_داداش عاشق شدم
+هههه بازم فکراتو کن بعید میدونم
-داداش بدجور عاشق شدم گفتم شاید زود گذره اما نه عاشق شدم
+مهران جون من راست میگی؟
-بجون داداش عاشق شدم
+عاشق پگاه؟
-اره شاید بارها بروم نیاوردم ک چقد دوسش دارم از غرورم بود ولی
الان میخوام اعتراف کنم تموم زندگیم شده…
+داداش متوجه تغییر رفتارت این مدت شدم حس میکردم خبریه این دختره برات فرق داره با بقیه. آخ داداش آرزومه شب عروسیت مست کنم برقصم…
دو ماهی گذشت…
خواب بودم …صدای نفس نفس شنیدم
پاشدم رفتم از اتاق بیرون
دیدم صدا از اتاق مهران میاد
رفتم در اتاق دیدم مهران گوشی دستشه داره تایپ میکنه و اشک میریزه هق هق میزنه
خدا این مهرانه؟این داداش خشک و وحشی منه؟مگه میشه؟مهران سرش می رفت غرورشو خورد نمی کرد حتی جلو خودش ب کجا رسیده ک با این ریش و پشم داره هق هق میزنه
توو همین خیال بودم دیدم گوشیو پرت کرد زد ب دیوار یهو از جام پریدم…
همینجور ک وایساده بودم مامان بیدار شد
•صدای چی بود؟
+هیچی مامان مهران باز عصبی شده معلوم نیس چی…
•مهران؟؟؟؟
_ماماااان نیا توو اتاق ولم کنین
پاشد درب اتاق و محکم کوبید
•باز این پسره زده ب سرش شماها کشتین منو کل نوجوونیتون ک توو کلانتریا دنبالتون بودم کل سرمایمون سر دیه های شما رفت
اینم جواب منه در نهایت…
+دورت سرت بگردم مامان …دعا کن زودتر سرو سامون بگیره خلاصشیم از دستش هههه…خودتو ناراحت نکن قربون شکلت…
•برو بچه توام بدتر از داداشتی
رفتم درب اتاق مهران در زدم …جواب نداد …
+مهران بیام توو یه چی بردارم میرم
-بیا زودم برو
اروم رفتم داخل…
گوشیو از روی زمین در حالی ک خورد شده بود برداشتم…
+چیشده؟
-بروبیرون
+داداش بگو جون من چی شده؟
-گفتم برو بیرون
+مهران چی شده ک تو گریه کردی؟من تا حالا اشک تورو ندیده بودم
-گمشوووو بیرون کسکش برو گمشو بیروووووون….
+من چجوری بزارمت با این حال حرف بزن خب
از روو تخت بلند شد…
با نگاه عصبانی چشای خیس و قرمز صورت پف کرده اومد سمتم
-گورتوگم کن مهراب گووورتو گم کن از اتاق
در حالی که داشت هولم میداد و محکم میزد روو شونم…
انداخت منو از اتاق بیرون …ب دست و پاش نپیچیدم…رفت توو اتاقم تا صبح فکرم درگیر مهران بود
داداش بزرگم کسی ک همیشه جدی بود داشت اشک میریخت
میدونستم قضیه برمیگرده ب پگاه…
پگاه چیکار کرده بود با مهران نمیدونستم…دختر خوشگل ودوست داشتنی بود از اون دخترا ک حس ارامش بهت میده
یه دختر آروم و با ادب بود…چیکار کرده بود ک مهران رو اینقد کفری کرده بود…
چهار روز گذشت…
+داداش حالا نمیخوای بگی چی شده بود اون شب؟
-نه…
+داشتی گریه میکردی …
-اینقد بروم نیار
+فدای سرت …فقط میخوام بدونم چی شده
-با پگاه بحثم شد
+چرا گریه؟
مکث کرد.سرش پایین بود انگار ازم خجالت کشید…
+بگوبهم…
-میخواست ازم جدا شه مهراب…هرچی میگفتم حالیش نمیشد یه چیز ساده رو بهونه کرد دیگ جوابمو نداد…دو روز بود داشتم التماسش میکردم نکنه این کارو…حتی از خونه نمیومد بیرون ک نبینمش از صبح تا شب کشیک میدادم شاید بیاد بیرون…دیوونم کرده داداش قلبم داشت می سوخت التماسش کردم صدبار ک راضی شد دیشب ببینمش آخرم با تهدید نگهش داشتم…
+مهران بعد ۲۸سال عاشق شدی حالا تهدید چیه دیگ خودتو خر نکن نمیخوادت ولش کن خودتو بیشتر خورد نکن با تهدید فایده نداره رابطه یک طرفه
-من میخوامش نگهشم می دارم حتی بزور…
+احمق…
-گوه نخور ب توچه…
مهران پاشد رفت…
دو هفته گذشت….
توو یه جمع پسرونه بودیم یه مشت گولاخ لات…ک همه رو ما یه حساب دیگه داشتن…
منو مهراب از بچگی رزمی کار میکردیم تموم رشته های رزمی رو ما امتحان کردم اما حرفمون کیک بوکسینگ بود…
همینجوری ک داشتیم مست می کردیم بحث شد راجب اسلیپ و داک کردن (اسلیپ وداک همون جاخالی دادن توو ورزش بوکس …)
ک کی حرفه ای تره سریع تره و فلان…
ماهم مست پاره بودیم
سعیدگفت مهران پاشو با عرشیا یه کل بنداز
مهران هی گفت نه و فلان خلاصه بچه ها اصرار کردن
مهرانم پاشد مقابل عرشیا وایساد و شروع کردن…
عرق میریخت ازشون درحالی ک صدای بچه هام بلند بود و داد و هوار میکشیدن
توو همین حین مهران پیراهنشو دراورد…
+مهران این چیه رو دستت؟
•اووه داش مهران تاتو جدید زده
دقت کردم دیدم انگار اسمه…
از جام بلند شدم رفتم سمتش…
+چی زدی روو دستت
یهو مهران ب خودش اومد
-ول کن دستمو…
مهران همه چیو ول کرد در حالی که داشت از مستی تلو میخورد پیراهنش برداشت تنش کرد…
سکوت کل خونه رو گرفته بود انگار بچه هام فهمیده بودن یه چیزایی…
بعد از چند لحظه یهوپچه ها صداشون دراومد
رفتن سمتش گفتن این چیه بزار ببینیم و کلی گیر دادن بهش
یکدفعه مهران با صدای بلند گفت اسم عشقمه،اسم خانممه ،اسم قلبمه …تمومزندگیم خلاصه میشه توو این اسم…
همه بچه ها سکوت کردن و دیگ هیچ حرفی نزدن هیچی هیچی
چند ساعت بعد داشتیم برمیگشتیم خونه تصمیم گرفتم خیلی سرب سرش نزارم فقط پرسیدم عاشق چیش شدی ک ولتم کرد بازم موندی و حتی اسمشم تاتو کردی؟
+عاشق چشماش…عاشق چشماشم مهراب …دیگ با بابا هم دوباره صحبت کردم گفت میریم خواستگاری …هه بابا ک از خداشم هست من برم زودتر شاید سر ب راه شم ههه
فقط گفتم انشالله و اصلا ادامه ندادم…مهران تغییر کرده بود دیگ همه چی علنی بود و سوالی نبود برای پرسش عشق کورش کرده بود…
من فقط شاکی بودم ک چرا میخوادش اینقد وقتی ولش کرده بد و به اون حال رسوندش…
خلاصه مدتها گذشت نامزدی کردن …شوق و توو چشای مهران میدیدن همه تمومشووصف پگاه کرده بود
عقد کردن…
رفت و آمد پگاه ب خونمون زیاد شده
تا قبل این من کم میدیدمش یا اگرم میدیدم مدت کوتاه بود و اصلا توجهی بهش نمی کردم…
شب یلدا رسید…
مامانم کلی لباس برای عروسش خریده بود کلی خوشحال بود اولین عروسش بود خوشحال بود چون مهران اروم شده بود دیگه وحشی نبود مث قبل پگاه انگار یه فرشته بود یا بزار اینجوری بگم پگاه یه ارباب بود ک قلاده داداشم دستش بود ب هر سوی ک میخواست میبردشو داداشم یه برده ب تمام معنا تابع امر پگاه شده بود…
یه چند وقتی بود داشتم ب پگاه دقت میکردم بهش نزدیک تر شده بودم….
درب رو باز کردن پگاه و مهران اومدن خونه از جام بلند شدم بهش سلام بدم …بوی عطرش زبونمو بند آوردی با کمی مکثسلام دادم بهش…
یه ساعتی گذشت….
•عروس قشنگم پاشو لباسایی ک برات خریدم و بپوش ببینم تنت…
با ذوق اومد لباسارواز مامان گرفت و بوسیدش رفت توو اتاق
پگاه سیاست داشت بابام و مامانم خیلی دوسش داشتن
فقط من هنوز درک نکرده بودم این قضیه رو…
همینجوری سرم توو گوشی بود ک با صدای ماشاالله گفتن مامانم سرمو اوردم بالا چشم ب پگاه خورد…
چقدر لباس بهش میومد …خیلی زیبا شده بود …پگاه خوشگل تر از چیزی بود ک فکر میکردم…
نگاهم بهش طولانی شد به خودم اومدم احساس ندامت کردم
سرمو انداختم پایین و حواسمو پرت کردم…
میگذشت میگذشت هر وقت میدیدمش نگاهم روش میموند همش حواسم پرتش میشد هی فکرم درگیرش…ب این حالتم توجه نمیکردمیعنینمیخواستم درگیرش بشم…
یه شب یه مهمونی گرفته بودیم برای اولین بار بود یهو پگاه اومد کنارم نشست شروع کرد ب صحبت کردن راجب کارم…
اولش خیلی سریع جوابشو دادم بعد یه سوال پرسیدم و وقتی اون داشت جواب میداد خیلی بهش دقت کردم انگار یه فرصت خوب پیدا کرده بودم برای اینکه بشینم راحت نگاهش کنم بدون اینکه پلک بزنم بشینم نگاهش کنم ببینم چیه این دختره داداشمو عوض کرد
بشینم نگاهش کنم ببینم حسم داره بهم چیمیگه…
صورتش خیلی قشنگ بود صداشودوس داشتم وای خیلی با نمکصحبت میکرد…تا اینکه خنده هاشو دیدم …من نمیفهمیدم چی میگ من هیچ تمرکزی روی حرفاش نداشتم ولی خنده هاشو ک دیدم ناخوداگاه لبخند زدم،،لبخند زدم ب لبای قشنگش ب صورت بانمکش ب خنده های بچگونش…صدام زد …
•مهراب؟؟
همینجوری ک محو خنده هاش شده بودم
چشامواوردم بالا چشم توچشم شدیم…
آخ چشاش …چشاش قشنگتر از توصیف برادرم بود…چشاش همون چیزی بود ک زندگی مهران رو متحول کرد…فهمیدم نگاهش بود ک باعث شد مهران التماسش کنه …پلک زدنش بود ک مهران رو تا صبح درب خونشون نگه میداشت…این همون چشایی بود ک مهران حاضر بود بزور و تهدید حتی داشته باشتش…
•مثاینکه حواست نیست
+جان نه.حواسم هست دوباره بپرس سوالتو
یهو مامان صداش زد
•حالا بعدا صحبت میکنیم
همینجوری ک داشت میرفت قدماشو میشموردم نگاهم گیر کرده بود بهش…
ولی نه این نمیتونه عشق باشه.من جونمو برای داداشم میدم اینم زن داداشم بود پس حتما یه دوست داشتن پاکوسادس…
پس چرا کل شب فکرم درگیرشه؟چرا تا صبح خوابم نبرد…
توو همین حال و هوا میگذروندم تا شب عروسی داداشم فرا رسید…
من بارها بارها وقتی پگاه میدیدم با خودم کلنجار میرفتم ک این عشق نیست…
عروسی داداشم بود عروسی ک آرزوشو داشتم ببینم …داداشمو توو لباس دامادی …شبی ک دوس داشتم کلی مست کنم و پایکوبی
پس چرا دلهره داشتم؟چرا بی تاب بودم؟چرا هول بودم چرا لبخند بزور روی لبم میومد…
ب رسم عادت شهرمون جلو پای عروس و داماد وایسادم ک تیر اندازی کنم برنامه ای ک لحظه شماری میکردم براش…
سلاحمو مسلح کردم گرفتمش بالا…تا عروس و داماد بیان جلوتر و منم همینطور عقب عقب برم و تیر بزنم…
داماد روپوش عروس رو برداشت…
اخ برااادر چرا اینکارو کردی…
صورت ماهشو دیدم دلم ریخت…انگار خدا ساعتها برای تراشیدن این دختر وقت گذاشته…چقدر لباس عروس بهش میومد…چشاش داشت می درخشید توو شب …قلبم نمیزد انگار تیروزده بودم ب قلبم…
همینجوری قدم برمیداشتم میرفتم عقب بدون رمق بدون حال بدون لبخند چشام اشکی بود حالم بد بود صدای جیغ و هوار صدای ساز و دف ب گوشم نمیرسید صدای کل کشیدن زن ها برام مبهم بود حتی صدای تیر رو هم نمیشنیدم دیگ…
یه لحظه ازش چشم برنداشتم نگاهش کردم نگاهش کردم نگاهش کردم انگار آخرین بار میبینمش…
همینجوریبا چشماشکیتیر میزدم
کاش این تیر میخورد ب قلب من ک عاشق عشق داداشم نشم…
رفتن داخل…پسر عموم اومد زد ب شونم گفت:مهراب مستی ها هرلحظه میترسیدم بیوفتی اسلحه در بره از دستت
+نه داداش حالم خوبه
نشستم مست کردم مست کردم مست کردم ک نفهمم چی داره سر زندگیم میاد…بغض گلومو گرفته بود با حال خراب رفتم دسشوویی سیلی زدم ب خودم چندین بار،، مهراب این فقط یک تلقینه تو گوه میخوری ب زن داداشت چشم داشته باشی تو گوه میخوری ب داداشت خیانت کنی گوه میخوری گوه میخوری همینجوری ک صدای سیلی هام توو دستشویی پیچیده بود یهو یه پسر بچه شروع کرد ب گریه کردن…ترسیده بود…
بغلش کردم ارومش کردم نمیدونم چ کسشری گفتم بهش ک قانع شد رفت…
مرد و زن قاطی شده بودن یه گوشه وایساده بودم و فقط با خودم کلنجار میرفتم ک نگاهش نکنم
تا اینکه عروس اومد تنهایی رقصید وسط…
بعد یه زمان کوتاه داداشمم رفت رقصید باهاش
من رومو برگردونده بودم کنبینمش حقیقت اینقد مست بودم چشامم نمیدید از اون فاصله چیزیو…
لعنت ب این شانس…
صدام زدن ک برم برقصم باهاشون
لعنت ب این شانس…
رفتم وسط …وااای واای نزدیک شدم دیدمش …
دوباره نگاهم قفلش شد روموکردم طرفش و روبروش شروع کردم به رقصیدن و لذت بردن از زیبایی اش…
ای قربون قد و بالاش آی ناز و اداش
عشوه هاش داشت عقلمو از سرم میپروند لبخندقشنگشدیوونم کرده بود وای از مست نگاهش ،روبروم ناز و عشوه میومد با اوننگاه مستش چشای خمارش نگاهشو ازم میگردوند
ای ب قربون چشم قره هاش حاضر بودم جون بدم فقط نگاهم کنه…
پولارو از جیبم در اوردم میریختم رو سرش روی موهای قشنگش رو گردن صاف و قشنگش حتی گووشاش داشت دیونم میکرد گوشواره روی گوش های قشنگش میدرخشید همینجوری پول میریختمروسرش کور وکر شده بودم هیچکسو جز اون نمیدیدم
دلم میخواست بیوفتم به پاش دامنشوببوسم …همینجوری اشکام میریخت داداشم متوجه شد بغلم کرد
ای داد برادر اگ بدونی درد من چیه ای داد برادر قرار بود اشک شوق بریزم برات ولی دارم اشک سیاه بختی خودمو میریزم…بمیرم برات داداش…
اونشب ب سختی گذشت…
روزها گذشت گذشت گذشت من هرروز عاشق تر میشدم هر روز بدبخت تر میشدم…وقتی میدیدمش کنار داداشم حسودی میکردم
یه شب از همین شبای تاریک زندگیم …
مهمونی بودیم داداشم بغلش کرد فشارش داد بوسیدش یکبوس از ته دل از اون بوسای آبدار اخ این ارزو من بود …بدجور خشمگین شدم از داداشم …از روی حرص پاشدم از جام از کنار مهران رد شدم محکم زدم بهش با تعجب برگشت نگاهم کرد گفتم ببخشید داداش حواسم نبود ولی پگاه فهمیده بود …فهمیده بود چون خودشو ازم دور میکرد مدام براش هدیه میخریدم دیگ تابلو شده بودم ب هربهونه ای میرفتم خونشون …اما پگاه برومنمیاورد ولی خودشو ازم دورمیکرد
منی ک برای داداشم جون میدادم حالا انگار ازش ناراحت بودم ازش عصبانی بودم حریص.شده بودم…
خلاصه
تا اینکه یه سفر پیش اومده همه با هم رفتیم شمال…
تباهی زندگی من از این سفر بود…چند شب اول گذشت من هم عصبانی از وجود داداشم همخوشحال از اینکه پگاه کنارمه بودم
عادی شده بود داشتم باهاش سر میکردم
تا یه شب همه رفتن بیرون جز پگاه و مهران
منم فکمیکردم اینام رفتن نمیدونستم هنوز هستن
و اونا هم فکر میکردن من رفتم…
همینجوری داشتم از پله ها میرفتم بالا ک برسم ب اتاق ها…
از لای درب دیدمشون درب نیمهباز بود…
مهران از پشت بغلش کرده بود…گردنشو میبوسید
باشه من این صحنه رو زیاد دیدم ازشون ایرادی نداره
بغلش کرد انداختش رو تخت…
وای مهراب نگاه نکن برو…ولی میخکوب شده بودم…
افتاد ب جون گردنش مثوحشیا گردنشو مکمیزد
لباسو طرز وحشیانه باز کرد
پگاهداشت اصرار میکرد و پافشاری می کرد کادامه نده…
•مهران الان میان بچه ها
~نه کسی نمیاد ب این زودی
•قربونت برم بزار اخر شب
~نه نمیشه پگاه چند روزه نذاشتی مزه کنمش
•مهران؟
همون لحظه مهران جلو دهنشو گرفت افتاد بجون سینه ها و شکمش
جیغ های ریز پگاه نشون میداد داره دردش میگیره با گاز گرفتنای مهران
مثل احمقا وایساده بودم عشقمو بغل یکی دیگ میدیدم از داداشم متنفر بودم …
وای لحظه ای ک شلوارشودراورد …پگاه کلی مقاومت کرد ولی بزور کشید پایین شلوارشو گفت :دلم کس خوشمزتومیخواد عشقم.
هیجوقت نمیخواسم این صحنه رو ببینم…صدای لیسیدن کصش توو کل اتاق پیچیده بود
وای از وقتی پگاه شروع کرد ب ناله کردن از روی شهوت …نههه نباید اینکارو میکرد نباید لذت میبرد نمیتونسم تحمل کنم ببینم داره لذت میبره
اون عشقمبود تموم وجودم بود چجوری بود داشتم لذت بردن رو میدیدم کاش زمین باز میشد میرفتم توو زمین داشت دنیا روسرمخراب میشد همش فکر اینو داشتم ک برم حمله کنم ب داداشم
دلممیخواست بکشمش دلم میخواست گوشتشوبا دندونام بکنم دلممیخواست زبونشو قطع کنم…و خاک بر سر من ک ب داداشم خیانت کردم خاک بر سرم ک ب خون داداشم تشنه بودم…
داشتم مثل بچه ها پامواز حرص میکوبیدم ب زمین
مهران با صدای بلند از روی شهوت زیاد گفت:
آبتوبریز توو دهنم…
~نه مهران الان نمیاد
•تا صبحم شده میخورم باید بریزی توو دهنم
~مهران بسه الان یکی میاد
•آب کصتومیخوام تشنشم
شروع کرد با انگشت بردن تووکصش و مکیدنای محکم و طولانی
صدای ناله های پگاه بلندتر شد
منم از عصبانیت خون جلو چشامو گرفته بود
لعنتی ناله نکن توباید مال من میبودی سر من باید الان لای پاهایقشنگت میبود
توو همین حین پگاه ارضا شد یه جیغ کوتاه ک مشخص بود سریع حبسش کرد کشید و بدنش چند بار تکون خورد ومهران فقط قربون صدقه کصش میرفت…
دیگنتونسم تحمل کنم ک کردنشم ببینم نتونستم ببینم ک یه کیر داره عشقمومیکنه
رفتم پایین وشروع کردم ناخودآگاه مشت کوبیدن ب دیوار اینقد زدم زدم زدم ک همینجور خونمیریخت از دستم و دیوارم همه مصالحش ریخت…
دوییدم توی حیاط و همون باغ و یهو وسط محوطه افتادم روزمین و داد زدم داد زدم
حس یه ادم پوچ و بی غیرت داشتم کسی ک هم عشقشواز دست داده هم داداششو هم زندگیشو…
کسی ک تا آخر عمر باید با آرزوی محالش زندگی کنه…
کسی ک میبینه عشقش همخواب یکی دیگس اما نمیتونه هیچ گوهی بخوره…
من تا حالا عشق رو تجربه نکرده بودم منو داداشم دو تا کله خر بودیم ک اصلا توو فاز عشق و عاشقی نبودیم انگار فقط پگاه بود ک تونست جفتمونو عاشق کنه…
دیدم مهران اومد بالا سرم…
-مهراب چی شده ؟؟قلبم اومد توو دهنم داداش چته؟من فکر کردم رفتی
+هیچی
-چرا داد میزدی چرا گریه میکنی داداش؟؟
+هیچی برو داخل میام خودم
-تا نگی نمیرم یعنی چی از دستات داره خونمیاد داری گریه میکنی داد میزنی این تونیستی مهراب تا حالا اینجوری ندیدمت چ مرگته بگو ب من
+عاشق شدم مهران عاشق شدم داداش عاشق شدم
-عاشق ؟تو؟چرا حالت اینه؟کی هست؟تو هیچوقت راجب دختری حرف نزدی
+داداش با کسی دیگس عشقم
-پس غلط میکنی بخاطر کسی ک با کسی دیگس گریه میکنی…چرا بیخیال نمیشی؟عاشق چیش شدی؟
+عاشق چشاش…
ههه چ جمله آشنایی اینو قبلا من از مهران شنیده بودم
چرخ گردون مارو ب کجا رسوند…
-پاشو جمع کن خودتو حرف بزنیم راجبش…
سیگارمو روشن کردم…
_خب داداش حرف بزن
یهو صدای پگاه اومد ک پرسید چی شده؟
ب مهران گفتم برو داخل من میام بعدا حرف میزنیم
…همونشب بدون اینکه ب کسی بگم شبانه حرکت کردم اومدم سمت شهرمون با اینکه مسافت زیادی رو باید طی میکردم…
فردای اون روز کلی قرص متانو.ل خوردم ک خودمو بکشم چون حس بی غیرتیم داشت روانیم میکرد اینکه نتونسته بودم کاری کنم وقتی سر یکی دیگ لای پاهاش عشقم بود…
توو ماشین بودم و تقریبا خارج از شهر…بعد یکی پیدام کرده بود و برده بودنم بیمارستان من بیهوش بودم ب خونوادمم زنگ زدن و رسونده بودن خودشونو از شانس بدم نمردم روانی شده بودم داد میزدم همه چیو میشکوندم بردنمم تیمارستان یه هفته بستریم کردن…
تا اینکه با اصرار خانوادم ومسئولیت خودمون مرخصمکردن اوردنم خونه هرکی میومد سمتم روانی میشدم
جز عشقم جز باعثو بانی حال بدم
همه متوجه شده بودن یه جورایی برای همین مامان ب پگاه گفته بودک برو تنهایی باهاش صحبت کن کاروم باشه چون با تو انگار رودروایسی داره اروم برخورد میکنه
اما نمیدونستن ک من روانیشم
اومد توو اتاق جونم کف پاش قربون قدماش
پگاه میدونست من دوسش دارم اما نمیدونست عاشقشم
•مهراب کی میخوای تمومکنی این موضوع رو ب خودت بیا
+میمیرم برات
•مسخره بازیاتوتمومکن ب زندگیت برس
+میمیرم برات
•من دلیل یه سری از رفتاراتونمیدونم چی حالتو خوب میکنه
+تو.اینکه تو مال من باشی اینکه دست کسی ب تو نخوره
•با تو نمیشه حرف زد
رفت از اتاق بیرون بعد صداشوشنیدمکخدافظیکرد
رفتمدنبالش …
جلوماشینشوگرفتم پیاده شد
+وایسا حرف بزنیم
•چ حرفی مهراب تو برادرشوهرمی نه هیچیه دیگ
+ولی تو تمومزندگیمی من جونمومیدم برات اگ داشته باشمت میخوام بمیرم
•من عاشق مهرانم
+نگو اینوپگاه
•عاشقم
+باشه ولی نگوجون من
•تونمیتونی منو داشته باشی من زن برادرتم
+التماست میکنم با من اینجوری حرف نزن میفهمم اینارو ولی حالمو بدتر نکن تونمیدونی وقتی سکس عشقتو با کسی ببینی چه حالیه
•حدس میزدم اون شب دیده باشی خوب کاری کردم شوهرمه عاشقشم ولم کن دیگه لعنتی همش معذبم از دستت همش ب پروبالم میپیچی ب خودت بیا من نمیخوامت نمیخوامت تموم تنم برای مهرانه نه تو
+خفه شوخفهشوخفشو
سوار ماشین شد رفت…
دیگ نیومد خونمون تا مدتها
همش وایمیسادم در خونشون یواشکی دیدش میزدم یا ب هر بهونه میرفتم پیششون ک فقط ببینمش
خلاصه
یه روزی ک مهران سفر کاری بود زنگ زد گفت داداش برای پگاه فلان چیزارو بخر نیاز داره حالشم خوب نیست نمیخوام شب غریبه سفارششوببره…
اخداداش ساده من ،من از همه خطرناک تر بودم برای زنت…
درب خونه رو زدم خوشحال بودم لحظه ای ک میخواستم فرا رسیده بود…منو عشقم تنها بدون هیچ مزاحمی
پگاه منو دید شوک شد انگار،،دیر در باز کرد
اومد دم در پشت در وایسادمشخص بود بدجور مسته از مهمونی دوستش اومده بود ارایش داشت هنوز چشای مستش مست تر شده بود
وسایلم رو گرفت گفت مرسی درو تا خواست ببنده جلوی بسته شدن درب گرفتم جیغ کشید دهنشوگرفتم
بغلش کردم بردمش روو تخت قفلش کردم روو تخت بدن قشنگش در برابر من خیلی کوچولو بود نمیتونست تکونبخوره…
مغزمواز دس داده بودم میخواستم از نقطه ب نقطه بدنش لذت ببرم
شروع کردم ب بوسیدنش بزور صورتشوگرفته بودم لباشوبوسیدم
بوی مشروبش منم مست کرده بود
داشت خواهش میکرد ولش کنم ولی من هیچی نمیفهمیدم مثیه حیوونه درنده و گشنه ب جون بدنش افتادم
تموم سینه و گردنش خیس بود از اب دهن من…
بایه دستم دهنشو گرفته بودم خیلی نمیتونه مقاومت کنه چونمست بود حال نداشت
بوی تنش دیوونم کرده بود با مشتم سینه های نرمشو فشار میدادم و مکمیزدم
اینقد جیغ و داد کرد و تکون خورد مجبور شدم با اسلحه تهدیدش کنم گذاشتم رو سر قشنگش یهو سکوت کرد اشک تووچشای زیباش خشکشد چطور جرات کرده بودم رو سر پاک عشقم اسلحه بزارم کاش دستم میشکست اما من فقط میخواستم اروم باشه و بزاره از بدن زیبایش لذت ببرم…
+همتورو هم خودمو امشب خلاص میکنم صدات در نیاد
-مهراب جونمن اینکارو نکن
+من سرمو برات میدم برای لمس کردنت برای چشیدنت ازم نخواه ازت بگذرم چون دیگ تو نمیزاری لمست کنم
-میزارم فقط امشب بیخیال شو
هه ترسیده بود از چشماش معلوم بود
سعی کردم بهش نگاه نکنم زیاد ک بترسم از کاری ک میخوام بکنم…
سعی کردم خشن باشم وفقط از وجود عشقم لذت ببرم
با چشاش نگاه نمیکردمکاشکاش شرمندم نکنه…
+جلومو بگیری صدات دربیاد مهرانم میکشم بعد خودمو
میدونستم این جمله بازیش میده
سکوت کرد…
لباسشو پاره کردم شکم قشنگش با پیرسینگ نگین دار با ناف خوشگل شو هی لیس زدم هی لیس زدم
دوباره سینه هاشو توو دهنم کردم میخواستم آروم باشم نمیتونستم ببینم درد میکشه
ولی من لذتم از موقعی ک عطر کصش ب مشامم میخورد شروع میشد
رفتم لای پاش…بووکشیدم …از روی شورت لیس زدم کصشو
انگار داشتم خودموآزار میدادم…
شرتشو زدم کنار اینقد خوشحال بودم از رسیدن بهش ک همینجوری بو میکردم و نفس میکشیدم
کصش قشنگ تر از چیزی بود ک فک میکردم یه کس تقریبا تپل اینقدر تپل بود ک لبه هاش دیده نمیشد افتام ب جون کصش از اعماق وجود لیس میزدم مک میزدم اب دهنم راه افتاده بود
دستاشو می آورد سرمو هل میداد عقب دستاشو میکردم توو دهنم
بدجور کصش خوشمزه بود تازه فهمیده بودم داداشم چرا اصرار داشت ب خوردنش
ب آرزومرسیده بودم حاضر بودم برای این کس وکون بدم ک تا ابد توو دهنم باشه
یک ساعت سرمو بالا نیاوردم حتی
پاشدم دیدم کصش سرخ سرخ دوباره اومدم زبون بزنم دیدم انگار دردش گرفت کصش آزرده شده بود حساس شده بود پوست لطیف و نرمش…
+پگاه میخوام ابتو مزه کنم تا آبتم نخورم ولت نمیکنم پس مقاومت نکن ک زودتر برم
مشخص بود شهوتی شده مستم بود میدونستم یه خورده دیگبخورم آبش میپاشه…
افتادم دوباره ب جوون کصش زبوونمو تا اعماق کصش میبردم
وقتی می آوردم بیرون آب سفید روش بود قورت میدادم
پاهاشو بردم بالا زبونمو توو سوراخ کونش کردم
از سوراخ کس تا کونشو با ولع لیس میزدم
دیگ کم کم نالش بلند شد
+قربون صدات برم ابتوبپاش توو صورتم
باهاش حرف میزدمم در حالی ک کصشمتوو دهنم بود
+فدای کس خوشمزت
حس میکردم بدنش داره میلرزه از کصشم اب بی رنگ میومد ب اوج لذت رسیده بودم یهو میزدم زیر خنده خنده های کوتاه از شهوت
داشتم از ارضا شدنش لذت میبردم
یهو یه آه بلند با مستی و شهوت کشید یه آب داغ ک مزشم شیرین بود تقریبا ریخت رو صورتم دهنمو باز کردم ککامل بریزه تو دهنم
پر شد دهنم از آب خوشمزش قورت دادم دوباره باز کردم بازم قورت دادم تموم صورتم خیس بود بازم دلم ابشو میخواست
وحشی تر ازقبل مکزدم کصشو
جیغ کشید
•مهراب مهراب بسه بسه دیگ پوستش دراومد قول دادی بری من حالم خوب نیست
چشاش یک خط قرمز بود ک ب سختی باز میشد من جونمو برای این چشا میدادم
کصش بدجور قرمز شده بود راست میگفت،،، نزدیک سه ساعت فقط کصشوخوردم
برش گردوندم افتادم بجون کونش دلم میخواست توو دهنم مدفوع کنه حتی …ب اینم راضی بودم
سرمو اوردم بیرون از لای کونش هیکل تراشیدشواز پشت دیدم تازه
شروع کردم ب بوسیدن لپایکونش اینقدر قشنگ و خوشگل بود تموم کمرشو لیس زدم
سرمو بردم زیر بغلش مکزدم ولیس زدممن همه وجود این دخترو دوس داشتم …
+قربون هیکل قشنگت قربون عطر و طعمت
کیرمو دراوردم
من تموم آرزوم لمس و چشیدنش بود نه کردنش
ولی همین ک یک تیک از وجودم می رفت توو وجود اون منو ب اوج خودم میرسوند
کیرمو کردم توو کصش قبلشم لیس زدم دوباره خیس باشه
صدای نالش در اومد بعد ارضا شدنش انگار شل کرده بود یا شایدم داشت لذت میبرد
کیرمونگه داشتم توو کس داغش حرارتش داشت ابمومیاورد مثنبض می پرید کیرم
دوباره عقب جلو کردم ناله هامون با هم قاطی شد
اخ بدجور خوشحال بودم نمیخواستم اون لحظه تموم شه
عشقم بغلم بود داشت با کیرم ناله میکرد ناله ظریفه دخترونه
دیگ چی میخواستم
کصش اینقد تنگبود انگار داداشم هیچوقت نکردتش
همینجوری ک داشتم با آرامش تلمبه میزدم زمزمه میکردم
+آرزوشو داشتم پگاه.آرزو خوردن کس تو چ برسه کردنش…تو نمیدونی چه حسی داره کسی ک این همه سال عاشقی الان آبش بپاشه توو دهنت چ لذتی داره …کیرت نالشودر بیاره چ لذتی داره
هی تلمبه هام سریع تر میشد یهو وحشی شدم برشگردوندم محکم کوبیدمش ب تخت کصشو وحشیانه مکزدم حتی گاز میگرفتم جیغ میکشید
+بشاش توو دهنم پگاه
•چی میگی روانی ولم کن
+باید بشاشی توو دهنم
رد داده بودم گیر داده بودم ادرار کنه توو دهنم دیگ انقدر التماس کرد بیخیال شدم وگرنه ادرارشو میخوردم هیچ تو دهنم قرقره هم میکردم…
کیرمو کردم توو کصش جیغش رفت هوا چون زخمیش کرده بودم با تیزی ریشم حتی خونیم شده بود
همینجوری ک کیرم عقب جلو میکردم پاهاشم توو دهنم بود
من از فانتزی و فلان سر در نمیاوردم فتیشم نداشتم هیچوقت از این زن فقط لذت میبردم
پاهاش توو دهنم بود انگشتای خوشگلشوزبونمیزدم
کف پاشو از بالا تا پایین زبون میکشیدم ساقای تپلش با رونای گوشتیش خیس بود از اب دهن من
ارضا شدم آبمو ریختم توو دستمالچون هنوز میخواستم با خوردن این دختر ادامه بدم اینقدر شیرین بود
از حال رفته بود داشت بزور التماس میکرد ولش کنم
براش شرط گذاشتم ک بشینه روو صورتم عقب جلو بره
مجبور شد انجام داد میدونستم داره درد میکشه حتی خونشم رو زبونم ریخت کاملا زخمش شده بود ولی مهم نبود زبونم آورده بودم بیرون روشن عقب جلو میرفت
بینیم میرفت تو کصش دلم میخواست زیر کصش خفه شم بمیرم حتی…
دیگحمله کردموحشیانه تو کصش تلمبه میزدم وداد میزدم ک دوسش داره
جیغ میکشید لذتم بیشتر میشد
ابموریختمتوو کصش
دیدم داره گریه میکنه میدونستم کل این مدت داشت گریه میکرد برای همین نگاهش نمی کردم اما دیگ ب خودم اومدم
رفتم عقب دیدم گریه هاش شدیدتر شد نمیزاشت دستشو بگیرم از روی صورتش بردارم
+پگاه جانم ببخشید گریه نکن
•برو دیگ مهراب هرکار خاستی کردم و کردی برو دیگه خجالتم نده
+بمیرم برای چشمای قشنگشت ک تموم دنیامه اشکی شده
گریه هاش شدیدتر شد داشتم دیوونه تر میشدم
+گریه نکن گریه نکن من نمیخواستم اینجوری بشه پگاه هوسنبود از عشق بود این کار
طاقت اشکاتوندارم بس
ولی اون اون همچنان گریه می کرد چشایی ک عاشقش بودم ساعتها بود خیس از اشک شده بود
ب زن داداشم تجاوز کرده بودم
ب داداشم خیانت کرده بودم
سرمو چند بار کوبیدم ب دیوار چندبارمحکم تر از چیزی ک تصور کنید میخواستم بمیرم حس میکردم دوباره برگشتم ب همون حالت قبلی
ب خودم اومدم دیدم داشتن پگاه موقته حتی دیگ با این اتفاق نمیتونم دیگ ببینمش
دووید اومد سمتم
•نزن سرتو نزن نزن تو حالت بدشه من چیکار کنم من چ غلطی کنم با تو
دستشوگذاشت پشت سرم دستش خونی شد تموم لباسام خون بود
خب بچه ها این شب و دو شب بعد این ادامه داره مشتاق بودین پارت دو رو هممیزارم…
نوشته: مهراب
21 پاسخ به “وقتی عشقت زن برادرته”
عن
خاک بر سرت الدنگ، از یک حیوان هم پست تری.آدم بدبختی هستی که تا حالا کُس رو از نزدیک ندیدی وگرنه توهم تجاوز به زن برادرت رو نداشتی.آنقدر شیشه و گُل کشیدی که مغزت گوزیده.
کثخل
نگارشت خوب بود خدا کنه دروغ باشه
تحمل نداشتم عشقمو تو بغلش ببینم،،،،عشقت؟؟؟نمیدونم داستان خاطره هرچی ولی اینو مطمئنم حتی این اگه فانتزی هم باشه از مغز معیوب تو تراوش کرده پس مطمئنم بیشرف وبی ناموس ترینی
یعنی کسشعر ترین داستانی بود که تو بکن تو گذاشته شده. شاشیدم به داستان تخمیت. یک جوری از حرف ص برای نوشتن کـُس استفاده میکنه، انگار پاپ اعظمه. تو میری نون بخری با خودت اسلحه حمل میکنی؟
جان هر کی دوست داری تو اوج خفه شو و گمشو با این کسشعر هایی که توشتی
الان زنده ای یا مردی
کارت بد بود ولی زیبا نوشتی ادامه بده
خواهشا ننویس. هرچی که توی ذهنت و فیلمها وسریالها دیدی که نباید بیای تعربف کنی
لعنتیهر چی خواستم با دری وری هات احساس برقرار کنم نشد
خواستن جنون آمیز و عذاب نرسیدن به خواستت با اینکه جلو چشمته رو عالی نوشته بودیادامه بده مشتی
اینقدر از حرومزادگی و نامردیت حالم بهم خورد که نتونستم بقیه داستان ها رو بخونم. بی مرامی و نامردی رو به حد اعلا رسوندی. تو حیوانات هم به این پستی موجودی خدا نیافریده
كي تو رو ريده كسمغز
کصکش تر از تو ندیدم.کاش بابات اون شب خواب مونده بود
یعنی من خودم به شخصه و تنهایی مادر تو و امثال جوری گایی…دم که از زاییدن بیفتن و دیگه نتونن حرو…مزاده هایی مثل تو سگ صفت بینام…وس رو پس بندازن دیگه واسه هیچی حرمت نذاشتین همون لاتایی که تو اسمشون رو به گوه کشیدی چنان شرفی داشتن که طرف ناموسش رو میسپرد بهشون
مگم تو یه سر برو هندوستان فکر کنم اونجا جات این داری از دست میری حیف تو نیست اینجای
مزخرف در مزخرف ،این حالت بهت میخوره یه شونزده ساله کسخل مغز فندقی با شکلات باشی ، یک آدم عاقل بالغ بالای هیجده سال با توهم هوس خودش و کول نمیزنه عاشق شده ، کما اینکه بعد از اینکه کردیش فروکش کردی ، چرا چون تو بیناموسی هم در داستان هم در ذهن کثیفتشیش ماهه میخوام یه خاطره سکسی بنویسم ، مجاز و حلال باز روم نمیشه سر قسمت سکسیش ، خیلی راحت رفتم زن داداشم و کردم ، بیناموس از کی انقدر بی غیرت شدی ، گوه بخورم شاش بخورم کجای منطق عشق اینکارا هست ، تو دیوانه ای چون آدمیزاد از این کارا نمیکنه
واقعا ماها چمون شده؟ چی بسر هممون اومده. منم ارزو دارم ازدواج کنم فانتزی داشته باشم ولی اییین. اینجوری. خدا چها بسر ما آوردن کجای کاریم. همه جوری که مینویسن مادرا جنده سدن خاله ها عمه ها زن عموها زن داییها زن داداشها. همه هم همو میکنن؟؟ اینها درووووووغه بگین که دروغه لعنتیها.هرگز بچشم خودم خانواده ندیدم ولی دلم همون کنج دنج پرورشگاهمو میخواد. اگه همه کسوکارا اینجورین دلم همون بیکسیو میخواد. بیشرف ننویس. تفف بر انگشتی که تاب تایپ کردنشو داره زن داداشی که عشششق داداشت بوده؟؟ فلانی خواهری که تنها مامن و پشتیبانش تویی؟؟ یارو مادرت مادری که ازش زاییده شدی؟؟ بسسسس کنید کثافتها رواج ندین خواهر خواهره هنوز مادرها مادرن. کثثافتهای لجن میگی ورزشکاری از سکس با دخترت مینویسی؟ آشغال هرزه میگی استاد دانشگاهی از سکس با مادر پیرت مینویسی؟؟ بیشرف مینویسی فلان و بهمانی از سکس از عقب جفت خواهرات مینویسی؟؟ اینها نه فانتزیه نه توهم و نه تخیل و نه حقیقت. اینها قلمهایین که پول میگیرن تا بنویسن و رواج بدن هرزگیهای ذهنی رو.افتهار میکنم اگر بی هویتم دارم درست زندگی میکنم به روح پدر و مادرم بیشتر کشورا رو رفتم و میرم. قد اکثرتون دارایی دارم. تیپمم خوبه قدو هیکلمم خوبه ولی تا الان سکس نداشتم چون واسه عشقم کذاشتم اگه روزی کسی بزاره عاشقش بشم. ولی من و امثال من بی هویت تفف اگر این هویت است که شماها دارین
غیر از ذات کثیفی که داری ، از خوردن قرص متانول مشخصه که چقدر واقعیه!!!کوسکش متانول ، الکله و مایعس، اون قرصهایی که میخورن اسمشون متادون و ترامادوله.چرا کوسشعر مینویسی!؟
اینقدر مشت زدی به دیوار که کل دیوار با مصالحش ریختند 🤔