یخ داغ (۲)

با سلام
در قسمت اول خیلی کوتاه نوشتم و هدف فقط شناخت آدمهای داستان و موضوع اصلی بود که امیدوارم شکل و موضوع داستان رو گرفته باشید،
این فقط یه داستان تخیلی نیست یه موضوع کاملا واقعی که از یکی از دوستان شنیده ام و آن را با کمی تغییر من بیان میکنم
قسمت دوم
آنشب بعد از آن سکس سرد و اعصاب خرد کن که انتظار داشتم بعد مدتها دوری از سکس و بخصوصی آنهمه استرس و غم اندوهی که من و بهزاد بخاطر موضوع زندگی پژمان داشتیم یه شب داغ و خیس داشته باشیم که هیچش شبیهش نبود ،
باران رو دیدم که تو اتاقش داشت ناخن‌های پاش رو لاک میکشید ،یادم اومد که قرار گذاشتم با رامین باهاش حرف بزنم
من رامین رو هیچوقت از نزدیک ندیده بودم فقط یبار از تو خیابون از دور اون رو با باران دیدم یه پسر خوشتیپ و بلند قد
و فوتبالیست بود، کنار باران خواستم بشینم که اون اینو متوجه شد زودتر بلند شد که معلوم بود اصلا تو حال خودش نیست و بدجور شکست داره تو وجودش رخنه کرده
بهش گفتم باران چکار کنم ؟ با رامین قرار گذاشتم میخوام باهاش حرف بزنم امروز توم میای
باران،:نمیخواد پسره هیز بی سروپارو ،دیگه برام مهم نیست باشه یا نباشه
گفتم نگو اینو بزار یبار خودم باهاش حرف بزنم ببینم چ میگه شاید واقعا اصلا یه مشکلی داشته باشه فعلا نتونه یا هرچی
یه حرف زدنه دیگه ضرر که نداره
باران:ول کن مامان الان فکر میکنه داریم براش دون میریزیم ببین چه خبره ،ولش کن گور باش
و اینو گفت و رفت تو اتاقش در رو محکم بست
منم پشت سرش رفتم و گفتم اصلا اسمی از تو نمیارم و نمیگم توام میدونی که من اومدم و باهاش حرف زدم
فقط شمارش رو بده خودم زنگ میزنم زشته دیروز باهاش حرف زدم که برم باهاش حرف بزنم
و باران هم از خدا خواسته و اینکه مثلاً راضی نیست شمارش رو داد ،
رفتم بیرون از اتاقش و به رامین زنگ زدم
چند بوق خورد و جواب داد
سلام آقا رامین حالتون خوبه خانواده مامان بابا خوبند
پورانم مامان باران
رامین : سلام پوران خانم آره شناختم از صداتون
شما خوبید بچه ها خوبند
و بعد احوالپرسی و اینا قرار شد ساعت سه برم بیرون و اونم بیاد نزدیک خونمون و تو ماشینش باهاش حرف بزنم
از نحوه حرف زدنش یه پسر مودب و با شخصیت بیداد میکرد
منم نگاهی به ساعت کردم ساعت دوازدس الانه بهزاد برگرده از شام دیشب مونده بود رو اجاق گذاشتم و کمی به سر و روی خودم دست کشیدم که بهزاد اومد
تو آشپزخونه بودم که اومد از پشت بغلم کرد و بهم چسبوند خودش رو منم گفتم ول کن باران تو اتاقشه الانه بیاد
اونم هی خودش رو به باسنم میمالوند و هیچ اثری از سفتی آلتش رو حس نمی‌کردم انگار اصلا نداشت ،
و اینم فقط برا اینکه افتضاح دیشبش رو لاپوشونی کنه این کارو میکرد انگار هیچ حسی بهم نداشت
گفتم ول کن و اونم از خدا خواسته ول کرد نهار رو خوردیم و بهزاد رفت تو اتاق خواب که استراحت کنه و بعدش با ماشین بره اسنپ،
منم هی هیچی بهش نگفتم که کجا میخوام برم و کم کم راهی شدم برا رفتن و دیدن رامین
یه مانتو مشکی تا رو زانو و یه شلوار کشی که قبلاً خیلی چسبون بود و الان که حس میکردم کنی لاغرتر شدم و دیگه خیلی چسبون نبود رو پوشیدم راه افتادم
رفتم اونور خیابون دیدم رامین با ۲۰۶ سفیدش منتظرم وایساده یه چراغ بهم زد و منم رفتم سمتش و سوار شدم
در رو باز کردم بوی ادکلن ساواجش رو آهنگ نرم و ملایمش و گرمای مطبوع تو ماشینش سردی پاییز رو از تنم بیرون کرد
و نگاهم به صورت سفید و موهای لَخت رو پیشونیش و سایه ریش و موهاش که معلوم بود تازه اصلاح کرده
چشاش درشت و رنگ بخصوصی داشت بین رنگ عسلی و بور
نگاهم رفت رو لباش که داشت حرف میزد و من محو زیبای لب و صورت این پسر شدم
حق داشت باران براش زاری میکرد
تا اینکه متوجه شدم حتی جواب سلامش رو ندادم و هی به چهره لبخند گونه رامین نگاه میکنم
و ماشین رو به حرکت در آورد و گفت تو ماشین حرف بزنیم یا بریم یه کافی یا هر جای که شما بگین گفتم نه نه تو همین ماشین خوبه الآنم زود هوا تاریک میشه همین نزدیکا یه جایی ماشین رو پارک کن و حرف می‌زنیم
اونم ماشین رو پشت یه آپارتمان بزرگ پارک کرد که کنارش یه پارک کوچولو بود و با موضوع خودش و باران رسیدیم
و گفت من هی روز اول به باران گفتم من اصلا نمیخوام ازدواج کنم حالا حالاها و هدفم رفتن به خارج کشور کشور آلمان و ادامه دادن فوتبالم هست ، اونم قبول کرد و تا اینکه موضوع خواستگاری و ازدواج رو وسط کشید
منم اینو اول بهش گفتم ،که شب بهم پیام داده بود و قسم خورده بود خودمو میکشم و فلان میکنم و فلان ،
منم ترسیدم گفتم باشه بزار فعلا موضوع داداشت و همسرش درست بشه میام ،
نه اینکه باران رو دوست نداشته باشم نه اصلا واقعا عاشقشم
اما پوران خانم واقعا من نمیتونم ازدواج کنم
رامین هی میگفت و می‌گفت دیگه کم کم حرفاش برام نامفهوم میشدند و انگار ولوم صداش رو کم کمتر میشد و من هی نگاه صورت بی نقص و زیبای رامین میکردم
و تو ذهنم در موردش داستان می‌ساختم این الان کلی زن و دختر دوستش هستند باران کجا دیده میشه
باران اندامش به خودم رفته بود تو پر و بلند قد ،ولی صورتش شبیه باباش بود
کلا از حرفهای رامین و زیبایی منحصر بفردش کاملا ناامید شدم برای ادامه دادن باران و این رابطه، تا اینکه متوجه شدم گفت پوران خانم متوجه شدید چی گفتم
منم خندیدم و گفتم نه واقعا
فقط اینو فهمیدم باران نمیتونه باهاتون زندگی کنه اگرم با هر شرایطی اتفاق بیفته و شما زیر یه سقف زندگی کنید یه زندگی پر استرس و دلهره آور براش رقم میخوره که هی باید بهتون شک کنه که کجایید و الان چکار میکنید و با کی هستید
خلاصه‌ زندگی خودش و شما رو به جهنم می‌کشه پس کاملا موافق تموم شدن این رابطه هستم
ورامین خنده ای کرد و گفت نه نه اصلا اینطور نیست
منم گفتم بله بله و قطعا اینطور هست ،
برید به زندگیتون برسید و خوش بگذرون
باران هم کم کم عادت می‌کنه و فراموش می‌کنه فقط خواهشاً شما هم اذیتش نکنید ،چون زن از بی احساسی سردی مردش داغون میشه
من اینو خودم حس کردم و دارم میکشم این زجر رو
گفت چرا مگه چیه زندگیتون
منم گفتم دیگه ،،،
الآنم باید برم آقا رامین از دیدنتون بی نهایت خوشحال شدم براتون بهترینها رو آرزو میکنم
و گفت وایسا وایسا می‌رسونمتون
گفتم نه زیاد دور نیست
و خداحافظی کردیم و پیاده پیاده بخونه رفتم ،
اومدم خونه دیدم باران با شنیدن صدای در که وارد شدم خودش رو زد بخواب ،
رفتم تو آشپزخونه سماور رو روشن کردم که چای درست کنم دیدم باران بیدار شد
گفت مامان نبودی؟ رفتی پیشش؟
گفتم نه نرفتم
باران : خوب کاری کردی نرفتی
گفتم من رفتم اون نیومد
باران:جدی ؟ همینو میخواستی مامان خودتو سبک کردی آبرو منو هم بردی
منم گفتم گورباباش منت هم بکشه ،بیخیال این پسره بشو معلومه لاشیه ،نمیای خب میگفتی نمیام چرا آدم و سرکار می‌زاری
باران هم با چهره و درونی از کوه غم به اتاقش دوباره پناه برد
ساعت از دوازده شب گذشته بود کارام تموم شد و رفتم تو اتاق خوابمون بهزاد خواب هفت پادشاه رو دیده بود انگار دهنش باز بود و خرناس میکشید رفتم کنارش دراز کشیدم
دلم بغل می‌خاست ،نوازش می‌خاست بوسه می‌خاست
حس درونم رخنه کرده بودم نفسام عمیق شده بودن
دلم میخواست ،سکس میخواست ،تموم داغی دنیا انگار وسط پای من جمع شده بودند و نبض میزد ،کُسم کیر میخواست ،دستمو بردم رو شلوارم و شروع به مالیدن کردم آروم و عمیق پنجه های پامو سفت جمع میکردم و آزاد میکردم آروم دستمو بردم تو شلوارم کُسم لزج شده بود و با انگشتام خیسی کسمو میمالوندم به تموم کسم شروع به مالیدن کردم کونمو انگار یکی با دست بلند میکرد و میزاشت رو تخت هیچی دست خودم نبود ،دوست داشتم یه لاشی همین الان بهم تجاوز میکرد کُس و کونمو یکی میکرد ،ذهنم پیش رامین رفت انگشتم رو تندتر و محکم تر رو کسم فشار میدادم
فکر رامین حس گناه بود برام بخاطر باران کمی یواش و یواش تر و سرد شدم ساعت گوشیمو نگاه کردم یک و ربع بود
رفتم شماره رامین رو ذخیره نکرده بودم ذخیره کردم .تو تلگرام بالا اومد عکساش رو نگاه کردم تو پروفایلش یه عکس تو باشگاه انداخته بود بدنش عرق کرده بود و نور تو باشگاه رو بدنش برق میزد رو بازوهایش زوم کردم و شکم ورزشیش زوم کردم
بازم گر گرفتم داغ شدم دوباره دستمو سمت کسم بردم و شروع به مالیدن کردم
رو شورت رامین زوم کردم دقیق رد کیرش رو جلو آورم انگشتمو تو کسم فرو کردم شروع به عقب جلو کردم سرمو از زیر پتو بیرون آوردم که بهزاد متوجه نشه ،دیدم هی خوابه دوباره زیر پتو رفتم و بازم تو کسم کردم انگشتمو و رو چهره رامین زوم کردم و تندتر و تندتر تو کسم میزدم تا آبم بیرون زد
وااااای چقدر آب نفسام بلند شده بود آب کسم از روش سرازیر میشد روی بدن آتیشم و تا چاک کونم می‌رفت
لیام خشک شده بود
اما نیاز به یکی داشتم منو ناز میکشید نیاز به رامین داشتم
داشتم دیوونه میشدم چرا اینجور شدم
شمارش رو دوباره آوردم رفتم تو قسمت پیام
نوشتم سلام
و ارسال رو زدم…
ادامه دارد…

نوشته: پوران

ادامه…

بازدید 13,180

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “یخ داغ (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید