چرخ گردون (پارت دوم)
راوی: تیرداد
پدرام فقط یه رفیق نبود برام، پدرام برای من عزیزترین آدمی بود که جدای از خانواده دوسش داشتم، برام به همون اندازه عزیز بود که مهرداد بود. شروع رابطه من و پدرام برمیگشت به همون اوایل که اومده بود باشگاه، اون موقع من تازه رفته بودم دانشگاه، سه روز در هفته دانشگاه بودم، و سه روز دیگه تو باشگاه پیش منصور کار میکردم به شاگردهاش آموزش میدادیم، به قول خودش کمک مربی بودم، من چون از بچگی ورزش کردن رو با خود منصور یاد گرفته بودم برای کشتی گرفتن باشگاه دیگه ای نرفتم و کلا پیش منصور بودم، تو این سه سال اخیر جدای از کشتی بدنسازی رو هم شروع کرده بودم، دروغ چرا بدنسازی رو خیلی بیشتر از کشتی دوست داشتم، بیشتر میخواستم تو یه باشگاه بدنسازی کار کنم تا یه سالن کشتی، ولی خوب بودن من اونجا یه دلیل دیگه ای داشت.
پدرام کسی بود که منو با یه زنجیر به سمت سالن میکشید، دلم میخواست هر لحظه ببینمش، روزایی که دانشگاه بودم و نمیرسیدم که برم سالن فکرم اونجا بود، نمیدونستم که بهش بگم خیلی میخوامش یا نه، پدرام حدودا ۱۵ سالش شده بود، تو این سن نمیخواستم چیزی رو بهش تحمیل کنم، حتی اگه یه حس دلبستگی عاشقانه باشه، دوست داشتم که بالغ بشه و بهش بگم، خیلی برام مهم بود که خودش با عقل و منطق منو بخواد، نه از سر اینکه منصور کمکش کرده و فکر میکنه به ما مدیونه، در ضمن بعد از همه اون اتفاق هایی که براش افتاده بود، من بچه نبودم که هر حرفی رو باور کنم، لازم نبود کسی چیزی بهم بگه، میتونستم از حال و روز پدرام که همش تو خودش بود بفهمم که این بچه تجاوز دیده، اونم نه یکبار بلکه بیشتر، تو یه کتاب روانشناسی خونده بودم که آدمایی با شرایط پدرام هر لحظه ممکنه تصمیم به خودکشی بگیرن، چرا که رنج خیلی زیادی رو تحمل میکنن و سعی میکنن با کسی خیلی صحبت نکنن، چون فکر میکنن هر کسی میتونه نفر سواستفادهگر بعدی باشه.
خودم رو به هر دری زدم که از این حال و روز درش بیارم، یه روزایی ماشین منصور رو ازش میگرفتم و دست پدرام و مهرداد رو میگرفتم و می رفتیم گردش، گاهی اوقات رستوران یا کافه، گاهی اوقات هم یه گوشه دنج زیر سایه تهران، هرچند ماه یکبار هم سعی میکردم برنامه مسافرت بچینم، به مهرداد میگفتم که بیفته به جون بابا که برای مسافرت وقت خالی کنه، هر موقع که اوکی میشد منو و مهرداد اصرار میکردیم که پدرام و مامانش رو هم با خودمون ببریم،
هر موقع بابا میومد به خاله و پدرام هم میگفتیم، اما وقتی که بابا کارش زیاد بود و نمیتونست همراهمون بیاد میگفت که شما سه تایی برید، اونجا یه ویلای کوچیک داشتیم که منصور از ارث خانوادگی که اقاجون بهش داده بود خریده بود، بابا یه ویلا گرفته بود و عمه مهین و مهوش هم از اونجایی که یه سهم داشتن از ارثی که آقاجون در اختیارشان گذاشته بود با هم یه ویلا گرفتن.
هدف همه این کارهام خوب کردن حال دل پدرام بود، حاضر بودم هرکاری بکنم که دوباره به زندگی عادیش برگرده و فکر و خیال سختی هایی که کشیده رو بیرون کنه.
هر چقدر که زمان میگذشت شدت دلبستگی من به پدرام بیشتر میشد، و نمیتونستم یک لحظه از فکر کردن بهش بیام بیرون، از طرفی تو سالن کشتی کار کردن با منصور برام یکم سخت بود چون از وقتی که بدنسازی رو شروع کرده بودم علاقه چندانی به کشتی گرفتن نداشتم، تازه مدرک مربی گری بدنسازی رو گرفته بودم، از دانشگاه هم که کاردانی رو تموم کرده بودم و برای کارشناسی رشته تغذیه رو شروع کردم، الکی الکی دو سال گذشت، دو سال از هر روز دیدن پدرام، دو سال از این همه فکر شبانه، زمان خیلی زود میگذره به یه چشم به هم زدن.
شاید از نظر همه یه آدم گنده خیلی پر زور باشم ولی من هیچوقت دل و جرات این رو نداشتم که بخوام عشقم رو به کسی ابراز کنم.
با بابا صحبت کردم و گفتم که میخوام یه باشگاه بدنسازی راه بندازم، اولش یکم صحبت کرد باهام که اصول کارهایی مثل باشگاه داری رو بگه بهم ولی حرفی که بعدش زد منو شوکه کرد، گفت که کمکم میکنه که کنار خودش یه باشگاه راه بندازم، من پول زیادی نداشتم، هرچی بود پس اندازی بود که منصور تو این سالها برام کنار گذاشته بود حدود ۱ میلیارد میشد که همش طلاهای آب شده بود، بعد از دو سه هفته به من گفت که یه سالن خیلی بزرگ پیدا کرده که طبقه زیر همکفش که قرار بوده پارکینگ باشه رو میخوان اجاره بدن.
روزی که رفتیم سالن رو ببینیم باورمون نمیشد انقدر که بزرگ باشه، از املاکی قیمت رو که پرسیدیم گفت که اینجا رو دو میلیارد گذاشته رهن کامل، از این جهت که رهن کامل بود خیلی خوب بود ولی ۲ میلیارد هم رقم کمی نبود، منصور پیشنهاد داد که باشگاه خودش رو هم به اونجا منتقل کنه، و این جا رو پس بده، اونجا فضا به قدری بزرگ بود که بشه یه کاربری دیگه هم بهش اضافه کرد، ولی ما ترجیح دادیم که در همین حدود باشه، رهن باشگاه رو از رهن سالن بابا با کمی از اینور اونور جور کردن تهیه شد و پرداخت کردیم، با اون یک میلیاردی هم که از فروش طلا به دستمون اومد پارتیشن بندی ها رو انجام دادیم و تا جایی که میتونستیم عایق صدا کار گذاشتیم که دو تا سالن اذیت نشن، بین دو تا سالن هم یه فضای مشترک درست کردیم برای بوفه باشگاه که بیشتر حالت کافه گرفته بود به خودش، پدرام به درخواست خودش گفت که بوفه رو تحویل میگیره و اونجا کار کنه، همون جا هم چند تا تابلو زده بودیم که برای ثبت نام به پدرام مراجعه کنن، منو بابا تصمیم گرفتیم که حقوق پدرام رو کمی بیشتر کنیم ولی ازش بخوایم که تو جمع و جور کردن باشگاه هم کمک کار من باشه هم منصور،
انصافا پسر کاری و با جنمی بود، فکر نمیکردم بتونه از پس دو تا سالن بر بیاد ولی خیلی خوب عمل کرد و همه ازش راضی بودیم، یه جورایی تو دلی همه شده بود، از من و منصور گرفته تا بچه هایی که میومدن باشگاه، چون از همون اول برای ثبت نام با پدرام هم کلام میشدن، با پدرام رابطه خیلی بهتری داشتن مخصوصا پسرای هم سن و سال خودش فضای دنجی که اونجا به هم زده بود هم محلی شده بود برای دورهمی های بچه های باشگاه که چند دقیقه ای رو کنار هم باشن و بگن و بخندن، خوشحال بودم که پدرام شاد هست، خیالم ازش راحت شده بود که قرار نیست اتفاق بدی براش بیوفته.
حالا که پدرام از لحاظ روحی خیلی بهتر شده بود باید بهش فضا میدادم تا بتونه با زندگی خودش کنار بیاد،
وقتی که اومد پیشم و ازم خواست که مربیش بشم خیلی خوشحالم کرد، یه قدم به تمام رویاهایی که باهاش ساخته بودم نزدیک تر شده بودم،
بدن پدرام خیلی قشنگ بود، با اینکه عضله ای نبود ولی بخاطر تمرین های کشتی که با منصور داشت بدنش رو روی فرم نگه داشته بود، بهش پیشنهاد دادم که کلا به جای کشتی فیتنس یا بدنسازی رو پیش بگیره، چون میدونستم علاقه ای به کشتی گرفتن نداره و همون چند باری که مدال گرفت تو مسابقات رو هم بخاطر شاد کردن دل منصور و مادرش بود،
فیزیک بدنی پدرام برای بدنسازی حیف بود، باید بیشتر برای فیتنس براش برنامه درست میکردم تا بدنسازی،
چون انعطاف بدنی فوق العاده ای داشت، و اگه فقط باهاش بدنسازی کار میکردم ممکن بود اون انعطاف رو ازش بگیره، پدرام جدای از ورزش علاقه شدیدی به بازیگری داشت و دوست داشت یه روزی مادرش اونو در حال سیمرغ گرفتن ببینه و جایزهش رو به مادرش تقدیم کنه، گاهی اوقات تو ویلا به شوخی متن حرف زدنش پای میکروفن رو که میخواست بعد از جایزه گرفتن حرف بزنه رو تمرین میکرد، پدرام پسر معصومی بود که حقش بود به همه خواسته هاش برسه و من وظیفه خودم میدونستم که تو این راه تا جایی که در توانم هست بهش کمک کنم. اولیش هم به قول خودش ساختن بدنش بود.
پدرام بخاطر شروعش با تمرینات کشتی آمادگی بدنسازی و فیتنس رو داشت، و خیلی خوب تونست از پسش بر میاد، چون زیرسازی بدنش از قبل انجام شده بود نیازی برای فشار اوردن بهش نبود، طبق حرفی هم که به من زده بود میخواست تناسب اندام بهتری داشته باشه و هدفش مسابقات و از اینجور داستانا نبود، برنامه بدنسازیش رو یه روز در میون تنظیم کردم مثل همه شاگردهام که بدن با استراحت کردن بتونه عضله سازی انجام بده، برنامه پر فشار برای بدنساز هایی بود که میخواستن توی مسابقات شرکت کنن، اونا هم احتیاج داشتن که بیشتر ورزش کنن که به وزن و بدن لازم برای مسابقات برسن، هم لازم داشتن که رژیم غذایی سفت و سر سختی رو دنبال کنن.
آخ که من قربون قد و بالای این پسر برم که هر چقدر بیشتر میگذره مهرش تو دلم بیشتر میشه اما کم نمیشه،
هر روزی که میومد تو سالن بخاطر دیدنش شادترین آدم روی زمین بودم، آخه بشر تو هنوز ۱۷ سالته انقدر جیگری بزرگ بشی چی میشی، دیدنش تو باشگاه موقع ورزش کردن با تاپ و شلوارک حس فوقالعاده ای داشت برام، بدن بی نقصش آدم رو دیوونه میکرد، موهای بدنش همیشه شیو شده بود و دوست نداشت که بدنش مو داشته باشه، به همین خاطر سفیدی پوستش از دور چشم همه پسر ها رو به خودش خیره میکرد، کم کم یه سال از شروع ورزش کردنش میگذشت، هفته بعد تولد ۱۸ سالگیش بود و دوست داشتم سورپرایزش کنم، به همین خاطر دفتر اسامی بچه های باشگاه رو برداشتم و به همه پیام دادم که میخوایم برای فلان روز برای پدرام تولد بگیریم و اگه اوکی هستید خبر بدید ممنون، از بابا هم خواستم که همین کار رو برای شاگرد هاش انجام بده، چون پدرام همه شاگرد ها رو میشناخت ولی منو بابا فقط شاگرد های خودمون رو شناخت داشتیم،
به مهرداد که گفتم مهرداد بند کرد که خودش میخواد کیک تولد رو درست کنه، از حق نگذریم فسقل ۱۶ ساله کیک های خوشمزه ای درست میکنه، ولی خب تعداد بچه هایی که برای باشگاه قرار بود جمع بشن نزدیک پنجاه نفر میشد، بهش گفتم که بزار از بیرون بگیریم ولی قبول نکرد هر کاری کردم، نیم وجبی هر چقدر هم که ریزتر از من باشه ولی تو حرف زدن کم نمیاره و نمیتونم حریفش بشم،
هر موادی که لازم داشت رو برام لیست کرد منم دو روز قبل تولد رفتم بازار و همه رو براش گرفتم، باهاش ساعت تمرین پدرام رو فیکس کردم که حتما راس ساعتی بیاد که من دارم با پدرام تمرین میکنم،
منصور قرار بود بره دنبال مهرداد که کیک ها رو بیاره و بیاد تو این فاصله هم چند تا از بچه ها رو گذاشته بودم که خیلی نامحسوس به دور از چشم های حواس جمع پدرام بقیه بچه ها رو بیارن تو و ببرن تو سالن کشتی منصور.
وای فقط اونجاش که یه چیزی از دست بچه ها افتاد و تالاپی صدا داد و پیچید تو باشگاه، پدرام خواست بره ببینه چیه که داد زدم سرش که تو الان سر کار نیستی هر گوهی اینجا اتفاق بیوفته به تو مربوط نیست، تو الان باید ورزشت رو بکنی.
بچه ها دونه دونه خداحافظی کردن و رفتن لباس بپوشن، منم تمرینم با پدرام تموم شده بود، ولی برای اینکه بقیه بچه های باشگاه هم که لباس عوض کرده بودن برن تو سالن پدرام رو یکم به حرف گرفتم که برنامه هفته آینده رو جدی بگیر و بدنت خیلی خوب داره تغییر میکنه و از این جور داستانا، بعدش با هم رفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم، منصور برق سالن رو قطع کرده بود و همه چی در تاریکی مطلق بود، از در که داشتیم میرفتیم پدرام گوش تیز کرد گفت تیرداد یه صدایی میاد از سالن، من گفتم خیالاتی شده، ولی پدرام کنجاویش بیشتر شد و گفت تیرداد من اینجا مسئولم اگه اتفاقی بیوفته بابات از چشم من میبینه، منم گفتم باشه بریم ببینم چه خبره، تو جلو برو تا من برق ها رو روشن کنم، پدرام که از آخرین پله پایین رفت برق رو روشن کردم و صدای دست زدن بچه ها و آهنگ تولد گذاشتن اندی رو بلند کردن، یعنی غوغایی بود برای خودش پشت سر پدرام رفتم تو سالن و پدرام که وسط سالن شوکه شده بود رو بغل کردم و تولدش رو تبریک گفتم، چشماش پر شده بود از اشک، اشک چشماش رو با دستام پاک کردم و دستم رو انداختم دور گردنش و بردمش بین بچه ها، مهرداد وروجک جلو تر از همه بدو بدو با یه کیک بزرگ اومد و کیک رو داد به پدرام، کیک و از پدرام گرفتم که راحت بتونه با بچه ها ارتباط بگیره، مهرداد هم که فرصت رو مناسب دید پرید بغلش، این دو تا بشر مگه همدیگه رو ول میکردن، به شوخی به پدرام گفتم اگه بخوای با همه همینقدر روبوسی کنی یه هفته اینجا معطلیم،
تا بچه ها روبوسی کردن من و مهرداد و منصور هم مشغول گذاشتن شمع ها شدیم و آماده روشن کردنشون، ۵ تا کیکی رو روی میز بزرگی که بابا داشت گذاشتیم و پدرام رو آوردیم برای روشن کردن شمع ها،
یکی از پسرا داد زد که کیک رو مهرداد داداش تیرداد پخته خیالتون از بابت رژیم راحت باشه کیک خونگی هست، منم به شوخی گفتم که خلاصه در جریان باشید سفارشات مجالس پذیرفته میشود، پدرام دوباره مهرداد رو بغل کرده بود و مشغول تشکر کردن ازش بود، تا حالا پدرام رو انقدر خوشحال ندیده بودم،
انصافا مهرداد خیلی خوشمزه درست کرده بود کیک رو، نمیدونم اگه مامان هم بود مهرداد انقدر به آشپزی علاقه پیدا میکرد یا نه، بگذریم اون شب همه دعوت بودیم خونه مامان پدرام، خاله برای پدرام کیک پخته بود و همه با هم رفتیم اونجا، باز هم غذای مادرانه و صمیمیت خونه، گاهی اوقات فراموش میکردم که ما از یه خانواده نیستیم، اصلا مگه قراره همه خانواده ها نسبت خونی با هم داشته باشن، ما مامان پدرام رو به اندازه مامان خودمون دوست داشتیم، پدرام هم همیشه برای من داداش کوچکترم بوده و هست.
سر میز همه بگو بخند بود، همه داشتن از همدیگه تعریف میکردن، پدرام از دستپخت از کیکی که مهرداد براش درست کرده بود، مهرداد از غذای خوشمزه اون شب، من از ورزش کردن پدرام و خاله از ما که مثل برادر همراه پدرام بودیم، بابا از خاله که یه تنه ستون یه خونه رو حفظ کرده.
شب که شد همش داشتم به این فکر میکردم که آیا پدرام از لحاظ عقلی به سنی رسیده که من ازش بخوام با من باشه یا نه، ولی نه نباید اینطوری جلو برم، باید منتظر یه نشونه بمونم، نشونه ای که بهم بفهمونه که پدرام هم منو میخواد، باید صبر میکردم،
پدرام تو این یکسال که بدنسازی رو شروع کرده بود یه دوره کامل ماساژ هم شرکت کرده بود، منتها به صورت چراغ خاموش شرکت کرده بود دوره رو و بعد از چند ماه که به ماساژ مسلط شده بود رفته بود برای آزمون و مدرک گرفته بود، اینا رو زمانی بهم گفت که اومده بود ازم مشورت بگیره برای انجام ماساژ در کنار کار کردن اینجا، این اتفاق یه ماه بعد از تولدش بود، اولین چیزی که اومد تو ذهنم این بود که پدرام هر چقدر نیت بدی نداشته باشه این کسایی که برای ماساژ مراجعه میکنن قطعا خیلی هاشون به قصد رابطه جنسی پا پیش میزارن، و این ممکنه پدرام رو به روزای بد نوجوونی ببره، و این برای من سخت بود، نمیخواستم واضح این مورد رو بگم بهش به همین خاطر به بهونه خسته کردن خودش و دو جا کار کردن و اینا خواستم منصرفش کنم ولی گفت میتونه از پسش بر بیاد و چون قصد دانشگاه رفتن نداره میتونه برنامه ریزی کنه براش،
وقتی دیدم که رو تصمیمش مصمم هست دلم رو به دریا زدم و بهش گفتم که کسایی که برای ماساژ مراجعه میکنن اکثرا دنبال رابطه جنسی هستن، ازش پرسیدم که این قضیه ممکنه به روحیهش آسیب بزنه یا نه؟
پدرام یکم فکر کرد و گفت راستش رو بخوای از هم دوره ای هام و استادم شنیدم که ممکنه این اتفاقا بیفته، استادم گفته بود از همون اول باید مشخص کنید که با رابطه جنسی در طول ماساژ مشکلی دارید یا نه، و این تصمیم رو به مراجعه کننده ها گوشزد کنید
+و تصمیم تو ؟
_ نمیدونم چی بگم، ماساژ رو دوست دارم، ولی با رابطه جنسی تو ماساژ مشکلی ندارم
+میدونی که همه نمیخوان که بکنیشون، گاهی اوقات ازت میخوان که بکننت، گاهی اوقات هم دوطرفه، یا مثلا اینکه احتمال داره ازت بخوان که به عنوان نفر سوم با یه زوج سکس کنی، اون موقع تصمیم تو چیه ؟
سکوت خفه کننده ای اتاقم رو گرفته بود، پدرام سرش رو پایین انداخته بود و هیچ حرفی نمیزد، جلو رفتم و کنارش نشستم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
+ببین پدرام تو از همون موقع که اومدی تو زندگی من شدی داداش کوچیکترم، شدی جزئی از خانوادهم، اینی هم که دارم ازت میپرسم فقط به این خاطره که میخوام چشم و گوشت رو باز کنم که بدونی دور و برت چ خبره
_ از من بدنت میاد میدونم
+تو خیلی احمقی پدرام چرا بدم بیاد؟
_اگه همچنان با همه این چیزهایی که گفتی بازم بخوام ماساژ رو ادامه بدم …
حرفش رو قطع کردم
+میدونم که گی هستی، میدونم که تو نو جوونی اذیتت کردن، میدونم به خاطر قایم کردن حست از بقیه کلی سختی کشیدی، حتی میدونم که احساس جنسی که داری اینه که دوست داری مفعول باشی ولی گاهی اوقات هم دوست داری فاعل باشی تو سکس،
(عمدا از کلمه فاعل و مفعول جلوش استفاده کردم که چیزی از خودم بروز ندم که منم گی ام)
پدرام با صورتی قرمز شده از خجالت
_اما اینا رو از کجا میدونی ؟
+پدرام من یه مربی ام، وقتی یه شاگرد رو قبول میکنم برام مهمه که اون آدم چه ویژگی هایی داره چه خصوصیت اخلاقی و چه نوع رفتاری داره، حالا تو که داداش خودمی باید بشناسمت که مواظبت باشم.
_حالا که همه چی رو میدونی بازم منو به عنوان یه برادر قبول داری ؟
+معلومه که قبولت دارم دیوونه، این احساسی که داری با تو به دنیا اومده دست خودت نبوده که من بخوام بابتش سرزنشت کنم.
_خوشحالم بابت شنیدن این حرف
+حالا یه سوال ازت بپرسم ناراحت نمیشی ؟
_نه بپرس
+به جز من بین افراد خانواده کسی میدونه حست رو ؟
_فقط بابات میدونه، وقتی که چند نفر داشتن منو به زور میبردن که بهم تجاوز کنن بابات سر میرسه و منو نجات میده، از همون موقع منو آورد پیش خودش، از احساسم به پسرا و مردا هم خبر داره، بهم قول داده که هیچکس از این موضوع باخبر نمیشه حتی مامانم
+پدرام داداش قشنگم، به کار ماساژت ادامه بده، میدونم دوسش داری، ولی قول بده که اگه هر کسی قصد آزار و اذیت کردنت رو داشت بهم بگی که دهنش رو سرویس کنم، باشه داداشی ؟
_باشه
+قربونت بشم من
سرش رو بوسیدم و تا خونه رسوندمش
از خودم عصبانی بودم که چرا بهش نگفتم منم گی هستم، یا اینکه نگفتم که عاشقشم، فکر اینکه کسی بخواد قبل از من با پدرام سکس داشته باشه عصبیم میکرد، از طرفی هم با این فکر که همین که با حرفام یه قدم به خودم نزدیکش کردم خودم رو آروم میکردم، وقتی به خودم اومدم دیدم که پشت فرمون راست کردم، شلوارم باد کرده بود و هر چقدر که میخواستم بهش فکر نکنم که بخوابه بدترش میکرد، فایده ای نداشت، نباید با این سر و وضع برمیگشتم خونه، بدی کیر بزرگ هم اینه که وقتی راست میشه از صد فرسخی مشخصه و آبرو برای آدم نمیزاره، ماشین رو یه گوشه پارک کردم و شیشه ها رو دادم بالا، خیالم از شیشه ها راحت بود که دودی هست و چیزی از بیرون مشخص نیست، دکمه های شلوارم رو باز کردم و شروع کردم به ور رفتن با کیرم، مشکلی که توی همه سکس ها دارم اینه که پسرا ازش میترسن، با چند نفری اوکی شده بودم ولی حتی نتونستن نصفش رو هم تحمل کنن، من خیلی تو سکس مراعات میکنم که پارتنرم دردش نیاد و اذیت نشه ولی اینکه مدام غر بزنه میره رو مخم و کلا حال ادامه دادن به سکس برام نمیمونه، به همین خاطر بیشتر با جق خودم رو ارضا میکنم، البته نه اینکه سکس کامل نداشته باشم، ولی منظورم اینه سکس های کاملی که داشتم با پسرایی بوده که برای سکس پول میگرفتن، اونا چون همیشه کارشون سرویس دادن بوده برای سکس با سایز کیرم هیچ مشکلی نداشتن، ولی خب کسی که بخاطر پول سکس میکنه کجا و کسی که بخاطر عشق سکس میکنه کجا، فکر میکردم از جهتی بد هم نشد که پدرام قبل من با چند نفر سکس کنه، چون اون وقت بعد از اینکه ازش بخوام با من وارد رابطه بشه سایز کیر من براش قابل تحمل میشه، همه این تفکرات باعث شد که صحنه جنسی رو جلوی روم تجسم کنم که خیلی مسخره بود ولی من داشتم باهاش جق میزدم،
پدرام تو حالت چهار دست و پا وایساده بود همون حالت داگی که مردم میگن، و منصور داشت تو کونش تلمبه میزد، صدای ناله های از سر شهوت پدرام اتاق رو گرفته بود، منم با بدنی برهنه بهشون ملحق شدم و جلوی پدرام دراز کشیدم، پدرام کیرم رو تو دستش گرفته بود و پایین بالاش میکرد، منصور خندید و گفت تو که سایزت از من دراز تره، الحق که پسر خودمی، تو همون حین که داشت تو کونش تلمبه میزد به پدرام گفت: پدرام بابا تو که همیشه میگفتی عاشق کیر بزرگی، اینم یه کیر بزرگ دیگه، بخورش، میدونم دوست داری بکنی تو حلقت، خجالت نکش بخور مال غریبه نیست، مال داداشته.
پدرام کیرم رو تو دهنش برد و شروع کرد به ساک زدن، گرمای دهنش و خیسی آب دهنش روی کیرم صدام رو درآورد و شروع کردم به آه کشیدن، فقط کمی از سر کیرم تو دهنش بود، منصور زانو های پدرام رو صاف کرد کا بتونه رو شکم دراز بشه، خودش هم بدون اینکه کیرش دربیاد روش دراز کشید و دستش رو آورد پشت سر پدرام، سر پدرام رو فشار میداد که بتونه بیشتر کیرم رو بخوره، تقریبا نصف بیشترش تا ته حلقش رفته بود، منصور دست رو از زیر بغلش رد کرد و کنار سرش گرفت، عملا پدرام هیچ کاری نمیتونست با دستاش بکنه، سرش ثابت بود جلوی کیرم، منم روی تخت فنری شروع کردم به تلمبه زدن توی دهنش، بعد از یکم که خسته شدم، کشیدمش بالا و خودم رفتم زیرش خوابیدم، میبوسیدمش و از بوییدنش لذت میبردم، کیرم روی سیکس پک های تازه بیرون زدهش بود و با تلمبه های منصور بین خطوط عضله های شکمش جا به جا میشد، پدرام با ولعی که تو چشماش بود دم گوشم گفت، تو بیا منو بکن، میخوام تجربه کنم کیرت رو، منصور که فهمید داستان از چه قراره به من اشاره کرد که جامونو عوض کنیم، برق رو میشد تو چشم های پدرام دید، دیدن کون گرد و خوش فرمش منو به ذوق آورده بود، چیزی که تو بدن پسرا دوست ندارم باسن خیلی گنده هست، و خوشبختانه بدن پدرام کاملا بی نقص و معمولی بود، و این منو خوشحال میکرد، سرم رو به سوراخش رسوندم و زبونم رو روش کشیدم، آخ که وقتی زبونم رو فرو بردم تو سوراخش گرمای کونش داشت آتیش شهوت رو شعله ور میکرد، لیسیدن و فرو بردن زبونم توی کونش لذت فوقالعادهای داشت برام، از همون سوراخ کونش شروع کردم به بوسه های ریز و مداوم تا برسم به لاله گوشش، خودم رو بدنش کشیدم و کیرم رو لای کونش جا دادم، نفسش داشت بند میومد از خوردن گوشش، انگار که بدنش تو شل ترین حالت ممکن بود، بدون اینکه خوردن گوشش رو قطع کنم، باسنم رو بالا آوردم و با دست سر کیرم رو تنظیم کردم روی سوراخش و خیلی آروم فرو بردم، چون نمیخواستم درد بکشه هر جایی که احساس میکردم ممکنه دردش بگیره صبر میکردم و دوباره همون اندازه رو عقب جلو میکردم که بتونه به سایزم عادت کنه، البته این تحمل سایز عادتی شده بود که با هر پسری داشتم ولی پدرام تو این خیال کیر منصور که به اون کلفتی بود رو تحمل کرده بود، کیر من که کلفتیش از منصور کمتر بود، تنها فرقی که با من داشت این بود که چند سانتی کیر من دراز تر بود، پدرام سرش رو از روی کیر منصور بلند کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت همش رو میخوام لطفا، منم نتونستم خودم رو کنترل کنم و همش رو تا انتها وارد کردم، مثل همه تجربه سکس های قبلیم سر کیرم خورد به دیواره انتهایی استخون لگنش و چند سانتی مونده بود، ولی چون گفت که همش رو میخوام دست رو روی پهلو هاش گرفتم و همون مقدار رو هم به زور فشار دادم و کامل رفت تو، صدای اوووف گفتن پدرام که از سر لذت بود شهوتم رو چند برابر کرده بود، پاهاش رو دراز کردم که به شکم بخوابه، خودم هم در همون حین که روی کمرش دراز کشیدم، پاهای منصور دوطرفش پهن شده بود و کیرش روی صورت پدرام بود، تلمبه هام رو شروع کردم، آروم ولی عمیق، سرش رو بلند کرد و کیر بابا رو تو دهنش گرفت، و سعی میکرد که تا ته بخوره، منم که دیدم داره سعی میکنه، دستم رو گذاشتم پشت سرش و سرش رو فشار میدادم به سمت کیر منصور، پدرام چند وقتی بود که موهاش رو بلند کرده بود، به حدی نرسیده بود که بخواد ببنده ولی خوب بلند بود، دستم تو موهاش گره خورده بود و سرش رو با حرکت دستم عقب جلو میکردم، یکم کیرم رو عقب آوردم و نگه داشتم، سرش پدرام رو ایندفعه نگه داشتم چند ثانیه اول رو تونست تحمل کنه، ولی یهو وقتی که به اوق زدن افتاد ناخداگاه شکمش شروع کرد به تکون خوردن و تقلا برای رهایی، تو این تقلا ها بدون اینکه کیرم رو تکون بدم با تکون خوردنش کیرم تا ته به خورد کونش میرفت، وقتی سرش رو ول میکردم، شل میشد و آروم میگرفت، باید بگم با اختلاف زیاد بهترین لذتی هست که میشه برد، البته این در صورتی هست که هر دو طرف از این قضيه لذت ببرن در غیر این صورت چیزی که هست عملا تجاوز حساب میشه، وقتی که دیدم خسته شده سرش رو آزاد کردم که خودش در حد توانش ساک بزنم و من مشغول تلمبه زدن بشم برای ارضا کردن خودم، این سری چون دیگه کون پدرام کیر دراز منو پذیرفته بود شروع کردم به محکم زدن البته با سرعت بیشتری، منصور هم که حال منو دیده بود، دستش رو روی تخت ستون کرد و با کیرش شروع کرد تو دهن پدرام تلمبه زدن، به طرز فوقالعاده محشری داشت از دو طرف تلمبه میخورد، من که داشتم به اوج میرسیدم با هر تلمبه به ارضا شدن نزدیک تر میشدم، منصور که بدنش به لرزه افتاده بود، کیرش رو از دهن پدرام کشید بیرون و کرد تو دهن من که کنار صورت پدرام بود، با دستش پشت سرم رو نگه داشت و کیرش که ته حلقم بود شروع کرد به نبض زدن و پمپاژ کردن آبش، همون موقع هم آب خودم اومد ولی چون منصور سرم رو نگه داشته بود مجبور شدم تو کون پدرام ارضا بشم، تمام آب منصور از گلو رفت پایین، یکم کیرش رو بیرون آورد و سر کیرش روی زبونم بود، دور کلاهک کیرش رو زبون کشیدم و یه میک محکم زدم، چند قطره آخر آبی که تو کیرش مونده بود رو هم آوردم تو دهنم و قورت دادم، کیرش رو که بیرون کشید هنوز راست بود، تازه بعد از اینکه کیر منصور تو دهنم بود متوجه شدم که بقیه میگفتن کیر بزرگ خوردن و دادن بهشون سخته یعنی چی …
وقتی به خودم اومدم دیدم که تو ماشین ارضا شدم و آبم ریخته روی شیشه و فرمون ماشین، لباس هام هم یه مقداری کثیف شده بود، با دستمال کاغذی همه رو مرتب کردم و راه افتادم سمت خونه، ولی مگه خواب به چشمم میومد، تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه بتونم یکبار برای همیشه بدون هیچ ترسی علاقهم رو بهش ابراز کنم و اونم منو با آغوش باز بپذیره.
ادامه دارد …
نوشته: Mili_vish
8 پاسخ به “چرخ گردون (۲)”
چرا دیر به دیر مینویسی
سلام دوستاناز اینکه تا اینجای داستان با من بودید ازتون ممنونم،
مورد دوم که خیلی از دوستان چه تو قسمت کامنت داستان ها و چه تو خصوصی پیام داده بودن طولانی شدن زمان ارسال داستان ها بود،
الکی طولانی بود و سکسش تجسم بود.جقی بود خوشم نیومد
🤔
عالی بود مرسی خسته نباشی
❤️
عالی ❤️