پارت چهارم
راوی: پدرام
همه چی بعد مرگ مامان فرق میکرد، احساس اینکه یه آدم اضافی تو زندگی یه خانواده دیگه هستم خواب و خوراک رو ازم گرفته بود، درسته که منصور شوهر مامانم بود و من پسرخوندهش به حساب میومدم ولی خب نسبت خونی باهاشون نداشتم.
منصور فرشته نجات من بود، تیرداد کسی که عاشقش بودم و با تمام وجود میخواستمش، مهرداد هم برام حکم یه رفیق رو داشت، من در کنارشون چیزایی رو داشتم که برام آرزو بود، یه خانواده.
اما حالا که تنها وصل کننده این نسبت خانوادگی یعنی مادرم زیر خاکه باز هم خانواده سلطانپور منو میپذیره یا نه.
از لحاظ اقتصادی احتیاجی به وجودشون نداشتم چون با پس اندازی که از اون موقع تا حالا داشتم تونسته بودم یه ماشین و یه موتور دست و پا کنم، برای خونه هم، خونه خودم یعنی همون خونه ای که سه دنگ مال مامان بود از فروش خونه قبلی و سه دنگ دیگه مهریهش بود، که قانونا باید بین من و منصور تقسیم میشد، ولی منصور بعد از حدود یک ماه که تونستیم بیوفتیم دنبال کارای انحصار ورثه سهم خودش رو به من بخشید و تو دفتر اسناد به نام من زد. همون روزا یادمه بیخبر از ما رفته بود و یه سند تنظیم کرده بود مبنی بر اینکه پدرخوانده من هست و مثل دو تا پسر دیگهش تیرداد و مهرداد از مال و املاک منصور ارث میبرم.
من وقتی فهمیدم خیلی تلاش کردم که اون سند رو باطل کنه ولی میگفت که این تصمیم رو از زمانی که با مادرم ازدواج کرده داشته و می خواست اجرا کنه.
تلاش های من با طرفداری آقا جون و عزیز خانم از منصور بی فایده بود و من نتونستم جلوش رو بگیرم.
ولی آخه این همه لطف به یه پسر بی کس و کار لازم بود ؟ اینکه این همه عزت و احترام ببینم معذبم میکرد . نمیدونستم باید چکار کنم. تنها فکری که تو ذهنم میچرخید این بود که باید از این حس سربار بودن خلاص بشم، باید میرفتم جایی که بتونم یه مدت فکر کنم، جایی که بتونم بیشتر از قبل مامان رو حس کنم، مثل زمانی که صحیح و سالم بود نه زمانی که سرطان از پا درش آورده بود؛ باید میرفتم خونه، خونه خودم. باید خداحافظی میکردم با همه خاطرات خوب و بدی که تو خونه منصور داشتم، حداقل برای یه مدت.
به همین خاطر فردای چهلمین روز فوت مادرم چمدونم رو جمع کردم و آماده بستن بارم شدم، شب قبلش رو خیلی عاشقانه از تیرداد خواستم که باهام سکس کنه، تو اون سکس دو بار ارضاش کردم، به خیال خودم اگه دو بار ارضاش کنم تا چند روز احتیاجی به سکس نداره میتونه با نبود من تو خونه کنار بیاد. صبح که از خواب بیدار شدم تیرداد هنوز خواب بود، لبش رو بوسیدم و صورتش رو نوازش کردم، کنارش نشسته بودم و داشتم صورت قشنگ مردونهش رو نگاه میکردم، چشماش رو که باز کرد دید من زودتر بیدار شدم
_از کی بیداری ؟
+نیم ساعتی میشه حدودا
_چرا بیدارم نکردی عسل
+چون میخواستم تماشات کنم
_من به قربون دلبری کردنات برم، بیا بغلم ببینم
منو تو بغلش گرفت و پیشونیم رو بوسید، شاید اگه بگم من بیشتر از سکس عاشق این بوسیدن پیشونیم توسط تیردادم باور نکنید ولی این حرکتش برام خیلی لذت بخشه، ساعت اتاق رو بهش نشون دادم و گفتم که باید بری باشگاه
_مگه تو نمیای ؟
+امروز یه سری کار دارم تو خونه که باید انجام بدم، از مهرداد میخوام که به جای من بیاد باشگاه
_خب مهرداد هم بمونه کمکت کنه دیگه، اونجا الان شلوغ نیست که بخوای نگرانش باشی
+نه یه سری کار شخصی دارم که باید انجام بدم خودم تنها باشم راحت ترم.
_باشه اصرار نمیکنم، ولی اگه کمک خواستی تو هر موردی یه زنگ بزن به تلفن باشگاه و خبر بده
+باشه عزیزم، فعلا تا تو بری دوش بگیری و لباس بپوشی من برم صبحونه رو آماده کنم که دور هم بخوریم.
_قربونت برم من که به فکر همه هستی
+خدا نکنه عزیزترینم
برای صبحونه وافل درست کردم و با سس شکلات و سس توتفرنگی گارنیشش کردم،
املت ایتالیایی رو هم که از مهرداد یاد گرفته بودم رو هم درست کردم، مطمئنم که به خوشمزگی مال مهرداد نمیشد ولی برای شروع یه زندگی مجردی خوب بود، تا املت بخواد آماده بشه رفتم مهرداد رو هم از خواب بیدار کردم، رفتم تو اتاق منصور که بیدارش کنم ولی منصرف شدم، منصور رکابی و شلوارک پوشیده بود مثل همیشه، به پشت دراز کشیده بود، کیرش از زیر شلوارک راست شده بود داشت شلوارکش رو جر میداد،
اینکه ۶ ماه تمام سکس نداشته باشی چیز کمی نبود، درست از زمانی که مامان به طور کامل زمینگیر شد. بهش حق میدادم که نتونه راست شدن کیرش رو کنترل کنه، در اینکه منصور آدم وفادار و متعهدی بود توی زندگی شکی نبود، ولی ادامه داشتن این وضعیت برای منصور خیلی سخت میشه، مخصوصا حالا که زن نداره. از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم و در زدم و صداش کردم که بیاد برای صبحونه، اینطوری من رو موقع بیدار شدن نمیدید که بخواد معذب بشه.
بعد از صبحونه که همه رفتن خونه رو مرتب کردم و همه جا رو گرد گیری کردم، برای ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم روی گاز گذاشتم که وقتی از باشگاه برمیگردن غذا آماده باشه.
چمدون رو باز کردم شروع کردم به چیدن خاطراتم توش، اول از همه لباسام و بعد قاب عکس هایی که داشتم از مامان و منصور، از مهرداد و تیرداد، عکس خانوادگی که گرفته بودیم همه عکس ها رو گذاشتم، حتی عکس بابا رو هم گذاشتم با تمام بدی هایی که در حقمون کرد ولی دوسش داشتم، و موقع مرگش بخشیدمش.
لوازمم رو جمع کردم و همه رو دم در گذاشتم، داشت یادم میرفت، اون مجسمه چوبی کوچیک رو که تیرداد برام درست کرده بود رو یادم رفته بود، مجسمه ای که دو تا دست به هم گره خورده بودن، مثل دست دو تا رفیق که چفت هم شده بود، از تو قفسه کتابخونه مجسمه رو برداشتم که دیگه برم، صدای باز شدن در اومد، برای یه لحظه تو اتاق موندم، صدای تیرداد بود اینجا چه خبره این چمدون چیه؟
منصور: این چمدون پدرام نیست ؟
مهرداد: آره پارسال با هم دیگه رفتیم خریدیم.
تیرداد: اینجا چیکار میکنه؟
منصور: پدرام بابا کجایی ؟
از اتاق اومدم بیرون، با چشمایی که هر لحظه ممکن بود اشک ازش سرازیر بشه، با صدایی که سراسر بغض بود، میخواستم حرف بزنم ولی نمیدونستم چی باید بگم، میخواستم بی خبر برم ولی حالا نمیدونم باید چیکار میکردم.
تیرداد: پدرام داداشی اینجا چه خبره، چی شده که چمدونت این وسطه.
+چیزی نشده تیرداد
منصور: بابا اگه چیزی نشده پس این چمدون چی میگه
+فقط احتیاج دارم که یه مدت تنها باشم بابا
مهرداد: تنها باشی همین، پدرام پس من چی، من بهت عادت کردم داداش، تو بری نمیگی ما همه تنها میشیم.
+شما همدیگه رو دارید، من که از همون روز اول تو این خونه نبودم
تیرداد: الان این چه زریه که میزنی، یعنی چی، احمق آدم مگه خانوادهش رو ول میکنه بره؟
منصور: پدرام پسرم، کسی چیزی بهت گفته، کسی حرفی زده که این برداشت رو داشتی که عضو این خانواده نیستی؟
تیرداد: کسی گوه میخوره چیزی بگه بهش، پدرام کسی چیزی بهت گفته؟ د آخه بگو کی بوده که برم ننهش رو به عزاش بشونم
+به روح مامان کسی چیزی نگفته، تیرداد من خودم میخوام برم
مهرداد: پدرام این خونه بدون تو هیچی نیست داداش، تو رو به روح مادرت بمون
+قسمم نده داداش قربونت بره، برای یه مدت فقط لازم دارم که تنها زندگی کنم، آدرس خونه رو هم همتون بلدید، در خونه هم روی همتون بازه. منم هر چند وقت یبار میام سر میزنم بهتون
منصور: یعنی نمیخوای بیشتر فکر کنی ؟
+نمیخوام خاطرات مامانم به فراموشی بره، میخوام که با زندگی کردن تو خونه ای که با خون دل خوردن فراهم کرد خاطرش رو حداقل برای خودم زنده نگهدارم. بهم این اجازه رو بدید.
تیرداد اومد جلو و سرم رو تو دستاش گرفت، اشک چشمم رو پاک کرد و محکم بغلم کرد، دم گوشم آروم گفت تو بری من بدون تو میمیرم که، مجسمه دستم رو بهش نشون دادم و گفتم که من اینو با خودم میبرم که هر موقع دلم برات تنگ شد کنار خودم حست کنم، در خونه من برات همیشه بازه، اون خونه خونه تو هم هست.
چقدر سخت بود دل کندن از کسایی که دوسشون داریم، چقدر سخته مستقل شدن، مخصوصا مستقل شدن هایی که یهویی اتفاق میوفته.
تحمل بغض تیرداد، گریه های مهرداد، چهره غمگین منصور، تحمل همهشون برام خیلی سخت بود.
سوار تاکسی شدم از آینه بغل میدیدم که هر سه تاشون دم در بودن، تیرداد مهرداد رو که تو بغلش گرفته بود و رفتن تاکسی رو داشت نگاه میکرد، منصور هم آب رو پشت سرم ریخت
وقتی رفتم تو خونه همه چی گرد و خاک داشت، از روی وسیله ها ملافه های سفید رو برداشتم و همه رو انداختم تو لباسشویی، رفتم توی اتاق خواب و لباس هام رو عوض کردم. برگشتم و شروع کردم تمیزکاری کردن، از جارو کشیدن گرفته تا گردگیری و تمیز کردن شیشه ها، ولی تنها نبودم، نیم ساعت بیشتر از برگشتم نگذشته بود که در واحد رو زدن، لعنتی هر سه تاشون بیخیال کار شده بودن و قابلمه به دست اومده بودن اینجا، گاهی اوقات فکر میکنم فقط خون هست که حریم خانواده رو مشخص میکنه ولی این مورد هیچ وقت برای خانواده منصور صدق نکرد، چه خودش چه پسراش چه مادر و پدرش، همه شون من رو مثل یه عضو از این خانواده میدونستن.
+احیاناً الان نباید همه تون باشگاه باشید
مهرداد: کار همیشه هست، ولی وقت باهم بودن رو باید چاپید
منصور: در ضمن قصد نداشتی که با شکم خالی کار کنی و معده رو بگا بدی؟
تیرداد: نه اتفاقا داشته غذا میخورده بابا از لباس های خاکیش مشخص نیست واقعا ؟
+حالا میخواید بیاید تو یا تا صبح میخواد همینجا صحبت کنید ؟
همه اومدن تو، تیرداد عقب تر از همه، سوئیچ موتور رو بهم داد و گفت تو پارکینگ پارکش کرده،
اون روز واقعا بهم ثابت شد که یه خانواده دارم.
تا خونه رو مرتب کردیم با هم دیگه و تمیز کاری ها رو کردیم شب شده بود، منو تیرداد رفتیم که از سر خیابون غذا بگیریم ببریم و یکم تو راه صحبت کنیم. صحبت کردن که چه عرض کنم بیشتر قربون صدقه همدیگه بریم.
_چرا بهم نگفتی یه همچین تصمیمی داری ؟
+خب اگه میگفتم که اجازه نمیدادی.
_میدونی که من تحمل دوریت رو ندارم؟
+همچین میگی دوری انگار رفتم یه شهر دیگه، خوبه همین جام حالا یه محله اینورتر
مطمئنی شرایط تنها زندگی کردن رو داری ؟
+باید قبول کنم که مامان دیگه نیست، و اینطوری راحت تر میتونم با نبودش کنار بیام
_ میخوای بیام باهات زندگی کنم ؟
+صبر کن بینم تو چرا انقدر حساس شدی، اصلا مگه خودت هم خونه مستقل نداری و هر چند وقت یکبار میری اونجا و چند روز میمونی ؟
_آخه من اونجا زندگی نمیکنم زیاد، خودت که میدونی بخاطر مهرداد هنوز دارم پیش بابا زندگی میکنم
+پس بخاطر مهرداد هم که شده پیشش بمون، نذار دوباره احساس تنهایی کنه.
_اما تو …
+اما من نداره، من اینجا راحتم تیرداد خونه خودمه،
در ضمن من میخوام که از این به بعد ماساژ ها رو تو خونه انجام بدم، خسته شدم از بس تو ترافیک این شهر از این ور به اون ور رفتم، و در اون صورت تو تو این خونه راحت نیستی
_من جایی راحتم که تو باشی
+من همیشه هستم عزیز دلم، نگران من نباش، در ضمن منو تو خوبه هر روز همدیگه رو تو باشگاه میبینیم ها
_یعنی از فردا برمیگردی باشگاه ؟
+یعنی میخوای اخراجم کنی بخاطر غیبت زیاد ؟
_من غلط بکنم، منصور خان اعدامم میکنه
+مزه نریز حالا
_در ضمن اینم بگم حق مرخصی نداری دیگه، چون یه روز نبینمت دق میکنم من
+مرد گنده رو ببین هرکی ندونه فکر میکنه با این هیکل ۱۰ نفر رو یه تنه آش و لاش میکنه بعد حرف از دق کردن میزنه
_این مرد گنده مهم نیست هیکلش چقدر گندهست، مهم اینه قلبش فقط برای یه نفر میتپه.
یه بن بست دلباز تو مسیرمون بود که همه خونه هاش ویلایی بودن هیچ دیدی به ساختمون هاشون نبود، خیابون هم خیلی خلوت بود و تک و توک ماشین رد میشد، دستش رو کشیدم تو بن بست و یقهش رو کشیدم سمت خودم و یه لب حسابی ازش گرفتم، هر دو دوست داشتیم ادامه بدیم فارغ از اینکه تو چه وضعیتی هستیم ولی خب موقعیت مناسبی نبود برای هر دومون، به همین خاطر باید صبوری میکردیم تا زمان درستش
وقتی برگشتیم دیدیم مهرداد و منصور سر اینکه مبل رو چطوری بزارن اختلاف نظر داشتن، با وساطت تیرداد اوضاع رو جمع کردن و منم تو این فاصله میز رو چیدم، بعد از شام که دیگه کار خاصی نمونده بود یه فیلم انتخاب کردیم و با تنقلاتی که منو تیرداد گرفتیم نشستیم به فیلم دیدن و مزه خوردن بدون نوشیدنی، بعد از فیلم منصور مهرداد رو صدا کرد که بریم خونه که برای هنرستان رفتن فرداش خواب نمونه، سال آخری بود آخه
حدود یه هفته ای گذشت که منصور گفت اگه برنامه ای نداری من باهات بیام امشب رو اونجا بمونم، منم چون تایم ماساژی با کسی فیکس نکرده بودم قبول کردم و با هم رفتیم سمت خونه، تو راه هم یه سری خوراکی و مواد غذایی گرفتیم که شام رو باهم بخوریم.
منصور حالش یه جوری بود میشد اینو فهمید، رفتارش خیلی عوض شده بود اون منصور شاد و پر انرژی نبود،
ازم اجازه خواست که بره تو اتاق خودش و مامان، بهش گفتم اون اتاق رو نتونستم دست بزنم بهش چون همه جاش بوی مامان رو میده، برای رفتن بهش هم احتیاجی به اجازه نیست.
مشغول شدم به غذا پختن و درست کردن یه سالاد سزار، غذا که آماده شد میز و چیدم و رفتم که صداش کنم،
روی تخت نشسته بود عکس تو دستش بود و اشک میریخت، تا چشمش به من افتاد سریع اشکش رو پاک کرد و یه لبخند زد بهم،
+بعد خودت منو دلداری میدادی، خودت که از من بدتر دلتنگش هستی
_دلتنگی پیر و جوون نمیشناسه بابا، اینکه دلتنگ باشی بد نیست، اینکه کم بیاری بده.
+از کجا میفهمی که کم نمیاری ؟
_بیا اینجا بشین تا بهت بگم
+باشه
دستش رو دور گردنم انداخت
_دلیل اینکه نمیخوام کم بیارم تویی، یه سری پیوند ها هست که هیچی نمیتونه توجیهش کنه، مثل رابطه پدر و پسری منو تو، نمیخوام هیچوقت احساس تنهایی بکنی.
+پس پسرا چی ؟
_وقتی که از سیمین طلاق گرفتم تنها چیزی که تو این دنیا داشتم همین دوتا پسر بود، با سیمین توافق کردیم که پسرا با من زندگی کنن، برخلاف میلش، سیمین برعکس من آدم خودخواهی نبود، میدونست که چون یه زنه ممکنه نتونه اون رفاهی که حق بچه ها هست رو براشون فراهم کنه، از طرفی یه صلح نامه رو با هم امضا کردیم که در صورت کوچکترین آسیب روحی و روانی و جسمی که بچه ها ببینن حضانت رو بدون هیچ قید و شرطی به سیمین واگذار کنم،
پای اون صلح نامه رو هم آقاجون و عزیز و مادر و پدر سیمین امضا کردن به عنوان شاهد.
+چطور سیمین تونست از بچه هاش بگذره؟ یعنی اینکه توانایی کار کردن و بچه داری رو نداشت قبول نکرد ؟
_این چیزی بود که سیمین میخواست مردم در موردش فکر کنن، وگرنه سیمین زن توانایی بود، جدای از امور خانه داری به صورت دورکاری حسابداری انجام می داد و درآمد خودش رو داشت، مطمئنم که اگه پسرا پیشش میبودن میتونست به نحو احسن بزرگشون کنه
+پس چرا نگذاشتی که سیمین حضانت رو به عهده بگیره؟
_همون اول حرفم گفتم، چون اگه اونا رو هم از دست میدادم، دلیلی برای ادامه دادن نداشتم، کم میآوردم.
من دیگه حالی برای دوباره زندگی کردن نداشتم، پسرا دلگرمی من بودن که تلاش کنم برای یه زندگی بهتر
+سیمین چطور تونست با این قضیه کنار بیاد؟
_سیمین زن خیلی مهربونی بود، از بچه ها گذشت تا آبروی منو بخره، به جاش هفته ای یکبار از در پشتی خونه آقاجون میرفت تو اتاق مهمون و از پنجره پسرا رو میدید، خودش رو هیچوقت بهشون نشون نداد چون میخواست راحت تر با نبودنش کنار بیان.
+سیمین چه آبرویی ازت خرید؟ مگه چیکار کرده بودی؟
_احتمالا وقتی که برای اولین بار دیدمت رو یادته؟
+محاله فراموش کنم ولی ربطش به قضیه سیمین چیه؟
_خب من بایسکشوالم، از دوران نوجوانی تا قبل از ازدواجم با یه پسری رابطه داشتم، عاشق هم بودیم، یا حداقل من اینطور فکر میکردم، من به اجبار خانواده بخاطر اینکه تنها پسر خانواده بودم تحت فشار زیادی بودم برای ازدواج، پدر من آدمی بود که نمیخواست میراث خورش داماد های مفت خورش باشن، به همین خاطر مدام منو لای منگنه می گذاشت که کسی رو انتخاب کنم برای ازدواج
+و باعث شد که بخاطر ازدواج زوری بین همسر آینده و پسری که عاشقش بودی یه نفر رو انتخاب کنی
_دقیقا، من مجبور شدم که ازدواج کنم با دختری که نجابتش تو کل محله سرآمد بود، و یک خط قرمز بکشم روی حسی که به همجنس خودم داشتم، برای همیشه.
+برای اون پسر چه اتفاقی افتاد؟
_اون پسر با وجود ازدواج میخواست که با من بمونه، ولی من اونو از خودم روندم، چون متنفر بودم از اینکه به کسی خیانت کنم، حتی اگه اجباری در کار بوده باشه. رابطه ای که ساخته بودیم رو باهاش به هم زدم و فقط در حد یک آشنای خانوادگی و دوست بچگی تا جوانی باهم ارتباط داشتیم، و اون هم به خاطر حفظ ظاهر بود.
+چقدر سخته ببینی کسی که دوسش داری جلو چشمته ولی نمیتونی کنارش باشی
_احتمالا همین سختی هم باعث شده بود که ازم انتقام بگیره
+چه انتقامی ؟
_اون پسر کسی بود که حسادتش به سیمین باعث شد که احمقانه تصمیم بگیره و از طریق نامه های ناشناس راز های منو برای سیمین فاش کنه
+تو از کجا فهمیدی کار اون بوده؟
_من دست خطش رو بهتر از خودش می شناختم
+اما چطور دلش اومد که با وجود اینکه تو دو تا بچه داشتی این بلا رو سرت بیاره ؟
_این جواب سوال های خودمم بود، حتی تا همین الان
+سیمین بعد از فهمیدن حست چه واکنشی نشون داد ؟
_اشتباه من این بود که از همون اول سیمین رو در جریان حسم نگذاشتم، چون میترسیدم بخواد به خانوادهم بگه، بعد از اون نامه ها روزی نبود که تو خونه ما جنگ و دعوا نباشه، سیمین هر لحظه فکر میکرد که من قصد خیانت بهش رو دارم یا اینکه تا حالا بارها و بارها بهش خیانت کردم
+همین جنگ و دعوا ها هم کار رو به طلاق رسوند ؟
_بر خلاف میلم بله و مجبور بودم تن بدم به این طلاق، که بتونم از این هنجار خودم و بچه ها رو نجات بدم.
+شرایط خیلی سختی داشتی میدونم
_من همه اون سختی ها رو به جون خریدم که بتونم خانوادهم رو حفظ کنم، الانم هر کاری میکنم که تو رو پیش خودم داشته باشم، چون نه تنها پسرمی بلکه یادگار همسری هستی که منو با همه کم و کاستی هام قبول کرد.
+خیلی دوست دارم بابا
_قربون پسرم برم من
محکم منو تو بغلش گرفته بود، یه لحظه یادم اومد که اصلا برای چی اومدم تو اتاق، سریع رفتم غذا ها رو دونه دونه گذاشتم تو ماکروویو که دوباره گرم بشن، تو این فاصله هم منصور اومد و باهم شام رو خوردیم،
همیشه گفتم غذای من به خوشمزگی منصور و مهرداد نیست ولی برای یه پسر تنها کار راه بندازه.
تو تمام طول هفته تمام فکر و ذکرم این بود که منصور چطور میتونه خودش رو کنترل کنه و این همه مدت با کسی سکس نداشته باشه، از ژنی که تیرداد به ارث برده مشخصه که منصور آدم هاتی هست ولی این سطح از وفاداریش تحسین برانگیز هست، دوست دارم بهش بگم اگه بخواد میتونه با هر کسی که دوست داره سکس کنه یا اصلا به فکر یه زن دیگه باشه، زنی که با وجود سه تا پسر مشکلی نداشته باشه، ولی خب نمیشد این حرفا از طرف من گفته بشه، این حرفا حرفهایی نیست که منه بچه بخوام بگم، یه بزرگتر مثل آقاجون وعزیزجون باید بگن بهش، بعد از شام رفت تو اتاق خودش که بخوابه منم رفتم تو اتاق خودم، تمام مدت داشتم به بابا فکر میکردم، نمیخواستم عذاب بکشه، از طرفی هم حسرت این همه سال لمس بدنش به دلم مونده بود و داشت دیوونهم میکرد، اصلا نتونستم چشم روی هم بگذارم، مدام به راه های مختلف فکر میکردم که چه کاری میشه کرد. اصلا نفهمیدم چطور صبح شد. با همون شورتی که پام بود بدون هیچ زیرپوشی اومدم تو آشپزخونه که قبل بیدار شدن منصور صبحانه رو آماده کنم، از توی یخچال موز و شیر و برداشتم و با گردو و پسته هایی که داشتیم یه معجون برای هر دومون درست کردم، پودر پسته رو که میخواستم از توی کابینت بردارم چشمم خورد به جعبه دارو ها، یاد قرصی افتادم که محسن دوستم از تورنتو برام فرستاده بود، قرصی که باعث افزایش شدید میل جنسی میشد، اصلا نفهمیدم دارم چیکار میکنم، قرص رو برداشتم و پودرش رو ریختم روی معجون و یکبار دیگه دیگه میکسر رو زدم که همه رو مخلوط کنه، تا منصور از خواب بیدار بشه منم بقیه لوازم صبحانه رو آماده کردم و عمدا با همون شورت تو آشپزخونه موندم.
بیدار که شد اومد تو پذیرایی انتظار نداشت من آنقدر زود از خواب بیدار شده باشم، منصور هم فقط یه شلوارک تنش بود و بدن پشمالو و عضلانیش خودنمایی میکرد،
_چه بو و برنگی راه انداختی اول صبحی
+بالاخره پدرم منت گذاشته مهمونم شده باید سنگ تموم بزارم
_راضی به زحمت نبودم بابا
+تو رحمتی بابا، بیا بشین.
_صبر کن برم لباس بپوشم برگردم
+نمیخواد منم لباس تنم نیست، دختر که نیستیم رو بگیریم از نامحرم
_باشه بابا اومدم
+بفرمایید معجون انرژی زا
_این خودش جای ده وعده غذا قوت داره
+بله فقط ورزشکارا قدرش رو میدونن
_ببینم چه کردی
معجون رو بهش دادم و خودمم تا آخرش رو خوردم و بعدش مشغول خوردن صبحانه شدیم، از زمانی که اون قرص وارد بدن میشه تا زمانی که تاثیر بگذارد حدود یه ربع طول میکشه، به همین خاطر عجله ای نداشتم برای سریع تر تموم کردن صبحانه. با حوصله تمام لقمه ها رو میجویدم. بعد از ۱۰ دقیقه میشد تاثیرش رو روی بدن منصور دید، نگاه های زیر چشمی که به من داشت، از طرفی خود من داغ شده بودم و دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم، با جمع کردن ظرف ها و بردنشون سمت ظرفشویی خواستم یه مقدار خودم رو سرگرم کنم، از اینکه منصور چشم از من بر نمیداره مطمئن بودم، چون قبلا تاثیر اون قرص رو روی تیرداد دیدم، از لبه شیشه ای جلو کابینت بالای ظرفشویی میشد خط دید منصور دنبال کرد که روی کون من زوم کرده.
شروع کردم به شستن ظرف ها، در حالی که کونم از توی اون شورت نازک و تنگ خودنمایی میکرد و من سعی میکردم که خیلی نامحسوس تکونشون بدم.
یادمه یه سری تو باشگاه سر اینکه باسن کی از همه بهتره دعوا شده بود، البته که این مورد تو باشگاه طبیعیه چون یکی از زیبایی های بدنسازی به حساب میاد ولی بیرون از باشگاه اینطور نیست و هر کی یه نمه کون خوش فرم تری داشته باشه کونی حساب میشه، خلاصه که تیرداد رو قسم دادن که رفاقتی رای نده، تیرداد هم همه رو یه برانداز کرد و خیلی استوار گونه گفت که کون هیچکدومتون اندازه کون پدرام قشنگ نیست، یعنی من ترکیده بودم از خنده، خورد تو پر همهشون، با اینکه سابقه ورزشی شون خیلی بیشتر از من بود ولی خب کمتر روی کونشون کار میکردن، ولی خب من برام مهم بود که تناسب اندامی که دارم براش تلاش میکنم برای کل بدنم باشه نه فقط قسمت هایی که میخوام، به همین خاطر هم بود که هرکی با دیدن من تو لباس ورزشی جذب شق میکرد حتی اگه استریت میبود.
برای چند لحظه نگاهم رو از منصور گرفتم که ظرف ها رو سریع تر بشورم، چند تا ظرفی رو که تو دستم بود رو برداشتم که بزارم روی آبچکون یه کم که عقب تر اومدم خوردم به منصور، درست پشتم ایستاده بود، حالا تو بغلش بودم و کیر نیم خیزش رو روی کونم حس میکردم، بدون اینکه جلب توجه کنم و بخوام از کیرش فاصله بگیرم شروع کردم به حرف زدن
+عه اینجایی ؟
_آره اومدم بهت کمک کنم
+دستت درد نکنه دیگه آخراشه
_نه بابا صبر کن با هم میشوریم که زودتر تموم بشه
+باشه
دستش رو از دو طرف زیربغل هام رد کرد و خودش رو کامل و علنی چسبوند بهم، منم که بین کابینت و منصور مونده بودم خوشحال بودم از اینکه بعد از این همه سال میتونم تجربهش کنم، سرش رو کنار گردنم گذاشت که مثلا دید بهتری به ظرف ها داشته باشه، ولی من که میدونستم اینا برای بستن راه فرار منه، اما من که قرار نبود فرار کنم، قرار بود تا آخر این سکس لذت ببرم، کیرش به راست ترین حد ممکنش رسیده بود، یادمه اولین بار که با شورت منصور رو دیدم کیر خوابیدهش هم از زیر شورت بزرگ بود ولی خب انتظار این حجم از بزرگ بودن رو نداشتم، حالا میفهمم که تیرداد کیرش رو از کی به ارث برده، لپ های کونم رو خیلی نامحسوس به هم فشار دادم که بتونم چراغ سبز رو داده باشم برای ادامه کار، سرش رو چرخوند و لاله گوشم رو تو دهنش برد، با صدای آه من آخرین بشقاب دستش رو هم روی کابینت گذاشت و منو محکم تو بغلش گرفت، دستش دورم حلقه شده بود و گوش و گردنم خورده میشد، دستش رو از روی شکمم به شورت رسوند و کنارش زد، کیر راست شدم رو تو دستش گرفت و میمالیدش، صدای آه و نالم کل خونه رو داشت پر میکرد، خودم رو به سمتش چرخوندم که نگاهش رو ببینم، نگاهش پر بود از شهوت، پر بود از تمنا، تمنای سکس. چند ثانیه بیشتر نتونست تحمل کنه و هجوم آورد به لبام، شدت خوشحالی که داشتم وصف نشدنی بود. همینطور که لبم رو تو دهنش کشیده بود دستش آروم آروم از روی کمرم به سمت باسنم میومد، از دو طرف لپ های کونم رو گرفته بود فشار میداد گاهی اوقات هم به سمت خودش میکشید و از زمین بلندم میکرد برای چند ثانیه، بوی تنش داشت دیوونهم میکرد، ته ریش صورتش که تو این سن جذابترش کرده بود، یا موی بدن مردونهش که روی سینه و شکمش بود آدم رو مجذوب خودش میکرد، سرم از لباش گرفتم و اومدم سراغ گردنش، زبونم رو از روی ترقوه میکشیدم تا برآمدگی گلوش، سرش رو چرخوندم و لاله گوشش رو تو دهنم گرفتم و با زبون قلقلکش میدادم، صدای آه کشیدنش بهم فهموند که داره لذت میبره، سرش رو به سمت خودم کشیدم و چشماش رو بوسیدم، از منصور تو اون وضعیت انتظار معاشقه خاصی نداشتم چون میدونستم قدرت میل جنسی اون قرص به حدی هست که آدم به چیز دیگه ای فکر نکنه، ولی اینکه پیشونیم رو بوسید برام خیلی هیجانانگیز بود، لباش رو بوسیدم و کشوندمش روی صندلی میز ناهارخوری که بشینه و تکیه بزنه، اگه نوبتی هم بود دیگه نوبت سینه های عضلانیش بود، سینه هایی که یه لایه پشم روشون بود و نیپل هاش از بین کوپه های پشم ها زده بود بیرون، زبونم روی نوک سینهش کشیدم و با دستم اون یکی سینه رو دست میکشیدم، مکیدن سینه هاش حس بچه ای رو بهم میداد که از سینه مادرش داره شیر میخوره، منصور دستش رو پشت سرش گذاشته بود و داشت آه و ناله میکرد، از کنار سینهش سرم رو به زیر بغل پشمالوش رسوندم و نوک دماغم رو روش گذاشتم که بوش کنم، حس خیلی خوبی بهم میداد، دست منصور اومد پشت سرم و تو موهام قفل شد، با صدایی که از شهوت زیاد میلرزید گفت:
_میشه لطفاً بخوریش؟
+از اینکه زیر بغلت رو بخورم لذت میبری ؟
_اوهوم
+ولی من دهنم خشک شده، به آب احتیاج دارم
_من آب بهت میدم، تو فقط بخورش
با دستی که موهام تو دستش بود منو کشید عقب یکم، جلوش رو زانو ایستاده بودم و مثل یه برده که له له میزنه برای اربابش تنشه سکس بودم، موهام رو طوری گرفته بود که سرم رو به بالا باشه، دهنم رو باز کردم، خودش رو کشید سمت منو هرچی آب تو دهنش بود رو ریخت توی دهنم، دهنم پر شده بود از آب دهن خودم و منصور، دوست داشتم قورتش بدم ولی باید زیر بغلش رو میلیسیدم، دوباره با موهام سرم رو برد چسبوند به زیربغلش و شروع کردم به خوردنش، اینکه شرایط داشت به سمتی کشیده میشد که منصور کنترل سکس رو به دست بگیره برام خوشایند بود، تو تمام مدتی که داشتم زیربغلش رو میخوردم دستش تو موهام بود و منو کنترل میکرد که کم کاری نکنم، موهام رو کشید عقب و یه لب طولانی ازم گرفت، ازم تشکر کرد و دوباره لبم رو بوسید، اینبار من بودم که لببازی رو کش دادم، دستش رو روی سرم گذاشت و هل داد به سمت پایین، سمت سینه هاش، دوباره سینهش رو تو دهنم گرفتم و خوردم ولی اینبار نه به خوبی سری قبل، چون میخواستم سریع ازش بگذرم و به اصل مطلب برسم، با اینکه یه لایه پشم روی بدنش بود ولی خط عضلاتش کاملا مشخص بود، از روی همون خط عضلات شروع کردم به زبون کشیدن و بوسیدن و خوردن تا روی نافش، به حدی کیرش از زیر شورت باد کرده بود که حس میکردم الانه که شورتش پاره بشه، اومدم پایین تر و بین پاهاش بودم، سرم جلو شورتش بود، از دو طرف پهلو هاش کش شورت رو گرفتم و آروم شروع کردم به بیرون کشیدنش، کیرش با کش شورت همراه شده بود و حرکت میکرد، تو آخرین لحظه کیر کلفت و بزرگش مثل باتوم خورد تو صورتم،
یه کیر خیلی کلفت و بزرگ، از کیر تیرداد کوتاه تر بود ولی خب خیلی کلفت تر از اون، مثل یه بادمجون گنده. سرم رو سمتش بردم، از تخم هاش تا نوک کیرش رو بو کشیدم، میشد مست بوی بدنش شد چه برسه به بوی کیر و خایه هاش، با دست نگهش داشتم و روی صورتم کشیدمش، خیسی پیش آبش رو میتونستم روی پوستم حس کنم چون مقدار کمی نداشت و تموم نمیشد، دستم رو کامل دورش کشیدم، حتی دستم دورش کامل بسته نمیشد و انگشت هام بهم نمیرسیدن، کلاهکش از شدت شهوت متورم شده بود و قرمز، کله قارچی شکلش همراه با قوس رو به بالا بودنش خیلی برام جذاب بود، میترسیدم از اینکه این کیر بخواد بره تو کونم، ولی خب کاریش نمیشد کرد، چیزی بود که شروعش کرده بودم و باید تمومش میکردم، حتی اگه قرار بود یبار انجام بشه، دهنم رو باز کردم، و زبونم رو روی کلاهکش کشیدم، دور تا دورش رو لیس زدم، هیچ عجله ای برای زود تموم کردن کارم نداشتم، بعد از مرطوب کردن کل کیرش نوبت ساک زدن بود، به سختی میتونستم تو دهنم ببرمش، کلفتی که داشت کل حجم دهنم رو پر میکرد و هیچ راهی برای نفس کشیدن از دهن برام نمیگذاشت، تنها راه نفس کشیدنم دماغم بود، به آرومی عقب جلو میبردم سرم رو که نکنه دندون بزنم، چون خودم متنفرم از اینکه موقع ساک زدن برام دندون بزنن به کیرم، خیلی حالم رو میگیره، به همین خاطر خودمم برای کسی انجام نمیدادم، دهنم تو باز ترین حالت ممکن بود، مثل وقتی که میخوای از اعماق وجود داد بزنی، دو تا دست هاش رو کنار صورتم گذاشت کنترل حرکت کردنش رو خودش به عهده گرفت، سرعتش ملایم بود، ولی کم کم داشت روند سریعتری پیدا میکرد، هر لحظه سریعتر از قبل، به حدی که استخون های فکم درد گرفته بود، از راه دماغ نفس نفس میزدم و آب دهنم از گوشه لبم شُره میکرد و میچکید، گاهی اوقات محکم تر تلمبه میزد که ببینه کیرش تا کجای حلقم میرسه، ولی خب اون سایز کلفت برای حلق من خیلی نا آشنا بود، به عق زدن افتاده بودم، ولی در حدی نبود که بخوام بالا بیارم، سرم رو رها کرد. خودم رو عقب کشیدم و نگاهش کردم، سراسر شهوت بود، از روی زانو بلند شدم و دستش رو گرفتم، با حرکت کردن من با من همراه شد و دنبالم راه افتاد، به سمت اتاقم کشوندمش، اتاقی که شخصا برای من بود و اگه تیرداد رو فاکتور بگیریم منصور اولین مردی بود که تو اتاق خودم باهاش سکس میکردم، تو این مدتی که یکی از اتاق ها رو تبدیل به اتاق ماساژ کردم سکس و ماساژ همه تو اون اتاق اتفاق میفته و هیچ کسی حتی حق نزدیک شدن به اتاق منو و اتاق منصور و مامان رو نداره.
به اتاق که رسیدیم منصور دستم رو عقب کشید و منو تو بغل خودش قفل کرد، کیرش لای چاک کونم کشیده میشد، حتی از روی شورتی که تنم بود هم میتونستم داغی کیرش رو حس کنم، خیسی زبونش روی لاله گوشم منو سست کرد، گوش من رگ خوابم بود که با لیسیده شدنش باعث میشد که از حرکت بیوفتم و خودم رو بسپارم دست پارتنرم، صدای آه کشیدن های خفیفم توی اتاق پیچید، یک دست منصور از زیر بغلم رد شده بود و سینه هام رو به چنگ میکشید، یک دست دیگهش سعی میکرد شورتم رو پایین بکشه، و موفق هم بود تا قسمت از رونم پایین آورده بود و الان بدون هیچ فاصله ای کیرش رو روی کونم حس میکردم، با حرکت دادن کونم روی کیرش تونستم بهش بفهمونم که اشتیاق دارم که منو فتح کنه، یا بهتر بگم من اونو فتح کنم، به سمت تخت هدایتم کرد و روی تخت به روی شکم دراز کشیدم، دستاش رو کنار پهلوهام گرفت و تا جایی که دلبخواهش بود بلندم کرد که کونم رو در معرض دیدش داشته باشه، پاهام رو با زاویه کمی متمایل به سمت شکمم کشیدم، ولی با فاصله زیاد زانوها از هم دیگه که باعث میشد سوراخ کونم به خوبی نمایان بشه، با دستهاش نحوه نشستنم رو داشت درست میکرد، سرم رو به سمت تخت هدایت کرد، با فشار دادن دستش روی کمرم متوجه شدم که میخواد کمرم رو گود کنم، منم همون کاری که میخواست رو کردم.
چند ثانیه ای به سکوت گذشت هیچ اتفاقی نیوفتاد، نه لمس شدن و نه چیز دیگری، ولی بعد از اون سکوت، خیسی زبونش رو روی کونم حس کردم، زبونی که به نظرم بیش از حد امکان خیس بود، فکر میکنم اون چند ثانیه سکوت برای جمع کردن آب بزاق دهنش بوده که باهاش سوارخ منو حال بیاره، حرکت زبونش روی سوراخم به شدت تحریک برانگیز بود، گاهی اوقات دور تا دورش رو میلیسید و در آخر با یک لیس پهن کار رو جمع میکرد، گاهی اوقات هم روش سرعتی رو پیش میگرفت و متمرکز روی سوراخ تند تند زبون میزد، باید اعتراف کنم که سوارخم به نبض زدن افتاده بود و باز و بسته میشد، با باز شدن ذره ای از سوراخم زبونش رو تا حد امکان فرو کرد، حقیقتا که سکس خوب تو خانواده منصور ژنتیکی هست، این حرکت رو همیشه تیرداد اجرا میکرد، ولی از سمت منصور اصلا انتظارش رو نداشتم، غافلگیر شدم، دستم رو به سمتش بردم و پشت سرش رو گرفتم و به سمت کونم فشار دادم، میخواستم بفهمه که از این کارش لذت بردم و میخوام بیشتر انجامش بده، نوک زبونش تو کونم بود و میتونستم حسش کنم، با عقب جلو کردنش تداعی این رو داشتم که یک کیر میخواد جا باز کنه که واردم بشه، دستم رو کنار زد و سرش رو عقب کشید، حالا میتونست باز و بسته شدن سوراخم رو به چشم خودش ببینه، از کشو کنار تخت لوبریکانت رو بهش دادم، سر پماد رو روی سوراخم تنظیم کرد و باز یه فشار مقدار زیادی رو مستقیم وارد سوراخم کرد، از آینه کنار اتاق میتونستم همه کاراش رو زیر نظر بگیرم، لوبریکانت رو روی انگشتش ریخت و وارد سوراخم کرد، بعد از چند بار عقب و جلو کردن داشت انگشتش رو دور دیواره داخلی میچرخوند مشخص بود که میخواد لوبریکانت رو تا حد زیادی پخش کنه، انگشتش رو بیرون کشید و دوباره لوبریکانت زد ولی اینبار دو تا انگشت بود، بخاطر سکس هایی که داشتم، تجربه ۳ تا انگشت رو هم داشتم، البته برای تیرداد، وگرنه بقیه کیر ها که دو انگشت هم از سرشون زیاد بود، انگشت سوم بخاطر دست های پهن منصور یکم تحملش برام سخت بود، احساس میکردم مرحله جدیدی از سکس رو تجربه میکنم، با صبر و حوصله ای که منصور به خرج داد تونستم با کمی صبوری تحملش کنم، حالا نوبت لحظه ای بود که نزدیک به ۷ سال آرزوش رو داشتم.
دست روی باسنم گذاشت رو به سمت پایین هدایتش کرد، پاهام بیشتر تو پهلوهام جمع شد، کنار تخت ایستاده بود، لوبریکانت رو روی کیرش ریخت و شروع کرد به ماساژ دادنش برای پخش شدن، نزدیک شد و سر کیرش رو درست روی برآمدگی سوراخم تنظیم کرد، با یه فشار کوچیک سرش رو وارد کرد، وحشتناک برای من بزرگ بود، صدای آهم تبدیل به آخ های شدید شده بود، به تخت چنگ میزدم و سرم رو درون تخت کرده بودم که شاید بتونم تحمل کنم، ولی منصور خیلی خونسرد تکون نمیخورد، نه عقب میرفت نه ذره ای به جلو فشار میداد، این عملکرد فقط مختص کسایی هست که لذت بردن پارتنرشون از سکس براشون از ارضا شدن ارجعیت داره، میشه گفت حرفه ای ها اینطور هستن، کسایی که سکس رو نه فقط برای لذت بردن بلکه جزئی از زندگی میدونن، ولی از طرفی من درد کشیدن رو دوست داشتم، میتونستم کمی درد رو تحمل کنم به شرطی که سکس با منصور رو به آخر برسونم، خودم رو جلو کشیدم که بتونم کیرش رو بیرون بدم، و دوباره عقب بردم، کاملا واضح بود که میخواستم تلمبه خوردن رو شروع کنم، منصور که چراغ سبز رو از من گرفته بود، دوباره سر کیرش رو وارد کرد، ولی نه به قصد دخول بیشتر، به صورت مداوم سر کیرش رو فرو میکرد و دوباره عقب میکشید، همه اینکار ها برای این بود که بتونم تحملش کنم، حالا با اینکار منصور تا حد زیادی دردش برام قابل تحمل بود، اولین تلمبه شروع شد، نه با تمام وجود بلکه با وارد شدن مقدار کمی از سایزش، با همون مقدار کم کارش رو شروع کرد، آه میکشیدم و سرم روی تخت گذاشتم، هر چند وقت یکبار کمی بیشتر از قبل وارد میشد تا جایی که بتونم کل کیر بزرگش رو جا بدم، چیزی نمونده بود، حس میکردم که تقریبا آخراش هست، ولی مطمئن نبودم، دستهاش رو روی پهلوهام گرفت و با یه فشار محکم تمام کیرش رو کرد تو کونم، در حین این که داشتم داد میزدم سعی کردم خودم رو به جلو بکشم و کیرش رو بیرون بدم، ولی با صاف شدن پاهام روی تخت باعث شدم که منصور با وزن زیادش بیوفته روم، در حالی که تمام کیرش تو کونم بود و من زیر بدن درشتش داشتم ناله میزدم، به حدی درد داشتم که اون لحظه جلوی چشم تیره و تار شد و بعد چند ثانیه دوباره تونستم واضح ببینم، درد داشتم خیلی زیاد، ولی منصور تکون نمیخورد تا بتونم عادت کنم، دستهاش رو از زیربغلهام رد کرد و دورم پیچید، بوسه های ممتدش رو بدنم درد رو برام قابل تحمل تر میکرد، منصور شخصیت جالبی داشت، بیشتر شنونده بود تا گوینده، این شخصیتش توی سکس هم بود، کمتر صحبت میکرد و با حرکت های بدنش سعی میکردن به پارتنر یا همسرش بفهمونه که چی میخواد، این نشون از پختگی زیاد فرد رو میده، یا شاید درد های زیادی که متحمل شده، اما به هر حال الان من اینجا بودم، پیش کسی که از بچگی دوست داشتم باشم، حرکت کردن کیر منصور تو کونم شروع شد، باورم نمیشد که تونسته باشم سایز کلفتی مثل منصور رو جا بدم، ولی خب خواستن توانستن هست، داد کشیدنم از بین رفته بود و جاش رو به آه کشیدن هایی از سر لذت داده بود، لذتی پشت گردنم هم قابل حس کردن بود، منصور در حالی که به آرومی کیرش رو جلو و عقب میکرد زبونش رو روی پشت گردنم میکشید، ولی نه به صورت معمولی، مثل اینکه خطاطی قلمش رو توی جوهر بزنه و بخواد چیزی رو روی کاغذ تحریر کنه، یا مثل نقاشی که با آبرنگ بخواد روی بوم یه اثر هنری خلق کنه، به صورت دیوونه واری برام لذتبخش بود، اینکه منصور توی سکس انقدر بتونه رمانتیک عمل کنه چیزی ورای باور بود، ولی بود و من بخاطر اتفاق افتادنش خوشحال بودم، دست هاش رو کنار بدنم ستون کرد و از روی بدنم فاصله گرفت، به تلمبه زدن هاش کمی سرعت داده بود، اما مطمئن بودم که با خوردن اون قرص ها قرار نیست به این زودی ها ارضا بشیم، نه من و نه منصور، بعد از خسته شدنش روی تخت به پهلو دراز کشید و من رو تو بغلش کشید، یکی از پاهام رو به سمت شکمم جمع کرد و با دستش نگهش داشت، پوزیشنی که انتخاب کرده بود مختص کسایی بود که مثل خودش و تیرداد سایز بزرگی دارن، خوبی دیگه ای که این پوزیشن داشت این بود که میتونستم سرم رو بچرخونم و صورت منصور رو ببینم، چشیدن طعم لب هاش در حین تلمبه خوردنم فوقالعاده بود، دستش دیگهش زیر سرم بود و گاهی عضلات بازوهاش زیر سرم متورم میشد و سرم تکون میخورد.
نوبتی هم اگه بود حالا نوبت من بود که پوزیشن بعدی رو انتخاب کنم، از اونجایی که من عاشق فیس تو فیس شدن هنگام سکس هستم خودم رو وسط تخت کشیدم و پاهام رو بالا آوردم، تو این پوزیشن چون سوراخ در بازترین و شلترین شکل خودش قرار میگیره باعث میشه درد کمتری رو بکشی، از طرفی دیدن چهره منصور در حین سکس قضیه رو برام جذابش میکرد، پاهام رو روی شونه هاش گذاشت و بازی رو از سر گرفت، این بار قشنگ حس میکردم که کیرش تا بیخ تو کونمه، تقه هایی که میزد باعث میشد که تخماش محکم بخوره به کونم، آروم عقب میکشید و محکم میکوبید تو سوراخم، حس عجیب لذتبخشی داشت برام، اینکه همزمان هم درد بکشم هم لذت ببرم، کمی که گذشت مثل پوزیشن های قبلی سرعتش رو بالاتر برد و بی وقفه تلمبه میزد، صدای آه و ناله هام کل خونه رو برداشته بود، منصور پاهای منو از روی شونه هاش برداشت و دور پهلو هاش انداخت، اما همچنان به وضعیت سکسش ادامه میداد و قطعش نمیکرد، لوبریکانت رو روی دستش خالی کرد و شروع کرد به مالیدن کیرم، من همینطوریش از دیدن بدن منصور راست بودم چه برسه به سکس و الان هم مالیدن کیرم، نفسم داشت بند میومد، مثل این بود لعنتی که همزمان که داری به یه نفر میدی یه نفر هم داره به تو میده، من که دیگه تحملش رو نداشتم، متکا رو برداشتم و گذاشتم رو صورتم، چند ثانیه که گذشت با یه دست، هر دو مچ دست منو که بالشت رو بغل کرده بودم گرفت، از کونم بیرون کشید و اومد روی شکمم، کیرم رو تنظیم کرد روی سوراخش و با اولین زور سرش رو تو کونش فرو کرد، صدای ناله مردونهش دیوونهم میکرد، تقلا کردم و دستم رو آزاد کردم، متکا رو کنار زدم و چهرهش رو نگاه کردم، در هم کشیده بود، تو چشمام نگاه کرد و یه چشمک بهم انداخت، بلافاصله بعدش یکم بلند شد و یهو روی کیرم فرود اومد، به طوری که کل کیرم رفت توش، صدای نعرهش فضا رو پر کرد، تکون نمیخورد، شاید کیر من از منصور کوچیکتر باشه ولی به هر حال برای مردی که خیلی وقته این حس رو تجربه نکرده همین سایز من هم غولی محسوب میشه برای خودش، ترکیب بدن ورزشی پشمالوش، در عین حال که کیرم رو تو خودش جا داده بود یه ترکیب برنده بود، حالا که دوست داره کیرم رو تجربه کنه منم براش سنگ تموم میگذارم، دستهاش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم شون، دور گردنم حلقه شون کرد، منم دست هام رو از زیر بغلش رد کردم و روی کمرش میکشیدم، بهتر بگم سعی میکردم منصور رو تو این حالت نگه دارم، از پشت سرش دستم رو به موهاش رسوندم، دستم تو موهاش بود و نوازششون میکرد، بازو های عضلانی منصور دو طرف صورتم بودن، هر چیزی که منو تحریک میکرد رو یکجا داشتم تجربه میکردم، صورتش مملو بود از شهوت، با اینکه مشخص بود داره درد میکشه ولی هیچ تقلایی نمیکرد که از این اتفاق فاصله بگیره، به لبهاش حجوم بردم، میخواستم که خودم رو تو موج لبش غرق کنم، یا شاید ماهی بشم و تو اقیانوس دهنش شنا کنم، زبونم مثل تکه ای از کشتی شکسته ای بود که اسیر طوفان شده بود، طوفان لبان منصور، و حالا زبون من در حال دست و پا زدن بود که تو امواج این دریا خفه نشه، اما زبونش برام مثل رسیدن به خشکی بود، راه نجاتی که عشاق بهش چنگ میزنن، بازی زبون هامون باهم مثل رقص تانگو در خلسه روح بود، چطور میتونستم دست بکشم از این لحظه شگفت انگیز، تو همین بین فکر کردم بهترین موقع ست که تلاش کنم برای باز کردن منصور، در حالی که تو شل ترین حالت خودش قرار داره، با دست هام از پشت کمر نگهش داشته بودم، کیرم خیلی آروم عقب کشیدم و خیلی آروم تر سعی کردم دوباره واردش کنم، سرش رو از لب هام جدا کرد و یه آه بلند با صدای مردونهش کشید، ولی نه مثل نعره اولین تقه خوردنش، دستم رو که هنوز از پشت سرش بین موهاش بود گره کردم تو موهاش، سرش رو یکم عقب بردم که بتونم بهتر ببینمش، ازش پرسیدم ببینم حالش خوبه یا نه ؟
اون گفت : عالیم بهتر از این نبودم، ادامه بده پدرام، بابا رو بکن لطفاً.
اگه رفتارش تا حالا تحریکم میکرد، حرفش باعث شد آتیش شهوت شعله بگیره
سرش رو عقب کشیدم، طوری که برآمدگی حجرهش نمایان بشه، ته ریش رو میشد دید، زبونم رو روش کشیدم، و شروع کردم به لیسیدن گردنش، بهترین راه برای اینکه بتونی سوراخ یه نفر رو افتتاح کنی اینه که کاری کنی که از شهوت شل بشه، و خوشبختانه منصور برخلاف ظاهر خشنش ولی تو سکس خیلی عالی عمل میکرد، حالا صدای ناله هاش تبدیل شده بود به آه کشیدن های آرومی که از سر لذت بود نه از سر درد، حالا راحت میتونستم خیلی راحت کیرم رو عقب جلو کنم بدون اینکه از درد کشیدنش بترسم، تا انتها فرو میبردم و تا نوک کیرم بیرون میکشیدم، صورتش رو به کنار سرم هدایت کردم، لاله گوشش رو تو دهنم کشیدم و با زبون باهاش بازی میکردم، گاهی هم با دندون سعی میکردم گاز ریزی بگیرم، خوردن گوشش براش تحریک برانگیز بود مثل همه، از موقعیت سواستفاده کردم و به سرعت تلمبه زدن های خودم اضافه کردم، زبون من تو این بین درگیر لیسیدن سه نقطه از بدنش بود، گوش و گردن و بازوش، کمی که گذشت دم گوشم زمزمه کرد : “محکمتر محکمتر بزن پسر.” تمام زورم رو جمع کردم، کیرم تا انتهایی ترین نقطه سوراخش بیرون کشیدم و خیلی محکم ضربه زدم، صدای آخ هاش نشون میداد که لذت رو توام با درد دوست داره دقیقا مثل خودم، ولی با شیوهی دیگه ای. به کارم ادامه دادم، تقه های سنگین یکی بعد از دیگری، لحظهای امان نمیدادم، تا جایی که خسته شدم، بی حرکت موندم تا بتونم انرژیم رو جمع کنم، منصور خودش رو بالا کشید و همونطور که کیرم رو داخلش داشت نشست روش، شروع کرد به بالا و پایین شدن، هیچوقت فکر هم نمیکردم منصور از این زاویه ببینم، اینکه دراز کشیده باشم و منصور روی کیرم سواری کنه، دست هاش رو دو طرف بدنش بالا آورد فیگور بازو گرفت، با فیگور گرفتنش سعی میکرد سوراخش رو فشار بده، احساس میکردم که حلقه سوراخش دور کیرم فشرده میشد، مثل وقتی که میخوای با دستات کسی رو خفه کنی، دستهاش رو پشت سرش برد و مجدد سوارکاری نمایشی رو از سر گرفت، شاید بگی چرا میگم سوارکاری نمایشی، به این خاطر که وقتی میخواست این کار رو انجام بده بدون اینکه بالا و پایین بشه این کار رو انجام میداد، دست هاو سینه هاش تکون نمیخوردن از جاشون، و شاهد تماشا کردن جلو و عقب رفتن شکم بودم، حرکت های رو داشتم میدیم، که شاید یه پورن استار حرفه ای هم نتونه درست اجراش کنه، دیوونه کننده بود برام، دستش رو به سمتم دراز کرد، دستش رو گرفتم، به سمت خودش کشید، نشسته بودم، منصور هم روی کیرم و پاهاش حلقه شده به دور کمرم، سینه متورم شدهش دقیقا جلو صورتم بود، آستانه تحملم سر اومده بود، شروع کردم به مکیدنش، شدید و محکم. به حدی که قرمزی جاش رو به کبودی بده، سرم رو عقب بردم که اثر هنری وحشیگرایانهم رو تماشا کنم، خوب بود، به حدی خوب که باعث شد حوس کنم اونیکی سینهش رو هم مثل این یکی کبود کنم، ولی سنگینی بدن منصور روی پاهام باعث شده بود که بی حس بشن، ولی کیرم بدون اینکه یک سانت هم ازش کم بشه مثل شمشیری تو غلاف خودش جا خوش کرده بود، به پشت روی تخت فرستادمش، آروم و با احتیاط، با دست هام از پشت گرفته بودمش که مثل بلوری گرون قیمت ترک نخوره، به پشت خوابوندمش، بدون اینکه جای کیرم تکون بخوره، پاهاش رو از دور کمرم جدا کردم و روی شونه هام گذاشتم، به سمتش خم شدم، باسنش از تخت فاصله گرفته بود، از ترس اینکه کمرش اذیت نشه بالش رو برداشتم و زیر کونش گذاشتم، حرکت دادن کیرم رو از سر گرفتم، آروم و شمرده، من هنوز اون یکی سینه رو کبود نکرده بودم، پس عجله ای نداشتم، صدای آه کشیدن های منصور، فیس مردونهش چشم های طوسی رنگش، همه چیزش، مکملی بودن برای تحریک من، منصور مرد جذابی بود با موهای فر جوگندمی که نه تنها زن ها و دخترها عاشقش میشدن بلکه پسر هایی مثل من حسرتش رو میکشیدن که شاید یک روزی بتونن باهاش بخوابن، البته زمزمه هایی هم تو باشگاه بود از پسرها که دوست داشتن بهش پیشنهاد بدن ولی خجالت میکشیدن، البته همه کسایی که تو باشگاه با منصور در ارتباط بودن به منصور به چشم یک فاعل تمام عیار نگاه میکردن، ولی بی خبر از اینکه یه مرد با تمام حس مردانگیش هم دوست داره گاهی اوقات خودش رو در مقام مغلوب ببینه و از حمایتگر به حمایت شونده تبدیل بشه، از من که بپرسی میگم هیچکس فاعل کامل نیست، حتی شده در حد یه لیسیده شدن کونشون و انگشت شدن هم لذت میبرن چه برسه به گاهی اوقات دادنشون. راستش رو بخوام بگم از اینکه منصور حس و حال دوطرفه ای داشت خوشحال نبودم بلکه ذوق مرگ بودم، نه اینکه از سکس با تیرداد لذت نبرم که برعکس تیرداد با هیچکس دیگه ای برام قابل قیاس نیست، و حس قلبی ما به هم رابطه مون رو رنگ و بو داده، ولی من هم احتیاج دارم که گاهی اوقات کسی رو بکنم، اینو تیرداد هم میدونه و از اونجایی که داشتن پارتنر ثابت باعث آسودگی خیالم میشه، از سکس های گاه و بی گاه زمان ماساژ که میکنمشون آزارم میده، چون میدونم هیچ حس قلبی پشتش نیست و من فقط به خاطر این میخوان که یا بکنمشون یا منو بکنن، ولی با منصور خیالم راحت بود که همیشه دارمش، و میتونم از این به بعد خودم رو باهاش تقسیم کنم.
صورتم رو تا نزدیک صورتش بردم، به حدی که میتونستم نفس کشیدنش و قورت بدم، دماغم رو به دماغش مالیدم، دهنش باز بود و زبونش رو روی لبش میکشید، سرم رو کمی پایین بردم و زبونم رو از دهنم بیرون آوردم، از روی لب و زبونش تا روی نوک دماغش رو به زبون کشیدم، پیشونیش رو بوسیدم و خودم رو پایین کشیدم، بوسه زنان از زیر چونهش تا گلو و ترقوه رفتم، به پشم های سینه که رسیدم مکث کردم، البته فقط صورتم مکث کرد و میانه کمرم هنوز در حال رفت و آمد بود، سعی کردم با گرفتن مقداری از پشم هاش بین لب هام ببینم چه حسی دارد، جالب بود و لذتبخش، دیگه نمیتونستم تحمل کنم، دهنم رو باز کردم و شروع به میکدن همون نقطه کردم، کمی بالاتر از نوک پستان هاش، سرعتم در تلمبه زدن کمی بیشتر شده بود، میتوانستم حس کنم که این آخرین پوزیشن هست و ارضا میشم، سینه اش با اینکه با لایه ای پشم پوشیده شده بود ولی کبودیاش رو میشد از فاصله ده متری هم تشخیص داد، نوک سینهش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم، مثل بچه شیرخواره ها، با این فرق که از سینه یه مرد نمیشه انتظار شیر بیرون اومدن داشت، ولی حس و حال خوردن سینه همیشه جذابه مخصوصا اگه طرف مقابل یه مرد باشه و بدنش پشم داشته باشه، سرم رو برداشتم و خودم رو بالا کشیدم، روی زانو ایستاده در حالی که پاهای منصور روی دوشم داشتم، سرم رو چرخوندم و روی ساق پا و موهاش زبونش کشیدم، پاهاش رو از روی شونه هام برداشتم و با دستم مچشون رو گرفتم و تا جایی که میتونستم از هم فاصلهشون دادم، میدونستم اینطوری عضلات تو شل ترین حالت خودشون هستن و میشه راحت محکمترین تلمبه ها رو زد، شدت ضربه هام رفته رفته بیشتر و بیشتر میشد، سریع و محکم، منصور با دستش داشت نوک سینه هاش رو میمالید و آه میکشید، خیلی طول نکشید که کیر منصور بدون اینکه دستی بهش بخوره فواره زد و آبش پاشید بیرون، اولین پاشش آبش تا ترقوهش رسید و بقیه به نسبت کمتر و کمتر تا به نافش رسید حجم آبش خیلی زیاد بود، با اینکه دیگه آبش تموم شده بود، ولی حلقه کونش مدام در حال باز و بسته شدن بود، داشتم میومدم، حسش میکردم، آخرین تقه محکمترین بود، با نعره ای که تا بحال سابقه نداشت، هیچوقت موقع ارضا شدن اینطوری نعره نمیکشیدم، نمیدونم تاثیر قرص ها بود یا اینکه وجود منصور باعث شده بود که حس مردانگیم تا به این حد برسه، محشر بود، سکسی که همیشه آرزوش رو داشتم با فرشته نجاتم یا بهتر بگم بابام، دستم رو روی بدنش کشیدم و رد آب ها رو دنبال کردم، انگشت هام رو که آغشته به آب منصور بود تو دهنم میکردم و میلیسیدم و دوباره روی بدنش میکشیدم، نمیخواستم حتی یه قطره هم از دستم بره، بعد که خیالم راحت شده بود که همه قطره ها رو جمع کردم چند برگ دستمال کاغذی از کنسول کنار تخت برداشتم و روی کیر و بدنش کشیدم و تمیزش کردم، ولی هنوز راست بودم، رمقم رفته بود و نایی برام نمونده بود، نمیتونستم از جام بلند شم، حتی به اندازه اینکه یه قدم بردارم، در همون حالت که کیرم داخل منصور بود، پاش رو به کنار اون یکی پاش کشیدم و سعی کردم خودم رو از پهلو به پشت منصور برسونم، نمیخواستم کیرم رو در بیارم، دوست داشتم توش بمونه تا وقتی که منصور خودش بخواد بیاردش بیرون، بالش رو از زیر کونش در آوردم و زیر سرمون گذاشتم، دستم رو از زیر بغل هاش رد کردم و دور سینه هاش حلقه کردم، کوپه های پشم پشت گردن و روی کتف هاش هم بود، ولی از بین کتف ها هر چقدر که به پایین تر میرفت کمتر و کمتر میشد، و دوباره از روی کمر پشم هاش ظاهر میشد.
_فکر نمیکردم به بدن مردونه حس داشته باشی
+شوخی میکنی ؟ برای من هیچچیزی مثل یه بدن مردونه جذاب نیست
_خب پس با این حساب فکر کنم همیشه در حال عشق و حالی
+چطور ؟
_چون با نصف باشگاه سکس داری، یا کردیشون یا بهشون دادی. همه هم که مردونه هستن و بدنساز، حداقلش اینه که از منه کشتیگیر بدن خیلی بهتری دارن.
+ولی فرشته نجات نیستن
_چی ؟
+فرشته نجات نیستن، فقط یه نفر برای من فرشته نجات.
_تیرداد ؟
+چرا تیرداد ؟
_میدونم که باهاش سکس داری، و میدونم که رابطهت با تیرداد از روی هوا و هوس نیست و علاقه قلبی به هم دارید.
یخ کردم، انگار که سطل آب یخی رو روم خالی کرده باشن، صدام میلرزید
+از کجا میدونی ؟
_از همون روز اولش، وقتی که برای اولین بار تو باشگاه سکس کردید، یادت رفته بود دوربین ها رو خاموش کنی، منم اتفاقی برای اینکه بتونم مدارک جا مونده یکی از بچه های باشگاه رو بهش تحویل بدم مجبور بودم دوربین ها رو چک کنم، و متوجه اون سکس شدم.
+گند زدم، ببین تیرداد مقصر نبود، همش تقصیر من بود.
_من خر نیستم پدرام، میتونم تشخیص بدم که پسرام از دختر بیزارن، میدونم که هردوشون گی آن، و اینم میتونم تشخیص بدم که تیرداد اونقدر عاشقت هست که تو رو با دنیا عوض نمیکنه.
+یعنی تو مشکلی با این نداری که بچه هات گی ان ؟
_پدرام من خودم زخم خورده همین عقاید کوفتی ام، که پسر همیشه باید وارث داشته باشه، ولی به چه قیمتی؟ ولی من با شماها فرق داشتم، من به دختر هم حس داشتم، زندگی من با مادرت و سیمین از سر علاقه بود نه فقط صرف اینکه بخوام تنها نباشم، تو و تیرداد و مهرداد برای من میوه های عشق و علاقه اید، ولی هیچوقت نمیخوام شماها رو مجبور کنم به کاری که دوست ندارید، ازدواج زمانی برای کسی مناسبه که بخواد عاشق زنش باشه، ازدواجی که دل بهش رضا نباشه زندگی رو به نابودی میکشه.
+پسرا اینا رو میدونن ؟
_اینکه من از حسشون خبر دارم یا اینکه من بایسکشوالم؟
+هر دو
_نه خبر ندارن، در رابطه با حسشون که مطمئنم.
+نمیخوای اونا هم بدونن؟
_گفتش راحت نیست، و شاید نتونن باهاش کنار بیان
+چرا امتحانش نمیکنی، مثل همین الان که به من گفتی ؟
_شاید یه روزی گفتم، ولی الان موقعش نیست
+باشه.
_راستی نگفتی اون فرشته نجات تیرداده؟
+نه اون نیست
_پس کیه ؟
+تویی بابا
_من ! چرا ؟
+خودت نگاهی به نحوه آشنایی و زندگی که منو ازش کشوندی بیرون بنداز. تو زمانی که همه دنبال این بودن که با یه بچه ترگل ورگل بخوابن و ارضا بشن تو اومدی تو زندگیم. منو از اون جهنم کشیدی بیرون.
_معصومیت تو از همون دقیقه اول به دلم نشسته و بود، همیشه عذاب وجدان این رو داشتم که بیرون کشوندن تو از اون وضعیت زمانبر بود، هیچوقت نتونسته بودم خودم رو ببخشم.
+من خوشحال بودم به خاطرش، اینکه بهم انگیزه داده بودی جای بهتری هم برای زندگی هست باعث امیدواریم شده بود، هر روزی که میگذشت و هر لحظه که به خلاصی از اون محله نزدیک تر میشدم شاد تر بودم.
_اون روز که دوتا نوچه اون مرده جلوت رو گرفتن و کتکت زدن دیگه به خودم گفتم بسه، امروز آخرین باره که میای اینجا.
+اون روز درد میکشیدم، زیاد، ولی میخندیدم، چون دیگه اون محله رو با آدمای مزخرفش رو به چشم نمی دیدم، و همین باعث میشد که درد هام برام قابل تحمل بشن.
_من باعث و بانی اون درد ها بودم.
+تو نه، تو چیز دیگه ای بودی، مثل مُسَکِن بودی، تو مرهم بودی روی همه زخم هام، حتی زخم بی پدری، به همین خاطر میگم تو همیشه فرشته نجاتم بودی. راستش رو بخوام بگم از زمانی که با مامان نسرین ازدواج کردی هیچوقت به چشمم یه ناپدری نبودی، همیشه در حقم پدری کردی و منم مثل یه پدر واقعی دوستت داشتم و دارم.
_پدری که با پسرش سکس کرد.
+همیشه آرزوی این لحظه رو داشتم، از اولین باری که دیدمت تا همین الان.
_اون موقع بچه بودی، ولی الان آقایی شدی، اون موقع اگه باهات سکس میکردم جذاب وجدان سواستفاده جنسی از یه بچه نابودم میکرد، راستش همین الانم همین حس دارم که چرا باهات سکس کردم، ولی اونقدر حس شهوتم بالا بود که قدرت فکر کردن رو ازم گرفته بود.
+من که خوشحالم ازش، باید از این شهوت مردانه تشکر کنم که منو به آرزوم رسوند، فقط اینکه امیدوارم زیاده روی نکرده باشم تو سکس که دوست داشته باشی ادامه دار باشه.
_ولی آخه …
+به عنوان خواسته پسرت پدرام بهش نگاه کن.
_من که از خدامه قربونت برم، ولی تیرداد چی؟
+تیرداد رو بسپر به من، من میخوام هر دوتون رو باهم داشته باشم، نمیتونم زندگیم رو بدون وجود حتی یه نفرتون تصور کنم.
_باشه پسر عزیزم
+آخ جون تونستم راضیت کنم.
تا میتونستم محکم تو بغلم فشارش دادم، از پشتش بلند شدم و کیرم و کون منصور رو تمیز کردم، سرم رو روی بازوش گذاشتم و به آغوش گرمش پناه بردم.
نوشته: Mili_vish
7 پاسخ به “چرخ گردون (۴)”
وای باورم نمیشه که میبینم ادامه داستان رو نوشتی
یه مورد دیگه که یادم رفت بگم،
مشتاقم پارت بعدی رو بخونم
اصلان جالب نبوداون شهوت خاص مخاطب نمیگیره
چرت و مسخره
سلام دوستان عزیزم وقتتون بخیر.ممنون از اینکه داستانم رو خوندید و نظر دادید.
مثل همیشه عالی ♥️🥰بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم🥰