یخ داغ (۳)

براش پیامک رو فرستادم و فوری پشیمون شدم دیدم ارسال هم تایید شد ،
گفتم چی بگم بهش ،چی رو بهونه بگیرم خدا کنه نبینه جواب نده ،بلند شدم از تو جامو رفتم تو دستشویی نشستم و خودمو شستم و دوباره اومدم تو جا خوابم ،بهزاد هنوز خواب خواب بود مثل جنازه ،دستامو خشک کردم و دراز کشیدم رو تخت و نگاه گوشیم کردم ،بله جواب داده بود
سلام پوران خانم خوبی
جانم کاری داشتین ؟
موندم چی بگم
کمی مکث کردم و فکر کردم برا یه جواب مناسب
نوشتم ببخشید مزاحمتون شدم امیدوارم من بیدارتون نکرده باشم عذر خواهی میکنم اگه بیدارتون کردم
اینو فرستادم
زود جواب داد نه خواهش میکنم بیدار بودم منم
نوشتم فقط یه چیزی یادم رفت بهتون بگم که من به باران گفتم که شما نیومدین امروز که با من حرف بزنید ،اینجور بهتر می‌تونه فراموش کنه یوقت چیز دیگه ای نگین در مورد حرف زدن من و شما
رامین _باشه خیالتون راحت شما هرچی صلاح میدونید بهتره همون رو انجام میدم
نوشتم مرسی ممنون ،دیگه دیر وقته مزاحمتون شدم بازم عذرخواهی میکنم مزاحم خوابتون نمیشم شب خوبی داشته باشی شبتون بخیر
رامین _نه خواهش میکنم نفرمایید منم فعلا بیدارم شما بخوابید شب شمام بخیر
تو ذهنم کلی فکر جمع شده بودند ،احساس بدی نسبت بخودم داشتم همینکه حتی رامین رو تو رویا و فکر خودم وارد کرده بودم
نگاهم به بهزاد رفت راحت و آرام بخوابش ادامه میداد چرا ایجور شده باهام چرا انقدر سرد شده ما که سنمون اینقدرم زیاد نشده که رابطه رو کنار بزنیم،
گوشیش رو آوردم بازش کردم تو گالری پیامهاش رفتم تند تند چک کردم و نگاه کردم چیزی نبود همش پیامهای معمولی تبلیغات و پیامک‌های بانکی
تو چت های تلگرام و اینستاگرامش رفتم
اینستاگرامش کلا فالور پیج های زننده و آبکی بود
تو دایرکتهاش هم اوووووف و جوووون فرستاده بود دریغ از یکیشون حتی جواب داده باشه
تو تلگرامش کلی کانال و گروه سکسی بود
تو ذخیره های خودش کلی فیلم و عکس سکسی دانلود کرده بود
این چ مرگشه این همه حشریه چرا پس با من کاری نمیکنه
از پیامها و تماسهاش مشخص بود با کسی در ارتباط نیست پس چشه این ،
خوابم نمی‌برد بلند شدم سر ظرف قرص‌ها یه آرامش بخش قوی خوردم و تا لنگ ظهر خوابیدم
گوشیم رو نگاه کردم کلی تماس از سوی پژمان (پسرم) رو گوشی افتاده بود فوری بهش زنگ زدم
جانم پژمان عزیزم ببخش گوشیم رو سایلنت بود خوابم برده بود خیر باشه این همه تماس
تا صدای دلواپس و نگرانش رو شنیدم دلم ریخت
بهم گفت سحر حرومزاده باز زده به سرش قهر کرده و از خونه رفته من دیگه نمیتونم این حرومزاده رو تحمل کنم
مامان بسمه دیگه نمیتونم این زندگی گُه رو ادامه بدم
گفتم چرا باز چی شده ای خداااا
_مامان این دیگه زندگی کن نیست نه می‌دونه زیر یک سقف زندگی کردن چیه نه می‌دونه همسر چیه زندگی مشترک چیه
از صبح تا شب همش سرش تو گوشی موبایل یا تلفنی حرف زدن با مادرش و خواهراشه
تا صبح بیداره بدونه اینکه بیاد پیش من و تا لنگ ظهر خوابه
از روزی که دوباره برگشته در حد یک دقیقه باهام حرف نزده
دیشب بهش گفتم سحر چرا اینجوری میکنی چرا اصلاً برگشتی دوباره
بهم گفت منکه نمیخواستم برگردم
تو اون دودمان نامعلوم الحالتون بودین ول کن نبودین نمیدونم چ به داییم دادین و چی بهش گفتین که واسطه شد برگردم
برگشتم تا بفهمی هیچ چیزی تغییر نکرده و اوضاع و متنفر بودن من از زندگی با تو حتی بدتر هم شده من نمیتونم بات زندگی کنم
و این و جر و بحث هی ادامه داشت
تا اینکه صبح رفتم سرکار بعد یکی دو ساعت بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود
منم مرخصی زود گرفتم رفتم خونه دیدم ساکش رو جمع کرده و رفته معلوم نیست کجا رفته
دیگه به کسی دیگه زنگ نزدم فقط به خودت زنگ زدم
مامان دیگه نمیخوام ادامه بدم بزار طلاق بگیریم
این چه جهنمیه برا خودمون درست کردیم
_حرفای پژمان حال و زندگی نابودم رو نابودتر کرد همش خبرهای بد و بد تو خانوادمون راه افتاده بود
باهاش خداحافظی کردم تا ببینم چ خاکی تو سرمون بریزیم
زنگ زدم به بهزاد و ماجرا رو براش گفتم اونم اعصابش بد شد و گفت تا بیام خونه حرف می‌زنیم ،
صدای باد و هوای ابری و گرد و خاک تو کوچه ها حال تلخ زندگیمون رو تو این روزهای پاییزی تداعی میکرد از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و حال هیچ کاری رو نداشتم خسته بودم از همه چی
باران اومد پیشم صدام زد مامان نهار چی داریم سکوتم رو شنید جویای حالم شد منم ماجرا پژمان و سحر رو براش گفتم
_مامان این سحر هیچوقت داداش رو دوست نداشت نباید این وصلت پیش میومد و حتی باید زودتر هم تموم میشد
بارها سحر از شکست عشقی خودش برام گفته و از حسی که هنوز به اون عشق قدیمیش داره بهم گفته و خانوادش راضی به ازدواج نبودن
منم همینجوری به حرفای باران گوش میدادم و هیچ حرفی نمی‌زدم تا اینکه صدای پیامک گوشیم که تو دستم بود اومد
رامین بود پیام فرستاده بود ،یه داغی عجیب از روی ترس تو صورت و وجودم رخ گرفت
برا اینکه باران متوجه نشه
گوشی رو دوباره تو دستم جمع کردم و پنجره و باز کردم و به آشپزخانه رفتم شیر آب رو باز کردم کمی آب خوردم و پیامک رو باز کردم
نوشته بود سلام پوران خانم حالتون خوبه
ببخشید مزاحمتون شدم میتونم یه درخواست ازتون داشته باشم
منم نوشتم سلام آقا رامین مرسی خوبم شما خوبید
خواهش میکنم امرتون رو بفرمایید
_میخوام با باران خداحافظی کنم و از دلش یک جوری در بیارم و حلالیت بطلبم بنوعی
ازتون ممنونم اگه ممکنه اجازه بدید بیاد ببینمش
_آقا رامین شماها بارها همو دیدین و قرار گذاشتین کدام بار بوده که شما از من اجازه بگیرین یا من اجازه بدم به باران یا ندم
بعد در ضمن لزومی نمی بینم که شما دیگه همو ببینید و حتی در ارتباط باشید باران دیگه براش عادی شده و داره فراموش می‌کنه خواهش میکنم دیگه شماهم کلا بیخیال این موضوع بشید
اینو براش فرستادم و دیگه جوابی ازش نیومد تا اینکه بعد یک ربعی دوباره پیام داد
باشه بهتون حق میدم اینجور بگید می‌دونم شما هم منو مقصر این ماجرا میدونید باشه چشم هرچی شما بگید من دیگه مزاحمتون نمیشم فقط از طرف من ازش معذرت خواهی بکن و ازش خداحافظی بکن ،خداحافظتون
اینو خوندم و کمی عصبی شدم پسره لاشی چندساله دختر بدبخت رو الکی گول داره الآنم حلالیت میخواد
خواستم براش اینارو بنویسم حتی شروع کردم به نوشتن که پشیمون شدم و پاک کردم جملات رو
نوشتم فعلا درگیر یه ماجرا دیگم حالمون کلا خانوادگی زیاد مساعد نیست اگه امکانش پیش اومد بعداً در مورد همین موضوع شما و باران حرف میزنم
خدانگهدارتون
_خدا بهتون بد نده چیه چ اتفاقی افتاده
_هیچی نیست یه موضوع خانوادگیه
من فعلا کار دارم روز بخیر
_باشه مزاحمتون نمیشم من منتظر تماستون هستم پس هر کمکی لازم باشه براتون انجام میدم
دیگه جوابش ندادم و دیدم بهزاد هم برگشت
چند تا تخم مرغ برداشتم و نون از فریزر درآوردم که املت درست کنم برا نهار ،
نهار رو با کلی نگرانی و جروبحث زندگی پژمان و سحر خوردیم
باران ریز ریز همراه با باد شدید به شیشه های پنجره می کوبید
و به پژمان زنگ زدم
_پژی پسرم سلام خوبی حالت چطوره
چی شد سحر رو ازش خبری نشد
_سلام مامان نه خوب نیستم چ حالی ،خواهرش سمیرا بهش زنگ زدم گفت رفته خونه باباش ،بهمم گفت دیگه تموم کنید این زندگی رو این زندگی تو و سحر دیگه تموم شده به ثبت برسونید طلاقتون رو دیگه اعصاب خودتون و بقیه رو هم خراب نکنید
منم هیچی نگفتم و تموم
یه هفته هم مرخصی گرفتم تا امشب برگردم و کارهای طلاقمون رو انجام بدم ،
ساعتهای یازده شب بود به پژمان دوباره پیام دادم که گفت حدودای سه و چهار صبح میرسم
با دلی از کوه غم به اتاق خواب رفتم بهزاد سرش تو گوشی رو تخت دراز کشیده بود یهویی پیشش دراز کشیدم تا نتونه دیگه گوشیش رو برداره همیشه تا منو میدید مثلاً که من متوجه نشم آروم آروم گوشیش رو میزاشت کنار اما اینبار زودتر رفتم سراغش و اونم نمی‌تونست کاری رو انجام بده و تو اینستاگرام بود تو پیج های الکی و آبکی کون زن و دخترها رو نگاه میکرد
منم همراهیش کردم و کم کم ازش اومد بیرون
گفتم بزارش چرا میای بیرون باهم نگاه کنیم
گفت نه همینجوری اتفاقی داشتم نگاه میکردم
دمر خوابیدم و زانوم رو وسط پاش گذاشتم و سرمو رو شونش گذاشتم و صورتمو به طرف گوشیش چرخوندم و با هم نگاه میکردیم
تو دلش بودم که گیر افتاده بود و نمی‌تونست چجوری از این وضعیت خودشو رها کنه
گفتم بکن منو بهزاد واقعا تو این شرایط میخواهم کمی رها بشم کمتر به پژی و سحر فکر کنم
کمرمو گرفت بسمت خودش و گوشیش رو کنار گذاشت
یه لای باسنمو کشید و می‌مالید
لبام رو روی لباش گذاشت و لب می‌گرفتیم
دستمو رو کیرش بردم کوچیک کوچیک بود میمالیدم تا جون بگیره
دستشو لای کونم گذاشت و فشار میداد
خوشم میومد همین اول کار داشتم خیس میشدم
دستامو تو شلوارخوابش بردم کیرش تکون نخورده بودم تند تند براش میمالیدم
بلند شدم یه شال سری خودم بردم زیر در اتاق گذاشتم تا صدامون بیرون نره
چون میخواستم به بهزاد حال اساسی بدم شاید من نمیتونم بهش حس بدم
تاپ و شلوارکمو درآوردم و پریدم رو تخت
کوسم پف کرده بود حسابی دلم کیر مخاست
کیری که بتونه نفسامو بگیره دردم بیاد زیرش کم بیارم جر بخورم
شلوارش رو کشیدم پایین با کیرش ور رفتم
بجز یبار تا حالا براش ساک نزده بودم کیر شل بهزاد رو تو دهنم کردم تند تند شروع به ساک زدن کردم جون گرفت کم کم سیخ و سفت شد
میدونستم ادامه بدم فوری میاد
شروع به لب گرفتن کردیم سینه هامو می‌مالید
کُسمو به کیرش میمالیدم
یهویی برم گردوند رفت وسط پام
هیچوقت اینکارو برام نکرده بود که بخوره
کسمو تو دهنش کرد با ولع زیاد میخورد
کونمو تو دستش گرفته بود و میمالوند
یهویی انگشتش رو تا ته تو کُسم کرد تند تند شروع به عقب جلو میکرد
گفتم بسه بهزاد بسه بکن دیگه با کیرت بکن منو
گفت وایسا وایسا فعلا میخوام دیوونت کنم
انگشتانش رو به دوتا کرد تند تند عقب جلو درد داشتم انگشتاش استخوانی بود درد داشت
بلند شدم نشستم جلوش لنگامو باز کردم گفتم بکن مُردم بکن منو
کیرش رو تو سوراخ کسم گذاشت تا ته فرو کرد کیرش سفت تر از همیشه بود
شروع به تلمبه زدن کرد پاهامو دور کمرش حلقه کردم کیرش رو میک میزدم با نبض کسم
صداش بلند شد متوجه شدم داره میاد
گفتم نیار بهزاد نیار
فوری تموم آبش رو تو کسم خالی کرد
نفساش بند اومده بودن من تازه داشتم اوج می‌گرفتم
لعنتی کمی دیگه تحمل میاوردی وااااای عه
از روم بلند شد افتاد کنارم دراز کشید با دستمال کاغذی کیرش رو پاک کرد و بلند شد رفت بسمت دستشویی
هنوز دلم سکس میخواست هنوز داغ بودم با دستم تند تند کسمو میمالیدم توش کردم انگشتامو تا بتونم ارضا بشم
فایده نداشت اعصابم خورد شده بود با این بهزاد لعنتی
پژمان و سحر اومدن تو ذهنم بدتر شد بیخیال شدم کسمو پاک کردم
نگاهی به گوشیم کردم رو سایلنت بود
رامین پیام فرستاده بود
سلام پوران خانم خیلی خیلی شرمنده من بازم مزاحمتون شدم
امیدوارم ناراحت نشین من یک کار مهمی باهاتون دارم اگه ممکنه هر وقت تونستی و اگر امکانش هست هر وقت تونستی بیای از نزدیک بهتون بگم
نوشتم سلام
دیگه احوالپرسی نکردم
چ کاری دارین خب اینجا بگید
بهزاد هم وارد اتاق شد ، منم گوشیمو گذاشتم زیر بالشتمو و بلند شدم خودمو بشورم
از نور درز اتاق باران متوجه شدم تو کامپیوتره و هنوز بیداره
چ کاری می‌تونه باهام داشته باشه رامین
زود اومد تو جامو بهزاد به پهلو خوابیده بود که خودش رو بخواب زده بود تا نتونه باهام روبرو بشه یه نوعی فرار از خجالت خود ارضایی
پیام رو باز کردم نوشته بود نمیشه اینجا بگمش باید حتما ببینمتون
نوشتم قضیه عشق و عاشقیه ؟
گفت نه دیگه تموم شد مگه نگفتین باران رو دیگه فراموش کن ؟
منم نوشتم فراموش کردی؟
_آره
ـ پس چی ؟ نکنه ؟
_نکنه چی پوران خانم ؟
ـ نکنه موضوع کسی دیگس؟
_آره اصلا موضوع کسی دیگست
ـ کیه آقا رامین ؟
_شما بیایید بهتون میگم
ـ موضوع منم ؟
_آره 🙈
ـ چکاری دارین با من خب اینجا بگید ؟
_نمیتونم اینجا بگمش
ـ خب فراموش کنید کلا چون من نمیتونم بیام
_پوران خانوم؟
ـ بله
_خواهش میکنم بیاید واقعا نمیتونم اینجا بگمش
ـ آخه چرا باید بیام چکاری میتونید باهام داشته باشید که پشت تلفن نمیشه گفت و باید حتما منو ببینید
_آخه میترسم ناراحت بشید و دیگه جواب منو ندین؟
ـ من نمی‌فهمم چیه ،میشه واضح تر بگید من کلی نگرانی و دلواپسی دارم خواهش میکنم شما بدتر ذهنمو آشفته تر نکنید
_پوران خانم منو ببخشید ،باور کنید بی جنبه نیستم و بچه هم نیستم اما از روزی که دیدمتون همش تو ذهنمی
_من بهتون حس دارم ، همش تو ذهنمی
خودمم متوجه شده بودم میخواد چی بگه گر گرفت تموم وجودمو
اما نمی‌دونستم بهم حس داره تا قبل این پیامها
ـ چ حسی یعنی چی تو دهنتون هستم
ـ ببین آقا رامین اگه منظورتون عشق و عاشقیه که کلا بیخیالش بشین چون من یه زن متاهل خودش اینو گوای همه چی هست و ادامه دادن این موضوع کلا بیفایدس و کلی جنگ و جدال تو زندگیم دارم اصلا نمیتونم به این چیزا فکر کنم
ـ میفهمم چی داری میگی اما یه رابطه سالم و کاملا مخفیانه بنظرم نمیتونه ایرادی داشته باشه
_آره برای شما هیچ ایرادی نداره ،یه پسر مجرد و بدونه از هیچگونه تعهد ب کسی دیگه
_من درکتون میکنم
ـ چ درکی آخه ؟ بعدش خواهش میکنم دیگه این بحث رو تموم کنید من کلی مشکل دارم خودت که در جریان ماجرای پژمان و عروسم هستین ؟
ـ مگه درست نشد ؟ مگه نرفتن سر خونه زندگیشون ؟
ـ خیر دوباره بهم خورده میخوان طلاق بگیرن
_آخی ،ببخشید من نمی‌دونستم ببخش وقتتون رو هم گرفتم و ناراحتتون کردم بدموقع این پیشنهاد رو دادم
ـ فرقی نداشت بوقت پیشنهاد دادنتون کلا جوابم منفی بود
_باشه دیگه ادامه نمیدم این موضوع رو شما هم نشنیده بگیرید ،راستی من شوهر خواهرم وکیله خانوادگیه و خیلیم تو کارش مهارت داره
اگر نیازی بود بهم بگید تا بهش بگم
ـ جدی ؟ باشه ممنون اگه نیاز بود حتما مزاحمتون میشم
_خواهش میکنم انجام وظیفست
شبتون آرام بازم ببخشید
ـ خواهش میکنم شب شماهم بخیر
و تموم شد و حس قشنگی بهم دست داد انگار میدونست داغونم انگار به یه آدم معلول که مورد ترحم شده باشه این حس رو داشتم
حس میکردم از زندگی سرد و ناامیدم آگاهه و داره بهم دلداری و محبت می‌کنه
نمیدونست من حتی به یادش خودمو ارضا کردم
نمیدونست من زودتر از اون به این حس رسیدم
خوابم کلا پریده بود نیاز داشتم یکی پشتم باشه بهم امید بده بهم دلداری بده بهم محبت کنه بهم توجه کنه
کاری رو که بهزادکلا ازش غافل بود اما با وجدانم چکار کنم با گناهش با تاوانش ؟
من آدم خیانت و هرزگی نبودم
ولی احساسم منو به این سمت میکشید
دلم میخواست اما عقل جواب رد میداد ، من رامین رو دوست داشتم
کاش اصرار نمی‌کردم که الان کارت رو بگو کاش میرفتم از نزدیک میدیدمش و چهرش رو هنگام دادن این پیشنهاد نگاه میکردم
همین افکار بودم تا اینکه پژمان زنگ زد سریع جواب دادم
_مامان نخوابیدی ،بیدار بودی ؟
سلام پژی عزیزم نه خوابم نبرد منتظرت بودم
رسیدی ؟
آره تو کوچم در رو باز میکنی
سریع شلوارمو پوشیدم و پالتوم رو تنم کرد رفتم پایین در رو براش باز کردم
پژمان با اندوهی فراوان و چهره در هم رو بغل کردم و اومدیم پس
باران هم بیدار بود بهزاد هم به جمعمون اضافه شد و نشستیم تا خود طلوع آفتاب حرف زدیم و غصه خوردیم
و دیگه تصمیم همگیمون طلاق بود از گفته های پژمان در مورد رفتار این چند ساله سحر متوجه شدیم سحر کل زندگیش رو با ناامیدی با پژمان طی کرده و کسی دیگه رو دوست داره و حتی چندین بار هم بهش خیانت کرده حالا اینو پژمان فقط از طریق تلفنی اینو متوجه شده
ندیده تا حالا سر قرار یا جای رفته باشه و یا مرد دیگه ای بوده ،فقط تو چتهاش فهمیده
و چون پژمان هم خیلی عاشق سحر بوده یا خودش رو به گول داده که داره اشتباه می‌کنه یا اینکه شاید بتونه خودش وابستش کنه و بهش فرصت دیگه داده
سحر دختر خوش اندام و بسیار خوشگل بود که از قدیم همسایه خونه خواهرم بودند و با رفت و آمد ما به خونه خواهرم سحر رو دیدیم و برا پژمان خواستگاریش رفتیم که چندین بار جواب منفی شنیدیم
که بالاخره بهزاد دایی سحر رو واسطه کرد و این وصلت اتفاق افتاد
پژمان گفت دیگه من تصمیم رو گرفتم من از چت و تماسهاش عکس گرفتم و میخوام یه وکیل خوب بگیرم و این دختره هرزه رو باید رسوا کنم
تا اسم وکیل اومد رامین و دامادشون تو ذهنم اومد
اومدم بگم من وکیل خوب میشناسم که نگفته حرفمو قطع کردم
گفتم بزار خودم به رامین بگم که چجور بگم این وکیل رو میشناسم یا خودم ایده مناسب‌تری گیر بیارم
گفتم حالا بخواب من برات فردا پرس و جو میکنم برا گرفتن وکیل مناسب حالا کمی استراحت بکن بعدشم برو کارهای شکایت و اینا رو انجام بده تو این فرصت هم وکیل مناسب گیر میاریم
چشمام از بیخوابی می سوخت
بساط قرمه سبزی رو از یخچال در آوردم و مشغول درست کردن ناهار شدم
بهزاد هم اصلا متوجه رفتنش نشدم کی رفته
باران هم طبق معمول رفت خوابید تا بشه لنگ ظهر ،
رفتم گوشه پنجره
بازش کردم و باران نم نم شروع به باریدن کرده بود دیگه خبری از وزش باد نبود
به رامین زنگ زدم
گفتم میخوام در مورد وکیل باهات حرف بزنم که گفتی
میخوام بهش بگی ،گفت به رو چشم الان بهش میگم حتما
گفتم میخوای خودمم بیام بریم پیشش
گفت اگه بیاین خیلی بهتره خواستم بگم گفتم حتما جوابتون منفیه نمیاین
هر وقت میتونید بیای بگو تا بریم
گفتم بعد نهار ساعت دو میتونم
قرمه سبزی رو بار گذاشتم رو اجاق شعله و کم گذاشتم تا کم کم جا بیفته و رفتم حموم تموم بدنم رو برق انداختم کلی رو صورتم کار کردم تو حموم
یه چیزی بدور از تسلط عقل منو به شروع رابطه با رامین هل میداد
نوک سینه هام سیخ میشد وسط پام دُل دُل میزد یه حس خوب سراسر وجودمو گرفته بود
پژمان رفته بود دادگاه کارهای اولیه طلاق رو داده بود و برگشته بود
نهار رو خوردیم و بهشون گفتم یکی از دوستام باهاش حرف زدم یه وکیل خوب پیدا کرده میخوام برم باهاش حرف بزنم
پژمان هم گفت منم میام اینجاش رو دیگه فکر نکرده بودم که پژمان هم باید بیاد
توش موندم
سریع رفتم تو اتاقم به رامین زنگ زدم
گفتم هیچوقت باید باران از وجود تو باید آگاه نشه برای پیدا کردن وکیل و الآنم منو پژمان هم میایم که با شما بریم پیش دامادتون
اونم اوکی رو داد و حساب کار تو دستش اومد
یه شلوار مام فیت آبی پوشیدم و پالتو کرم که جنس نرم و لطیفی داشت پوشیدم تموم اندامهای برجسته ام و میشه قشنگ دید
ادکلن زدم و با پژمان راه افتادیم
به پژمان گفتم وکیل برادر یکی از دوستامه که قبلاً تو باشگاه باهاش آشنا شدم خودش کار داشته و الان پسرش رو فرستاده که بریم پیش وکیل
رامین با ماشینش منتظر ما بود بهش زنگ زدم و وانمود کردم که اصلا نمی‌شناسمش بهش زنگ زدم ما یه پراید سفید هستیم رامین از ماشین پیاده شد و مارو دید
تیپ اسپرت مشکی با کفشهای سفید که با قد بلندش خودنمایی میکرد
باهم احوالپرسی رو اینا کردیم حال مادرت چطوره و از این حرفا
رامین پیشنهاد داد با ماشین او بریم
پراید رو گذاشتیم تو پارکینگ و با ۲۰۶ رامین راه افتادیم
پژمان جلو نشست و من عقب
خجالت رو تو صورت رامین حس میکردم شیشه سمت خودش رو کمی کشید پایین عرق کرده بود میدونستم خجالت می‌کشه
نگاهش کردم تو آینه ماشینش رو نگاه کردم چشم تو چشم افتادیم
کل ماجرای پیامهای دیشب رو با همون یه نگاه کوتاه تداعی کردیم
دروغ چرا بگم من مجذوب و مغلوبش شده بودم
حتی از دوست داشتن بیشتر
یه حس که نمیدونم چه نامید
پژمان از باران و وضعیت افتضاح خیابانها می‌گفت
مخاست بحث رو به داستان طلاق پیش رامین نیاره
تو آینه بازم دنبال رد چشای رامین بودم که این اتفاق افتاد
بازم چش تو چش شدیم این بار ناخواسته نمیدونم چطور شد لبخندی رو لبم اومد بهش لبخند زدم و سرمو پایین انداختم
گفتم آقا رامین زیاد مونده برسیم
گفت نه الانه برسیم چهار راه رو دور بزنیم رسیدیم
تو یه مجتمع اداری بود رو قسمت تابلوهای طبقات
نوشته بود وکیل پایه یکم دادگستری مهرداد کریمی طبقه دوم
وارد آسانسور شدیم عطر تن رامین رو بیشتر می‌تونستم حس کنم روبرو هم وایساده بودیم ظرفیت چهار نفره بود منو پژمان کنار هم رامین روبرو من یه سر و گردن از من و پژمان بلندتر بود شلوار جین مشکی خیلی شیک ترش کرده بود و دلبری میکرد
من خودمو مغلوب دونسته بودم و بدونه هیچ بحث و گفتگو و خواهشی تسلیم رامین شده بودم اگه اون دیگه قضیه پیشنهاد و پیامک رو فراموش میکرد من نمی‌تونستم
به طبقه دوم رسیدیم
ازمون اجازه خروج گرفت و زودتر بیرون رفت مام دنبالش
رفتیم داخل دفتر وکالت
دایی رامین دست کمی از خودش نداشت خوشتیپ اما کوتاه قدتر سنش به چهل و هشت تا پنجاه میخورد موهای جو گندمی و ریش سبیل از ته تراشیده شده
حرفهای اولیه رو زدیم و ازمون اجازه خواست تا با پژمان تنها باشند و حرفاشون رو بزنند
من و رامین بلند و شدیم و از اتاق رفتیم بیرون
ـ مرسی آقا رامین بابت این همه زحمت از کار و زندگی بیکارتون کردم امیدوارم بتونم جبران کنم
_خواهش میکنم نفرمایید پوران خانم من هی وقتم آزاده امیدوارم بتونه کارهای آقا پژمان و به درستی انجام بده که مطمئنم هم می‌تونه چون از وکلای سطح بالاست تو کرج
ـ امیدوارم همینطور که میگین باشه خلاصه خیلی خیلی لطف داشتین
_ممنونم کاری نکردم بابت دیشب هم معذرت میخوام نمی‌دونستم حال و شرایطتون رو
حرفش رو قطع کردم نه دیگه در مورد اون پیامک‌ها اصلا حرف نزنید من اصلا چیزی یادم نمیاد
شما یه مرد مودب و کاملا جنتلمن و با وقار هستید
اینو کاملا میشه خیلی سریع فهمید
_خجالت میدید منو بیشتر از این دیگه منو خجالت ندیدن من با تعریف زیاد کلا آب میشم از شرمساری
ـ آها پس خجالتی هستی ؟
اونوقت میای و به یه زن که همسن مادرته که پسرش حتی سه سال ازت بزرگتره پیشنهاد میدی 😁
_واااای پوران خانم چکار می‌کنی با من
چی بگم چیزی نمیتونم بگم جز عرق ریختن آب شدم کلا
ـ عه ؟ بزار آب بشی خب کم بلند نیستی گردونمون خشک شد اینقدر بالا گرفتم
بینمون شد خنده و رامین انگار فهمیده بود دیگه کار خودش رو کرده
کمی نزدیکترم شد گرمای تنش رو قشنگ حس میکردم چشای سیاه و درشتش رو لبای زیبا و دماغ خوشفرمش
دیوونم کرده بود ،دوسش داشتم ،میومد دهنم که بهش بگم دوسِت دارم اما نمیشد من یه زن همسن مادرش بودم باید نمیگفتم
رامین اینو بهم گفت پوران خانم منو باور کن
من واقعا بهتون وابسته شدم من بیش از حد بهتون حس دارم و دوستون دارم
می‌دونم تهش رو میبینم
اما نمیخوام به سرنوشتش فکر کنم میخوام تا هستم باشم کارتون تا زنده ام بمونم پیشتون
منو بپذیرید خواهش میکنم
ـ نمیشه رامین جان میفهمم چ میگی من یه ممنوعه بزرگم ،تو عقاید و قانون هر جای این جهان من یه ممنوعه هستم بخصوص تو این خراب شده
میدونی اگه کسی بفهمه چ میشه ،تموم ایران اینو میفهمند ،جواب بچه ها و شوهرم رو چی بدم تموم خانواده رسوا میشوند اگه مجرد بودم اوضاع فرق میکرد
_چرا کسی بفهمه چرا اصلا کسی بفهمه
ما دوتا هستیم خیلی محتاط باهم هستیم
یه حد و حدود و یه قوانینی برای خودمون میزاریم
هیچکس نمی‌فهمه ،بهتون قول میدم هیچ نامردی از سوی من نخواهی دید مطمئن باشید پوران خانم
ضعف میکردم از حرفاش از دیدنش از بوی عطرش داشتم وارد یه منجلاب و باتلاق میشدم اینو عقلم می‌گفت
اما دلم اسیر شده بود تو همین فکرها بودم
یهویی انگشتای سردمو بین دستای گرمش دیدم
دستمو لمس کرد خواستم در بیارم دستامو محکمتر گرفت قسمتی از آرنج رو گرفت بسمت خودش کشید سرمو بالا گرفتم تو چشاش و لبش زل زدم
سرش رو به سمتم آورد صورتمو نزدیک گوشم بوسید
من تسلیم شدم
تند خودمو ازش جدا کردم و بسمت اتاق وکالت رفتم رامین هم اونجا وایساده بود کار خودش رو کرد مخ یا دل یا هر چی اسمش رو میزارن رو زده بود
دستامو رو سینم جمع کردم از پنجره تو راهرو بیرون رو نگاه کردم بارون قطع شده بود
صدای قدم‌های رامین رو می‌شنیدم داره به سمتم میاد
کنارم وایساد اونم بیرون رو نگاه کرد
_ببخشید پوران خانم
ـ بهتر نیست بجای عذرخواهی قبلش فکر کنی چی بگی و چ نکنی
اینطور میخواستی با احتیاط باشی دوربینهای داخل راهرو ندیدی ؟
الآنم پژمان بیاد من کنسل میکنم میریم سراغ یه وکیل دیگه
دوزاریش افتاد چ اشتباهی کرد
هیچی نگفت میدونست هرچی حرف بزنه من بیشتر عصبانی میشم
دورشد که صدای باز شدن در اومد پژمان و وکیلش بیرون اومد رفتم سمتشون رامینم اومد
که چهره رضایت و آرامش تو صورت پژمان گواه همه چی بود که بهش قول پیروزی رو داده بود
ازش خداحافظی کردیم تا روز دادگاه دوباره همو ببینیم
سه نفری راه افتادیم به سمت خونه
ادامه دارد…

نوشته: پوران

ادامه…

بازدید 3,039

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “یخ داغ (۳)”

  1. وقتی عقل میفته دست دویست گرم گوشت!یکم خودتو جمع کن خانوم. اخه یه بچه ننه لوس چیه که دلت براش رفت؟مرد هم مردای قدیماگه خوب بود که دخترت ولش نمیکرد

  2. بعد سالها بلخره یه نویسند غیر مجلوق پیدا شد که یه داستان واقعی نگارش کنه👌🏻ادامه رو زدوتر منتشر کنین ممنون

  3. آخه زن جنده دلت کیر میخواد چرا اون موقع که چندین ماه شوهرت کنارت بوده براش دلبری نکردی حالا بعد از این همه اتفاق که افتاده الان کوست آب انداختهیه کونکش رو دیدی قلبت زده بیروناشتباه اکثر شما زن ها میدونید چیه؟ که مردها میرن سراغ کس دیگه. موقعی که بهتون نیاز داریم سرگرم چیز دیگه هستید اینقدر تو اون غرق می‌شید که بقیه رو فراموش میکنید.

  4. داستان قشنگیه بنظر واقیته و داستان ذهنی نیس فقط پارت هارو سریعتر بزار من کلا داستانتو یادم رفته بود از دوباره مرور کردم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید