صبح روز بعد که با سردرد شدید بیدار شدم. من عرق خوردن رو خیلی دوست دارم ولی از این سردرد روز بعدش فراری ام. ساعت چند بود؟ یازده شده بود هر دوتا کلاسم رو از دست داده بودم.
از جام پاشدم با گیجی و درد زیاد خودم رو به آشپزخونه رسوندم تا از جعبه قرص ها یک ورق نوافن بردارم. داشتم آب میریختم که یهو دیدم گوشیم زنگ میخوره. شیوا بود همکلاسیم!
-سلام
-سلام شیوا خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟ چرا کلاس ها رو نیومدی؟
-خواب موندم.
-خب حواستو بیشتر جمع کن
-آخه سردرد هم بودم.
-چرا؟ چیزی شده؟
-نه هر از چندگاهی اینطوری میشم. مرسی زنگ زدی
-کلاس ساعت ٢ رو هم نمیای؟
-نه واقعا نمیتونم غیبت مجاز واسه همین روز هاست دیگه
-باشه مراقب خودت باش
-تو هم همینطور
-فعلا خداحافظ
-خداحافظ
دوستام راست میگفتن فکر کنم این شیوا واقعا روی من کراش داشت. چند وقتی بود که ارتباط دوستانه ای باهاش داشتم ولی فکر نمیکردم اینقدر بهم اهمیت بده که زنگ بزنه بگه چرا کلاس نیومدی. حتما یه سری احساسات به من داشت. دروغ چرا؟ منم بدم نمیاومد. اما الان اصلا برام ذره ای اهمیت نداشت الان فقط بوی نوشین حالمو خوب میکرد. با خودم میگفتم کاش دیشب اینطوری تموم نمیشد.
این سردرد لعنتی حتی اجازه نمیداد تا روی بالکن برم. همونجا تو اتاق سیگار رو روشن کردم و شروع کردم فکر کردن. به اینکه چی میشه؟ نوشین ناراحته عصبانیه دیگه ارتباطش رو با هام قطع میکنه؟ نمیدونم کاش اصلا انقدر زود حرکتی نمیزدم.
ساعت ١ شده بود دیدم دارند در میزنند. نوشین بود برام تو سینی یک بشقاب استانبولی پلو و یک کاسه ماست آورده بود. ازش تشکر کردم و
گفتم بیا تو.
گفت نه دیگه الان هاست که مبینا برگرده خونه، دیدم کفش هات هنوز جلو دره فهمیدم نرفتی دانشگاه و به غذای سلفت نرسیدی.
گفتم آره صبح خیلی سردرد بودم نمیتونستم بیدار شم
گفت از بس که این رفیقات عرق اشغال میدن بهت. منم سردرد بودم
گفتم آخه من فقط همینو میشناسم
گفت حالا بازم خواستی بگو من چند تا از دوستام تو باشگاه آشنا دارند
گفتم مرسی باشه پس
خداحافظی کردیم و رفت. تو باسن مبارکم عروسی بود. نوشین ناراحت نشده بود عصبانی نبود حتی از دفعه بعد عرق خوری هم حرف میزد. الهی قربونش برم که مثل دخترای امروزی اینقدر ناز و ادای الکی نداشت.
عصر سه تا ساندویچ سفارش دادم و وقتی رسید رفتم بالا. در زدم و گفتم شام خریدم. نوشین تشکر کرد و داشت حرف میزد و راهنماییم ام میکرد داخل. ولی من گیج و هنگ بودم. یک دامن خیلی کوتاه پاش بود با یک کراپ که برجستگی های سینه هاش رو کامل مشخص میکرد. وای پاهای سفید و نازش همه لخت بودند اینقدر رنگ پوستش قشنگ بود که حتی برجستگی زانو هاش صورتی بودند. اصلا تا دیدمش کیرم سیخ شد.
رفتیم نشستیم رو میز و شروع کردیم غذا خوردن تمام مدت که در مورد مدرسه با مبینا حرف میزدیم من محو تماشا سینه هاش بودم. اصلا نمیتونستم چشم از سینه های نوشین بردارم.
شام که تموم شد من گفتم خیلی خوب من برم پایین. نوشین گفت وایستا فیلم بزارم ببینیم. نشستیم سه تایی یک فیلم آبدوغ خیاری دیدیم و من شب رفتم خونه خودم خوابیدم.
به همین منوال میگذشت من دیگه خودم رو مشغول دانشگاه کرده بودم هر از چند گاهی هم پیش نوشین شون شام میخوردم و حرکت خاصی نمیزدم.
تا یک شب بعد شام وقتی که مبینا حواسش نبود به نوشین گفتم راستی یک فیلم ترسناک دانلود کردم ولی واسه سن مبینا مناسب نیست. امشب که خوابید بیا پایین با هم ببینیم. گفت باشه
من رفتم پایین و منتظر موندم تا نوشین اومد.
من کاناپه ام رو دقیقا روبروی تلویزیون گذاشته بودم تا راحت فیلم ببینم. یکم چیپس و تخمه آماده کرده بودم. نوشین هم اومد و نشستیم به فیلم دیدن. اولش دور از هم نشسته بودیم. ولی من به بهونه چیزی آوردن پا میشدم میرفتم و دوباره می رفتم نزدیکش میشستم. دیگه تقریبا بغلش بودم. دستم رو دراز کردم گذاشتم رو شونه هاش. اونم اولش یکم جا خورد ولی بعد چند دقیقه سرشو گذاشت رو شونه ام. مثل تازه عروس و دوماد ها تو بغل هم نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم.
فیلم تموم شد من حرکت دیگه ای نزدم. میدونستم ممکنه همچی خراب بشه. همینقدر که میتونستم نوشین رو بغل کنم برام بی اندازه زیبا بود.
نوشین برگشت و بالا خوابید. منم حسرت خوابیدن تو بغلش تو دلم موند. میترسیدم کاری انجام بدم و نوشین قهر کنه.
یک روز که دانشگاه بودم یکی از بچه ها با موتور اومده بود بهم گفت وایستا باهم بریم. آقا ما هم سوار موتور این شدیم و راه افتادیم سمت خونه که یهو کس دستی کرد و از بغل زد به سپر یک ماشین و ما افتادیم. دستم خونی شده بود. دست و پاهای خودشم بگا رفته بود. اورژانس اومد ما رو برد بیمارستان. از دستم گراف گرفتند و مچ دستم مویه کرده بود. گچ کردند. دیگه شب شده بود برگشتم خونه. یهو نوشین تو پله ها ظاهر شد و گفت
-خاک به سرم دستت چی شده؟
-هیچی با موتور خوردم زمین.
-مگه موتور سوار میشی؟
-نه موتور دوستم بود
-کو ببینم
رفتیم خونه و کامل دستمو نشونش دادم. همونجا تو خونه برام یکم املت درست کرد و داد خوردم.وسط آشپزی نشسته بودم جلو آشپزخانه و فقط هیکلشو نگاه میکردم. مگه میشه که یک زن اینقدر بی نقص آفریده شده باشه؟ از نوک گردن تا انگشت های پاهاش زیبا بود. عمو علی واقعا خوش سلیقه بود.
شام رو خوردم و گفت سر و موهات پر خاکه باید دوش بگیری. گفتم نه واقعا خیلی خستم پاهام خیلی درد میکنه اصلا نمیتونم دوش بگیرم. گفت باشه پاشو تا خودم ببرمت بشورمت. یکم تعارف کردم ولی دیگه من که از خدام بود باهاش برم حموم.
یک پلاستیک آورد دور دست گچیم بست و رفتیم حموم. کمکم کرد لباسام رو در بیارم ولی شورتم رو در نیاوردم.
اونم تی شرتشو در آورد و با یک شلوارک و سوتین همراهم اومد تو حموم. چی می دیدم وای خدا. بدنش بی مو و سفید بود. خوش فرم ترین سینه هایی بود که میدیدم.کیرم راست شده بود ولی زیر شورتم قائم میکردم.
شروع کرد به شامپو زدن سرم. منم داشتم از ماساژی که به سرم میداد لذت میبردم. لیف رو برداشت تا لیف بکشه منو. بدنمو لیف کشید تا رسید به شورتم. گفت زیر اینم باید تمیز شه دیگه. و خودش شرتم رو کشید پایین و بلافاصه کیر شقم افتاد بیرون. یهو خندش گرفت گفت این چرا سر پاست؟ گفتم به احترام شماست. دوباره خنده اش گرفت شروع کرد لیف زدن. فهمیدم از قصد داره بیشتر با دست دیگه اش تکونش میده. منم هی بیشتر تحریک میشدم. صدای نفس کشیدنش هم تند تر شده بود. انگار اونم تحریک شده بود
لیف کشیدنش تموم شد ولی کیرم همچنان سرپا بود از شدت شق بودن قرمز شده بود. یهو نوشین برگشت گفت حالا تمیز شدی ولی نمیخوای یک فکری براش برداری؟ و اشاره کرد به کیرم. گفتم چرا دوست دارم ولی آخه الان نمیتونم. گفت چرا نتونی مثل همیشه که خودتو خالی میکنی الانم بکن بعد برو بخواب. گفتم آخه همیشه با این دست شکسته ام اینکارو میکردم. دوباره خنده اش گرفت. آنقدر قهقه زد که صداش تو کل خونه میپیچید. منم خندم گرفت. گفتم دستت درد نکنه زحمت دادم بریم دیگه. گفت نه وایستا من کمکت میکنم. یکم شامپو زد به دستش و دستشو حلقه زد دور کیرم. شروع کرد برام جلق زدن. من روی آسمونا بودم. چند دقیقه ای تلاش کرد. با استیصال گفت پس چرا نمیاد. گفتم آخه الان چیزی نمیبینم تحریک بشم. گفت تو هم شیطونی ها.
از جام پاشدم با گیجی و درد زیاد خودم رو به آشپزخونه رسوندم تا از جعبه قرص ها یک ورق نوافن بردارم. داشتم آب میریختم که یهو دیدم گوشیم زنگ میخوره. شیوا بود همکلاسیم!
-سلام
-سلام شیوا خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟ چرا کلاس ها رو نیومدی؟
-خواب موندم.
-خب حواستو بیشتر جمع کن
-آخه سردرد هم بودم.
-چرا؟ چیزی شده؟
-نه هر از چندگاهی اینطوری میشم. مرسی زنگ زدی
-کلاس ساعت ٢ رو هم نمیای؟
-نه واقعا نمیتونم غیبت مجاز واسه همین روز هاست دیگه
-باشه مراقب خودت باش
-تو هم همینطور
-فعلا خداحافظ
-خداحافظ
دوستام راست میگفتن فکر کنم این شیوا واقعا روی من کراش داشت. چند وقتی بود که ارتباط دوستانه ای باهاش داشتم ولی فکر نمیکردم اینقدر بهم اهمیت بده که زنگ بزنه بگه چرا کلاس نیومدی. حتما یه سری احساسات به من داشت. دروغ چرا؟ منم بدم نمیاومد. اما الان اصلا برام ذره ای اهمیت نداشت الان فقط بوی نوشین حالمو خوب میکرد. با خودم میگفتم کاش دیشب اینطوری تموم نمیشد.
این سردرد لعنتی حتی اجازه نمیداد تا روی بالکن برم. همونجا تو اتاق سیگار رو روشن کردم و شروع کردم فکر کردن. به اینکه چی میشه؟ نوشین ناراحته عصبانیه دیگه ارتباطش رو با هام قطع میکنه؟ نمیدونم کاش اصلا انقدر زود حرکتی نمیزدم.
ساعت ١ شده بود دیدم دارند در میزنند. نوشین بود برام تو سینی یک بشقاب استانبولی پلو و یک کاسه ماست آورده بود. ازش تشکر کردم و
گفتم بیا تو.
گفت نه دیگه الان هاست که مبینا برگرده خونه، دیدم کفش هات هنوز جلو دره فهمیدم نرفتی دانشگاه و به غذای سلفت نرسیدی.
گفتم آره صبح خیلی سردرد بودم نمیتونستم بیدار شم
گفت از بس که این رفیقات عرق اشغال میدن بهت. منم سردرد بودم
گفتم آخه من فقط همینو میشناسم
گفت حالا بازم خواستی بگو من چند تا از دوستام تو باشگاه آشنا دارند
گفتم مرسی باشه پس
خداحافظی کردیم و رفت. تو باسن مبارکم عروسی بود. نوشین ناراحت نشده بود عصبانی نبود حتی از دفعه بعد عرق خوری هم حرف میزد. الهی قربونش برم که مثل دخترای امروزی اینقدر ناز و ادای الکی نداشت.
عصر سه تا ساندویچ سفارش دادم و وقتی رسید رفتم بالا. در زدم و گفتم شام خریدم. نوشین تشکر کرد و داشت حرف میزد و راهنماییم ام میکرد داخل. ولی من گیج و هنگ بودم. یک دامن خیلی کوتاه پاش بود با یک کراپ که برجستگی های سینه هاش رو کامل مشخص میکرد. وای پاهای سفید و نازش همه لخت بودند اینقدر رنگ پوستش قشنگ بود که حتی برجستگی زانو هاش صورتی بودند. اصلا تا دیدمش کیرم سیخ شد.
رفتیم نشستیم رو میز و شروع کردیم غذا خوردن تمام مدت که در مورد مدرسه با مبینا حرف میزدیم من محو تماشا سینه هاش بودم. اصلا نمیتونستم چشم از سینه های نوشین بردارم.
شام که تموم شد من گفتم خیلی خوب من برم پایین. نوشین گفت وایستا فیلم بزارم ببینیم. نشستیم سه تایی یک فیلم آبدوغ خیاری دیدیم و من شب رفتم خونه خودم خوابیدم.
به همین منوال میگذشت من دیگه خودم رو مشغول دانشگاه کرده بودم هر از چند گاهی هم پیش نوشین شون شام میخوردم و حرکت خاصی نمیزدم.
تا یک شب بعد شام وقتی که مبینا حواسش نبود به نوشین گفتم راستی یک فیلم ترسناک دانلود کردم ولی واسه سن مبینا مناسب نیست. امشب که خوابید بیا پایین با هم ببینیم. گفت باشه
من رفتم پایین و منتظر موندم تا نوشین اومد.
من کاناپه ام رو دقیقا روبروی تلویزیون گذاشته بودم تا راحت فیلم ببینم. یکم چیپس و تخمه آماده کرده بودم. نوشین هم اومد و نشستیم به فیلم دیدن. اولش دور از هم نشسته بودیم. ولی من به بهونه چیزی آوردن پا میشدم میرفتم و دوباره می رفتم نزدیکش میشستم. دیگه تقریبا بغلش بودم. دستم رو دراز کردم گذاشتم رو شونه هاش. اونم اولش یکم جا خورد ولی بعد چند دقیقه سرشو گذاشت رو شونه ام. مثل تازه عروس و دوماد ها تو بغل هم نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم.
فیلم تموم شد من حرکت دیگه ای نزدم. میدونستم ممکنه همچی خراب بشه. همینقدر که میتونستم نوشین رو بغل کنم برام بی اندازه زیبا بود.
نوشین برگشت و بالا خوابید. منم حسرت خوابیدن تو بغلش تو دلم موند. میترسیدم کاری انجام بدم و نوشین قهر کنه.
یک روز که دانشگاه بودم یکی از بچه ها با موتور اومده بود بهم گفت وایستا باهم بریم. آقا ما هم سوار موتور این شدیم و راه افتادیم سمت خونه که یهو کس دستی کرد و از بغل زد به سپر یک ماشین و ما افتادیم. دستم خونی شده بود. دست و پاهای خودشم بگا رفته بود. اورژانس اومد ما رو برد بیمارستان. از دستم گراف گرفتند و مچ دستم مویه کرده بود. گچ کردند. دیگه شب شده بود برگشتم خونه. یهو نوشین تو پله ها ظاهر شد و گفت
-خاک به سرم دستت چی شده؟
-هیچی با موتور خوردم زمین.
-مگه موتور سوار میشی؟
-نه موتور دوستم بود
-کو ببینم
رفتیم خونه و کامل دستمو نشونش دادم. همونجا تو خونه برام یکم املت درست کرد و داد خوردم.وسط آشپزی نشسته بودم جلو آشپزخانه و فقط هیکلشو نگاه میکردم. مگه میشه که یک زن اینقدر بی نقص آفریده شده باشه؟ از نوک گردن تا انگشت های پاهاش زیبا بود. عمو علی واقعا خوش سلیقه بود.
شام رو خوردم و گفت سر و موهات پر خاکه باید دوش بگیری. گفتم نه واقعا خیلی خستم پاهام خیلی درد میکنه اصلا نمیتونم دوش بگیرم. گفت باشه پاشو تا خودم ببرمت بشورمت. یکم تعارف کردم ولی دیگه من که از خدام بود باهاش برم حموم.
یک پلاستیک آورد دور دست گچیم بست و رفتیم حموم. کمکم کرد لباسام رو در بیارم ولی شورتم رو در نیاوردم.
اونم تی شرتشو در آورد و با یک شلوارک و سوتین همراهم اومد تو حموم. چی می دیدم وای خدا. بدنش بی مو و سفید بود. خوش فرم ترین سینه هایی بود که میدیدم.کیرم راست شده بود ولی زیر شورتم قائم میکردم.
شروع کرد به شامپو زدن سرم. منم داشتم از ماساژی که به سرم میداد لذت میبردم. لیف رو برداشت تا لیف بکشه منو. بدنمو لیف کشید تا رسید به شورتم. گفت زیر اینم باید تمیز شه دیگه. و خودش شرتم رو کشید پایین و بلافاصه کیر شقم افتاد بیرون. یهو خندش گرفت گفت این چرا سر پاست؟ گفتم به احترام شماست. دوباره خنده اش گرفت شروع کرد لیف زدن. فهمیدم از قصد داره بیشتر با دست دیگه اش تکونش میده. منم هی بیشتر تحریک میشدم. صدای نفس کشیدنش هم تند تر شده بود. انگار اونم تحریک شده بود
لیف کشیدنش تموم شد ولی کیرم همچنان سرپا بود از شدت شق بودن قرمز شده بود. یهو نوشین برگشت گفت حالا تمیز شدی ولی نمیخوای یک فکری براش برداری؟ و اشاره کرد به کیرم. گفتم چرا دوست دارم ولی آخه الان نمیتونم. گفت چرا نتونی مثل همیشه که خودتو خالی میکنی الانم بکن بعد برو بخواب. گفتم آخه همیشه با این دست شکسته ام اینکارو میکردم. دوباره خنده اش گرفت. آنقدر قهقه زد که صداش تو کل خونه میپیچید. منم خندم گرفت. گفتم دستت درد نکنه زحمت دادم بریم دیگه. گفت نه وایستا من کمکت میکنم. یکم شامپو زد به دستش و دستشو حلقه زد دور کیرم. شروع کرد برام جلق زدن. من روی آسمونا بودم. چند دقیقه ای تلاش کرد. با استیصال گفت پس چرا نمیاد. گفتم آخه الان چیزی نمیبینم تحریک بشم. گفت تو هم شیطونی ها.
یهو دیدم پاشد سوتینشو در آورد و بهم نزدیک شد بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام. منم داشتم میبوسیدمش که دیدم دستش داره کیرم رو ماساژ میده. شروع کرد به بوسیدن گردنم و میک زدن گردنم. داشت از قصد صدای آخ و ناله در مورد تا من بیشتر تحریک بشم. کارش واقعا خوب بود. با صورتش نوازشم میکرد. یهو زبونش آورد بالا و کشید داخل لاله گوشم. من اونجا منفجر شدم. یهو آبم پاشید و تموم شد. نوشین گفت
-خوب بود؟
-عالی بود. وای کل جونم رو کشیدی
-خب ولی پر رو نشو. چون تصادف کرده بودی و عرضه دوست دختر پیدا کردن هم نداری، کمکت کردم فکر نکنی همیشگیه.
خورد تو ذوقم ولی چیزی نگفتم. خودمون رو خشک کردیم و از حموم در اومدیم. اون رفت بالا و منو تنها گذاشت با یک ذهن اغوا شده و هزارتا فکر و هزارتا تصور از نوشین.
نوشته: مبین
11 پاسخ به “نوشین، زن عمویی که همدمم شد (٢)”
خیلی با عجله رسوندیش به حموم و لخت شدن
قسمت اول عالی بودولی این قسمت کصشر بودفاز قسمت قبل هم پروندی
بنطرم قسمت اول قشنگ تر بود و تو این قسمت نوشین خیلی مبتدیانه پا دادبعد نیک لاو تو حموم و کیرت توی دستش و با ی جق تمومش کردی ؟بنطرم ی چیزایی باام جور درنمیومد
خیلی تخمی بود.دستت مو برداشته، فلج نشدی ک ببرنت حموم.
قسمت بعدی رو بیزحمت زودتر بزار
قسمت قبلی بهتر بوداین قسمت خراب کردی
قسمت قبل بهتر بود ولی اقلا قسمت بعد و زودتر بزار
نویسنده عزیز ؛نمیخام ناراحتت کنماما از قدیمگفتند :عروس تعریفی گوزو از آب در میاد 😁
عالی بودادامه بده منتظر قسمت بعدیم♥️
کاش اون “وای چی میدیدم” نمینوشتی… عین اب سرد حس داستانتو برد
یعنی چقدر دروغ