خاطرات آرمان (۴)

اول بگم دست به جغا صابونو وردارین و برین یه کنج یه دونه ازون داستانای پنج خطه زدم توشم بخونین و وقتتونم اینجا تلف نکنین و غرم نزنین که طولانیش کردی و از این حرفا! این ادامه یه داستان طولانی احساسی و سکسیه! من که جق نویس نیستم که آبتو دو دقیقه ای بیارم، داشم!

ادامه داستان
بعد از بلایی که فرزانه شب تاسوعا سر اون داف بلنده آورد، خیالم راحت شد که قائله به خیر و خوشی ختم شد و خوشبختانه داستانی جدید شروع نشد، اما انگار همیشه اوضاع اونجوری که فکرشو میکنی پیش نمیره! حدود یک ماه بعد سر و کله دافه دوباره پیدا شد، انگار خیال نداشت بیخیال شه! با گروه تو یه گودبای پارتی اجرا داشتیم، یه دختره داشت میرفت آلمان و گودبای پارتی داده بود و همه دوستاشم دعوت کرده بود، از قضا داف بلنده هم که حتی اسمشم هنوز نمیدونستم، جزو دوستای میزبان بود! بعد از یکساعت اجرا یک تنفس ده دقیقه ای گرفتیم که یهو سر و کلش پیدا شد، از پشتم فوت کرد تو موهام، تا برگشتم بغلم کرد و گفت سوپرایززز! جا خوردم، گفت سلام، مرجان هستم، ببین حتی اسمامونم بهم میاد، آرمان، مرجان ! به آرومی دستهاشو از دور کمرم باز کردم و از بغلم جداش کردم و تازه دیدم عجب مالیه، یه لباس شب سکسی پوشیده، یقه ضربدری باز که از ساید نیمرخ ممه های خوش فرم و سربالاش کاملا معلومه و چاک دامن ماکسی شم تقریبا تا زیر کوسشه و اون لنگهای کشیده و سکسیش هم معرکه است ! گفتم داری دنبالم میکنی؟ گفت، نه، گودبای پارتی دوستمه، اتفاقی بود، اما اگه بخوای تا هر جا که بگی دنبالت میکنم! همون لحظه دوستاش اومدن پیش ما و صاحب مجلس باهام دست داد و گفت، سلام، من شهره هستم، شما؟ گفتم منم آرمان هستم! رو کرد به مرجان و گفت ازت ممنونم که این بند عالی و این دوست خوشتیپ تو به ما معرفی کردی! برگشتم و به مرجان گفتم، پس گفتی اتفاقی بود؟ چشمک زد بهم و گفت خب گاهی اوقات پیش میاد دیگه! شهره چشمکشو که دید پرسید دوست پسرته؟ مرجان گفت بزودی میشه! یهو یکی دیگه از دوستهای شیطون شون با نرمی و لوندی کمر و سینه هاشو تابی داد و گفت پس عجله نکن خوشتیپ، واسه تو اینجا تا دلت بخواد گزینه هست و بقیشون زدن زیر خنده، اما مرجان بهش چشم غره رفت! کشیدمش کنار و گفتم ببین، تو دوست دختر منو که دیدی، خیلی حسوده و امونت نمیده، و من هم خیلی دوسش دارم، پس خواهشا برو پی کارت و شر رو بکن، تازه تو انقدر خوشگل و خوش تیپی که با یک نگاه هر پسری رو که بخوای اسیر میکنی! یهو دوباره دستاشو حلقه کرد دور گردنمو چشماشو خمار کرد و گفت، جدی میگی عشقم؟ مچ هاشو محکم گرفتم و از دور گردنم جدا کردم و گفتم، تو مثکه فرزانه رو خوب نمیشناسی، انقدر بگم که داری بازی خطرناکی رو شروع میکنی! گفت، ببین عزیزم من خود خطرم و تا موقعی که تو اون چشمای خوشگلت علاقه میبینم، ولت نمیکنم، چون میبینم که تو هم از من خوشت میاد، فقط نمیدونم چرا از اون دختره زردمبوی امل میترسی! دیدم حالیش نمیشه، برگشتم که برم واسه اجرا که یهو کراواتمو گرفت و محکم کشیدم جلو و لباشو گذاشت تو لبام و گفت، من ولکنت نیستم، میخوام مال تو باشم، نه هیچکس دیگه! با اینکه داشت ابراز علاقه میکرد، اما تو چشماش یه حسادت و کینه شیطانی بود و لبهاشم مثل اتیش جهنم داغ بود!
اون شب گذشت اما چند ماه سعی خودشو کرد، ولی دید هیچ جور نمیتونه میون من و فرزانه فاصله بندازه، روی همین اصل علاقش کم کم به کینه و دشمنی تبدیل شد تا جایی که به دروغ به برادرش گفته بود که من دائما مزاحمش میشم!
من اون زمان عضو تیم واترپولوی باشگاه بانک ملی هم بودم چون دائیم رئیس یکی از شعبه های بانک ملی بود. غروب بود که بعد از تمرین داشتم با موتورم از باشگاه زیر میدون فردوسی برمیگشتم خونه که سر چهار راه پشت چراغ قرمز یهو بی هوا چهار نفر ریختن سرم و سعی خودمو کردم اما حریف چهار نفر نشدم و حسابی زدنم که کتفم در رفت و بهم فهموندن که واسه مزاحمت برای مرجان دارم کتک میخورم، نمیدونم، شاید مرجان هنوز امید داشت که از طریق زور و تهدید بتونه باهام رابطه پیدا کنه! نذاشتم فرزانه جریان رو بفهمه و بهش گفتم یه خورده حساب قدیمی بود بین من و دو سه تا بچه های لات و نامرد قلمستون، آخه محله قلمستون بین امیریه بود و محله گمرک که پر از لات و لوت بود! با اینکه به بچه های بند موزیک گفته بودم صداشو در نیارن، اما با اصرار پدرم مجبور شدن حقیقتو بگن و خانوادم هم خبردار شدن قضیه از چه قراره !
پدرم قبل از مادرم یک ازدواج دیگه داشت که همسر اولش بعد از ۷ سال مبتلا به سرطان میشه و فوت میکنه و زمانی که پدرم با مادر من ازدواج کرد، یک پسر ۵ ساله داشت به اسم اشکان! پدرم که اون زمان هنوز در اوج جوانی و ورزش و فعالیت بود، اشکان رو هم بسیار ورزیده کرد، مادر اشکان از خانواده ای قد بلند و تنومند بود، دایی هاش هر کدوم هنوز هم که پیر شدند یلی هستند اشکان هم به اونها رفته و فوق العاده قوی و ورزیده هست، قدش یک متر و نود و پنج سانته و هیکلی عضلانی و مثلثی داره یعنی شونه های پهن و کمری باریک، بقول بچه های محل اشکان تو تاریکی شب هم سیکس پکش پیداست، ! اشکان از شاگردهای ابراهیم میرزایی اولین استاد کونگ فو در ایران بود و چند سال بود که خود اشکان هم شده بود مربی کونگ فو!
اشکان، یعنی برادر بزرگم ۸ سال از من بزرگتره، یعنی مادرم هشت سال بعد از ازدواجش، منو بدنیا آورد! مامانم میگفت وقتی پدرت برای اولین بار اشکانو آورد، این بچه پنج ساله انقدر خوشگل و بانمک بود که همونجا عاشقش شدم و از خدا خواستم که به من هم یه پسر بده به خوشگلی اشکان، که خدا هم داد، اما حسودیت نشه، اشکان حتی حالا هم که مرد شده هنوز هم از تو جذابتره! اشکان خدائیش خدای تیپ بود و معرفت، عکس پروفایل کاربری بکن توم، عکس سی سالگی مرحوم برادرم اشکانه! پوستش کمی از من تیره تر بود، اما چشمهای میشی روشن و چهره ای جذاب و مردونه داشت، چندبار که تو کنگ فو مقام آورد عکسشو تو مجله جوانان انداختن و سردبیر مجله میگفت صدها دختر شماره یا آدرس رو درخواست کردن! مرحوم مادرم عاشق اشکان بود، متقابلا اشکان هم عاشق مامان بود و هرگز حس نکرد که از مادری دیگه متولد شده.
اون شب وقتی اشکان برگشت تهران فهمیدم که مامان بهش زنگ زده چون اشکان هرگز به مامان نه نمیگفت و به اقرار خودش مامانو حتی از بابا هم بیشتر دوست داشت! بعد از اون درگیری مامان همش نگران امنیت من بود! اشکان دو سال بود که تو بندرعباس با دوستش حسین که اصالتا اهل بندر بود و اونم استاد کونگ فو بود یه باشگاه ورزشهای رزمی باز کرده بودن ! دلیلی که اشکان تهران رو ترک کرده بود و رفته بود بندر این بود که نامزدش سهیلا رو بعد از یک پیوند کلیه ناموفق از دست داد. سهیلا مثل فرشته ها بود و بعد از مرگش اشکان داغون شد و نتونست تحمل کنه و تهران رو ترک کرد.
خوب یادمه شبی که اشکان داشت میرفت که بندر بمونه، مامان از غصه فشارش افتاد و کارش به بیمارستان کشید، که اشکان مجبور شد سه روز سفرش رو به تاخیر بیندازد تا حال مامان بهتر بشه ! اون اوایل هر ماه میومد تهران چون دلش واسمون تنگ میشد، ولی مامان گفت با این جاده های خطرناک راضی نیستم هی پشت فرمون بشینی، مادر شش ماه یکبار هم بیای کافیه، همین قدر که بدونم سالمی!
میدونستم اشکان و حسین فقط واسه گوشمالی اون چهارتا اومدن تهران چون اشکان سه ماه قبل تهران بود. دیدم که بالاخره قضیه دعوا هم لو میره و افسانه هم جریان رو میفهمه، پس خودم یواش یواش بهش گفتم! خون خونشو میخورد و میخواست یه بلایی سر دختره بیاره که وقتی جریان اشکانو شنید آروم شد! با تعریفهایی که از اشکان کردم دلش میخواست که اشکانو ببینه، خصوصا که فهمیده بود اونم خوشتیپه! با فرزانه تو پارک فرح سابق یا همین پارک لاله الان قرار گذاشتیم و منم اشکانو در مقابل عمل انجام شده گذاشتم و تا اون لحظه هیچی از فرزانه بهش نگفتم ! وقتی تو پارک به طرف کافه تریای پارک راه می رفتیم انگار دوتا سلبریتی بودیم، کمتر کسی بود که چشمهاش متوجه ما نباشه، مخصوصا با اون تیپ و قد و هیکل خوش تراش اشکان و عینکهای آفتابی ری بن که اشکان از بندر آورده بود و زده بودیم به چشممون ! بالاخره رسیدیم به فرزانه! زبونش بند اومده بود، خصوصا که میدید اشکان همسن و سال خودشه، اما قدش تا سینه اشکان بود! بی پرده گفت، عشقم، اول فکر کردم این آقا که همراهته، هنرپیشه خارجیه! هول شده بود و همش میخندید و در گوشم گفت، خدای من، چقدر خوشتیپپپپه، واای چقدر جذابه! با نگاهی تحسین آمیز به اشکان یهو گفت آرمان، عشقم بهت بر نخوره ها اما این دیگه خود جنسه، هردو خوشتیپ و جذابین، اما تو دختر کش سوسول منی، آقا اشکان هم دختر کش مردونه نمیدونم کی! با خنده گفت، راستی شما آقا اشکان خوشتیپ کی هستین، یعنی مال کدوم دختر خوشبخت بچه زرنگی هستید؟ اشکان لبخند زد و گفت همون اشکان کافیه، آقاشو حذف کنیم بهتره! در گوشش گفتم اشکان فعلا با کسی نیست، تعجب کرد و بلند گفت واا، مگه میشه؟ این مثل شوالیه های روم باستانه لاکردار، حتمأ دوست دختر داره، یه دوجینم داره، فقط بروز نمیده ! هرسه تا غش کردیم از خنده! یهو گفت واای آرمان اینم وقتی میخنده عین خودت چال گونه مانکنی داره، حتما از باباتون به ارث بردین! سرمو به علامت تایید تکون دادم، و اشکان هم فقط لبخند میزد و واکنش خاصی نشون نمیداد که مبادا من ناراحت بشم! فرزانه از دیدن اشکان خیلی به وجد اومده بود. بالاخره فرزانه رو رسوندیم خونش و اشکان گفت داداشی، خوش داری بریم یه دست بیلیارد یا اسنوکر بزنیم؟ گفتم، پایه ام داداش، بزنیم! اشکان از بچگی همیشه مواظب و حامی من یعنی داداشی کوچیکه بود، پاتوقش باشگاه بیلیارد سر میدون بلوار بود چون اونجا نزدیک باشگاه استادش میرزایی بود! دو تا آبجو شمس سفارش داد با دوتا ساندویچ کالباس مارتادلا که خیلی خوشمزه بود و می طلبید! اونشب در حین بازی بهم فهموند که در رابطم با فرزانه دقت کنم، چون اون از من چند سال بزرگتره و دختری امروزی و خودکفاست و بهتره که قبل از اینکه تصمیمی جدی بگیریم به خودمون بیشتر مهلت بدیم ! گردنمو گرفت و حسابی موهامو بهم ریخت و با لبخند گفت حالا که دیگه داری مرد میشی پاشو ببرمت کاباره دواخوری آخر شبم خودم کولت میکنم میبرمت خونه! دیدم واقعا لازم دارم، وانگهی دیگه حالا حالاها فرصت پیش نمیاد تو کافه راهم بدهند، خلاصه رفتیم کافه شکوفه نو دم بیمارستان فارابی! دو تا چتول عرق که خوردیم و رقاصه کافه که چه کسی هم بود رقصید، شنگول شدم و حسابی مست کردیم و چون دیگه نیمه های شب بود اومدیم خونه باغ و بی سر و صدا رفتیم تو زیر زمین! کلی گفتیم و خندیدیم و از ابتدای آشنایی و رابطه ام با فرزانه رو براش تعریف کردم، و گفتم که تو همین خونه باغم با هم راندوو داریم، و پاشدم و از روی طاقچه که چند تا کلید زاپاس خونه باغ بود که واسه بچه های بند گذاشته بودیم یکیشو دادم به اشکان و گفتم پیشت باشه لازمت میشه و قهقهه خندیدم! خندید و چونمو گرفت و گفت پررو نشو تخم جن! گفتم بسه دیگه عذاب موقشه از فکرش بیای بیرون و به زندگیت ادامه بدی، داداشی نجنبی زنگ میزنه ها، باز از خنده روده بر شدم و همونجا رو کاناپه خوابم برد.
دو روز بعد اشکان منو کشید کنار و گفت از بابت اون اراذل لاشی خیالت راحت باشه، منو ممد حسین برگردوندیمشون تو کوس ننشون، برو با عشقت خوش باش، منم فردا یه کار کوچیکی دارم و پس فردا برمیگردم بندر! راستی، این دافه مرجانو دیدمش، خوب کوسیه، اون داستان داداششم چاخان بود، دختره آکلست! گفتم جون داداش راست میگی، طرف آکله بود؟ گفت تو بمیری بمولی، تعجب میکنم چتو نزدیش زمین! آهان از ترس فرزانه س، اون بپره، روح داش آرمانم پریده، خج! عیبی نداره عوضش کتکشو خوردی، خج! گفتم اما مرجانه خیلی خوشگل بود بهش نمیومد آکله باشه! گفت نه از اون آکله لاشیا که تو کوچینی میبینی، اینا یه مدل دیگن، موند بالا و قاطی پولدارا میچرخن و مواد میفروشن و وضعشون خوبه، دااش قلابیشو که میزدم پیداش شد و بعد درگیری اومد لب ماشینم و گفت اگه من میدونستم آرمان یه داداش مثل تو داره گوه میخوردم بهش نگاه کنم، از این ببعد هم اگه بخوای بتو فکر میکنم! همونجا تو خیابون تو پنجره ماشین لبامو داشت میکند، خیلی کله خره، شاید یه روز به تلافی تو زدمش زمین!
زمان شاه یه سری دختر آکله بودن خداییش تیپ و کوس کونشون یک بود و حرف نداشت، معمولا تیپ چرم میزدن شلوار یا دامن خیلی کوتاه چرم، کاپشن یا پالتو چرم و پوتین چرم، دوست پسراشونم موتورسوار البته موتورهای چهار سیلندر و سنگین مثل موتور سوزوکی هزار خودم! آکله ها بیشترم تو جاهای شلوغ میپریدن، دم سینماهای فیلمهای صحنه دار که زمان شاه صفش طولانی بود، یا تو دیسکوها و درایوین سینماها و باشگاه های بیلیارد و اینجور جاها! راستی اینارو گفتم یاد سکسم با فرزانه تو ماشین تو دراوین سینمای ونک افتادم! خدا چه حالی میکردیم، کیرم تو دهن هرکی که گفت مرگ بر شاه !

ادامه دارد

نوشته: Basmati

بازدید 11,336

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “خاطرات آرمان (۴)”

  1. یهو از منقل پریدی رو پایپ من که گوه گیجه گرفتم خودت فهمیدی چی نوشتی🙄😕

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید