یک کاسه ماست

این داستان تخیلی است و هرگونه تشابهی با شخصیت های واقعی کاملا تصادفی است. این داستان راجع به سکس با محارم است. اگر این نوع داستان را دوست ندارید به مکان اشتباهی آمده اید. نخوانید و از اینجا بروید
در این داستان بسیاری لغات را می بینید که متفاوت نوشته شده است. مثل (کاملا) (کاملا) یا (واقعن) (واقعا) و (کص) (کس). من سعی کرده ام با این طرز نگارش از لغات عربی کمتری استفاده کنم. امیدوارم که بپذیرید.
یک کاسه ماست.
من در یکی از دهات اطراف قوچان بدنیا آمده ام. دو ساله که بودم پدرم در جنگ ایران و عراق کشته شد و در نتیجه یتیم شدم. مادرم یک زن جوان 18 ساله بود. او تصمیم گرفت که شوهر نکند و با همان پول کمی که از دولت برای حقوق پدرم میگرفت و با پول کار کردن خودش زندگی کند و من را بزرگ کند. مردم چون ما خانواده شهید بودیم با ما مهربان بودند. مردها به دیدن مادرم می آمدند تا از او احوالپرسی کنند و همیشه با خودشان هدایایی می آوردند؛ بخصوص در فصل خرمن. بعضی ها با یک کیسه گندم و یا نخود و لوبیا، بعضی با خربزه و هندوانه، و بعضی با لبنیات. خیلی ها هم پول می دادند. مادرم میگفت که اینها دوستان پدرت هستند که در جبهه با هم عهد بسته اند تا اگر کشته شدند، از خانواده هم نگهداری کنند. مادرم میگفت که پدرت خیلی شجاع بود و در جنگ تن به تنی که در دفاع از آبادان بین لشگر 77 و ارتش عراق اتفاق افتاد، پدرت با سه نفر عراقی در افتاد. دو نفرشان را کشت و نفر سوم او را از پشت با سرنیزه زد.
مادرم همیشه موقعی که دوستان پدرم به دیدن او می آمدند من را از خونه بیرون می فرستاد تا من سروصدا نکنم و مزاحم حرف زدن آنها نشوم.
مادرم علاوه بر فروش هدایا و حقوق پدرم، یک کار دیگری هم درست کرده بود. او در خانه ماست بندی میکرد و کاسه کاسه میفروخت. از آنچه که من از زندگی آن زمان می فهمیدم زندگی بدی نبود. فقط گاهی بعضی از زنهای ده با ما بدرفتاری می کردند و اجازه نمیدادند که من با بچه هایشان بازی کنم. مادرم میگفت عیبی ندارد. چون من زن زیبایی هستم، آنها حسودیشان می شود و با ما بد رفتاری میکنند.
به سن دوازده -سیزده سالگی که رسیدم با کمک مادرم توانستم کمک دست چوپان ده بشوم او بعد از اینکه مطمئن شد که من راه و چاه را خوب یاد گرفته ام و قدرت بدنیم خوب است، گله را دو قسمت کرد. یک قسمت را با دو سگ و یک الاغ به من داد و قسمت دیگر را خودش برداشت. اینطوری هم او میتوانست گوسفند بیشتری برای چوپانی بگیرد و هم تعداد زیاد گوسفندان مرتع را از بین نمی برد و نصفی از در آمد من را هم داشت. من هم بسیار خوشحال بودم. علاوه بر اینکه یک درآمدی داشتم و میتوانستم که در خرج خانه به مادرم کمک کنم، برای خودم آقا بالا سر نداشتم و هر کاری که میخواستم میکردم. برای خودم فلوت میزدم و آواز میخواندم و سنگ میپراندم و البته جلق میزدم. یکی از مورد علاقه ترین کارهای من بردن گله روی کوهی بود که ده ما در دامنه اش ساخته شده بود. آن بالا روی سنگ مورد علاقه ام می نشستم و کیرم را در می آوردم. میدانستم که فاصله به قدری زیاد است که مردم نمیتوانند ببینند من چکار میکنم. از آن بالا به یکی یکی خانه های ده نگاه میکردم، و به فکر زنها و دختر هایی که در آن خانه بوند و من اغلب آنها را میشناختم جلق میزدم. در خیال زنهایی را که با من بد رفتاری کرده بودند از کون و با خشونت میگاییدم. و آنهایی را که با من مهربان بودند با لطافت و مهربانی از کس میکردم. خانه ما یک از خانه هایی بود که من دید خوبی به آن داشتم و رسد میکردم. پس از مدتی متوجه شدم که مردهای زیادی به خانه ما می آیند و مادرم آنها را به داخل میبرد و در اتاق را میبندد. پس از اینکه مرد مهمان رفت مادرم بدون شلوار به کنار حوض می رود و کص و کون خود را میشوید. اوایل متوجه نبودم که چه اتفاقی می افتد. ولی به زودی متوجه شدم که قضیه چیست. من مادرم را می پرستیدم و به هیچ وجه حاضر نبودم بپذیرم که مادرم جنده گی میکند تا شکم من را سیر نگه دارد. پیش خود تصور میکردم که مادرم یک زن جوان زیبای حشری و بدون شوهر است که از این مردها استفاده میکند تا احتیاج خود را تامین کند. اینجا بود که من بطور ناگهان مادرم را بصورت یکی از زنانی که میشود کرد دیدم. بیشتر بخاطر اینکه مادرم احتیاج به مرد دیگری نداشته باشد و مرد خود را در خانه داشته باشد. فکر گاییدن مادرم بیشتر و بیشتر شد و اغلب تصورات جلق زدن من بسوی مادرم برگشت. در خانه من شروع کردم به جاسوسی از مادرم و سعی میکردم که او را لخت ببینم. گویا مادرم متوجه شده بود و فهمیده بود که من همیشه حشری هستم. یک شب مرا صدا کرد و یک کاسه ماست داد دستم و گفت این را ببر برای صغرا خانم. صغرا خانم را من خوب میشناختم. یک زن تقریبا 45 ساله از دوستان مادرم. شوهرش مرده بود و تنها زندگی میکرد. خانه اش آن سمت دیگر ده بود. گفتم ننه جان. هوا تاریک شده و خونه صغرا خانم آن سمت دیگر ده است. بگذار فردا صبح ببرم. گفت نه، فردا صبح زود باید گله را ببری و ما نمیتوانیم آن زن بیچاره را بدون ماست بگذاریم. همین الان فانوس را بردار و برو. مواظب باش سر و صدا نکنی که همه ده را بیدار کنی. خیلی آهسته برو که توی تاریکی زمین نخوری. من میخوام بخوابم. وقتی برگشتی بی سروصدا برو توی اتاق خودت و بخواب. من تو را فردا بیدار میکنم. خانه ما دو تا اتاق داشت و آشپزخانه مابین دو اتاق بود. توالت ته حیاط بود. هرکدام از اتاقها یک در به آشپزخانه و یک در به حیاط داشتند. مادرم در اتاق جلویی و من در اتاق عقبی که یک پستو هم به آن وصل بود میخوابیدیم.
من یک کاسه ماست به یک دست و فانوس به دست دیگر رفتم خانه صغرا خانم. وقتی در زدم صغرا خانم با روی خوش و بدون حجاب در باز کرد. خواستم کاسه ماست را بدهم دستش، قبول نکرد و گفت بیا تو. دنبالش رفتم تو. مرا برد توی اتاقش یک مخدّه را نشان داد و گفت بشین. این همه راه آمده ای و خسته ای. گفتم مزاحم نمیشم. باید بروم. گفت نه نه. بشین تا برایت چایی بیاورم. گفتم، چایی نمیخورم. خوابم نمیبرد. خندید و گفت امشب شب خوبی برای خواب نیست. چایی را جلویم گذاشت. در حالی که من چایی را مزه مزه میکردم او شروع کرد به انداختن رختخوابش گوشه اتاق. با خودم فکر کردم که دارد علامت میدهد خسته ام، چاییت را که خوردی گورت را گم کن. همانطور که ملافه ها را میکشید به من گفت تو ماشاءالله چقدر بزرگ شده ای. بعد مستقیم توی چشمان من نگاه کرد و پرسید تا حالا کس کرده ای؟ احساس کردم از خجالت همه صورتم سرخ شد و گوشهایم آتش گرفت. نتوانستم که جوابش را بدهم. فقط با سر اشاره کردم نه. لبخند زد و گفت وقتش است که بکنی. بعد بدون رودربایستی شلوارش را کشید پایین. زیرش هیچ چیز دیگری نداشت. این اولین بار بود که من کس می دیدم. کس ننه ام را از بالای کوه دیده بودم. ولی فاصله به قدری زیاد بود که شما هیچ چیزی نمی دیدید. در حالیکه دکمه های بلوزش را باز میکرد من به کصش خیره شده بودم. یک شکاف از بالا به پایین بود و یک مقداری موی کوتاه سیاه دورش. من کیرم بلافاصله شق شد. صغرا خانم رفت روی رختخوابش ایستاد و گفت شلوارت را در بیاور و بیا. من ایستاده بودم ولی خجالت میکشیدم. گفت نترس بیا. خجالت نداره. من یادت میدهم که چگونه کس بکنی. لباسهایم را در آوردم و به سمتش رفتم. کیرم را توی دستش گرفت و مالید. گفت برای جوانی به سن تو کیر خوبی داری. بعد همانطور که کیرم توی دستش بود خوابید و من را روی خودش کشید و برد بین پاهایش. خیلی وقت بود که دلم میخواست که یک پستان گیر بیاورم و بمالونم. بچه های ده خیلی راجع به پستان صحبت میکردند. حالا یک جفتش جلوی رویم بود. با دو دست هر دو پستان را گرفتم و شروع به مالوندن کردم. صغرا خانم سرم را پایین کشید و شروع کرد به لب گرفتن. یک تجربه تازه. البته شبهای عاشورا تاسوعا یکی دو مرتبه دختر های ده را یک گوشه گیر آورده بودم و صورتشان را ماچ کرده بودم، ولی این یک چیز دیگر بود. بعد صغرا خانم تنه کیرم را توی دستش گرفت و شروع کرد به مالیدن کیرم روی شیار کصش. گرم و نرم و مرطوب بود. از کاری که میکرد خوشم آمد. بعد سر کیرم را گذاشت جلوی سوراخش و گفت فشار بده. فشار دادم. رفت تو. گفت بیشتر فشار بده. بیشتر فشار دادم. تا ته رفت تو. خیلی از احساس کصش بدور کیرم لذت میبردم. احساس کس کردن بسیار بهتر است تا موقعی که مشتت را دور کیرت بالا و پایین میکنی و جلق میزنی. گفت حالا عقب و جلو کن. من عقب و جلو کردم. چقدر عالی بود. بقدری حشری بودم که بعد از دو سه بار عقب و جلو کردن آبم آمد. میدانستم که نباید به این زودی بیایم و باید کاری کنم که زن اول بیاید، ولی دست خودم نبود. از صغرا خانم معذرت خواهی کردم. گفت عیبی ندارد. این بار اولت است. بهتر میشوی. بسیاری از جوانها بار اول کیرشان بلند نمیشود. مال تو حداقل بلند شد. حالا یک کمی با من ور برو تا برای بار دوم آماده شوی. با خود گفتم بار دوم؟ دیگر از این بهتر چی؟ هم میتوانم بدنش را اکتشاف کنم و هم میتوانم یک بار دیگر بکنمش. صغرا خانم با چنان قدرت و اختیاری حرف میزد گویی همه چیز میداند. میدانستم که قابله ده است و بنابراین راجع به زنها خیلی چیز میداند. حالا تازه فهمیدم که چرا مادرم من را پیش دوستش صغرا خانم در این موقع شب فرستاده و همه آن نصیحت ها برای چه بود. خیلی بعد ها فهمیدم که همین صغرا خانم راه و چاه جنده بودن را به مادرم یاد داده.
پس از مدت کوتاهی کیرم دوباره بلند شد و یک گاییدن خوبی به صغرا خانم دادم. او هم بنظر بسیار راضی و خوشحال بود. قبل از رفتن مرا برد دم حوض و کیر و خایه ها یم را با آب و یک دستمال خیس کاملا شست و خشک کرد و گفت همیشه بعد جنابت باید خود را بشوری وگرنه هم خود بیماری میگیری و هم به دیگران بیماری میدهی. او سفارش کرد که آرام راه بروم تا مردم نفهمند که من این موقع شب اینجا بوده ام. در راه خانه به زحمت می توانستم که جلوی خودم را بگیرم و از شدت خوشحال ندوم. من اولین کصم را کرده بودم.
از آن شب به بعد روال زندگی عوض شد. مثلا مادرم بمن میگفت فردا 10 صبح خانه باش. یک کاسه ماست باید تحویل بدهی. من گوسفند ها به سگها و الاغم میسپردم ( بله گفتم الاغ. الاغ اگر گله را از خود بداند بهتر از سگ از گله نگهداری میکند و حتی در جنگیدن با گرگ بهتر از سگ است. الاغ گرگ را با گوش از زمین بلند میکند و پرت میکند و یا لگد میزند) و سر ساعت 10 خودم را به خانه میرساندم. حدود یک ساعت وقت داشتم که خودم را تمیز کنم. مادرم میگفت این کاسه ماست را ببر به خانه فلانی تحویل بده. من کاسه را داخل یک پاکت می گذاشتم و میبردم. در خانه را که میزدم معمولا یک خانم در باز میکرد و مرا میبرد تو. هم من میدانستم که برای چه آنجایم و هم او. خانم یا شوهرش مسافرت بود (بیشتر اوقات رفته بود مکه و او را نبرده بود) و از فرصت استفاده میکرد تا من زنگ دلش را پاک کنم. و یا اینکه میخواست حامله بشود و شوهرش عقیم بود. چون هم من و هم مادرم سفید و مو بور بودیم بیشتر علاقه داشتند که از من حامله بشوند. تنها جوری که من میفهمیدم برای حاملگی است این بود که از من می خواستند کاندوم استفاده نکنم و آبم را ته کصشان بریزم. گاهی هم برایمان مهمان از دهات اطراف می آمد. گویی مادرم و صغرا خانم در منطقه مشهور بودند در مشگل گشایی و دعای حاملگی خواندن و توی حمام عمومی راجع به آنها صحبت میشد. این گونه مهمانها دو و یا چند نفره می آمدند. معولن یک زن و مادرش و خاله اش. در حالی که مادرم از مادر و خاله خانم در اتاق جلو با چای و شیرینی پذیرایی می کرد، من در عقب با کیر شق شده دعای حاملگی را ته کصش تحویل میدادم. همه میدانستند قضیه چیست و همه تظاهر میکردند. همه چیز کاملا اسلامی بود.
من که خجالتم از مادرم ریخته بود و خوب میدانستم که ما کی هستیم و چه میکنیم، یک شب بعد از شام نرفتم توی رختخواب و دست دست کردم تا مادرم رفت توی رختخواب. وقتی از من پرسید پس تو چرا نمیروی بخوابی جواب دادم من همینجا پیش تو میخوابم. گفت وا ؟ چرا؟ گفتم برای اینکه عاشقتم و میخوام شب تا صبح توی بغلم بگیرمت. با یک کم ترش رویی گفت مسخره بازی در نیار و برو بخواب. من رفتم توی رختخواب مادرم و خودم را روش انداختم. سعی کرد من را از رویش پرت کند کنار. ولی من دو برابر هیکل او بودم. و با هر دو دستم مچهای دستهایش را گرفته بودم، پاهایش را سفت بهم چسباند، من پاهایم را گذاشتم وسط پاهایش و آنها از هم باز کردم برایم آسان بود. مادرم شروع کرده بود به فحش دادن که پدرسگ من مادر تو هستم و حالا میخواهی بمن تجاوز کنی؟ اعتنایی نکردم و همانطور که قربان صدقه اش میرفتم به کار خود ادامه دادم. با دست چپ هر دو دستش را گرفتم و با دست راست اول شلوارم را پایین کشیدم و بعد دامن مادرم را بالا زدم. زیرش لخت بود. حالا دیگر به التماس افتاده بود. در حالیکه کیرم را توی کصش فرو میکردم به او گفتم ننه جان، تنها کسی که توی این دنیا ترا از همه بیشتر دوست دارد من هستم. توی این ده همه تو را کرده اند بجز من. کجای این انصاف است. اشکهایش در آمد و گفت آخه تو پسرم هستی. پاره جگرم هستی. من کس میدم که شکم کارد خورده تو را سیر نگه دارم. گفتم دقیقا. ننه من تو را میپرستم بخاطر کارهایی که برای من کرده ای. ما متعلق بهم هستیم. همانطور که با هم حرف میزدیم به گاییدنش ادامه دادم، ولی خیلی آرام آرام. میخواستم که با همه وجودم کصش را دور کیرم احساس کنم و به خاطر بسپارم. و میخواستم او هم از این کیر لذت ببرد و به خاطر بسپارد. نمیخواستم برایش یک کیری مثل بقیه کیرها باشد که فقط منتظر است کارشان تمام شود و بروند گم شوند. کصش اول خشک بود ولی کم کم شروع به ترشح کرد و لیز شد. خیلی تنگ نبود و خیلی هم گشاد نبود یک کس معمولی بود که به انسانی که من خیلی دوست داشتم چسبیده بود. دیگر لزومی نداشت که دستهایش را نگه دارم. دیگر فرار نمیکرد. دستهایش را کنارش روی تشک گذاشته بود و خود را در اختیار من گذاشته بود تا هرچه میخواهم بکنم. من هم کم کم سرعت و شدت گاییدن را زیاد کردم تا در آخر سر آبم را با یک فشار زیاد ته کصش خالی کردم. چندین تیررک بزرگ. با وجودیکه می دانستم که حامله نمی شود با خودم تصور میکردم که دارم حامله اش میکنم و این لذت را دوبرابر کرد. نمیتوانم بگویم کی ارضاء شد. ولی میدانم که در حین گاییدن ارضاء شد. احتمالا چند بار. کارم که تمام شد تنگ در آغوش کشیدمش و بخواب رفتم.
صبح که بیدار شدم، طبق معمول زودتر از من بیدار شده بود. سلام کردم. جواب سلام و زهرمار شنیدم. پریدم و بغلش کردم و صورتش را بوسیدم. خودش را از لای دستهای من بیرون کشید و گفت صبحانه ات را کوفت کن و برو. اون حیوانها توی طویله گرسنه اند. آن شب و شب بعد را در صحرا ماندم هم احساس گناه میکردم و ازش خجالت میکشیدم و هم از خشمش میترسیدم. بالاخره وقتی برگشتم هنوز کمی عصبانی بود. پرسید این دو روزه کدام گوری بودی؟ گفتم علفهای این دور و بر زیادی چریده شده، رفتم یک کمی دورتر. سر شام بهش گفتم ننه جان، از دست من عصبانی نباش. تو خودت گفتی که من خیلی شبیه آقاجونم هستم. فکر کن که آقاجون برگشته. من فقط سعی دارم جای او را پر کنم. با چشم های پر اشک به من نگاه کرد و چیزی نگفت. میدانستم که هنوز عاشق بابام است. بعد از شام در حالیکه مادرم ظرفها را جمع میکرد من رختخواب او را انداختم و رختخواب خودم را هم کنارش انداختم. اعتراضی نکرد. میدانست که از حالا به بعد این روال زندگی ما خواهد بود. یا با رضایت و یا با زور. آن شب بمن یک کس درست و حسابی داد. گویی در خیال دارد با بابام عشق بازی میکند. در چند سال آتیه ما مثل زن و شوهرها زندگی کردیم. پولی که من از چوپانی و مادرم از قابله گی و ماست بندی و جنده گی و فروختن من به زنهای متقاضی و حقوق بابام در می آورد قدری بود که توانستیم یک خانه بزرگتر بخریم و یک مقداری هم پس انداز داشته باشیم.
من به 18 سالگی که رسیدم رفتم به خدمت سربازی. محل خدمت سربازی من بیرجند بود. من فاصله ام با دهمان زیاد بود و کم میتوانستم که بیایم خانه. و مادرم تنها بود. یک روز ازش نامه ای دریافت کردم که شوهر کرده است. از یک طرف برایش خوشحال بودم و از طرف دیگر عصبانی. نه بخاطر اینکه ننه ام را میکند. خیلی مردها ننه ام را میکردند. بلکه بخاطر اینکه جای من نشسته بود. در مرخصی بعدی که رفتم ده، شوهرش را دیدم، پسرک جوانی بود که به سختی ریش درآورده بود. به گمانم مادرم او را برای کونش اجاره میداد. در اولین فرصتی که گیر آوردم یقه پسرک را گرفتم و به زور کونش گذاشتم. اول سعی کرد که مقاومت کند. ولی بعد دید که حریف من نمیشود تسلیم شد و خودش قمبل کرد. فقط التماس کرد که چرب کنم تا کونش پاره نشود. من فقط به تف کردن اکتفا کردم. میخواستم که درد بکشد. نمیدانم چرا. آن چند روزی که من آنجا بودم پسرک غیب شد. منهم از فرصت استفاده کردم و تا می توانستم مادرم را کردم. دلم میخواست پسرک میدید و می فهمید که صاحب اصلی این کس کیه. من دیگه تا پایان خدمت به ده بر نگشتم.
پس از پایان خدمت رفتم مشهد و در یک نجاری کار گرفتم و همانجا زن گرفتم. زن خوب و بسازی است و با هم دو تا بچه داریم. مادرم گاه گاهی می آید و سری به ما میزند و نوه هایش را میبیند. از زنم خوشش نمی آید جون او را به صورت هوو میبیند. بار آخری که آمده بود گفت دلش میخواد تا پیر نشده یک بار دیگر بچه دار شود. به او گفتم هر موقع که خواستی بگو تا تخم را بکارم. او از قبل مصرف قرص را متوقف کرده بود. از خانه ما حامله رفت.

دوستان. من تا توانستم این داستان را بطور خلاصه نوشتم تا خسته کننده نشود. امیدوارم که زیادی تلگرافی نشده باشد .
پیلتن

نوشته: پیلتن

بازدید 8,836

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

21 پاسخ به “یک کاسه ماست”

  1. پیلتن ننویس ریدی با داستانات کی گفته تو نویسنده‌ای که زارت زارت داستان می‌نویسی میفرستی

  2. این پیلتن داستاناش میخواد ذهن مارو نابود کنه نوع فعل هاش و نگارشش هم میخوره که حداقل یک ایرانی که داخل ایران زندگی کرده نیست دیگه کسکش به زن شهید چیکار داری حروم زاده از اونور خوب پول میدن بهت که اینجوری کسشر می‌نویسی

  3. این پیلتن داستاناش میخواد ذهن مارو نابود کنه نوع فعل هاش و نگارشش هم میخوره که حداقل یک ایرانی که داخل ایران زندگی کرده نیست دیگه کسکش به زن شهید چیکار داری حروم زاده از اونور خوب پول میدن بهت که اینجوری کسشر می‌نویسی

  4. یه چیز جالب دیگه ازین نویسنده بهتون بگم که ایشون دقیقا بعد از حمله اسرائیل عضو سایت شده و دوتا داستان تا اینجا دیدم ازش که یکی اقازاده ای بود که باخواهرش سکس داشت و دومی زن شهیدی بود ک…انچه عیان استچه حاجت به بیان است

  5. یک فکت دیگه ازین لجن خارج نشین بهتون بگم که حتی نمیدونه فرزند شهید معافه از سربازی پیلتن حروم زاده ننویس تویه هر داستانی بنویسی گافات رو پیدا میکنم و میرینم بهت هرچند بچه های سایت خودشون همشون این کاره ان

  6. آخه بی پدر بچه یتیم میره سربازی؟ مادر واقعیت رو فاکیدم با این بچه پس انداختنش

  7. جناب لجن دهن Roomeeoo. من نمیدانم که چه چیزی چنین آتشی در تو درست کرده که نمیتوانی جلوی خودت را بگیری. اولا برای اینکه بفهمی چقدر پرتی برو تاریخ داستان زندگی سهراب را در قسمت مادر بخوان. این داستان بیش از دو ماه قبل از حمله اسراییل انتشار داده شده. اسراییل به عقاید من و تو اهمیتی نمیدهد. او کار خودش را میکند. این تو هستی که فکر میکنی که اینقدر مهم هستی که اسراییل یک نفر را استخدام میکند تا با داستان نویسی افکار تو را عوض کند. اسراییل فعلا مشغول نسل کشی در غزه است. ظرف چند سال آتیه همه فلسطینی ها را خواهد کشت و خاک غزه را جزو خاک خود خواهد کرد. بعد به سراغ سوریه و لبنان و عراق خواهد رفت. بنا براین نشین اینجا برای خودت تخیلات بکن. فعلن ما باید خود را آماده مبارزه با آمریکا کنیم. دشمن واقعی آنها هستند. ادامه دارد.

  8. جناب لجن دهن Roomeeoo (2). اشکال تو اینجاست که بقدری خود خواه هستی که فکر میکنی فقط طرز فکر تو درست است و باید به هرکسی که متفاوت فکر میکند حمله کنی. در حالی که سطح سواد و معلومات تو بقدری پایین است که حتی قادر نیستی نوشته های من را که به فارسی صحیح نوشته شده بخوانی و درک کنی. چون نمی فهمی به آن حمله میکنی. من هیچ لزومی ندارم که سطح داستان نویسی خود را پایین بیاورم. من اول داستان هایم مینویسم که راحع به چه است. اسم من را که دیدی برو جای دیگر. ادامه دارد

  9. جناب لجن دهن (3)Roomeeoo وب سایت بکن تو برای کسانی است که طرز فکر های متفاوت و علاقه های متفاوت دارند. این یعنی هر کسی راجع به هر چه بخواهد میتواند بنویسد. اینجا تکیه حاج آقای تو نیست که در آن قرآن تدریس کنیم. من هم راجع به آنچه میخواهم مینویسم. از لشگر کشی تو هم نمیترسم. بگذار کارت را راحت کنم که مجبور نباشی دنبال داستانهای من بگردی تا گافها (اشتباهات) من را پیدا کنی. داستان اول “داستان زندگی سهراب” داستان دوم “سپیده” داستان سوم “ستاره” داستان چهارم “زندگی آقا زاده ها” داستان پنجم”بر داشتن بکارت دخترم”داستان ششم ” یک کاسه ماست” داستان هفتم ” ضربدری با خواهر زنم” که هنوز منتشر نشده. داستان هشتم “صنم” که در حال نوشته شدن است و ممکن است اسمش عوض شود. داستان هشتم “مزرعه” هم در حال نوشته شدن است. یکی دوتای دیگر هم در حال توسعه است . ادامه دارد

  10. جناب لجن دهن (4)Roomeeoo. عزیز این جنگی است که هنوز شروع نکرده باخته ای. در حقیقت من با تو اصلا جنگی ندارم تو هم یکی مثل بقیه فحاش ها. عقایدت اصلا برایم مهم نیست. فقط اینها را نوشتم تا یکبار برای همیشه به آن خاتمه بدهم. هر چند که میدانم آنقدر هوش و درایت ندارید که بفهمید به شما چه گفته شد و هنوز احساس مالکیت میکنید و میخواهید همه را مثل خود کنید. یک مسلمان واقعی.

  11. کمتر زنی هست که در جوانی و در اوج نیاز جنسی بیوه شود و اگر زود شوهر نکند بتواند خود را نگه دارد و با مردان دیگر همخواب نشود و این فقط مختص زنان ایرانی نیست و در همه جای دنیا اتفاق می افتد،فیلم مالنا با بازی مونیکا بلوچی مثال خوبی در این زمینه است،داستان فیلم در جنگ جهانی دوم و در یک شهر کوچک در ایتالیا است که پسر نوجوانی عاشق مالنا است که تقریبا همه مردهای شهر هم دنبال کردن آن زن هستند،شباهت این داستان با فیلم مالنا زیاد است فقط در آنجا پسر نوجوان مادر خود را نمی کنه

  12. پیلتن خارج نشین سایبری بیا برو تو کونم میفهمی ینی چی حروم زاده یا اینارو تو گوگل ترنسلیت نمیتونه بفهمی؟؟تخم جن چرا جواب سوالامو ندادی کسکش حرومی چطور ایرانی هستی نمیدونی بچه شهید سربازی نداره؟؟؟

  13. آخه ابنه ای بدبخت نافم تو پیشونیت مرتیکه الدنگ فارسی صحیح نوشتی چون دادی گوگل برات ترجمه کرده وگرنه کدوم ایرانی اینجوری می‌نویسه یکی دوتای دیگه هم درحال توسعه است!!احمق سگ کی باشی من بخوام با تو مارمولک بجنگم شخصیت نداشتتو گاییدم .خرکی هستی که فکر می‌کنی میام بخونم تا مچ تورو بگیرم اسم کیریت و نگارش تخمیت مشخصه کور ک نیستم جواب سوالامو بده بجای دولپی گوه خوری کردن

  14. جناب لجن دهن Roomeeoo (5) “گفتی “بیا برو تو کونم” .برای این است که تو را لجن دهن خطاب میکنم. گفتی “میفهمی ینی چی”. درستش میفهمی یعنی چی است. برای اینست که تو را بیسواد خطاب میکنم. گفتی “کور ک نیستم” درستش کور که نیستم هست. میدانی چرا من نمیدانستم بچه یتیم سربازی نمی رود. چون احتیاجی نداشتم که بدانم. من خدمت سربازیم را کرده ام و دیگر دلیلی نداشت که دنبال راه برای از زیر خدمت در رفتن بگردم. این خود خرت هستی که نوشتی ” پیلتن حروم زاده ننویس تویه هر داستانی بنویسی گافات رو پیدا میکنم و میرینم بهت هرچند بچه های سایت خودشون همشون این کاره ان” من هم کار تو را ساده کردم. تو احمقی هستی که دعوایی را شروع کرده ای و حالا زیرش زاییده ای. بنا براین با فحاشی میخواهی نا رسایی هایت را پنهان کنی. بیشتر از این خودت را خجالت نده

  15. میرینم از خنده وقتی تایپ میکنی کسکش 😂 کتاب ادبیات فارسی هم مثل تویه دیوث نبود کیرم تو مغزت همه ایران میدونن بچه شهید معافه از سربازی گوه خوری نکن که رفتم سربازی اگر یک درصد ایرانی بودی میدونستی کسمغز لازم نبود بری دنبالش بگردی هرچند وقتی کسی داستان می‌نویسه وظیفشه حتی وقتی خیالی مینویسه ب جزییات دقت کنه ک نرینه ب شعور مخاطب لجن دهن 😂 😂 😂 😂 😂

  16. لجن دهن Roomeeoo (6) …من واقعا از حماقت تو در تعجب هستم. البته از طرز بکار بردن الفاظ و جمله بندی ها و فحاشی ها کاملا معلوم است که آدم بیسواد و احمقی هستی، ولی حماقت تا این حد؟در آن مغز کوچک تو، فکر میکنی چه چیزی را ثابت کرده ای اگر ثابت کنی که یکی از کاربران این سایت ایرانی نیست؟ جلوی از دست رفتن اسرار ملی را گرفته ای و نگذاشته ای که دشمن اندازه کیر و کص ما را بفهمد؟ گفتی همه توی ایران میدانند که… همه 80 میلیون ما؟ اصلا تو ایران را میشناسی؟ ما یک ملتی هستیم مجموعه ای از کرد و لر و ترک و عرب و فارس و گیلک و طپور و ترکمن و سیستانی و بلوچ و غیره و غیره. تو چقدر از این کشور پهناور را دیده ای. آیا میدانی قیس نادری کجاست؟ همانجایی است که سرگرد کماسی با یک گردان سرباز جلوی دو لشگر عراقی را گرفت و نگذاشت به داخل ایران بیایند. آیا رفته ای که ادای احترام کنی؟ آیا هرگز داخل کپر یک بلوچ یا یک عرب نشسته ای. برایت چایی میآورد و با تو مهربان است، ولی یک کلام از صحبت هم را نمی فهمید. همین مرد موقعی که گوشه ای از کشور به خطر میافتد جانفشانی میکند. او ایرانی اصیل است. من تو را نمیشناسم و نمیخواهم که بشناسم. احتمالا در جنوب شهر زندگی میکنی و بندرت از محله ات خارج میشوی. بنابراین نمیدانی که طرز صحبت مردم در اسلامشهر با مردم میدان راه آهن و مردم میدان ونک و مردم درروس متفاوت است. بتو توصیه میکنم که بروی و نوشته های من را دوباره بخوانی. اینبار نه برای اینکه جلق بزنی. برای اینکه بیاموزی. در هرکدام درسی گذاشته ام. انواع پرده بکارت و محل آن را توضیح داده ام. راجع به جی اسپات و محل آن توضیح داده ام. طرز جلوگیری از انزال سریع را گفته ام. چگونگی برداشتن پرده بکارت را با درد کم را توضیح داده ام. و غیره و غیره. من اینکار را ادامه خواهم داد. من یک ایرانی اصیل هستم و این چایی گذاشتن جلوی هم وطن است.

  17. خارکصه جوابت چ ربطی ب حرف های من داشت 😂 😂 😂 این کسشرا چیه بلغور کردی کس کپکی مادرواژن اشتراکی

  18. تمومش کنید این دعوای بچگانه راحالا بر فرض هم که طرف نمی دانسته که بچه شهید معاف است و از اون مهم ترهر زنی اومد توی دهات شون خالی بست که شوهرم شهید شدهمگه واقعا زن شهید حساب میشهقدیما هر دختری بهش تجاوز میشد و فاکر معظم هم غیبش میزد و زنه باردار میشد برای اینکه گند قضیه را جمع کنند میگفتن شوهرش شهید شده.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید