زن خودم میشی.گفت وای نه علیار…گفتم چرا مگه دوستم نداری؟گفت بقران نمیتونم بگم چقدر میخامت…گفتم پس حرف نزن و بیا.رفتم خونه پیش مادرم تا بهش گفتم از خداش هم بود.همون روز تموم گوسفندا رو فروختم حتی تموم آذوقه ای که برای خوردنشون بود…همه رو دادم پسر عموهام…بنده خدا ها از خداشون هم بود…مادرم و محبوبه رو آوردم شهر…بردمش صیغه دائم ولی محضری براش خوندم…مادرم پرسید پس راحله کجاست.؟گفتم قهریم میخام طلاقش بدم…مادرش میدونه خونه اونهاست…گفت خودت میدونی پسر جان…ولی این محبوبه زن خوبیه…محبوبه رو فرستادم آرایشگاه بهش گفتم باید چکار کنه…اپیلاسیون کامل فرستادمش…عین عروس برگرده…رفتم سراغ بچه داداشم.گفتم بیا کارت دارم…مث سگ میترسید… گفتم ننه ات رو صیغه کردم…اگه زر بزنی همینجا میدم جرت بدن…گفت نه بخدا عمو کارخوبی کردی مبارک باشه…عمو منو بکش بخدا اون خاله راحله مقصر نبود من اولش باهاش کار بد کردم…اون تو رو دوست داره…تا اینو گفت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم…بدجوری کتکش زدم…به زور از زیر دست و پای من درش آوردن…بردمش سر و صورتش رو درمون کردند…بردمش پیش مادرش…تا دیدش…تف انداخت صورتش…گفت عوضی نون نمک عمو رو خوردی نمکدون شکستی…بدم میاد ازت…پیش مادرم توی اتاق مهمونی موند…مادرم پرسید چی شده…گفتم توی کارواش دعوا کرده…شب اول وقتی با محبوبه بودم…گفتم محبوبه جان بخدا نمیخام اجباری توی کارت باشه…دلم میخواد از ته دل با من باشی…گفت خیالت جمع۲۰ساله دلم میخواست کاش تو شوهرم بودی…خوشگل بود خوشگل تر هم شده بود…گفتم محبوبه میدونی چند ساله مهرت توی دلمه…از شبی که از پنجره دیدم داشتی با محمد سکس میکردی…بدنت رو دیدم عاشقت شدم.اصلا بخاطر تو با راحله ازدواج کردم…گفت بخدا اون شب من به محمد گفتم فک کنم کسی پشت پنجره بود ولی اون گفت نه خیال میکنی…توی همین حین لخت کرد.من با شورت بودم…گفت تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن دیگه.گفتم نمیشه.عزیزم…نگاه کردنت سیرابم میکنه،سوتینش رو در آوردم… سینه های بزرگ و نازی داشت خوشگل سفید سر گنده…کمر باریک کمی شیکم تپل داشت کون عجب گنده…آرایش قشنگی داشت…خیلی بوسیدمش…تک به تک بوسه ها رو جواب میداد…لبهام رژ لبی شده بودن.خوابوندمش روی تخت…سینه هاشو میخوردم گردنشو میمکیدم،با دستاش صورتمو گرفت و لب قشنگی بهم داد…رفتم سراغ کوسش جان چی کوسی…تپل تر شده بود…هر چی میخوردم سیر نمیشدم… گفت عشقم بسه پاشو بکنش تا از دلت در بیاد.پاشو فهمیدم چندساله توی دلت آتیش مونده…پاشو فدات شم آقای من…بلند شدم.خودش شورتمو کشید پایین…تا کیرمو دید گفت…اوه واویلا چی بزرگه…خدا چی سر بالاست،علیار تو رو خدا مراعات کنی ها.وای…من تا الان همچین چیزی ندیده بودم.وای راحله گفت خیلی بزرگه ولی من با خودم گفتم این لوسه حرف مفت میزنه…گفتم نمیخوری برای من؟؟گفت میخورمش چرا نخورم…چقدر ناز ساک میزد…مهربون و خواستنی بود…گفتم دراز بکش عزیزم.گفت علی جون خیلی آروم خب…گفتم چشم…سر کیرمو خوب خیس کردم سوراخ کوس هم خیس بود.با یک فشار کوچیک کردم داخلش…اما مگه میرفت توش…سر کیر من گنده و سربالا کوس اینم تپل و تنگ.کشیدمش بیرون…گفت دوباره خیسش کن.گفتم باشه عشقم…خیسش کردم و با فشار بیشتر دادمش داخلش.گفت اوف جر داد منو…گفتم چقدر تنگه این ناز تو…لبخند زد.گفت لامصب
اون بزرگه،شروع کردم تلمبه زدن و لب بازی.بقران چشای قشنگش طوری شهلا شده بود نگاهش کردم گفتم چرا تو اینقدر خوشگلی،گفت هر وقت نگاهم میکردی میفهمیدم دوستم داری…اما حیا داشتی…میفهمیدم توی نگاهت پر حسرته.حالا دیگه با هم هستیم…بکن عزیزم بکن که ته دلم آتیشه… خاموشش کن…آخ خدا چقدر خوبه…علی جان زیاد بکن خب…گفتم باشه میدونم تو هم خوب حشری هستی.گفت علی بزار واست قنبلش کنم…برگشت داگی شد اولش چوچوله اش رو محکم مکیدم گفت وای علی بکنش…میخوام ارضا بشم…گفتم باشه کیرم رو محکم کوبیدم توش…تا تهش رفت داخلش…چند تا تلمبه سنگین و سریع زدم…خودش کشید بیرون گفت آفرین ماشالله عجب کیفی کردم…برگشت همون بوسی که چندسال قبل به محمد داداشم داد رو به من هم داد…خیلی اون شب رویایی و قشنگ بود…دوباره انداختمش زیرم و خوب گاییدمش آبم رو هم ریختم داخلش…چند شب هر شب میکردمش…هر جا گیرش میآوردم میکردمش…خودشم دوست داشت…پسرش رو بالاخره امتحان داد و گورش رو گم کرد…ده روزی پیش من بود.صیغه دائم بود…مادرم هم کنارم بود…سر سفره ناهار بودیم…مادرم پرسید علیار چرا نمیری دنبال راحله…گفتم مادر دخالت نکن…گفت دستم درد نکنه حالا من دخالت نکنم دهنم رو ببندم…گفتم مادر مسئله ای هست که تو نمیدونی،بعد ناهار محبوبه گفت علی جان دیروز خاله ام اومد پیش ما.فک میکرد مادرت در جریانه از زبونش همه چی بیرون اومد…مادرت هم کلی فرامرز و راحله رو فحش و نفرین کرد…و بهش گفت پس پسرم حق داشته اومده زن داداشش رو گرفته…هم پسرش رو تنبیه کرده هم زن جنده اش رو…ولی امروز صبح زنگ زد گفت حال راحله خراب شده دوباره سکته زده بردنش بیمارستان…میگم نکنه بمیره خونش بیفته گردن من…گفتم به توچی مربوطه…؟گفت آخه پسر من باعث و بانیش شده.میایی بریم دیدنش.گفتم نه دیگه دوستش ندارم…رفتم پیش مادرم گفتم حالا که فهمیدی چقدر بدبختم…بهت میگم…گفت تو هم که خوب تلافی کردی،برو ملاقاتش.حالش خیلی بده.گناه داره.اون جوری که تعریف میکنه.مقصر فرامرز بوده نه اون…حالا به هر حال کاریه که شده…طلاقش میدی بده ولی برو دیدنش…دیشب تا فهمیده دوباره زن گرفتی اون هم محبوبه رو.خانواده اش هم بدجوری خرابش کردن…سکته بدی زده…گفتم به درک…مادرم گفت پسرم تو مرد مهربونی هستی برو دیدنش.دلت رو دریا کن…چون خوبی خدا همه چی بهت داده…گفتم مادر کدوم همه چی شاید اگه بچه داشت همچین کاری نمیشد…گفت برو دیدنش شاید خدا داره امتحانت میکنه…گفتم باشه…بدون گل و شیرینی…رفتم دیدنش…توی مراقبتهای ویژه بخش قلب بود.ده روز بیشتر بود ندیده بودمش.زیر اکسیژن بود.چقدر لاغر شده بود.واقعا ترسیدم بمیره…از پشت پنجره اشکام میریختن…چندسالی خیلی باهم خوش بودیم…فقط یکبار تنهاش گذاشتم.مادرش رسید کنارم وایستاد دستمو گرفت گفت…علی جان دخترم گناه داره…تنهاش نذار.دکتر گفته یک بار دیگه سکته کنه بی برو برگرد میمیره…برگشتم تا دید گریه میکنم…مادرانه بغلم کرد.دوتایی گریه کردیم.چند روزی اصلا حالش خوب نمیشد…تا اینکه به زور پول و داروهای درجه یک…کم کم حالش خوب شد…رفتم روی سرش.حرفی نمیزد…لاغره لاغر شده بود ولی هنوز هم خوشگل بود. دستشو گرفتم صورتشو چرخوند.گفتم خوشگله اگه برم رفتم ها…گفت علی جان ازت خجالت میکشم…نمیدونم چرا نمیمیرم.گفتم چون باید بمونی تا با اون زبونت بیشتر منو جز بدی،،لبخند زد.گفت بمونم اگه طلاقم بدی…خودم خودمو میکشم…گفتم نه مادرم نمیذاره طلاقت بدم…خودت هم تنبیه شدی…اون لاشی رو هم چند باری خوب کتکش زدم…و انداختمش بیرون…گفت علی من نمیتونم با محبوبه زندگی کنم ها…براش خونه دیگه بگیر.گفتم اون هم چشم.گفت بزار مامانت با من باشه.تا خیالت از من راحت باشه.گفتم چرت نگو…خودت همه چی رو خراب کردی…گفت بقران من مقصر نبودم…بار اول شب به زور بهم تجاوز کرد…گفتم میدونم باهاش چکار کنم…هر چند هیچ کاری هم با اون نکردم…چون بچه برادرم بود…ولی برای دلخوشی این گفتم…خلاصه که بعد چند روز برگشت سر زندگیش…مادرم کنارش موند…دیگه نذاشتم بره روستا…برای محبوبه نزدیک گاراژ خونه خریدم…عقد دائمی کردمش…البته خود راحله اومد رضایت داد…میدونست مجبوره…یکشب پیش این هستم یک شبی اون…شب نوبت راحله بود صبح که از پیشش رفتم گاراژ…ساعت۱۰بود…دیدم مادرم و دو تا خانومها اومدند گاراژ…گفتم خدا بخیر بگذرونه… چی شده…مادرم بوسم کرد…گفت مبارکه پسرم…گفتم چی مبارکه؟گفت محبوبه حامله است.از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم…فرستادم یکی از شاگردهام رفت یک طبق بزرگ شیرینی گرفت…گفتم راحله غصه نخوری ها…تو هم انشالله حامله میشی،،گفت انشالله…به هر حال الان که شکر خدا همه چی خوبه…انشالله حال شما هم خوب باشه
نوشته: یارعلی
12 پاسخ به “یادگاری های برادرم”
جناب خدارحمتی ، کجا بودی چند روز غیبت داشتی . داستان تا اونجا واسم قابل خوندن بود که زنداداش پول و ماشین دادی برن شمال.
جالب بود ولی زیادی ازخودت تعریف کردی سعی کن زیاد طولانی نشە حوصله خوانندە سر میره
اقااا بجایی که اشک سالار بیاری اشک چشمم اوردی 😄😄
اسم پاترول سافاری اومد مشخص شد این داستان از عقده های درونت هست و تو سوگولی همون اوستاهای گاراژی هستی که توش کار میکنی
خانواده برادر و دید زدن از پشت پنجره و گاراژداری رو جدا جدا قبلا گفته بودی تو داستانای قبلی اینجا میکس کردی ، انگار ایده هات ته کشیدهخلافشو ثابت کن ارث خور
حیف اون هوایی که تو نفس میکشیانگل اجتماعمیدونم همه داستانهات تخیلی هستند ولیطرز فکر و شخصیت لجن مالی که داریحال آدم و به هم میزنه.
طبق معمول از چهار الی پنج داستان میشه یک متر آلت مردانه جور کرد😂
قصه های خدارحمتی پولدار باز شروع شد تواز رونمیری
ار زنت ناراحتی جرا ما رووارپمسایل خانوادگیتمیکنی
ممنون که اینهمه وقت میزاری مینویسی 👏صحنه سازیت عالیه👏بدون غلط مینویسی👏از لغات خارجی استفاده نمیکنی👏روون و همه فهم مینویسی👏
دبل لایک نمیشه برای همین اینجا میزنم 👍 👍 تمام داستانهای که نوشتی عالی هستن درسته هر بار با یه اسم مینویسی لااقل اکانت تو برام بفرست و همه داستانهارو اونجا بزار تا همیشه در دسترس باشن ممنون
داستانت رو خوب نوشتی ولی پسر داداشت رو چطوری میزدی داد میزد ولی زنت تو حموم نشنید