یکی مثل خودت…

چه می‌شد کرد! این چند وقت رو هم باید تحمل می‌کردم. کمی پشت میز جابجا شدم. این شلوار جین لعنتی همیشه موجب دردسر و عذاب الهی بوده برای من.
-چایی میخوری داداش؟
سحر قبلا شاگردم بود. از تمام زندگیش خبر داشتم. از تمام زندگیم هم خبر داشت. مدتها بود که رابطه شاگرد و استادی ما فراموش شده بود و خیلی خیلی بهم نزدیک شده بودیم. مخصوصا از وقتی با دختر خاله اش به طور ناگهانی یک دل نه صد دل عاشقش شدم و خیلی زودتر از چیزی که فکر کنیم به ازدواج ختم شد. همسرم یک دختر همه چیز تمام که در همه قسمتهای زندگی من نقش پررنگی داشت. مخصوصا الان که دست روزگار همه چیز رو بهم ریخته بود و مدتی بود بیکاری بهم رو کرده بود. سحر با یک شرکت کار تامین مواد اولیه میکرد و با فهمیدن وضعیت بهم ریخته من، با رییس شرکت حرف زده بود و حالا من شده بودم مسئول آی تی اینجا. معمولا شوخی‌های من و سحر خیلی چارچوب مشخصی داشت. خودم از خیلی از ولنگاری و هرز پریدن متنفر بودم و هستم.
-بیزحمت پررنگ…
سرم رو به مانیتور چسبونده بودم تا با داغونی مانیتور بهتر بتونم لینکها رو ببینم و کار رو پیش ببرم.
-یه خرده بیا عقب داداش. هر چی بری توش بهتر نمیشه. برو دکتر توروخدا.
نمی دونم خودش هم فهمید حرفش دو پهلو بود یا نه. سعی کردم همون پهلویی که منظورش بود رو ملاک قرار بدم و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که آبروریزی نکنم‌
-فعلا باید تحمل کنم. الان تمام فکر و ذکرم شده تحویل گرفتن این خونه لعنتی. اگر میدونستم اینقدر برای تحویل اذیتم میکنن غلط میکردم بگیرمش.
-درست میشه تو حرص هم بخوری هیچ فرقی نمیکنه پس بجاش یه خورده صبر کن.
سر خونه ای که پیش خرید کرده بودم و هنوز تحویل نداده بودند با شش ماه تاخیر کلی مشکل داشتم. چون مشکل کار پیدا کرده بودم برای قسط آخر مجبور شدم خونه ای که مستاجر بودم رو تحویل بدم تا با پول پیشش قسط آخر خونه رو بدم. اما از شانس من هم خونه اجاره ای رو تحویل دادم و هم خونه تحویل نشد. الان هم همسرم خونه پدرش این است و من با کلی دردسر و به خاطر غروری که نمیخواستم لکه دار بشه چند شب درمیون به یک بهانه ای خونه مادرم یا خواهرم میرفتم و به بهونه خستگی و حال رانندگی نداشتن اونجا میخوابیدم. قطعا اینها هم می دانستند در چه وضعی هستم.
اما نه من به روی اونها می‌آوردم و نه اونها به روی من…
انگار یک قانون نانوشته بین ماست که کاری بهم نداشته باشیم و فقط به روی همدیگه لبخند بزنیم.
کمی از مانیتور فاصله گرفتم. از گوشه چشمهام اشک میومد. با نوک انگشتام کنار چشم هام رو فشار دادم و اشک رو پاک کردم.
-بالاخره به خواستگاره جواب دادی بدبخت رو؟
سحر شال روی سرش رو جلو کشید کمی و به سمتم چرخید.
-داداش انگار زوری میخواین همه‌تون من رو شوهر بدید. خوب این اصلا اون کیسی که من میخوام نیست. حتی …
و ساکت شد. از پشت میز بلند شدم و پاکت سیگارم رو برداشتم تا برم دم در و سیگاری دود کنم.
-همیشه قرار نیست دو نفری که بهم میرسند صد در صد همون چیزی باشن که طرفین میخوان. گاهی چهل پنجاه درصد شباهت به کیسی که تو ذهنمون داریم کافیه بقیش رو تو زندگی میسازیم.
به سمت در راه افتادم.
خیلی وقت بود برای سحر خواستگار نمیومد یا اگر کسی هم میومد افراد داغونی بودند. فقط برای حفظ روحیه اش و اینکه کار به جاهای باریک نکشه و اسم پیر دختر و غیره روش نیاد هر بار سعی میکردم کمکش کنم تا خانواده رو روشن کنه که کیس ها افتضاحند.
البته سنش زیاد نبود کلا ۲۷ اما تو فرهنگشون این یعنی دیگه دختر رو دستشون مونده و کار از کار گذشته.
از سر کوچه ماشین رئیس شرکت رو دیدم که پیچید. زودتر سیگار رو تموم کردم و برگشتم تو دفتر تا دوباره غر نزنه که همه اش بیرونی و کار نمیکنی.
سحر تو آیینه کیفیش داشت خودش رو نگاه میکرد.
-خوشگلی بابا… باور کنه آرزو
و روی واو کلمه آرزو ساکت شدم. سحر با خنده پرسید شاید هم با شیطنت مخصوص خودش
-آرزوی کی هستم مثلا…!؟
-خیلی ها
-خوب بیزحمت به یکی از اون خوباش بگو بیاد دیگه آبروم رفته همه جا.
-صد بار درباره این حرف زدیم با هم سحر. صد بار گفتم بشین رو یه کاغذ بنویس که برای نیمه گم و گور شده ات چه ملاک هایی داری شاید واقعا تو اطرافیان پیدا کردم واست.
-واقعا میگردی برام؟
احساس کردم یه جوری بود جمله اش. انگار جای خوشحالی توش عصبانیت و غصه بود. نفهمیدم چرا. شاید توقع داشت الان مثل یه برادر طرف اون رو بگیرم. پس حرفم رو عوض کردم
-ببین هیچکی تو دنیا برای آبجی خوشگله و مو فرفری من بدرد نمیخوره. مردای امروزی یه مشت گره گوری و دربه داغون. من که اصلا تو رو شوهرت نمیدم. میارمت پیش خودم با میترا زندگی کنی راحت و آسوده.
هر کی هم بخواد بیاد بگیردت خودم میزنم سرویسش میکنم. من آبجی به کسی نمیدم که.
برقی یهو توی چشماش افتاد. احساس کردم منتظر همین کلمه ها بود.
-باشه امروز وقت ناهار مینویسم و میگم.
بعد ناخن انگشت اشاره‌اش رو کنج لبش گذاشت و گفت
-اما تو که نمیخوای بدی من رو به کسی چه فرقی میکنه که من کی رو میپسندم!؟
-تو بگو شاید حالا یه جوری خودم باهاش کنار اومدم.
خندید و شروع کرد به سند زدن تو برنامه هلو. من هم درگیر کار شدم و تا وقت ناهار خیلی حرفی رد و بدل نشد الا سوال های سحر درباره بعضی اخطارهای نرم افزار و …
بعد ناهار حسابی چرتم گرفته بود. اینقدر که واقعا اگر یک دقیقه بیکار میشدم بیهوشی سراغم میومد. سحر با یک فنجون نسکافه کنارم ایستاد و فنجون رو سمتم گرفت با یک تیکه کاغذ. فکر کردم شماره سندی چیزی باید باشه یا هر چیزی برای کار.
همونطور که منگ بودم فنجون رو گرفتم و کنار موس گذاشتم.
-مرسی جون‌جونی داداش. داشتم میمردم.
چند لحظه صبر کرد و جوابی نداد. کاغذ رو جلو آورد و گرفتم و نگاهش کردم.
روی کاغذ با مداد نوشته شده بود : یکی مثل خودت از همه نظر.

یکی مثل من. میدونستم که با اخلاق هایی که دارم احتمالا خیلی از جنس مخالف های دور و برم حجم زیادی از ملاکهاشون برای انتخاب پارتنر یا دوست پسر یا همسر رو با اخلاقیات من می سازند. نه اینکه خیلی تاپ و خاص باشم. نه اصلا اما چون عاشق مرد بودن بودم پس مردونگی اولین ملاک من بود. همه اینها هم حاصل تربیت پدر خدا بیامرزم بود.
کاغذ رو توی جیبم گذاشتم.
-می دونی که نسل من منقرض شده. مثل من پیدا نمیشه دیگه. بعد هم تو باید یکی رو پیدا کنی که به تو بخوره نه کپی من باشه. من با این اخلاقیات دوران باستانیم به چه درد مثل تویی میخورم.
-یکی یکی بگو تا جواب بدم. اولا من یکی مث خودت میخوام. میدونم چی میخوام.
-دختر جون زندگی کردن با یکی مثل من که افکارش مال حداقل بیست سال پیشه یا بیشتر، لباس پوشیدنش تو دهه پنجاه گیر کرده و بدون کت و جلیقه بیرون نمیاد، به چه درد توی جوون میخوره آخه. تو باید یکی رو پیدا کنی که بهت بیاد. تیپ خودت رو ببین تو از نوک سر تا کف پا همه چیزت با انتخابهای یکی مثل من اختلاف داره. تو شلوار بگ پوشی و یکی با افکار من زن رو جور دیگه میبینه و یه لباس دیگه براش تصور میکنه. هم افکار من زن یا باید شلوار تنگ پاشون باشه یا یه دامن بلند. خلاصه عزیزم بگرد انتخابت رو اصلاح کن خواهشا.

سحر رفت و من در افکارم غرق شدم. نکنه اینقدر به من نزدیک شده و به اخلاق من عادت کرده که نمیتونه یک گزینه امروزی رو بپسنده و انتخاب کنه. نکنه من باعث مشکل سحر هستم. در کسری از ثانیه هزاران سوال مزخرف در ذهنم متولد شد. فنجون نسکافه رو بالا آوردم تا سر بکشم. طبق عادتم باید اول بو کنم و خوب به نسکافه نگاه کنم. نه فقط نسکافه چای هم همینه یا حتی غذا. اول حسابی بو می کنم و نگاهش میکنم و بعد از خوردنش لذت میبرم. لبه فنجون ردی از رژ نصفه نیمه بود. نمیدونم چرا اما دقیقا از همون نقطه نسکافه رو سر کشیدم. فنجون رو سر جاش گذاشتم و از میز برای رفتن و سیگار کشیدن بلند شدم. پشت صندلی سحر وایسادم و دستم رو روی پشتی صندلیش گذاشتم.
-فنجونه حسابی چسبید. تمام انرژی بهم برگشت.
-فنجون چسبید یا نسکافه یا جای رژ روش؟
-نسکافه چسبید اولا دفعه بعد هم فنجون رو حسابی بشور. جای رژ کی بود حالا. تو که رژ نداری؟
چند لحظه وایسادم و سحر جوابی نداد. دست آخر به سمت در رفتم و با فندک زندگی سیگارم رو به آتش کشیدم.
با هر پک سیگار یک بار جمله روی کاغذ رو تکرار میکردم و سعی میکردم جملاتی پیدا کنم برای اینکه به سحر بفهمونم باید یکی با طرز افکار و اخلاقیات خودش پیدا کنه. اینکه من ملاک خوبی برای انتخاب نیستم.

نوشته: دیوید

بازدید 16,476

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “یکی مثل خودت…”

  1. دوستان عزیزهر کسی میخاد خودش رو باز کنهیه شیشه مثل نوشابه(تمیز با آب و مایع بشورید )لوبریکانتو یه کیسه زباله آماده کنید

  2. پنج تا خط نوشتی و دو نخ سیگار اماله کردیاین شد داستان؟کیرم تو بیست سال پیشت ریدی با این نوشتنت

  3. آخرش ما نفهمیدیم زدی یا نه😂آخه کوس خل اینجا باید داستانی بنویسی که زده باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید