سلام
این داستان ماله زمان بچگیمه من از بچگی عاشق فوتبال بودم همیشه فوتبال بازی میکردم هر روز صبح ظهر شب…تا اینکه یه روز یه مربیه ناشناس از یک شهر دیگه اومد به شهرمون و میگفت چند ماهی یبار همه بچه هارو برا تست میبره به تیمای بزرگ منم اون زمان شاید ۱۱ سالم بیشتر نبود و کلی ارزو داشتم واسه فوتبالیست شدن رفتم خودم ثبت نام کردم بدون اینکه حتی خانوادم بیان ببینن کی هست و چی هست…بعد چن وقتی که میرفتم تمرین قرار شد بریم اردو اون وقتا زمزمه این میشد که این یارو بچه بازه و این حرفا چنتا از بچه ها رو هم کرده ولی خب من بچه بودم و فقط هدفم برام مهم بود دوس داشتم برسم به هدفم…تو همون اردو یه چن باری سعی کرد بهم نزدیک بشه وقتی که بچه ها دور میشدن هی میومد نزدیک من و میگفت بمون کارت دارم ولی من سعی میکردم از بچه ها جدا نشم…یه سالی گذشت و در رفتم از دستش تا اینکه یه روز بازم قرار شد بریم اردو و من میگفتم که نمیام و به اصرار بچه ها و خود مربی منم باهاشون رفتم اون موقع تقریبا ۱۲ سالم بود با اتوبوس رفتیم و وسط دشت وصحرا موندیم از همه خواست که گوشیاشونو خاموش کنن و تو کیف بذارن البته من گوشی هم نداشتم حتی که به بابام زنگ بزنم رفتیم تو همون صحرا بین کوه ها ناهارمونو خوردیم یادم میاد باد هم میومد…بعد رفتیم بالای یه تپه بلند که کنارش یه شکاف بزرگ بود که از یه طرف مثل کوه بود تقریبا به همه بچه گفت برید پایین استراحت کنید فقط من و سه نفر دیگه رو نگه داشت… بعد همونجا گفت بشینید نشستیم و یه چک خوابوند زیر گوش یکیشون گفت پیرهنتو در بیار اون بیچاره هم در اورد بعد بهون گفت همینجا بمونید تا من و سهیل بریم اب بگیریم از همین عشایرای این نزدیک بعد باهم رفتیم و یه جایی بین دوتا تپه که دور و اطراف اصلا معلوم نبود شروع کرد به کتک زدن من اول یه سیلی زد بهم گفت پیرهنتو در بیار من مقاومت کردم یکی دیگه زد اینبار در اوردم پیرهنمو بعد گفت شلوارتو هم در بیار من داشتم گریه میکردم و التماسش میکردم که این کارو با من نکنه اون اصلا نمیفهمید و میزد اینبار تا اومدم مقاومت کنم با پشت دست تقریبا مشت زد تو دماغم یکی یکی هم زد تو دهنم که سر و صدا نکنم هم دماغم خون اومد هم لبم پاره شد بعد شلوارمم در اوردم با گریه و دردی که داشتم دیگه داشتم میلرزیدم از ترس دیگه دیگه بعدش خودش رفت سراغ شورتمو کشید پایین و از پشت چسبید به من…من اصلا نمیتونم درک کنم که یه کیر ادم ۲۶ ۲۷ ساله چرا باید یه کون ۱۲ ساله اونم پسر دلش بخواد به جز اینکه یه ادم مریض باشه…بعد خوابوند منو رو زمین هر چی سعی میکرد بفرسته داخل نمیتونست دوباره سر پا امتحان کرد نمیشد فقط لای کونم میتونستم حسش کنم که تکون میده فک کنم اون زمان اندازه دور بازوم بود کیرش هرچی هل میداد نمیشد بعد اومد جلوم منو رو یه سنگ گذاشت سر پا بعد از جلو گذاشت لای رونام و هی تکون میداد از منم میخواست منم تکون بدم و حال کنم بیشرف بعد اومد گفت یه پاتو بذار رو سنگ منم هنوز گریم قطع نشده بود هی زیر لب گریه میکردم یه جوری که نفهمه اخه تا میفهمید باز کلی کتک میزد دو سه بار با مشت از پشت زد تو سرم وقتی فهمید دارم گریه میکنم این حالت که گفت وایسادم بعد سرشو گذاشت دم سوراخم و فشاااار داد حس کردم داره میره داخل یه درد وحشتناک حس کردم داد زدم و خواستم فرار کنم خداروشکر تکون که خوردم نرفت داخل و دوباره که اومد فشار بده ابش ریخت…برام اب اورد که سر و صورتمو بشورم و بم گفت بهتره به کسی نگی چون اگه پدر مادرت بفهمن سرتو میکنن منم فهط گریه میکردم خودمو شستم بعد اون بیشرف میگفت خجالت نکش من رومو برمیگردونم لباساتو بپوش… الان حدود ده سال میگذره ولی هیییچوقت این خاطره کثیف از ذهنم پاک نمیشه حتما پیداش میکنم من از این کارا خوشم نمیاد ولی تا به زن و بچش تجاوز نکنم ول کنش نیستم:)…همون موقع به خانوادم گفتم ازش شکایت کردیم بعد از چند وقت گرفتنش اگاهی کلی کتکش زدن ولی بعد ازاد شد ولی دله من خنک نشد…:’)
این داستان ماله زمان بچگیمه من از بچگی عاشق فوتبال بودم همیشه فوتبال بازی میکردم هر روز صبح ظهر شب…تا اینکه یه روز یه مربیه ناشناس از یک شهر دیگه اومد به شهرمون و میگفت چند ماهی یبار همه بچه هارو برا تست میبره به تیمای بزرگ منم اون زمان شاید ۱۱ سالم بیشتر نبود و کلی ارزو داشتم واسه فوتبالیست شدن رفتم خودم ثبت نام کردم بدون اینکه حتی خانوادم بیان ببینن کی هست و چی هست…بعد چن وقتی که میرفتم تمرین قرار شد بریم اردو اون وقتا زمزمه این میشد که این یارو بچه بازه و این حرفا چنتا از بچه ها رو هم کرده ولی خب من بچه بودم و فقط هدفم برام مهم بود دوس داشتم برسم به هدفم…تو همون اردو یه چن باری سعی کرد بهم نزدیک بشه وقتی که بچه ها دور میشدن هی میومد نزدیک من و میگفت بمون کارت دارم ولی من سعی میکردم از بچه ها جدا نشم…یه سالی گذشت و در رفتم از دستش تا اینکه یه روز بازم قرار شد بریم اردو و من میگفتم که نمیام و به اصرار بچه ها و خود مربی منم باهاشون رفتم اون موقع تقریبا ۱۲ سالم بود با اتوبوس رفتیم و وسط دشت وصحرا موندیم از همه خواست که گوشیاشونو خاموش کنن و تو کیف بذارن البته من گوشی هم نداشتم حتی که به بابام زنگ بزنم رفتیم تو همون صحرا بین کوه ها ناهارمونو خوردیم یادم میاد باد هم میومد…بعد رفتیم بالای یه تپه بلند که کنارش یه شکاف بزرگ بود که از یه طرف مثل کوه بود تقریبا به همه بچه گفت برید پایین استراحت کنید فقط من و سه نفر دیگه رو نگه داشت… بعد همونجا گفت بشینید نشستیم و یه چک خوابوند زیر گوش یکیشون گفت پیرهنتو در بیار اون بیچاره هم در اورد بعد بهون گفت همینجا بمونید تا من و سهیل بریم اب بگیریم از همین عشایرای این نزدیک بعد باهم رفتیم و یه جایی بین دوتا تپه که دور و اطراف اصلا معلوم نبود شروع کرد به کتک زدن من اول یه سیلی زد بهم گفت پیرهنتو در بیار من مقاومت کردم یکی دیگه زد اینبار در اوردم پیرهنمو بعد گفت شلوارتو هم در بیار من داشتم گریه میکردم و التماسش میکردم که این کارو با من نکنه اون اصلا نمیفهمید و میزد اینبار تا اومدم مقاومت کنم با پشت دست تقریبا مشت زد تو دماغم یکی یکی هم زد تو دهنم که سر و صدا نکنم هم دماغم خون اومد هم لبم پاره شد بعد شلوارمم در اوردم با گریه و دردی که داشتم دیگه داشتم میلرزیدم از ترس دیگه دیگه بعدش خودش رفت سراغ شورتمو کشید پایین و از پشت چسبید به من…من اصلا نمیتونم درک کنم که یه کیر ادم ۲۶ ۲۷ ساله چرا باید یه کون ۱۲ ساله اونم پسر دلش بخواد به جز اینکه یه ادم مریض باشه…بعد خوابوند منو رو زمین هر چی سعی میکرد بفرسته داخل نمیتونست دوباره سر پا امتحان کرد نمیشد فقط لای کونم میتونستم حسش کنم که تکون میده فک کنم اون زمان اندازه دور بازوم بود کیرش هرچی هل میداد نمیشد بعد اومد جلوم منو رو یه سنگ گذاشت سر پا بعد از جلو گذاشت لای رونام و هی تکون میداد از منم میخواست منم تکون بدم و حال کنم بیشرف بعد اومد گفت یه پاتو بذار رو سنگ منم هنوز گریم قطع نشده بود هی زیر لب گریه میکردم یه جوری که نفهمه اخه تا میفهمید باز کلی کتک میزد دو سه بار با مشت از پشت زد تو سرم وقتی فهمید دارم گریه میکنم این حالت که گفت وایسادم بعد سرشو گذاشت دم سوراخم و فشاااار داد حس کردم داره میره داخل یه درد وحشتناک حس کردم داد زدم و خواستم فرار کنم خداروشکر تکون که خوردم نرفت داخل و دوباره که اومد فشار بده ابش ریخت…برام اب اورد که سر و صورتمو بشورم و بم گفت بهتره به کسی نگی چون اگه پدر مادرت بفهمن سرتو میکنن منم فهط گریه میکردم خودمو شستم بعد اون بیشرف میگفت خجالت نکش من رومو برمیگردونم لباساتو بپوش… الان حدود ده سال میگذره ولی هیییچوقت این خاطره کثیف از ذهنم پاک نمیشه حتما پیداش میکنم من از این کارا خوشم نمیاد ولی تا به زن و بچش تجاوز نکنم ول کنش نیستم:)…همون موقع به خانوادم گفتم ازش شکایت کردیم بعد از چند وقت گرفتنش اگاهی کلی کتکش زدن ولی بعد ازاد شد ولی دله من خنک نشد…:’)
نوشته: سهیل
17 پاسخ به “مربی لاشی”
چه تلخ.
واقعا افراد بچه باز مریض و وحشین با صدبار از کون دارشون زد…متاسف شدم
تجاوز خیلی کثیفهکار خوبی کردی که به خانوادت گفتیفقط زن و بچه ی اون گناهی نکردن هر انتقامی داری از خودش بگیر…
اتفاقا من نظره دوست بالایی رو رد میکنم و میگم باید جلوی چشم خود جا کشش زنش رو گاید اون هم با هفت روش سامورایی.اینجور آدم ها خیلی دیو ث هستند
خواستی مسیر پیشرفت با پله بری بالا منتها نفهمیدی مار دارهزدش کیونت پاره کرد :دی
افراد پدوفیل رو باسد شناسایی و درمان کرد،یا از محیط بچهاا دور باشن. تجاوز دست کمی از قتل نداره
اگه من جای تو بودم الان میرفتم سراغش و با روی خوش نیکشوندمش تو خونه و چند نفری میریخیم سرشلخت ازش عکس میگرفتیم(البته الکی که بعد دردسر نشه)بعد تو یک سینی میریدیم و تو دهنش جا میدادیم.زیر یک صندلی رو سوراخ میکردم و میگفتم بشینه روی صندلی، طوریکه بیضههاش از سراخ صندلی بیفته بیرون. بعد یه وزنه از بیضههاش آویزون میکردم. تو دهنشم پر پارچه میکردم که صداش به جایی نرسه.بعد از تموم اینا بهش تا میتونستم چای و نوشابه میدادم تا کلیههاش بهکار بیفته و بعد ضربه آخر، دور کیرش یک نخ میبستم تا نتونه ادرار کنه.لباساشو تنش میکردم و مینداختمش بیرون که به ناچار بره جلو همه شروع کنه به شاشیدن بیشتر آبروش بره.
این حرومزادهارو باید ناموسشونو جلو چشماش گاییدخاستی منم کمکت میکنم که دهنشو بگایی
تجاوز، اونم به یه بچه کار خیلی بدیه و باید توسط قانون فرد متجاوز مجازات بشه. اما سوال من اینه: شما که این خاطرهی بد رو داری (البته اگه داستانت راست باشه) اینجا توی سایت سکسی بکن تو چیکار میکنی و دنبال چی هستی؟!!! آیا حضور در این فضای سکسی خاطرات بد گذشته رو برات زنده نمیکنه؟!!!
با اینکه خیلی سخته ولی بگذر!و بدان که چرخه طبیعت چنان مادری ازش میگاد که تو با هیچ انتقامی نمیتوانی…
چه عجب خبری از سام سپگ نیستانتظارداشتم بیاد بگه : آقای متجاوز لطفا هروقت خواستید تجاوز کنید از کاندوم استفاده کنید.
دمت گرم کامران71 ، راست گفتیالبته سپگ فک نکنم باشه، بیشتر میخوره سپیچ باشه 🙂
اکثریت اصرار دارن که داستان نمینوسن بلکه خاطره نویسندهحاالام اگه کون دادیم بچه بودیم وحالیمون نبوداگه اولین کسی که کون آدم میذاره بلدباشه وبه طرفشم لذت بده دیگه ترک کون دادن تقریبا محاله
تو مسیر پیشرفتت کونت رو داشتی بفنا میدادی…همیشه مواظب کیرهای جلوی مسیرت باشه ک یوقت ازشون بالا نری ک جرت بده.حتما احتیاط کن کوچولو
باید خواجه کرد همچین ادمی روعین محمدخان قاجار لای ۲تا سنگ?
انتقام بگیر ولی از خودش
احتمالا این مربیه قدرت جلیلیان بچه باز بوده