گناه داغ (۴)

هنوز توی بغل آرمین بودم، نفس‌هامون به هم گره خورده بود و سکوت بینمون انگار همه دنیا رو خاموش کرده بود. همون‌طور که موهامو نوازش می‌کرد، زمزمه کرد:
– «پاشو دیگه خانوم، اگه همین‌جوری بمونیم شام بی‌شام می‌مونیم.»

با خنده‌ای خسته و آرام از بغلش جدا شدم. هر دومون لباسامون رو با عجله ولی بی‌حرف پوشیدیم. فقط نگاه‌هامون بود که همه‌چی رو می‌گفت. آرمین درحالی‌که آستین‌هاشو بالا می‌زد گفت:
– «بیا بریم بساط کباب رو راه بندازیم، افشینم بعداً بیدارش می‌کنیم.»

باهم رفتیم حیاط. آرمین ذغال‌ها رو آماده کرد، سیخ‌ها رو ردیف گذاشت و شروع کرد به باد زدن آتیش. بوی دود و چوب نیم‌خیس پیچید تو هوا. گفتم: «میرم افشین رو صدا کنم.»
رفتم بالا، آروم در اتاقو باز کردم و صدا زدم: «افشین جان؟ شام آماده‌ست، پاشو عزیزم.» با چشمای نیمه‌باز نگام کرد، خمیازه‌ای کشید و گفت: «باشه، الان میام.»

وقتی برگشتم اتاقم، لباسمو عوض کردم. یه روپوش سبک پوشیدم، زیرش یه تیشرت ساده سفید و شلوار ساپورت مشکی. جلوی آینه دستی به موهام کشیدم و به پایین رفتم.

افشین روی صندلی حیاط لم داده بود، چشماش هنوز خواب‌آلود بود. رفتم کنار آرمین تا کمکش کنم گوشت‌ها رو روی آتیش بذاره. همین‌که جلو خم شده بودم تا سیخ‌ها رو مرتب کنم، ناگهان دست گرم آرمین از پشت روی کمرم نشست، بعد آروم سر خورد پایین‌تر رو سوراخ کونم انگشتم میکرد،پاهامو باز کردم تا راحت تر بتونه فرو کنه خوشم میومد
با چشمام بهش نگاه تندی کردم که مواظب باش افشین نبینه، اما لبخند گوشه لبش نشون می‌داد که فقط برای همین لذت دزدکی این کار رو می‌کنه. دستشو خیلی کوتاه عقب کشید، اما اون حس آشنا دوباره تنم رو لرزوند… چیزی که بینمون بود با هیچ حرفی تموم نمی‌شد.
وقتی کباب‌ها کم‌کم بوی مست‌کننده‌ای گرفتن، آرمین با چنگال یه تیکه کوچیک برام جدا کرد و یواشکی کنار لبم گرفت، طوری که فقط من ببینم. با خجالت لبخند زدم، سریع گرفتم و خوردم که افشین متوجه نشه.

میز شام رو کنار استخر چیدیم. نسیم خنک شبونه، صدای آب و نور چراغ‌های ویلا، همه‌چی رو دلنشین کرده بود. افشین هنوز کمی خواب‌آلود بود و با بی‌حوصلگی سیب‌زمینی‌ها رو پوست می‌کند. من رو صندلی کنار آرمین نشسته بودم. هر بار که دستم رو برای برداشتن چیزی دراز می‌کردم، انگشتاش خیلی ظریف، انگار کاملاً اتفاقی، روی دستم می‌لغزید. قلبم تندتر می‌زد اما سعی می‌کردم عادی رفتار کنم.

یه لحظه که افشین سرش پایین بود و داشت گوشیشو چک می‌کرد، دست آرمین آروم روی ران پام نشست، فشار خیلی کوتاه و بعد عقب کشید، اما همون لحظه بدنم پر از حرارت شد، حتی صدام موقع جواب دادن به افشین کمی لرزید.
کسم شروع به نبض زدن کردن قشنگ حس میکردم داره پف می‌کنه ،

آرمین با صدای آرامی که فقط خودم می‌شنیدم گفت:
– «کاش این لحظه‌ها تموم نشه…»

سرمو پایین انداختم، لبخندم رو پنهون کردم اما نگاهم ناخوداگاه رفت سمت لباش. بین من و اون بازی نگاه‌هایی بود که هزار تا حرف ناگفته داشت، و هیچ‌کدوم جرات نمی‌کردیم جلوتر بریم جلوی افشین.
بعد شام، افشین هنوز خسته بود و با اون حالت خواب‌آلودش از میز بلند شد، گفت: «من میرم یه کم بخوابم، شبها بیدارین باشین.» و به اتاقش رفت.

من و آرمین تنها موندیم کنار استخر. سکوتی دلچسب بینمون بود، فقط صدای آب و نسیم شبونه می‌اومد. من روی صندلی نشسته بودم و لیوان چای دستم بود. آرمین کنارم اومد، جوری که فاصله‌مون خیلی کم شد. نگاهش کردم، اون نگاه عمیق و برق چشم‌هاش قلبمو لرزوند.

یه لحظه دستش اومد روی دستم، خیلی نرم و با ملایمت، انگار داره مطمئن میشه که من هم این نزدیکی رو می‌خوام. نفسم بند اومده بود. صدام لرزید وقتی گفتم:
– «آرمین… نکن… افشین اینجاست…»
لبخند نصفه‌ای زد و با صدای خیلی آروم کنار گوشم گفت:
– «می‌دونم… فقط نمی‌تونم حتی یه لحظه دستامو ازت دور نگه دارم.»

حس کردم دیگه اختیار نفسام دست خودم نیست. اون حس آشنای داغی از دیشب دوباره تمام بدنمو گرفت. آرمین بلند شد، دستمو گرفت و آروم گفت: «بیا یه کم دورتر بریم، همین‌جا بمونیم فقط…»

باهاش قدم زدم تا گوشه حیاط، نزدیک درختای ویلا، جایی که نور کمتری بود. تکیه دادم به دیوار، اون روبه‌روم ایستاد، فقط چند سانتی‌متر فاصله. نگاهم تو نگاهش قفل شد، انگار زمان ایستاده بود. دستاش دو طرف صورتم نشست، گرمای نفساش رو حس کردم.

آروم گفت: «می‌دونی از دیشب یه چیزی تو وجودم عوض شده… انگار دیگه نمی‌خوام حتی یه لحظه دور ازت باشم.»
و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، لباش رو گذاشت رو لبام…
بوسه‌ش عمیق‌تر شد، انگار هر دو دنبال چیزی می‌گشتیم که تو حرفامون پیدا نمی‌شد و فقط همین نزدیکی می‌تونست بهمون بده. دستاش از صورتم پایین اومد و آروم بازوهامو گرفت، کشیدم سمت خودش. سرم روی شونه‌اش بود، صدای تند شدن ضربان قلبش رو حس می‌کردم که با نفسای بریده‌ام یکی شده بود.

یه لحظه ازم فاصله گرفت، نگاهم کرد، اون برق خاص تو چشم‌هاش بود که باعث می‌شد نتونم عقب بکشم. زمزمه کرد:
– «آرزو… نمی‌فهمی چقدر از وقتی کنارت بودم دلم خواست این لحظه تموم نشه؟»

لبخند خجولی زدم، ولی صدام درنمی‌اومد. انگشتاش سرم رو نوازش کرد، موهامو از صورتم کنار زد، دوباره لباشو نزدیک کرد، این بار بوسه‌اش پر از حس، پر از چیزی بود که تو کلمه‌ها جا نمی‌شد.

حس کردم زانو‌هام شل میشن، بهش تکیه کردم، دستاش دور کمرم حلقه شد و آروم‌تر، محکم‌تر نگاهمو تو نگاهش گرفت. اون لحظه دیگه همه مرزها، همه فکرها، همه عذاب وجدان‌ها محو شده بود، فقط اون حس عمیق، اون کشش و نزدیکی بود که ما رو نگه داشته بود.

برای چند دقیقه فقط صدای نفس‌های جفتمون بود و لمس کیر سفت شده اش روی چاک کسم درونم رو به آتش کشیده بود و تشنه ام میکرد تشنه یه سکس جانانه دیگر
هوا دیگه استخون‌سوز شده بود، نفس‌هامون تو تاریکی بخار می‌کرد. ساعت چهار صبح بود و سرمای شب مثل یه پتوی خیس پیچیده بود دورمون، اما با این حال، گرمای بودن کنارش باعث می‌شد دلم نخواد تکون بخورم. بازم صدای خنده‌هامون تو باغ پیچیده بود، فقط همون نزدیکی، همون لمس‌های کوتاه و کشدار، باعث می‌شد یادم بره چقدر هوا سرد شده.

گفتم: «بیا بریم، بخوابیم… فردا زود باید راه بیفتیم.»
آرمین نگام کرد، چشماش هنوز پر از همون برق آشنا بود.
آروم گفت: «آرزو…»
قبل از اینکه چیزی بگه، با خنده گفتم: «نه آرمین، دیگه بسه… بذار انرژی داشته باشی واسه رانندگی.»

اما هنوز دستم توی دستاش بود، نمی‌ذاشت رها کنم. یه لحظه سکوت کرد، فقط نفسای گرمش رو حس می‌کردم. بعد، بی‌هیچ حرفی، انگار که تمام کشمکش‌ها و نه گفتن‌هام رو شنیده اما باور نکرده باشه، دستمو محکم‌تر گرفت.

دلم لرزید… و راستش رو بخوای، خودمم زیاد بدَم نمیومد این بار پا به پای اون برم. وقتی دوباره منو به سمت اتاق زیرین کشوند، انگار مقاومت‌هام همون‌جا لابه‌لای سرمای شب گم شد…
آرمین نگام کرد، لبخند شیطونی گوشه لباش نشست و گفت: «بیا بریم تو استخر.»
متعجب شدم، سریع گفتم: «نه… می‌ترسم… اگه افشین بیاد چی؟»
مردد بودم، قلبم تند می‌زد. اما نگاه مطمئن انگار می‌خواست تمام ترس‌هامو پس بزنه.
آروم گفت: «نمیاد، خیالت راحت. کسی نمی‌فهمه.»
بعد رفت سمت در و آروم قفل رو انداخت، پرده‌ها رو کشید و برگشت سمتم.

گفتم: «ولی… سرده.»
لبخند زد، با صدای مطمئنی که تهش مهربونی داشت گفت: «آب ولرمه، بیا… حتی اگه نخوای بری تو، وایسا کنار استخر، من نمی‌ذارم سردت بشه.»

بعد، بی‌هیچ عجله‌ای، شروع کرد لباساشو درآوردن، نه از روی جسارت، بیشتر انگار که داره منو به آرامش دعوت می‌کنه. نگاهم بین چشماش و استخر دوید، تردید هنوز تو دلم بود.
آرمین یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: «منتظر چی هستی؟»
حس کردم صداش داره تمام دیوارهای دفاعی و نرم می‌کنه…

قدم‌هام بی‌اختیار سبک‌تر شد، اما هنوز نفس‌هام لرزون بود
آرمین با قدم‌های آرام به سمتم اومد، پشت سرم ایستاد و دستش رو مثل یه پناه گرم دورم حلقه کرد. صدای نفساش نزدیک گردنم بود و دلشوره و کشش عجیبی رو تو وجودم پخش می‌کرد.
زمزمه کرد: «اعتماد کن… فقط منو حس کن.»

انگار همه‌چی دور و برمون محو شده بود، فقط صدای قلبم بود و دستای آرومی که منو به سمت خودش می‌کشید.
لباسامو در آورد بالا تنم لخت شد
پشتم زانو زد و دو طرف کش شلوار ساپورتم رو کشید پایین
یه بوس عمیق از کونم کرد آهم بلند شد با دستش کمرمو فشار داد که خم بشم
هم شدم دستامو رو زانوم گذاشتم کونم بسمت دهنش هدایت شد
با دستش لای کونمو باز کرد شروع به بوسیدن و لیسیدن سوراخ کونم کرد
واااااااااای آرمین
جوووووونم آرزو خوشت میاد ؟
_آررر ررر ه
زبونش رو قشنگ تو سوراخ کونم کرد لیسش میزد و توش میچرخوند
داشتم دیوونه میشدم لنگان لنگان و تلپ تلپ زنان بسمت استخر رفتم و اون همچنان صورتش چسبیده به کونم بود پریدم وسط استخر
آب از وارم بیشتر بود گرم و لذت آور
آرمین کنار استخر نشست و پاهاشو تو آب فرو کرده و کیر سفت شده اش رو با دست نشونم داد که بیام براش
آب تا زیر سینه ام بود بسمتش رفتم با دستم شروع به مالیدن کردم بالا پایین
کمی سرش رو مزمزه کردم تو دهنم کردم
ساق کیرش رو مثل بستنی لیس زدم از بالا به پایین
حس کردم دیگه توان مقاومت ندارم،
لحظه‌ای نگاهم کرد،
پرید داخل آب
لبامون رو هم رفت موهامو چنگ میزد کیرش رو لای پام حس کردم
آب گرم و کیرش لای پام شهوتم رو هزار برابر کرد دستشو از پشت لای کونم کرد و فشارش میداد زیر گردنم که هنوز کبودی قبلی روش مونده بود دوباره شروع به مکیدن کرد
گفت آرزو یه چی بگم ؟
گفتم کوفت
_جان من خواهش میکنم آروم می‌زارم .
_نه آرمین حرفشم نزن اصلا
_آرمین بمیره خواهش میکنم نمیزارم اذیت بشی
خیلی کم می‌زارم توش
انگشتش رو سوراخ کونم بود و آروم آروم فرو میکرد داخلش
راضی شدم
گفتم آرمین درد داره هنوز از کون ندادم خیلی تنگم دردم اومد در بیاری
گفت چشم فدات چشم
دستمو رو پله استخر گذاشتم
آرمین پشتم وایساد کیرش رو رو سوراخ کونم گذاشت آروم سرشو فرو کشید .
تیر کشید وحشتناک
واااای نه آرمین نه نه نمیتونم
کیرش رو که فقط سرش رو توش گذاشته بود نگه داشت گفت کمی تحمل کن الان بهتر میشی همچنان کیرش تو کونم بود و با دستش کسمو میمالید داغ شده بودم و کیرش رو کمی بیشتر هل داد تو کونم
آااااااای رامین در بیار
نمیتونم خودمو کشیدم و در اومد نمیتونم آرمین بیخیال شو
گفت باشه فدات شم
همون مدل قبلی وایساد اینبار از پشت کیرش رو تو کسم گذاشت و شروع به تلمبه زدن کردن محکم و محکم تر چیزی که من میخواستم آرمین هم فهمیده بود سکس محکم دوست دارم جوری میزد تو کسم که آب استخر موج می انداخت به دیواره های استخر
بدنامون آرام و بی‌قرار، مثل موج‌هایی که به هم می‌رسن، مدام همدیگه رو پیدا می‌کردن.
هر حرکت، صدای نرم برخورد آب رو با خودش داشت؛ انگار استخر هم نفس هاشو با ما هماهنگ کرده بود.
موج‌های کوچیک از کنارمون می‌گذشتن و به لبه‌های استخر می‌خوردن، صدای خفیف «لپ‌لپ» آب با قلب‌هامون قاطی شده بود.

گاهی دستش روی تنم می‌لغزید و حس گرمای وجودش با آب ولرم قاطی می‌شد، طوری که مرز بین من و اون دیگه معلوم نبود.
نگاهمون قفل بود، بی‌هیچ حرفی، فقط لمس و گرمایی که بینمون رد و بدل می‌شد همه چیز رو می‌گفت.
لحظه‌ها کند و کش‌دار شده بودن، مثل اینکه هیچ‌چیزی بیرون از این چهار دیوار و این آب وجود نداشت…
سرم و خم کرده بودم نزدیک آب گاهی از تلمبه‌ های آرمین تو کسم صورتم زیر آب می‌رفت نفسی برام نمونده بود کیر کلفتش حس میکردم کسم گشاد کرده چون دیگه دردی حس نمی‌کردم و دلم میخواست بیشتر و بیشتر توش فرو کنه
انگشتای پامو کف استخر جمع کرده بودم سرمو به زیر آب کردم و یهویی بالا کشیدم تابی به بدنم زدم که باعث شد کیرش تا جایی که ممکن بود تو کسم فرو بره گفتم نگهش دار همینجوری
کمرم رو شروع به چرخیدن کردم هرچیزی رو که دلم و هوسم مخاست ،میخاستم انجام بدم بعد خودم رو محکم عقب جلو کردم صدای شلپ شلوپ آب و برخورد بدنامون چ ریتمی تو این اتاق سرامیکی پخش کرده بود داشتم دیوونه میشدم .
خجالت ازم دور شده بود بی حیایی کامل وجودمو گرفته بود جنده شدم بودم
دلم میخواست آرمین اینو بهم بگه
_بهم بگو جنده ،من جنده توام من قحبه توام من کوس بده توام
داشتم میومدم جیغ میزدم دهنم با دست گرفت
عزیزم آرزو آروووم جنده منی تو
و محکم و دیوانه وار دوباره تو کسم میزد در حد انفجار بودم ارگاسم رو حس میکردم بدنم به لرزه افتاد
یهویی کیرش رو درآورد و بدونه اینکه بزاره مقاومت کردم تو کونم فرو کرد
جیغ کشیدم از شدت درد تا خایه هاش توم فرو کرده بود و داغی آبش رو تو کونم حس میکردم و می سوختم اشکم در اومد چند تا عقب جلو آروم کرد و درش آورد
_ببخشید فدات شم و بغلم کرد و پشت و گردنم بوسید
آب از بدنمون سر می‌خورد و روی سنگهای دور استخر جمع می‌شد. وقتی دستمو گرفتم به لبه استخر و خودمو بالا کشیدم، یه‌هو یه صدای ریز و خجالت‌آور ازم در رفت بله من گوزیدم، انقدر واضح که می‌شد فهمید فشار لحظه‌های قبل باعثش شده.
همون‌جا خشکم زد، گونه‌هام داغ شد، حوله رو سریع گرفتم دور بدنم و زیر لب گفتم: «وای خدا…»
آرمین که پشت سرم بیرون می‌اومد، با لبخند شیطونی سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم گفت: «یعنی انقدر فشار خوب بود؟»
با مشت کوچیکی به بازوش زدم و گفتم: «خفه شو…» ولی خنده‌هام قاطی خجالتم شده بود و دستمو گرفت تا سریع‌تر بریم سمت حوله‌ها.
با خجالت و عجله لباسامونو پوشیدیم، هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدیم، فقط نگاه‌هامون پر از خنده‌های پنهونی بود. دستم توی دست آرمین قفل شده بود تا رسیدیم دم پله‌ها.
وقتی رسیدیم جلوی در اتاق من، قبل از اینکه چیزی بگم، کشیدم سمتم و لباشو محکم گذاشت روی لبام. نفس‌هامون قاطی شد، لحظه‌ای چشمامو بستم و حس کردم هنوز ضربان قلبم از استخر آروم نشده.
با یه مکث کوتاه، جدا شدیم. همدیگه رو نگاه کردیم و بدون حرف، هرکدوم وارد اتاقمون شدیم تا بخوابیم.
ادامه دارد…

نوشته: پوران

بازدید 5,126

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “گناه داغ (۴)”

  1. احمد شاه دیوث خودت ۴ تا داستان بنویس تا بفهمیم داستان چیه ، مطمئنا صفات خودت رو زیر داستان ها مینویسی ، کونی جلقی عقده ای کوس ندیده دقیقا خود خودتی که زیر همه داستان ها این جمله مزخرف و حال بهم زنت رو مینویسیبه جای اینکه این همه وقت بزاری برای این کسشر یه داستان بنویس تا بقیه نظر بدن و بفهمیم چیزی بیشتر از این جمله بلدی یا نه

  2. این که یه داستان و از نظر اروتیک هم بدک نبود ولی واقعیت ماجرا و زندگی ها و خیانت رو میگم و جمع بندی چند قسمت میگم ، خیانت یک واژه کثیف هست که در هر جا و مکانی که بکار میاد بد و کثیف هست و هیچ توجیهی ندارد ، تو داستانت باید یکم بیشتر دقت کنی تا داستان واقعی بنظر بیاد ، یک زن خوب و کسی که تا به حال پاک بوده و اهل کص کلک بازی نبوده یکدفعه نمیاد اونقدر وقیح بشه و بودن پسرش نادیده بگیره و تو یک خونه با پسرش به دوستش بده و همراه دادن هم جیغ و داد و هوار بکشه بدون فکر کردن ، تو داستان هم سعی کن یکم مادر باشی و آبروی مادر رو نبری ، درست طبق استاندارد بکن تو باید کیر بکن بزرگ باشه خیلی بزرگتر از مال شوهر و بزور جا بدیش و واسه ریتم شهوتی تر کردن داستان خوب ولی اینکه کیر شوهرت نخوردی تا حالا و کیر طرف هم جا نمیشد تو کصت راحت رو بدون تجربه و … راحت جا دادی تو حلقت و شدی یک ساکر حرفه ای ؟! دندونم که نزدی مادر ؟! یکم درست بباف آقا ، با این حجم عذاب وجدان کمتر جیغ بزن و بگو به من بگو هرزه …کلا زیادی نرو به فضا.

  3. یه جنده که پسر افسرده اش را قال میزاره و به جندگیش میرسه، و کوس میده ،دست اخرش تو استخر کون میده،اما اگر این داستان را با اب و تاب و احساس بنویسی میشه داستان پوران،

  4. از رفیق پسرش خواست با پسرش ارتباط بگیره ببینه معتاد شده یا نه و بعد میرن سفر و بعد بهش میده

  5. داستانت رو خوندم . حتی لذت هم بردم از داستانت . قشنگ نوشتی . ولی این وسط یه چیزی رو با افتخار به گند کشیدی و اونم نام مقدس مادره . و با افتخار از خیانت گفتی . نمیدونم نویسنده داستان زن یا مرده ولی هر کی که هست داستانت چوریه که نمیدونی لذت ببری یا متنفر بشی از خیانت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید