من و دوقلوهای به یادماندنی

سلام،سید رضا هستم،اسامی مستعارند.ماجرا واقعی.۴۶سالمه.میخوام از اولش براتون بگم.سال۷۲اول دبیرستان بودم رشته تجربی.درسها سخت بودن.ولی من کلا ساکت بودم و قلدر کاری هم به کار کسی نداشتم.بشدت عشق کشتی بودم ۳سالی بود باشگاه میرفتم.بدنم پهن شده بود.اون زمان که مکمل و این چیزا نبود.ولی مربی ها کارشون۲۰بود.توی کلاس۳۵نفره ما که میزها و نیمکتها۳نفری می‌نشستیم.ما گنده ها ته کلاس بودیم و اون بچه ننه ها سر کلاس.اون اول کلاس یک پسره بود امید سعادت.عینک ته استکونی داشت.پدرش کارمند شبکه بهداشت بود.ننه اش معلم بود.کلا دوتا بچه بودن.دوقلو هر دو عینکی سفید و لاغری،بشدت ترسو و ساکت.ولی توی درس کله اش مثل کامپیوتر کار می‌کرد.خارکسه نابغه بود…توی درس جبر من خیلی ضعیف بودم هر کاری میکردم اتحاد ها رو یاد نمیگرفتم.چندباری معلم منو مسخره کرد…دوستان جهت یادآوری و اینکه این زمان مثل الان نبود.۳دوره تحصیلی بود.ابتدایی راهنمایی دبیرستان…ودبیرستان۴سال بود.از سال اول تعیین رشته میکردی چی بخونی…ریاضی یا تجربی یا انسانی،،که درسهای سخت تجربی ریاضی یک گوه بودن…جبر و ریاضی جدید منو گاییده بود…توی اول سال داشتم کم کم…پشیمون میشدم چرا این رشته رو انتخاب کردم…تازه مث الان که نبود۳ثلث امتحان می دادی،،توی ثلث اول من که همیشه شاگرد زرنگ بودم۲تا تجدید بد آوردم.زیر ۷گرفتم.امید سعادت تمام نمرات۲۰بود بغیر ورزش که به زور۱۵گرفته بود.ضعیف بود.جون نداشت.توی هیچ تیمی.برای بازی راهش نمیدادن دوست داشت فوتبال بازی کنه.چون عینکش میفتاد بازی نمی‌کرد.گوشه گیر بود.رفتم سراغش گفتم بیا تو بازی تیم من.گفت نمیشه بدون عینک چیزی نمیبینم.گفتم صبر کن.دور جوراب پام کش جورابم شل بود.کش بسته بودم.دوتا رو باز کردم بستم دسته های عینکش انداختم پشت گردنش.گفتم بیا بازی…دیگه نمیفته.چندنفری اومدن مسخره‌اش کنند.حالشون رو گرفتم.دیگه رفیق شدیم.اکثرا با من میومد و بر میگشت،خونه هامون نزدیک هم بودن.پدر من راننده جاده بود.یکروز گفت سید رضا امروز عصر بیا خونه ما.گفتم نه خجالت میکشم.گفت چرا من و خواهرم تنهاییم مامانم کلاس داره پدرم بازرسی بهداشت میره تاشب نمیاد.گفتم امید ریاضیم ضعیفه باید درس بخونم.گفت بیا من یادت میدم.اون روز اولین بار بود رفتم خونه اونها.خواهرشم مث خودش بود کپ خودش بدترکیب عینکی لاغرو…سفید و خشک.مهربون بود وسلام داد.ولی خونه ما که مردسالاری بود.بقران چون سید هم هستیم نه مادرم نه خواهرام.حتی با روسری هم نبودن چه برسه به پارچه لخت و سرلخت…دامن پاش بود تا زانو…دامن گشاد می‌نشست بلند میشد.خدا شاهده بعضی وقتا شورتش هم دیده می‌شد.من تا اون موقع هیچ حس سکسی نداشتم کیرم بلند میشد اما الکی.میدونستم گاییدن و کردن و دادن چیه و توی کوچه خیابون می‌شنیدم.اما همش حرف بود.عملی نبود.حالم تمام معنا خراب شده بود.اگه بگم که باور نمی‌کنید.ولی از اولش هم کیر گنده و کیر کلفت بودم.هم ژنتیکی چون سیدها عرب هستن دیگه.هم اینکه ورزش میکردم و مادرم خوب بهم می‌رسید.تک پسر بودم.بابام دوست داشت پهلوون بار بیام…اون روز خواهرش میوه آورد شیرینی خونگی آورد.چایی آورد.گفتم امید ما اومدیم درس بخونیم یا چیز بخوریم…گفتم بخدا ریاضیم ضعیفه نمیدونم فردا چی درست جواب بدم.گفت سید بزار مینا بهت یاد بده.به من هم این درس میده.گفتم نه داش…لاتی حرف میزدم…زشته فردا کسی بفهمه برامون حرف در میارند…قدیم ما بچه ها غیرت داشتیم. بچه که بودیم با زغال سبیل میزاشتیم که شکل بابامون بشیم، نه مثل الان نبود که پسرها ابرو برمی‌دارند شکل مامانشون بشن،،برای من هم افت داشت دختر بهم درس بده.گفت پس مینا به من میگه من هم به تو کمک میکنم.خلاصه که کار هرروز من شده بود میرفتم خونه اینها درس خواندن.امتحانات ثلث دومم عالی شد.دیگه خیلی ۳نفری با هم دوست شده بودیم.خواهرش از خودش آقاتر بود.مشتی مشتی بود.تازه سینه درآورده بود.ولی من نگاه نمی کردم.بعضی وقتها شلوار تنگ تنش بود.کوس کوچیک و تپلش وسط رونهای لاغرش خودنمایی می‌کرد.چشمم میفتاد خودم خجالت میکشیدم.امتحانات آخر سال رو دادیم و بدون تجدیدی قبول شدم.جبر رو ۱۵گرفتم خودم حال کردم…چون مدرسه تموم شده بود هم رو کمتر می‌دیدیم.تابستون بود زیاد استخر و باشگاه میرفتم.فقط چندباری کمکی بابام بار بردیم شهرهای اطراف رفتم.یک بار رفتم در خونه اینها گفتم بیا بریم استخر گفت از آب میترسم.گفتم کوسخول آب مگه ترس داره بیا بریم بهت شنا یاد میدم.اولین بار بردمش استخر…اومد توی آب از ترس شاشید به خودش یارو فهمید.فحشمون داد.ولی وقتی فهمید پسر کیه ریده بود به خودش.چون بابای این بازرس بهداشتی منطقه بود.و به اون استخر خیلی حساس بود.طرف خودش پشیمون شد.بعد اون مجانی میرفتیم استخر.یکبار زیر دوش دیدم به شورت من نگاه میکنه.گفتم چیه با اون چشمای ورقلمبیده ات بد بد بی حیا منو نگاه میکنی،گفت سید رضا چی گذاشتی توی شورتت.گفتم هیچچی چی،گفت پس چرا،زیر شورتت بزرگ شده ورم کرده.گفتم کوسخول چرت میگی.چی ورم کرده.؟مشنگ کور بودی آب خورده چشمات بدتر شدی،گفت نه بخدا.راستشو بگو.چیه توی شورتت.گفتم کوسخول هیچچی بخدا کیرمه.گفت نه دروغ میگی،با دست شورت چسبیده بود بهش نشونش دادم بیا ببین…گفت دمتگرم عجب کیری داری؟حتی توی فیلمهای سوپر هم این کیر کمیابه،گفتم فیلم سوپر چیه دیگه…؟؟اونزمان به فیلم پورن میگفتن سوپر.ویدیو بود نوار بزرگ کم یاب.هر خونه ای نبود.اون هم که بود.مگه فیلم بروسلی شعله هندی یا چیزی.سوپر موپر سرش گرد بود.گفت مگه نمدونی چیه.گفتم نه.گفت یکروز که پدر مادرم نبودن بهت نشون میدم…خلاصه که رفتیم طرف خونه توی راه گفت دمتگرم کیرت ازمال بابای من هم بزرگتره.گفتم خاک توسرت تو مال بابات رو کجا دیدی…گفت تو دیگه داداش منی.بعضی شبها که مادرم و میکنه.من و مینا میریم از پنجره نگاهشون میکنیم هوا گرمه تابستونه در و پنجره بازه،گفتم وای بدبخت اونها ننه باباتن…گناهه…گفت ول کن این کوسشعرها رو.تا خونه همش میگفت دمتگرم.ایوالله.عه…عه…گفتم مرگ مرگ.چیه چی میگی،گفت ولش کن.بعدا میگم بهت.خلاصه که اون روز برگشتیم خونه…چندروز بعد ظهر هنوز ناهار خوردنم تموم نشده بود.در خونه رو زدن.رفتم دم در امید بود گفت ناهارتو خوردی زود بیا خونه ما معطل نکن…تاساعت۵فقط وقت داریم.گفتم وقت چی؟چی میگی؟گفت بجنب.بعد ناهار رفتم خونه اینها.تنها بود.گفتم بقیه کو.گفت.غروب ۵شنبه ها میرند.روستامون سر خاک بزرگترها.گفتم خب چکارم داشتی،؟گفت بیا.رفتیم توی حال.تلویزیون اونجا بود ویدئو زیرش.روشن کرد نوار رو گذاشت داخلش…فیلم شروع شد چه بکن بکنی بود.من اونجا اولین بار دیدم کیر رو می‌خورند.توی کوس کجا میزارند.کون چقدر نازه.و کوس چقدر مو داره و باید لیسش بزنی.امید دائم کیرش و می‌مالید.گفت کیف میکنی،گفتم این چیه.زشته بردار.گفت کوسخول اگه کون بکنی تازه میفهمی چه لذتی داره.گفت ببین کیرت چقدر شده درش بیار مث من.وقتی درش آورد.به چی قسم بخورم.۱۵سالمون بود کیرش اندازه چی بگم ۷سانت لاغر بود.من کشیدم بیرون.تا نگاه کرد.گفت دمتگرم جل الخالق…چقدره.دوبرابر کیر بابامه.گفتم هیس کیری.گفت بزار بگیرمش.گرفت دستش گفت وای چقدر داغه.چی مو داره.دمتگرم چه سفیده.من خودم سفیدم کیرم سیاهه.اینقدر تف زده بود جق زده بود کیرش سیاه شده بود.اخه یادتون باشه آب دهن کوس و کیر رو سیاه میکنه،می‌میمالوند من هم خوشم میومد.گفت اوف دمتگرم این بره توی هر کونی جرش میده اوف اوف…چقدر وارد بود.دست انداخت خایه هامو گرفت.گفت دمتگرم مث تخم مرغ هستن.جان.ماساژ میداد.رفت خودش تیکه پارچه آورد.گفت آبت الان میاد بزار بریزه توی این.گفتم آبم چیه دیگه.گفت وای تو تا الان جق نزدی.گفتم نه…گفت صبر کن.گفت بشین روی صندلی.نشستم.ساک زد اونم چه ساکی.با اون لبهای چاقش…گفت هر وقت دیدی جیش داری از دهنم درش بیار.دودقیقه نشد کشیدم بیرون ولی پاشید ها…اولین بار بود.چه پاششی…اون هم چند دفعه.گفت ایول دمت گرم.از آب کیر بابام هم بیشتر بود.اوف.این حامله میکنه ها.جان.گفتم این چی بود.گفت آب کیره دیگه اگه بریزه کوس دخترها حامله میشن.خوب اطلاعات داشت.ما مذهبی با حیا.اینها آزاد و رها…کیرم خوابید.رفتم بشورم و جیش کنم.برگشتم صدا اومد فهمیدم خونه تنها نیست…گفتم اگه نگی کی خونه است باهات قهر میکنم تا آخر عمر حرف نمیزنم.گفت باشه بخدا مینا هست.گفتم پدرسگ مینا هست ازینکارا میکنی.گفت من و اون باهم از این حرفها نداریم حتی با هم حموم میریم.دوقلو هستیم و مامانم ما رو باهم بزرگ کرده…گفتم امید داری با من شوخی میکنی؟گفت نه بخدا.مینا دوست داره مال تو رو ببینه.گفتم نه اون مث خواهرمه.گفت.چرت نگو اون خواهر منه.مال منو دیده.تو کاسه داغ تر از آش شدی.من و اون باهم از این حرفها نداریم.مال هم رو هزار بار دیدیم.حتی مامانم میدونه.بزار بیاد.مینا بیا.بدو.مینا اومد چه جورم اومد.با دامن پا لخت آستین حلقه.سفید.لاغر.گفت سلام داداش رضا.گفتم این به من میگه داداش اونوقت من با این چیزامون رو به هم نشون بدیم.گفت خب چی بگم همیشه گفتم داداش.امید گفت این کوسشعرهارو ول کنید بزار بقیه فیلم و ببینیم.فیلم رو پلی کرد.و خودش سریع لخت شد.نشست کنارم.گفت مینا بیا.بشین کنار رضا.رضا درش بیار دیگه گناه داره.مینا آروم دامنش رو داد بالا…اوف بدون شورت بود.کوسش مو داشت چقدرم داشت.وسط اون پاهاس سفید مث یک بچه گربه کوچیک کله سیاه بود.کیرم چنان شق شد.که اجبارا درش آوردم.مینا گفت وای امید چقدره.وای راست گفتی از مال بابا هم بزرگتره…اندازه مال دایی نیماست…چی حرفهایی می‌شنیدم.گرفت دستش.امید چی داغه.گفت بخورش توی دهنت جا نمیشه.دراز کشید سرش طرف من کونش طرف امید.اون با کیر لاغرش رفت روش.گفت ببین چقدر کون کردن خوبه…گفتم من هم بکنم.گفت آره بیا.مینا دمرو بود.خود امید لای کونش رو باز کرد.سوراخش دیده شد.تف زد.گفت آروم فشار بده يکدفعه نکن توش ملایم ملایم…بدون عجله.مال تو کلفته کونش پاره میشه.اون بازش کرد من بادست هدایتش کردم رفت توی سوراخش.گفت وای وای وای…درش بیار امید درد داره.الان میرینم به خودم.گفت خب پاشو برو خالیش کن دیگه.مث اوندفعه توی حموم سر کیرم کثیف شد.زود رفت توالت طول کشید تا برگشت.وقتی برگشت خودم عجله داشتم.اخ چه کونی بهم داد ا‌ولین سکس عمرم بود.تا نصف کیر بیشتر نمیذاشت بره توش.ابمو ریختم توش…بلند شد زود رفت توالت خالی کرد.برگشت.گفت زود باش امید کوسمو بخور.تا آبم بیاد.اون هم خورد.من نگاه میکردم.دوباره شق کردم.گفت دمشگرم بار سومه شق میکنه.اومد خودش شلوارمو کشید پایین.گفت این چیه گفتم ماه گرفتگیه روی ران پای راستمه،کنار زانو.خودش نشست روی کیرم.برای بار اول عمرم ممه خوردم.جان چه ممه هایی.نوک تیز ریز تازه ور قلمبیده.خودش بیشتر می‌کرد توی خودش.این بار بیشتر گاییدمش.اب کوسش از لای پشماش زد بیرون.گفت خسته شدم.امید تو بهش بده.تعجب کردم.امید کونشو تف زد رفت روی کیر حال میکرد.گفت داییمون ما دوتا رو خوب می گایید.رفت خارج حیف شد.حالا تو بکن…کیفشو ببر.خوبه کونم خوبه.گفتم آره خیلی خوبه.ریختم توی کونش…دیگه کار ما شده بود.کون کردن.و عشق و حال هر وقت که مادر اینها نبود.ولی خوب درس میخوندیم کسی شک نمی‌کرد.ولی بديش برای من این بود که دیگه حتی دلم میخواست ننه کلون پیرمم بگایم.بد شهوتی بودم.سیر نمی‌شدم.وجود چند تا خواهر خوشگل و تپل توی خونه بدتر بود.مخصوصا کوچیکه که خیلی خوشگل و تپل و سفید بود.مث مامان خدا رحمتیم سفید وتپل بود…ولی خودمو کنترل میکردم.ولی همه چی رو بلد شده بودم دیگه.فقط یکبار خریت کردم که مث سگ پشیمونم.عید بود امید و خانواده اش رفته بودن مسافرت و من توی کف مونده بودم…خونه بودم و فقط فیلم نگاه میکردم.بدبختی عید سردی هم بود برف باریده بود.از شانس ما.عموی پدرم فوت شد و خانواده همه به غیر من و دوتا آبجی کوچیکا رفتن مراسم شهر دیگه،البته آبجی کوچیکا یکیش از من بزرگ بود داشت دیپلم می‌گرفت.و اون یکی دیگه از من کوچیکتر بود.جالب اینکه از اون بزرگه رسیده تر بود.شب ساعت دو…چون مامان بابا نبودن توی حال خوابیدیم.تشک پهن کرده بودیم.من عمدا شعله بخاری رو بلنده بلندش کردم تا خونه گرم بشه لحاف از روشون بره کنار.اوف کون آبجی کوچیکه معرکه بود.دل به دریا زدم.و کمی از روی شلوار مالوندمش،کونش طرف من بود و صورتش طرف آبجی بزرگه.من زیر کونش دراز کشیده بودم که دیده نشم…دریغ از اینکه روبرو و بالای سرم آینه قدی سالن بود و تصویر هر۳تامون توی یک قاب آینه بود.و دیده می‌شد.من که حواسم نبود.مثلا سینه خیز بودم یکوقت آبجی بزرگه بیدار نشه بفهمه.خواستگار داشت.دوتا از اون بزرگتر ازدواج کرده بودن.با پدر مادرم رفته بودن…من انگشتم و سیخ کرده بودم از پشت از روی شلوار ها نه زیر شلوار…میذاشتم لای کوس تپلش که از پشت قلمبه شده بود و مالش میدادم…باور کنید نم انداخت آبش ریخت.خودشو جمع کرد که دست نزنم…من فقط بعدش لپهای کونش رو مالیدم…کش شلوارش سفت بود پایین نمیومد…کیرمو کشیده بودم بیرون و با کونش بازی می‌کردم.تا آبم اومد ریختم کف دستم.لحظه آخری که می خواستم بلند شم واویلا دیدم آبجی بزرگه از توی آینه با خشم منو نگاهم میکنه.چشماش پر اخم بود.رفتم دستمو که بشورم.نیم ساعت توی دستشویی بودم.هم خجالت هم ترس نمیذاشت بیرون بیام.دلم داشت میترکید.اومد در زد بیا بیرون بعدا به حسابت میرسم.از پشت گفتم آبجی جون ببخشید.گفت بابا باید ببخشه…ریده بودم به خودم.اومدم بیرون.چنان گذاشت زیر گوشم.از خجالت نه ترس اشکام ریخت…اصلا خوابم نمی‌برد… رفتم توی رختخوابم.صبح که نه.ساعت۱۱بیدارم کرد.کوچیکه نبود.گفت پاشو عصر مامانشون بر می‌گردن.من میدونم و تو.وقتی بلند شدم دیدم لبم درد میکنه…فک کردم جای سیلی آبجیمه…نگو از ترس تبخال زده بودم…وقتی بلند شدم.من که خودم و نمیدیدم.کوچیکه از توالت بر میگشت تا منو دید گفت وای سید رضا چکارت شده داداش…سرم هم خیلی درد میکرد…جایی رو نمیدیدم.خیلی ترسیده بودم.خیلی…تا اومدم برم توی توالت خوردم به در‌.بزرگه تا رسید منو دید.گفت وای خاک تو سرم.داداشی چکارت شده.گفتم نمیدونم چشمام جایی رو نمیبینه.دست زد پیشونیم گفت وای چقدر داغی…زنگ زد داییم اومد ۳نفری رفتیم پیش پزشک…گفت عجب تبی داره.چرا فشارش اینقدر بالاست.از چی ترسیدی تب خال بزرگ زدی.ابجی فهمید.من هم میدونستم.حرفی نمیزدم.دارو داد.و آمپولی زد.برگشتیم خونه.داییم گفت این پسره نزارید شبها تنها بره توی حیاط و این چیزها.خودش برگشت خونه اش.ابجی بزرگه گفت برو حموم غسل کند.غسل توبه هم بکن.ایندفعه به کسی نمیگم.این یک رازه بین من و تو.گفتم قربونت بشم آبجی گلم.اومدم برم حموم دوباره زمین خوردم.خلاصه چند ساعت خوابیدم.تا رفتم حموم برگشتم.مادرم اینها اومده بودن.تا منو دید.دلش میخواست بترکه…عجب روزگاری بود.خونه یکی اینجوری و خونه یکی دیگه اونجوری، والا نمیدونم کدومش درست بود.تا دیپلم من با اون دوقلوهای دوست داشتنی و مهربون رابطه داشتم…دیگه بزرگ شده بودیم.وحشتناک سکس بلد بودیم.فقط کون میکردم.هر دو رو.یا با امید دونفری خواهرشو…تا اینکه وقت کنکور شد.هر دو با هم پزشکی قبول شدن.ورودی سال ۷۶هر دو هم پزشکی،ولی من قبول نشدم.رفتم خدمت.توی خدمت استخدام نیروی زمینی شدم.و رفتم برای درجه داری،،و اونجا چون چندین تا مقام خوب ورزشی آوردم… سمت خوبی پیدا کردم.ولی ارتباطم با اونها کم شد.ولی هنوز تلفنی یا نامه در ارتباط بودیم…تا اینکه پدرم برام همون ۲۰سالگی زن گرفت و دختر عموی عزیزم.فاطمه سادات گل همسرم شد.و بماند که تا من تونستم اون نازنین رو بکنم چی رنجی از کیر گنده من کشید.خدا دوتا پسر بهم داد.سال۸۳تازه همراه خریده بودم تلفنی با دوقلوها ارتباط داشتم.میدونستم مطب دارند وضع مالیشون خوب شده.ازدواج نکرده بودن،،تا اینکه مینا زنگ زد.سید رضا کجایی؟گفتم ماموریتم.گفت میتونی برگردی؟گفتم نه بخدا دست خودم نیست.گفت بی‌عرضه بهت گفتم خوب درس بخون قبول شی بری دانشگاه تو هم پزشک بشی.گفتم حالا چرا فحش میدی؟گفت سید جونم داداشی گلم.ما داریم از ایران برای همیشه میریم.برای تخصص فرانسه پیش داییم میریم.اینقدر پشت گوشی گریه کردیم که چی؟گفتم گوشی رو بده اون لاشی،گفت نمیخواد حرف بزنه باهات قهره.گفتم آخه چرا.میگه یا بیاد ببینمش یا که باهاش حرف نمیزنم…هر کاری کردم نشد برگردم.و آنها رفتند.که رفتند.خیلی همدیگرو دوست داشتیم…خودتون میدونید که زندگی چطوریه و چه بازی‌هایی داره…من زود بچه دار شدم و زود هم عروس دار.هر دو پسرم هم مث خودم نظامی هستن.و ناراضی هم نیستیم.عید سال۴۰۲از مسافرت برمیگشتیم.نصف شب یک نیسان از خدا برگشته خوابش برده بود زد به ماشین من.که همسر نازنینم درجا از بین رفت.و خودم پا و دستم سمت راستم شکست.من هر جوری بود نصف ماشین رو رد کردم ولی باز هم نصف دیگه اش گرفت…و خانومم فوت شد…بدبخت شدم.پسرها تهران بودن و من شهر خودم…تنهای تنها.بواسطه ورزش و تقویت جسمانی شکر خدا دو سه ماهه خوب شدم.آخرای خدمتم بود.درخواست دادم.با درجه خوبی اومدم تهران اداری پشت میز نشین شدم…طاقت نداشتم.تنها بودم آدم هاتی هم بودم و هستم.خب سنی هم ندارم که ۴۵سال سنی نبود که تنها باشم.یک آپارتمان برای خودم خریدم.و کارم این بود.صبحها پارک ورزش میکردم.تاساعت۳سرکار بودم.غروب تیم کشتی یک باشگاهی رو،کمک مربی بودم.تا اینکه سر سیاه زمستون ۴۰۲پادرد شدید گرفتم.پادرد زانو درد شدید.وحشتناک.داخل پام هم پلاتین بود…نمیتونستم راه برم…زنگ زدم پسرهام.هر دوتا نبودن بنده خداها سرخدمت بودن.عروسهای گلم هر دو اومدن.با بدبختی کمکم کردن.عروس بزرگه گفت دختر خاله من منشی یک دکتره ارتوپدی خوبه فوق تخصصه…با پارتی وقت گرفتیم.بریم آقا جون.انشالله خوب بشی.خودم جوونم ها ولی کیف میکنم عروس دارم.رفتیم مطب خیلی شلوغ بود.نمیتونستم بشینم.منو بردن توی یک اتاق مال پانسمان و گچ گیری بود درازم کردن.امون از کیر کلفت.عروسهام کمکم کردن شلوارم رو بیرون آوردم.میفهمیدم کوچیکه خنده اش گرفت.رفت بیرون توی شورت جاش نمیشد.بزرگه با دختر خاله اش منشی دکتره خنده ریزی میکردن.عروسم.گفت آقاجون برای کاهش درد باید توی زانوی پات آمپول بزنند.بعد بریم عکسبرداری،گفتم اشکال نداره دخترم.خوب پولی مارو گاییدن.و منشی اومد آمپول بزنه کوسخول فک کرد پام خونریزی چیزی داره.ترسید.لکه ماه گرفتگی روی پام رو دید.رفت دکتر رو آورد.یک خانوم دکتر ناز خوشگل چشم سبز.لبهای ناز.بدون عینک.سفید قد بلند.خیلی سنگین و باوقار.گفت خانوم دکتر پاش بدجور کبوده من میترسم تزریق کنم…گفتم نه دخترم اون لکه ماه گرفتگی مادرزادی…دکتره اومد جلو.پرونده امو.نگاه کرد.چند بار نگاه کرد.گریه اش گرفت،اشکاشو پاک کرد.گفتم خانوم دکتر رفتنیم…گفت خدا نکنه رضا جون.بلند شدم نشستم.منشیه و عروسم مات ما دوتا بودن.گفتم مگه شما منو میشناسین.؟گفت بی معرفت منم دیگه مینام…جلدی تیز بلند شدم.مینا لامصب کجایین شماها؟جلوی منشی و عروسم توی بغلم اینقدر گریه کردیم که نگو.چندبار منو صورتمو بوسید تندتند.گفتم مینا جون اون بی معرفت که باهام قهر کرد کجاست.بخدا پام خوب بشه ترسو رو میکشمش…دوباره بدجور گریه کرد.گفت.توی کرونا رفت.فیلیپین کمک برای بیماران و تحقیق در مورد کرونا.مبتلا شد برنگشت.حتی جسدش رو هم ندادن.بهمون.اینبار اون نه من انقدر اشک ریختم دلم داشت میترکید.چند بار دوباره منو بوسید.گفت تو رو خدا گریه نکن الان فقط تو رو دارم.تنهای تنهام.نگاهش کردم.گفت توی فرانسه ازدواج کردم اما جدا شدم بچه هم ندارم.کمکم کرد منو برد اتاق خودش.گفت رضا این بچه ها کی هستن.گفتم جفتشون عروسای گلم هستن.گفت پس خانومت کجاست؟گفتم چی بگم. من هم مث تو توی تصادف عید امسال از دستش دادم.الان تنهای تنهام.برام آب آورد خودش نه منشیش…یک قرص هم دادم بهم.گفت بخورش دردت ساکت بشه.پات تورم شدیدی داره.آمپول می خواهد،خودش با وجود کلی مریض اومد.منو برد رادیولوژی. عکس گرفت از پام.عروسم گفت آقاجون این کیه اینقدر دوستت داره.خندیدم.گفت ای ناقلا.عشق دوران جوونیه،؟گفتم هیس.دختره پررو.گفت ها پررو.عجب شیطونی آقاجون.دمتگرم.خانوم دکتر شکار کردی،منشیش.دختر خاله منه میگه این سلام منو جواب نمیده اینقدر مغروره.چقدر پدر شوهرتو دوستش داره که خودش داره کارهاشو میکنه.همون لحظه مینا عکسامو آورد.گفت رضا اوضاع پات خوب نیست باید زانوت جراحی بشه.گفتم ای بابا ولش کن.گفت بیخود کردی.دخترم ببرش بیمارستان…الان بستریش کن.صبح خودم جراحیش میکنم.گفتم بچه ها بیرون باشید…گفتم مینا جون.من الان روحیه جراحی ندارم.راستش الان اوضاع مالی خوبی هم ندارم.هرچی داشتم یک آپارتمان خریدم.خونه شهرستانم هم فروش نرفته…خرابم نکن.پیش بچه هام.نشست روی تخت کنارم.گفت رضا تو خجالت نمیکشی.یعنی من از تو میخوام پول بگیرم.رضا بیست بار اومدم شهرستان پیدات نکردم.نگو تو اینجا بیخ گوش خودمی،،گفتم عزیز دلم پول بیمارستان هست لوازم هست.تو رو خدا فقط آمپول بزن دردم کم شه.برم خونه.گفت رضا تازه پیدات کردم.مگه میزارم بری،هم من تنهام هم خودت.مگه دیگه مینا رو دوستش نداری گفتم مینا من میمیرم برات.چندساله دوری تو کبابم کرده…گفت پس چی میگی،تمومش کن.الان زنگ زدم آمبولانس بیاد برو بیمارستان من صبح اونجام.بهت قول میدم.بیشتر از۵روز بیمارستان نباشی.گفتم مینا عینکت کو.چقدر عوض شدی.نشناختمت.لامصب پری شدی.خندید.گفت به لطف جراحی و تکنولوژی،خندیدم.همون موقع دوباره بوسم کرد.بغلم کرد.ولی در باز شد.عصبی شد.گفتم مینا جونم.تو رو خدا جوون هستن.گفت آخه… گفت بخدا خانوم دکتر آمبولانس اومده.گفت آقا رضا رو با عروسهاش بفرستین بیمارستانی که خودم جراحی میکنم.هزینه هاش با خودمه.توی آمبولانس عروس کوچیکه گفت.اقا جون تو رو خدا بگو کیه.بزرگه گفت خره خب معشوقه قدیمیشه دیگه.نمیبینی چقدر عاشق و دلباخته آقا جونه…عه دمت گرم آقاجون اصلا بهت نمیخوره این کاره باشی.گفتم کوفت بی‌شعور مگه چکاره ام.خندیدن.هر دو عقب پیش من بودن.و سر کارم گذاشته بودن.خیلی دوستشون دارم.گفت دمت گرم دکتره با اون جبروتش…داشت لب و لوچه آقاجون رو می‌خورد و از جا میکند.رسیدیم بیمارستان اتاق خصوصی درجه یک بهم دادن.جفت عروسا پیش من موندن اتاق سفارشی بود دیگه،.شب زنگ زد.رضا جون خوبی گفتم مرسی عزیزم.عروسام یکی خواب بود یکی دیگه توی گوشیش بود.خندید.گفتم کجایی مینا.گفت اومدم خونه خسته بودم بخوابم صبح بیام سر وقتت.گفت رضا هنوزم دوستم داری،گفتم خیلی بیشتر از قبل.گفتم مینا از اولش هم تو حق من و مال من بودی،گفت مرسی.خب الان هم داره حق به حق دار میرسه.گفتم مینا.یعنی چی،گفت میخوام خوبت کنم.سرپا بشی.شوهرم بشی.بابای بچه هام بشی،خندیدم.منو میخوای.گفتم آره چرا که نه؟گفت چون دکترم.گفتم مگه قبلا دکتر بودی اینقدر دوستت داشتم. تازه اون موقع بدترکیب بودی جونم برات در میومد.الان که مث فرشته ها شدی،گفت وای فدات شم.رضا پس چرا هیچوقت بهم نگفتی…گفتم آخه از امید خجالت میکشیدم.گفت ای بابا.چقدر تو رو دوستت داشت.گفتم خدا رحمتش کنه…فرداش منو عمل کرد.چند روز بعد بجای خونه خودم منو برد خونه اعیونی و بزرگ خودش.پرستار برام گذاشت.شبها هر شب خسته میومد خونه…چقدر باهم حرف میزدیم.یک ماه چهل روزه پام خوب شد.داشتم بهتر و بهتر میشدم.عروسها و پسرام میومدن اونجا دیدنم.روزی که قشنگ بلند شدم.بدون کمک.گفت حالا بیا بریم.گفتم کجا عزیزم.یکدست لباس شیک تنم کرد.بچه هام هم بودن.رفتیم محضر با ۵شاخه گل مهریه عقدم شد.خودش مهمونی گرفت.رفتیم خونه.بعد چندسال.لخت شدیم.اوف چی کوسی ساخته بود.گفتم هنوزم پشمالوه یا نه؟؟ رضا دیگه مودارش و امید دوست داشت.من هم لخت شدم.کیرم شق درشت روبروش بود.گفت رضا لامصب آخه این چه کیریه. بزرگتر شده که،گفتم جانم.بخدا از بچه گی میخواستم این کوستو بکنم و نمیزاشتی نمیشد.گفت رضا مامانم میدونست منو میکنی.فقط ازم قول گرفته بود.از جلو نه،گفتم خدا بیامرزتش.گفت چی رو خدا بیامرزه زنده است با دایی‌ام و بابام فرانسه هستن.رضا به روح امید قسم اومدم ایران فقط تو رو پیدا کنم.جدای اینکه املاک رو بفروشم.گفتم مینا نری از ایران دلمو آتیش بزنی.میمیرم ها.طاقت ندارم.بوسم کرد نه فدات شم.بریم باهم میریم.گفت رضا بیا عقده چندسالمون رو خالی کنیم.بکن این کوس خوشگلمو…رضا ببین چه ترگل ورگله.ترمیمش کردم.تنگه تنگه.گفتم جانم.الان گشادش میکنم…رضا بخدا وحشی بازی در بیاری زود قهر میشم.اخ نازنازی رضا.بغلش کردم.چقدر بوسیدمش.کوسشو خوردم.تا گذاشتم توی کوسش.داد و بیدادش در اومد.جون رضا آروم.گفتم لامصب یادته بخیه پامو چطور کشیدی.گفت رضا گناه دارم‌.کلفته بخدا.گفتم باشه.لباشو گرفتم.اروم تلمبه زدم.گفتم مینا نمیشه من باید اول اینو نیم‌ساعت بخورمش خیلی خوشگله.خندید.داگی کرد.و من هم لیسیدم کوس نازشو.داگی به زور رفت داخلش…چی ناز گاییدمش…دیگه از اون شب عاشقانه زندگی می‌کنیم.عاشق بچه های منه.عروس بزرگه حامله شده.اینقدر این خوشحاله که نگو.عروس کوچیکه شده منشی دومش…چون عروس بزرگه معلمه…الان دقیق یک ساله ازدواج کردیم.تا دو هفته قبل که اومد خونه و شب بود.گریه کرد.گفتم عزیزم جانم چی شده خب بگو دلم و ترکوندی،،خنده و گریه اش قاطی بود.گفت رضا حامله ام.بغلش کردم روی دستام چرخوندمش…گفت دیوانه حامله ام.بار شیشه دارم.گفتم جانم توی۴۵سالگی…گفت رضا مگه پیرم.گفتم لامصب عین۱۴ساله هایی.دمتگرم.فعلا اولیشه…بهت قول میدم.تو باید دوتای دیگه برام بیاری،،زنگ زد مادرش پشت گوشی گریه میکرد…به شوخی میگفت رضا بیام پیشت.میکشمت آخرش هم زهرتو ریختی دخترم…گفتم مامان جون قربونت بشم.بخدا پسر بشه میخام اسمش و بزارم امید.گریه کرد.گفت مرسی عزیزم.تو هم پسر منی…قراره برای عید امسال بیان پیش ما…ممنونم که وقت گذاشتین.این متن رو من با موافقت همسرم نوشتم…روزگارتون خوش.

نوشته: سیدآقا

بازدید 18,544

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

24 پاسخ به “من و دوقلوهای به یادماندنی”

  1. خیلی از سید بودن ناله کردی منم منتظر بودم ننه اونا و عروساتم بکنی ولی به خیر گذشت براشون اینی که یه زن گرفتی که هم داییش کونش گزاشته هم برادرش هم حالا تو فرانسه چقد کوس و کون داده بماند

  2. خوب بود خدارحمتی عزیز . یه مدت غیبت داشتی نگرانت شدم و تصور کردم خدای ناکرده خودت هم خدارحمتی شدی ! 😁 (نقل قول از فرمایش دوست گرامی فاعل شیراز)مِزاح کردم به دل نگیر لطفاً . اُمیدوارم همیشه پاینده باشی و ما و سایر دوستان رو از داستانهای طولانیت بی بهره نذاری . البته با اون آلت بزرگ و کلفتی که نکته عطف همه نوشته هاته .دَمِت جیز .

  3. میگی ۴۶ سالته بعد راجع‌به نظام قدیم آموزشی حرف میزنی که دست کم ۳۴ ساله که جمع شده 12=36-46 پنج سال ابتدایی و سه سال راهنمایی که جمعا میشه ۸ سال و نتیجه میگیریم که شما درسن ۳یا۴ سالگی رفتی مدرسه یا اینکه جهشی خوندی که البته بعیده چون خودت گفتی الوات و درس نخون بودی پس ریدی و ندیدی که ریدی چونکه اگه میدیدی نمیریدی 😉

  4. خیلی خوب بود واقعا داستنا جذاب و روونی بود دمت گرم هم نگارشت که من توش تخصصی ندارم هم روند داستان عالی بود

  5. یعنی کیف کردمدمتی گرم جدا از بحث سکسی بودنشیه حس خیلی خوبی داد داستانت بهم👌👌👌👏👏👏

  6. فک کنم ۵۰ درصد داستانای بکن تو رو همین آقا مینویسه همیشه هم همرو میکنه همیشه هم کیر کلفت و بزرگ🤣امضای کار هم خدا رحمتی 😂

  7. انصافا نسبت به داستان های دیگه خوب بود، کلا داستان های قدیمی یه لول بالاترن حس خوبی به آدم می دن

  8. خوب اما بدون پرداخت مناسب.زیبایی ها رو میبینیم. شما توان نگارش داریدپس واجب است که داستان رو پردازش کنید. منطق حوادث رو رعایت کنید.جایی کهه لازم است توضیح بدید و …

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید