سلام دوستان
من محمد هستم ۲۲ سالم هست
این داستان من و عمه مهوش ام هست
داستان واقعی هست و جزییات زیادی داره
برای اینکه کامل داستان رو مجسم کنید
اگر فکر میکنید دروغ است یا هرچی لطفا نخوانید
سلامت باشید هرجا هستید مخلص ام محمد
من محمد ۲۲ ساله از تبریز هیکل ام باشگاه میرم و تقریبا خوبه قیافمم بد نیست
بسیار حشری و علاقه زیادی به زن های سن بالا دارم
من تک فرزندم پدرم دو تا خواهر داره که یکیش مهوش هست
عمه مهوش ۶۵/۶۶ سالشه تهران زندگی میکنه و از اون زن های تهرانی که خیلی به خودش میرسه و امروزی هست تهران زندگی میکنه بچه هاش امریکا هستن و شوهرشم یه آدمی که بخار ازش بلند نمیشه
عمه مهوش قد متوسط داره سینه های ۸۵ سفید رون و کون توپول و خیلی به خودش میرسه همیشه حمام کرده بوی ادکلن و ناخونا لاک زده همیشه رژ میزنه
من و مامانم و بابام با عمه مهوش و شوهرش و قرار شد بریم سفر مشهد
اونا از تهران ماهم از تبریز رفتیم مشهد توی لابی هتل نشستیم تا پرواز عمه مهوش اینا برسه
عمه مهوش اینا رسیدن هتل مشغول سلام و احوال پرسی شدیم
برای اتاق گرفتن بابام گفت :
من و عباس آقا ( شوهر عمه مهوش ) یه اتاق میگیریم
برای شما هم یعنی ( من -مامانم -عمه مهوش ) یک اتاق
من خیلی خوشحال شدم گفتم این فرصتی هست که شاید بتونم عمه مهوش رو دیدم بزنم از طرفی بابام و عباس آقا سیگاری هستن و از دود سیگار کشیدن اونام راحت باشم
وارد اتاق شدیم یه اتاق سه تخته بزرگ بود
چمدان ها را گذاشتیم
و نشستیم مامانم رفت اونور و لباساش رو عوض کرد منم همیشه نگاهش نمیکنم
منم به بهونه دستشویی رفتن رفتم دستشویی که عمه مهوش لباساش رو عوض کنه چون گفتم اگر تو اتاق باشم شاید خودش یا مامانم بهم بگن برم بیرون تا عمه مهوش لباس رو عوض کنه و از طرفی هم اینکارم باعث میشد اعتماد عمه مهوش به من جلب بشه
اون فکر میکرد پسر سر به زیری ام اما من کسی بودم که از هیچ زن دختری نمیگذرم به خصوص دید زنی
خلاصه اومدم بیرون مامانم و عمه مهوش دراز کشیدن عمه مهوش یه شلوار معمولی با یه لباس معمولی پوشیده بود پوست سفید و دست و پاها لاک زده منم رفتم لباسام رو برداشتم سمت دستشویی عوض کردم و لش کردم
مدام فقط دلم میخواست دیدش بزنم و لذت ببرم
موقع خواب که شد چراغا رو خاموش کردیم و
یک آباژور روشن بود
من وسط بود و عمه مهوش سمت راست من میشد و کنار عمه مهوش روی میز اباژور بود من خودمو زدم به کارکردن با گوشی ولی همش حواسم به عمه مهوش بود موقع خواب یه لحظه روشو کرد اونور جوری که کون بزرگش طرفم بود و دیدم دستشو کرد تو لباسش سوتین اش رو باز کرد گذاشت کنار آباژور و پتو رو کشید خوابید
نور آباژور باعث شد سوتین رو ببینم یه سوتین مشکی بزرگ
برام عجیب بود و خیلی خوش اومده بود کیرمم نیم خیز شده بود
خوابیدیم
فردا صبح رفتیم حرم بعد هم رستوران موقع برگشت
تا هتل فاصله ای نبود و پیاده برگشتیم
وقتی رسیدیم هتل بابام گفت استراحت کنید عصری بریم دوباره حرم یکمم پیاده روی کنیم برای سلامت هم خوبه
ماهم گفتیم باشه
رفتیم توی اتاق من دراز کشیدم مامان سرش توی گوشی بود عمه مهوش هم رفت حموم و لباس حموم اش که تمیز بود و می خواست بپوشه رو گذاشت روی صندلی جلوی حمام که بعد حموم اش از پشت در برداره وقتی رفت تو حموم برای اینکه مامانم نبینه و شک نکنه یکم توی اتاق راه رفتم و لباسای عمه مهوش رو دیدم توی لباسش یه سوتین کرم بزرگ خوشگل بود و توی دلم گفتم به به
و گفتم حیف این سینه ها که گیر اصغر کسخل میاد و کاش مال من بودند
بعد خودم زدم به خواب که عمه مهوش اعتمادش جلب بشه عمه مهوش لباساش رو پوشید اومد بیرون به مامانم گفت محمد خوابه ؟ مامانم گفت اره
عمه مهوش خب اگر میدونستم بیرون لباس میپوشیدم
مامانم گفت : راحت باش مهوش جلو محمدم عوض میکردی نگات نمی کرد و الانم خوابه
توی دلم عروسی بود
عصر که شد بابام اینا اومدن که بریم عمه مهوش گفت من نمیام خستم پاهام درد میکنه و میمونم هتل اینو که شنیدم گفتم ای ول موقعیت بهتر از این نمیشه
منم گفتم من میخوام دوش بگیرم بعد شب میام
اینو الکی گفتم چون نمی رفتم
اونا رفتن عمه مهوش زنگ زد به بچه هاش که خارج بودند منم رفتم زیر دوش کل زیر دوش فقط به عمه مهوش و اینکه اگر بکنمش چه حالی میکنم فکر کردم
موقع بیرون اومدن یکم تجسم های سکسی کردم کیرم نیم خیز شد حوله هم دور پایین تنه ام بستم
و حوله رو شل بستم که کیرم نمایان بشه و میخواستم الکی از تنم بیافته
گفتم این موقعیته که شاید عمه مهوش چراغ سبز نشون بده
نمیتونستم که برم مستقیم بهش بگم یا باهاش ور برم
از طرفی هم خیلی باید مراقب میبودم که آبروم نره چون بگایی بدی میشد
از حموم اومد داشت با بچه هاش حرف میزد
و از پنجره بیرون رو میدید
گفتم شانس منو ببین الان باید کیر منو ببینی نه بیرون رو
گوشیم رو برداشتم باش کار کنم گفتم اگر لباس بپوشم گند زدم با شانس خودم
عمه مهوش تلفن اش تموم شد و با خوشحالی نشست و باهام شروع کرد به حرف زدن
زیاد توجهی بم نکرد منم سرشم تو گوشی بود که نرم لباس بپوشم
بعد صدام زد محمد خاله قربونت بشه بچه هام عکس دادن باز نمیشه بیا با گوشی وربرو ببین درست میشه
اینه که گفت رفتم پیشش و جوری وایسادم که کیرم نزدیک اش باشه بهترین موقعیت بود
با خودم گفتم شاید شانس اینو دارم امروز این عمه
مهوش رو بکنم و لذت ببرم
یه زن سن بالا سکسی تر تمیز
گوشیش رو گرفتم وی پی ان اش قطع شده بود
و گفتم عمه وی پی ان شما قطع شده
گفت عمه فدات شم درستش کن
رفتم توی پی ان اش هرچی زدم بالا نیومد
گفتم عمه بالا نمیاد میخوای یه وی پی ان دیگه براتون نصب کنم
گفت عمه اینو رفتم توی تجریش یه موبایلی برام ریخت و پولم گرفت
فهمیدم از این پولی هاست
گفتم عمه الان یه رایگان براتون دانلود میکنم
گفتم مرسی عمه فدات بشه
فاصله ام باهاش بود عطرش دیونه ام میکرد کیرم نیم خیز بود تا جایی که تونستم لفت دادم که زمان دیر بگذره زیر چشمی نگاش کردم دیدم داره به کیرم نگاه میکنه و انگاری خودش رو گرفته
در همین حال یه دستم رو گذاشتم روی حوله و یکم شلش کردم حالا دیگه فقط با یه تکون کیرم میافتاد
گفتم محمد یا میبری یا میبازی خودت شانس ات
آقا حوله افتاد کیرم نمایان شد یهو گفتم وای ببخشید عمه شرمندم و با کیر نیمه سیخ
جلو وایسادم گوشی رو دادم بهش دولا شدم
حوله رو بستم و دوباره گوشیو ازش گرفتم و سریع خودمو مشغول گوشی کردم کلی هم عذر خواهی اینا عمه مهوش تعجب کرده بود مات مبهوت بود حرفی نمیزد
همین حرف نزدنش باعث میشد که نمیدونستم ادامه بدم یا بگم با خودم ولش کن وی پی ان رو درست کردم دادم بهش و گفت مرسی عزیزم مشغول گوشی شد منم رفتم اونور لباس پوشیدم
بعد گفت خب آقا محمد عمه چیکارا میکنی خاله تعریف کن
منم گفتم دانشکاه و باشگاه زندگی
گفت : دوست دخترم داری یا نه
گفتم: نه عمه جان کسی سراغ ما نمیاد و تنهام
گفت: عه مگه میشه حتما چند تا خاطرخواه داری
به من بگو به کسی نمیگم
گفتم: عمه جان کسی رو ندارم والا و دخترای حالا زیاد خوشگل نیستن مثلا شما از همشون خوشگل تری
بعد یهو زد زیر خنده و گفت مرسی عزیزم لطف داری من دیگه پیر شدم عمه جان
انشالله درست تموم شد بعد برات یه دختر خوب میگیرم یا برو پیش بچه هام ادامه تحصیل بده
گفتم: عمه جان فداتون شم شما خیلی زیبایید نزنید این حرفو مثل مامانم دوستون دارم
و واقعا خوش به حال اصغر آقا که همچین زنی داره
گفت : هی عمه اصغر اقا که انگار نه انگار محلم نمیذاره و همش تو خونه سیگار دود میکنه و پای تلویزیون
گفتم: اصغر اقا نمیدونه چه الماسی داره و اصن عمه ولش کنین به خودتون برسید و لذت ببرید
گفت : مرسی عزیزم لطف داری
با خودم گفتم همینجوری ممد کشش بده دیگه این موقعیت گیر نمیاد
گفتم : عمه مهوش شما جوونی هات چقدر زیبا بودید
کاش اون دوران بودم و میدیدمتون
گفت: عمه جوونی ادم زود میره ازش استفاده کن
و کارکن درس بخوان و لذت ببر
و حالا منو میدیدی اون سالها چیکار میکردی
منم گفتم : کلی ازتون تعریف میکردم و قوربونتون میرفتم با خنده گفتم
گفت : خواستگاری هم میامدی یا نه؟
گفتم: عمه مهوش فداتون شم جسارت نباشه
بله میامدم
خندید و گفت: محمد لطف داری عمه اینقدر ازم تعریف کردی به خودم امیدوارم شدم و خوشحال
بعد گفتم : عمه واهاتون که درد می کرد بهتر شد؟
گفت: عمه هنوز درد میکنن
الگی گفتم: عمه اگر اجازه بدین من دوره های ماساژ درمانی دیدم و ماساژ بدم
گفت: نه عمه زشته تو خیلی برام با ارزشی
منم گفتم : اجازه هست عمه ؟
گفت : باشه
از این کار بدم میامد پاهای یه زن سن بالا رو ماساژ بدم ولی خب چاره نبود باید اروم اروم راه حل میچیدم که شاید بتونم حرکتی بزنم
شروع کردم به ماساژ دادن و اروم رفتم بالا تا به ساق اش رسیدم یه شلوار معمولی بود که راحت میرفت تا وسط های ساق اش بالا
عمه مهوش : عمه فدات بشه حال اومدم اخیش
خودش رو لش کرد
منم گفتم : عمه فقط بین خودمون باشه لطفا و اگر مامانم بقیه بفهمن باید اونارو هم ماساژ بدم منم نمیخوام و فقط شما از بس تمیز زیبایی رو گفتم ماساژ بدم
اینو گفتم که هم به کسی نگه هم تعریفی بشه ازش
( دوستان توی تجربیات دختر بازی یک تجربه این بود که زبان بازی باشی و همچنان با ادب ، ادب برا زنا دخترا مهمه و باهات راحت تر میشن)
عمه مهوش : باشه عمه نمیگم به شرطی که همیشه منو ماساژ بدی
منم تو کونم عروسی بود. گفتم : چشم عمه جان و عمه برگردید پشت ساق هم ماساژ بدم
برگشت شروع کردم ماساژ دادن
کیرمم نیم خیز بود مدام میگفتم ممد بشه بزنی توش چه حالی کردی
کل تایم فقط داشتم فکر میکردم چجوری بهونه بیارم که بتونم و همین طور بگا نرم
بعد ازش پرسیدم : عمه جان رون هاتونم ماساژ بدم خیلی خوبه برای پا درد
گفت : باشه عمه
شروع کردم به کسشعرات گفتن از خواص ماساژ
اونم همینطور سوال میپرسید منم کسشعر جواب میدادم
دو دل بودم با خودم گفتم بش بگم شلوار رو درار که راحت تر ماساژ بدم یا برم بالا تر سراغ کمر
گفتم : عمه کمر هم ماساژ بدم
گفت عمه خدا خیرت بده ماساژ بده خستگیم دربره
شروع کردم به ماساژ دادن دستمم میخورد به بند سوتین
یکهو دلو زدم به دریا و گفتم : عمه جان جسارت نباشه ببخشید لباستون خیلی ضخیمه و کامل نمیتونم ماساژ بدم و میشه یکم بدین بالا
عمه دادش بالا تا دم گردنش و پشتش با همون سوتین کرم روبه من بوس یه بدن سفید زیبا
تر تمیز
و من شروع کردم به ماساژ دادن و لذت میبردم از این بعد هرازگاهی می گفت آخیش
و منم هی کسشعر و تعریفی میگفتم براش
دوباره دلو زدم به دریا گفتم عمه جان دستم میخوره به سوتین ات و عذر میخوام ماساژه دیگه و همه جا رو باید ماساژ بدم
گفت: خواهش میکنم عمه جان اینقدر عذرخواهی نکن و دستاشو از پشت رسون به سوتین و درش اورد
و کمر بلورین زیباش در اختیار من بود
گفتم ممد همینجور ادامه بده انگار تقه زدنت به این میلف داره جور میشه
( دوستان یه حسی داشتم خیلی حس خوبی بود
مثلا این بود که انگار داشتم مراحل یه بازی رو میبردم تا به مرحله آخر برسم)
عمه مهوش هی داشت اخیش میگفتم منم حال میکردم همزمان هم باز فکر که حرکت بعدی ام چی باشه
گفتم : عمه جان چطوره راضی هستید گفت خدا خیرت بده عمه جان
منم گفتم : خواهش میکنم عمه جان ماشالله بدنتون خیلی عالیه و باب ماساژه
اونم گفت: عمه پیر شدم و یه مشت کسشعری جات
گفتم : عمه جان پشت ران رو ماساژ دادم
و جلو ران رو ندادم میخواین جلوی ران هم ماساژ بدم؟
عمه داشت حال میکرد با این ماساژ و من بیشتر
عمه گفت باشه عمه و یکهو اونوری شد
وقتی اونوری شد لباسش تا بالای گلو اش بود
و منم رفتم سمت پاهاش که مثلا شک نکنه
و وقتی اونوری خوابید ممه های زیبا سفید بزرگش نمایان شد
ممه هاش بلوری بودن سفید بزرگ زیبا هاله بزرگ صورتی و نوک بزرگ چندتا خال قرمز ریز هم داشت که سکسی بودن رو دوبرابر
بعد سریع لباسش رو داد پایین
با خودم گفتم این عمه مهوش عجب هلویی بود من نمیدونستم
ممه هاش رو دخترا جوان هم نداشتن
با خودم گفتم ممه همین الانم اگه بگه دیگه بسی بردی یه ممه نابی دیدی
و توی دلم گفتم : اصغر ابله من اگر زنم این بود هر روز میکردمش و سینه هاشم کبود میکردم
و واقعا گوشت لخم گیر شغال میاد حکایت عمه مهوش و شوهرش بود
من شروع کردم رون هاشو ماساژ دادن رون های توپولی داشت
پرسیدم عمه ماساژ خوبه : گفت عالی عمه فدات شم ادامه بده
گفتم : پس عمه لطفا بین خودمون باشه ها؟
گفت : خیالت راحت
و دوباره شروع کردم تعریف کسشعر گفتن
گفتم : عمه میخواست صورت هم ماساژ و بدم و کلن فول بادی ؟
گفت: عمه زحمت میشه خسته شدی
گفتم : عمه جان این که حرفیه شما اینقدر بدنت زیبا و نرمه هر چقدر ماساژ بدم خسته نمیشم
نیش خندی زد و گفت : باشه
بعد پرسیدم: عمه پس بیام دستا ها و بالا تنه رو هم ماساژ بدم؟
گفت : باشه
اینو که گفت کیرم داشت میترکید جوری داغ بودم حشرم زده بود بالا و لذت میبردم
عمه چشاشو بسته بود و داشت از ماساژ لذت میبرد
منم یک دفعه رفتم سراغ دست هاش و بعد اومدم از گردن به پایین ماساژ دادم تا رسیدم به سینه هاش
گفتم الان که سینه های خوشگلشو ماساژ بدم شاید بگه نه و یا بگی برو صورت رو ماساژ بده
آقا شروع کردم به ماساژ دادن هیچی نگفت
سینه های بزرگ سفید زیبا حال میومدم
با خودم گفتم؛ ممد خودش دیگه چراغ سبز رو نشون داد و امشب یه کص میلف نابی میکنی
شروع کردم به ماساژ دادن اونم هیچی نمیگفت همه جای سینه اش رو ماساژ دادم و با انگشتام شروع کردم به بازی کردن با نوک سینه هاش
اروم هی تکون میخورد و چند تا آه کشید و من به مرحله آخر بازی رسیده بودم
لباسش رو درآورد و شروع کردم به خوردن سینه هاش و حسی وصف ناپذیری بود
اون دیگه بلند داشت آه میکشید ولی همچنان چشماش بسته بود
کل سینه هاشو رو خوردم لیس زدم بعد شروع کردم به لیس زدن گردن و و لباشو خوردم اون چشاشو بسته بود و فقط آه میکشی و خودشو تکون میداد شلوارشو در اوردم و الان عمه مهوش سفید سکسی من مثل یه هلو لخت جلوم بود
بعد سینه هاش اروم بودم چندتا بوس روی رونش و پاهاش رو باز کردم
انگار در بهشت برام باز شده بود
یعنی هر چقدر وصف کنم کمه
یه کص صورتی توپول شیو شده لبه های کصش بزرگ و بیرون زده بود کصشم خیس یعنی کص به تمیزی این بود انگار نه انگار یه میلف ۶۵ سالس
بدنش از یه دختر ۲۰ ساله سکسی تر و تمیز تر بود
منم حشری شدم بودم دیگه هیچی به مغزم نمی رسید
حمله کردم کصش رو خوردم
دیگه جیغ داد میزد
به خودش لرزید و ابش اومد کلی اب از کصش اومد بیرون و من کیرمو کیردم تو کصش یه کص داغ داغ اون لحظه لذتی داشت که فراموش نمیکنم
عمه مهوش میلف سکسی من زیرم بود
با تموم قدرت شروع کردم تلمبه زدن اونم حال میکرد
ابم اومد و همشو ریختم تو کصش شروع کردم به خوردن سینه هاش و اونم ارضا شد دوباره و بیهوش شد بعد کیرم بردم نزدیک دهنش و شروع کرد یه جوری ساک میزد که شیره بدنتمو میکشید
گفتم : عمه عاشقم قوروبن کصت بشم
اون گفت: عمه قربون کیرت بشه محمد حال اومدم عمه
گفتم: کیرم توی شوهرت که همچین کصی داره و نمیکنه
بعد گفتم برگرد برگشت و کردم تو کونش مثل اسب تلمبه زدم و ابم رو ریخت توی کونش دوباره بغل بوس و کیرم رو ساک زد
و گفتم عمه بهترین سکس عمرم بود دوست دارم اونم گفتم عاشقتم محمد کصم مال توعه
من انگار مرحله آخر بازی رو به بهترین امتیاز تموم کرده بودم
بعد همو بوسیدیم
لباس هارا پوشیدیم و نشستم
من هی با ممه هاش ور رفتم اونم هی با کیرم
بابام زنگ زد گفت: ممد بابا کی میای پیشم ما
گفتم: بابا امشب نمیام و خستم
گفت :باشه بابا میخواستیم مردونه بیرون بگردیم با عمو اصغر مامانت داره میاد هتل
گفتم : باشه
و تا شروع کردم دوباره بوس بغل و لاو بازی با عمه و گفتم عمه عاشقتم فدات شم و دیگه هر وقت بیام تهران یا بیای باید حسابی بهم بدی
گفت مال خودتم و مامانم بعد اش اومد دراز کشید شروع کرد حرف زدن
بعد اون شب نشد تنها بشیم فقط وقتی مامانم حموم بود در حد ساک و ممه بازی باهام ور رفتیم
بعد اونا رفتن تهران ماهم رفتیم تبریز
و دیگه نشد تنها بشیم
مرسی که وقت گذاشتید خوندید ببخشید زیاد شد داستان واقعی بود و حرف زیاد داشت که بگم
سلامت باشید هرجا هستید
مخلص همگی محمد
پایان
نوشته: محمد
16 پاسخ به “عمه مهوش میلف”
عالی بود ❤️
عمه وسط کار میشد خاله واقعا این دوتا چه ربطی به هم دارند کمتر جق بزنید تا بفهمید چی می نویسید اینها را نمیگن داستان میگن کوستان
بالاخره عمه بود یا خاله کونی یه جا میگی عمه فدات یه جا میگی خاله فدات 😀
حامد جان به نظرم کسشری نوشتی حالا چون هم شهری هستی فوش نمیدمولی ببین عزیزم بالا گفتی عباس آقا شوهر عمه امم پایین گفتی اصغر اقابعدا نمیفهمم چرا عمت به تو میگه خاله قربونت بره یا مثلا محمد خاله
من ترجیح میدم به جای فحش دادن به تو به خودم فحش بدم که چرا وقتمو گذاشتم این کس شعر تو رو خوندم شاش خالی
چون دروغ را جای راست میخوای غالب کنی وملتو مثل خودت مشنگ حساب مستحق کیر غموجانی هستی از نوع صابونیش چرا ؟چون دروغ گو کم حافظه میشه تو جقی همبه عمت چشم داری هم خاله ات عمه نمی گه خاله قربونت بعدشم اصغر چطور نمی کرده تو اوزگول یدف کردی کونش اونم هیچیش نشد؟ اصغر از اون بکناش بوده حتی به ننه تم رحم نکرده حتم دارم زیر اصغر خودتو جای عمت گذاشتی کونت ازبس گشاده نفهمیدی چطور رفت تو کونت فکر کردی عمتی راحت رفت کونت
اسم عمه مهوش از جنابخان برداشتی
👏👏👏👏
اصل داستان این بود که تو خواب بودی و اصغر اقا بهونه آورد ک منم نمیام ، بعد تو خواب یه سنگینی احساس کردی و یهو به خودت اومدی دیدی اصغر اقا داره تلمبه میزنه
برگرفته از داستان الاغ کتاب خوان
نخوندم تا آخردوتا سوال پیش اومدعمت بود بعد صدات کرد محمد خاله؟اسم شوهر عمت عباس بود بعد گفتی حیف این سینه که دست اصغر کصخل باشه؟
برای اتاق گرفتن بابام گفت :من و عباس آقا ( شوهر عمه مهوش ) یه اتاق میگیریم.
تا ۶۵ و ۶۶ ساله خوندم
من تا همونجا خوندم که فهمیدم عباس اقا شوهر مهوش شد اصغر
سلام بیرجندی هستی پیام بده خصوصی
کیر شوهر عمه توکونت شاید یهویی معجزه شد و شد کیر شوهرخاله