چرخه‌ی تاریکی (۲)

با صدای در سمت حیاط راه افتادم ما کسیو نداشتیم که بخواد این وقت شب بیاد بهمون سر بزنه
شالو دورم گرفتم و در رو باز کردم
با دیدن یوسف دلم ریخت
من از بچگی وقتی میدیدمش دلم هری میریخت
ـ فرمایش ؟
اخم کرد و به زمین نگاه کرد: راجب میلاد یه چیزایی شنیدم
لرزش دستمو زیر شال پنهون کردم :خب؟
ـ جریان چیه ؟اینا که همکار بودن
آب دهنمو قورت دادم:مثه اینه که آخرین بار جنس محمودو پیچانده سرش کلاه گذاشته زدن به تیپ و تاپ هم
محمودم شرط گذاشته گفته میلاد هشتاد تومن از من دزدیده به جبرانش باید صد تومن جور کنیم فردا هم بابت پولشو بدیم

ـ شما این پولو از کجا میخواین جور کنین ؟
صدام لرزید: جورش کردیم طلاهای اکرم و یه سری خرت و پرت فروختیم
پوزخند زد: خرت و پرت اکرم صد تومن می ارزه ؟
-نگفتم همه ی پول! بخش زیادش هم از صاحب کارم قرض کردم
دست دست کرد:من هفت تومن جور کردم نمیدونم به دردتون میخوره یا نه
نگاش کردم …
پسر خوب کاش میدونستی دلم برای ذره ذره وجودت پر میزنه:لازم نیست ممنون
به میلاد حتما میگم رفاقت کردی واسش
ـ فردا میام دنبالت باهم بریم درست نیست تو راه بیفتی بری پیشه چارتا لات و لوت
-نیازی نیست آقا بالا سر احتیاج نیست
-فردا میام دیگه نمیام بعدش دورت ؛
مثل همین مدت که نیومدم سراغت .
نفس عمیق کشیدم و در رو بستم
کاش میتونستم محکم بغلت کنم …

شال رو کشیدم جلو تا همه موهام پنهون بشه اصلا نمیخواستم با محمود و نوچه هاش حاشیه درست بشه
اکرم دنبالم راه افتاد:من نیام باهات مادر ؟

وقتی میگفت مادر یعنی خیلی ترسیده بود
نوچی گفتم و کیفو برداشتم
-یه وقت تو راه پولو ازت نزنن
ـ یوسف باهامه
-همین یوسف دزد از آب در نیاد ؟ بعد این همه مدت سوپر من شده راه افتاده اومده دنبالت که چی؟ چشمش دنبال پولا نباشه
خندم گرفت …
یوسف همیشه بود ولی از دور بود
همینکه کله پسرای محل نگاه چپ نمیکردن بهم بخاطر یوسف بود
اینکه اسماعیل آقا هر ماه اجازه میداد قسطی گوشت و مرغ بخرم
اسماعیلی که به عمرش قسطی چیزی نداده بود …همین که ثریا خانوم نذری سالانه برنج میداد بهمون
چه نذری بود که فقط به ما میداد و بس؟
یوسف بود ؛همیشه مثل سایه بود
در حیاط رو باز کردم و یوسف رو دیدم
ماشین اورده بود با خودش
نشستم تو ماشینش و گفتم: ماشین از کجا ؟
-ماله رفیقمه تو رو که نمیتونستم سوار موتور کنم

اهی کشیدم
منو یوسف از بچگی خاطره همو میخواستیم
یوسف پیک موتوری بود و منم اون موقع بساط میکردم تو مترو
لوازم آرایش و خرت و پرت میفروختم
شش سال خاطر همو میخواستیم…ولی یوسف بی عرضه بود خیلی بی دست و پا بود پولی که در میاورد اینقدر کم بود که حتی گاهی از من پول قرض می کرد برا تعمیر موتورش…شش سال دست دست کردیم آقا پوله یه جشن عقد بیست سی نفره رو جمع کنه تهشم نتونست
با این حال من خوشحال بودم از بودنش
همینکه آخر هفته میرفتیم ساندویچ میزدیم
همینکه آخر شب با صدای خواب آلود حرف میزدیم و بعد ده دقیقه بیهوش می شدیم از خستگی
برا منی که محبت به عمرم ندیده بودم یوسف همه چیزم بود
تا اینکه بیماری اکرم و بی پولیمون شروع شد
بدبختی یکی دوتا نبود
میلاد دسته مردم سفته داشت
همینم باعث شد بشه نوکر محمود
ساقیش بود و موادشو جابه جا میکرد
فشار رومون خیلی بود
به جایی رسیده بود که نه غذا داشتیم نه اجاره خونه رو میتونستیم بدیم
یکی از درد بیماری افتاده بود گوشه خونه اون یکی هم از ترس سفته هاش و زندون ؛فراری بود
به همه دری زدم و نشد
و آخرش مجبور شدم جسممو بذارم وسط …
شدم هرزه شدم خراب
کتک خوردم بد و بیراه شنیدم
گاهی دو سه مرد همزمان باهام سکس کردن
درد کشیدم
اما سفته ها رو یکی یکی پس گرفتم
خراب شدم ولی داروهای اکرم رو هر ماه خریدم
به من گفتن هرزه ولی یخچال پر خوراکی شد
اجاره خونه هر ماه داده شد
یوسف رو از دست دادم ولی خیلیا رو نجات دادم

به آدرسی که دادن رسیدیم
بایوسف رفتیم داخل باغ
یکی از نوچه های محمود اومد سمتمون
یوسف پول رو داد دستش
چکش کرد و رو به من گفت: باز دمه تو گرم شیرزن
داداشت که نه خایه داشت پای کاراش وایسته نه غیرت که خواهرش پاش به اینجا نرسه
ته همین باغ یه اتاقکه در رو باز کنی تن لششو میتونی جمع کنی ببری
با دو سمت انتها باغ رفتم در اتاق رو باز کردم با دیدن میلاد جیغ زدم: میلاد ؟
سرشو اورد بالا: چندتا خون مردگی رو صورتش بود ولی سالم بود
پریدم بغلش کردم: خوبی داداش ؟
سر تکون داد: خوبم تنها اومدی ؟
ـ نه منم باهاش اومدم
جفت برگشتیم سمت یوسف
میلاد نگاش کرد:دمت گرم یوسف
-پولو چجوری جور کردی؟
ـ قرض از این و اون و طلای اکرم …
چیزی نگفت
یوسف کمکش کرد ببریمش سمت ماشین
تا خود خونه هیچ کدوم حرف نزدیم تموم دست و پاش پر از کبودی بود معلوم نبود باهاش چیکار کرده بودن
موقع پیاده شدن به یوسف گفتم: دمت گرم
ـ بعدا باید باهم حرف بزنیم
چیزی نگفتم دلم نمی‌خواست تا قیامت باهاش حرف بزنم
شب تو رختخواب برای اولین بار آرامش اومد سراغم
میلاد زنده بود
اکرم نفس میکشید
منم خوب بودم
از فردا باید می افتادم دنبال کار
ارایش گریم بدک نبود
شاید میتونستم برم آرایشگاه کار کنم
با این فکر ذوق زده شدم
باید برای میلاد هم دنبال کار میگشتم
هم من هم میلاد باید کار میکردیم تا خرج خونه رو بدیم
میلاد قول داده بود عوض بشه
من رو قولش حساب کرده بودم…
سفره صبحونه رو جمع کردم و همزمان به میلاد گفتم: کجا؟
کمربند شلوارشو سفت کرد: برم دنبال یه لقمه نون
-دور خلاف بری به جونه خودت که عزیزترینی خودمو میکشم
من دیگه جونشو ندارم شنیدی ؟ ظرفیت پره! الان چند ساله دارم دنبال گندکاری تو میدوام
اول سفته بعد محمود
-خیله خب توام گفتم نمیرم و سالم زندگی میکنم
حرفه داداشت حرفه
با پوزخند گفتم: آره مشخصه
اکرم پادرمیونی کرد: مثه سگ نیفتید به جونه هم جفتتون برید دنبال کار درست
خندم گرفت: توام بشینو خانومی کن
لنگان لنگان رفت سمت آشپزخونه: ریدم تو این خانومی که من دارم میکنم
در ضمن سفارش گرفتم امروز بیست و پنج کیلو سبزی باید پاک کنم و خورد کنم الکی نچرخ دور خودت بمون خونه کمک کن
-یه سر باید برم آرایشگاه اعظم خانوم قراره تست بگیره ازم بعدش میام زود

از در خونه زدم بیرون شماره زهره رو دیدم باز اعصابم سگی شد و یاد خاطرات افتادم:چیه زهره ؟
-چطوری زیبا ؟ رفتی دکتر ؟
-اره یه سری قرص تقویتی داد ازمایشم داد بهم رفتم انجام بدم
-بهتری الان گل دختر ؟
بی حوصله گفتم: آره آره حرفتو بگو
-ببین یارو کچلم کرده که میخواد تورو ببینه میگه یه امانتی داره باید بده بهت
-یارو کیه ؟
ـ همون مرده ولیعصر زندگی میکرد اسمش چی بود؟ آها بهرام
متعجب گفتم: چه امانتی ؟ زر میزنه
-من نمیدونم خیلی داره اصرار میکنه طرف تریپ شخصیته این همه اصرارش عجیبه شمارشم داد بدم بهت
ـ بده ببینم حرف حسابش چیه
سمت آرایشگاه رفتم و فکر کردم اون یارو کارش با من چیه…
با خوشی از آرایشگاه زدم بیرون
قرار بود هفته ای شش روز کار کنم صبح و عصر
حقوقش در مقابل کار قبلیم خنده داره بود
من هر بار که میرفتم زیر یکی تقریبا اندازه یه ماه کار کردن تو آرایشگاه نصیبم میشد
ولی دیگه برنامه زندگیم عوض شده بود
من نمیخواستم بیشتر از این اشغال باشم
ما ذاتمون قبول نمی‌کرد زیر دست مردا بچرخیم
میلاد برگشته بود
قول داده بود آدم باشه
یاده بهرام افتادم
شمارشو گرفتم بوق دوم یا سوم جواب داد
ـسلام
ـ سلام شما ؟
نیشخند زدم: همون که پیگیرشی
-تویی ماهرخ ؟
-نچ عمو اسمه من ماهرخ نیست هر کی گفته آمار اشتباه داده
خندید: میدونم…از اونجایی که اسمتو نگفتی من ماهرخ صدات میزنم صورتت مثل قرصه ماهه
خندیدم: به ننه ام کشیده… جوونیاش خیلی خوشگل بوده
-باید ببینمت
-من دیگه اومدم بیرون از اون کار حاجی چسبیدم به کار سالم و خانواده
-چی از این بهتر ولی دسته من امانتی داری
-چه امانتی اخه ؟ من چیزی ندارم که بخوام امانت بذارم
-حالا امروز ببینمت بهت میگم بگو کجایی بیام دنبالت ؟
-لازم نیست تو آدرس بده من بیام
-بیا همون آدرس قبلی
-حله

زنگ خونه رو زدم که خیلی زود در باز شد
رفتم داخل تو آشپزخونه بود : خوش اومدی بیا داخل
نیشخند زدم:امانتی رو بده برم
-عجله داری چقدر
شونه بالا انداختم: من وقتم طلاس!
خندید و با سینی چایی اومد
تیکه انداختم: مرسی عروس خانوم
ـبا این ریش و سیبیل خیلیم به عروس ها شباهت دارم
چایی رو ازش گرفتم که نشست کنارم:چرا بیرون اومدی از این کار ؟
ـچون آدمش نبودم
چون دو سالی که اینکار رو کردم هر شبش با گریه خوابیدم
چون هر بار که کنار مردی بودم دقیقه به دقیقه اش زار زدم
برا مشکلات مالی رفتم دنبالش
الان تا حدودی مشکلات حل شد
اینه که دورشو خط کشیدم حتی اگه بعدا هم مشکل مالی درست شه دیگه نمیرم دنبالش
امروز رفتم سیمکارتمم عوض کردم نمیخوام دیگه هیچ چیزی از گذشته ببینم و بشنوم

لبخند زد: چقدر برات خوشحالم
دست کشید رو موهام که سرمو عقب کشیدم
سریع دستشو پس کشید
-خب بگو منکه میدونم امانتی و این چرت و پرتا نیست کارت با من چیه
-بلد نیستم مقدمه چینی کنم راستش یه هفته است دارم فکر میکنم چجوری عنوان کنم …من ۴۶سالمه کارمند بانکم زندگیم معمولیه اونجوری که زهره بهت گفته پولدار نیستم …۱۵ساله ازدواج کردم با دختر عموم…ولی فقط سال اول زندگی معمولی داشتیم بعد اخلاقای عجیب غریبش شروع شد بهونه گیری هاش تو اتاق موندناش سردی تو رابطه جنسی…زنم نه ساله بیماری افسردگی حاد داره
تحت نظر پزشک بوده
بیماریش زمینه ارثی هم داره دکترا میگن مادرش با رفتارایی که باهاش داشته باعث شده اینطور مردم گریز باشه اینکه به همه شک داشته باشه…از خودش چند بار شنیده بودم مادرش تو بچگیش خیلی اذیتش میکرده خصوصا به خاطر کار عموم که تایم زیادی خونه نبوده …آهی کشید :
چند وقتیه دکترا گفتن باید بستری بشه
نمیخوام و نمیتونم طلاقش بدم عموم خیلی هوامو داشت من به هر چی رسیدم با کمک عموم رسیدم درست نیست حالا که مرده دخترش رو ول کنم دلم براش خیلی می‌سوزه
پریدم وسط حرفش: خب مگه دختر عموت نبود ؟ از اول ندیدی مگه چطوریه ؟
-اخلاقای خاصی داشت ما اون موقع میذاشتیم پای نجابت و پاکیش پای خجالتش به علاوه عموم که اکثراً سفر بود این دختر با مادرش بود و ما خیلی کم میدیدمش…خداشاهده من خیلی سعی کردم همه چیزو درست کنم ولی نشد چه با دکتر چه با قرص و دارو چه با محبت…
اما منم دغدغه و فشار کاری زیادی دارم
آرزومه مثل مردای دیگه از سر کار برگردم
زنم بیاد بشینه کنارم باهم حرف بزنیم غذا بخوریم
رک میگم نیاز جنسی دارم و باید برطرفش کنم
اولین بار که زهره رو به من معرفی کردن خیلی معذب بودم اینکه چجوری زنی میاد و چجوری باید رفتار کنم باهاش قبل اینکه بیای
وقتی تو اومدی حس خوبی گرفتم ازت
آدم ازت حس اینجور زنا رو نمیگیره
من نمیتونم باهات ازدواج کنم اینو بهت قول نمیدم وعده دروغ نمی‌دم بهت . ولی میتونیم باهم باشیم
از نظر مشکلات مالی هم تا جایی که بتونم هواتو دارم
ازتم فقط میخوام برام یه زن خوب باشی و بهم آرامش بدی چه جسمی چه روحی .و دور این کار رو خط بکشی که الان گفتی کشیدی
من این ارامشو ازت گرفتم میخوام حفظش کنم برای تو هم بد نیست این‌جوری

صاف نشستم رو مبل:ببین عمو تو آدم خوبی هستی اینو جدی میگم من مرد دورم زیاد بود دیگه مرد خوب و بد رو میشناسم
اما من دلم گیره یکی دیگه اس
البته رسیدن من و اون بهم محاله
اون اگه بدونه من با یه مرد هم کلوم میشم قاطی میکنه چه برسه به …تو این مدت هم هزار بار پیچوندمش نفهمه کجا میرم و میام
خندیدم:ولی من حال و حوصله زندگی مشترک و این زرت و پرتا رو ندارم
جلو دهنمو گرفتم: ببخشید یکم رک صحبت میکنم من

لبخند زد: پس ماهرخ عاشقم شده
ـ اره دلم گیرشه
ولی عادت دارم به نبودنش میدونی حتی جلو روم زنم بگیره عادیه واسم
اون واسم یه دوست داشتن مقدسه
یکی که همیشه گوشه دلم هست مثه یه رویا که هیچ وقت انتظار رسیدن بهش نیست
ـ اگه اونم دوستت داره میشه باهاش حرف بزنی
ـ من از بچگی بزرگ شدم باهاش میدونم بفهمه تو این دوسال چه کارا که نکردم عمرا بیاد پام وایسته
ـ خب پس اگه کلا بیخیالشی یه فرصت به من بده

نگاش کردم مثل بقیه چندش نبود وحشی و بددهن نبود
حتی تابلو بود اهل زن بازی نبود
ولی حس میکردم به آخر خط رسیدم هیچکیو نمی‌خواستم
فقط میخواستم روزای زندگیم طی شن
دوست داشتم فقط برم آرایشگاه کار کنم شب با اکرم و میلاد چرت بگیم و هار هار بخندیم و تموم…
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند: حداقل فکر کن راجبش
لبشو چسبوند به لپم و شروع کرد به بوسیدن
بوسه های ریز به تموم صورتم
چقدر عقده داشتم!عقده محبت از جنس مرد
میلاد هیچوقت منو نبوسید
هیچ وقت بابا نداشتم ناز کنه
یوسف تریپ مذهبی بود و نه بلد بود حرف عاشقونه بزنه نه حتی بغلم کنه اما این یارو خیلی لطیف بود

چونمو بوسید و با مکث لبشو چسبوند به لبم
لب زیرمو کشید تو دهنش و مکید
همزمان دستش دکمه ی شلوارمو باز کرد
جلوشو نگرفتم
منکه دوسال به هیچکس نه نگفته بودم بذار اینبارم به دلم نه نگم
دستش تو شورتم رفت و با انگشت چوچولمو مالید
سرشو تو گردنم فرو کرد و همزمان با مکیدن گردنم سرعت انگشتش رو بیشتر کرد
خودم تاپمو در آوردم رو کاناپه دراز کشیدم
نوک سینمو کشید تو دهنش
دستشو از رو کوسم پس زدم و شلوارشو کشیدم پایین
کیرشو کمی با دست مالیدم و خودمو تنظیم کردم روش و آروم همشو وارد کوسم کردم
آخ بلندی گفتم و شروع به بالا و پایین کردم
سینه هامو با دستش می‌مالید
خم شدمو لبمو گذاشتم رو لباش
چند بار محکم لبشو بوسیدم
سرعتمو تندتر کردم و ناله هام بلندتر شد
از فشاری که به کمرم می داد میفهمیدم داره لذت میبره
کیرش از تو کوسم در اومد
دوباره هلش دادم تو کوسم و بالا و پایین شدم
همزمان با هم جفتمون ارضا شدیم …
موقع خداحافظی گفت: امانتی رو نمیخوای ؟
نگاش کردم
کش موم رو داد دستم: جا مونده بود سری قبل
نیشخند زدم: بهونه جالبی بود
-دوباره میبینیم همو ؟
-نه هیچوقت همو قرار نیست ببینیم
خطمو عوض کردم
با زهره هم دیگه نیستم
برو پی زندگیت
از من زن زندگی در نمیاد
نه برا تو نه برا هیشکی
-چرا اینقدر مقاومت داری ؟
رفتم تو حرفش: خواهش میکنم منو معذب نکن من پی زندگی مشترک نیستم

در خونه رو باز کردم: تو آدم خوبی هستی بهرام بین همه مردایی که اذیتم کردن تو بهترین خاطره جنسی رو برام ساختی
لب گزیدم: من قبل تو ارضا نشده بودم بوس پیشونی و صورت رو تجربه نکرده بودم
بعد رابطه جنسی امکان نداشت تنم کبود نباشه
من نمیدونم شرایط زنت و زندگیت چی میشه ولی از ته دل آرزو میکنم شاد باشی
ـ مراقب خودت باش ماهرخ
خندیدم: خدافظ
مسیر خونه رو پیش گرفتم
دل پیچه و اسهال باز شروع شده بود
لعنت به شیطونی گفتم و سرعتمو زیاد تر کردم تا به خونه برسم
سر کوچه با صدای جیغ و شیوون اکرم
ضربان قلبم شدت گرفت
بی توجه به همسایه ها که از پنجره آویزون شده بودن تا داخل خونه ما رو دید بزنن
سرعتمو زیاد کردم
در حیاط رو باز کردم یوسف یه گوشه نشسته بود و اکرم و میلاد با سر و صورت خونی رو پله ها بودن پاهام شل شد:
یا حسین… چی شده ؟
پایان قسمت دوم
داستان های قبلی من
تاوان نوشته ماه شب

نوشته: ماه شب

ادامه…

بازدید 6,001

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “چرخه‌ی تاریکی (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید